*ویشکا آسایش، مهمون برنامه‌ی خندوانه بود.

از فتح قله‌ی دماوند گفت. از عشق‌ش به نقش‌هایی گفت که اول فکر می‌کنه سخت‌ن و از عهده‌شون برنمیاد. بعد مجبور میشه تلاش کنه تا بتونه...

درست میگه. یه وقتایی باید بتونی یه کار سخت رو انجام بدی. به حس خوب بعدش می‌ارزه.

پنجشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩٤
نظرات ()
موضوع: تی‌وی
Share

*از اثرات تماشای - بخونید "گوش دادن به" - سریال‌های کره‌ای تی‌وی آن است که از خود می‌پرسیم آیا ما جماعت کینه‌توز و خشمگینی هستیم یا آنها خیلی ریلکس و باگذشتند؟متفکر

 

شنبه ۱٦ اسفند ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: تی‌وی
Share

*تی‌وی سریالی پخش می‌کنه به اسم "همه‌چیز آنجاست!" حالا اینکه اونجا یعنی کجا رو من دقیقا نفهمیدم ولی کلا سریال‌های خانوادگی رو دوست دارم. داستان، درباره‌ی یه پدر و پسری‌ه - با بازی امین زندگانی - که کارگاه تولید کفش داشته‌ن و با واردات کفش‌های ارزون و بی‌کیفیت چینی و کلاه‌برداری یه نفر ازشون، ورشکست میشن.

پسره هم کارگاه رو طی ماجرایی می‌فروشه و پول پیش خونه‌ش رو هم میذاره رو ش تا بتونه بدهی‌ها رو بپردازه. این وسط یه سری ماجرا برادر کوچیکه‌ش ایجاد می‌کنه، یه سری خواهر ش - با بازی حدیث میرامینی -، یه سری مادر ش و زن‌ش، که حالا بماند. یه سری هم با خاندان پدری‌شون داستان دارن که اونا هم مفصل‌ه و منظور صحبت من هم نیست.

برادر کوچیکه‌ی ایشون، پسر دانشجویی‌ه که ترک تحصیل کرده، سربازی نرفته، بیکار ه، و چون می‌خواسته یک‌شب‌ه پولدار بشه، از سر نادونی برای گرفتن وامی کلان، دست به جعل امضای برادر ش می‌زنه و یه کارهایی می‌کنه که فکر می‌کنه آب از آب تکون نمی‌خوره و مشکلی پیش نمیاد ولی خب گند ش درمیاد اساسی و حالا قرار ه زندان هم بره! فهرست کمالات رو ملاحظه فرمودین؟

حالا: ایشون توی دانشگاه به یه دختری علاقمند شده که از قضا خیلی دختر خوب و دانایی‌ه. 2 تا هم خواهر داره. خواهر کوچیکه‌ش، دختر نادونی‌ه که خیلی قرتی‌ه و هر روز دنبال عمل زیبایی و ور رفتن به سر و کله‌ش‌ه. خواهر بزرگه‌ش خیلی عاقل‌ه چون علیرغم مخالفت والدین‌ش با مردی ازدواج کرده که پولدار نیست ولی مرد زندگی‌ه. یه بچه دارن و الان باز هم دوقلو باردار ه.

همینجوری که دارم تعریف می‌کنم، پیام‌های اخلاقی رو می‌گیرین دیگه؟

این رو هم بگم که این پسر کوچیک‌ه که قراره بره زندان، یه روز تنهایی بلند شد رفت خواستگاری دختر دانای قصه. پدر دختر هم عصبانی شد گفت شما نباید تنها میومدی خواستگاری! ضمن اینکه شرایط مد نظر من رو نداری.

بعد از مدتی، یک شب، ناگهان پدر و مادر این دخترها متحول میشن و میگن دختر بزرگ‌مون که خوشبخت شد و دختر کوچیک‌مون اگر متاهل بود، اصلا وقت و انگیزه‌ای نداشت برای اینکه انقدر به عمل زیبایی اقدام کنه و بدتر چهره‌ش رو خراب کنه. متاهل‌ها معمولا از این کارا نمی‌کنن. پس بهتر آن است که دختر وسطی رو شوهر بدیم تا به جای اینکه مثل خواهر کوچیکه‌ش بره دنبال عمل زیبایی، مثل خواهر بزرگه‌ش بچه‌دار بشه و بشینه سر خونه و زندگی‌ش.

حالا ایناش باز منطقی بود. یک صحنه‌ی جالب‌ش این بود که پدر دختر ه که کلا پسر ه رو همینجوری‌ هم هیچی حساب نمی‌کرد، یه دفعه گفت اشکالی نداره که این ترک تحصیل کرده و شرایط‌ش به ما نمی‌خوره و تنهایی اومده خواستگاری، گوشی رو بدین من تلفن بزنم به بابا ش، بگم بیان خواستگاری!!!

خب درست‌ه که اینجا هدف، فرهنگ‌سازی برای ازدواج آسان بوده ولی دیگه پدر کدوم دختری خودش تلفن می‌زنه به خانواده‌ی پسر بگه پاشین بیایین خواستگاری؟ به نظر م بهتر بود مثلا به دختر ش بگه خودت تلفن بزن به پسر ه بگو پدر م رو راضی کردم. حالا تماس بگیر اجازه بخواه. نه؟

یه صحنه‌ی دیگه‌ی سریال که خیلی به یاد ماندنی بود، مربوط می‌شد به ماجرای برخورد عروس این خانواده - با بازی الهام حمیدی - با مادرشوهر ش - با بازی مهرانه مهین‌ترابی - . اینا وقتی پول پیش خونه‌شون رو دادن برای بدهی‌ها، عروس‌ه گفت بریم طبقه‌ی بالای خونه‌ی مادرم اینا که خالی‌ه زندگی کنیم. اونا هم خوشحال میشن. صد بار هم گفته‌ن. تو قبول نکردی. پسر ه هم دادوبیداد که من داماد سرخونه نمیشم! بیا بریم توی یکی از اتاق‌های خونه‌ی کوچیکی که پدر و مادر م و خواهر م و برادر م اونجا تازه ساکن شده‌ن، زندگی کنیم.

عروس‌ه هم با اخم و دلخوری رفت. طبیعتا هر روز هم بین‌شون برخورد پیش میومد. هرجا هم می‌خواست بره، مادر شوهر ش که زور ش به بچه‌های خودش هم نمی‌رسید، این رو سین‌جیم می‌کرد. عروس‌ه هم تندتند جواب مادرشوهره رو می‌داد و کلا به طرز فجیعی رو شون به هم باز شده بود. تا اینکه مادر شوهره گفت اگر فلان جا بری، دیگه حق نداری برگردی اینجا. عروس‌ه هم گفت باشه دیگه اینجا نمیام.

مدتی که گذشت و آب‌ها از آسیاب افتاد، عروس‌ه یهو به شوهرش گفت نمیخوام مادر ت ازم ناراحت باشه. بیا بریم بچه‌مون رو که تازه به دنیا اومده ببریم ببینه. اون رو ببینه، خوشحال میشه دیگه من رو می‌بخشه!!! و ماجرا تموم میشه. بعد هم که رفتن، مادرشوهره باز قیافه گرفته بود. انگار نه انگار رسما عروس‌ه رو بیرون کرده. عروس‌ه هم گفت ببخشید و من منظوری نداشتم!!! ده ثانیه بعد مادرشوهره گفت یه بچه کم‌ه‌ها! - انگار نون بربری‌ه - یکی دیگه باید بیاری! پسره هم گفت آره. اصلا یه بچه خوب نیست. من دوست دارم چند تا بچه داشته باشم اینها با هم بازی کنن و بزرگ شن. بعد هردوشون برگشتن به عروس‌ه نگاه کردن تو گویی دستگاه زیراکس‌ه ایشون!

بعد همین عروس‌ه رو در برخورد با خواهرشوهرش ببینین، دقیقا انگار داره با بچه‌ش حرف می‌زنه و نصیحت‌ش می‌کنه. این وسط خان‌‌داداش میگه مریمی! الهام حمیدی رو هر بار دیدم، یاد تو افتادم. خیلی شبیه توئه. گفتم ازش خوش‌م میاد کلا ولی به نظر م شبیه من نیست.


یادم بندازین بعدا درباره‌ی رودرواسی و صحنه‌ی دیگه‌ای از این سریال یه چیزی براتون تعریف کنم. الان خیلی حرف زدم خسته شدم دیگه
پنجشنبه ٢٥ دی ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: تی‌وی
Share

*شنیده‌م که سال‌ها پیش در یک فیلم تلویزیونی وطنی، یک آقایی دست یک خانومی رو گرفته! از اون صحنه تا آخر فیلم، دائم زیرنویس اومده که اینها زن و شوهر هستن. گیر نده کسی. با این حال، نمایش چنین صحنه‌ای از تی‌وی ما برای خیلی از مردم، عجیب و حتی ناخوشایند بوده.

حالا چند وقتی هست جهت ترغیب جوانان به امر خطیر ازدواج، یک سری برنامه تولید میشه به اسم مهمونی! خانواده‌ها رو دعوت می‌کنن - ترجیحا با بچه‌هاشون - تا بیان بشینن بگن چقدر با هم خوشبخت‌ن!

من که می‌دونید هیچ برنامه و فیلمی رو درست‌وحسابی تماشا نمی‌کنم اما چند موردی که چشم‌م خورد و دیدم، یا بچه توی رودرواسی ناچار شد از والدین‌ش تشکر کنه - فضای جالب و دلچسبی نبود کلا - یا زوجین در حال تشکر از هم بودن یا بچه‌ها از سر و کول‌شون بالا می‌رفتن. یک مورد هم بود که با ذوق تعریف می‌کردن که زمان ازدواج‌شون، آقا سرباز بوده و خانوم، بچه‌مدرسه‌ای! حالا اینکه ازدواج یه بچه‌مدرسه‌ای کجاش قشنگ‌ه رو من تا به این لحظه متوجه نشده‌م.

چند موردی هم بود که اینها دست هم رو گرفته بودن و هی به هم لبخند می‌زدن و از خودشون عشق در می‌کردن! نیشخند والا من که خیلی ترغیب شدم: کلی خدا رو شکر کردم که شوهر چندش و بچه‌ی اعصاب‌خوردکن ندارم.

بقیه‌ش رو هم نمیگم که نیازی به قندشکن نباشه زین‌پس!

چهارشنبه ۱٧ دی ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: تی‌وی
Share

*مادر امروزی! قصه که تازه به ایران اومده داشت با داماد ش صحبت می‌کرد. داماد ش گفت دختر تون بچه‌ها رو خیلی دوست داره اما فکر می‌کنم از بچه‌دارشدن می‌ترسه شاید چون خودش بدون مادر، بزرگ شده.

مادر قصه گفت داری به من طعنه می‌زنی؟

داماد ش گفت نه اصلا. من فقط فکر کردم شاید اگه شما باهاش صحبت کنید، نظر ش در این باره تعدیل شه.

مادر قصه گفت این - بچه‌دارشدن - یک مساله‌ی شخصی‌ه!

یاد همسایه‌مون افتادم و برخورد ش با عمه‌ی پیر و البته فضول شوهر ش. عمه‌خانوم در حضور همه به این خانوم همسایه‌مون گفت تو! 5 سال‌ه ازدواج کردی و داری برای خودت ول! می‌چرخی. کی! میخوای بچه‌دار شی؟ (تعداد فضولی‌ها و بی‌احترامی‌ها رو در یک عبارت حساب کنید فقط خودتون)

همسایه‌مون هم به ایشون گفت به شما چه ربطی داره که فضولی زندگی دیگران رو می‌کنید؟ بعد هم قهر کرد رفت و البته آبرو! و حیثیت! عمه‌خانوم هم به فنا رفت.

نتیجه‌ی اخلاقی: فضولی نکنیم تا لایق احترام باشیم، نه فقط طالب‌ش.

پ.ن: من جای اون خانوم بودم مثلا می‌گفتم درباره‌ی مسائل خصوصی! زندگی‌م به کسی! توضیح نمیدم.

این رو نوشتم تا اونهایی که میخوان بیان احیانا شعار بدن، کلا بی‌خیال کامنت گذاشتن بشن.

سه‌شنبه ٤ آذر ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: تی‌وی
Share

*اون قسمت خندوانه که آقای مشایخی مهمون برنامه بود رو دیدین؟

موضوع: تی‌وی
Share

*آقای روان‌شناس تی‌وی فرمودند شما نباید صبح برای مدرسه‌رفتن، بچه‌تون رو از خواب بیدار کنید! یا نباید بهش بگید صبح، فلان ساعت بیدار شو! باید ازش بپرسید صبح چه ساعتی میخوای بیدار شی؟ اجازه بدین خودش هر ساعتی صلاح دونست بیدار بشه!

همچنین فرمودن از بچه بپرسید وقتی شما مدرسه هستین، من توی خونه باید چه کارهایی انجام بدم؟ کجا رو تمیز کنم؟ برم خرید، چه چیزایی بخرم؟ از تک‌تک اعضای خانواده، سفارش غذا بگیرید. اگر غذای مشترکی نخواستین، هر روز یکی از اون غذاها رو درست کنید. و تا وقتی بچه‌ها برگردن، کارهایی رو که ازتون خواسته شده، انجام بدین.

در ادامه فرمودند شما نمی‌تونید بشینید فیلم نگاه کنید ولی از بچه‌تون بخواین بره تکالیف‌ش رو انجام بده. شما هم باید بشینین دوتایی با بچه‌تون درس بخونین.

اصلا مهم نیست که شما هم آدم هستین. مهم نیست که قبلا یک بار مدرسه رفتین با تمام سختی‌هاش. مهم نیست که احتیاج به استراحت دارین و باید زمانی از روز رو به خودتون اختصاص بدین. اصلا اهمیتی نداره اگر دو روز دیگه بچه‌تون براتون تعیین تکلیف کنه و برای حرف‌تون تره هم خرد نکنه. شما در هر حال باید تمام این توصیه‌های احمقانه رو در منزل اجرا کنید. بد هم نیست اگر خم شید ملت سوار تون بشن!

پنجشنبه ٢٤ مهر ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: تی‌وی
Share

*تی‌وی سریالی پخش می‌کنه به اسم "دردسرهای عظیم" که طبق معمول، من اتفاقی دیدم‌ش بعد از چند قسمت. لوکیشن اصلی فیلم، فضای جالبی داره: یه حیاط بزرگ سرسبز ه که تو ش چند تا خونه‌ی مجزا هست. هر خونه، چند تا پله داره - الان معلوم شد عاشق پله‌م؟ - که می‌خوره به یه ایوان. بعد در ورودی واحد هست. داخل‌ واحدها زیاد تعریفی نداره اما بیرون‌ و حیاط‌ش رو دوست دارم.

نکته‌ی حیرت‌برانگیز ش! این‌ه که انگار شخصیت‌های فیلم در مثلا 30 سال پیش متوقف شده‌ن! دائم دارن همدیگه رو کنترل می‌کنن و توی کار هم سرک می‌کشن. رسما فضولی می‌کنن و این رو بد نمی‌دونن. برای هم عشوه میان و ادا اصول درمیارن. مردهای داستان خیلی چیزا رو از زن‌ها مخفی می‌کنن و میگن صحبت مردونه‌ست. زن‌ها دائم در حال جیغ‌جیغ‌کردن هستن و مثلا مادر یکی از شخصیت‌های داستان، سر به هم خوردن نامزدی دخترش کلی شیون و زاری کرد که من جواب مردم رو چی بدم؟ آبرو م میره اگه بفهمن! بعد هم تصمیم گرفت کلا خونه‌ش رو عوض کنه به خاطر این ماجرا.

زمان بچگی من شاید این فیلم‌ها عجیب نبود اما بعد 30 سال، چنین فیلم‌نامه‌ای واقعا جای تعجب داره!

این خانوم که توی عکس می‌بینید، اسم‌ش بهار ه. مثلا شخصیت پخته‌ای هم داره توی فیلم. ولی حرکاتی ازش می‌بینیم بسی چندش‌آور! مادر ایشون - همون خانوم جیغ‌جیغویی که بالا ذکر ش رفت - خیلی هول داشت که ایشون رو بده! به یکی از خواستگاراش. بهار هم از اون پسر ه اصلا خوش‌ش نمیومد. و چون مامان‌ش خیلی آدم فهمیده‌ای‌ه! رفت دست به دامن همسایه‌شون، لطیف شد - همین آقای توی عکس - که تو بیا خواستگاری من. من هم قبول می‌کنم الکی. که این خواستگاری‌ها کنسل شه. بعد مدتی هم یه بهانه‌ای جورمی‌کنم و میگم نمیخوام.

لطیف هم آدمی‌ه که بلد نیست به کسی نه بگه چون نمیخواد هیچ‌کس ازش ناراحت بشه. برای همین قبول کرد. غافل از اینکه بهار و مادر ش دیگه دست‌بردار نیستن! آخر سر که بهار ناچار شد توی جمع همسایه‌ها بگه که میخوان نامزدی‌شون رو به هم بزنن، یه مدلی صحبت‌کرد که لطیف رو کاملا مقصر نشون داد و خودش رو ناراحت و غمگین. مادر ش هم در حال جیغ‌وفغان بابت آبروریزی ناشی از به هم خوردن نامزدی. یکی نیست به اینا بگه نامزدی برای چی‌ه پس؟

بعد هم لطیف در کمال مظلومیت، کلی کتک خورد و توهین شنید و ملامت شد. آخر سر هم با چشم گریون گفت من واقعا بهار رو میخوام! حالا این مامان بهار ه که کوتاه نمیاد و توی خواستگاری، برخورد بدی با لطیف و خانواده‌ش کرد.

از همه‌ی اینا فجیع‌تر، بازیگر نقش بهار ه که قد بسیار کوتاهی داره و کفش‌های پاشنه‌بلندی می‌پوشه که به سختی باهاشون راه میره. البته شخصیت بهار هم اصطلاحا نصف قد ش زیر زمین‌ه و نگاه‌های زیرزیرکی مثلا مظلوم‌ش حال آدم رو بد می‌کنه.

یه پیام برام اومد که چرا اجازه میدیم توی سریال‌ها دخترها رو چنین موجوداتی نشون بدن؟ چرا میذاریم بهمون توهین بشه؟ بعد دیدم چه توهینی وقتی که عین واقعیت رو دارن نشون میدن؟

توی جامعه‌ای که پسرها به قدر کفایت، مرد بار نمیان و ظاهر و رفتار شون مثل دختربچه‌های لوس‌ه، دیدن چنین روابطی عجیب  که نیست هیچ، کلی هم میشه باهاش پز داد. دیده‌م که میگم!

پنجشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: تی‌وی
Share

*چون مهمون جمع‌شون دچار معلولیت‌ بود، خودش هم روی ویلچر نشست...

دور باشه از ایشون و از همه...

شنبه ۱٥ شهریور ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: تی‌وی
Share

*جشنواره‌ی تابستانی کیش رو نشون می‌داد و مراسم قرعه‌کشی اتومبیل. یه آقایی برنده شد که گفته بود برای ماه عسل اومدن جزیره و دقایقی پیش همسر ش در حال محاسبه‌ی مخارج سفر بوده!

مجری محترم برنامه عین خاله‌زنک‌ها چند بار گفت چه عروس خوش‌قدمی! عجب پاقدمی! ماشین بردیا! این عروس خیلی برات خوب بوده قدم‌ش!

نه یک بار، نه دو بار... هی تکرار می‌کرد. بعد گفت از خانوم‌ت بپرس چی کار کرده شوهر کرده به دخترای ترشیده بگیم!!! هرهر هم خندید.

من اصلا خوش‌م نمیاد که برای این الفاظ زشت، معادل‌سازی بشه و لفظ پسر ترشیده هم روی زبون‌ها بیفته. حرف بیخود، بیخود ه بدون توجه به اینکه مخاطب‌ش کی‌ه. چیزی که دارم بهش فکر می‌کنم این‌ه که چرا هر بی‌سروپایی رو به عنوان مجری فلان برنامه روی صحنه می‌برن که حرف کم بیاره و شروع کنه به استفاده از تربیت خانوادگی‌ش، بعد هم خودش به خودش بخنده و فکر کنه مرد هنرمندی هم هست؟!

