*چند روز پیش توی جمعی صحبت شد. یکی به طعنه و تمسخر یه حرفی زد. بهش گفتم زیاد خوب نیست که اینجوری نیش و کنایه می‌زنی. اگه حرف‌ت باارزش‌ه، بگو. اگه نباید بگی هم فراموش‌ش کن. طعنه‌زدن‌ت چی‌ه دیگه؟

شروع کرد به شلوغ‌کاری و داد و فریاد که من رو مظلوم گیر آوردین. من رو ساده گیر آوردین. این من‌م که همیشه دارم متلک می‌شنوم و... حالا فکر کن زبون تلخ و نیش‌دار این آدم معروف‌ه اصلا. بعد نشسته برای خودش دل می‌سوزونه که آره من ساده و مظلوم‌م. انقدرم پیش خودش گفته که باور ش شده نیشخند

والا من قبلا از این آدما عصبانی می‌شدم. الان کلی می‌خندم. خب چی کار کنم؟ حرفاشون ترکیبی‌ه از پررویی، تلاش برای پنهان‌کاری و مکانیزم‌های دفاعی ناخودآگاهی که از اون پشت‌ها یواشکی برات دست تکون میدن. نخندم چی کار کنم دیگه؟

بعدی‌ش هم دیشب بود. از دوستی خواسته بودم کاری رو انجام بده که می‌دونستم به دلیل شیشه‌خورده‌های درون‌ش مسلما انجام‌ش نمیده ولی منتظر شدم ببینم صادقانه جواب میده یا بازی رو شروع می‌کنه. که خب دومی شد! نقشه این بود که یه چیزی رو بهانه کنه، سر ش دعوا راه بندازه، بابت اون دعوا چند صباحی قهر باشیم، بعد هم ماجرا مشمول مرور زمان بشه و خلاص.

خب من هم دیگه انقدرا گیج نیستم که نفهمم طرف‌م داره چه نقشی رو بازی می‌کنه. قسمت فان ماجرا این بود که دوست‌م وسط نقش‌آفرینی نه‌چندان‌هنرمندانه‌ش گفت درست‌ه که من خیلی ساده‌م ولی... و این جمله رو 3-2 بار تکرار کرد.

کدوم آدم ساده‌ای خودش هی میاد بگه من ساده‌م که تو دومی‌ش باشی؟

بعد میگن چرا می‌خندی؟ نیشخند خب چی کار کنم؟ اینا من رو یاد بچه‌ای میندازن که زل می‌زنه توی چشمات تا شکلات آب‌شده‌ی توی دست‌ش رو نبینی!

خب بچه درست‌ه من دارم چشمات رو نگاه می‌کنم ولی دلیل نمیشه دست‌ت رو نبینم که.

پ.ن: هزار بار گفته‌م بهترین سی.‌است در مورد من صداقت‌ه. باز دوستان متوسل میشن به همون روش‌های نخ‌نما که بهش عادت دارن.

پ.پ.ن: هر کس میخواد به خودش بگیره و احیانا بهش بربخوره، مختار ه کاملا. میگن فحش رو که بندازی، صاحب‌ش بر ش می‌داره.

چرا وقتی صحبت از مثلا دروغ‌گویی میشه، من بهم برنمی‌خوره؟ چون دروغ‌گو نیستم. اگه بودم، حتما بهم برمی‌خورد. الان هم اگر بهت برخورده، بدون اونقدری که باید، صادق نیستی...

جمعه ۱٥ خرداد ۱۳٩٤
نظرات ()
موضوع: خودشناسی
Share

*گفت مریمی این کلیپ رو ببین.

یه خانومی تلفن زد به روان شناس. گفت شوهر من به جای اینکه درباره‌ی مسائل مختلف حرف بزنه و سعی کنه مشکل رو حل کنه، قهر می‌کنه. گاهی حتی 2 هفته این قهر رو کش میده. غذا می‌پزم، نمی‌خوره. عزاداری میرم، نمیاد. عروسی دعوتیم، نمیاد. مجبور میشم تنها برم. آبرو م رو جلوی همه می‌بره. اعصاب‌م رو خورد می‌کنه این کاراش. آخر سر مجبور میشم خودم برم عذرخواهی کنم التماس‌ش کنم این ماجرا رو تموم کنه. مشکل چی‌ه الان؟

