*شادی یعنی خواهر ت اولین کسی باشه که بهت تبریک میگه.

یعنی دوستات برای ثبت نام دانشگاه‌ت همراهی‌ت کنن و برات یه روز خوب رو بسازن.

شادی یعنی دوست‌ت بهت دفترای رنگی‌رنگی ‌هدیه بده و ظرف‌های گلگلی. همین دفترا رو‌ می‌برم دانشکده، خجالتم نمی‌کشم از قد م.

ممنون‌م از همه‌ی عزیزان‌م که بیشتر از خودم شاد شدن و بهم تبریک گفتن - من کلا خیلی بی‌ذوق‌م - محبت‌تون رو هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم. ایشالا عروسیاتون نیشخند والاااااااااا. واحد پاس‌کردن ذوق داره مگه؟

پنجشنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩٤
نظرات ()
Share

دوشنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩٤
نظرات ()
Share

*گاهی وقتا آدم یه چیزایی رو واقعا از ته دل میخواد اما رو شون حساسیت خاصی هم نداره. اونا به طرز عجیبی محقق میشن اما خدا نکنه چیزی برات خیلی مهم باشه. خلاصه اینکه انگار آدم باید همچین سرخوشانه همه چیز رو بخواد اما به نتیجه‌ش زیاد وابسته نباشه. وقتی بیخیال باشی، انگار همه چیز بهتر جور میشه.

چند وقت پیش همینجوری یهویی توی دل‌م گفتم کاش یکی بود سواد دینی داشت حداقل یه کم تفسیری چیزی ازش یاد می‌گرفتم. بعد طی اتفاقی - که اتفاقی هم نیست هیچ چیز - با خواهر دوست‌م آشنا شدم. همون بنده خدایی رو میگم که داستان‌های زندگی انبیا رو برامون میگه و من هم میذارم شما بخونید.

 

یه بار دیگه توی دل‌م گفتم کاش یه دوستی داشتم سواد ادبی خوبی داشت، اشکال‌هام رو ازش می‌پرسیدم. نتیجه چی شد؟ اون یکی دوست‌م که داستان‌های شاهنامه رو برامون میگه.

بار بعد گفتم کاش یه دوستی داشتم سواد پزشکی داشت، کاش یه دوستی داشتم هنردوست بود، کاش... کاش...

الان چند وقتی‌ه این آرزوهام یه صورت یک پکیج برآورده شده‌ن! آدمی نیستم که زیاد از دوستام کار بشم ولی لذت‌ش به اون حس تنها نبودن‌ه. بعد قرنی خداوند به من این موهبت رو عنایت کرده که دوستان همدلی داشته باشم که اگر خودم تمام دنیا رو می‌گشتم، نمی‌تونستم شبیه‌شون رو پیدا کنم.

واقعا بعضی وقتا آدم نباید اصلا روی تلاش خودش حساب کنه. بهتره فقط سعی کنی آدم خوبی باشی. هر وقت قلب‌ت صاف شد درهایی به رو ت باز میشه و سر از جاهایی درمیاری که حتی به خواب هم نمی‌دیدی‌شون قبلا...

پ.ن: فقط مونده‌م چرا این پکیج سواد رو یک‌جا برای خودم نخواستم؟ :دی از شدت واقع‌بینی بوده لابد!

پنجشنبه ٢ بهمن ۱۳٩۳
نظرات ()
Share

*6ماهی می‌شد که این اپلیکیشن هواشناسی روی گوشی‌م گم شده بود. من هم که معرف حضور هستم: گیج و بی‌دقت!

وقتی نصب مکرر انواع و اقسام اپلیکیشن، موثر واقع نشد فکر کردم بد نیست اینجا بپرسم. شاید یکی بتونه راهنمایی کنه. و خب دقیقا همینطور شد. باران بهاری راهنمایی کرد و مشکل به راحتی حل شد!

یاد نصیحت یکی از دوستان وبلاگی افتادم که می‌گفت سعی نکن تمام کارها رو خودت تنهایی انجام بدی. بد نیست اگر عادت کنی گاهی از دیگران کمک بخوای.

عادت نکردم همیشه کمک بخوام ولی نصیحت‌ش به کار م اومد این بار. این روزها لحظه‌های خوبی داشته‌م.

یه شب که با دوستان، صحبت از صنایع دستی بود. یکی از بچه‌ها - سلام هنگامه - لطف کرد پروژه‌ی عکاسی از منزل اجرا کرد ببینیم سال‌ها پیش، چیا خریده از پاساژ پروانه. عکس‌ها به کنار، اون محبت‌ و اعتماد ش ارزشمندتر از همه‌چیز بود. چند شب قبل‌تر هم عکسای نامزدی و عقد و عروسی‌ش رو آورد ببینیم.

یه بار حرف شد گفت یه اپلیکیشن میخواد برای نوشتن روی عکس با گوشی و تبلت. استثنائا من سربه‌هوا تونستم اپلیکیشن مذکور رو براش پیدا کنم. چند ساعتی مشغول بود بعد دیدم یه عکس برام ادیت کرده، ترکیبی از این - ورژن سالم‌ش البته - عکس یک شاخه گل مریم و یک بیت شعر که رو ش نوشته بود. شاید یه روزی اون عکس رو بدم ببینید. یکی از بهترین هدایایی‌ه که تابه‌حال گرفته‌م.

دیشب هم یکی دیگه از دوستان - سلام مهسا - این رو برام فرستاد:

اومدم اینجا ازشون تشکر کنم لبخند

چهارشنبه ٢٦ آذر ۱۳٩۳
نظرات ()
Share

*اسیدپاشی اینترنتی فقط محدود به آدم‌های معروف نیست عزیزم. لازم نیست حتما هانیه توسلی باشی یا بهرام رادان یا بهاره رهنما یا... کافی‌ه فقط یه مطلبی بنویسی که فحشی محسوب بشه که صاحب‌ش سر برسه و بر ش داره!

مهم نیست چند تا نظریه‌ی معروف و کتاب معتبر، پشت نوشته‌هات هست. خودت می‌دونی آدم‌ها وقتی هویت‌شون از دید دیگران پنهان‌ه، ممکن‌ه دست به هر رفتار بعید و نامحتملی بزنن. توهین که توی جامعه‌ی ما بعید نیست. هست؟

تو صلاح دونستی اون مطلب رو پاک کنی تا از شر مزاحمت‌ها راحت شی. شاید گاهی اون خاطره‌ رو به یاد بیاری و دل‌ت بشکنه. دارم فکرمی‌کنم کسی که رد اسید روی صورت‌ش هست روزی چند بار دل‌ش می‌شکنه؟

خودت رو ناراحت نکن فر. بعضی آدم‌ها کم‌شعور به دنیا میان. بی‌شعور از دنیا میرن. فدای سر ت.

سه‌شنبه ۱۸ آذر ۱۳٩۳
نظرات ()
Share

برای تشکر از دوست‌م که حتی وقتی گردش هم میره عکس‌هاش رو می‌فرسته بقیه هم ببینن و لذت ببرن.

پنجشنبه ٦ آذر ۱۳٩۳
نظرات ()
Share

*باغ و بهار کم‌ه برای دوستی که شب میاد بهت میگه حس می‌کنه دوباره قاطی کردی! گیر میده که بنال ببینم چه‌ت‌ه. بعد که مقاومت‌ت رو می‌شکنه و شروع می‌کنی به گفتن که دل‌ت میخواد بری یه قبرستونی که ریخت کسی رو نبینی، میگه خاااک تو اون سر ت. بیا پیش من. اینجا از قبرستون بهتر ه که. هروقت تو میای، بعدش تا چند روز شارژ م. پاشو بیا انقدم زر نزن خواب‌م میاد. مریم بووووووووووووق... بقیه‌ش قابل پخش نیست قهقهه

شنبه ٤ امرداد ۱۳٩۳
نظرات ()
Share

*مردم دو دسته‌ن. دسته‌ی اول، دسته‌ی دوم نیشخند دسته‌ی اول، اونایی‌ن که وقتی یه چیزی میگی، میگن باشه، قبول. و کاری رو انجام میدن که تو میخوای. دسته‌ی دوم اونایی‌ن که حتی اگر بگن باشه، قبول! ته دل‌شون قبول نکرده‌ن. فلذا هر کار خودشون دل‌شون بخواد می‌کنن.

در مورد اینجانب، دسته‌ی اول،دوستانی بودن که گفتن میخوای تنها باشی؟ باشه. و همه چیز همونجا موقتا تموم شد. دسته‌ی دوم که من از واقعا از رو بردن، دوستانی بودن که دائم اومدن اینجا کامنت گذاشتن. بعد دیدن پست جدید نمی‌نویسم، برای پست‌های قبلی کامنت گذاشتن. یعنی اصلا یه چیزایی پیدا می‌کردین که خودم یادم نبود اینا رو من نوشته‌م!

بعد دیدن اینجوری نمیشه. ایمیل زدن. اون هم نشد، اومدن مسنجر. اون هم جواب نداد، اومدن وایبر. دیدن وایبر رو بسته‌م، اومدن واتس‌اپ. دیدن اون رو جواب نمیدم، اس‌ام‌اس زدن.

یعنی من عاشق‌تون‌م وقتی درددل‌هاتون رو تلگرافی میگین که تا شاکی نشده‌م، جواب بگیرین و بدوید فرار کنید.

عاشق‌تون‌م که می‌نویسید مریمی می‌دونم میخوام تنها باشی اما اومدم بگم دل‌م برات تنگ میشه. می‌دونم کفر ت درمیاد ولی خواستم بدونی دوست‌ت دارم.

عاشق‌تون‌م که برام جوک گفتید، کلیپ خنده‌دار فرستادید، عکس‌هایی رو که می‌دونین دوست دارن برام فرستادین. دیدین اینجا ساکت‌ه، اومدین اینستاگرام کامنت دادین.

اول‌ش لج‌م می‌گرفت که واقعا من چرا نباید بتونم تنها باشم؟ولی بعدش خنده‌م گرفت و از رو رفتم. وقتی خیلی جدی دعوت شدم برای رفتن به فلان قبرستان، چون معمولا وقتی خیلی اعصاب‌م داغون‌ه میرم چنین جاهایی! از رو رفتم وقتی دوست‌م حکم کرد باید برم پیش‌ش، میخواد برام خورشت بادمجون بپزه.

شما دوستای بی‌نظیری هستین. همه‌تون. هم اونایی که گفتن باشه، قبول و ملاحظه‌ کردن، هم اونایی که اخم و بداخلاقی‌م رو ندید گرفتن و هر وقت دل‌شون خواست هرچی دست‌شون اومد برام فرستادن، تا خوشحال شم.

شما آدمای خیلی خوبی هستین. قبول کنین که زندگی همیشه یه جور نیست. آدم همیشه نمی‌تونه یه جور رفتار کنه. میخوام این رو بدونین که من دوست‌تون دارم، حتی اگر جای هر روز، هفته‌ای 3-2 روز بنویسم. حتی اگر نتونم وقت بذارم برای گپ زدن و درددل. اینجا فقط مال من نیست. تعطیل‌ش نمی‌کنم. اما زندگی گفتنی‌های دیگه‌ای هم داره. این ویدیو رو ببینید. اینطوری بهتر متوجه میشین لبخند

خب.. چه خبرا؟

یکشنبه ۱٥ تیر ۱۳٩۳
نظرات ()
Share

*چند ماه پیش یه دوستی ازم خواست براش یه گردنبند سنتی بسازم. کمی ایمیل‌بازی کردیم و تموم شد ماجرا. چند روز پیش ایمیل زد برام تعریف کرد که چند تا پلاک داره و میخواد از اون پلاک‌ها براش چند تا گردنبند بسازم. قرار شد عکس‌شون رو بده ببینم شدنی‌ه یا نه. خلاصه قرار شد پلاک‌ها رو برام بفرسته رو شون کار کنم و بهش برگردونم. توضیح اینکه این دوست‌مون فقط وبلاگ دست‌سازهام رو می‌شناخت و بس.

پلاک‌ها که به دست‌م رسید، با اینکه آدم خیلی دقیقی نیستم اما حس کردم قدیمی‌ن. از روی ظاهر و مدل‌شون. ایمیل زدم ازش سوال کردم. گفت اینا مال مادربزرگ خدابیامرز ش بوده و چون خیلی براش عزیز ه میخواد طوری بشه که بتونه ازشون استفاده کنه و نمونن یه گوشه. برای همین خواسته رو شون کار کنم.

نمی‌تونین تصور کنین من اون لحظه که نوشته‌هاش رو می‌خوندم، چه حس عجیبی داشتم. خودم اصلا امانت دادن رو دوست ندارم. حاضر م فلان وسیله‌م رو بدم یکی برداره ببره کلا ولی ندم امانت دست‌ش باشه. به هر حال هر کسی یه سری اخلاق و عادت بد داره. من هم اینطوری‌م. بعد فکر کن کسی که تقریبا اصلا من رو نمی‌شناسه، یادگاری‌هایی رو که خیلی براش عزیز ن می‌فرسته امانت باشن دست من...

هنوز توی ذوق این ماجرا بودم که یه ایمیل دیگه برام اومد از یه دوست دیگه‌ای که باز هم از طریق دست‌سازهام با هم آشنا شده‌ایم. برام تعریف کرده بود که داره خیاطی یاد می‌گیره. قول داده بود عکس پیرهنی رو که دوخته بده ببینم. یه عکس، ضمیمه‌ی ایمیل‌ش بود. خودش بود با یه لبخند خوشگل. پیرهنی رو که دوخته، تن‌ش کرده بود. من خیاطی بلد نیستم اما یه کم دقت کردم و به نظرم عالی دوخته بود. بعد گوشواره‌ها و دستبند ش توجه‌م رو جلب کرد. چون اسکرین گوشی کوچیک‌ه زوم کردم مدل‌شون رو ببینم. دیدم یکی از ست‌هایی‌ه که قبلا خواسته بود براش بسازم. می‌دونم هر دختری حتما چند تا گوشواره و دستبند داره اما اینکه دوست‌م با کارهای خودم عکس گرفته بود و برام فرستاده بود، انقد خوشحال‌م کرد که وصف‌ش سخت‌ه. نمی‌تونم عکس‌ش رو بدم ببینید اما قدر دوست‌های خوب‌تون رو بدونید و قدر شادی‌های هر روز تون رو.

جمعه ٥ اردیبهشت ۱۳٩۳
نظرات ()
Share

*دیروز پدر و مادر مان از سفر حج آمدند و ما میز ریاست را با شعف و شادمانی تحویل دادیم و به قول خاله‌جان‌مان این میزها به کسی وفا نمی‌کند.

و فهمیدیم چقدر مسئولیت داشتن، سخت است و شما باید دائما حواس‌تان به همه چیز باشد و هوای همه را داشته باشید و حتی زمان خواب و استراحت و تفریح‌تان، دست خودتان نیست و گاهی مجبور می‌شوید حسابی ازخودگذشتگی کنید و تازه این تجربه‌ی ما فقط مال 12 روز بود.

و هرچه فکر می‌کنیم مطمئن‌تر می‌شویم که اصلا دل‌مان نمی‌خواهد چنین مسئولیت‌هایی داشته باشیم و خودمان را وقف فرزندان‌مان کنیم!

و از همین تریبون از تمام دوستانی که جویای حال‌مان بودند و کامنت و ایمیل و اس‌ام‌اس و تلفن زدند و با انواع و اقسام مسنجرها در تماس بودیم و برایمان جوک و فایل رقـ.ـص و مطالب پندآموز می‌فرستادند، صمیمانه تشکر می‌کنیم. ما به داشتن چنین دوستانی می‌بالیم و برایشان بهترین‌ها را از خداوند خواستاریم.

پنجشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩۳
نظرات ()
Share

*تصمیم‌ت رو بگیر که جز به چیزهای خوب فکر نکنی و جز خوبی بر زبون نیاری!