هیچ کاری به مشکلات جامعه و بالارفتن سن ازدواج و این قصه‌ها ندارم. سوال‌م این‌ه که چرا انقد سر مون توی زندگی دیگران‌ه که برای هر کاری اول میریم سن‌وسال دیگران رو بررسی می‌کنیم، بعد هم نظر میدیم بدون اینکه ازمون چیزی پرسیده باشن؟ باور می‌کنید دوست من میخواد بره دانشگاه ولی رو ش نمیشه! میگه با 40 سال سن برم بگم چی؟

گفتم مگه قرار ه چیزی بگی؟ یا مگه دانشگاه فقط برای 18 ساله‌هاست؟ هرکس هر وقت دل‌ش بخواد می‌تونه کمی تلاش کنه و بره هر درسی دل‌ش میخواد بدونه. این نه خیلی افتخار و پز داره، نه باعث شرمساری و سرافکندگی‌ه. هر کاری می‌کنی برای خودت داری انجام میدی.

اگر ایمیل اون آقای نسبتا محترم رو داشتم، لینک اینجا رو براش می‌فرستادم. شاید یادش بیاد قرار ه قبل از حرف زدن، کمی فکر کنیم... مردم کلی با حرف‌ها و پیام‌هاشون به هم انرژی میدن، بعد رسانه‌ی ملی چی داره پخش می‌کنه؟

دوشنبه ۳ شهریور ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: تی‌وی
Share

*یه دوربین مخفی ساخته بودن با همکاری یه آقایی که سلمونی داشت.

اینجوری بود که وقتی مشتری‌های قدیمی‌ش میومدن، تظاهر می‌کرد ماشین گرفته پشت موهاشون رو خراب کرده.

هی موها رو با دستپاچگی این‌ور اون‌ور می‌زد، عذرخواهی می‌کرد و می‌گفت یه جوری درست‌ش می‌کنم.

ری‌اکشن آقایون اینجوری بود که اول مات و مبهوت منتظر می‌موندن خود آقاهه نشون بده دقیقا چقدر مو رو خراب کرده. که خب ایشون طفره می‌رفت و هی طول‌ش می‌داد. بعد مثلا یکی‌شون بلند شد گفت داداش چقد خراب کردی که حاضر نیستی نشون‌م بدی حتی؟ خب بده آینه رو میخوام ببینم چقد ماشین گرفته بهش.

یکی‌شون هم خیلی خونسرد نشسته بود. آقاهه دید نمی‌تونه عصبانی‌ش کنه، گفت فلانی حالا نری دیگه این‌ورا نیای‌ها. جواب شنید: داداش مگه بچه‌م به خاطر 4 تا دونه مو رفاقت 20 ساله رو به هم بزنم؟ درمیاد دوباره. فقط الان یه جوری ردیف‌ش کن خیلی ضایع نباشه.

مقایسه‌ش کردم با آرایشگاه‌های زنونه. تا جایی که من دیدم‌ه، اولا اصلا قبول نمی‌کنن که گند زده‌ن اساسی! مثلا یه بار دوست مامان‌م سر دکلره‌کردن، رسما تمام موهای مامان‌م رو سوزوند طوری که همینطوری تیکه‌تیکه خوردمی‌شد ریخت! اول خواست به رو ش نیاره. کل مو رو چرب کرد و تموم. ولی خب صحنه‌ی وحشتناکی بود. هیچ‌جوری نمی‌شد کتمان‌ش کرد. بعدها اعتراف‌کرد ترسیدم قبول کنم خراب کرده‌م، شوهرت عصبانی شه چون کلا آقایون از اینکه موی خانوم‌شون انقد خراب شه واقعا خیلی عصبانی میشن.

بعضیای دیگه قبول نمی‌کنن چون باید خسارت بدن. و البته مشتری‌شون هم پررو میشه. معمولا میگن رنگ موی خودت بد بود. موهات موخوره داشت خوردمی‌شد خودش. خیلی کوتاه بلند بود مدل‌ش درنمیومد. رنگ باز نکرد و این حرفا. که خب بعضیاش واقعیت‌ه، بعضیاش بهانه.

اگر هم کلا راه نداشته باشه میگن خودت گفتی اینجوری میخوای. یا من فکر کردم اینجوری میخوای. یا فکر کردم مث دفعه‌ی قبل میخوای.

تجربه نشون داده همیشه نباید پیش یک آرایشگر برید چون متاسفانه این باعث میشه کار تون رو سرسری انجام بدن به دلیل اینکه می‌دونن شما کلا جای دیگه‌ای نمیرید. و هر بار واضح و کامل توضیح بدین دقیقا چی میخواین. اشکالی نداره اگر تاکید کنید که مثلا نمیخواین ابرو تون نازک شه. بهتر از این‌ه که بعدش بخواین غر بزنین من ابروی به این نازکی نمی‌خواستم. در کل هم آدم هر قدر حساس‌تر باشه از این بلاها بیشتر سر ش میاد.

یه چیز دیگه اینکه من خودم خیلی بداخلاقی‌ها کرده‌م با دوستام. حتی دوستان وبلاگی. بعد مثلا طرف مقابل‌م هم آدمی بوده که کلا هیچ‌وقت ادعای ادب و اخلاق و رفاقت و اینا نداشته. اما یه ماه بعد ش طوری اومده نوشته چطوری مریمی؟ انگااار نه انگار که یادش‌ه آخرین دفعه چقد خوش‌اخلاق‌! بوده‌م من.

در مقابل، دوستی هم داشتم که رفاقت چندین ساله‌مون رو بی‌خیال شد فقط به خاطر اینکه بهش گفتم این آقایی که باهاش دوست شدی، آدم جالبی نیست.

انگار رفاقت آقایون با هم مثال‌زدنی‌ه ولی با خانوما زیاد راه نمیان. خانوما هم با آقایون راه میان ولی رفاقت بین خودشون زیاد براشون مهم نیست. همچین موجوداتی هستیم ما.

شنبه ٢٥ امرداد ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: تی‌وی
Share

*شبکه‌ی نسیم، شب‌ها حدود ساعت 11 یه برنامه‌ای داره‌ای به اسم خندوانه برای ترویج فرهنگ خندیدن.

چنین فضایی رو می‌‌بینید، افرادی که همه تست خنده داده‌ن + یه مهمون که هر شب دعوت می‌کنن. با هم شوخی می‌کنن، الکی می‌خندن، از مهمون میخوان عمدا لبخند بزنه و بهش امتیاز میدن، جوک میگن، بازی می‌کنن و کلا معتقد ن کسی که نخنده، به خودش ظلم کرده.

با اینکه می‌دونی الکی دارن می‌خندن گاهی اما کم‌کم می‌بینی خودت هم داری می‌خندی و این خیلی خوب‌ه. یه شب یه آقای روان‌پزشکی مهمون برنامه بود. می‌گفت مردم ما اغلب جدی بودن رو می‌پسندن. اینجوری عادت کردیم انگار. یکی که زیاد شوخی کنه و بخنده، پشت سر ش میگیم دیوانه‌ست.

می‌گفت من یه دوستی داشتم، 20 سال ازم جوون‌تر بود. مریض بود و بدحال. خانوم‌ش با من تماس گرفت که این داره می‌میره دیگه انگار، بیا. من هم رفتم. 4 ساعت آخر زندگی‌ش رو من کنار ش بودم. باور تون نمیشه ما چقد با هم خندیدیم. حدود 200 تا جوک آماده کرده بودم. یکی‌ش رو می‌گفتم. جفت‌مون ریسه می‌رفتیم از خنده. هنوز خنده‌ش تموم نشده، دومی رو می‌گفتم. داشت می‌مرد اما دوتایی فقط می‌خندیدیم.

آدم وقتی می‌خنده، اون لحظه نمی‌تونه هیچ کار دیگه‌ای انجام بده. وقتی می‌خندی، فقط داری می‌خندی. هی من جوک گفتم، هی خندیدیم. بعد هم دوست‌م از دنیا رفت.

بعد رامبد جوان بهش گفت میشه چند تا از اون جوک‌ها رو بگین. دکتر خندید گفت جوک‌های خیلی خنده‌دار معمولا اصلا مودبانه نیستن نیشخند

سعی کنید اون ساعت وقت‌تون رو خالی کنید و یه کم بخندید.

دوشنبه ٢ تیر ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: تی‌وی
Share

*تی‌وی داره از مردم درباره‌ی دوستی‌های اینترنتی می‌پرسه. همه هم عین نوار ضبط‌شده میگن دوستی‌ها و رفاقت اینترنتی خیلی چیز بدی است چون پدر و مادر بهش نظارت ندارن و معلوم نیست طرف مقابل شما چه جور آدمی‌ه.

کارشناس تی‌وی هم داره میگه باید شخصیت دوست فرزند تون و خانواده‌ش رو بشناسید.

دارم فکر می‌کنم آدم بعد 100 سال یه چیزایی از دوست‌ش می‌بینه که باور ش نمیشه - حالا خوب یا بد - بعد چطور توقع میره کسی خانواده‌ی دوست بچه‌ش رو هم بتونه بشناسه؟ بعد تو بیا به بچه‌ت بگو با فلانی دوستی نکن. در چند درصد موارد، بچه‌هه میگه چشم؟

من در دنیای واقعی آدمایی جلوی چشم‌م بوده‌ن که عین ... بهم دروغ گفته‌ن. در دنیای مجازی دوستانی دارم بهتر از هرچی فامیل‌ه. نمی‌دونم چه اصراری‌ه حکم مطلق بدیم همیشه.

دوشنبه ۱٢ خرداد ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: تی‌وی
Share

*طبقه‌ی حساس، فیلمی نبود که با دیدن‌ش بخندم، شاید فقط چند تا لبخند محو...

تعجب می‌کنم از مردم که بچه‌های دبستانی یا بیمار افسرده رو بردن به تماشای چنین فیلمی با این توقع که لابد چون اسم عطاران و قاسم‌خانی هست، حتما باید از خنده، روده‌بر شن و چون اینطور نشده، پس فیلم خوبی نبوده یا چون چند بار عطاران توی فیلم فحش میده یا مثلا وقتی تصادف می‌کنه، می‌کوبه به شیونی‌ش میگه ر...دم، پس جانب ادب رعایت نشده و بچه، حرف بد یاد گرفته. ولی یه لحظه هم فکر نمی‌کنن این فیلم مناسب چه رنج سنی‌ای بوده که همگی با هر سن و هر شرایط روحی‌ای رفته‌ن تماشا. همیشه انگشت اتهام‌شون به سمت دیگران دراز ه.

طبقه‌ی حساس، ماجرای مردی رو روایت می‌کرد - با چهره‌ی آشنای رضا عطاران - که کلا زیاد زن‌ش - پانته‌آ بهرام - رو تحویل نمی‌گرفت تا اینکه یه روز از دست‌ش داد. خیلی ناگهانی. وقتی که داشت آشپزی می‌کرد...

صحنه‌های مراسم عزا رو هم خیلی سنگین و غم‌بار از کار درنیاورده بودن. حاجی کمالی - عطاران - رو می‌دیدیم که با دوستاش بگوبخند می‌کنه و کلا عین خیال‌ش نیست.

بعد هم به پیشنهاد دختراش به سفر چین میره - که از قبل قرار ش رو با دوستاش گذاشته بود - تا حال‌وهوا ش عوض شه. وقتی برمی‌گرده، بهش خبر میدن کسی که قبر رو ازش خریده بودن، کلاهبردار بوده و طبقه‌ی بالای قبر رو به کس دیگه‌ای - بهاره رهنما - فروخته. اون هم شوهر ش رو اونجا دفن کرده.

بعدش شاهد کتک‌کاری و دعوا و غیرتی‌شدن‌های مکرر حاجی کمالی بودیم و کابوس‌های مضحک و خاطرات غیرتی‌شدن‌هاش.

اول سعی کرد ماجرا رو قانونی و شرعی حل کنه ولی بهش گفتن بعد از مرگ، فلانی دیگه همسر شما نیست و خوابیدن‌ش توی اون قبر هم هیچ اشکال شرعی‌ نداره ولی حاجی کمالی غیرتی بود. از حرف مردم هم خیلی می‌ترسید.

آخر سر رفت یه مقبره‌ی خانوادگی خرید. یه معتاد رو هم اجیر کرد که شبونه، جسد طبقه‌ی اول رو برداره بیاره توی مقبره‌ی خانوادگی دفن کنه.

جناب معتاد هم فکر کرد طبقه‌ی اول یعنی طبقه‌ای که به زمین نزدیک‌تره. می‌گفت طبقات داخل زمین مث طبقات جهنم‌ه. رویی‌ش میشه یک. هرچی میری پایین‌تر، شماره‌ش بالاتر میره. مثلا طبقه‌ی هفتم جهنم یعنی طبقه‌ی زیر زیر.

حاجی کمالی می‌گفت نه. طبقه‌ی اول یعنی مرده‌ی اول. مرده‌ی رویی میشه دومی.

نتیجه هم شد اینکه اشتباهی به جای جسد زن‌ش، جسد اون مرد - شوهر بهاره رهنما - رو براش آوردن. با رنگ‌وروی سفید و خاکی و موهایی که داشت می‌ریخت از سر ش.

شب بود. زمستون، برف، فضای کم‌نور داخل مقبره، جسد کفن‌پوش و حاجی کمالی که زده بود به سر ش و داشت با جسد حرف می‌زد و می‌گفت و می‌خندید. که نمی‌تونستی بهشون بخندی. اشک توی چشمات جمع می‌شد و چهره‌های آشناشون رو با دقت بیشتری تماشا می‌کردی.

صحنه‌ی آخر، حاجی کمالی توی قبر تاریک و خالی خوابیده بود. دونه‌های ریز برف رو ش می‌بارید. داشت به زن‌ش می‌گفت دل‌م برات تنگ شده...

شنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: تی‌وی
Share

*شبکه‌ی نسیم، یه برنامه‌ی فوق‌العاده ای بانمکی! داره به اسم "عینک آفتابی" که مجری‌ش اصلا به شکل کاملا تابلویی، لحن و حرکات مهران مدیری رو تقلید نمی‌کنه! خیلی هم می‌خندین تازه خنثی

جمعه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: تی‌وی
Share

*آقای روان‌شناس تی‌وی داشت درباره‌ی تغییر سبک زندگی حرف می‌زد. می‌گفت ماها گاهی بیخودی خودمون رو حرص میدیم. مثلا یه جای گچ دیوار خونه‌مون ریخته و فعلا هم پول نداریم برای تعمیر ش. چی کار می‌کنیم؟ روزی 100 بار زل می‌زنیم بهش و هر بار کلی حرص می‌خوریم. این غلط‌ه.

روش درست این‌ه: بری یه پوستر خوشگل بخری بچسبونی روی اون قسمتی که گچ‌ش ریخته که هر بار نگاه‌ت میفته اون سمت، اون پوستر رو ببینی شاد شی. چند روز دیگه هم که پول دست‌ت اومد، یه گچ‌کار رو میگی بیاد دیوار رو درست کنه. همون موقع پوستر رو برمی‌داری. چرا تااااا اون موقع حرص میدیم خودمون رو؟

می‌گفت شما وقتی داری یک مسیری رو میری و می‌رسی به یه بن‌بست، وایمیسی همونجا؟ یا دور می‌زنی یه راه دیگه میری؟ مث رانندگی، بقیه‌ی کارا هم باید همینطوری باشه. یه راهی رو رفتی دیدی نشد، خب برگرد یه مسیر تازه رو برو.

همون موقع مجری برنامه با هول روی صندلی‌ش جابه‌جا شد گفت خبر اورژانسی داریم. فکر کردم سیلی زلزله‌ای چیزی شده. یهو آشپز برنامه با 2 تا سیخ کباب اومد وسط، تعارف کرد کارشناس و مجری بخورن، کلا ... به مبحث. اصلا باور م نمی‌شد چی دارم می‌بینم نیشخند

جمعه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: تی‌وی
Share

*سریال "مسافران" رو خیلیامون دیدیم. همون که فرید (رامید جوان) و فرخ (حمید لولایی) برادر ن و با هم زندگی می‌کنن. فرید از نسترن جدا شده و بچه‌شون فربد با مامان‌ش زندگی می‌کنه اما خیلی پیش میاد که نسترن، فربد رو میاره پدر ش رو ببینه و همین دیدارها به اضافه‌ی رفتارهای خنده‌دار و خودخواهانه‌ی فرخ و وجود همسایه‌های فضایی‌شون، داستان‌های جالبی رو به وجود میاره.

فضایی‌ها در کالبد چند تا انسان اومده‌ن به عنوان مستاحر، همسایه‌ی فرید و فرخ شده‌ن و زندگی و روابط زمینی‌ها رو تحلیل می‌کنن و هر شب به کنفدراسیون راه شیری گزارش می‌فرستن. گزارش‌هایی که متن‌ش علاوه بر اینکه شنونده رو می‌خندونه، نشان از دقت و ظرافت بسیار بالای نویسنده داره.

شخصیت‌پردازی بعضی داستان‌ها واقعا جالب‌ن. انقد دقیق‌ن که آدم متعجب میشه. مثلا فرخ، آدم خیلی راحتی‌ه. انقد راحت‌ه که اغلب، کفر بقیه رو درمیاره. هر حرفی رو هر وقت دل‌ش بخواد به هرکس دوست داشته باشه میگه. به خاطر کسی هم به خودش زحمت نمیده. یه جورایی خیلی خودخواه و بی‌احساس‌ه. مخصوصا وقتایی که سعی می‌کنه هرجور شده میونه‌ی فرید و نسترن رو به هم بزنه.

آدم فکر می‌کنه فرخ این کارا رو از سر بدجنسی انجام میده اما علت‌ش بیشتر تنهایی‌ه تا بدجنسی. فرخ می‌ترسه فرید و نسترن دوباره ازدواج کنن و برن و خودش مجبور شه تنها بمونه. به خاطر همین ساده‌ترین راه رو انتخاب کرده. اینکه هرجوری شده برادر ش رو پیش خودش نگه داره ولو با خراب کردن روابط‌‌ش. شاید خیلیا رو بشناسیم که از بعضی کاراشون واقعا منطوری ندارن. فقط راه‌های عاقلانه‌تری به ذهن‌شون می‌رسه و بقیه رو حرص میدن. این آدما معمولا حرف هم نمی‌زنن که بتونی بفهمی چه‌شون‌ه.

برعکس فرخ، فرید آدمی‌ه که خیلی اهل گفتگو ئه. خیلی هم راستگو ئه. ماجرای خواستگاری‌ش از نسترن اینجوری بوده که یه نفر یه دختری رو معرفی می‌کنه به فرید اینا. فرید اینا هم میرن خواستگاری اما آدرس رو اشتباهی میرن! به جای اینکه برن خواستگاری اون دختر، میرن خونه‌ی نسترن اینا که از قضا دوست همون دختر بوده و همسایه‌شون.

بعد فرید که کلا آدم کمرو و ملاحظه‌کاری‌ه، می‌بینه دیگه رفته‌ن خواستگاری و زشت‌ه بگه آدرس رو اشتباه کرده‌ن. همینطوری ادامه‌ش میده و با نسترن ازدواج می‌کنه.

بعد مثلا وقتی می‌خواستن برن ماه عسل، فرخ برای اینکه تهران تنها نمونه به نسترن میگه که فرید آدرس رو اشتباهی اومده بوده و اصلا قصد ش خواستگاری از تو نبوده! فرید هم کلی توضیح میده که آره آشنایی ما اینجوری بود اما من تو رو دوست دارم و از این حرفا...