دکتر گفت ماجرا خیلی واضح‌ه عزیزم. شوهر شما داره  از موذیانه‌ترین حقه‌بازی ممکن برای آزاردادن‌تون استفاده می‌کنه. نه حرفی می‌زنه. نه کاری می‌کنه. هیچی. بعدا هم دادگاهی جایی حرف بزنه، میگه من هیچ کاری نکردم. من هیچ چیزی نگفتم. راست هم میگه ولی دیگه نمیگه که با حقه‌، با بازی روانی، شما رو تحت فشار گذاشته و موذیانه آزار تون داده.

شما هم کار خوبی نمی‌کنی که بهش امتیاز میدی. اون هروقت قهر می‌کنه، می‌دونه نهایت کار این‌ه که شما میری التماس‌ش می‌کنی و حرف، حرف خودش میشه. شما این کار رو نکن. بذار غذا نخوره. هر قدر دل‌ش میخواد قهر کنه. شما زندگی خودت رو بکن. عروسی‌ت رو برو. مهمونی‌ت رو برو. پرسیدن شوهر ت کو؟ بگو قهر کرده نیومده. چرا فکر می‌کنی رفتار زشت و موذیانه‌ی شوهرت باید بتونه آبروی تو رو ببره و آزار ت بده؟

البته این رو هم بگم. من نمی‌دونم شوهر شما کی‌ه و چی‌ه. شاید کلا رابطه‌تون به هم بخوره با این روش ولی اگر از من می‌پرسین، رک بهتون میگم. ایشون داره بازی درمیاره، داره حقه‌بازی می‌کنه و شما نباید وارد بازی‌ش بشین.

لحن‌ش یه کم تند بود فکر کنم ولی با اصل حرف‌ش موافق‌م و کمی هم تعجب کردم چون خیلی از روان‌شناس‌ها توصیه می‌کنن حسابی لی‌لی به لالای طرف مقابل‌تون بذارین. معمولا به کسی نمیگن باید یک رابطه‌ی بیمار رو به سمت سلامت ببره.

شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٤
نظرات ()
موضوع: خودشناسی
Share

سه‌شنبه ۱۸ فروردین ۱۳٩٤
نظرات ()
موضوع: خودشناسی
Share

*هیچ اتفاقی، اتفاقی نیست. یکی دو هفته پیش، منزل دوست‌م مهمون بودم. گفت توی یه گروه وایبری مربوط به مرکز مشاوره‌ی شهر مادری‌شون عضو ه که گاهی مطالب جالبی میذارن. گفتم من رو هم ادد کن.

اونجا چت‌کردن ممنوع‌ه. من خیلی کوتاه پرسیدم برای تقویت حس مثبت‌اندیشی چی کار میشه کرد واقعا؟ در واقع می‌خواستم بدونم جز تلاش فکری خود آدم، هیچ تمرین یا تکنیک کمکی وجود داره؟

جواب سوال‌م رو نگرفتم اما همین ماجرا باعث شد با عزیزی صحبت کنم که می‌گفت 2 سال پیش در اوج بدبینی، به فکر این افتاده که تغییر کنه، به خودش کمک کنه. می‌گفت کار خیلی سختی بود. بارها ناامید شدم. غر می‌زدم و ناخودآگاه ذهن‌م مقاومت می‌کرد. اما تونستم تغییر کنم. بعد از اون، اتفاق‌های خوب زیادی برام پیش اومد. حقوق‌م 3 برابر شد و خیلی خوشحال‌م که چنین تصمیمی گرفتم و کسی پیدا شد بهم کمک کنه تا بتونم موفق شم.

گفت تو امشب داری تصمیم مهمی می‌گیری. هر وقت کم آوردی و اذیت شدی، من حاضرم بیای سر م غر بزنی حتی. ولی بذار این اتفاق خوب بیفته. من تونستم. تو هم می‌تونی.

بهش گفتم عادت غرزدن رو ترک کرده‌م. از این بابت خدا بهت رحم کرده نیشخند اما تشکر کردم ازش و تبریک گفتم به خاطر اینکه انقد دل‌ش صاف‌ه که دوست داره به کسی کمک کنه که اصلا اون رو می‌شناسه.