بگذار هر چی انرژی خوب هست، امروز مال تو باشه! اگه همه چیز اونجوری که کاملا انتظار داشتی پیش نرفته، از اینجا به بعد همچنان دست خودت‌ه. بهترین‌ها رو برای خودت پیش بیار!

تقدیم به نارنجی عزیز که هر روز صبح برام پیام‌های رنگی‌رنگی می‌فرسته.

 

سه‌شنبه ۱٢ فروردین ۱۳٩۳
نظرات ()
Share

متن یک ایمیل:

اولین کار حرفه ایم تقدیم به مریمی

بخاطر اینکه به من یاد داد سراغ علاقه های زندگیمو بگیرم، و یه چیزهایی که آرزوشون رو دارم فکر کنم و نترسم.

مریمی من از تو یاد گرفتم نترسم. باورت میشه؟ یه آدم بعد از 20سال یاد گرفت نترسه و تجربه کنه.این باعث شد کارهایی که دوستشون دارم رو شروع کنم و اولینش رو تقدیم میکنم به تو.

با احترام

مائده

مائده‌ی عزیزم

من خودم هنوز اونقدری که باید، شجاع نیستم ولی دارم سعی می‌کنم از این یک بار فرصت زندگی، خوب استفاده کنم. واقعا معتقدم به اینکه هر آدمی به نحوی سر راه‌م قرار می‌گیره، برام درس و پیامی داره. بودن‌ش دلیلی داره. شاید خیلی بوده‌ن که با حضور شون باعث شده‌ن بفهمم باید خیلی شجاع‌تر از اینی باشم که الان هستم. و الان از تو، محبت و قدردانی رو یاد گرفتم. و اینکه بیشتر دقت کنم به حرفام. شاید یکی خیلی جدی بهشون فکر کنه.

ازت ممنون‌م. به خاطر درس قشنگی بهم دادی. و تبریک میگم به خاطر شجاعت‌ت و البته هنر ت. درباره‌ش یه کم توضیح میدی؟ من اصلا از نقاشی سردرنمیارمخجالت

پنجشنبه ٢٤ بهمن ۱۳٩٢
نظرات ()
Share

*چی بهتر از اینکه یه غروب سرد زمستونی بیای خونه، ببینی دوست‌ت برات هدیه فرستاده؟لبخند

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تازه قبل‌ش هم با دختر دریا رفته باشی گردش...

پنجشنبه ۱٧ بهمن ۱۳٩٢
نظرات ()
Share

*داشتن یه روز قشنگ، اصلا سخت نیست وقتی سورپرایز به این قشنگی برات آماده کنن.

پنجشنبه ۱٢ دی ۱۳٩٢
نظرات ()
Share

*داشتم اطلاعیه می‌نوشتم. دوست‌م اومد در مورد دستبند ش کامنت گذاشت اینجا. براش نوشتم فلانی جون، سوال مغازه رو چرا دم در خونه می‌پرسی؟نیشخند بنده خدا بقیه‌ش رو ایمیل زد پرسید. توی ایمیل، ذهن‌م متمرکزتر ه تا مثلا چت و اس‌ام‌اس و ... برای همین میگم ایمیل بزنید. اینطوری چیزی رو فراموش کنم می‌تونم برم بخونم دوباره. بگذریم که توی اینباکس من، شتر با بار ش گم میشه.

دیشب نارنجی می‌گفت انقد که دوستان اومدن گفتن کیف مریمی رو میخوایم، کیف مریمی رو برای ما بساز، مدل کیف رو گذاشتم مدل مریمی خیال خودم و تو و همه رو راحت کردم. از خدا که پنهون نیست، از شما چه پنهون، از دیشب که این رو بهم گفته، کلی ذوق کرده‌م و قند توی دل‌م آب میشه هی که یادش میفتم خیال باطل

به خاطر داشتن دوستان مهربون و فهیم، واقعا خوشحال‌م. این دو مورد، دو نمونه‌ی خیلی کوچیک از خوبی‌هاشون بود. خدا رو شکر دوستای خوبی دارم لبخند

Share

*معمولا وقتی چیز خیلی خاصی رو بخوام، به کسی نمیگم. یا خودم یه روزی می‌سازم‌ش یا یه جایی پیدا ش می‌کنم یا جذب می‌کنم یا بی‌خیال‌ش میشم ولی یه کیف پول خیلی خاص توی ذهن‌م بود که هر چی سعی و تلاش کردم، نتونستم بی‌خیال‌ش شم.

فلذا دست به دامان نارنجی شدم که جان هر کی دوست داری بیا و یه فکری به حال من و کیف نداشته‌م بکن.

با اینکه می‌دونم نارنجی چقد این روزا سر ش شلوغ‌ه ولی دیگه بی‌ملاحظگی کردم و ازش خواستم برام یه کیف بسازه. نارنجی در حرکتی به‌یادماندنی، ازم پرسید چه جور کیفی میخوام و چطوری باشه، چه رنگایی تو ش باشه، بعد هم غیب‌ش زد!

امروز ظهر آقای پستچی اومد این رو داد دست‌م! در سال‌های اخیر برای هیچ هدیه‌ای انقد ذوق نکرده بودم چون دقیقا همون چیزی بود که خیلی می‌خواستم‌ش. جالب‌تر ش اینجاست که در جواب سوالای نارنجی، همه‌ش می‌گفتم نمی‌دونم. باشه به سلیقه‌ی خودت. بعد نارنجی دقیقا چیزی رو ساخت که خودم هم نمی‌دونستم انقد دوست دارم‌ش.

اول کلی براش ذوق کردم. بعد باز ش کردم. هی این‌وری‌ش کردم، هی اون‌وری‌ش کردم، کلی هم حظ بردم که چقــــــــدر تمیز کار کرده چون من خیلی کیف دست‌دوز دیدم ولی هیچ‌کدوم انقد تمیز کار نکرده بودن. بهشون هم بگی، میگن کار دست‌ه آخه. خب این هم کار دست‌ه اما انقد تمیز و شکیل‌ه که آدم دل‌ش نمیاد ازش استفاده کنه. خلاصه فعلا هی بر ش می‌دارم نگاه‌ش می‌کنم دوباره میذارم‌ش سر جا ش. سریع هم یه ست براش درست کردم ولی کی دل‌ش میاد این کیف رو دست بگیره و خراب‌ش کنه؟ حیف‌ه اصلا.

نارنجی! واقعا کار ت عااااالی‌ه. بی‌نهایت تمیز و باسلیقه. یعنی در زندگی‌م کاری به این تمیزی و شکیلی ندیدم. سلیقه‌ت برای کنار هم قرار دادن رنگ‌ها و فرم‌ها یک طرف، اون بته جقه‌ی روی کیف، من رو کشته! عکس‌ها رو هم خوب نگرفتم. تو عکاسی‌ت هم حرف نداره. عکس نداری از کیف‌م، به دوستان نشون بدم؟خیال باطل

پ.ن: نارنجی عکساش رو رونمایی کرد! نیشخند

یک. دو. سه. چهار. پنج اگه عکسا باز نمیشن، اینجا رو ببینید: یک. دو. سه. چهار. پنج. شش. هفت. هشت. نه. ده

صرفا جهت تبلیغات!

سه‌شنبه ۱٩ آذر ۱۳٩٢
نظرات ()
Share

*چند وقت پیش دوست‌م برام تعریف کرد که خواهر ش عاشق لاک‌ه و علاوه بر دیزاین‌های خیلی متنوع ناخن، با لاک روی موبایل! نقاشی می‌کنه. دوستاش هم صف می‌کشن و گوشی‌هاشون چند روز دست ایشون می‌مونه تا براشون نقاشی کنه.

الان که این عکس رو دیدم، یاد خواهر همین دوست‌م افتادم و البته محبت و حوصله‌ی دوست‌م که اون همه عکس برام گرفت و فرستاد و چقد من ذوق کردم برای اون همه محبت خودش و خواهر ش.

کاش خواهر ش اینجا رو ببینه. شاید دوست داشته باشه این روش رو لبخند خودش استاد ه البته.

یکشنبه ۱٢ آبان ۱۳٩٢
نظرات ()
Share

*بخش‌هایی از کامنت محیا: ... چقدر عکست فرق داشت با تصورم ازت. تصورم یه دختر شیطون تر بود، با قیافه ی جوونتر! ناراحت نشیا! شاید خودمم پیر شدم... اما تصورم از خودم هنوز همون دختر جوون 22-23 ساله ست... اما قیافه ت پخته بود. آروم بود. ساکت بود. متین و موقر بود... چقدر عکس توی کاخ گلستانت خوشگل بود، شاداب بود! دوست داشتمش خیلی!

من خیلی شلوغ به نظر میام؟ از این سنگ! - اشاره به رشته‌کوه‌های زاگرس! - شاید سروصدا و شلوغی بشنوی، ولی از من نه. کلا روی سایلنت‌م. فقط مونده‌م چرا تعجب می‌کنن ملت از این ماجرا؟ سوال

بعد هم عزیزم! من 290 سال‌م‌ه. توقع ندارم 9 ساله به نظر برسم نیشخند کلا در جوونی‌هام بسی تل بودم! این‌ه که الان راضی‌تر م. ناراحت هم نمیشم. آخه در کل، عدد و رقم سن هیچ اهمیتی برام نداره راستش لبخند

پ.ن: همونطور که الی‌های عزیز رو با هم قاطی می‌کردم، محیاها رو هم قاطی می‌کردم. بعد یه بار با یکی‌شون کلی بگوبخند کرده بودیم سر ماجرای اون دی‌وی‌دی‌های رالی ایرانی. درباره‌ی سیروان خسروی حرف زدم. بعد که من می‌پرسیدم تو کدوم محیایی؟ می‌گفت محیای سیروان اینا نیشخند

پ.پ.ن: محیا ممنون که یادآوری کردی. امروز دوشنبه، اول ماه قمری‌ه. توضیح بیشتر درباره‌ی ختم سوره‌ی واقعه

دوشنبه ۱٥ مهر ۱۳٩٢
نظرات ()
Share

*دوست‌م رفته سفر. به قول خودش، مخصوص مخصوص من کلی عکس گرفته برام فرستاده بغل ببینید:

یه دریاچه بعد از امام‌زاده هاشم، توی جاده‌ی هراز

تمشک. یاس. فلفل. جنگل هلومسر. حلزون


هدیه‌ی اولین روز پاییزی خیلی خوشحال‌م کرد. بیا ازت تشکر کنم ماچ  همیشه شاد و سرحال در حال گردش و تفریح باشی...

دوشنبه ۱ مهر ۱۳٩٢
نظرات ()
Share

*حضور بعضی آدم‌ها توی زندگی، واقعا موهبت‌ه. نارنجی از همون آدم‌هاست.

ماجرای دوستی ما خیلی قدیمی‌ و عجیب‌غریب‌ه. ترجیح میدم بین خودمون بمونه. الان خواستم یگم شادی این روزهام رو مدیون‌ش‌م.

هر کسی یه جوری‌ه. من هم کلا آدم جدی‌ای هستم. حداقل به نظر من خودم اینطوری‌م. شوخی کردن و بلندخندیدن هم بلدم مسلما اما نه دم‌به‌دقیقه! و مهربون بودن به نظر م این نیست که دائم بگی قربون‌ت برم، فدا ت بشم، عزیزم، عزیزکم - از این کلمه رسما حال‌م بد میشه - مهربون‌م و ... دوستی واقعی این نیست که همیشه توی تکست‌هات اسمایلی‌های مهربونی بذاری!

خیلی دیده‌م کسانی رو که تمام موارد بالا رو انجام میدن اما به وقت‌ش معلوم میشه که دوستی‌شون کلا الکی بوده، در همین حد محبت کردن بلد بوده‌ن فقط! خب اینجور دوست بودن به درد من نمی‌خوره. خیلی راحت هم قید ش رو می‌زنم چون عملا احساس نمی‌کنم دارم چیز خاصی رو از دست میدم.

نارنجی محبت‌ش تصنعی نیست. نه قربون‌ت برم فدا ت بشم الکی میگه، نه توی هر تکست‌ش 798562895 تا اسمایلی قلب و لبخند میذاره اما محبت‌ش واقعی‌ه. سر ش خیلی شلوغ‌ه اما وقت میذاره برام. محبت‌ش بی‌منت‌ه. دنبال مابه‌ازای چیزی نیست. البته من هم آدمی نیستم که محبت ببینم و محبت نکنم. اصلا بحث‌م سر این چیزا نیست الان.

چند بار پیش اومد که دوستان گفتن تو سرد جواب بعضی کامنتا رو میدی! شاید واقعا اینطور به نظر می‌رسیده. نمی‌دونم. برای کسی که زیاد نمی‌شناسم‌ش، الکی بنویسم قربون‌ت برم چه فایده‌ای داره؟ چه ارزشی داره اصلا؟ من آدم محبت‌های نوشتنی که به هیچ جا وصل نیستن، نیستم! محبت من، آروم و همیشگی‌ه. معمولا نمیگم قربون‌ت برم. معمولا جیغ نمی‌زنم از یه ملاقات غیر منتظره. وقتی هدیه می‌گیرم، بالا و پایین نمی‌پرم. لبخند می‌زنم و به سبک خودم تشکر می‌کنم. اما وقتی دوست‌م بهم احتیاج داره، هستم! همه هم جیم بشن من می‌مونم. نه قربون‌ت برم الکی میگم، نه تکست می‌زنم و محبت‌م رو مکتوب می‌کنم. نه جیغ الکی می‌زنم، نه بیخودی اشک می‌ریزم، نه قاه‌قاه می‌خندم. محبت من، آروم و همیشگی‌ه. بعضی وقتا کمرنگ‌تر، بعضی وقتا پررنگ‌تر. نارنجی رو دوست دارم چون محبت‌ش واقعی‌ه، آروم و همیشگی‌ه. شادی این روزهام رو مدیون تو ام دختر دریا بغل

یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳٩٢
نظرات ()
Share

*سابقه‌ی بی‌ذوقی من، داستان‌ش طولانی‌ه! یعنی مال امروز و دیروز و پریروز نیست.

امروز چه خبر بود؟ ماهی‌گلی بی‌سیم زد که سایت سنجش اعصاب‌ش رو خورد کرده و نمی‌تونه نتیجه‌ی کنکور ش رو ببینه. خب طبیعتا گفتم بده من ببینم. سایت سنجش که خب هیچی.یادم افتاد یه سایت کمکی هست اینجور وقتا. رفتم سراغ اون و در چشم‌برهم‌زدنی، نتایج رو دیدم. قبل‌ش هم خیلی خونسرد داشتم بهش می‌گفتم که هر گندی زدی، الان دیگه گذشته و با استرس مضاعف، نتیجه‌ت عوض نمیشه. همینطور که سر ش رو گرم می‌کردم به خیال خودم، نتیجه رو دیدم و براش بی‌سیم زدم! و دیگه اگه از شما صدایی شد، از ایشون هم شنیده شد.

خب بر همگان واضح و مبرهن است که اینجور وقتا ملت از ذوق‌شون جیغ می‌کشن یا گریه می‌کنن و وقت نمی‌کنن بی‌سیم بزنن! فکر کردم شاید ندیده اصلا. براش اس‌ام‌اس زدم. نیم ساعت بعد بود فکر کنم. تلفن زد هنوز داشت گریه می‌کرد از ذوق‌ش. یعنی من عاشق این ابراز احساسات‌ش‌م. البته کلی بهش خندیدم که دست برداره از این کاراش نیشخند خیلی بی‌ذوق‌م. نه؟ باز طفلی الان تکست زده تشکر کرده بابت خبر خوشی که بهش دادم. من هم براش تعریف کردم ری‌اکشن‌م در اینجور موارد چی بوده که فکر نکنه برای اون بی‌ذوق‌ بوده‌م. من کلا همین مدلی‌م.