یه چیز دیگه‌ای‌ که توی این سریال جالب‌ه این‌ه که نشون میده نسترن و فرید، هر دو گفتگوی درونی زیادی با خودشون دارن و با اینکه چند سال هم با همدیگه زندگی کرده‌ن اما انقد صمیمی نیستن که راحت حرفاشون رو به هم بگن. نسترن خواستگاری به اسم شهرام داره که زیاد آدم جالبی نیست انگار اما نسترن نمی‌دونه و میخواد باهاش ازدواج کنه چون فکر می‌کنه موقعیت خوبی ایجاد شده که نباید از دست‌ش داد.

فربد - بچه‌ی فرید و نسترن - هم دائم از عموشهرام پیش بابا ش تعریف می‌کنه و لج فرید رو درمیاره و باعث میشه به هول‌وولا بیفته برای ثابت کردن اینکه چیزی از شهرام کم نداره. نسترن، دائم با صحبت کردن درباره‌ی شهرام، سعی می‌کنه فرید رو وادار به حرف زدن کنه و فرید فکر می‌کنه اگه از نسترن بخواد برگرده دوباره با هم زندگی کنن، نسترن قبول نمی‌کنه و ضایع میشه.

ماجرا به همین سادگی‌ه اما چند ماهه تقریبا هر شب بیننده‌ی سریال به نوعی باهاش درگیر ه و شاهد حل نشدن‌ش.

مشابه این روابط رو خیلیا توی زندگی‌شون دارن به نوعی. آدمایی که هنر گفتگو رو زیاد بلد نیستن. یا تصور می‌کنن اینکه بشینن با کسی حرف بزنن، شان و شخصیت‌شون رو می‌بره زیر سوال. گاهی از ری‌اکشن احتمالی طرف مقابل می‌ترسن. یا فکر می‌کنن غرور شون مهم‌تر از اون‌ه که بخوان سر ش ریسک کنن. این آدما خیلی چیزا رو از دست میدن و خودشون رو متقاعد می‌کن که چاره‌ای نبوده، قسمت همین بوده، حرف می‌زدم هم فایده‌ای نداشت و ...

سه‌شنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: تی‌وی
Share

*چند شب پیش تی‌وی یه فیلمی نشون داد - چیزی شبیه "شاید برای شما هم اتفاق بیفتد." - از اینا که آخر ش پیام عبرت‌آموز داره. داستان‌ش این بود که یه زن و شوهری با هم نقشه می‌کشیدن برای اخاذی. ماجرا از این قرار بود که زن‌ می‌رفت دخترایی رو پیدا می‌کرد که تنها بودن یا والدین‌شون خیلی پیر و مریض بودن. بعد شوهر ش می‌رفت خواستگاری. یه خانومی رو هم همراه خودش می‌برد که همدست‌ش بود و ازشون دستمزد می‌گرفت.

جالب‌ش این بود که تمام دخترای داستان، خواستگاری پسر ه رو قبول می‌کردن! البته الان که فکر می‌کنم می‌بینم دور از واقعیت هم نیست و خیلی از دخترا میخوان هرجوری شده ازدواج کنن فقط.

خلاصه بعد مدتی، یه روز که این مرد و همسر جدید ش با هم بودن، زن‌ اصلی آقا می‌رفت جلو و خودش رو معرفی می‌کرد و شلوغ‌کاری و اینها. بعد هم طبیعتا دختره درخواست طلاق می‌کرد. اون وقت مرد ه با قیافه‌ی حق‌به‌جانب می‌گفت زن‌م رو دوست دارم و طلاق‌ش نمیدم. روحیه‌ی من لطیف‌ه و اینطوری ناراحت میشم!

بعد همون همدست‌شون میومد جلو به خانواده‌ی دختر می‌گفت این پسر ه خیلی پولکی‌ه! خرج‌هایی رو که کرده بهش پس بدین. یه مبلغی هم بذارید رو ش تا راضی شه دختر تون رو طلاق بده و یه کسی رو هم پیدا کنه برای تعویض شناسنامه‌ی دختر تون!

خانواده‌ی دخترا هم اول دادوبیداد می‌کردن، بعد التماس‌کنان راضی می‌شدن پول رو بدن. یه صحنه‌ش بود که دختر ه رفت دادگاه به قاضی گفت این مرد متاهل بوده و من رو فریب داده. قاضی خیلی خونسرد گفت شما قبل از ازدواج، امکان تحقیق داشتی یا نه؟ وقتی خودت تحقیق نکردی، الان نباید اعتراض کنی.

داشتم فکر می‌کردم نویسنده‌ی این داستان چقدر فکر کرده به چیزی که داره می‌نویسه؟ عبارت فریب در ازدواج به گوش‌ش نخورده تا حالا؟ گیر م یه نفر اعتماد کرده و اصلا تحقیق هم نکرده. وقتی فریب‌ش بدن، نباید بتونه اعتراض کنه و حق‌ش رو بگیره؟

خلاصه آخر فیلم، مرد مذکور عاشق یکی از همین زن‌های عقدی میشه و هی زن اصلی‌ش رو می‌پیچونده. آخر سر هم بهش میگه می‌دونی که می‌تونم طلاق‌ت ندم اما بهت لطف می‌کنم. همینطور که مشغول مشاجره بودن توی آشپزخونه، زن‌ه یه تیکه‌ی بزرگ گوشت یخ‌زده‌ رو با عصبانیت پرت می‌کنه سمت شوهر ه. یخ می‌خوره به سر ش و مرد ه در جا می‌میره. زن‌ش هم دیوانه شده بوده و پلیس دستگیر ش می‌کنه.

بعد ش باز داشتم فکر می‌کردم - چقد من متفکر م! - داستانی رو که بار حقوقی داره باید با یه تیکه گوشت یخ‌زده تموم می‌کرد نویسنده‌ی محترم؟ بیننده نباید هیچی یاد بگیره از این فیلم؟ والا فکر کنم تنها پیام‌ش این بود که اگه کسی بهتون ظلم کرد، امیدوار باشید به تیر غیب گرفتار شه! منکر تیر غیب نمیشم اما جایگاه قانون رو ایشون کلا نادیده گرفتن.

بعد یاد سریال پایتخت 3 افتادم. جدا از اینکه چقدر گویش و رفتار آدم‌های داستان  رو دوست داشتیم، چقد به بعضی کاراشون خندیدیم، چقد مهمون‌نوازی‌شون و خانواده‌دوستی‌شون دلچسب بود، من اون قسمت سخنرانی بهبود فریبا در جشن رونمایی از پیراهن تیم ملی رو خیلی دوست داشتم.

اونجا که بهبود از بیمارستان فرار می‌کنه برای اینکه برسه به جشن، میگه میخواد برای مردم صحبت کنه و به قول نقی معمولی، جوری سخنرانی می‌کنه که ازش بعید ه. درباره‌ی شغل محیط‌بانی، خطرات و سختی‌هاش و زخمی شدن‌ها و نقص عضوها و زندانی شدن‌هایی که آدم اصلا فکر ش رو هم نمی‌کنه. اینکه پرمخاطب‌ترین سریال نوروز، چطور چنین موضوع مهمی رو خیلی بی‌تکلف، بدون اینکه شعار بده یا حوصله‌ی کسی رو سرببره مطرح کرد، تحسین‌برانگیز ه.

بعد بیایین ببینین چی درباره‌شون نوشته‌ن. کامنت‌های مردم رو هم بخونید. وسط اون همه نقد و نق‌نق و ایرادگیری و دفاع مردم، یکی با اسم عباس معصومی نوشته بود منم میام قهقهه

یکشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: تی‌وی
Share

*از پائولو کوئیلو...

*نوشته سوتی سریال آوای باران... من اصلا متوجه‌ش نشدم چون کلا بیشتر، فیلم‌ها رو گوش میدم تا اینکه ببینم‌شون... ببینم هم، سوتی‌ها رو نمی‌بینم اصلا! نمی‌دونم من خیلی بی‌دقت‌م یا مردم خیلی دقیق‌ن...

چهارشنبه ٩ بهمن ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: تی‌وی
Share

*یه مصاحبه بود از یه خانوم - فکر کنم - روس که با یه آقای ایرانی ازدواج کرده بود. هر دو شون توی سیرک - فکر کنم ایتالیا - کار می‌کردن و اونجا آشنا شده بودن. بعد اومده بودن ایران زندگی می‌کردن انگار. الان معلوم‌ه چقدر دقیق نگاه کردم مصاحبه رو؟

بعد خانوم‌ه با فارسی دست‌وپاشکسته تعریف می‌کرد که فامیل شوهر ش خیلی بهش محبت داشته‌ن و فارسی بلد نبوده و آشپزی یاد گرفته و ... آقائه هم کماکان - بعد سال‌ها زندگی مشترک و دو تا بچه - همچنان با ذوق از ازدواج‌شون حرف می‌زد.

دوست‌م گفت من نمی‌دونم چه حکمتی‌ه که مردای ایرانی وقتی زن خارجی می‌گیرن، خیلی مراقب‌ش‌ن و قدر ش رو می‌دونن. خانواده‌شون هم خیلی خوب با دختر ه کنار میان. الان اگه همین دختر، ایرانی بود بهش طعنه می‌زدن که تو توی سیرک کار می‌کردی و آشپزی هم که بلد نیستی. خلاصه حسابی اذیت‌ش می‌کردن سر هیچ و پوچ.

پنجشنبه ۳ بهمن ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: تی‌وی
Share

*من زیاد نمیرم قیسبوک ولی 2-1 هفته پیش یه کل‌کل بود سر حرفای یه فوتبالیست - فکر کنم هاشم بیگ‌زاده - درباره‌ی مسی - یه فوتبالیست خارجی - کسی جزئیات‌ش رو می‌دونه، بگه لطفا.

بعدش خان‌داداش چند تا ترول و عکس فتوشاپی نشون‌م داد که خب خنده‌دار بود اما توهینی تو ش نبود. آدم بیشتر خنده‌ش می‌گرفت از اعتمادبه‌نفس خرکی ملت که اصلا در این حد و اندازه‌ها نیستن اما از رو، کم نمیارن.

بعدتر ش چند بار توی اخبار از این ماجراهای قیسبوکی گفتن که جوونای این دوره و زمونه، بی‌ادب‌ن و شوخی کردن بلد نیستن و برای مسی چیزایی نوشته‌ن که فحش تو ش حرف خوب محسوب میشه و ...

قبول دارم جوونای الان اغلب خیلی بی‌ادب‌ن و حرف معمولی‌شون، فحش پدر و مادر ه گاهی - با عرض تاسف البته - فقط مونده‌م چرا تی‌وی زوم کرده‌ روی قیسبوک و حتی قرار شده جمشید مشایخی برای دلجویی از مسی بره اون سر دنیا در حالی که قیسبوک، عملا فیلتر ه و غیر مجاز. وقتی چیزی رو کلا قبول نداریم و به رسمیت نمی‌شناسیم، طبیعتا نباید درباره‌ش انقد حرف بزنیم. نه؟

پ.ن: من خودم هم فحش میدم بعضی وقتا. گاهی شوخی، گاهی جدی. این رو گفتم چون حال‌م بد میشه از تظاهر به ادب مصنوعی حال‌به‌هم‌زن.

سه‌شنبه ٢٦ آذر ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: تی‌وی
Share

*حدود ساعت 4 تی‌وی یه برنامه‌ای داره به اسم "امروز هنوز تموم نشده". امروز اتفاقی یک قسمت‌ش رو دیدم. هرچند هیچ اتفاقی، اتفاقی نیست.

مهمونای برنامه حسین رفیعی بودن و رضا امیراحمدی. موضوغ برنامه هم پول بود و سوال معروف "علم بهتر است یا ثروت؟"

آقای رفیعی می‌گفت این سوال مال وقتی بود که مردم اکثرا سواد نداشتن. قرار بود فرهنگ‌سازی شه مثلا بچه‌شون رو از سن کم نفرستن کار یاد بگیره و کار کنه. اول درس بخونه، بعد بره دنبال پول درآوردن. الان مردم همه باسواد ن، مدارک دانشگاهی دارن اما خیلیاشون بیکار ن و یکی از دلایل‌ش این‌ه که خیلی کارها رو حاضر نیستن انجام بدن مثلا یک پزشک، بیکار ه اما حاضر نیست بره توی یه روستا خدمت کنه.

می‌گفت کاری که پزشک انجام میده، خدماتی‌ه. داره یه خدمتی رو ارائه میده. خیلی کارای دیگه هم همینطوری‌ن. نمی‌دونم چرا بعضی از مردم، پزشک بودن رو خیلی شیک می‌دونن و خیلی کارای دیگه براشون افت داره در حالی که شغل بدی هم نیست و درآمد ش هم حلال‌ه.

می‌گفت من خودم جز کار اجرا و بازیگری، تدریس هم می‌کنم. کار چوب - فکر کنم نجاری یا مبل‌سازی منظور شون بود - رو هم بلدم و انجام داده‌م و هر کاری رو که درآمد ش حلال باشه، اگه لازم باشه انجام میدم. اینکه خجالت کشیدن نداره.

در ادامه، آقای امیراحمدی می‌گفت ماها وقتی از چیزی بد میگیم و بهش بی‌احترامی می‌کنیم، اون چیز از ما دور میشه. درباره‌ی پول همه‌مون نمی‌دونم چرا اصرار داریم بگیم پول، چیز مهمی نیست. ارزشی نداره. چرک کف دست‌ه. در حالی که برای همه‌مون مهم‌ه‌ها ولی اینطوری میگیم. آدم قرار نیست به خاطر پول، دست به هر کاری بزنه ولی چرا وقتی مهم‌ه، میگیم که نیست؟

می‌گفت اگه درآمد شما کافی نیست، معنی‌ش این نیست که باید 2 شیفت و 3 شیفت سخت کار کنید.

ادامه‌ش رو نگفت چون قرار ه سی‌دی‌ش بعدا ارائه شه ولی جایی خونده بودم که "معنی‌ش این‌ه که باید کار متفاوتی انجام بدین." و البته واقعا مشتاق‌م اون سی‌دی رو بخرم ببینم چیا گفته چون حرفاش رو دوست داشتم.

می‌گفت توی دنیا، هوا به اندازه‌ی کافی هست. ما هم ریه داریم و از هوا استفاده می‌کنیم. اکسیژن رو سمت خودمون می‌کشیم. توی دنیا پول و ثروت هم به قدر کافی هست. منتها ما هم باید ابزار جذب‌ش رو داشته باشیم.

خب می‌دونم الان منتظرید بقیه‌ش رو بشنوید اما نگفت که. حالا لطفا هر وقت مطلع شدین سی‌دی‌ش اومده، بگید من بخرم ببینم. خیلی مشتاق‌م بقیه‌ش رو یاد بگیرم.

یکشنبه ۱٠ آذر ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: تی‌وی
Share

*شبکه‌ی نسیم، هر شب این کلیپ رو نشون میده. من هم هر شب با دیدن‌ش، از شوق و لذت می‌خندم.

چهارشنبه ٦ آذر ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: تی‌وی
Share

*شبکه‌ی نسیم، ایام محرم داره بخش‌هایی از برنامه‌ی ماه عسل 92 رو نشون میده. پربیننده‌ترین برنامه‌ی مخصوص ماه رمضون امسال یعنی. اگه ندیدین، مصاحبه‌ی احسان علیخانی با محمدرضا علیمردانی رو از دست ندین.

خوب‌ه بعضی اتفاق‌ها برای آدم مرور شن، بعضی تجربه‌ها جلوی چشم‌ت بیان گاهی...

جمعه ۱٧ آبان ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: تی‌وی
Share

*چند سال پیش، تی‌وی یه برنامه‌ی دوربین مخفی ایرانی نشون داد. مجری و کارگردان برنامه، اول و وسط و آخر فیلم، بارها اومد جلوی دوربین و توضیح داد که بله! اینجا یه قنادی‌ه. هر کسی به مناسبتی اومده کیک سفارش داده. ما از اون کیک، 2 تا درست کرده‌ایم. اول یکی‌ش رو میاریم. بعد مثلا تظاهر می‌کنیم از دست‌مون میفته و می‌ریزه و خراب میشه. بعد که ری‌اکشن صاحب‌ش رو دیدیم، میگیم شوخی بوده و اصلی‌ه رو میاریم.

این مطلب ساده رو دروغ نگم 8-7 بار توضیح داد بی‌اغراق. یعنی دیگه واقعا داشت حال‌م به‌هم‌می‌خورد که چرا یه مطلب ساده و بدیهی رو توضیح میده حتی یک بار، چه برسه به 8-7 بار.

شبکه‌ی نسیم هم زیاد پیش میاد که دوربین مخفی نشون بده - البته فقط ورژ‌ن‌های مودبانه‌ش رو مسلما - و جالب‌ه که مطلقا هیچ توضیح کلامی‌ای نمیدن و در عرض چند ثانیه با چند تا تصویر، متوجه‌ت می‌کنن ماجرا چی‌ه. مثلا 2 نفر به هم یه‌ اشاره‌ای می‌کنن و می‌خندن. بعد میرن سر جاهاشون مستقر میشن و منتظر عبور مردم. همین! بیخود هم قد چند تا کیک بزرگ، اسراف نمی‌کنن! یه کم میشینن فکر می‌کنن و خلاقیت به خرج میدن.

البته من کلا زیاد با دوربین مخفی موافق نیستم چون خیلیاش مردم رو واقعا می‌ترسونه یا اعصاب‌شون رو خورد می‌کنه. ورژن‌های خارجی‌ش که قابل گفتن نیست اما مثلا یه دوربین مخفی ایرانی بود، 2 نفر، پشت سر یکی راه میفتادن. یکی‌شون با صدای بلند عطسه می‌کرد الکی. همکار ش هم‌زمان با عطسه‌هه، با اسپری، آب می‌پاشید پشت پیرهن سوژه. سوژه هم با حالتی چندش‌ناک برمی‌گشت عقب یه اعتراضی می‌کرد که مثلا عطسه می‌کنی جلوی دهان‌ت رو بگیر یا همچین چیزی. خب این کجا ش خنده‌دار ه؟

یه خارجی‌ش هم این بود که 2 تا بچه‌ی دوقلو بودن. یکی‌شون نمی‌دونم چی کار می‌کرد که سوژه مجبور می‌شد چند قدمی دنبال بچه‌هه بدوئه. بچه‌هه یهو می‌رفت داخل یه سطل بزرگ قایم می‌شد. سوژه می‌دید کلی جای پا روی کف خیابون هست که ادامه‌ش از روی نمای یه ساختمون بلند رد میشه، بچه‌هه هم روی پشت بوم ساختمون وایساده! تعجب و خنده‌ی مردم خیلی بانمک بود. کسی هم عصبی و عصبانی نمی‌شد چون حس نمی‌کرد بهش توهین شده یا کسی خواسته اذیت‌ش کنه.

سه‌شنبه ۳٠ مهر ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: تی‌وی
Share

*شبکه‌ی نسیم، خیلی بامزه‌ست. برنامه‌هاش خیلی تکراری‌ه اما همه‌ش خنده‌دار ه. برای منی که یک‌سره اخبار و فوتبال و درس اخلاق دوست ندارم، خوب‌ه. آیتم‌هاش هم کوتاهه. دیشب داشت اون قسمت مستر بین رو نشون می‌داد که تنبلی‌ش میومد بلند شه چراغ اتاق خواب رو خاموش کنه، شلیک کرد به لامپ! نیشخند

دوشنبه ٢٢ مهر ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: تی‌وی
Share

*بر همگان، واضح و مبرهن است که من کلا اصلا اهل فوتبال نیستم اما این باعث نشد از دیدن سریال "پژمان"، تعجب نکنم. به نظر م اصلا معلوم نیست که پژمان جمشیدی، بازیگر حرفه‌ای نیست. از خیلی از بازیگرای معروف، روان‌تر بازی می‌کنه.

هر شب این سریال رو می‌بینم، هر شب هم مطمئن میشم استعداد خیلی موثر ه برای موفق شدن توی هر کاری. امشب ببینید سریال "پژمان" رو. باور تون نمیشه این آدم، بازیگر نبوده تا حالا!