می‌گفت تو به مادر ت خیلی اعتماد داری. مطمئنی هرگز بد تو رو نمیخواد. هرکاری ازش بربیاد برات انجام میده و همیشه بهترین رو برات میخواد. تو این رو از صمیم قلب، باور داری. اما درباره‌ی خدا زیاد خوش‌گمان نیستی. منم همینجوری بودم. مامان‌م رو از خدا بیشتر قبول داشتم. به مامان‌م مطمئن بودما اما به خدا شک داشتم. کار م رو بهش می‌سپردم اما نه با خیال راحت. همه‌ش منتظر بودم یه خرابکاری‌ای اتفاق بدی چیزی ازش دربیاد. خب همین هم می‌شد. من باور کرده بودم این کار م جور نمیشه. اون درست نمیشه. باور کرده بودم خدا اینا رو برای من انجام نمیده. معلوم‌ه که جواب نمی‌گرفتم همونی می‌شد که باور ش داشتم. نه اونی که دل‌م می‌خواست. بعد تصمیم گرفتم برعکس‌ش رو باور کنم. وقتی از پس ذهن‌م براومدم، زندگی‌م هم عوض شد.

حالا من هم دارم سعی می‌کنم از پس ذهن‌م بربیام. دانسته‌هام رو میخوام به کار ببندم دیگه. مدت زیادی از تلاش‌م نگذشته اما دیروز یه اتفاق خیلی جالب افتاد: یه بنده خدایی بود که باید باهاش صحبت می‌کردم اما هیچ راه تماسی نداشتم باهاش. تقریبا هیچ راه تماسی. بعد، دیروز صبح، در عجیب‌ترین حالتی که بشه متصور شد، خود اون آدم باهام تماس گرفت تا ازم چیزی بپرسه!!!

وقتی پیام‌ش رو دیدم، بیشتر از اینکه خوشحال بشم شگفت‌زده شده بودم که چطور چنین چیزی ممکن‌ه آخه؟!

وقتی دوست‌م متوجه ماجرا شد، با جیغ و خنده گفت راست میگی؟ وای مریم. خدا نکشدت. چطوری این کار رو کردی؟

خب... من کار خاصی انجام ندادم. فکر کنم رمز ش رو فهمیده‌م. باید چیزی رو واقعا دل‌ت بخواد. و باور کنی در جهان، غیر ممکن وجود نداره. بعد خدا راه‌ش رو برات باز می‌کنه. اون همیشه راه‌های مخفی زیادی بلد ه. بهش اعتماد کنیم.

پنجشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: خودشناسی
Share

*یه معلم زبان داشتم که ایشالا هرجا هست، شاد و سلامت باشه.

یادم‌ه همیشه وقتی سر کلاس چیزی می‌پرسید، همه ساکت نگاه‌ش می‌کردن یا فوق‌ش با yes و no جواب می‌دادن. یک شاگرد قدیمی‌ش باز گاهی داوطلب بود 2 تا جمله بگه.

این بنده خدا اول سعی کرد ما رو تشویق کنه حرف بزنیم، بیشتر توضیح بدیم، جمله‌ی کامل بگیم. بعد که دید فایده نداره، کتاب رو گذاشت روی میز، وایساد به فارسی حرف زدن. گفت از من بهتون نصیحت. اگر کاری رو دوست ندارید، براش نه وقت بذارید نه هزینه کنید. مثلا تو فلانی! واقعا علاقه داری زبان یاد بگیری؟ پسر ه خندید و چیزی نگفت.

معلم‌م ادامه داد: خب فکر نکنم علاقه داشته باشی. هوم‌ورک‌ت همیشه هول‌هولکی‌ه و حتی کپی نوشته‌های فلانی و فلانی. چرا وقتی دوست نداری، میای اینجا؟ قشنگ برو به پدر و مادر ت بگو من کلاس زبان دوست ندارم. برو همین پول رو خرج کلاس دیگه‌ای کن. برو فوتبال یاد بگیر. برو ورزش کن. هر چیزی که دوست داری. مساله‌ی من فقط پول نیست. بی‌انگیزه میشم وقتی می‌بینم شاگرد م بی‌علاقه‌ست. هر کاری می‌کنم تو یک کلمه جواب نمیدی. حالا فقط تو هم نه. ایشون هم همینطور. اون یکی هم همینطور. دونه‌دونه اسم برد و زل زد توی چشم بچه‌ها.