دیروز چه خبر بود؟ دوست‌م از خریدهاش عکس گرفت که ببینم. من هم خوشحاااال. کلی ذوق کردم - به سبک خودم البته - و براش کامنت دادم در اوج احساسات. الان می‌بینم کامنت‌ه نیست. امیدوارم چک‌ش نکرده باشه. نه اینکه کلا نیست و نابود شده باشه کامنت پرذوق مذکور! (آیکون بر باد رفتن زحمات)

پریروز؟ دوست‌م - عسل؟ لینک‌ت کو؟ - تعریف کرده بود که خواهر ش با لاک، دیزاین ناخن انجام میده محشر. کلی هم روی موبایل، نقاشی‌های خوشگل می‌کشه. من هم دوست داشتم ببینم طبیعتا. بنده خدا پاشده رفته خونه‌ی مامان‌ش اینا. 180 تا عکس گرفته گذاشته روی فیـ.ـسبوگ. بعد چون می‌دونه میونه‌ی خوبی با قندشکن ندارم، کلی زحمت کشیده 40-30 تا ش رو با بی‌سیم برام فرستاده. من چی کار کرده باشم خوب‌ه؟ (آیکون مریمی‌ای که واقعا آدم رو ناامید می‌کنه) گریه

خب من چی کار کنـــــــــم؟ یه زمانی خیلی هیجانی بودم. کار کردم روی آرامش. فکر کنم زیادی موفق شدم! درون‌م غوغا هم باشه، ظاهر م خیلی آروم‌ه. اوج ری‌اکشن‌م، عملی‌ه که خب محدودیت، زیاد داره زبان

خلاصه این همه حرف زدم که آخر ش از همین تریبون از دوستان تشکر کنم بگم من بی‌ذوق نیستم واقعا. فقط اهل جیغ کشیدن نیستم. برای ابراز احساسات، باید دم دست‌م باشید (آیکون مریمی مشکوک)نیشخند

چهارشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩٢
نظرات ()
Share

*فروغ بانو: امروز تو فیسـ.ـبـ.ـوک بچه‌ها کارای ویترای خودشون گذاشته بودن برات گرفتم ببینی. از همه جالب تر ویترای عکس وبته نیشخند http://s2.picofile.com/file/7926817953/vitray.zip.html

فروغ جون ممنون‌م ازت. به خاطر این عکس‌ها، به خاطر اینکه یاد ت بود من چقدر کارای ویترای رو دوست دارم، به خاطر عکسای بارون که چند وقت پیش برام گرفتی و نگه‌شون می‌دارم همیشه. به خاطر مهربونی‌ت بغل

 

شنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٢
نظرات ()
Share

*شمال زندگی می‌کنه. دیشب گوشی‌ش رو برده بود زیر بارون که صدا ش رو بشنوم با وی‌چت.

تا وقتی این آدما هستن، دنیا جای قشنگی‌ه برای زندگی‌. ازت ممنون‌م ساحل بغل

*در یکی از کلاس‌های دانشگاه استنفورد، استاد مشغول بررسی تاثیر متقابل ذهن و بدن بود. بررسی تأثیر استرس و اضطراب بر بدن انسان. سخنران جلسه (رییس بخش روانشناسی دانشگاه) در حین صحبت‌­هایش به این موضوع پرداخت که یکی از بهترین کارهایی که یک مرد می‌تواند برای سلامتی‌ش انجام دهد، ازدواج کردن با یک زن است!

در حالی که یکی از بهترین کارهایی که یک زن می‌تواند در این راه انجام دهد، تقویت روابط‌ش با دوستان هم‌جنس‌ش است. همه خندیدند اما او کاملا جدی بود.

زنان به طرز متفاوتی با یکدیگر ارتباط برقرار می‌کنند و یک سیستم حمایتی فراهم می‌آورند که استرس و دشواری‌های زندگی را با یکدیگر تقسیم کرده و از شدت آن می‌کاهند. به لحجاظ روان‌شناختی، این کیفیت که به «وقت‌گذرانی با دوستان مؤنث» تعبیر می‌شود، به تولید سروتونین بیشتری در بدن کمک می‌کند: نوعی انتقال‌دهنده‌ی عصبی که با افسردگی مقابله می‌کند و در بدن، احساس سرزندگی و نشاط به وجود می‌آورد.

زنان احساسات‌شان را با یکدیگر در میان می‌گذارند در حالی که مردان اغلب، روابطشان را بر مبنای کار و فعالیت‌شان شکل می‌دهند. آنها به ندرت با رفقایشان در مورد اینکه راجع به مسایل جدی و روزمره چه احساسی دارند و یا زندگی خصوصی‌شان چطور پیش می‌رود، حرف می‌زنند. بله، آنها در مورد کار، ماشین، ماهی‌گیری، شکار، گلف (و فوتبال!) حرف می‌زنند ولی در مورد احساسات‌شان؟ بعید است!

با زنان اما اغلب چنین کاری میسر است. ما از اعماق روح‌مان با خواهرانمان و مادران‌مان، سهیم می‌شویم و بدیهی است که این برای سلامتی ما مفید است. وقت گذراندن با دوستان به اندازه‌ی ورزش، پیاده‌روی و بدن‌سازی برای سلامت عمومی بدن اهمیت دارد. تصور می‌کنیم زمانی را که برای ورزش کردن صرف می‌کنیم، فعالیت مفیدی برای سلامتی جسم‌مان انجام می‌دهیم اما زمانی را که با دوستان‌مان صرف می‌کنیم، وقت تلف کردن به حساب می آوریم که می‌توانستیم آن را به کار مفیدتری اختصاص دهیم؛ مسلما اینطور نیست.

در واقع، نداشتن یا از دست دادن روابط صمیمانه با انسان‌های دیگر، به اندازه‌ی سیگار کشیدن و دخانیات، برای سلامتی جسمی شما خطرناک است! بنا بر این هر زمان که شما با یک دوست مؤنث، در مورد چیزهای بی‌اهمیت و روزمره‌ی زندگی حرف می‌زنید، در واقع بر سر خود، دست نوازش می‌کشید! و باید به خودتان تبریک بگویید که کار مفیدی در راستای سلامت جسم و روح‌تان انجام می‌دهید! ما به راستی بسیار بسیار خوشبختیم!

از همه‌ی افراد مونثی که به زندگی من سلامتی، شادی و عشق هدیه کرده‌اند، سپاسگزارم.

جمعه ۱٥ شهریور ۱۳٩٢
نظرات ()
Share

*یک. دیروز بعدازظهر داشتم با یکی صحبت می‌کردم. اون بنده خدا بیشتر ساکت بود. من داشتم یه چیزی رو براش تعریف می‌کردم.

گوش دادن رو میگن "هنر گوش دادن" در واقع چون کار هر کسی نیست. حرفام که تموم شد تا اومدم تشکر کنم که همه‌ش رو گوش داده، گفت ممنون که بودی...

بعضی آدما کلی بهت کمک می‌کنن. آخر سر حتی فرصت نمیدن تشکر کنی مبادا حس کنی بهشون مدیونی. مدل‌های برعکس‌ش رو وقتی دیده باشی، بیشتر قدر این دوست‌های خوب رو می‌دونی لبخند

دو. دیروز عصر با سیستر نشسته بودیم بستنی می‌خوردیم. بهش گفتم آدم وقتی کوچیک‌ه، گاهی خیلی با خواهر و برادر ش اره میده تیشه می‌گیره. گاهی آرزو می‌کنه کاش خودش بود و خودش. وقتی بزرگ میشی تازه می‌فهمه خیلی کم‌ن دوستانی که مث خواهر و برادر باشن برای آدم. من تو رو خیلی دوست دارم سیستر. سیستر پاشد بغل‌م کرد و البته پا م رو هم له کرد اون وسط نیشخند

سه. این روزها حال خوبی دارم. حس خوبی دارم. چند تا دوست جدید دارم که با ندای قلب‌م بهشون اعتماد کردم. یکی‌شون برام آواز خونده فایل‌ش رو فرستاده تا دیگه وقتی داریم بی‌سیم می‌زنیم بهش نگم صدا ت خوب‌ه چرا آواز نمی‌خونی؟! نیشخند فعلا موفق به دانلود فایل مذکور نشد‌ه‌م ولی فکر نکنم بتونه ناامید م کنه از صدا ش. یکی دیگه‌شون هم بی‌سیم زده بیا برات یه چیزی نوشتم.

جمعه ۸ شهریور ۱۳٩٢
نظرات ()
Share

*سلام مریمی بانو :) یه ماهی می‌شه وبلاگتو می‌خونم، همین مدت کافی‌ه که با اطمینان بگم خیلـــــــــی دوسِت دارم! ینی اصن ذوق می‌کنم وقتی می‌بینم آپ کردی. کلی انرژی می‌گیرم، درس می‌گیرم از پست هات. کارای هنری‌ت که نگووو، ذوقیده می‌شم اصن نیشخند جینگولی‌جات هم که دوس داری مثه خودم، هی تو نت می‌گردم این روزا و ایده می‌گیرم، دلم خواست به تو هم نشون بدم :) فکرکنم آشنا باشی با این سایت: http://www.instructables.com یه سرچ‌ه کوچیک کنی، کلی چیزای خوشگل میابی. این و این یکی. امیدوارم خوشِت بیاد. روزت قشنگلبخند

پ.ن: من الان خدمت می‌رسم جهت تشکر قلب

پنجشنبه ٧ شهریور ۱۳٩٢
نظرات ()
Share

*حرف عکس بود. یهو گلدونه تصمیم گرفت عکس‌ش رو برام بفرسته. یعنی گفت بفرستم. خب کی بد ش میاد؟ نیکی و پرسش اصلا؟خیال باطل

واقعیت این‌ه که من معمولا تصور خاصی از دوستان بلاگر ندارم. هیچی توی ذهن‌م نیست مگه اینکه خودشون چیزی گفته باشن و توی ذهن‌م مونده باشه. برای همین وقتی عکسای وی‌چت یا نیمباز شون رو می‌بینم، برام جالب‌ه اما تعجب نمی‌کنم. خب معمولا هم کسی زیاد از خودش بد نمیگه. حالا پیش میاد یکی بگه خیلی لاغر یا چاق شده ولی این، بد گفتن نیست. واقعیت‌ فعلی‌ه (آیکون مریمی واقع‌بین ترسناک) و این وسط، مدال بیشترین بدگویی از ظاهر، واقعا مال گلدونه بود.

یعنی بلاگ‌ش رو بخونی، چه تصورات عجیب و غریبی که توی ذهن‌ت نمیاد. البته من باز هم تصوری ازش نداشتم تا اون روزی که بهم تلفن زد. خب آدم وقتی با کسی حرف بزنه، دیگه خیلی سخت می‌تونه تصویر نسازه ازش.

خلاصه تصویر من از گلدونه، بانویی بود میانسال، با کمی اضافه‌وزن، پوست تیره، گرم و پرحوصله که عنـ.ـاد با روسری در وی نهادینه شده است نیشخند بعد فکر می‌کنید چی دیدم توی عکس؟

یه دختر جوون لاغر و سفیدرو با موی روشن و رژ لب صورتی. با مانتوی سفید و شال بزرگ گی‌گلی. اعتراف می‌کنم الان دنبال سیانور می‌گردم بخورم گریه

خب تو خیلی خوشگلی. چرا انقد بد میگی از خودت گلدونه؟قلب

یکشنبه ۳ شهریور ۱۳٩٢
نظرات ()
Share

*کی خوشحال‌تر از من‌ه وقتی این همه دوست‌های خوب دارم؟ وقتی یه خواننده‌ی خاموش که برای اولین بار ه اسم‌ش رو می‌بینم، یه پست می‌نویسه برام. اسم‌ش رو هم میذاره برای مریمی. با کلی عکس و لینک‌های آموزش تاج گل که دوست داشتم یاد بگیرم.

 

 

 

 

 

شنبه ٢ شهریور ۱۳٩٢
نظرات ()
Share

*انقد لایتراکان مویه کرد نیشخند که امروز قرار شد همدیگه رو ببریم پارک.

نشسته بودیم خیلی شیک و مجلسی از دانشگاه و این‌ور اون‌ور حرف می‌زدیم. بعد حرف شد از مهمونی و اینکه با فامیلاشون رفته بودن پارکــــ... یهو جفت‌مون گفتیم تاب‌بازی! بعد دیگه یادمون رفت چی داشتیم می‌گفتیم. به سرعت هرچه تمام‌تر، با گام‌های کاملا هدفمند، خودمون رو رسوندیم به نزدیک‌ترین تاب ممکن. کلی بازی کردیم نوبتی.

 سر پست جینگیلجات، اولین کسی که شرکت کرد، لایتراکان بود. من هم وقتایی که خسته نبودم و عکسا رو می‌دیدم، می‌گفتم از کدوم یکی بیشتر خوش‌م اومده. همینطوری. دلیل خیلی خاصی نداشت. یه جور تعریف کردن مثلا لبخند جینگیلجات لایتراکان رو که دیدم، گفتم گردنبند سورمه‌ای‌ه خوشگل‌ه خیلی.

امروز وقتی اومد، این جعبه طلایی‌ه رو داد دست‌‌م. گفت مال توئه. کلی هم توضیح داد که مریمی من گردنبند م رو 2-1 بار بیشتر استفاده نکردم. یعنی فکر کردم دیدم الان اصلا 1 سال بیشتر ه استفاده‌ش نمی‌کنم. روی مانتو که نمیشه. مهمونی هم جایی نمیرم من. تو باز بیشتر استفاده‌ش می‌کنی. آوردم‌ش برای تو.

کلی شرمنده شدم که چرا اصلا اون روز گفتم گردنبند ت قشنگ‌ه خجالت کلی توضیح دادم که خیلی ازش ممنون‌م اما منظور م این نبوده که بیاردش برای من. پرسیدم قبول‌ش نکنم ناراحت میشی؟ گفت چرا آخه؟ من که استفاده‌ش نمی‌کنم. تو ولی دوست‌ش داری.

گفتم خب باشه. شاد و خندون، گردنبند رو گرفتم رفتیم تاب‌بازی. بعدش رفتیم جینگیلجات ببینیم. با همدیگه هم قرار گذاشتیم چیزی نخریم و فقط ببینیم. مدیونید فکر کنید ما چیزی خریدیم! نیشخند

والا این انگشترا خیلی خوشگل بودن. از بس چیدیم‌شون کنار هم، انقد فجیع به نظر میان. از سمت راست، دست راست لایتراکان رو ملاحظه می‌فرمایید! دستبند، مال خودش‌ بود! - حالا انگار بقیه‌ش، مال کس دیگه‌ست نیشخند - یعنی وقتی اومد، دست‌ش بود. انگشتر ش هدیه‌ست. دست بعدی، دست چپ‌ش‌ه - لازم‌ه یادآوری کنم آدمیزاد، 2 تا دست داره؟! نیشخند - حلقه‌ش که هیچی. 2 تا انگشتر بعدی رو هدیه خریده. نمی‌دونم چرا دست‌ش کرد. مشکوک‌م بهش. احتمال میدم این هدیه‌ها هرگز به دست صاحبان‌شون نرسن! حالا بعدا معلوم میشه. دست بعدی با آستین نارنجی من‌م! البته من 2 تا دست دارم که با اون یکی عکس رو گرفته‌م. پس توی کادر دنبال‌ش نگردین! - چقد من امروز بانمک شده‌م خنثی - اون 2 تا انگشتر هم که خب توضیح خاصی ندارن. کافی‌ست برای مثال، به این عکس‌ها توجه کنید: این سبزها از این پست + این انگشتر سبز ه.

یعنی همینقدر که بر وسوسه‌مون برای خرید لوازم ساخت جینگیلجات، غلبه کردیم، باید بهمون مدل بدن واقعا.

گفتنی‌ست نامبرده با ذکر نام نوعی شیرینی محلی حسابی خون به دل من نموده بود. امروز برام آورده بود ولی. متاسفانه فرصت نشد ازش عکس بگیرم. خوشمزه بود ولی. ممنون لایتراکان.

این بود انشای من.

چهارشنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩٢
نظرات ()
Share

*بعضی چیزا هستن که منطق خاصی ندارن. یعنی قانون ندارن. خط‌کش ندارن. موردبه‌مورد فرق دارن گاهی. دوستی وبلاگی برای من اینطوری بوده تا الان.