دوشنبه ٢٢ مهر ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: تی‌وی
Share

*دیشب، رادیو هفت - برنامه‌ای از شبکه‌ی آموزش سیما! - قسمت‌هایی از اپرای عروسکی مولوی رو پخش کرد.

 

فکر کن اشعار مولانا با آواز! چی بهتر از این؟ آقای ضابطیان - مجری - می‌گفت فکر کنید خود مولانا الان بود و شعرهاش رو با این آواز می‌شنید! خیال باطل

 

متن اشعار ظاهرا اینجاست برای دانلود. اگه یه روزی دی‌وی‌دی‌ش رو جایی دیدین بفروشن لطفا به من اطلاع بدید. مرسی.

 

موضوع: تی‌وی
Share

*با تقدیم سلام و احترام ویژه خدمت گلدونه‌ی عزیز به دلیل علاقه‌ی بی‌حدوحساب‌ش به تی‌وی وطنی نیشخند باید عرض کنم شب‌ها تی‌وی یه برنامه‌ای داره به اسم هفت ترانه! هفت تیپ ترانه‌ی مختلف پخش می‌کنن: پاپ، سنتی، ترکی و ... و مردم با پیامک! توی نظرسنجی شرکت می‌کنن و ترانه‌ی مورد علاقه‌شون رو اعلام می‌کنن. آمار، لحظه‌به‌لحظه نمایش داده میشه و هر شب یکی از ترانه‌ها برنده میشه. آخر هفته باز از بین اونا یکی‌شون برتر اعلام میشه انگار. نپرسید آخر آخر ش چی قرار ه بشه چون واقعا نمی‌دونم مطابق معمول که خیلی دقیق، تی‌وی نگاه می‌کنم!

یه شب یکی تماس گرفته بود خواسته بود هفت ترانه رو بکنن ده ترانه! خیلی جدی، درخواست‌ش این بود. خدا من رو ببخشه اما بلند خندیدم چون هرچی فکر می‌کنم نمی‌فهمم حالا هفت تا و ده تا ش چه فرقی داره مگه؟ یکی اگه انقد ترانه دوست داره خودش به انتخاب خودش 3 تا هم نه، 30 تا بیشتر گوش بده هر شب. این دیگه درخواست کردن میخواد؟ سوال

سه‌شنبه ٢ مهر ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: تی‌وی
Share

*جشن شروع پاییز رو از دست ندید.

یکشنبه‌شب، ساعت 10، شبکه‌ی آموزش، رادیو هفت

باشد که جز جشن نوروز، ذوق‌کردن برای تابستون و جشن یلدا، رسیدن پاییز برگ‌ریز رو هم جشن بگیریم.

 

 

 

شنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: تی‌وی
Share

*30 سال رو راحت داشت. یه روپوش سورمه‌ای پوشیده بود با یقه و سرآستین سفید. نشسته بود پشت نیمکت، در مورد جشن شکوفه‌ها صحبت می‌کرد!

اون ساعت، شکوفه‌ها که توی جشن بودن. ماماناشون هم احتمالا همونجا بودن. برای ما داشت جلوه‌گری می‌کرد با اون لباس؟ چه فکری می‌کنن آخه اینا؟ بگن من هم بفهمم لطفا...نیشخند

پ.ن: این حقیقت داره؟ (آیکون دودستی بر سر کوفتن)

یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: تی‌وی
Share

*تی‌وی یه برنامه‌ای داره به اسم "شب به‌یادماندنی". خب بر همگان واضح و مبرهن است که من الان اصلا ساعت پخش‌ش رو نمی‌دونم و اینکه کدوم شبکه بود. فقط یادم‌ه شب بود. مجری‌ش هم آقای بهمن هاشمی بود.

ماجرا اینطوری‌ه که مردم لطف می‌کنن تاریخ عروسی‌شون رو پیامک می‌کنن برای برنامه. دست‌اندرکاران هم با دوربین و تجهیزات میرن جهت فیلم‌برداری و تبلیغ ازدواج آسان!

نکته‌ی جالب‌ش اینجا ست که هیچ ازدواج آسانی در منزل برگزار نشده تا حالا توی این برنامه‌هایی که من کم‌وبیش دیده‌م و همه توی تالارهای شیک بوده‌ن. یعنی تالار معمولی هم نه. یه نمونه‌ش رو براتون تعریف می‌کنم:

عروس و داماد با ماشین گل‌زده اومدن. توضیح هم دادن که ما صرفه‌جویی کردیم ماشین خودمون رو گل زدیم و ماشین شیک‌تری نگرفتیم. (ماشین داشتن. گل هم زده بودن حسابی) بعد رفتن داخل تالار. از دم در هم همینطوری سبدهای بزرگ رو چیده بودن تا داخل. مهمونا هم کلی شعار دادن در باب ساده‌زیستی. بعد مجری برنامه رفت داخل آشپزخونه و سوال کرد چند جور غذا هست و غیره. (کلی مهمون داشتن. چند نوع هم غذا بود)

بعد عروس و داماد گفتن زیاد! برای عروسی خرج نکردیم و با پول‌هامون خونه خریدیم. سوال این‌ه که این دوستان، معنی ازدواج ساده رو نمی‌دونن یا فکر می‌کنن ما قیمت‌ها رو نمی‌دونیم؟ خب طرف وضعیت مالی خوبی داشته. اول زندگی‌ش خونه و ماشین و مراسم عروسی مفصل. نوش جون‌ش. دیگه فیلم‌برداری و تبلیغ‌ش از تی‌وی چه معنایی داره؟ میخوان بگن ساده یعنی اینطوری؟ خب مردم ما خودشون اینجور ساده‌زیستی رو بلدن! یاد دادن نمیخواد. به نظرم اگه خیلی راحت بگن میخوایم آنتن رو پر کنیم، شیک‌تره واقعا. فر هم نظرش همین‌ه تقریبا.

پ.ن: بازنشر این پست در لینک‌زن

پنجشنبه ٢۸ شهریور ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: تی‌وی ، لینک‌زن
Share

*نمی‌دونم اصل حرف درباره‌ی چی بود. طبق معمول تی‌وی تماشا کردن‌هام، از وسط‌ش رسیدم: کی گفته قاشق از دست تمیزتر ه؟ قاشق رو هر کسی استفاده کرده. دست حداقل مال خودتون بوده همیشه فقط.

الان لازم‌ه استدلال خودم رو بگم؟ یادآوری کنم یه چیزایی رو؟ آخگریهنیشخند

شنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: تی‌وی
Share

*وزن و تیپ هر کسی به خودش مربوط‌ه جز اونی که کار ش با تصویر ه. وزن و تیپ ایشون به تمام بیننده‌های برنامه‌ش مربوط میشه.

فکر کن می‌زنی شبکه‌ی آی‌فیلم. کلی زن چاق با آرایش و لباسای تنگ ایستاده‌ن به عربی حرف زدن - الان معلوم‌ه من چقد عاشق زبان عربی‌م؟! خنثی - بعد فکر می‌کنن اگر بازوهاشون رو کمی از بدن‌شون فاصله بدن، جدا لاغرتر به نظر میان گریه من نمی‌دونم اینا عرب‌ن، فارسی هم بلد ن یا ایرانی‌ن، عربی هم بلد ن اما هر کدوم هستن، فرقی نداره. موضوع این‌ه که خیلی اضافه‌وزن دارن.

از اون بدتر وقتی‌ه که مجری‌های برنامه‌های هر روزه‌ی تی‌وی، انقد اضافه‌وزن دارن که یا میشینن و دور شون کوسن می‌چینن یا می‌ایستن و یه شال بزرگ، از زیر مقنعه میندازن روی شونه‌شون یا مث اون دختر ه کلا میرن پشت مبل می‌ایستن که فقط سر شون معلوم باشه گریه

از اینا بدتر ش مجری‌های برنامه‌های ورزشی‌ن که صورت‌شون از فرط چاقی در شرف انفجار ه یا پزشک‌هایی که در باب مضرات چاقی شکمی، 4 ساعت صحبت می‌کنن. بعد شکم خودشون رو باید ببینی! گریه حالا پزشک‌ه رو میگیم عالم بی عمل‌ه ولی دیگه مجری و بازیگری که کار ش تصویر ه، چه توجیهی داره برای اضافه‌وزن مشهود؟ چرا فکر می‌کنن با یه شال و 2 تا کوسن، قضیه حل میشه؟ ما چه گناهی کردیم این تصاویر دلخراش! رو باید ببینیم هر روز؟ گریه

پ.ن: با این قیافه، از آسمان، سنگ هم نمی‌بارد! قهقهه

شنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: تی‌وی
Share

*داشتم قسمت اول عقاید یک آکتور سینما رو گوش می‌دادم! - من اصولا زیاد چشم‌م به اسکرین نیست وقت تماشا!ی فیلم - و خب این‌ش برام جالب بود که مثلا رضا عطاران خیلی راحت می‌خندید و می‌گفت که توی چند تا مصاحبه‌ی مختلف، درباره‌ی مدرک تحصیلی‌ش یا محل تولد ش اطلاعات مختلف و ضد و نقیضی داره به فراخور حال و مصاحبه‌گر. دروغ رو گفته بود اما می‌خندید و می‌گفت که دروغ گفته نیشخند

یا هانیه توسلی خیلی راحت از احساس‌ش به زندگی و مرگ می‌گفت و حتی تعریف کرد که سین‌ش شدیدا می‌زده و با تمرین! به تنهایی اصلاح‌ش کرده. ادای اون موقع‌های خودش رو درمی‌آورد و تعریف می‌کرد که چطور یه روز موقع تمرین، فهمیده زبون‌ش رو باید کجا بذاره موقع تلفظ سین، که درست تلفظ‌ش کنه.

آدم‌هایی که با شجاعت، از تجربه‌ها و ضعف‌هاشون حرف می‌زنن، واقعا دوست‌داشتنی و ستودنی‌ن. آدم‌هایی که برای خودشون زندگی می‌کنن...

می‌گفت اوج فرزانگی، بی‌عملی مطلق‌ه. اینکه انقدر به نظم هستی اعتماد کنی، که عملا نخوای خیلی کاری انجام بدی...

جمعه ۱٥ شهریور ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: تی‌وی
Share

*دراز کشیده بودم داشتم سقف رو نگاه می‌کردم. تی‌وی داشت یه فیلمی پخش می‌کرد که داستان چند تا جوون دانشجوی شلخته بود توی یه خونه که دوست بابای یکی‌شون اومده بود پیش اونا مونده بود ادب‌شون کنه. همه‌شون نامرتب و شلخته و کثیف بودن. حال‌م به هم می‌خورد از دیدن‌شون. دوست‌م مسج داد اختتامیه‌ی ماه عسل رو ببین...

یه چیزی خیلی برام جالب بود. اینکه پیشرفت مهارت خوب ارتباط برقرار کردن و پختگی کلام رو به وضوح می‌شد در احسان علیخانی بود. که نسبت به سال‌های قبل، چقدر بهتر شده. اینکه آدم به وضوح، توی کار ش پیشرفت کنه، خیلی قشنگ‌ه.

من همه‌ی قسمت‌های ماه عسل رو ندیدم چون گاهی اصلا دوست ندارم خودم رو غمگین کنم. حتی تیتراژ آخر ش هم انقد غمناک بود که هر بار شنیدم‌ش، با همون چند بیت اول، رسما نشستم گریه کردم. اما بعضی قسمت‌ها رو دیدم و واقعا دوست داشتم. مخصوصا مامان و بابای میلاد و شاهین رو. اون روز یادم‌ه که شاهین کوچولو خیلی توی خودش بود علیرغم اینکه همه حسابی تحویل‌ش گرفتن.

اما دیروز که دوباره همه دیدیم‌ش، فیلم‌هایی رو که توی خونه ازش گرفته بودن پخش شد، و واقعا قابل وصف نبود. باید اون بچه رو می‌دیدین که چطور با ذوق توی خونه می‌چرخید و اتاق‌ش رو نشون می‌داد. تخت‌ش، ماشین‌ش، اسکیت‌ش. حتی برای کت و شلوار ش هم ذوق می‌کرد. آرامش و آسایش اون مادر و پدر و خونه‌شون، از شاهین در عرض کمتر از 2 هفته شاید، یه آدم دیگه ساخته بود. نه تنها سر ش رو ننداخته بود پایین، خیلی هم رسا صحبت می‌کرد.

عبادت به نظرم همین‌ه. آدم خوب بودن همین‌ه. اینکه تا جایی که برات ممکن‌ه، مردم رو خوشحال کنی. بهشون آرامش بدی. باعث بشی حال‌شون خوب شه. مامان شاهین، خیلی غصه می‌خورد که چرا بعد از میلاد، دیگه نتونسته بچه‌ای رو به فرزندی بپذیره. روال قانونی‌ش خیلی طول می‌کشه به هر حال.

به نظرم فقط خدا می‌دونه اجر و ارزش بعضی کارا رو... اینکه تیم ماه عسل پیگیری کردن این بچه زودتر به آرامش و آسایش برسه، اینکه باعث شدن اون خانوم و آقا، زودتر بتونن دوباره فرزندی داشته باشن که بهش با تمام وجود، محبت کنن، از بزرگ‌ترین و ارزشمندترین کارایی‌ بود که یه آدم ممکن‌ه بتونه در طول زندگی‌ش انجام بده. واقعا خوشا به سعادت‌شون...

شنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: تی‌وی
Share

*عموهای فیتیله‌ای بودن انگار. داشتن ماکارونی تبلیغ می‌کردن.

عموپورنگ و امیرمحمد داشتن یه قاقا‌لی‌لی رو تبلیغ می‌کردن. پیکوتک بود انگار.

بخش آشپزی "به خانه برمی‌گردیم" همه‌ش شده تجملات و میزهای رنگارنگ و تزئین‌های خیلی خاص. به جای آموزش یک غذای کاربردی، الان میز می‌چینن از این سر تا اون ته. گاهی حتی مجری‌شون نمی‌تونه تشخیص بده در پس این همه تزئین، خوراکی مذکور، چی هست دقیقا!

بقیه‌ش هم هی تبلیغ محصولات 5040 رو میگن و تونیک تقویت مو و غیره. درباره‌ی تونیک طلسم آقائه با قاطعیت می‌گفت که باعث کاهش ریزش مو و رویش مجدد و حتی سیاه شدن موهای سفید میشه. خودش رو مثال زد که با 40 و خورده‌ای سال سن، موهای پر و کاملا سیاهی داشت. می‌گفت بخشی از موهام سفید شده بود. تونیک رو مصرف کردم سیاه شده الان.

نمیگم نمیشه این کارا رو کرد اما خب اون تبلیغ بود. کسی اینجا امتحان کرده این محصول رو؟ حالا ما هیچی. "به خانه برمی‌گردیم" هم هیچی. دیگه توی برنامه‌ی کودک چرا تبلیغ میذارن؟

پ.ن: بازنشر این پست در لینک‌زن

سه‌شنبه ۱٥ امرداد ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: تی‌وی ، لینک‌زن
Share

*فیلم‌های معناگرا رو دوست دارم. بدون هیاهو. بدون صحنه‌های اکشن و جلوه‌های ویژه. با عده‌ی معدودی بازیگر.

باید بری نزدیک تی‌وی بشینی و به حرفاشون دقت کنی. حرکات دوربین، آروم‌ه. مث وقتی که توی ماشین نشستی و داری مناظر اطراف رو تماشا می‌کنی. فرصت داری آروم چشم بگردونی و همه جا رو خوب ببینی.

«وزنه‌های بی‌وزن» زندگی پسری به نام علی (وحید رهبانی) را روایت می‌کند که در کانادا تحصیل می‌کند. دوست او، همایون (پویان طباطبایی) از او می‌خواهد که در روز تولد حضرت علی، برای جمعی سخنرانی کند. در این روز، علی به دلیل اتفاقاتی که برایش رخ می‌دهد، احساس می‌کند باید روح خود را از زیر بار وزنه‌ای که مدت‌هاست آن را تحمل می‌کند،‌ رها سازد. کمک و همراهی همایون باعث می شود تا علی از مشکلی که مدت‌ها از آن رنج می‌برد، خلاص شود و به زندگی عادی برگردد.

امروز از آن روزهایی است که حس می‌کنم کسی مرا از دور صدا می‌زند...

این، اولین جمله‌ی فیلم «وزنه های بی وزن» بود... دیالوگ‌هایی که «علی» - شخصیت اول فیلم - داشت، قابل تامل و پرمغز بود. می‌گفت انگار فکر کردن فایده ای ندارد. باید نظر کرد. علی(ع) به وجود مطلق نگاه می‌کرد. نگاه مطلق به وجود مطلق! وزنه‌ها را به دوش خدا می‌انداخت و خود به جلو قدم برمی‌داشت.

سه‌شنبه ۸ امرداد ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: تی‌وی
Share

*تی‌وی یک خانوم رو توی خونه نشون میده با شال بزرگ مشکی روی سر ش. یه دختربچه هم با زلف پریشون دور و بر مامان‌ش می‌چرخه. بعد هر دو با هم میرن جلوی آینه، سراغ رنگ مو! پدر خانواده هم داره از خونه میره بیرون.

بعد نشون میده پدر برمی‌گرده. دختر ه می‌پره جلو و بالا پایین می‌پره. بعد مادر ش میاد با شال قهوه‌ای!

این یعنی موهاش رو رنگ کرده. دیگه رو شون نشده موی بچه رو رنگ کنن. خب مگه مجبورین؟ والا رک بگن رنگ موی فلان رو بخرید خیلی موثرتر ه تا اینکه جای موی رنگ‌شده، شال رنگی نشون‌مون بدن نیشخند

دوشنبه ۳۱ تیر ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: تی‌وی
Share

*واقعا درک نمی‌کنم چرا هر اتفاقی رو توی اخبار ما میگن. خیلی وقت‌ه عملا اخبار نمی‌بینم مگه اینکه پیش بیاد چون اکثر ش حس بدی رو منتقل می‌کنه. کشتار و بمـ.ـب‌گذاری، آدم‌ربایی و شکنـ.ـجه، قتل و غارت، چرا باید چنین پیام‌هایی رو برای مغز م بفرستم هر روز؟

حالا اینا هیچی. شاهکار یک مرد 108 ساله در بچه‌دار شدن خیلی هنر بزرگ و حرکتی تخصصی بود که رسانه‌ی ملی از اخبار سراسری اعلام‌ش کرد؟ حکمت‌ش رو بگید من هم از جهل و نادانی دربیام.

یکشنبه ۳٠ تیر ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: تی‌وی
Share

*این ماجرای شلوار قرمز چطور انقدر ماجرا شد؟!

"ماه عسل" رو نمی‌بینم اما وقتی دیدم درباره‌ی رنگ شلوار آقای مجری مذکور حتی توی وبلاگ‌ها و مجله‌ها هم نوشته‌ن، تعجب کردم.

قرمز پوشیدن باعث میشه آدم خیلی به چشم بیاد.

بعضیا هم نظر خوبی ندارن درباره‌ی خانومی که مثلا شال قرمز سر ش کنه!!! ولی توی همون برنامه‌های تی‌وی خودمون، پیراهن‌هایی با رنگ‌های روشن و شاد زیاد دیده‌م. حتی مثلا کامبیز دیرباز توی دی‌وی‌دی‌های مجوزدار "شام ایرانی" رنگ لباس و حتی بند ساعت‌ش قرمز ه. شاید خیلی مرسوم نباشه اما شاد ه. معنی بدی هم نداره فکر کنم.

بعد هی با خودم میگم چرا تی‌شرت قرمز بد نیست اما شلوار قرمز بد ه؟ هر چیزی مرسوم نبود، لزوما بد ه؟متفکر

پ.ن: بگو مریمی! هر وقت خودت با شلوار قرمز رفتی بیرون، این حرفا رو بزن نیشخند

موضوع: تی‌وی
Share

*آدم معروفی‌ه. نمی‌دونم جشن‌ه، جشنواره‌ست، چی‌ه. کلی آدم توی سالن نشسته‌ن. میاد روی سن، با مجر‌ی‌ها احوال‌پرسی می‌کنه و میشینه.