گفت من نمیخوام ناراحت‌تون کنم ولی واقعا غلط‌ه دارید برای چیزی پول میدین که دوست‌ش ندارین. یکی از بچه‌ها گفت دوست داریم منتها رومون نمیشه حرف بزنیم. میگیم شاید تلفظ‌مون غلط باشه یا چه می‌دونم، یکی بهمون بخنده.

معلم‌م گفت تو چرا اونجا نشستی؟ چرا نیومدی این‌ور، پای تخته؟ چون اومدی یاد بگیری. نمیگم من استادما. من هم خودم سر یه کلاس دیگه شاگردم. ادعایی هم ندارم. میخوام بگم تو برای یادگرفتن اومدی. تلفظ غلط، عادی‌ه. جمله‌بندی غلط عادی‌ه. کم‌کم درست میشه. اینکه خجالت نداره. مگه شما فارسی حرف می‌زنین خجالت می‌کشین؟ انگلیسی هم همین‌ه. چه فرقی داره؟

اولین عامل پیشرفت توی هر کاری، پررویی‌ه. پررویی! تا می‌تونید پررو باشید. بی‌ادب نمیگما. ولی پررو باشید. خود من رو ببینید. وقتی میرم دفتر مرکزی موسسه، اونجا فارسی حرف زدن مطلقا ممنوع‌ه. باور کنید من هر بار استرس می‌گیرم. شاید از نظر شما خیلی بلد باشم ولی پیش استادام که مدرس بین‌المللی‌ن، من همیشه شاگرد م. ولی خودم رو از تک‌وتا نمیندازم. فکر هم کنم چیزی غلط‌ه، باز میگم‌ش. میگم بذار استادم اصلاح کنه جای دیگه درست بگم حداقل. بعد شما رو تون نمیشه 4 تا جمله بگید سر کلاس؟ تا می‌تونید پررو باشید.

متاسفانه من نتونستم همیشه به توصیه‌ی معلم‌م عمل کنم ولی وقتایی که سعی کردم کمرویی رو کنار بذارم، نتیجه موفقیت‌آمیزتر از حد انتظار م بوده. حالا نه که فکر کنید دنیا رو تکون دادما. من برخلاف چیزی که احتمالا به نظر می‌رسم، نه تنها پررو نیستم بلکه گاهی هم کمروئم. چند وقتی‌ه دارم تمرین می‌کنم درخواست‌هام رو بگم. مثلا رفته بودیم دکتر. خانومی که اومد برای مامان‌م سرم بزنه، بعد از چندین بار سوراخ‌سوراخ‌کردن دست مامان‌م و چرخوندن سوزن توی رگ‌ش، سرم رو زد گفت اگر دیدی قلمبه شد بیا بگو.

چند دقیقه بعد رفتم صدا ش کردم. اومد سوزن رو درآورد رفت سراغ اون یکی دست. بهش گفتم میشه همکار تون رو صدا کنید؟ گفت نه نیازی نیست. گفتم گاهی پیش میاد که نشه رگ گرفت. شاید الان همکار تون بهتر بتونه. یکی دو دقیقه دنبال رگ گشت. معلوم بود داره سعی می‌کنه با خودش کنار بیاد. بعد همکار ش رو صدا زد.

می‌تونستم چیزی نگم یا با عصبانیت بگم خانوم شما بلد نیستی رگ بگیری. ولی نتیجه‌ش می‌شد یک دعوای بی‌ثمر یا مطرح نشدن خواسته‌م.

شاید این جزو چیزهایی بوده که انتظار می‌رفته خیلی وقت پیش یاد بگیرم ولی دیر بهتر از هرگز ه.

بعد فکر کنید چند شب پیش، دوستی باهام تماس گرفت که سر یه جریانی زیادی دور برداشته بود و کلی لکچر داده بود. من هم البته جواب‌ش رو داده بودم. هردو شیک و مجلسی ولی خب انصافا تقصیر خودش بود که نتونست زبون‌ش رو نگه‌داره.