مثلا یه نفر هست. وبلاگ ترتمیز و جالبی داره. زودبه‌زود آپدیت می‌کنه. مطالب خوبی می نویسه. کلی خواننده‌ی ثابت داره. توی نوشته‌هاش هم خیلی معتقد و مقید و منطقی و مهربون و گوگولی!ه. پیش خودت فکر می‌کنی اوه! چه آدم جالبی!

بعد تصمیم می‌گیری ارتباط ت رو با اون آدم بیشتر کنی. براش ایمیل می‌نویسی. دائم کامنت میدی. اس‌ام‌اس می‌زنی. تلفنی حرف می‌زنید. بیرون باهاش قرار میذاری. هدیه می‌خری براش. به خیال خودت، خیلی دوست هستید. بعد دقیقا یه روزی، یه جایی که اون آدم، به عنوان یک دوست، ازش توقع میره که "باشه"، "بمونه" و دوستی‌ش رو ثابت کنه، غیب‌ش می‌زنه. یا به یه بهانه‌ی کوچیک، حرفایی میاد توی دهن‌ش که مشخص‌ه خیلی وقت‌ه توی ذهن‌ش بوده‌ن منتها نقش اون وبلاگ‌نویس مهربون دوست‌داشتنی، بهشون اجازه‌ی خودنمایی نمی‌داده.

خیلی می‌خوره توی ذوق‌ت. با خودت فکر می‌کنی این رو باور کنم یا اون آرشیو طولانی خجسته‌وار وبلاگ‌نویس مهربون دوست‌داشتنی رو؟ و اگه مث من، سعی کنی گاهی خیلی منطقی باشی، می‌فهمی اون چیزایی که می‌دیدی، فقط یه نقاب بوده...

بعضیا وبلاگ‌هاشون رو 100 سال 1 بار به‌روز می‌کنن. تنبلی‌شون میاد عکس‌هاشون رو آپلود کنن و از تجربه‌هاشون بنویسن. ولی حاضر ن کلی به درددل‌ت گوش بدن و کنار ت باشن اما نه صرفا و الزاما فقط از طریق وبلاگ. با این آدما میشینی حرف می‌زنی، از گندی میگی که توی فلان کار زدی و به خاطر ش خیلی شرمنده شدی، از آرزوهات میگی، از نداشته‌هات، از داشته‌هات، چیزایی که داری یاد می‌گیری، دوست جدید ت، مانتوی قشنگی که براش خیلی ذوق می‌کنی هر دفعه که می‌پوشی‌ش، خیلی چیزا...

بعضی آدما خود زندگی‌ن. شاید بلاگ‌شون خیلی معروف نباشه، پست‌های جنجالی ننویسن و روزی 500 تا خواننده‌ی ثابت نداشته باشن اما نقاب هم ندارن. خود واقعی‌شون‌ن. اگه یه دوست اینجوری داشته باشی، می‌تونی باهاش بری خرید و سر ش غر بزنی که خسته شدم! اون هم محل‌ت نذاره حتی نیشخند می‌تونید نتیجه‌ی جدیدترین سرچ‌هاتون درباره‌ی علایق مشترک‌تون رو برای هم ایمیل کنید، می‌تونی هر ساعتی از شبانه‌روز بهش تکست بزنی و بدونی حتی اگه با صدا ش از خواب بپره، شاید جواب‌ت رو نده اما ته دل‌ش، فحش‌ت هم نمیده.

این دوست ممکن‌ه ازت بخواد براش عکس جدید ت رو بفرستی، یا یه روز میای می‌بینی عکس خریدهاش رو برات گذاشته نوشته کدوم رو چه رنگ و چه سایزی میخوای برات بخرم بفرستم؟ یا ممکن‌ه یه روز خیلی معمولی‌ت رو رنگ بزنه با یه بسته‌ای که با پست، برات فرستاده و تو ش پر هدیه‌های ریز و درشت‌ه. این هم هست.

بعد تو خیلی ذوق می‌کنی برای این همه دوستی، مخصوصا وقتی یادت میاد دوست‌ت آدمی نیست که همینطوری با هر کسی هم‌صحبت و هم‌سفر و هم‌سفره بشه. نارنجی برای من همینطوری‌ه. البته نه... خیلی بهتر ه از اینی که نوشتم. امکان نداره بدونه من فلان چیز رو دوست دارم و عکس‌ش رو، آموزش‌ش رو، خودش رو برام نفرسته. نشد من کار ش داشته باشم و برام وقت نذاره. اگه دیر جواب بده، دلیل‌ش رو میگه مبادا ناراحت شم در حالی که می‌دونه من ناراحت نمیشم از این چیزا. گاهی برای یه تلفن زدن، انقدر باهام هماهنگ می‌کنه مبادا سخت‌م بشه که خودم شرمنده میشم. نمونه‌ی کامل یه انسان. مهربون، ملاحظه‌کار، باگذشت، بخشنده. وقت‌شناس، جدی، بلندهمت و خوش‌فکر.

قسمت جالب‌ش این‌ه که اصولا وبلاگ من رو نمی‌خونه مگه اینکه خلاف‌ش ثابت شه نیشخند چند ماه پیش، تطمیع‌ش کردم بره گوش‌هاش رو سوراخ کنه. اول مخالفت کرد قطعا. بعد چند دقیقه گفت می‌ترسم زشت بشه. بعد گفت اگر پشیمون شم چی؟ گفتم خب دست‌ش نزن بسته میشه. گوشواره هم نندازی، اصلا معلوم نمیشه. گفت گوش تو رو ببینم. یه کم اعتماد ش جلب شد اما هنوز شک داشت. گفت نمیخوام. گفتم خب باشه.

چند وقت پیش مسج داد که مریمی رفتم گوش‌م رو سوراخ کردم! یعنی من عاشق این اقدامات ناگهانی‌ش‌م. آدم مهیجی‌ه. همیشه یه سوژه‌ای برای شادکردن من داره. یاد خودم افتادم که 1 سال تمام، این گوش اجداد من رو آورد جلوی چشم‌ش. توصیه‌های ایمنی براش نوشتم مبنی بر استفاده از پماد و الکل و گوشواره‌ی طلا. اگه تو گوش دادی، نارنجی هم گوش داد. من محتاط‌م در اینجور موارد، نارنجی نه. یادم‌ه اون لحظه که برای عمل چشم‌هاش می‌خواست بره اتاق عمل، من آرام‌بخش خوردم، اون می‌خندید نیشخند بهش تعارف کردم. گفت می‌ترسم ضرر داشته باشه الان بخورم. یه وقت دکتر بگه عمل نمی‌کنم + دست‌ش هم خیلی سبک‌ه حتی!

خلاصه نارنجی در دو اقدام ناگهانی، رفته گوش‌هاش رو سوراخ کرده. هر چی بهش گفتم توصیه‌هام رو انجام بده، گوش نمیده شاید چون مانع قرتی‌بازی‌ش میشه نیشخند به نظر من که لاله‌ی گوش، غضروف اضافه نمیاره. التهاب‌ش هم با دارو و البته استفاده از گوشواره‌ی طلای عصایی! خوب میشه. خودتون برید بهش بگید انقد نترسه برای گوش‌ش.

سه‌شنبه ٢٢ امرداد ۱۳٩٢
نظرات ()
Share

*ساعت از 1 صبح گذشته بود. خواستم گوشی رو خاموش کنم دیدم اسکرین روشن شد: خیلی دوست‌ت دارم مریمی. بالا ش نوشته بود مرگل.

چند سال پیش، یه دختر نوجوونی که الان دانشجوی مهندسی‌ه، برام کامنت داد و با صادقانه‌ترین لحنی که براش ممکن بود، نوشته بود دوست داره باهام حرف بزنه. خب همه می‌دونن من زیاد آدم تلفنی حرف زدن نیستم اما دل‌م نمیومد به محبت‌ش نه بگم. گفتم باشه. شماره‌م رو براش گذاشتم.

بهم تلفن زد. اون روز رو یادم‌ه. رفته بودم بازار گل یه سری خرید کرده بودم. همه رو ریخته بودم وسط، داشتم ساقه‌ی گل‌ها رو کوتاه و بلند قیچی می‌کردم توی گلدون خوشگل وایسن، حرف هم می‌زدیم با مرگل. یادم نیست دقیقا چی می‌گفتیم که انقد می‌خندیدیم.

بعضی آدما خیلی خوب‌ن. انقد صمیمی‌ن انگار 100 سال‌ه می‌شناسی‌شون. باعث میشن وقتی اسم‌شون رو روی اسکرین گوشی‌ت می‌بینی، لبخند بزنی لبخند

چهارشنبه ۱٦ امرداد ۱۳٩٢
نظرات ()
Share

*دارم میرم سر بذارم به بیابون نیشخند یا از یه برجی کوهی جایی خودم رو پرت کنم پایین. خب رحم کنید! حداقل نوبتی این محبت‌های قلمبه‌قلمبه رو بیارید برام. جنبه‌ ندارم خب بغل

مینو: سلااااااااااااااااام مریمی
من از خواننده های خاموشتم البته پرو پا قرص
باورت میشه منم خیلییییییی بهت فکر میکنم
مثلا آخرین بارش همین امشب بود وقتی داشتیم با مامانم شام میپختیم.
حتی گاهی دربارت با دوستام حرف میزنم و وقتی میخوام از تو حرف بزنم میگم" یکی از دوستای خوبم...."
خلاصه که دلم بهم میگه خیلی دوست دارم مریمی

چهارشنبه ۱٦ امرداد ۱۳٩٢
نظرات ()
Share

*یادم نمیاد آخرین باری که خیـــــــــــلی ذوق‌زده شده بودم کی بود دقیقا اما من کلا وقتی خوشحال باشم، می‌خندم. وقتی خیلی خوشحال باشم، گریه‌م می‌گیره اما الان انقدر ذوق‌زده‌م که نه می‌تونم بخندم، نه حتی گریه کنم. فقط کلی بالا پایین پریدم از ذوق‌م. من خیلی خوشبخت‌م. قبلا هم گفته بودم.

الان اومدم کامنتا رو بخونم. دیدم یک دوست نادیده که شاید قبلا سر جمع 10 بار هم برام کامنت ننوشته و زیاد با هم حرفی نزدیم، اسم و شماره موبایل‌ش رو برام گذاشته. می‌دونی چرا؟ اسم و شماره موبایل خیلی برام عادی‌ه اما این دوست‌م من رو عروسی‌ش دعوت کرده! فکر کن! من کلا جشن عروسی رو دوست ندارم اما این همه محبت رو نمیشه دوست نداشت. نمیشه آدم ذوق نکنه برای این همه دوستی. برام نوشته:

...دوست دارم برا عروسیم دعوتت کنم می دونم من و نمی شناسی اما اگه بیای خوشحالم می کنی شماره ام رو میزارم اگه دوست داشتی بیای باهام تماس بگیر...

الان معلوم‌ه من خیلی ذوق‌زده‌م؟ معلوم‌ه چقدر خوشحال‌م؟

سه‌شنبه ۱٥ امرداد ۱۳٩٢
نظرات ()
Share

*عکسای ویترای که یک دوست نادیده برام گرفته فقط چون می‌دونه من ویترای خیلی دوست دارم. البته تو ش نقاشی روی پارچه هم هست. اون رومیزی‌ه: یک. دو. سه

تو می‌دونی چقدر من رو خوشحال کردی؟ ایشالا روزهات پر خوشحالی و حال خوش باشه همیشه.

پ.ن: اگر عکسا باز نمیشن، از اینجا ببینید شون: یک. دو. سه.

جمعه ۱۱ امرداد ۱۳٩٢
نظرات ()
Share

*نارنجی نشسته با دوربین‌ش حدود 200 تا عکس گرفته از بدلیجات‌ش برام. بعد بهترین‌هاش رو انتخاب کرده، ریخته روی کامپیوتر. چیده کنار هم که تعداد، خیلی زیاد نشه. حجم‌شون رو کم کرده. آپلود کرده و لینک‌ها رو برام فرستاده. عکس‌ها رو می‌تونید توی پست جینگیلی‌جات ببینید. نفر آخر. این هم یک نمای کلی جهت ایجاد انگیزش و هیجان نیشخند

امروز یک ایمیل دیگه هم داشتم. نیوشا دوست قدیمی‌م نیست. ما هیچ‌وقت حتی عکس همدیگه رو هم ندیدیم. ببین برام چی نوشته : مریمی واسه ی اون پست جینگیل جات من ازت سوال کردم که عکسو کجا بذاریم و شما لطف کردی جواب دادی. منتها من یهویی رفتم یزد و دیگه هم یادم رفت و هم جینگیل جاتم رو همراهم نبرده بودم.الان اومدم بگم خجالت زدم. فکر نکنی تنبلم یا خسیس.خجالت فقط نشد عکس بگیرم.خجالت به جاش یه مانتو گرفتم که نقاشی روش داره.عکس اونو میفرستم واست شاید از طرحش خوشت بیاد.

نیوشا ببخشید که کامنت خصوصی‌ت رو گذاشتم اینجا ولی انقدر عشق توی جمله‌هات هست که آدم دل‌ش نمیاد به رو ش نیاره و به یه تشکر ساده بسنده کنه. این کار ت خیلی قشنگ بود. نه به خاطر اینکه یه مانتوی نقاشی شده دیدم. به خاطر اینکه تو یادت بود من نقاشی روی پارچه رو دوست دارم و لباسی رو که خریدی، آوردی به من نشون بدی. این خیلی برام عزیز ه. ایشالا مبارک‌ت باشه و با شادی بپوشی‌ش عزیز دل‌م. عکس‌هاش رو با اجازه‌ت میذارم اینجا بقیه هم ببینن: یک. دو. سه. چهار.

یه چیز دیگه که امروز یاد گرفتم این بود که نقاشی روی پارچه برای اینکه قشنگ باشه، لازم نیست حتما کل پارچه رو بگیره. خیلی بزرگ، پیچیده، شلوغ و هزار رنگ باشه. با تم‌های مختلف یه رنگ + یه طرح ساده میشه یه لباس رو خیلی خوشگل‌تر کرد.

دوستان! لطفا توی کامنت‌هاتون "مبارک باشه نیوشا" یاد تون نره! مژه

پ.ن: اگر عکس‌ها باز نمیشن و آدرس‌شون نصفه‌‌ست اول‌ش این رو اضافه کنید: http://8pic.ir مثلا اگر آدرس این‌ه images/22267665655204013472.jpeg شما درست‌ش کنید:http://8pic.ir/images/22267665655204013472.jpeg

اگه باز هم درست نشده، اینجا رو ببینید: یک. دو. سه. چهار. پنج.

چهارشنبه ٩ امرداد ۱۳٩٢
نظرات ()
Share

*به زودی در این مکان، یک پست نصب خواهد شد!

*موهبت امروز من - فکر کنم بهتر ه کم‌کم یه تگ با این عنوان درست کنم - : من شما رو دوس دارم چون با اینکه وبلاگتون پر مخاطبه و پر کامنت، اما مغرور و متکبر نیستید. برای خوشحال کردن دل آدمایی که نه دیدید و نه می شناسید حتی تلاش میکنید. مهربونیتون برای گروه خاصی نیست و.... براتون توی این شبا بهترین ها رو آرزو میکنم مریمی بانو...

چون خصوصی بود کامنت‌ مذکور، اسم‌ش رو حذف کردم. شاید الان بگی اوه! چقدر از خودش ممنون‌ه! اتفاقا نه. من از خودم ممنون که نیستم هیچ، خیلی هم به خودم بدهکارم. این رو نوشتم که بگم همه‌تون رو واقعا دوست دارم. ازتون خیلی ممنون‌م. به خاطر اینکه هستید، چه وقتایی که خوشحال‌م، چه وقتایی که اصلا حوصله‌ی خودم رو هم ندارم حتی.