حرف میندازن درباره‌ی ازدواج. میگه 38 سال‌م‌ه و مجرد م اما دیگه جدا دارم به ازدواج فکر می‌کنم. احساس می‌کنم که به یه خانوم احتیاج... مجری‌ه تصحیح‌ش می‌کنه: همسر! مجردی دوم، پی حرف اولی رو می‌گیره.

ایشون ادامه میدن: آخه بچه میخوام! باز مجری‌ه میاد وسط حرف‌ش، شروع می‌کنه در در باب اهمیت بچه داشتن صحبت می‌کنه.

- مریمی دقت کردی جدیدا توی همه‌ی سریال‌ها بچه هست؟ میخوان فرهنگ‌سازی کنن.

من: نسل ما نه اعصاب دارن، نه پول. دیوانه‌ن بچه‌دار شن؟ حالا اینا هی فیلم بسازن!

الان دارم فکر می‌کنم واقعا چطور ممکن‌ه یه بازیگر بلد نباشه 2 تا جمله درباره‌ی ازدواج صحبت کنه توی جمع؟ "خانوم میخوام، بچه میخوام" هم شد حرف؟

چهارشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: تی‌وی
Share

*اهل ورزش تماشا کردن از تی‌وی نیستم. والیبال رو هم ندیدم. یعنی اصلا برام مهم نبود راستش. ولی بعدش دیدم خیلی شوخی کردن با ماجرای پخش زنده و شبکه‌ی 3 و کلی عکس و جوک گذاشتن روی قیس‌یوگ. کلا فکر کنم خودشون حساسیت ایجاد کردن وگرنه 4 تا دختر که مثلا تاپ پوشیده‌ن، صحنه‌ای نیست که کسی به عمر ش ندیده باشه. من خودم حجاب رو رعایت می‌کنم ولی واقعا کسی هست چنین چیزی در زندگی‌ش ندیده باشه؟

نمیگم آدم خیلی دیگه زیادی راحت باشه اما آدمیزاد رو وقتی زیادی از چیزی منع کنی، بهش حساس‌تر و حریص‌تر میشه. برای همین‌ چیزاست که خیلی از جوونای ایرانی میرن خارج فقط محض دید زدن!

کلا از اینکه چشم خیلی از پسرای ایرانی سیر نمیشه، خیلی بد م میاد و بیشتر از اون، به فکر این‌م که این سبک تربیت ما کی میخواد درست شه؟

دکتر شیری

دوشنبه ۱٠ تیر ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: تی‌وی
Share

*اون قسمتی که جمشید کاظمی از زندان فرار کرد رو ندیدم. نمی‌دونم چرا. اما شنیدم بعضیا می‌گفتن فرار ش خیلی هوشمندانه بوده. بعضیا هم می‌گفتن اون باهوش نیست، دور و بری‌هاش خنگ‌ن.

فکر می‌کنم نویسنده‌های چنین داستان‌هایی یا باید واقعا باهوش و خلاق باشن یا خیلی به داستان زندگی چنین آدم‌هایی - خلافکارهای باهوش - مسلط باشن و ازشون برای داستان‌نویسی الهام بگیرن. وگرنه نتیجه به جای اینکه هوشمندانه از کار دربیاد، خنده‌دار به نظر می‌رسه. شخصیت جمشید کاظمی، نمونه‌ی تمام عیار یه خلافکار خونسرد و باهوش و بی‌وجدان‌ قرار باشه که هر روز به یک شکل درمیاد و همیشه یه راهی برای فرار پیدا می‌کنه. این عکس رو ببینید. این قرار ه نمونه‌ای از گریم‌ها و تغییر چهره‌های شخصیت جمشید خان قصه‌ی هوش سیاه باشه. به نظرم بیشتر شبیه حاجی‌فیروز ه تا یه سیاه‌پوست. خیلی هم جلب توجه می‌کنه، جای اینکه توی چشم نباشه. بد میگم؟

سه‌شنبه ٢۸ خرداد ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: تی‌وی
Share

*مرد گنده نشسته روبروی دوربین، عین زن‌ها تعریف می‌کنه که آره. وقتی از خواب بیدار میشم، میرم جلوی آینه با حیرت به پوست‌م دست می‌کشم. اصلا باورم نمیشه پوست‌م انقدر صاف و شفاف شده باشه خنثی

 

 

 

 

دوشنبه ٢٧ خرداد ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: تی‌وی
Share

*آقای روان‌شناس تی‌وی می‌گفت خانوما خیلی با آقایون فرق دارن. مثلا یه خانوم همونطور که داره یه کاری انجام میده، ذهن‌ش می‌گرده توی گذشته و حال و آینده. حرف زدن خانوما با هم رو نگاه کنید. توی یه مکالمه‌ی معمولی راجع به کلی موضوع مختلف حرف می‌زنن. جالب‌ه که جواب همدیگه رو هم میدن دقیق و هیچ‌کدوم حواس‌شون پرت نمیشه و مطلب رو گم نمی‌کنن.

آقایون ولی اصلا اینطوری نیستن. معمولا زیاد توی گذشته و آینده نیستن. حواس‌شون به فکر فعلی‌شون‌ه. برای همین وقتی یه خانوم با یه آقا بحث‌ش میشه، خانوم‌ه شروع می‌کنه دلخوری‌های قدیم رو دوباره گفتن و آقا اصلا درک نمی‌کنه ماجرایی که گذشته و تموم شده، چه ربطی به بحث الان داره؟

شما هزار بار هم بگید، اون آقا باز درک نمی‌کنه واقعا این حرفا چه ربطی به هم دارن. پس لطفا عادت کنید هی بحث گذشته رو وسط نکشید. همونجا تموم‌ش کنید برای همیشه. یا مثلا یک آقا وقتی با یک خانوم ازدواج می‌کنه، دیگه فکر ش دنبال کار و پول و تامین زندگی و پس‌انداز و خرید خونه و ... است. بعد خانوم‌ه در طول روز چند بار تماس می‌گیره راجع به چیزای مختلف حرف می‌زنه و ناراحت میشه وقتی جوابی رو که میخواد، نمی‌گیره.

این رو به حساب بی‌عاطفگی و بی‌محبتی نذارید. اون آقا الان تمرکز ش روی کارش‌ه. به خاطر شما داره کار می‌کنه اما نمی‌تونه هم‌زمان با شما بگرده توی گذشته و آینده. ذهن‌ش قدر ذهن شما تمرکز نداره روی چند موضوع مختلف. به جای اینکه ناراحت بشید، عادت کنید به این مساله و در طول روز مدام باهاش تمس نگیرید. بذارید تمرکز ش روی کار ش باشه.

و آقایون هم لطف کنن وقتی میرن خونه، بشینن به حرف خانوم‌شون گوش بدن با دقت. البته خانوما هم لطف کنن هر بار فقط درباره‌ی یک موضوع حرف بزنن با آقایون. یعنی یه آقا مث یه خانوم نیست که بتونه در آن واحد به چند تا موضوع گوش بده و به همه‌ش هم فکر کنه و جواب بده. خب نمی‌تونه. کارکرد مغزش این مدلی نیست. اینا رو رعایت کنید کای از مشکلا‌ت‌تون حل میشه.

یادم افتاد یه جایی خوندم که وقتی میخواید از مساله‌ای با یک مرد صحبت کنید، نگید باید باهات صحبت کنم. این موضوع مجهول، باعث میشه ناخودآگاه اون آقا حس بدی پیدا کنه و کلا سعی کنه وقت نداشته باشه برای شنیدن حرف شما. راه درست‌ش این‌ه که بگید میخوام درباره‌‌ی فلان موضوع باهات حرف بزنم. اینطوری نگرانی‌ش کمتر میشه و زودتر براتون وقت میذاره.

یه چیز عجیب‌تری که نوشته بود، این بود که وقتی به یک آقا درباره‌ی مساله‌ای غر می‌زنید، حالا هرچی، یه موضوعی که اصلا ربطی به اون آقا و عملکرد ش نداره، اون آدم ناخودآگاه حس می‌کنه شما دارید مقصر می‌دونید ش و عملا میگید از بی‌کفایتی تو ئه که مثلا باید فلان جا کار کنم که با رییس‌م مشکل پیدا کنم که امروز برگرده به من چنین حرفی بزنه که من هم چنین جوابی بدم و اعصاب‌م خورد شه! می‌گفت کلی‌گویی‌های خانوما به نظر آقایون واقعا گنگ میاد. منظور تون رو با شفاف‌ترین کلمات بگید همیشه. زیاد هم غر نزنید.

چهارشنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: تی‌وی
Share

*از بچگی‌م روان‌شناسی و مشاوره و اینجور رشته‌ها رو دوست داشتم. ولی نه تنها تشویق نشدم، منع هم شدم. به روان‌شناسان حاضر برنخوره اما همه گفتن حیف تو نیست با این همه هوش و استعداد، مهندس نشی و بری روان‌شناسی و مشاوره بخونی؟ اینا مال خنگ‌هاست! اصلا روان‌شناسا خودشون دیوونه‌ن!

هر کس هم بین اطرافیان، تنبل و درس‌نخون بود، بهش توصیه می‌شد حداقل بره آزاد، روان‌شناسی بخونه. بهترین توصیه‌شون هم روان‌شناسی رودهن بود!

پارسال، به خودم گفتم روان‌شناسی واقعا چطوری‌ه؟ انقدر الکی‌ه که همه به درس‌نخون‌ها توصیه‌ش می‌کنن؟ شاید فکر می‌کنن این کتاب‌های روابط بین فردی عامیانه که این روزها زیاد تبلیغ میشه، کل علم روان‌شناسی‌ه؟ بعد نشستم چند تا منبع درست‌وحسابی دانشگاهی رو خوندم تا فهمیدم روان‌شناسی یعنی چی. الان دل‌م میخواد یکی اون حرفا رو در حضور من بزنه. تیکه‌بزرگه‌ش گوش‌ش‌ه نیشخند

واقعا درک نمی‌کنم وقتی کسی از چیزی اطلاع نداره، چه اصراری‌ه درباره‌ش نطق کنه برای بقیه؟

این روزا بازپخش سریال ساختمان پزشکان رو از شبکه‌ی تماشا می‌بینم. شب‌ها حدود ساعت 9 پخش میشه. تکرار ش هم 3 صبح، 9 صبح و 3 بعدازظهر ه. برای اونایی که نمی‌دونن:

ساختمان پزشکان، ماجرای زندگی دکتر نیما افشار ه. هم توی محل کار ش - ساختمان پزشکان - هم توی خونه‌ش. نیما، روان‌شناس‌ه. دکترا داره اما هیچ‌کس قد یه دکتر، قبول‌ش نداره. حتی هرازگاهی هم همکارا بابت این قضیه دست‌ش میندازن و بهش می‌خندن. نیما آدم آرومی‌ه و ترجیح میده با مدارا مسائل رو حل کنه که اغلب، حمل بر بی‌عرضگی میشه این رفتار ش.

همسر اول نیما، کتی، روان‌پزشک‌ه. زن مغرور و بی‌ادبی که خودش رو خیلی بالاتر از نیما می‌دونست همیشه. به خاطر بدرفتاری‌هاش هم نیما ازش جدا شد. کتی یه جورایی پشیمون‌ه اما سعی می‌کنه با تحقیر نیما و همسر جدید ش، نازنین، دل خودش رو کمی خنک کنه!

نازنین، هنرمند ه. نقاش‌ه. یه مدت مریض کتی، زن اول نیما بوده. بیماری‌ش وسواس بوده انگار. بعد کتی، معرفی‌ش کرد به نیما برای ادامه‌ی درمان‌ش. آخر هم نیما باهاش ازدواج کرد. یکی از سرکوفت‌های همیشگی کتی و نماد بارز حسادت‌ش به زندگی نیما و نازنین، این‌ه که مدام بیماری نازنین رو در حضور همه یادآوری می‌کنه و اینجوری میخواد تحقیر ش کنه. نازنین طبیعتا دل‌ش می‌شکنه و نیما تاکید می‌کنه که نازنین حال‌ش خیلی هم خوب‌ه. یک زمانی یه مشکلی داشته و حالا دیگه حل شده.

من این رو خیلی دیده‌م. آدمایی که کاملا واضح‌ه وسواس یا افسردگی دارن اما برای درمان، اقدام نمی‌کنن و زجر می‌کشن چون نمیخوان مثلا یه مدت دارو مصرف کنن و می‌ترسن بهشون انگ بخوره: بیمار روانی! ولی به خاطر همون اختلالی که دارن، هر روز خودشون و اطرافیان‌شون رو آزار میدن و این رو اصلا بد نمی‌دونن اما دارو مصرف کردن و مراجعه به متخصص این کار رو خیلی بد می‌دونن. حتی آدم‌های تحصیل‌کرده هم اینطوری فکر می‌کنن گاهی. گاهی که چه عرض کنم؟ خیلی وقتا...

مسائل دیگه‌ای توی داستان، هم هست مثل بی‌ملاحظگی‌های پدر و مادر و برادر خلافکار نیما که مثلا همیشه در نزده وارد خونه‌ی نیما و نازنین میشن یا بی‌اجازه میرن سراغ وسایل اینها و نیما بهشون اعتراضی نمی‌کنه که این ماجرای زندگی خیلی از زوج‌هاست و چیزی نیست که مثلا فقط مشکل زندگی یک روان‌شناس باشه هرچند نیما گاهی کوزه‌گری‌ه که از کوزه‌ شکسته آب می‌خوره.

اینکه پدر و مادر نیما از بچگی بین نیما که بچه‌ی خوبی بوده و برادر خلافکار ش، فرق میذاشته‌ن و کلا برادر نیما رو با اینکه آدم جالبی نیست، بیشتر دوست دارن انگار.

یا خانوم شیرزاد، منشی دکتر نیما که یه ذره خنگ‌ه اما آدم خوبی‌ه در کل و همه دوست‌ش دارن. فضای حاکم بین پزشک‌ها، روابط بین منشی‌های ساختمون، زن اول نیما که هنوز دست از سر ش برنداشته، زن دوم‌ش که چقدر بین‌ بی‌ملاحظگی فامیل شوهر و طعنه‌های زن اول نیما اذیت میشه، سوژه‌هایی مث وسوسه‌ی پول، رودرواسی، متلک گفتن، تحقیر دیگران، حسادت و ... که توی زندگی ما ایرانی‌ها خیلی پررنگ‌ن، همه به ظرافت در داستان گنجونده شده‌ن.

در حین حال، شما وقتی سریال رو می‌بینی، هم می‌خندی، هم حرص می‌خوری، هم فکر می‌کنی، هم یاد می‌گیری. نه دکور خیلی ویژه و شیکی داره، نه آرایش‌های آنچنانی. همه چیز خیلی ساده و معمولی‌ه اما خیلی حرف داره برای گفتن.

امیدوارم روزی برسه که وقتی میگی "مشاور"، کسی نگه "پول بیخود از آدم می‌گیرن فقط". وقتی میگی "روان‌شناس"، کسی نگه "روان‌شناس‌ها خودشون دیوانه‌ن".

پنجشنبه ٩ خرداد ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: تی‌وی
Share

*سری جدید شام ایرانی دیدین؟ شب اول، میزبان، امیرحسین رستمی بود. مهمونا مهران غفوریان، کامبیز دیرباز و حمید عسگری. که این آخری رو ازش خوش‌م نمیاد.

شب اول رو حتما ببینید. من که دیر خنده‌م می‌گیره، به خاطره‌های غفوریان، بلند می‌خندیدم!

و یک سوال مهم از دوستانی که شب اول و دوم رو دیده‌ن. مدل مو و سایز شلوار جناب عسگری رو کلا فاکتور می‌گیرم! فقط به من بگید اون رنگ پشت پلک‌هاش چطور می‌تونه طبیعی باشه؟ والا ما که کلی خط و رنگ می‌کشیم، یک بار می‌شوریم، پاک میشه. چطوری ممکن‌ه پشت پلک کسی اون رنگی باشه؟

پ.ن: خدا رو شکر که از شنیدن سخنرانی‌های جناب بیرنگ، معاف شدیم. جدا از دکور خونه و اینکه میزبان، کلا آسپزی بلد هست یا نه، دقت کنید به اینکه هر آدمی، مود خودش رو داره. حال‌وهوای خاص خودش رو داره. چطوری بگم؟ مرام و منش خاص خودش رو داره. آدما گاهی خیلی فرق دارن با هم. جالب‌ه این تفاوت‌هاشون...

چهارشنبه ۸ خرداد ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: تی‌وی
Share

*مستحضرید که من همیشه از جلوی تی‌وی رد میشم و خیلی کم پیش میاد بشینم یه برنامه‌ای رو از اول تا آخر، تماشا کنم. اون شب ایشون داشتن می‌فرمودن که من یه انتقادی دارم. مثلا تی‌وی نشون میده یه پسر 24 ساله میره پفک درمیاره، تبلیغ پفک. پسر 24 ساله باید زن داشته باشه با 2 تا بچه! سرگرم اونا باشه. تبلیغ پفک چی‌ه آخه؟ یا مثلا ساختمان پزشکان، یا اون سریال مسافران که آقای رامبد جوان ساخته بود. یک عده موجود ابله رو نشون میده دور هم جمع شده‌ن، مسابقه‌ی بلاهت گذاشته‌ن. اینا چی‌ه نشون میدن؟

بعد من از اون موقع دارم فکر می‌کنم ایشون واقعا نشسته تا حالا چند قسمت از این سریال‌ها رو که اسم برد، با دقت تماشا کنه؟ سریال بی‌محتوا داریم، درست اما اینهایی که اسم برد، دقیقا از بهترین سریال‌های تی‌وی بودن چون در عین شاد بودن، پیام اخلاقی داشتن حسابی. کاملا مشخص بود نویسنده خیلی به زندگی روزمره‌ی مردم دقت کرده.. خییییییییییییلی دقت کرده تا تونسته داستان‌هایی بنویسه که هم بهشون بخندی، هم ازشون درس بگیری. چطور دل‌شون میاد انقدر راحت، زحمت اون همه آدم رو ببرن زیر سوال؟

چهارشنبه ۸ خرداد ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: تی‌وی
Share

*20-30 سال پیش، هر چی تی‌وی نشون می‌داد همه تماشا می‌کردن چون 2 تا شبکه بود و 4 تا سریال و برنامه‌ی مستند و بس! مردم هم مهپاره و اینترنت نداشتن که سرگرم شن. حتی رفتن به فرهنگسرا و سینما و پارک و سمینار و کلاس هم مث الان همه‌گیر نبود. خیلی از جشنواره‌ها و کلاس‌هایی که الان هست، اون زمان نبود واقعا. لذا مردم ناچار بودن با همون 4 ساعت برنامه‌های تی‌وی سرگرم شن. حالا می‌خواست جنگجویان کوهستان باشه یا ارتش سری یا سال‌های دور از خانه.

فیلم‌ها و برنامه‌های کودک هم شکر خدا همه منفی! یعنی بچه‌هه یا مادر ش مرده بود یا داشت می‌مرد یا گم شده بود یا کلا از خانواده‌ش دور بود و در چنگ عده‌ای ظالم اسیر بود یا همه جا جنگ بود و آوارگی. یعنی دست گل‌شون درد نکنه. جماعت بی‌اعصابی ساختن که تا آخر عمر، به قدر کفایت کابوس دارن برای سرگرم شدن!

حالا اینا مال 30 سال پیش بود و تموم شد رفت! الان واسه چی دوباره همون مزخرفات رو نشون میدن؟ یعنی من تیتراژ و تبلیغ این سریال رو می‌بینم، حال‌م رسما بد میشه. تمام مدت صدای اوشین میاد که داره شعار میده درباره‌ی اینکه تحمل هر سختی‌ای رو داره و قدر هر نعمتی رو میده و توی هر شرایطی می‌تونه تجارت کنه. فقط کافی‌ه کار ش شرافتمندانه باشه. مادر ش هم هی بهش یادآوری می‌کنه که باید از شوهر ش تشکر کنه. اوشین هم دائم در حال توسری‌خوردن و حمالی‌ه.