پیام داد و خودش رو معرفی کرد. من هم دیگه مثل قبل برخورد نکردم. خیلی رسمی جواب می‌دادم بهش. حالا اینکه چطور رو ش شد تماس بگیره، به کنار. حتی اعتراض هم کرد که چرا سرد برخورد می‌کنی؟!

نشنیده گرفتم. گفت اگر سر اون جریان‌ه، من متاسف‌م. متاسف‌م احتمالا ترجمه‌ی I'm sorry هست برای کسانی که زور شون میاد بابت اشتباه‌شون عذرخواهی کنن. به هر حال عذرخواهی‌کردن شهامتی میخواد که هر کسی نداره.

جواب سوال‌هاش رو دادم. نه به خاطر خدا یا اخلاقیات. به احترام دوست مشترک‌مون که برای من خیلی خیلی عزیز ه. بعذ 45 دقیقه گفتم خب وقت مشاوره‌تون دیگه تموم شد.

و جالب‌ه که ایشون باز هم سوال می‌کرد و می‌خواست مطمئن شه دفعات بعد هم می‌تونه روی من حساب کنه. که خب من هم رودرواسی رو گذاشتم کنار و گفتم بهتره از فلان منبع کمک بگیره. تشکر کرد و رفت.

الان دارم فکر می‌کنم من کم‌روئم؟ زیادی حساس‌م؟ چی‌ه جریان؟

جمعه ۸ اسفند ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: خودشناسی
Share

*یه دوستی داشتم خیلی با خودش روراست بود. خیلی راحت می‌گفت مثلا فلان حرفی که زدم، بد بود. فلان رفتار م فکرنشده و عجولانه بود. سر فلان چیز، زیادی هول زدم. فلان کار رو خیلی خوب انجام دادم. فلان مهارت رو خیلی خوب بلدم و ...

اصلا با خودش رودرواسی نداشت. حتی با دیگران هم زیاد رودرواسی نداشت. الان که فکر می‌کنم می‌بینم به نظر م اینجور آدما از خیلیای دیگه سالم‌تر هستن واقعا. ما شاید عادت کردیم گاهی خودمون رو گول بزنیم. یه کاری رو خراب کردیم اما مسئولیت‌ش رو به عهده نمی‌گیریم. عالم و آدم رو مقصر می‌دونیم اما شهامت نداریم بگیم این خودم بودم که اشتباه کردم! یا کوچک‌ترین کار دیگران خیلی به چشم‌مون میاد اما زحمات خودمون رو کاملا نادیده می‌گیریم چون فکر می‌کنیم باید همیشه ایده‌آل و عالی باشه همه کارمون.

این خوب نیست واقعا. بیشتر از هر کسی، خود آدم اذیت میشه. از اون دوست‌م یاد گرفتم با خودم تعارف نکنم. یه وقتایی کلاه‌م رو قاضی کنم بگم آره مریمی! فلان جا واقعا چاره‌ای نداشتی. خودت رو ملامت نکن. برای فلان کار خیلی تنبلی کردی. باید بیشتر زحمت می‌کشیدی. فلان تصمیم‌ت درست بود. فدای سر ت که باهات مخالفت کردن. تو کاری رو انجام دادی که فکر می‌کردی درست هست.

از اون دوست‌م یاد گرفتم با خودم تعارف نکنم. یاد گرفتم خودم رو همینجوری که هستم بپذیرم. از خودم فرار نکنم اما همیشه تلاش کنم آدم بهتری باشم.

یه بار صحبت می‌کردیم با دوستی. گفتم من شاید خیلی مهربون و عاطفی باشم اما یاد گرفتم برای کسی بمیرم که برام تب کنه. برای دوستی وقت بذارم که اون هم متقابلا من رو یک دوست می‌دونه که ارزش دارم برام وقت صرف کنه. برای کسی هدیه می‌گیرم که این کار م رو محبت بدونه نه صرفا وظیفه. با کسی معاشرت می‌کنم که بهم احترام بذاره و از گذروندن چند ساعت از عمر م در کنارش احساس شادی و آرامش کنم و حس بدی نداشته باشم.