توی شادی، توی غم، همیشه کنارم هستین حتی اگه خاموش بخونید اینجا رو. وقتی نمی‌نویسم، سراغ‌م رو می‌گیرید. ایمیل می‌زنید، مسج میدید. وقت میذارید، هزینه می‌کنید. این همه محبت رو نمیشه ندید. نمیشه نگفت.

اینا رو می‌نویسم که بدونید چند خط نوشته‌ی شما برای من، خیلی برام ارزشمند ه. میذارم‌ش توی پست اصلی که گاهی جلوی چشم‌م باشه. یادم نره توی دنیا چه نعمت‌هایی خدا به من داده. چه زیبایی‌هایی هست و گاهی نمی‌بینم‌شون.

آدم وقتی می‌نویسه و مخاطبی نداره، خودش‌ه و خودش. اما وقتی رفت‌وآمد توی بلاگ‌ش زیاد میشه، دیگه نمیشه همینطوری سردستی هر چی خواستی بنویسی. هر چند ادعایی در خصوص پرمغز بودن مطالب‌م نداشته و ندارم اما باور تون میشه گاهی دل‌م نمیاد روزمره بنویسم و وقت این همه آدم رو بگیرم بیخودی؟

یه کتاب دارم می‌خونم. جز کاملاغیرمذهبی‌ها بقیه فکر کنم خوش‌شون بیاد ازش. با حفظ احترام دوستانی که احتمالا بهش عقیده‌ای ندارن، به زودی یک پست خوب درباره‌ش میذارم. فعلا جمع‌بندی‌م هنوز تموم نشده. سعی می‌کنم تا عید فطر تموم‌ش کنم یا حتی زودتر ایشالا. این پست قرار بود زنبیل باشه. نمی‌دونم چرا انقد زیاد شد؟

چهارشنبه ٩ امرداد ۱۳٩٢
نظرات ()
Share

*محیا بانو: سلام دیشب اتفاقی وبلاگت رو پیدا کردم. خیلی از نوشته هات رو خوندم. حالم خیلی خوب شد. امیدوارم به حرمت این ماه عزیز حالت همیشه خوب باشه

الان مشخص‌ه چقدر شعف بر من مستولی شده؟ قلب

پ.ن: آدم اینطوری مجبور ه خیلی بیشتر حواس‌ش رو جمع کنه سر اینکه دقیقا داره چی می‌نویسه...

چهارشنبه ٢ امرداد ۱۳٩٢
نظرات ()
Share

*موهبت‌های یکشنبه رو تعریف کردم براتون.

دیروز یادم افتاد بابت سوالی که از ایشون پرسیدم، شماره‌ش رو برام گذاشته که تلفن بزنم حرف بزنیم. با توجه به اینکه این بنده خدا اصلا من رو نمی‌شناسه و با توجه به اینکه توقع داشتم سفت‌وسخت‌تر از این حرفا برخورد کنه، وقتی شماره‌ش رو دیدم، تعجب کردم راستش.

دیروز بعد از امتحان، تلفن زدم کلی حرف زدیم و خندیدیم. مخصوصا مسج‌های آخر شب‌ش خیلی بانمک بود. یه کتاب هم بهم معرفی کرد که حتما درباره‌ش یک پست میذارم. فعلا مشغول خوندن‌ش‌م. کتاب خوندن من رو هم که می‌شناسید. هیچ‌وقت عین بچه‌ی آدمیزاد از اول تا آخر نمی‌خونم. مدام رج می زنم و عقب و جلو می‌پرم توی کتاب. ولی فکر کنم طرفدار زیاد داشته باشه!

امروز هم کلی با گلدونه حرف زدیم تلفنی. انقدر این آدم روراست‌ه که گاهی کم مونده شاخ دربیاری! واقعا خوشحال‌م که بعد مدت‌ها احاطه شدن توسط عده‌ای دروغگوی لج‌درآر آب‌ زیر کاه، صاف افتاده‌م بین آدمایی که انقد زلال و صادق‌ن مث ایشون که قبلا گفتم. به امید دوستی‌های بیشتری به همین قشنگی خیال باطل

پ.ن: براشون دعا کنیم. آدم غصه می‌خوره...

سه‌شنبه ۱ امرداد ۱۳٩٢
نظرات ()
Share

*دیروز، روز خوبی برای من بود. این رو بخون:

صدیقه: سلام مریمی.میدونی مریمی من تو رو خیلی دوست دارم.جدی میگم.نوشته هات خیلی به دلم میشینه.شخصیتتو دوست دارم.از طرز فکرت و عقایدت خوشم میاد.یه جاهایی هم شبیه هم فکر میکنیم.از وقتی که وبتو پیدا کردم،روزی نبوده که اینجا نیام.حتی در طول چند بار میام اینجا رو میبینم.میرم آرشیوتو میخونم.از جسارتو شجاعتت خوشم میاد.روراستیتو دوست دارم.خیلی دلم میخواست تو دوستم باشی یا حتی دوستی مثل تو داشته باشم.خوش به حال دوستات که تو دوستشونی.خیلی دلم میخواد ببینمت ولی چه کنم که ما از هم خیلی دوریم. نمیدونم تونستم همه حرفامو بزنم یا نه.خلاصه اینکه خیلی دوستون دارم...

بعد هم این:

شیرین: سلام مریمی ،من 2سالی میشه که خواننده خاموش وبلاگتم ،راستش اینجوری راحت تر بودم....دلم نیومد حرفی که تو دلم مونده رو بهت نگم...اهل تعریف بیخودی نیستم ولی میخواستم بدونی که در نوع خودت محشری...دنیای وبلاگت که بازتابی از درونته رو دوس دارم...امیدوارم روزی نشه که بیام ببینم نیستی!

حالا یه چیزی میخوام بگم. دیگران رو کاری ندارم اما وبلاگ من، همه‌ی من نیست. هیچ‌وقت نبوده. شاید این خیلی طبیعی باشه. حداقل برای من درونگرا. که بعد از 10 سال نوشتن، تازه دارم یاد می‌گیرم چطوری فکر م رو، حس‌م رو بگم. منی که مدام به خودم یادآوری می‌کنم مردم، علم غیب ندارن. اگه میخوای چیزی رو بدونن، باید بهشون بگی چون حتی اگر رودررو صحبت کنی، باز هم هستن کسانی که زیاد به زبان بدن توجه نمی‌کنن یا متوجه‌ش نمیشن.

رویدادها برای ما درس و پیام دارن. هیچ اتفاقی، اتفاقی نیست. شاید خداوند، رمضان امسال، به واسطه‌ی محبت بی‌نهایت این دوست‌های عزیز، خواسته بهم بگه مریمی! محبت، معجزه می‌کنه. سیستر همیشه میگه یه کم بیشتر حرف بزن. طولانی‌تر کن کامنت‌هات رو چشمک

من فقط می‌تونم در حضور همه، از شما دو نفر تشکر کنم به خاطر این همه محبت. امیدوارم لایق‌ش باشم...

پ.ن: رمز رو برای هر کس می‌خواست، فرستادم. کسی جانمونده؟

دوشنبه ۳۱ تیر ۱۳٩٢
نظرات ()
Share

*آدم‌های شجاع رو دوست دارم. البته بستگی داره تعریف آدم از شجاعت، دقیقا چی باشه. یه دوستی داشتم. خیلی ترسو یود. کفر م رو درمی‌آورد. چون هیچ‌وقت انقدر شجاع نبود که بره به فلان کس بگه اون حرف‌ت، اون رفتار ت ناراحت‌م کرد. توی صف تاکسی، حق‌ش رو ضایع می‌کردن، هیچی نمی‌گفت. بهش توهین می‌شد، هیچی نمی‌گفت. جلب رضایت همه، دغدغه‌ی اصلی زندگی‌ش بود.

یه بار بهش گفتم من خیلی وقتا شده نوبت‌م رو داوطلبانه بدم به کسی یا حال نداشته باشم درباره‌ی چیزی با کسی بحث کنم اما بعضی چیزا برام مهم‌ن. محکم وایمیسم حق‌م رو می‌گیرم. تو چرا هیچ‌وقت به خودت احترام نمیذاری؟

گفت برای من خیلی مهم‌ه که همه ازم راضی باشن همیشه. به هر قیمتی!

گفتم آدما هر کدوم یک‌جور ن. جلب رضایت همه یعنی اینکه مدام، رنگ عوض کنی. الان بشی همونی که من میخوام. 10 دقیقه بعد، جوری بشی که فلانی میخواد. 3 ساعت بعد... اینطوری هیچ‌وقت "خودت" نیستی! در نرمال ترین حالت ممکن، یه عده از آدم خوش‌شون میاد، یه عده هم خوش‌شون نمیاد. این واقعیت زندگی‌ه.

گفت من می‌ترسم اینطوری باشم...ترجیح میدم از خیلی چیزا، پول‌م، وقت‌م، راحتی‌م بگذرم اما همه به‌به و چه‌چه بگن درباره‌م...

بعضی آدما از این هم ترسوتر ن. انقدر شجاع نیستن که حتی توی خلوت خودشون، با خودشون روراست باشن. بپذیرن که فلان جا اشتباه کرده‌ن. قبول کنن که فلان جا کم‌کاری کرده‌ن. شک کنن به درستی هر چی تا حالا بهش معتقد بوده‌ن یا نبوده‌ن.

این شجاعت خیلی بیشتری می‌طلبه به نظرم. لایتراکان رو خیلی دوست دارم چون آدم شجاعی‌ه. عین چشمه، زلال‌ه. بی‌غل‌و‌غش. بی‌دروغ و کلک. انقدر که گاهی از این همه شهامت و صداقت‌ش تعجب می‌کنم. نه فقط به خاطر پست امروز ش. آدم پاکی‌ه. پاکی رو نمیشه دوست نداشت.

Share

*معمولا سعی می‌کنم درباره‌ی آدما مستقیما چیزی ازشون نپرسم. چطور بگم؟ تو می‌تونی از من بپرسی چند سال‌م‌ه؟ من هم تاریخ تولد توی شناسنامه‌م رو بهت میگم اما اینکه بفهمی واقعا چقدر بزرگ‌تر یا کوچیک‌تر از سن‌م هستم، کار خودت‌ه نه من. من شاید خیلی چیزها نباشم و ادعا کنم هستم! یا خیلی چیزها باشم و ندونم که هستم یا بدونم و نگم بهت یا حد ش رو کمتر از بیشتر از واقعیت بگم، به دروغ یا سهوا.

مساله این‌ه که مریمی که من می‌شناسم، فرق داره با مریمی که مثلا سیستر می‌شناسه یا مهسا، سپیده، منصوره، سارا، نازنین و ... می‌دونی چی میگم؟ نباید از کسی رک بپرسی تو چطور آدمی هستی؟ باید باهاش باشی و کم‌کم بشناسی‌ش...

ولی عزیز دل‌م... این کم‌کم شناختن گاهی تبدیل میشه به کم‌کم دوست‌داشتن. بعد اگه یک روز ببینی واقعیت جلوی چشم‌ت، چندان چنگی به دل‌ نمی‌زنه، می‌تونی بذاری‌ش کنار اما با مهری که به دل‌ت نشسته، چی کار می‌تونی بکنی؟

بعضی حرفا، بعضی رفتارا داغ میشن به دل آدم. 1000 سال هم که بگذره، نقش‌شون شاید کمرنگ شه اما محو نمیشه. هرازگاهی به آدم دهن‌کجی می‌کنه. گاهی داغ دل‌ت طوری تازه میشه انگار ناخن کشیدی روی زخم امروز ت.

دیشب با دوستی نشسته بودیم حرف می‌زدیم. یه جورایی صمیمیت حاصل از چند بار رفت‌وآمد و دیدار بود که دوست‌ دارم حس‌ش رو... می‌گفت مریمی که بلاگ‌ش رو می‌نویسه، با مریم دنیای واقعی چقدر فرق داره. توی بلاگ، تو یه آدم دیگه‌ای. خیلی سرد. خیلی دور. کسی که حتی عشق رو کسر شان می‌دونه.

این جمله‌ی آخر ش توی سر م مونده. از دیشب، مدام تکرار میشه. شان رو می‌فهمم یعنی چی اما تعریف دقیقی برای عشق ندارم به نظرم... یعنی راستش رو بخوای، باور ش ندارم انگار.

بعد یاد تو افتادم. می‌فهمم. بهت حق میدم. اعتماد از اون چیزایی‌ه که وقتی خراب شه، دیگه هیچ‌وقت مث روز اول‌ش نمیشه. مث رشته‌یی پاره‌ای که اگر ببندی‌ش، باز هم گرهی‌ش در میان هست... اون گره بعضی وقتا خیلی توی ذوق می‌زنه. و همه‌ش نگرانی مبادا یه فشار تازه، گره رو باز کنه. رشته‌ی اعتماد ت دوباره پاره بشه...

مردها همینطوری‌ن. فرهیخته‌وار ش این‌ه که بگم بعضی مردها یا اکثر مردها. اما به نظرم، همه‌ی مردها همینطوری‌ن. خودخواه‌ن عزیز دل‌م... خوادخواه‌ن. خودشون رو خیلی قبول دارن. کلاس‌های خانواده و ازدواج رو ببین. اکثر شرکت‌کننده‌ها خانوم‌ها هستن. جوون و پیر هم نداره. آقایون همیشه یا کم‌سن‌وسال‌ن و محض تفریح و وقت‌گذرونی اومده‌ن یا به زور همسر شون اومده‌ن و تمام مدت سر شون رو با کلافگی می‌خارونن و دقیقه‌ای 10 بار به ساعت‌شون نگاه می‌کنن.

کدوم مردی رو دیدی بشینه "رازهایی درباره‌ی زنان" بخونه؟ همه‌شون فکر می‌کنن همه چیز رو بلد ن. اکثرا هم اشتباه فکر می‌کنن. بدترین راه یاد گرفتن رو پیش می‌گیرن: آزمون و خطا. با شکستن دل‌هایی که از یه اخم هم به درد میان حتی...

من می‌فهمم. خاطره‌ی تمام باهم‌بودن‌هاتون رو می‌فهمم. رنج روح تو رو می‌فهمم وقتی مجبور بودی جایی بری که قبلا آخرین بار با هم رفته بودین. می‌فهمم که تمام حرف‌هاش رو کلمه به کلمه، یادت میاد. می‌دونم که نقش اون روزها، چنان توی ذهن‌ت زنده‌ست انگار که همین الان اتفاق افتاده... سخت نیست فهمیدن اینکه چقدر رویا داشتی برای آینده. چقدر این ماجرا رنگ پاشید به زندگی‌ت...

ولی کدوم مردی رو دیدی که مث تو تا مدت‌ها خواب راحت شب‌ش رو حروم غصه خوردن برای ندونم‌کاری کس دیگه‌ای کنه؟ مردها همینطوری‌ن. یک چیزی میگن. گاهی واضح و شفاف. گاهی در لفافه و دوپهلو. فوق‌ش یک روزی اگر مجبور شن، میگن اشتباه کردم، منظورم رو خوب نرسوندم، هدف من این نبود، تو بد فهمیدی، حرف‌م رو پس می‌گیرم، هر چیزی شبیه این... مردها همینطوری‌ن عزیز دل‌م...

شنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩٢
نظرات ()
Share

*با فاطمه رفتیم نمایشگاه کتاب. از آریاشهر تا اونجا که من عملاً سکته کردم. پسر ه انگار سرِ بریده داشت می‌برد. انقدر گاز داد و یهویی پیچید و ویراژ داد که من یا دست فاطمه رو فشار می‌دادم یا پشتی صندلی راننده رو و خیلی سعی می‌کردم که نزنم‌ش! واقعاً اکشن بود. جا تون خالی.