خب این یعنی چی دقیقا؟ چی باید یاد بگیرن مردم از این سریال؟والا همون زمان هم یکی زیادی کار می‌کرد و به دیگران، سرویس می‌داد و حرف می‌خورد و تحمل می‌کرد، مردم به خنده بهش می‌گفتن اوشین. الان که 30 سال گذشته و مردم تازه یاد گرفته‌ن باید به خودشون احترام بذارن و از دیگران هم بخوان این وظیفه رو درست انجام بدن. کاش یک روزی فرهنگ ما اصلاح شه تا زنی که جایگاه و شان و حقوق خودش رو نمی‌دونه، الگو ندونیم برای بقیه!

شاهد از غیب رسید: سال‌های دور از احترام

یکشنبه ٥ خرداد ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: تی‌وی
Share

*تی‌وی یک زوج معلول رو نشون می‌داد. خانوم‌ه روی ویلچر بود. پاهاش مشکل داشت. آقاهه دست نداشت. ولی واقعا هنرمند بود. کارهای معرق‌ش رو می‌دیدی، باور ت نمی‌شد با پا این‌ها رو درست کرده.

ازدواج 2 نفر معلول که بتونن کمک هم باشن و با هم خوش باشن، خوب بود. چیزی بود که می‌شد براش تبلیغ کرد از تی‌وی. اما بعد نشون داد اینها یک بچه داشتن. من هر چی فکر می‌کنم، نمی‌فهمم 2 نفری که معلولیت‌شون انقدر وسیع‌ه، در حد نداشتن دست و پای سالم، چطور جرات کردن بچه‌دار شن. بچه‌شون شکر خدا سالم بود ظاهرا. نشون داد لیوان آب رو نگه داشته بود بابا ش آب بخوره...

به نظرم خیلی ظلم‌ه. اینکه آزمون و خطا کنی ببینی بچه‌هه سالم درمیاد یا نه. و اگه سالم بود، از بچگی وظیفه داشته باشه به پدر و مادر معلول‌ش کمک کنه. حالا باز اینا به خودشون مربوط‌ه اما تبلیغ‌ش از تی‌وی اصلا جالب نیست به نظرم.

پ.ن: بازنشر این پست در لینک‌زن

یکشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: تی‌وی ، لینک‌زن
Share

*دیروز مراسم سال پدر دوست مامان دعوت بودیم. چون این دوست مامان رو خیلی دوست دارم و احترام گذاشته بود همه رو دعوت کرده بود، رفتم.

سالن‌ش بیشتر مناسب عروسی بود. از مسیری گذشتیم که دو طرف‌ش گلکاری شده بود و چراغای کوتاه و بلند رنگی داشت. داخل ولی صدای آواز غمگین و نِی میومد. نور هم خیلی کم بود. آقاهه می‌خوند و یکی هم نِی می‌زد و مامان من هم قلمبه‌قلمبه اشک می‌ریخت.

دل‌م براش سوخت. خیلی سخت‌ه آدم دیگه نتونه کسی رو که همیشه دوست‌ش داشته، ببینه. خیلی درد ه. هی آقاهه خوند، هی من بغض‌م رو قورت دادم. انقدر هم لامصب تاثیرگذار می‌خوند که کابوس تمام شب‌م رو ردیف کرد یه تنه!

بعد هم مراسم بگوبخند نامحسوس و میوه و شام و خداحافظی.. نکته‌ش هم این بود که تا زنده‌ایم شاد بگردیم و برای خودمون خرج کنیم. وقتی مُردیم، بقیه خوش و خندون میان میشینن می‌خورن، یه نوشابه هم رو ش!

موقع برگشتن توی بزرگراه چی می‌فروختن؟ مااااااااااااانتووووووووووووووو
راست‌ش خیلی گشته بودم اما اون مانتوهای گل‌گلی مورد نظر رو هیچ‌جا نیافتم. این شد که به محض دیدن‌ش توی رگال ۲ عدد آقای جوان دست‌فروش، از ماشین پریدم پایین و بدوبدو خودم رو رسوندم. الان هم مانتوی گل‌گلی دارم و بسی شاد م. برام هم مهم نیست که مانتوی گشاد جلوبسته‌ی گل‌دار آدم رو چاااااااااق می‌کنه احیاناً به سلامتی! :دی

*«مراسم تقدیر بچه‌های دیروز» رو می‌دیدم. هی کارتون‌های قدیمی نشون داد، هی آدم‌بزرگای محبوب کودکی‌م رو نشون داد، هی لبخندای راضیه برومند و اشکای مجید قناد رو نشون داد، هی من اشکام رو پاک کردم. مرحوم خسرو شکیبایی، مرحوم پوپک گلدره که مرگ دلخراش‌ش هر روز توی ذهن‌م‌ه بعد این همه سال، آقای حکایتی، خیلیا...


خدایا شکر ت.. کودکی‌مون خوب گذشت (-:

جمعه ٢ اردیبهشت ۱۳٩٠
نظرات ()
موضوع: تی‌وی
Share

*نازخاتون چسبیده بود به مستشار. با فاصله‌ی ۵ سانت، هرجا مستشار می‌رفت، نازخاتون هم قدم به قدم باهاش می‌رفت. مستشار می‌رفت راست، نازخاتون هم می‌رفت راست. مستشار می‌ایستاد، نازخاتون هم می‌ایستاد.
بعد گیر الکی داد به اینکه تو من رو دیگه دوست نداری و چرا اینطوری می‌کنی و چرا اینطوری شد...

یه جای دیگه‌ی سریال، نازخاتون عصبانی میشه، اون رو ش بالا میاد و با صدای بلند و لحنی که اصلاً بهش نمیاد شروع می‌کنه به داد و فریاد. بعد هم لبخند می‌زنه و رمانتیک میشه دوباره. بعد دوباره می‌چسبه به مستشار..
بانمک‌ه دیوانه‌بازی‌هاش لبخند

چهارشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٠
نظرات ()
موضوع: تی‌وی
Share

*نشسته‌م دارم عکس‌های برج رو آپلود می‌کنم. صدای تی‌وی از اون اتاق میاد. ظاهرا موضوع فیلم درباره‌ی آقایی‌ه که برای فرداشب، شام، همکاراش رو دعوت کرده. رییس‌ش رو هم دعوت کرده البته اما به خانوم‌ش نگفته. بعد نمی‌دونم چطوری خود خانوم‌ه فهمیده و عصبانی شده که تو چرا به من نگفتی بیشتر تدارک ببینم و دعوا خلاصه. این وسط، خانواده‌ی نامزد دختر شون هم تلفن زده‌ن به دختر ه که ما فرداشب بیاییم خونه‌تون. دختر ه هم گفته بفرمایید!

تمام مدت، صدای جیغ و فغان مادر ه - مریم سعادت - و حرص خوردن‌هاش به گوش می‌رسه. ولی من دارم فکر می‌کنم این واقعا چیزی‌ه که پتانسیل تبدیل شدن به داستان یک فیلم یک‌ساعت‌ونیم‌ه رو داشته باشه؟

به نظرم رفت‌وآمد خانوادگی با همکار و علی‌الخصوص، رییس‌ت، از بنیان، کار غلطی‌ه. اصلا خوب نیست همکارها زیاد از زندگی شخصی‌ت بدونن. دو تا مهمون هم‌زمان رو هم با یه تلفن میشه درست کرد. کافی‌ه از یکی‌شون بخوای جای فرداشب، یه وقت دیگه بیاد. این هم شد فیلم واقعا؟ متفکر

جمعه ۱٦ فروردین ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: تی‌وی
Share

*من یه کم خب قبول دارم که بدجنس‌م! ولی فقط یه کم! مثلاً هر وقت مریم سر کلاس نمیاد، من خوشحال میشم و همیشه هم علنی میگم ساچ اِ نایس دای! بعد پگاه - معلم‌م - میگه چرا؟ و من میگم بیکاز مریم ایز ابسِنت! :دی :دی و خب اون فکر می‌کنه من شوخی می‌کنم، می‌خنده! به جون خودم من جدی جدی دل‌م خنک میشه روزایی که اون نیست. چطوری بگم دیگه؟

*Sh.all We Da.nce رو دو بار گرفتم که کپی کنم برای خودم! و خب یه فیلم جدید هم هست: «عروسی بهترین دوست‌م»! دارم می‌بینم‌ش! دارم می‌بینم یعنی من که حوصله ندارم یک ساعت و نیم آروم بشینم فیلم ببینم. این‌ه که معمولاً در ۳ تا تایم ۳۰ دقیقه‌ای فیلم می‌بینم همیشه! :پی

کلاً هم خوشگل‌ه، هم خنده‌دار.
جریان یه دختر و پسری‌ه که ۹ سال کلی با هم دوست بودن و اینا و خب دختر ه همیشه می‌گفته که از عاشق شدن و چیزای رمانتیک و اینا خوش‌ش نمیاد! در واقع، علت‌ش این بوده که می‌ترسیده از اینکه عاشق بشه و به کسی احتیاج داشته باشه از نظر روحی ولی خب واقعاً پسره  رو دوست داشته.. یه مدت از هم جدا بودن تا اینکه پسره تماس می‌گیره که بگه داره ازدواج می‌کنه! و خب دختر ه داشته می‌مرده از حسودی. قرار میذارن و همدیگه رو می‌بینن و پسره، همسر آینده‌ش رو به دختر ه معرفی می‌کنه.

جالب‌ه که برای دوختن لباس و خریدها همه‌ش این بیچاره رو می‌بردن با خودشون و این هم ظاهرش رو حفظ می‌کرده، هم حرص می‌خورده... کلی سعی می‌کنه غیر مستقیم اینا رو منصرف کنه و هی میگه من تغییر کردم و از خاطره‌هاشون حرف می‌زنه و خب پسر ه همچنان دوست‌ش داره ولی نمی‌گیره جریان رو!

تا اینکه دختر ه ماجرا رو برای دوست و همکارش - یه پسری که به هم نزدیک بودن و حرف هم رو می‌فهمیدن - میگه و اون میگه شاید جریان این‌ه که تو لج کردی و فقط میخوای برنده بشی توی این قضیه! ولی اگه واقعاً انقدر دوست‌ش داری، قبل از اینکه دیر بشه، می‌تونی بری رک بهش بگی.

بعد با هم میرن سراغ پسر ه - در حالی که خیاط داره کت‌ش رو اندازه می‌زنه - وقتی دختر ه می‌رسه، پسر ه بی‌خبر از همه جا شروع می‌کنه باز از خریدها حرف زدن و حلقه‌ای رو برای نامزدش خریده، نشون میده و نظر میخواد و دختر ه هم کلی تلاش می‌کنه که بتونه بگه.
خلاصه شروع می کنه به مقدمه چیدن و آخر هم نمی‌تونه بگه. میاد بیرون!

دیگه هی با خودش کلنجار میره و... من تا اینجاش دیدم! :دی :دی خب چی‌ه؟ یه جای خوب قطع‌ش کردم که هیجان داشته باشه دفعه‌ی بعد. فحش نده!

چهارشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸٥
نظرات ()
موضوع: تی‌وی
Share

*دیشب، زمانه رو دیدین؟ داستان رو اینجا گفته‌م. دیشب، نشون داد که بهار، تقاضای طلاق داد به خاطر اینکه بهزاد، ازدواج قبلی‌ش رو ازش پنهان کرده بود. فکر کنم هر کدوم ما هم جای بهار بودیم، حس می‌کردیم به شعور و شخصیت‌مون توهین شده. حس می‌کردیم باورهامون رو از دست داده‌ایم.

بعد دیدین چه جوابی بهش دادن؟ گفتن دلایل شما برای جدایی کافی نیست مگه اینکه وکالت طلاق داشته باشین.

از خودم می‌پرسم اگه شرایط، برعکس بود چطوری می‌شد؟ یعنی اگه زنی قبلا ازدواج کرده باشه و به شوهرش نگه و بعد مرد، شاکی بشه، این دروغ نیست؟ فریب در ازدواج نیست؟ متفکر

یاد این سرگذشت تلخ افتادم. دیشب مامان می‌گفت واقعا عرف غلطی‌ه‌ها. یعنی چی "زن‌م رو طلاق نمیدم"؟ چرا رضایت زن فقط برای شروع زندگی مهم‌ه و پایان‌ش فقط به اختیار یکی از طرفین‌ه؟

خب خدا رو شکر بالاخره یکی توی این خونه، به حرف من رسید که میزان مهریه مهم نیست وقتی خیلی چیزای مهم‌تر به خاطرش از دست بره.

دوشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: تی‌وی
Share

*کلی خسته شدم. در مقابل دیدگان حیرت‌زده‌ی همه، قبول کردم بریم سینما: «ازدواج به سبک ایرانی».

با اینکه کیفیت صدای فیلم‌ه خیلی بد بود و عملاً نه فارسی‌هاش رو متوجه می‌شدم درست، نه انگلیسی‌هاش رو - نمی‌شنیدم خب! - ولی فیلم خوشگلی بود. از این نظر که شاد بود. کلی لباس‌های رنگی و شیراز و تخت جمشید و خونه‌های بزرگ به سبک ایرانی‌های قدیم با درخت و حیاط و همه‌ی چیزای خوشگل دیگه. اصلاً چیز خنده‌داری نداشت شاید ولی خوب بود. لااقل برای تنوع.

 

 

پنجشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸٥
نظرات ()
موضوع: تی‌وی
Share

*این مهران مدیری خودشیفته، همیشه پررنگ‌ترین و طولانی‌ترین و جالب‌ترین نقش سریال رو میذاره برای خودش. همیشه هم دیگران باید محو خوش‌تیپی‌ش بشن و این رو بگن یا با رفتار شون نشون بدن. از قسمت هفتم هم که خودش اومده توی سریال قهوه‌ی تلخ، عملاً تمام مدت توی چشم آدم‌ه! اه! آدم انقدر ازخودممنون؟

پنجشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸٩
نظرات ()
موضوع: تی‌وی
Share

*دیشب، سریال "زمانه" رو دیدین؟

برای کسانی که نمی‌دونن: ارغوان، یه وکیل جوون‌ه از یه خانواده‌ی فقیر. پدر ش، جاعل و خلافکار و خانواده، طرد ش کرده‌ن. ارغوان با مادر و خواهر بزرگتر و برادر کوچیک‌تر ش توی یه خونه‌ی درب و داغون، جنوب شهر، مستاجر ن. خودش هم توی یه دفتر وکالت، کار می‌کنه. خواهر ش هم خیاط‌ه. توی خونه، لباس عروس می‌دوزه. برادر ش هم نوازنده‌ست و خواننده.

وکیلی که ارغوان پیش‌ش کار می‌کنه، پرونده‌ی وکالت پسر جوونی به نام بهزاد رو به دلایلی رد می‌کنه - به ماجراهای فرعی داستان، کاری ندارم - اما ارغوان، اشتباه می‌کنه و پرونده رو خودش دنبال می‌کنه. در جریان مراودات کاری، ارغوان و بهزاد، به هم علاقمند میشن.

وقتی ارغوان، پیشنهاد خواستگاری بهزاد رو می‌شنوه، بهش نمیگه که پدر من جاعل بوده و خونه‌مون فلان‌جاست. میگه پدر م تاجر بوده و ورشکست شده و از فشار مالی و غصه‌ی بدهی‌هاش سکته کرده و فوت شده. ما هم هر چی داشتیم دادیم برای بدهی‌ها و فعلا خونه‌مون به ناچار، فلان جا ست.

بهزاد و خانواده‌ش هم همون جا میرن خواستگاری. یعنی بهزاد، خانواده‌ش رو به زور می‌بره. اونها هم توی همون مجلس، ارغوان و خانواده‌ش رو سنگ روی یخ می‌کنن و علنا میگن ارغوان برای پسر ثروتمند ما نقشه کشیده!

توضیح اینکه خانواده‌ی بهزاد در کل، وضع مالی خوبی داشته‌ن.

بهزاد که می‌بینه اینطوری راه به جایی نمی‌بره، به ارغوان پیشنهاد میده که بیا موقت، ازدواج کنیم تا بعد کم‌کم من خانواده‌م رو راضی کنم. ارغوان اول قبول نمی‌کنه اما بعد راضی میشه. میره سراغ پدر ش. میگه من میخوام ازدواج کنم. گواهی فوت خودت رو برام جعل کن که بتونم از دادگاه، اجازه بگیرم برای ازدواج.

خلاصه ارغوان و بهزاد، پنهانی ازدواج می‌کنن به مدت 6 ماه. بهزاد قول میده در عرض 3-2 هفته ماجرای ازدواج رو به خانواده‌ش بگه اما اصلا جرات‌ش رو نداشته. توی این مدت هم شغل‌ش رو به واسطه‌ی مشکلات خانوادگی با عمو ش - که کارخونه‌دار بوده - از دست میده و میشه بیکار و بی‌پول. نزدیکای ماه ششم که میشه، ارغوان اول با زبون خوش، بعد با عصبانیت و قهر و تهدید، از بهزاد میخواد ماجرا رو برای خانواده‌ش بگه. بهزاد فقط جرات می‌کنه ماجرا رو به شوهر خواهر ش بگه.

شوهر خواهر مذکور هم دوست همون وکیلی بوده که ارغوان توی دفتر ش، کار می‌کرده. خلاصه ته ماجرا رو درمیاره که بابای ارغوان، خلافکار ه و زنده‌ست و ارغوان، گواهی فوت رو جعل کرده و دروغ گفته.

توجه داشته باشید که بهزاد، یه دخترعموی پزشک داره که همه‌ی فامیل، خیلی دوست دارن با بهزاد ازدواج کنه. بهزاد هم ظاهرا بد ش نمیومده اما وقتی ارغوان رو می‌بینه دیگه دخترعمو ش - بهار - رو کلا بی‌خیال میشه.

هیچی دیگه. بهزاد با کمک شوهر خواهر ش، ارغوان رو با پدرش روبرو می‌کنه و به ارغوان میگه چون بهم دروغ گفتی و پنهان‌کاری کردی، من دیگه نمی‌بخشم‌ت. به گریه‌های ارغوان هم اهمیتی نمیده و میره با دخترعمو ش بهار ازدواج می‌کنه.

ماجرای ازدواج پنهانی ارغوان و بهزاد، خیلی اتفاقی توی خونه‌ی ارغوان اینا لو میره و مادرش که ناراحتی قلبی داشته، سکته می‌کنه و می‌میره. بهزاد و شوهر خواهر ش هم پدر ارغوان رو به پلیس لو میدن و میندازن‌ش زندان که خیال‌شون راحت شه دیگه براشون دردسری درست نمی‌کنه.

خبر ماجرای ازدواج بهزاد با بهار به گوش ارغوان می‌رسه و افسردگی و فلان... خلاصه چند ماه می‌گذره. بهزاد میشه مدیر کارخونه‌ی عمو ش و وضع‌ش خیلی خوب میشه. ارغوان هم با مردی ازدواج می‌کنه که سن‌ش بالا بوده اما مرد خیلی خوبی بوده و خلاصه روی آرامش رو می‌بینه چند صباحی اما بعد، شوهر ش بر اثر بیماری، فوت می‌کنه و باز ارغوان، تنها میشه اما این بار خیلی ثروتمند.

برادر ارغوان از اول داستان، کینه‌ی بهزاد رو به دل داشته. با این استدلال که بهزاد، زندگی خواهرم رو خراب کرد. مادر م رو کشت. من هم ازش انتقام می‌گیرم.

خلاصه با تعقیب خانواده‌ی بهزاد، محل کار و زندگی بهزاد رو پیدا می‌کنه و همه چیز رو درباره‌ی ازدواج موقت بهزاد و ارغوان به گوش بهار می‌رسونه.

بهار میره دیدن ارغوان و شرح ماوقع رو می‌شنوه اما باور نمی‌کنه. از ارغوان میخواد بهزاد رو دعوت کنه خونه‌ش. تا مطمئن بشه ماجرا، حقیقت داشته!