گفتم من شاید خیلی مهربون و عاطفی باشم اما سیستم‌م "از دل برود هر آنکه از دیده برفت" هست. یاد رفتگان هستم. روح‌شون شاد. اما زنده‌هایی که هر وقت بخوان، هستن. هر وقت نخوان، نیستن ماجراشون فرق داره. من اینجوری نبودم اما زندگی بهم یاد داد باید به آدما فرصت بدی خودشون انتخاب کنن. من آدمی نیستم که به کسی بچسبم و با اصرار بخوام رابطه‌ای رو حفظ کنم. به جای دیگران هم تصمیم نمی‌گیرم. شاید به کسی بگم مایل هستم این دوستی رو ادامه بدم اما نظری رو تحمیل نمی‌کنم.

ما مهمون رو به خونه‌مون دعوت می‌کنیم اما به زور که نگه‌ش نمی‌داریم! سعی می‌کنیم به همه خوب بگذره اما وقتی مهمون میخواد بره، زندانی‌ش نمی‌کنیم. دوستی هم همین‌جوری‌ه...

پنجشنبه ۱٥ آبان ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: خودشناسی
Share

*دوستان معتقدند من گاهی چیزای خیلی واضح و بدیهی رو نمی‌دونم. گاهی هم یه چیزایی رو می‌دونم که دونستن‌ش عجیب‌ه کلا!

دوشنبه ٧ مهر ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: خودشناسی
Share

*این کلیپ رو ببینید.

جمعه ٢۸ شهریور ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: خودشناسی
Share

*من اصولا جدی‌م. از وقتی یادم میاد همین مدلی بوده‌م. جوک گفتن بلد م. وقتی با کسی صمیمی باشم، شوخی می‌کنم، زیاد هم می‌خندونم‌ش اما در کل، جدی‌م.

برای زندگی‌م، اصول خاص خودم رو دارم. یکی‌ش این‌ه که کلا آدم‌های لوس رو نمی‌پذیرم. چه بچه باشن، چه بزرگ. وقتی یه بچه‌ای خودش رو لوس کنه و بیخود جیغ‌وداد راه بندازه، محل‌ش نمیذارم. وقتی یه آدم بزرگی‌! بیخود کولی‌بازی دربیاره و شلوغ‌کاری کنه هم همینطور. از هردوشون میخوام بی‌سروصدای زیادی حرف‌شون رو بزنن. دیگه انتخاب با خودشون‌ه.

حوصله‌ی معماحل‌کردن هم ندارم معمولا. معتقدم اگر حرف، ارزش داره باید گفته بشه. اگر نه، فراموش‌ش می‌کنم. دقیقا به همین دلیل، قهرکردن از نظر م بی‌معنی‌ه. اگر کسی با من مشکلی داره، اگر حرفی برای گفتن داره، خب بیاد بگه. اگر نه، من نهایتا یک بار ازش می‌پرسم چی شده. بعد به این نتیجه می‌رسم که خب حتما حرف‌ش ارزش گفتن نداره. بعد هم بین روزمرگی‌م فراموش میشه.

خودم هم معمولا با کسی قهرنمی‌کنم. اگر طرد ش کنم، معنا و مفهوم آن این است که واقعا میخوام - حداقل مدتی - دور باشم. اینا رو گفتم برای دوستانی که - گاهی - از کاه، کوه می‌سازن. بعد هم قهرمی‌کنن در حالی که منتظر ن من با اصرار بپرسم چی‌ه جریان. بعد من عملا سر م به کار خودم‌ه و احتمالا متوجه هم نمیشم فلانی قهر کرده حتی.

راستش سال‌های دور، خیلی به دیگران اهمیت می‌دادم. هر اخم و حرکت‌شون برام مهم بود. الان گاهی خودم هم با خودم قهر م اما زیاد نمی‌پرسم چرا. پس هیچ توقعی از من نداشته باشید لطفا.