کلی هم زود رسیدیم و مجبور شدیم مث اینایی که از شهرستان میان برای فوتبال، کلی بشینیم روی چمن‌ها تا ساعت ۱۰ بشه و در سالن‌ها رو باز کنن. دیگه کلی همه جا رو دیدیم و حسابی گشتیم و کتاب‌ها رو زیر و رو کردیم و کلی بارکشی و اینا تا ساعت ۴:۳۰. البته دل‌مون می‌خواست بیشتر بمونیم ولی من که از خستگی داشتم می‌مردم. دوست‌م هم جنبه نداشت. انگار قسم خورده بود تمام پولی رو که صبح از بانک گرفته، خرج کنه. خب تجربه‌ی جالبی بود. خیلی هم خوش گذشت.

تنها قسمت معیوب‌ش! این بود که چون به طور کاملاً تصادفی، مرمر خانوم هم قرار بود امروز بره نمایشگاه، فکر کردیم اونجا ببینیم همدیگه رو. نزدیک نمایشگاه که رسیدیم، بهش تلفن زدم و گفت که میاد حتماً. قرار شد اونجا تلفنی همدیگه رو پیدا کنیم.. بی‌خبر از اینکه اصطلاحاً موبایل‌ها رو بسته بودن یعنی عملاً نمی‌شد با هم تماس بگیریم. بعداً برام تعریف کرد که چقدر پیج‌م کرده و کلی مجبور شده این‌ور اون‌ور بره و تنهایی حوصله‌ش سر رفته حسابی. من که هیچی نمی‌تونستم بگم. فقط دل‌م داشت می‌سوخت هی. دوست‌ش بهش گفته بود دوست‌ت چه شکلی‌ه؟ و مرمر گفته بود نمی‌دونم! اون هم کلی مونده بود که چطوری ممکن‌ه!

دوست من هم ازم پرسید دوست‌ت چه شکلی‌ه؟ خب مردم رد میشن نگاه کن. شاید ببینی‌ش. گفتم اگه ببینم هم نمی‌شناسم خب. من اسم‌ش رو می‌دونم و شماره تلفن‌ش و آدرس خونه‌ش و البته امروز رنگ لباس‌هاش رو. خب ما خیلی با هم راحتیم ولی ببینم‌ش، اصلاً نمی‌شناسم‌ش! گفت اون چی؟ اون تو رو می‌شناسه؟ گفتم خب نه! فقط شاید یادش باشه من روسری‌م آبی‌ه - و خب تابلو ئه - و اگه من اتفاقی از نزدیک‌ش رد بشم، ممکن‌ه ببینه. دوست‌م مونده بود این دیگه چه جور ش‌ه! آخی مرمری! قهر نباش حالا. تقصیر من نبود که!

چهارشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٥
نظرات ()
Share

*اینجا

یکشنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩۱
نظرات ()
Share

*مرمر برام عکس‌ش رو فرستاد که دفعه‌ی دیگه بتونم بشناسم‌ش!
آخی! من اصلاً فکر نمی‌کردم این شکلی باشی. کلی هیجان زده شدم. قیافه‌م دیدنی بود. نشسته بودم اینطوری دست‌م رو زده بودم زیر چونه‌م، تماشا می‌کردم که عادت کنم.

دیدی اول‌ش چهره‌ی آدما برات تازه‌ست؟ یه طوری‌ه؛ هی باید نگاه کنی که عادت کنی، برات غریب نباشه. فقط دوست‌داشتنی باشه. آشنا و دوست‌داشتنی. برای همین اول‌ش کسی زیاد نگاه‌م کنه سعی می‌کنم اذیت نشم، عادی باشه برام.

پنجشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٥
نظرات ()
Share

*دیشب دوست نازنینی تماس گرفت و تعریف کرد که قرار است با آقایی دیدار کند به قصد ازدواج و از ما خواست اگر حضور ذهن داریم، توصیه‌هایی برای ایشان لیست کنیم جهت هرچه بهتر برگزار شدن مراسم!

اصولا در چنین مواقعی، مغز آدمی هنگ می‌کند و خیلی طبیعی‌ست اگر از دیگران توصیه بخواهد. ما هم ید طولایی در لیست کردن جزئیات داریم از دیدارهای قبل از خواستگاری بگیرید تا سوال‌های خواستگاری و غیره. نه که 7 بار شوهر کرده‌ایم، از آن لحاظ! نیشخند

در نتیجه یک سری نکات رو نوشتیم و در واتس اپ به سمع و نظر دوست عزیزمان رساندیم از جمله اینکه بعضی آقایان این سرزمین، استفاده از هر گونه رژ گونه یا رژ لب تیره‌‌رنگ و خط لب را زیاد جالب نمی‌دانند و این شاید برای شما یک پوئن منفی محسوب شود. بهتر است عطایش را به لقایش ببخشید. لاک ناخن سورمه‌ای رنگ هم همینطور.

توصیه‌ی بعدی‌مان این بود که دوست‌مان کفش عروسکی رنگی‌رنگی و شلوار جین دمپاگشاد یخی‌رنگ‌شان را بپوشند. گفتیم دلیل‌ش این است که ما آن را دوست می‌داریم و این توصیه‌مان کاملا دل‌بخواه و من‌درآوردی‌ست و همین است که هست. ایشان هم خندیدند گفتند چشم.

نکته‌ی دیگری که یادمان بود بگوییم این بود که لباس خیلی مختصر و مفید نپوشند! و قید مانتوهای کوتاه و تنگ و آستین کوتاه را کلا بزنند. ان‌شاء‌الله اگر قسمت بود کم‌کم می‌توانند این قبیل لباس‌ها را رو کنند یک جوری که باعث دردسر نشود.

دیگر اینکه یک جوری شال سر شان کنند که پس گردن‌شان معلوم نباشد و یک وقت هوس نکنند با زلف پریشان بروند. البته دوست ما دیگر این مدلی هم نیستند اما خب مقادیری قرتی‌بازی در وجود هر دختری موجود است و ما دیگر آخر ش را گفتیم مبادا این وسط چیزی از قلم‌مان بیفتد.

این را هم گفتیم که هیچ انگشتری در انگشت شست یا اشاره‌شان استفاده نکنند و حتما هم قبل از خروج از منزل، چک کنند ابروها و ناخن‌هایشان مرتب باشد و ترجیحا جوراب هم بپوشند. ما اگر خودمان مرد بودیم، زنی نمی‌گرفتیم که در ملاقاتی رسمی، جوراب نمی‌پوشد! و فکر کنیم مشخص باشد که روی مرتب بودن ناخن و ابرو دقیق هستیم.

الان که بیشتر فکر می‌کنیم هی نکات ریزی به ذهن‌مان می‌رسد که گفتن‌ش حساسیت ایجاد می‌کند و سعی می‌کنیم نگوییم. مثلا ما خوش‌مان نمی‌آید دختر آدامس بجود و روی صورت‌ش لایه‌ی ضخیمی از مواد آرایشی باشد. ما از این بکن نکن‌ها زیاد داریم و اگر قرار بود زن بگیریم، کلا پروژه‌ای می‌شد در نوع خودش بی‌نظیر.

شما هم اگر الان نکته‌ای به ذهن‌تان می‌رسد، برای دوست ما بنویسید. به هر حال هر کس سلیقه‌ای دارد و تجاربی و اصولا تجربه‌ی آدمی فقط برای خودش نیست و بهتر است به درد دیگران هم بخورد. بسم الله!

دوشنبه ٤ فروردین ۱۳٩۳
نظرات ()
Share

*نمی‌خواستم بپرسم فامیل شوهر ت به مناسبت یلدا برات چند کیلو طلا آوردن! می‌خواستم حال‌ت رو بپرسم.

Share

*می‌دونی بلاگ به چه دردی می‌خوره؟
یکی‌ش این‌ه که حرفات رو میگی خیال‌ت راحت میشه، دل‌ت خنک میشه، آروم میشی. هر کی هم دوست نداره، نخونه خب! اجباری نیست که.

یه مدت بود همه‌ش از دانشگاه و تحویل پروژه‌هام می‌نوشتم چون مهم‌ترین موضوع زندگی‌م در اون زمان، اون بود.
یه مدت همه‌ش درباره‌ی کلاس زبان‌م می‌نوشتم، بعد باشگاه، بعد...
هز زمانی یه چیزی ذهن آدم رو مشغول می‌کنه.
شاید فردا از کتابی که دارم می‌خونم بنویسم یا از یه مهمونی خوب یا خرید یا مدل موهام یا هر چیزی.

اینکه بخوای چهار تا پست آخر م رو بخونی و بگی باید چی بنویسم درست‌ه به نظرت؟
یا فکر می‌کنی با خوندن دو خط اول و سه خط آخر پروفایل‌م می‌تونی بگی من واقعاً چطور آدمی‌م؟ خوش به سعادت‌ت! آخه من خودم، هنوز خودم رو نشناخته‌م.

حالا چی شده؟ تو هم تکمیل شدی، به صرافت درست کردن بقیه افتادی؟ عجب گیری کردیما!


*نتیجه‌گیری:
یک چینی در پیچیده‌ترین حالت، از یک ایرانی در ساده‌ترین حالت، بسیار ساده‌تر است.


پ.ن: مث روز روشن‌ه البته! فکر نکنم هیچ جماعتی توی دنیا به پای ما ایرانیا برسن! از هر نظر حساب کنی، ما باهوش‌تریم. ماشالا این ذهن عین کامپیوتر کار می‌کنه؛ فقط مونده‌م چرا کسی علاقه‌ای به استفاده‌ی مثبت نداره؟ خیـــــــــــلی کم‌ن اونایی که ساده‌ن، راه‌راه نشده‌ن هنوز.

* و سپس، نتیجه‌ی نهایی تلاش مذبوحانه‌ی انسان‌شناسی‌ت می‌شود:
گور پدر حرف مردم!


آاااااااای گفتی!
یادم رفته بود راست‌ش؛ یعنی آدم دقیقاً وقتی توی موقعیت‌ش قرار می‌گیره، متوجه نمیشه انگار اما واقعاً دهن مردم، از اون دروازه‌هه هم گشادتر ه. فرقی هم نمی‌کنه همسایه‌ی بغلی پسر عموی مامان‌ت باشن یا ...

*تلفن زدم به مرمر کلی حرف زدیم، بعد گفت شب جایی مهمون‌ن اما اگه من بخوام، قبل‌ش میاد با هم بریم بیرون.
باهاش تعارف ندارم؛ گفتم دل‌م میخواد بیای. عوض‌ش زیاد معطل‌ت نمی‌کنم.

قرار گذاشتیم ۷ تیر.
جالب‌ترین قسمت مکالمات، مسلماً بحث شیرین لی‌لی‌لی‌لی عروسی و مشاهده‌ی عکس هازبند-تو-بی ِ مرمر خانوم بود که باعث شد یه نفس راحت بکشم و از امشب به بعد راحت خواب‌م ببره و هی فضولی یقه‌م رو نگیره!

بعد هم رفتیم کریم‌خان گیر دادم بیا حلقه انتخاب کن؛ پرسیدم اصلاً حلقه‌ی چه مدلی دوست داری؟

مرمر اول هی زد توی سر و کله‌م، هی لودگی کرد، بعد دید نه، فایده نداره. مث بچه‌ی آدم وایساد به توضیح دادن و مثال زدن و انتخاب کردن و من برای بار شونصدم، انگشت به دهن موندم از این همه شباهت افکاری و سلیقه‌ای در آفرینش اینجانب و مرمر خانوم! بعداًش که قدم‌زنون رسیدیم پارک لاله، ایشون در نهااااااااین فداکاری هرررررر چی CD و DVD داشت، از توی کیف‌ش درآورد داد دست‌م؛ حالا من مونده بودم حیرووووون که اینا به جون مرمری بسته‌س - یا حالا برعکس‌ش؛ دقیق نمی دونم - این چطوری دل‌ش اومده اینا رو بده دست من؟ اون هم نه یکی دو تا! همه‌ش رو! تازه وقتی دیدم DVDهای امانتی هازبند-تو-بی هم قاطی بقیه هست، فقط شاخ درنیاوردم. همونجا هم اعتراف کردم که اگه من بودم، حداقل اینا رو برنمی‌داشتم بیارش راست‌ش. تو چطور جرات می‌کنی اینا رو بدی به من؟!

حالا من موندم و ۱۵ تا فیلم توپ اما کمی تا قسمتی مورددار و در پی فرصتی مناسب‌م که ببینم اینا رو. بعد اینا هیچی حالا! خوشحاااااااااال‌م هی واسه خودم! نه واسه فیلما، واسه داشتن دوست خوب...

*اون جریان دقیقه‌ی نود رو یادت‌ه؟
آدم می‌ترسه‌ها!
خوبی‌ش این‌ه که من و تو انقدر توی این چیزا کپی هم هستیم که اصلاً هیچ احتیاجی به توضیح دادن هم نیست حتی.
در این مورد خاص، راست‌ش فکر نمی‌کنم پشیمون بشی اما در کل، حرف‌های آدمایی مث من و تو، تاریخ مصرف دارن. وقت‌ش که بگذره، آدم نظرش عوض میشه خب! این کجاش عجیب‌ه؟
باز جای شکرش باقی‌ه در روابط انسانی زیاد هم اینطوری نیستیم وگرنه واویلا می‌شد!
فکر کن! صبح بیدار میشی، میگی همسری! عزیزم! من پشیمون شدم با تو ازدواج کردم. چمدون‌م کجاست؟

و اگه همسری خیلی انسان فرهیخته‌ای باشه و شناخت کاملی هم از تو داشته باشه و دوست‌ت هم داشته باشه و بدونه با زبون ریختن، زرتی میشه خر ت کرد، نگه‌ت می‌داره.

بعد از نیم ساعت، تو نادم و پشیمون میشی؛ اشک‌ت درمیاد و احتمالاً عذرخواهی هم می‌کنی.

همون روز عصر، با اولین گیر کوچیک درباره‌‌ی مثلاً طولانی شدن مکالمات تلفنی‌ت با دوستات، باز می‌دوی دنبال چمدون‌ت می‌گردی؛ به خودت هم فحش میدی که چرا صبح، ۴ کلمه حرف خر ت کرده؟

بعد همسری میاد عصبانی؛ شدیداً باهات سفت برخورد می‌کنه. تو هم دل‌ت ضعف میره برای این همه مردانگی، پیش خودت میگی همسری وقتی جدی‌ه، خیلی جذاب‌تره‌ها! دوباره میری می‌تمرگی سر جات، میگی حالا اخم نکن. یه چی گفتم! شام چی درست کنم؟

- همسری:

دوشنبه ۱٦ مهر ۱۳۸٦
نظرات ()
Share

*کنکور دادن‌ش رو یادم‌ه. نگرانی‌هاش برای قبولی رو. سال‌های دانشگاه رفتن‌ش رو. فارغ‌التحصیلی‌ش رو. شب‌هایی رو که تا دیروقت درددل می‌کردیم. روزهایی رو که مسج‌های احوال‌پرسی‌ش روز م رو شاد می‌کرد. دفعه‌ی اولی رو که قرار بود براش خواستگار بیاد...

یه مثنوی هفتاد من کاغذ نوشتم دادم دست‌ش که برو اینا رو از آقای خواستگار بپرس. دقت کن کدوم رو چطوری جواب میده. نق زدم سن‌ش کم‌ه. نکنه مث بچه‌ها باشه اخلاق‌ش؟ مطمئن شو خانواده‌ی خوبی‌ن. بیشتر براش وقت بذار. چرا بیرون باهاش قرار نمیذاری؟ ازش سوال کردی اگه فلان اتفاق بیفته، چه تصمیمی می‌گیره؟ این شرط رو بذار. اون حرف رو بزن ببین چی جواب‌ت رو میده. کفر ش رو دربیار ببین عصبانیت واقعی‌ش چطوری‌ه. درباره‌ی این هم حرف بزن. درباره‌ی اون هم نظر ش رو بدون.

حالا دوست‌م میخواد ازدواج کنه. و من هم خوشحال‌م که زندگی‌ش سر و سامون می‌گیره، هم نگران‌م. دعا می‌کنم خوشبخت‌تر شه و شادتر.

Share

*یه مداد کم‌رنگ، کارآمدتر از یه حافظه‌ی قوی‌ه.