دیشب، صحنه‌ی روبروشدن ارغوان و بهزاد بود در حضور بهار! و واقعا همه‌شون مخصوصا حمید گودرزی نقش‌شون رو عالی بازی کرده بودن.

در واقع، ارغوان به خواست بهار، به بهزاد تلفن زد و به بهانه‌ای کاری دعوت‌ش کرد خونه‌ش. بعد حرف انداخت از قدیما و خاطره‌هاشون و آخر هم گفت ما اون زمان، مشکل مالی داشتیم اما الان هر دو ثروتمندیم و می‌تونیم به یه شروع دوباره فکر کنیم.

گفت می‌دونم که تو برای دیدن من اینجا اومدی، نه مسائل کاری. بهزاد هم اعتراف کرد که من هنوز بهت علاقمندم اما دیگه دیر ه...

همون موقع، بهار وارد اتاق شد و رنگ به صورت بهزاد نمونده بود. بهار، ناراحت و عصبانی از خونه رفت بیرون، بهزاد هم دنبال‌ش. و این وسط، دل ارغوان از این انتقام، حسابی خنک شده بود!

حالا یه سوال سخت: اگه تو جای ارغوان بودی، انتقام می‌گرفتی؟

وجدان و اخلاق و باید و نباید رو کاری ندارم. قرار هم نیست کسی درباره‌ی شخصیت شما قضاوت کنه و می‌دونم خیلی سخت‌ه بخوای خودت رو توی چنین موقعیتی تصور کنی. اما فقط سعی کن خودت رو بذاری جای کسی که بهش خیانت شده. بگو اگه موقعیت‌ش پیش بیاد، انتقام می‌گیری؟

چهارشنبه ٢٥ بهمن ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: تی‌وی
Share

*خب بیایین حدس بزنیم آخر سریال زمانه چی میشه؟

چهارشنبه ۱۱ بهمن ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: تی‌وی
Share

*خان‌داداش که سی‌دی تبلیغ "ویلای من" رو گذاشت ببینیم، عصبانی شدم واقعا. مدیری رو دیدم با لبخندی بر لب. خیلی ریلکس، تشکر کرد از اینکه آدمای خوبی بودیم و "قهوه‌ی تلخ" رو کپی نکردیم. بقیه‌ی حرف‌ش رو گوش ندادم.

به نظرم وقتی از کسی بابت کاری پول می‌گیری، نمی‌تونی نصفه و نیمه رها کردن کار ت رو صرفا با عذرخواهی جبران کنی. تکلیف پول و وقت مردم این وسط چی میشه؟ واقعا کسی هست حاضر شه بره "ویلای من" رو بخره؟ کلی پول بدی برای داستانی که شاید نصفه رها شه؟ من که دیگه اعتماد نمی‌کنم.

پنجشنبه ٥ بهمن ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: تی‌وی
Share

*اگه مث من از دنیا عقبی، اینجا رو ببین.

موضوع: تی‌وی
Share

*آسمون آبی

دیوارای کوتاه کاهگلی

بازی نور و سایه‌ها

درهای چوبی

درختای سبز

شیشه‌های رنگی پنجره‌ها

گل‌های قرمز

حوض آبی رنگ

یه حبه قند رو حتما ببینید. با بازی درخشان نگار جواهریان...

 

موضوع: تی‌وی
Share

*یه طناب دارم به اسم CDهای راز (Secret) که شدیدا مشغول دار زدن خودم با اونا م (-:

دانلود فیلم مستند راز.. 

دانلود کتاب راز

 

 

 

شنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٩
نظرات ()
موضوع: تی‌وی
Share

*قبلنا بازیگر یا مجری بودن، تیپ می‌خواست. صدا می‌خواست. فن بیان می‌خواست. یعنی واقعا هر کی دل‌ش خواست مجری یا بازیگر بشه، بقیه محکوم‌ن به دیدن‌ش؟

حالا اینا هیچی. قدیما چادر می‌پوشیدن که زیاد توی چشم نباشن و جلب توجه نکنن و پوشیده باشن و فلان. بعد این چادرهای جدید که آستین و دکمه و زیپ! دارن، فرق‌شون با مانتوی کلاهدار چی‌ه واقعا؟ متفکر تازه مانتو جلو ش گره نمی‌خوره. این که به یمن گره بزرگ‌ش، بیش از حد معمول توی چشم‌ه.

 

موضوع: تی‌وی
Share

*نشسته بودم کتاب می‌خوندم. "راستش را بگو" داشت پخش می‌شد. تا حالا چند قسمت‌ش رو دیده‌م. می‌تونست سریال خوبی باشه اما مشاورها و روان‌شناس‌ها رو به جای اینکه بالا ببره، پایین آورده. انگار مثلا یه عده هستن که میرن درس بخونن تا دنبال مردم راه بیفتن و توی زندگی‌شون فضولی کنن. میرن میشینن کنار مردم و مثلا سعی می‌کنن طرف رو از مهاجرت به فلان کشور منصرف کنن. خب اگه کسی مشکلی داشته باشه که بخواد درباره‌ش حرف بزنه، خودش بلد ه! کی گفته روان‌شناس باید یقه‌ی مردم رو بگیره و ازشون حرف بکشه؟ متفکر

اون قسمتی که هانیه حقی برای نجات جون یه نفر دیگه، زیر قطار مترو افتاد و کشته شد، رو دیدی؟ به نظرم اگه خانوم دکتر و اون یکی دوست‌ش دو تایی جای هانیه می‌مردن، خیلی بهتر بود نیشخند معرفی می‌کنم: از سمت چپ: خانوم دکتر، هانیه، دوست هانیه!

یادم‌ه یه سینمایی بود توی یه کشوری که اسم‌ش یادم نیست. برای فیلم، چند جور پایان مختلف نوشته بودن و بازی کرده بودن. در طول فیلم، هر کس می‌تونست با فشار یک دکمه نظر بده دوست داره فیلم، چطوری تموم شه. آخر ش بر اساس اکثریت آراء، پایان فیلم مشخص می‌شد. الان یاد اون افتادم.

دیگه اینکه گریم‌شون واقعا افتضاح‌ه. دور هر چیزی رو خط کشیده و تو ش رو پر کرده. مثلا اینجا چهره‌ی لعیا زنگ.نه خیلی قشنگ‌تر ه تا این گریم! دومی آدم رو یاد فیلمای تاریخی میندازه. و دقیقا مشابه همون ابرو رو برای نیو.شا ضی.غمی هم نقاشی کرده. ابروها ش نازک‌تر بود اشکالی در روند داستان ایجاد می‌شد یعنی؟ صدا ش هم که جیغ‌جیغ‌جیغ میره توی مغز مردم. به قول بهاره رهنما بعضی از بازیگرا باید حتما یه کلاس "فن بیان" برن. براشون لازم‌ه.

موضوع: تی‌وی
Share

*این رو ببین. +

توی لینک دوم، توضیح‌ش هست.

چهارشنبه ۱ آذر ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: تی‌وی
Share

*کامران نجف‌زاده همکار جدید پیدا کرده!
امشب مرمر همه‌‌ی اخبار ۲۰:۳۰ رو رنگی پای تلفن گزارش کرد برام. من هم دیدم دارن با حامد کمیلی مصاحبه می‌کنن، گوشی رو ول کردم دویدم رفتم نگاه کنم.
خدایی‌ش من هم جای دکتر پژوهان بودم، حرفای الیاس رو باور می‌کردم. حرف بی‌صاحاب زیاد می‌زدا اما لحن‌ش خر می‌کرد آدم رو. انتخاب خوبی بود برای نقش شیطان!

چهارشنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٦
نظرات ()
موضوع: تی‌وی
Share

*از جلوی تی‌وی رد میشم. گوشه‌ی تصویر نوشته "راستش را بگو". اسم یه سریال‌ه. لعیا زنگ.نه رو می‌بینم با آرایش کامل و لاک صدفی تقریبا. مقنعه‌ی رنگی و چادر. نشسته روی مبل. تکیه داده. پا ش رو انداخته روی پا ش و با عشوه‌های مشمئزکننده‌ی خاص خودش داره سخنرانی می‌کنه. ظاهرا توی فیلم، نقش یه استاد دانشگاه رو بازی می‌کنه.

والا هرچی فکر می‌کنم، هیچ استادی توی دانشگاه ما اینطوری آرایش نمی‌کرد - هرچند بچه‌ها با قیافه‌های فضایی میومدن اصلا - و اساتیدی که چادر می‌پوشیدن، نه تنها آرایش نمی‌کردن، بلکه اینطوری چادر شون دکوری نبود و مدام باد ش نمی‌دادن! خیلی دل‌م میخواد بدونم این تیپ لعیا زنگ.نه دقیقا چه معنایی داره؟

مدل آرایش عروس‌ه؟ مدل آرایش مناسب اساتید ه؟ در راستای ترویج فرهنگ چادر پوشیدن در دانشگاه‌ه؟ میخواد بگه چادری‌ها هم می‌تونن زیبا! به نظر برسن؟ یعنی چی واقعا؟ متفکر

پنجشنبه ٢٥ آبان ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: تی‌وی
Share

*جدیدا به آقایون مجری کانال‌های مختلف تی‌وی دقت کردین؟ اکثر شون آستین پیرهن و کت‌شون رو طوری میدن بالا که ساعت مچی‌شون کاملا مشخص باشه. والا نمی‌دونم این حرکت یعنی چی؟

یه مدت ساعت‌ها توی دست راست‌شون بود. سیستر گفت ساعت اسپرت رو دست راست میندازن، ساعت شیک و رسمی و مجلسی رو دست چپ! الان ولی کلا یه طوری می‌شینن که حتما ساعت مچی‌شون معلوم باشه. حالا از کی یاد گرفتن، خدا می‌دونه.

پنجشنبه ٢٥ آبان ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: تی‌وی
Share

*به نظر م خدا بعضیا رو خیلی دوست داره. شاید چون استحقاق این رو داشته‌ن که شامل لطف خاص خدا بشن. این آدم‌ها می‌تونن هر کسی باشن. کسی که برق رو اختراع می‌کنه و تا دنیا، دنیاست همه از این موهبت بهره‌مند میشن. کسی که دارویی رو می‌سازه. کسی که اختراعی می‌کنه. حتی کسی که داستان کمدی می‌نویسه و مردم یک کشور رو شبی 40 دقیقه می‌خندونه لبخند

یکشنبه ٢۱ آبان ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: تی‌وی
Share

*خیلی بد م میاد از کار بی حساب و کتاب. مثلا فکر کن یه قصه‌ی خیلی جالب رو شروع کنی. هی شخصیت اضافه کنی. هی بنویسی. هی بنویسی. یه کارگردانی هم فیلم‌ش رو بسازه. هی بازیگر بیاره. هی بازیگر بیاره.

بعد کم‌کم توی نوشتن بقیه‌ی قصه بمونی. کارگردان هی فیلمبرداری رو عقب بندازه. هم‌زمان مردم دارن هر هفته دی‌وی‌دی‌ش رو می‌خرن و منتظر بقیه‌ی داستان هستن.

مونده‌ای حالا چی کار کنی با این همه شخصیت؟ قصه رو چطوری تموم کنی؟ شخصیت‌ها رو میندازی به جون هم. یکی‌شون رو توی خیابون می‌کشن. بعد بیننده می‌مونه چرا و چطور؟! یکی دیگه‌شون اتفاقی توی یه جر و بحث ساده با همسر ش کشته میشه. جسد ش رو غیب می‌کنی! بعد می‌مونی حالا که طرف به طرز غیر قابل باوری زنده‌ست، آخر ش رو چه کنی؟

خلاصه هی همه چیز می‌پیچه به هم. آخر ش میگی آقا من کم آوردم! نمی‌تونم! شرمنده! بعد هم کارگردان مذکور، به تبعیت از شما انصراف میده و تموم. این وسط چیزی که بی‌ارزش‌ه، پول و وقت مردم‌ه.

نویسنده‌ای که بابت فیلمنامه‌ش داره مسئولیت می‌پذیره و پول می‌گیره، چطور انقد راحت قصه رو رها می‌کنه و میگه نمیشه ادامه‌ش داد؟ کارگردانی که داره فیلم‌ش رو توی شبکه‌ی نمایش خانگی می‌فروشه، چطور می‌تونه بی‌خیال بقیه‌ی فیلم‌ش بشه؟ خود من به واسطه‌ی اعتبار اسم این آدم، فیلم‌ش رو می‌خریدم. و به نظر م تنها اشتباه‌ش این بود که از روی یه فیلمنامه‌ی ناقص شروع به کار کرد. که حتی من غیر حرفه‌ای می‌دونم کار درستی نیست و ریسک‌ش خیلی بالاست.

این هم شد نتیجه‌ش. کلی پول و وقت مردم که هدر شد، هیچ! اعتبار کارگردان زیر سوال رفت، هیچ! حالا چند وقتی‌ه پوستر زدن این طرف و اون طرف که: فصل سوم قلب یخی با حضور بازیگران جدید

من تو میری فیلم رو می‌خری ببینی بالاخره داستان رو چطور جمع کردن؟ می‌بینی هم داستان کلا یه داستان جدید ه، هم کارگردان یکی دیگه‌ست، هم بازیگرها و اصلا یه فیلم جدید رو یه جای اینکه با اسمی جدید تبلیغ کنن و بفروشن، با اسم قلب یخی و به عنوان ادامه‌ی اون دارن می‌فروشن!

این یعنی چی؟ توهین نیست به شعور مخاطب؟ بعد هم خیلی راحت، یه بازیگر معروف رو می‌نشونند جلوی دوربین محض ماست‌مالی. که بله! قلب یخی رو نشد تموم کنن. جا ش این فیلم رو ببینین. خیلی هم عالی!

شما بگین. اینکه یه جنسی رو جای یه جنس دیگه به کسی بفروشن، چه اسمی داره واقعا؟

می‌دونی؟ آدم از چهره‌های معروف، انتظار بعضی حرکات رو نداره.

شنبه ٢٠ آبان ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: تی‌وی
Share

*حتما رادیو 7 رو تماشا کنید! واقعا آرامش‌بخش‌ه.

سه‌شنبه ۱٦ آبان ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: تی‌وی
Share

*صدای نیو.شا ضی.غمی خیلی تیز ه یا فقط توی مغز من میره؟

سه‌شنبه ٩ آبان ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: تی‌وی
Share

*کلا حوصله‌ی سریال دیدن ندارم ولی خب صدای این سریال دونگ‌ئی میاد هر شب. چند تا چیز ش خیلی برام جالب‌ه:

یکی اینکه همه خیلی مودب‌ن و حتی وقتی از عصبانیت در حال انفجار ن، احترام میذارن و تعظیم می‌کنن و همدیگه رو بانوی من خطاب می‌کنن و زیادی هم گذشت نشون میدن. که این، برای من ایرانی اصلا قابل درک نیست. دل‌م میخواد برم توی فیلم و دهن طرف رو مورد عنایت قرار بدم دل همه خنک شه.

یا اینکه امپراطور کلا چشم‌ش زیادی می‌چرخه. با این حال، پیش همه‌ی زن‌هاش محبوب‌ه و زن‌هاش هم با هم خوب‌ن و حتی بچه‌ی هوو شون رو دوست دارن و به بچه‌شون میگن باهاش خوب باشه و این فقط شخصیت بد داستان - زن دوم از 3 زن - هست که زیرآب‌زنی می‌کنه و نقشه می‌کشه. آخر سر هم چشماش رو پر اشک می‌کنه و امپراطور می‌بخشدش.

نکته‌ی سوم اینکه صحنه‌های مذکور رو من نشنیده‌م! هرازگاهی هم دیده‌م نیشخند

سه‌شنبه ٢ آبان ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: تی‌وی
Share

*پارسال ماه رمضون، یه سریال خارجی نشون می‌داد که آدما هی کارای خوب یا بد انجام می‌دادن و به سزای اعمال‌شون می‌رسیدن و درس عبرتی می‌شدن برای سایرین.
امسال چرا نشون نمیدن اون رو؟
گیر دادما! :دی

سه‌شنبه ۳ مهر ۱۳۸٦
نظرات ()
موضوع: تی‌وی
Share

*هیچ‌وقت اسم فیلما و سریال‌ها و بازیگرا رو یادم نمی‌مونه. کلاً اصلاً اسم خوب یادم نمی‌مونه. اعتراف می‌کنم هر چی اسم می‌برم اینجا، قبلاً از یکی پرسیده‌م یا تازه شنیده‌م و یادم مونده فعلاً.

جلوی تی‌وی خوابیده بودم از ۴ تا ۶ عصر. بیدار که شدم، داشت «خاک سرخ» نشون می‌داد. فکر کردم لاله اسکندری چقدر پیر شده.. بالافاصله یاد افاضات مدیر مدرسه‌مون بعد از دیدن خودم افتادم و بی‌خیال مقوله‌ی تغییر چهره شدم کلاً.

بعدازظهرها - ساعت ۲ اینا - سریال «متهم گریخت» رو نشون میده. همون که هاشم‌خان و خانواده‌ش از شهرستان میان تهران و میرن مستاجر خونه‌ی شازده میشن.
لباس و دکور و گریم‌شون ساده که چه عرض کنم، افتضاح‌ه. محض رضای خدا یه آدم باتربیت توشون پیدا نمیشه. شاید برای بچه بدآموزی داشته باشه؛ نمی‌دونم اما یه آدم بزرگ رو از حال و هوای زندگی روزمره می‌کشه بیرون. کلی می‌خندی فقط. تکرار ش رو هم شب ساعت ۱ نشون میده اگه ظهر نمی‌تونین ببینین.

قبل از متهم گریخت، یه سریال دیگه بود که اسم‌ش رو یادم نیست. همون که حمید لولایی، ماشالا خان بود. زن‌ش، مریم امیرجلالی - که من عاشق داد و بیداد کردن‌هاش‌م - با علی صادقی و آناهیتا همتی. بهنوش بختیاری هم دخترخاله‌ش بود. چقدر توضیح بدم؟ یاد ت اومد؟ بعد ماشالا خان و اون پسر ه - رضا عطاران - قرار بود برن مالزی کار کنن که سرشون کلاه رفت و اینا. الان یاد ت اومد؟ دیدی اصلاً این سریال‌ه رو یا الکی دارم هلاک می‌کنم خودم رو؟

این سریالای قدیمی رو خیلی بیشتر از جدیدا دوست دارم. حتی بیشتر از قهوه‌ی تلخ مدیری. چند شب پیش، شبکه‌ی جام جم داشت پاورچین رو نشون می‌داد. اون قسمت‌ش بود که فرهاد، با اینکه اصلاً تعمیرات بلد نبود، واسه روکم‌کنی بقیه واشر کولر رو کند و حسابی گند زد. بعد مدام به خاطر ماست‌مالی گندی که زده بود، دروغ‌های تابلو می‌گفت و بیشتر خراب‌ش می‌کرد. یه تایم طولانی فقط مکالمه‌ی مهران مدیری و سحر زکریا بود. واقعاً هم خنده‌دار بود.

حالا من نمیخوام بعد از دیدن ۶ تا قسمت، کل سریال رو ببرم زیر سوال اما بعضی کارا هیچ‌وقت قدیمی نمیشن. تازگیا هم که هر کانال می‌زنی، سیل‌زده و زخمی و مجروح نشون میدن. والا به خدا اینا نه برای جانبازا امکانات میشه، نه برای خانواده‌ی شهدا، پدر و همسری میشه که از دست دادن، نه برای سیل‌زده‌ها خونه میشه، نه هیچی. فقط میشه مسکن و آرام‌بخش واسه اعصاب همیشه خط‌خطی مردم.