پ.ن: 2 تا "چ" هست که از ابتدای خلقت باهاشون مشکل داشته‌م: ...ـسی اومدن و ...ـس‌ناله‌نویسی. یادم‌ه یه بار دوست‌م گفت یه خونه‌ی نقلی 150 متری... جمله‌ش تموم نشده، انقد مسخره‌ش کردم که خودش اعتراف کرد بهتر ه بره تمرین کنه ...ـسی اومدن رو. ...ـس‌ناله‌نویس‌ها رو هم کلا حذف می‌کنم. چه بلاگرهایی که توی وبلاگ‌شون با عالم و آدم درگیر ن، در دنیای واقعی جرات ندارن حرف بزنن به کسی، چه دوستانی که هر وقت مصیبتی سر شون میاد، یاد شون میفته من چقد دوست خوبی‌م. من چه کاره‌م؟ وقت مصیبت یاد خدا بیفت دوست عزیز نیشخند والالللااااااااا

چهارشنبه ۱۸ تیر ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: خودشناسی
Share

*دوست‌م می‌گفت هر بار تصمیم‌ش عقلانی نبوده و به حرف دل‌ش گوش کرده، رسما گند زده. من برعکس اون‌م. تجربه نشون داده هر تصمیم معقولی برای من = فاجعه خواهد بود.

جمعه ٢٩ فروردین ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: خودشناسی
Share

*چند روز ه هروقت چای می‌بینم، یاد عزیزم ببخشید میفتم با سوال‌هاش.

دیشب سیستر رفت چای آورد. زود خوردم تموم شد. گفتم یکی دیگه میخوام. بعد مشغول کار خودم شدم حواس‌م پرت شد کلا. شدیدا هم تنبلی‌م میومد خودم پاشم چای بریزم. یه کم که گذشت، یهو نگاه‌م افتاد به لیوان چای. توقع داشتم خالی ببینم‌ش اما پر بود. سیستر چای ریخته بود. من حواس‌م پرت بود ندیده بودم. اون هم چیزی نگفت. چای سرد شد.

فکر کردم زندگی بعضی وقتا اینجوری‌ه. یه چیزی رو میخوای اما تنبلی‌ت میاد بری دنبال‌ش یا در موقعیتی نیستی که این کار رو بکنی. می‌تونی حداقل از یه نفر دیگه درخواست کنی. کاری که من معمولا انجام نمیدم. عادت دارم کلا بی‌خیال قضیه شم. این اشتباه اول‌ه.

وقتی هم موقعیت‌ش پیش میاد، آدم خودش خیلی وقتا دقت نمی‌کنه و فرصت‌هاش رو می‌سوزونه. این اشتباه دوم‌ه. بعضی وقتا کسی حواس‌ش نیست به آدم تذکر بده. بگه چای دم دست‌ت هست اما داره سرد میشه.

حالا اگه زیاد خوش‌شانس هم نباشی، مغرور هم باشی نتونی از کسی بخوای چای رو برات گرم کنه، خودت هم نتونی دیگه واویلا. زندگی بعضی وقتا اینجوری‌ه...

سه‌شنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: خودشناسی
Share

*این مطلب حوا من رو یاد خودم میندازه.

دیروز در سکوت و آرامش نشسته بودم پای کامپیوتر که دیدم یکی در می‌زنه. از چشمی نگاه کردم دیدم خانوم همسایه‌ست. احتمال می‌دادم 300 بار زنگ زده باشه و من بی‌خیال شده باشم.و البته می‌دونم گاهی که تنهاست، ترس بر ش می‌داره.

در رو باز کردم. سلام و احوال‌پرسی کردیم. گفت مریمی اومدم بهت سر بزنم. میخوام بیام تو بشینم پیش‌ت. از رک‌گویی‌ش خوش‌م میاد. گفتم چه خوب. لطف کردین. بفرمایین.

چراغا رو روشن کردم و فکر کردم کاش جاروبرقی‌زدن رو به تاخیر ننداخته بودم. برام مهم‌ه وقتی مهمون میاد همه چیز تمیز و مرتب باشه ولی خب مهمون سرزده کلا زیاد حقی نداره در هیچ زمینه‌ای نیشخند

چای درست کردم و از خودم پرسیدم چرا وسایل قالی‌بافی‌م باید روی میز اپن ولو باشه؟ بعد جواب دادم چون فقط خودم توی آشپزخونه کار می‌کنم و مزاحم کسی نمیشه وسایل‌م.