بعد یکی مث من، در کماااال اعتمادبه‌نفس، هیچ تاریخ تولدی رو هیچ‌جا یادداشت نمی‌کنه و به حافظه‌ی نداشته‌ش اعتماد می‌کنه. حالا باز اگه درست تاریخ‌ها رو حفظ کنم، یه چیزی! ولی معمولا با فاصله‌ی چند روز، اشتباه حفظ می‌کنم و دست بر قضا همون اشتباه‌ه رو دقیقا یادم می‌مونه.

اضافه کنید توهم و تلفیق دنیای مجازی و حقیقی و خواب و بیداری رو. و اینطوری میشه که من توی ذهن‌م برای میم تبریک تولد می‌نویسم. و البته فکر می‌کنم این طفلک هر سال برای من کلی مسج می‌نویسه و نامردی‌ه من فقط بنویسم تولدت مبارک. این‌ه که کلی انشا می‌نویسم و خودم کیف می‌کنم و ارسال هم می‌کنم به خیال خودم. و هنوز هم یادم نمیاد توی خیال نوشتم، توی خواب ارسال کردم یا برعکس. فقط مطمئن‌م انجام شده. و اینطوری میشه که وقتی این رو می‌بینم و می‌بینم توی گوشی‌م، مسج مذکور وجود نداره، می‌فهمم انگار بدجوری توهم زده‌م. آیکون لب و لوچه‌ی آویزون.

سه‌شنبه ٢ آبان ۱۳٩۱
نظرات ()
Share

*جمعه‌س. صبح قشنگی‌ه. یه ماشین می‌گیرم میرم سراغ نارنجی. چشماش درد می‌کنه اما دیگه اشک نمیاد اصلاً. دیروز یه سر ه اشک میومد از چشماش. شکایتی نمی‌کنه. از فشار گاه‌به‌گاه دست‌ش روی پیشونی‌ش می‌فهمم درد داره.

وارد که میشم میگه بذار ببینم‌ت. عینک آفتابی‌ش رو میاره پایین. چشماش رو به سختی باز می‌کنه و لبخند می‌زنه. چشماش سریع بسته میشن. بصری‌ه. توی همون یه ثانیه رنگ لباسام رو دیده. خودم کور م انگار. به رنگ و مدل همه چیز کاملاً بی‌دقت‌م. سمعی‌م. حرفا و صداها رو خوب یادم می‌مونه. حرفا رو بهتر از صداها.

میگه بیا بشین کنار م. جای همه چیز رو حفظ کرده. برام نون خرمایی و نون شیرمال میاره نایلون‌ش رو باز می‌کنه. با اینکه خودش وسواسی نیست اما رعایت من رو می‌کنه. بهشون دست نمی‌زنه. اشاره می‌کنه میگه خودت بردار. ببخشید وسیله‌ی پذیرایی ندارم زیاد.
میگم مرسی (-: مهمون، خر صاحبخونه‌س نیشخند
می‌خندیم ((:

میگه مریمی وقتی دارم میرم، اگه یکی خریدهای توی دست‌م رو ببینه با این عینک بزرگ روی چشم‌م، میگه خوب‌ه این روشندل‌ه و انقد بار با خودش می‌بره. چشماش می‌دید چه کار می‌کرد!

لحن‌ش بامزه‌س. قهقهه می‌زنم.
کی گفته اینترنت بد ه؟ بیا. این هم دوستی اینترنتی. خیلی هم خوب‌ه (-:

Share

*سال‌ها پیش از یه بنده خدایی که سن‌وسالی هم ازش گذشته بود، شنیدم که می‌گفت اگه دیدی کسی داره میفته توی چاه، خودت رو هلاک نکن که نجات‌ش بدی. هل‌ش بده زودتر بیفته!

شنیدن این حرف از اون آدم، انقدر دردناک بود که همیشه یادم می‌مونه حرف‌ش رو. چون اون آدم کسی بود که واقعا تمام زندگی‌ش رو گذاشت برای خانواده‌ش که کم هم نبود تعداد شون. برای درس خوندن و دانشگاه رفتن تک‌تک خواهرها و برادرهاش. برای جهیزیه‌ی خواهراش، برای عروسی گرفتن برادرهاش. برای رفاه والدین‌ش. تمام عمر کار کرد و همه‌ی این مخارج رو با روی گشاده پرداخت و خم به ابرو نیاورد. اما جز یکی‌شون بقیه حتی تشکر هم نکردن ازش. همیشه ازش طلب داشتن و بعدها هم منکر شدن که اصلا کدوم زحمت؟ کدوم پول؟ فلانی برای ما کاری کرده باشه؟ عمرا! چه حرفا!

اون آدم، بعد از یک عمر زندگی، نصیحت‌ش این بود. که خودت رو برای کسی هلاک نکن و خودخواه باش!

فکر کردن بهش آدم رو می‌ترسونه. که از خودت بگذری و کسی هم قدر ت رو ندونه. حتی سر مزار ت هم نیاد یه فاتحه بخونه و بگه فلانی روح‌ت شاد. چقدر به من کمک کردی. خدا بهت آرامش بده...

دیشب با یه دوست قدیمی حرف‌م شد. شاید خیلی الکی. سر اینکه 200 بار بهش گفته‌م من کاری ندارم کی داره حرف می‌زنه. گوش میدم ببینم چی میگه. و از اونایی که برای دیگران سخنرانی می‌کنن، حرفی رو نمی‌پذیرم مگر اینکه با دلیل و سند و مدرک باشه. که یا با عقل من جور دربیاد یا بر مبنای پژوهش‌های علمی فلان استاد معروف فلان دانشگاه معتبر باشه یا چیزی باشه که بشه امتحان‌ش کرد و مطمئن شد یا از آیات و احادیثی باشه که بشه بررسی‌ش کرد.

عوض‌ش این دوست‌ من، انقدر که قلب خودش پاک‌ه همیشه حرص من رو درمیاره. نه باور ش میشه ممکن‌ه کسی بهش دروغ گفته باشه، نه احتمال میده کسی بهش کلک بزنه، نه فکر می‌کنه شاید حرف فلان آدمی که خیلی هم مورد اعتماد ه هیچ توجیه علمی و دینی و عقلانی حتی نداشته باشه. همیشه فکر می‌کنه همه مثل خودشون‌ که خب نیستن و در نتیجه ما هر روز با هم بحث داریم. اون میگه تو بدبینی. من میگم بدبین نه. واقع‌بین‌م. تو ولی ساده‌ای. ساده نباش! اون میگه من اینطوری راحت‌تر م. من میگم قرار نیست آدم همیشه راحت باشه. یه وقت دیدی کلاه گشاد سر ت رفت‌ها. بعد با هم بحث‌مون میشه.

دیشب هم مطابق معمول، همینطوری شد. دوست‌م حرف همینطوری یه آدم مورد اعتماد ش رو پذیرفته بود. من هم صاف گفتم این خرافات‌ه و دین نیست. اون گفت نمی‌دونی حرف‌ش رو نزن. من فکر کردم اون از کجا می‌دونه من چی می‌دونم و چی نمی‌دونم. بعد از هم ناراحت شدیم.

دیشب فکر کردم اگه ما دوستیم، باید مجبور ش کنم یه کم دیرباورتر باشه. یعنی چی که هر کی هر چی بگه، این دوست‌م باور می‌کنه؟ اون هم فکر کرد من به فرد مورد اعتماد ش توهین کرده‌م! البته من خیلی رک گفتم برای مروجین خرافات احترامی قائل نیستم و اوضاع بدتر شد.

فکر کنم دیگه همه‌تون می‌دونین من آدمی نیستم که اهل لفاظی باشم و کلمات رو توی زرورق بپیچم. وقتی چیزی به نظرم غلط‌ه، صاف میگم غلط‌ه و خوشحال میشم اگر بهم ثابت بشه اون چیز، درست بوده و من بلد نبوده‌م چی درست‌ه و چی غلط. اما صرف اینکه چون فلانی گفته، بپذیر ش، هیچ‌وقت برام قابل قبول نبوده چون عقلانی نیست. اگر اینطور بود، خدا بهم عقل نمی‌داد. می‌گفت مریمی! فلانی عقل داره. تو برو ببین اون چی میگه، تو بگو چشم!

حالا این ماجرا من رو یاد اون ماجرای قدیمی انداخت که اول گفتم. فکر کردم من چرا انقدر برای دوست‌هام خودم رو زحمت میدم و حرص می‌خورم؟ هر کسی صلاح کار خودش رو بهتر می‌دونه. من هم علم‌ نداشته‌م رو برای خودم نگه می‌دارم و از آرامش نصفه‌نیمه‌ی این روزهام لذت می‌برم. محبت زیاد، کلا چیز مزخرفی‌ه انگار. من هم که اصلا زبون ریختن و "قربون‌ت برم فدات بشم" گفتن توی مرام‌م نیست. ماشالا کلمه‌هام همه‌شون زهر دارن. کسی رو هل نمیدم توی چاه اما اگه دیدم داره میفته ته چاه، رو م رو برمی‌گردونم و برای خودم سوت می‌زنم. اینطوری حداقل احترام‌م حفظ میشه.

دوشنبه ۱٧ مهر ۱۳٩۱
نظرات ()
Share

*یک قصه بیش نیست غم عشق وین عجب / کز هر زبان که می‌شنوم نامکرر است...

*خدا این مریم رو زیاد کنه که شارژ برق و شارژ اعتباری نمیذاره برام :دی طرح‌های ایرانسل برقرارن هنوز آیا؟

دوست خوب هدیه‌ی خداست. می‌دونی؟ با تواما (:

سه‌شنبه ٢ مهر ۱۳۸٧
نظرات ()
Share

*من اصلاً به این معتقد نیستم که هر کی نماز بخونه، آدم خوبی‌ه یا هر کی باحجاب نیست، پس آدم بدی‌ه و نباید باهاش دوستی کرد. نمی‌دونم چقدر درست میگم از نظر بقیه اما یه چیزایی سلیقه‌ای‌ه؛ مثلاً من خوش‌م نمیاد دوست‌م ۲۰۰ تا دوست‌پسر داشته باشه - یکی بس‌ه خب! - یا اهل Drug و Alcohol باشه؛ خوش‌م نمیاد از مردایی که دستبند و گردنبند آویزون خودشون می‌کنن یا با رشوه گرفتن و کارای این مدلی، موقعیت شغلی‌شون رو بالا می‌برن اما خوب بودن یه آدم، برام مهم‌تره تا نماز خوندن‌ش، تا مسلمون بودن‌ش حتی. ما متاسفانه گاهی یادمون میره نماز و روزه و کارای خوبی که بهش سفارش شده خیلی، برای چی‌ه. یادمون میره قراره رفتارمون با بقیه خوب باشه، تا می‌تونیم به دیگران کمک کنیم و خیلی سیاهی‌ها رو از قلب‌مون پاک کنیم. البته قرار هم نیست آدما حکمت همه چیز رو بفهمن و بدونن. آدم وقتی یه نفر رو دوست داره، خیلی کارا رو واسه دل اون آدم انجام میده، هی نمی‌پرسه چرا؟! با خدا هم گاهی باید اینطوری بود. شک ندارم هر کاری که گفته شده، مث وضو گرفتن، مث کلماتی که به یه شکل کاملاً تکراری هر روز ادا میشن و بهش میگیم نماز، مث خیلی خیلی کارا که نباید انجام داد، چیزایی که نباید خورد، جاهایی که نباید رفت، همه و همه حکمت خاصی دارن. شاید خیلی طول می‌کشه تا کسی بتونه با بررسی شکل ملکول‌های آب در موقعیت‌های مختلف، بفهمه چرا بعضیا به آب دعا می‌خونن و ازش برای درمان بیماری استفاده می‌کنن یا چرا میگن خوردن بعضی چیزها مکروه یا کاملاً ممنوع - حرام - هست. شاید خیلی طول می‌کشه تا کسی بتونه بگه چطوری شستن بخش‌های خاصی از بدن، باعث میشه آدم در جذب انرژی‌ها مستعدتر و آماده‌تر بشه - وضو - شاید خیلی چیزا هست که هیچ وقت نفهمیم دقیقاً چرا اینطوری‌ن، چرا باید باشن یا نباید انجام‌شون داد. موضوع این‌ه که گاهی باید کاملاً اعتماد کنی. نمیگم اطاعت گوسفندی.. اما باید باور کنیم دنیا فقط همینی که به چشم دیده میشه، نیست. گاهی ما فقط ظاهر یه عمل رو می‌بینیم اما باطن‌ش، روح‌ش رو نمی‌بینیم که با دل‌مون چه کار می‌کنه، چطور قلب‌مون پاک میشه، چطور روح‌مون شفاف میشه...

نمی‌دونم چرا اینا رو گفتم. شاید خواستم بگم ورون، مسلمون نیست اما هر روز مسج می‌زنه حال‌م رو می‌پرسه چون با هم دوستیم - من هم می‌زنم خب - آدم قابل اعتمادی‌ه؛ خیلی خیلی هم خوش‌قلب و بامحبت‌ه. انقدر نزدیک هست که بهش بگم از چی ناراحت‌م، چرا خوشحال‌م، برنامه‌م واسه فلان چیز چی‌ه و می‌دونم ادعای خیلی چیزا رو نداره اما وقتی اتفاق بدی میفته، تا بتونه کنارم‌ه، دوست داره همیشه خوشحال باشم و بهترین‌ها رو میخواد برام. این وسط حرفی که اصلاً مطرح نمیشه، مذهب‌ه. خدای هر دومون یکی‌ه، یه خدا که بیشتر نداریم! و پیش اون خدا، من واسه اون دعا می‌کنم، اون واسه من.

شاید اینا رو نوشتم که بگم اگه کسی آدم خوبی‌ه، زیاد مهم نیست خیلی چیزا. درست‌ه که من دل‌م میخواد ورون خیلی چیزای خوب رو که من به واسطه‌ی دین‌م دارم، داشته باشه اما قلب پاکی رو که این آدم داره، کمتر میشه جایی پیدا کرد. دوست‌ت دارم ورون (:

شنبه ٩ اسفند ۱۳۸٢
نظرات ()
Share

*مولی جان

احسان‌تون قبول باشه. خدا بیامرزه برادر ت رو و همه‌ی رفتگان رو. ان‌شاء‌الله خدا سایه‌ی پدر و مادر رو براتون حفظ کنه و تو و برادر ت رو هم برای والدین‌ت. ما هم اگه پرت‌و‌پلا می‌گفتیم از سر بی‌خیالی و سبکسری نبود. خواستیم بعد اون همه اشک، یه ذره بخندی. امیدوارم همیشه شاد باشی. صورت خوشگل‌ت رو همیشه خندون ببینم. آمین.

یکشنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩۱
نظرات ()
Share

*حالا هی من بهت بگم فلانی بی‌چشم‌و روئه. هی تو باور نکن.

وقتی یه روز رید بهت، می‌فهمی باید حرف من رو باور می‌کردی یا اداهای فرشته‌وار اون رو.

شنبه ۱۸ شهریور ۱۳٩۱
نظرات ()
Share

*وبلاگ چیست؟ جایی‌ست در آن، همه مودب، فهیم و مهربانند. هرگز دوست‌پسر نداشته‌اند اما راه و رسم همسرداری را به گونه‌ای کاملا مادرزاد می‌دانند. در وبلاگ کسی دیگری را قضاوت نمی‌کند، از کوره درنمی‌رود، نسنجیده حرفی نمی‌زند، همه را درک می‌کند و کلا موجود فرهیخته‌ای‌ست.

چت چیست؟ جایی‌ست که در آن بلاگرهای فهیم مذکور! به سرشت مادرزاد و طبیعت واقعی خویش بازمی‌گردند و از آن همه بزرگواری و درک و گذشت و خویشتنداری و قداست، اثری باقی نمی‌ماند.