من خودم مناطق جنگی رو از نزدیک دیده‌م. اصلاً دم غروب که میشه، وسط اون بیابونا با ۴ تا توپ و تانک خالی، در حالی که می‌دونی امنیت کامل برقراره، آدم رو وهم برمی‌داره.هر تیپ آدمی هم که باشی، دل‌ت نمیاد روی اون خاک‌ها راه بری حتی.کدوم‌مون منکر اون همه شجاعت میشیم؟ کی می‌تونه آدمایی رو که به خاطر وطن، از زندگی‌شون گذشتن فراموش کنه؟

ولی الان چی کار کنیم؟ اینکه خود من، هیچ کاری نمی‌تونم انجام بدم برای هیچ‌کدوم‌شون، خیلی ناراحت‌م می‌کنه. برای همین سعی می‌کنم نبینم. سر م رو می‌برم توی کتاب و کانال تی‌وی رو با عذاب وجدان عوض می‌کنم..

یکشنبه ٤ مهر ۱۳۸٩
نظرات ()
موضوع: تی‌وی
Share

*بفرمایید شام ایرانی رو دیدین؟ DVD قسمت اول‌ش اومده فعلاْ البته. ولی خب این عکس‌ش بیشتر از همه معروف شده. به نظر م ببینین. جالب‌ه. از ورژن مهپاره‌ای‌ش خیلی بهتر ه. جالب‌ه چون اولاْ اون آدما رو می‌شناسید. همه بازیگر ن. بعد هم اینکه حداقل توی قسمت اول که من دیدم، همه خود واقعی‌شون بودن. نه سعی کرده بودن باکلاس‌تر و خوش‌لباس‌تر از همیشه باشن، نه ادای خارجیا رو درمی‌آوردن، نه تیکه‌های انگلیسی می‌پروندن.

میزبان اشکان خطیبی بود. مهمونا هم سروش صحت، مهدی پاکدل و رامبد جوان. یه بند هم می‌گفتن و می‌خندیدن. یه خاطره‌هایی هم تعریف کردن که واقعاْ تعریف کردن‌ش، اون هم توی فیلمی که همه حتماْ می‌بینن، جداْ شجاعت می‌خواست. حرفای جدی خوبی هم زده بود درباره‌ی فرهنگ ایرانی و اینکه خوش گذشتن توی یه مهمونی خیلی مهم‌تر از چند نوع غذا و کلاس گذاشتن‌ه. این چیزی‌ه که همه‌مون می‌دونیم اما خیلیامون رعایت نمی‌کنیم و برای یه مهمونی از 4 روز قبل غذا می‌پزیم در انواع و اقسام مختلف و می‌تپونیم توی یخچال. آخر هم انقد نگران و خسته‌ایم که اصلاْ از دور هم بودن‌مون لذت نمی‌بریم.

 

جمعه ۱٤ بهمن ۱۳٩٠
نظرات ()
موضوع: تی‌وی
Share

*شبکه‌ی تهران و آی‌فیلم هر کدوم روزی 2 بار پاورچین رو پخش می‌کنن. یعنی یه بار پخش‌ه، بار دیگه تکرار ش. از 2 جای مختلف سریال هم پخش می‌کنن. مثلاْ یکی قسمت 12 ه، اون یکی 18. یعنی میشه روزی 2 قسمت از پاورچین رو دید!
 

آدمی نیستم که دقیق زل بزنم به تی‌وی و فیلم ببینم. برای همین اصلاْ یادم نمی‌مونه الان اینجا کی چی میگه و چطور میشه. اما یه چیز پاورچین رو خیلی دوست دارم. ریتم آروم و جو خانوادگی‌ش رو. سریال‌های اینطوری به آدم آرامش میدن.

پای ماه‌پاره اعصاب آدم خورد میشه. فقط آرایش و مدل مو و لباسای نصفه نیمه توی چشم می‌زنن. ناخودآگاه فکر ت میره پی مدل لباس و اینکه چطوری چند کیلو دیگه لاغر شی. حتی اگه داستان فیلم خیلی خوب باشه - که اغلب نیست - قربانی ظواهر میشه. دفاع نمی‌کنم از تمام کارایی که از صداوسیما پخش میشه اما حداقل یه خوبی داره: می‌تونی در حضور همه هر شبکه‌ای خواستی بزنی، هر فیلمی خواستی ببینی. هیچ اتفاق ناگوار! ی هم نمیفته. از این نظر خیال آدم راحت‌ه. البته من زیادی مبادی آداب‌م در این موارد. اونایی که راحت‌ترن احتمالاْ درک نمی‌کنن نظر م رو.
شنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩٠
نظرات ()
موضوع: تی‌وی
Share

*بفرمایید شام 2 - شام ایرانی رو دیدین؟ میزان،‌ رامبد جوان بود. توضیح‌ش نمیدم. هر کی علاقه داشته باشه می‌تونه بشینه ببینه. تعریف کردنی هم نیست واقعاْ. باید دید. اگه نشستین به تماشا، آدرس خونه و دکور ش و دستور آشپزی و پذیرایی رو زیاد جدی نگیرید. فقط به خوب به رفتارها دقت کنید.

حتی با در نظر گرفتن اینکه این آدم‌ها همه بازیگرند، حتی با اینکه ممکن‌ه دیالوگ‌های مختصر مفیدی براشون نوشته شده باشه، حتی با اینکه دفعه‌ی دوم‌ه این آدم‌ها رو دور هم توی یه جمع دوستانه می‌بینین، خیلی چیزاها از شخصیت این آدم‌ها دست‌تون میاد. از سبک زندگی‌شون، اخلاق‌شون، تربیت و منش خانوادگی‌شون. 4 نفر ن با 4 تا شخصیت کاملاْ متفاوت..

بعد من درک نمی‌کنم چطور کسی ازدواج می‌کنه و بعد ش میگه طرف مقابل من اصلاْ اونی نبود که می‌دیدم. اگه ما چشم‌مون رو روی دیده‌ها و شنیده‌هامون ببندیم و همه‌ی ایده‌آل‌هامون رو بذاریم توی وجود طرف و همون رو باور کنیم، دیگه اسم‌ش شناخت نیست. اما اگه معاشرت کردی، خونه‌ی اون آدم رو دیدی، خانواده‌ش رو دیدی، باهاش هم‌سفره و حتی هم‌سفر شدی اون‌وقت نمی‌تونی بگی نمی‌شناختم‌ش و اونی که نشون می‌داد، نبود. هر قدر هم آدما تظاهر کنن به خوب بودن، با پرستیژ بودن و مودب بودن، بالاخره کم‌کم خود واقعی‌شون رو نشون میدن. مگه اینکه کسی واقعاْ ضریب هوشی‌ش خیلی پایین باشه که با وجود همه‌ی این‌ها باز طرف مقابل‌ش رو - نمیگم کامل اما - تا حد زیادی نشناسه. این سری شام ایرانی رو ببینین. 4 نفر ن با 4 تا شخصیت کاملاْ متفاوت.. تمرین کنید آدما رو راحت‌تر و سریع‌تر بشناسید. به نفع‌تون‌ه.

پنجشنبه ٤ اسفند ۱۳٩٠
نظرات ()
موضوع: تی‌وی
Share

*خب اگه یکی بود که تمام قسمت‌های شام ایرانی رو تماشا می‌کرد، یه سره هم نق می‌زد حتماً یه چی بهش می‌گفتم. بعد الان دارم فکر می‌کنم واقعاً هدف‌م چی‌ه؟

خب اول اینکه من کلاً زیاد ددری نیستم! دیدین بعضیا باید ۲۴ ساعت بیرون از خونه باشن وگرنه کلافه‌ن؟ من زیاد اونجوری نیستم. برای همین تفریح تو خونه‌ای برام جالب‌ه خب.

از اون بیشتر اینکه دیدن خونه‌ی آدمای معروف برای آدم جالب‌ه خب.

بیشتر از اینا اینکه من مثلاً اصلاً از مدل ماشین سر در نمیارم و پراید و پیکان و مینی‌بوس رو از هم تشخیص میدم - لطف می‌کنم واقعاً - اما ابداً اسم هیچ ماشین خفنی رو بلد نیستم حتی! اما خونه‌ها برام خیلی جالب‌ن و به طراحی و مدل و چیدمان‌شون خیلی دقت می‌کنم. و هر فیلمی که تو ش خونه باشه برام جالب‌ه.

آخر اینکه آدم از آشپزی و آشپزخونه‌ی هر کس می‌تونه حداقل یه نکته یاد بگیره.

فقط یکی به این آقای بیرنگ بگه سخنرانی‌هاش رو نگه داره واسه خودش. حال آدم به هم می‌خوره از حرفای بی سر و ته و ملچ‌مولوچ‌ش.

دوشنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: تی‌وی
Share

*سریال مرد نقره‌ای شما - شبکه‌ی ملی استان‌ها - رو همینطوری الکی دوست دارم. سوژه‌ش برام جالب‌ه. همونطور که خداحافظ بچه رو دوست دارم. داستان‌ش بد نیست اما کلاً آرامش خونه‌ی لیلا و مرتضی رو بیشتر از همه چیز فیلم‌ه دوست دارم.

مرد نقره‌ای داستان یه پسر ثروتمند ه که اصفهان زندگی می‌کنن. این پسر ه عاشق یه دختر از طبقه‌ی متوسط - شاید هم یه کم پایین‌تر - میشه که تهران زندگی می‌کنن. پسره توی دنیا فقط یه پدر داره. دختره هم با مادر و دایی‌ش زندگی می‌کنه.

دختره برای ازدواج با پسره چند تا شریط میذاره. مث ۱۳۶۷ تا سکه‌ی طلا به عنوان مهریه، خرید یه ویلای ۵۰۰ متری شمال تهران، ماشین و غیره. پسره هم میگه چشم و هنوز هیچی نشده یه ماشین برای دختره می‌خره.

بابای پسره هم هرچی پسره رو نصیحت می‌کنه، پسره گوش‌ش بدهکار نیست. پدره خیلی میگه که ما این دختر رو نمی‌شناسیم. نمی‌دونیم کجا زندگی می‌کنه. پدر ش چطور فوت شده. مادر ش کی‌ه. تو جز یه شماره موبایل که اغلب خاموش‌ه هیچی از این دختر نمی‌دونی. اما پسره گوش نمیده. و فقط میگه سهم من از اموال‌ت رو بده تا خوشبخت شم!

از این طرف دختره استدلال‌ش این‌ه که من فکر آینده‌م و پسره فکر عشق. می‌تونه شرط‌های من رو نپذیره. از طرفی به پسره میگه شرط‌های من شوخی و برای امتحان تو بوده و پدرت چرا ناراحت شده و فلان. که مثلاً خودش رو خوب نشون بده.

از طرف دیگه یه پسر دیگه هم توی زندگی این دختره هست که ازش خواستگاری کرده و یه جوری‌ه که معلوم نیست فقط خواستگاری‌ه، دوست بودن و الان دشمن‌ن. چی‌ه جریان؟ جریان به گوش پره رسیده و کلی خط و نشون کشیده که می‌کشم‌تون اگه بخواین با هم ازدواج کنین.

دختره هم بهش اطمینان میده که ازدواجی در کار نیست و جریان، چیز دیگه‌ای‌ه.

یه فلش‌بک هم داشت به زمان جوونی دایی دختره. وقتی پدر دختره هم زنده بود. نشون داد دایی دختره و دوست‌ش تصمیم می‌گیرن یه کاری کنن که یه شب‌ه پولدار شن. به فکر سرقت از یه طلافروشی میفتن. بعد فکر می‌کنن خب با چه ماشینی برگردن؟

میشینن زیر پای بابای دختره که تو بیا همکاری کن و سهم‌ت رو بگیر. خلاصه راضی‌ش می‌کنن. روزی که میرن برای سرقت، دوست دایی‌ه جوگیر میشه و در حضور پسر مرد طلافروش - که احتمالاً همین پسر پولدار قصه‌ست - به باباش - که صاحب طلافروشی‌ه - شلیک می‌کنه و می‌کشدش!

وقتی میان فرار کنن، بابای دختره میگه من همکاری نمی‌کنم و آدم‌کشی توی برنامه‌مون نبود. لذا دوست دایی‌ه می‌زنه بابای دختره رو هم می‌کشه و خودش فرار می‌کنه.

الان هم دایی‌ه کل ماجرا رو برای دختره تعریف کرده. دختره هم - نمی‌دونم از کجا - گشته دوست دایی‌ه رو، که الان پدر! - در واقع، پدرخونده‌ی-  پسر پولداره‌ست پیدا کرده و میخواد از طریق عشق و این ماجراها انتقام بگیره.

البته کار به همینجا ختم نمیشه. دختره در مقابل تهدیدهای! خواستگار ش چند تا شرط میذاره. مث داشتن خونه و ماشین برای شروع زندگی و البته کشتن پدر پسر ه با این استدلال که من نمی‌تونم ببینم قاتل بابا م واسه خودش توی خیابونا بچرخه.

خواستگار ه هم هنگ کرده که کلاً چه کار کنه. مادر دختره هم از همه‌جا بی‌خبر...

تا اینکه یه روز یه زنی ناشناس با پسر پولدار ه تماس می‌گیره میگه اگه میخوای راجع به این دختر بیشتر بدونی، آدرس خونه‌شون رو بهت میدم.

پسر پولداره میاد تهران و وقتی می‌بینه مادر دختره کلاً از جریان بی‌خبره و دختره دروغ می‌گفته که خانواده‌م در جریان‌ن و درباره‌ی شما صحبت کردم و فلان، عصبی و شاکی برمی‌گرده اصفهان و به کارمند شون میگه اگه دختره تلفن زد، من نمیخوام باهاش حرف بزنم.

آخرین صحنه‌ای هم که نشون داد این بود که بابای پسر پولداره یه نامه براش نوشت بدین مضمون که تو رو دوست دارم و بدون مادر، بزرگ‌ت کردم و کلی برات زحمت کشیدم و فلان. الان هم هرچی دارم مال تو ست و از این حرفا.

بعد هم گذاشت رفت به امید اینکه پسره بفهمه اگه بخواد اینطوری ازدواج کنه، تنها می‌مونه و خوشبختی‌ای در کار نیست. بعد نشون داد توی جاده یه ماشینی در تعقیب باباهه بود که معلوم نشد کی بود.

ادامه‌ش رو ساعت ۲۰ دقیقه به ۱۰ شب از شما ببینید.

 

دوشنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: تی‌وی
Share

بیشتر از همه، آشپزخونه‌ی رنگی رنگی بهاره رهنما رو دوست داشتم و رفتار شقایق دهقان رو. نه سخنرانی‌های بیژن بیرنگ و اشک‌هایی رو که به شکلی کاملاْ تصنعی توی همه‌ی کارها ش جا میده.

پ.ن: گوشه‌گیری سحر زکریا یه کم توی ذوق می‌زد. فکر کردم گاهی خیلی شبیه اون‌م و کنار اومدن باهام سخت‌ه.

یکشنبه ٢٥ تیر ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: تی‌وی
Share

خوابم می‌آد رو دیدم. مردم از صحنه‌ی اول با دیدن رضا عطاران، الکی قهقهه می‌زدن اما من گاهی فقط یه لبخند. دل‌م گرفته بود. خنده‌م هم نمیومد.

موضوع: تی‌وی
Share

حوصله‌ی فیلم دیدن ندارم. مگه فیلم‌های آروم که صحنه‌های اکشن ندارن. زمستون و برف ندارن. آدم‌ها هستن و دیالوگ‌های طولانی. حرف‌هاشون برام جالب‌تر از صحنه‌هاست...

حوصله نداشتم کلاس برم. ترجیح دادم بخوابم. وقتی بیدار شدم دیدم پایین صفحه‌ی تی‌وی نوشته گذر از اندوه. گفتم این خوراک خودم‌ه. نشستم. اول فکر کردم باید مستند باشه. بعد دیدم فیلم سینمایی‌ه.

داستان نویسنده و سخنرانی بود که برای سوگواری و تحمل اندوه مرگ عزیزان برای مردم کتاب می‌نوشت و سخنرانی می‌کرد. همیشه توصیه می‌کرد بر ترس‌هاشون غلبه کنن. کلی هم طرفدار داشت اما خودش جرات نمی‌کرد سوار آسانسور شه و بعد از 3 سال هنوز مرگ همسر ش رو نپذیرفته بود.

فیلم خوبی بود. اگه پیش اومد، ببینین.

شنبه ۱۳ خرداد ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: تی‌وی
Share

سریال مسیر انحرافی رو از دست ندین. هر شب حدود ساعت 9 پخش میشه. امشب قسمت دوم‌ش بود. میشه بگیم قسمت فرزاد حسنی‌ش رو بیشتر کنن لطفاْ؟

یکشنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: تی‌وی
Share

به دلیل خوش‌اخلاقی مزمن، سیستر و خان داداش من رو تا اطلاع ثانوی، جیگر خطاب می‌کنن. من هم فحش دادم البته.

جمعه ۱۱ فروردین ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: تی‌وی
Share

شب چهارم شام ایرانی رو دیدین خونه‌ی مهدی پاکدل؟

بی‌تعارف بگم خیلی فخرفروشانه بود و حال‌م رو به هم زد. قرار بود شام ایرانی، یه جور مهمونی و مسابقه‌ی آشپزی باشه.

در این قسمت دیدیم که مهدی پاکدل مثلاْ بی‌خبر از همه‌ جا - بازیگری‌ش هم خوب نیست آخه! - نشسته توی اتاق مطالعه‌ش که با دوربین میرن سراغ‌ش. به طرز غیر قابل باوری میگه چطوری اومدین تو؟ در باز بود؟

بعد می‌پرسه همه جا رو دیدین؟

بله. به لطف چرخش دوربین، همه همه‌جای خونه رو دیدن. آشپزخونه و نشیمن و تی‌وی روم، اتاق مطالعه و حتی تخت دو نفره‌ی داخل اتاق خواب!

همه هم می‌گفتن چه سلیقه‌ای! آفرین به سلیقه‌ی خانوم طباطبایی منتظر

مامان‌م همیشه میگه پول که باشه، سلیقه دنبال‌ش میاد!

راست هم میگه. تو بدون محدودیت مالی برو بگو خونه میخوام. مبلمان میخوام. دکور آشپزخونه میخوام. خودشون بهترین و جدیدترین مدل رو دودستی تقدیم‌ت می‌کنن.

بعد همون آقای پاکدل که ریلکس نشسته بود توی اتاق مطالعه، یهو گفت پخش زنده دارم و باید برم! بعد با عجله رفت. البته اون برنامه‌ی زنده رو من از تی‌وی دیده بودم. تعجب هم کرده بودم که مهدی پاکدل چه ربطی به بیژن بیرنگ داره که هی میگه باید برم آقای بیرنگ منتظر ن؟!

بعد نشون داد دکور آشپزخونه تکمیل شد. پیانو آوردن گذاشتن توی سالن! پرده‌های جدید رسید. ظرف نقره کشف شد از توی جهیزیه. فقط پز بود همه‌ش.

تعارف که نداریم. خیلی از مردم، نه خونه‌ی شیک و بزرگ و سرتاسر سفید دارن، نه انقد اتاق دارن که بخوان اتاق مطالعه‌شون رو جدا کنن، نه وقت و پول دارن گل بچینن توی خونه و سر میز، شمع روشن کنن. نه اصلاْ به ذهن‌شون می‌رسه ظرف نقره داشته باشن توی آشپزخونه‌شون!

حالا پرده و گل و شمع جای اغماض داره اما پیانو و چرخش دوربین نه. همونطور که ما از تمام خونه‌ی رامبد جوان و سروش صحت فقط آشپزخونه و میز غذاخوری‌شون رو دیدیم، که نرمال‌ش هم همین‌ه به نظر م.

هیچی دیگه. ناامیدکننده بود که آدم چنین حرکتی از آقای بیرنگ ببینه. همین.

جمعه ٢٦ اسفند ۱۳٩٠
نظرات ()
موضوع: تی‌وی
Share

تی‌وی پخش مستقیم داره از بهشت زهرا. بک‌گراند هم تلاوت کل سوره‌ی یاسین‌ه! یعنی چی آخه؟

سر م داره منفجر میشه! خیلی شاد م، این چیزا رو هم باید ببینم.

پنجشنبه ٢٥ اسفند ۱۳٩٠
نظرات ()
موضوع: تی‌وی
Share

Daisypath Happy Birthday tickers