برای دوست عزیزی که خودش و فیس‌بوق و بلاگ‌ش اصلا شبیه هم نیستند و فکر می‌کند خیلی کار ش درست است. هیچی نیستی عزیزم! هیچی نیستی عینک

یکشنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩۱
نظرات ()
Share

مولی عزیز من، دوست روزای شاد و ناشاد م، این روزا سوگوار درگذشت برادرش‌ه. من خیلی دیر متوجه شدم. هیچ کاری هم از دست‌م برنیومد براش انجام بدم. رسم دوستی رو به جا نیاوردم و فقط خدا می‌دونه چقدر غصه‌ش رو خوردم و چقدر از خداوند برای مولی و خانواده‌ش صبر خواستم و صبر...

مولی جان‌م امیدوارم روح بزرگ برادر عزیز ت در آغوش امن پروردگار، غرق در شادی و آرامش باشه و خداوند به همه‌مون صبری عنایت کنه که بتونیم تاب بیاریم. ایشالا خداوند سایه‌ی پدر و مادر ت رو برات حفظ کنه. خدا کنه خیلی زود دوباره بتونم شادی و امید و آرامش رو توی صورت خوشگل‌ت ببینم عزیز دل‌م...

جمعه ٢٠ امرداد ۱۳٩۱
نظرات ()
Share

بعضیا برای آدم کامنت نذارن، بهتره. چه اونی که اصرار داره به آدم حروم‌خور، نباید گفت حروم‌خور. چه اونی که مطلب‌ش رو اینجا دیده اما چون دقت نکرده و لینک خودش رو ندیده، شور بر ش داشته که چرا شاهکار ادبی‌ش رو سرقت کرده‌م و اومده بهم میگه کار تو هم مث کار همون دکتر حروم‌خور ه.

یه لطفی کنید شاهکاراتون رو برای خودتون نگه‌دارید و دیگه برای من کامنت نذارین. مرسی.

امیدوار بود آدمی به خیر کسان      مرا به خیر تو امید نیست، شر مرسان

چهارشنبه ٤ امرداد ۱۳٩۱
نظرات ()
Share

بهترین بخش یه جمعه، می‌تونه 12 شب تا 4 صبح باشه وقتی نازنین هست و می‌تونیم ساعت‌ها حرف بزنیم...

جمعه ۱٢ خرداد ۱۳٩۱
نظرات ()
Share

یکی میشه نارنجی، که اومدن‌ش رو، که مدت‌هاست منتظرش‌م، از یکی دو هفته قبل اطلاع میده و با اینکه زیاد هم به من مربوط نمیشه، ازم می‌پرسه چه روزی بیاد بهتر ه و بعد از مشورت با من میره بلیط می‌گیره و انقدر ملاحظه‌ی همه چیز رو می‌کنه و برنامه‌ها و ساعت‌ها رو باهام چک می کنه که من حسابی خجالت‌زده میشم که چرا موقعیت‌ش رو ندارم که بهتر و بیشتر در خدمت‌ش باشم و خودم از این با هم بودن، حسابی لذت ببرم...

یکی هم میشه این فامیل عزیز مون که از صبح 30 دفعه ازش پرسیده‌م فردا بعدازظهر میای بالاخره؟ آخر هم جواب داده: چو فردا شود، فکر فردا کنیم. از حالا تا فردا بعدازظهر یه ماه رمضون راهه!

یعنی اصلاْ فکر نمی‌کنه اگه بخواد بیاد، من باید باشم و تدارک ببینم. اگه نخواد بیاد، من هم پنج‌شنبه عصر نمیشینم توی خونه. از الان با یه دوست هماهنگ می‌کنم که فردا بریم بیرون. توقع داره تمام فردا رو بشینم توی خونه، که ایشون اگر دوست داشت، بیاد.

پنجشنبه ٤ خرداد ۱۳٩۱
نظرات ()
Share

شرمنده‌م کردی.من هم از تنهایی دراومدم (-:

دوشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩۱
نظرات ()
Share

خاله وسطی رو عمل کردن. خاله‌جان پیش‌ش مونده. مامان و بابا صبح رفتن بیمارستان. قرار ه فردا مرخص شه انگار. این وسط مامان گیر داده به سیستر که عصرها خونه بمون. من میگم برو بیرون سرگرم شی. می‌ترسم فشار عصبی کار دست‌ش بده. باز من پوست‌م کلفت‌تر ه انگار.

همه بهم دلداری میدن. برام وقت میذارن و گریه‌هام رو تحمل می‌کنن. مولی، نارنجی، مریم. حتی غزال که جداْ توقع نداشتم تماس بگیره و خیلی شرمنده‌ش شدم.

مرسی به خاطر کامنت‌هاتون. به خاطر وقتی که برام میذارین. ایشالا همیشه سرحال و سالم و شاد و شنگول باشین و محبت‌هاتون رو به شادی جبران کنم.

گاهی خیلی آروم و امیدوارم. نذر می‌کنم و منتظر معجزه‌م. بعد مامان هر چی رشته‌ام رو پنبه می‌کنه. مدام میگه این مث فلانی میشه. دیگه تا آخر عمر درگیر ه. خوب نمیشه. نمی‌دونه مریضی سختی‌ه. بیماری‌ش پیشرفت کرده.

هم دل‌م براش می‌سوزه که از روی نگرانی و اضطراب اینا رو میگه، هم چاره‌ای جز گوش دادن ندارم. بعد توی دل‌م خالی میشه. یواشکی میرم توی حمام یا زیر پتو و حسابی اشک می‌ریزم اما دل‌م آروم نمیشه.

کلاْ هم مستعد اضطراب‌م. تا مشکل بزرگی پیش میاد، تپش قلب و دلشوره می‌گیرم. فشار م میاد پایین. نمی‌تونم بخوابم. چیزی از گلو م پایین نمیره و به‌دردنخورتر از همیشه میشم.

الان هم استرس دارم که وقتی بیاد خونه، چی میشه؟ مادربزرگ نمی‌دونه عمل‌ش چی بوده و وقتی بفهمه سیـ.ـنه‌ش رو برداشته‌ن، می‌فهمه و کار مون زار ه. طفلی همینطوری هم مریض‌ه و یه‌سره خواب‌ه.

خاله‌جان هم باید صبح‌ها بره سر کار. خاله‌وسطی با خانواده‌ی خاله‌بزرگ‌ه شدیداْ اختلاف دارن. گفته به اونها نگیم وگرنه خاله‌بزرگ‌ه با همه‌ی بدی‌هاش، اینجور وقتا میاد و کم نمیذاره.

دست‌های مامان من هم تعریفی ندارن و به زور دارو تازه یه هفته نیست درد ش کم شده. فشار خون عصبی هم داره و نگران قلب‌ش‌م. یعنی واقعاْ مستاصل شده‌م. خودم هم انقدر ترسو و بزدل‌م که حتی سر پانسمان زخم سیستر بعد از عمل، فرار می‌کردم و دست و پا م ضعف می‌رفت. پرستاری از یه همچین مریضی رو بلد نیستم. هنوز که ندیده‌م‌ش کار م یه بند گریه‌ست.

دعا کنین خدا خودش این گره رو باز کنه. ممنون همه‌تون‌م.

دوشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩۱
نظرات ()
Share

کامنت یکی از دوستان:

سلام عزیزم. والا دروغ چرا؟ من زیاد سراغ دارم آدمایی که به صابخونه میگن کلاْ مهمونی نگیر! در مورد رمز، بسیار خوشحال‌م که من یکی از اون 2 نفر م.. یه بار یه تور رفته بودیم. آخر تور مسابقه‌ی ترین‌ها رو برگزار کردن یعنی همه در مورد تک تک اعضا نظر بدن که خصوصیت بارز ش چی‌ه.. خلاصه به یکی گفتن خوشگل‌ترین و یکی جذاب‌ترین و یکی شیک‌ترین و یکی شادترین و اینا.. منم کلاْ ساکت و آروم‌م و زیاد تو چشم نیستم. گفتم الان به من میگن ماست و خیارترین! ولی لقب‌م شد قابل اعتمادترین.. نمی‌دونم چرا و چه جوری همچین نتیجه‌ای گرفته بودن ولی حس خوبی بود! رمزتو که تو وبم گذاشتی یاد این ماجرا افتادم.. لطف کردی جون‌م، اعتماد 2 طرفه است، نه همیشه اما خیلی وقتا.. این، شماره‌ی من‌ه...

لحن‌ت رو دوست دارم. حال‌م رو خوب کردی. وصف بهتری به ذهن‌م نمیاد. حال‌م رو خوب کردی.

جمعه ٢٥ فروردین ۱۳٩۱
نظرات ()
Share

چی بهتر از این، که وسط یه بعدازظهر کشدار نوروزی، وقتی ولو شدی روی کاناپه و داری فکر می‌کنی چقدر تنهایی، آقای پستچی در بزنه و برات یه بسته بیاره با یه کارت.

حالا من یه دستبند خوشگل دارم با انگشتر و گوشواره‌های ست‌ش. یه چراغ خواب بامزه. کتاب، صدف و ماهی که دریای جنوب رو یادم میاره، طعم نارگیل که همیشه دوست داشته‌م و یه دنیا دوستی. حتی یاد اون مجسمه‌ی بزرگی که برام خریدی و شکست و ندیدم‌ش هم خوشحال‌م می‌کنه نارنجی جون. امیدوارم بتونم لطف‌ت رو جبران کنم و لایق این همه محبت‌ت باشم. ممنون‌م ازت لبخند

شنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩۱
نظرات ()
Share

این آدمای دل‌به‌نشاط رو دیدین که خیلی ریلکس، در کمال خونسردی یه ربع مونده به قرار شون، تازه پامیشن دنبال لباس می‌گردن؟

من غلط می‌کنم از این کارا بکنم. یعنی خواستم مث همیشه زود آماده شم‌ها. زنگ زدن خبر فوت دادن کلاْ اعصاب‌م به هم ریخت.

بعد اینجا ش جالب‌ه. یهو به خودم اومدم دیدم دیر شد. یه کرم‌پودر دارم که وقتی بزنی‌ش، دقیقاْ انگار دقایقی پیش از جهنم در رفتی. همچین قیافه‌ای میشه آدم. انقد حواس‌م سر جا ش بود، در حال عجله، تندتند کل صورت‌م رو با اون کرم‌پودر ه پوشوندم.

بعد از دیدن قیافه‌م هم حرص‌م گرفت، هم گریه‌م گرفت. فکر کن با اون رنگ، چشمای قرمز که دور ش هم کلاْ سیاه شده بود، سفید پوشیدم پاشدم رفتم بیرون!

یعنی اگه دفعه‌ی اول نبود و رو م می‌شد، به مولی می‌گفتم من 20 دقیقه دیرتر میام. که بتونم صورت‌م رو کلاْ بشورم و یه گلی به سر م بگیرم.

دیر م هم شده بود دل‌م می‌خواست بشینم وسط کوچه گریه کنم دیگه. موها م رو هم جمع کردم. بعد 6 دور پیچ دادم و گیره زدم که زیر شال جا بشه - مث همیشه - اما انقد تند تند راه رفتم که موها م کم‌کم از توی گیره لیز خورد. من هم متوجه نبودم.

مولی دختری‌ست قد بلند، خوش‌اندام، زیبا، موقر و خونگرم. بی‌اغراق میگم. دیدی‌ن که. کلاْ الکی از کسی تعریف نمی‌کنم اما نمیشه مولی رو دید و دوست‌ش نداشت.

دوستی‌های وبلاگی جالب‌ن. به چهره و حتی صدای اون آدم اصلاْ عادت نداری ولی می‌شناسی‌س. انقد که می‌تونی باهاش بری بشینی توی یه کافه و کل خصوصی‌های رمزدار زندگی‌ت رو براش تعریف کنی خیلی راحت و حس خوبی هم داشته باشی.

والا همه میرن با هم فالوده می‌خورن رفیق شن نیشخند ما از ترس کالری، چای میوه‌ای خوردیم دو تایی. یه تقویم خوشگل هم بهم هدیه داد. من هم کلی حرص خوردم که چرا هدیه‌ش رو از هول‌م جا گذاشتم.

وسط خرید کردن‌مون توی آینه‌ی یه مغازه که معمولاْ زیاد میریم اونجا، دیدم به‌به. چه موهای مشکی بلند خوشگلی! دویدم داخل که درست‌ش کنم. آقای و خانوم مغازه‌دار هم انگار به عمر شون نه شال دیده‌ن، نه مو، نه آدم - شال و روسری‌ه کار شون کلاْ - من هم اصلاْ به رو م نیاوردم. واقعاْ وقت توضیح دادن و اجازه گرفتن نبود. مولی هم مات و متحیر، که کلاْ چی بود جریان؟

بعد رفتیم شلوار بخریم. بعد از پرو چند تا شلوار، آقای فروشنده متوجه شد مولی جان، مانکن سایز 38ه. یه مانتو برداشت آورد گفت به دوست‌تون بگین این رو بپوشن لطفاْ. میخوایم از این مدل برای تابستون، جنس خنک‌ش رو بدوزیم. ببینیم 38ش چطوری‌ه.

کل این توضیح رو اینطوری منتقل کردم: مولی جون این مانتو رو بپوش لطفاْ!

مولی جون هم کلاْ نپرسید چرا؟ پوشید اومد بیرون. ملت هم کلی کیف کردن و حظ بردن. که من نفهمیدم از خوش‌تیپی مولی محظوظ بودن یا از اینکه کار شون توی تن قشنگ وایمیسه. فرض رو بر این میذاریم که دومی حالا چشمک

بعد هم توی راه، خان داداش رو دیدیم. مولی جان برگشت خونه‌شون. ما هم دو تایی برگشتیم خونه‌مون. در بدو ورود، در یک اقدام ضربتی، لباسای زمستونی رو جمع کردم و تابستونی‌ها رو آوردم. کلاْ هم دارم فکر می‌کنم چقد جنس پارچه‌ها بد شده. حتی لباسای هالیدی هم مزخرف شده‌ن. یه شلوار ش رو 2 بار پوشیدم. زانو ش که رسماْ رفت و سفید شد! بقیه‌ش هم یهویی کهنه شد. یعنی نگاه‌ش کنی اصلاْ معلوم نیست که این لباس نو ئه! جداْ جایی رو می‌شناسین که جنس لباساشون خوب باشه؟

پ.ن: از زبان مولی.

پنجشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩۱
نظرات ()
Share

به عنوان یک انسان شهرنشین، اسم هیچ خیابونی رو یادم نمی‌مونه. نمی‌دونم کدوم خیابون به کجا منتهی میشه. یادم نمی‌مونه هر خیابون، یه طرفه‌س یا دو طرفه. کلاْ هم نمیشه ازم توقع داشت بتونم به یکی آدرس بدم از فلان جا چطور بره یه جای دیگه! مگه اینکه مسیری باشه که بشه با مترو رفت یا جایی باشه که خودم پیاده برم و بلد باشم! می‌دونم فاجعه‌م!

حالا فکر کن از صبح دارم سعی می‌کنم درست به مولی آدرس بدم که عصر راه رو راحت پیدا کنه. آخر سر هم دست به دامن سایر اعضای خانواده شدم آخ

چهارشنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩۱
نظرات ()
Share

آهای نازنینی که موبایل‌ت خاموش‌ه! من چطوری پیدا ت کنم خب؟ بعد پا نشی برگردی آلمان، من رو فحش بدی که باهات خرید نیومدما نیشخند عزیزم! گوشی رو بردار!

شنبه ۱٢ فروردین ۱۳٩۱
نظرات ()
Share

مولی جون
ممنون‌‌‌م به خاطر همراهی و درک‌ت که بالاتر از حد انتظار م بوده جداْ. منظور م این‌ه که درک موقعیت و شرایط یه آدمی که فقط نوشته‌هاش رو می‌بینی و حتی یک بار هم از نزدیک ندیدی‌ش، کار آسونی نیست مسلماْ. خواستم بگم دوست‌ت دارم و بهترین‌ها رو برات آرزو می‌کنم.

جمعه ۱۱ فروردین ۱۳٩۱
نظرات ()
Share

Daisypath Happy Birthday tickers