یه کم حرف زدیم. گفت بچه‌هاش نیستن و دیشب حس می‌کرده توی خونه‌ی خالی همسایه یکی داره وسایل رو جابه‌جا می‌کنه. بعد گربه پریده روی دزدگیر ماشین فلانی. بعد یه صدای دیگه. خندیدم گفتم اوه دیشب چقد به شما خوش گذشته. کاش من رو صدا می‌کردین. از دم خونه‌تون صدا م کنین می‌شنوم بدوبدو میام. فکر کردم الان میگه تو روح‌ت! اون همه تلفن زدم نشنیدی. صدای توی راهرو رو می‌شنوی؟

خب واقعیت‌ این‌ه که هر کسی ممکن‌ه هی پشت هم تلفن بزنه اما صدای توی راهرو که همیشگی نیست. نمیشه نشنیده‌ش گرفت. بعد گفت میخوام برم. می‌دونستم دوست داره بیشتر بمونه. گفتم نه. بمونین با هم چای بخوریم. من تنهایی حوصله‌م نشد چای درست کنم. قبول کرد.

روی میز رو دستمال کشیدم - برای بار هزارم در هفته‌ی گذشته البته - چای ریختم و میوه آوردم. سعی می‌کردم ساکت نباشم اما حرف زدن با من زیاد برای خانوم همسایه جالب نبود.

سراغ سیستر رو گرفت. برخلاف من، سیستر برونگرا و خوش‌برخورد ه. طبیعی‌ه همه اون رو بیشتر دوست داشته باشن. این چیزی نیست که من رو ناراحت کنه.

گفت بچه‌های من مسافرت‌ن. فردا میان. وقتی تنهایی بیا خونه‌ی ما. تشکر کردم گفتم شما تنهایی رو دوست ندارین. گفت آره. پاشو تی‌وی رو روشن کن بزن شبکه‌ی 5. گفتم چشم. من تنها باشم تقریبا اصلا تی‌وی رو روشن نمی‌کنم. از وقتی مامان اینا رفته‌ن حج، من یک کلمه اخبار هم گوش نداده‌م حتی.

گفت چطور حوصله‌ت سر نمیره؟ دل‌ت نمی‌گیره؟ من اصلا اینجوری نمی‌تونم. فکر کردم شاید بد نباشه بهش توضیح بدم. گفتم بعضی آدما درونگرا ن. یعنی دوست دارن خیلی وقتا به حال خودشون باشن. من اینطوری‌م. تنهایی و سکوت برام لازم‌ه. معمولا ناراحت‌م نمی‌کنه. خیلی پیش میاد تنها برم بیرون یا توی خونه تنها بمونم. اذیت نمیشم. هرچند گاهی حوصله‌م سر میره مث بقیه. ولی اینکه دائم دور م شلوغ باشه و سروصدا، خیلی اذیت‌م می‌کنه. همونطور که شما از تنهایی گریزون هستین، من هم از شلوغی اذیت میشم.

خانوم همسایه با دقت گوش می‌داد. بعد گفت خواهر من هم مث شما همینجوری‌ه مریم خانوم! - یه جوری گفت "همینجوری‌"ه، انگار مثلا وبا یا طاعون دارم مننیشخند - ما دائم میگیم تنهایی بیا اینجا یا ما بیاییم. میگه وای نه. بذارید یه کم تنها باشم. من که نمی‌فهمم چرا اینطوری میگه اما گاهی تا خونه‌شون تنها میره پیاده.

تقریبا می‌دونستم خونه‌شون کجاست. گفتم من گاهی تا فلان جا - یه جا دورتر ار خونه‌ی ایشون - رو پیاده میرم. خیلی خوب‌ه.

بعد بحث رسید به پادرد و پیری و اینکه آدم تا جوون‌ه باید بره بگرده و ... گفت وقتی جوون بودم، عمر م به بچه‌داری گذشت. الان هم که دیگه پای گردش رفتن ندارم. خیلی چاق شده‌م.

خانوم همسایه روی این مساله حساس‌ه. خیلی بد ش میاد وقتی اطرافیان بهش میگن باید راه بره تا لاغر شه و پادرد ش رو زیاد تحویل می‌گیره. عجیب بود که به من می‌گفت.

گفت آخه آدم هرچی راه نره، بیشتر چاق میشه. همون اضافه‌وزن باز پادرد رو زیادتر می‌کنه. من خودم چند روز راه نرم، وزن‌م زیاد میشه. عجیب نیست. همه اینطوری‌ن.

گفت بزن آی‌فیلم، الان کلاه قرمزی داره. گفتم چشم. گفت بعدش هم دودکش داره. همون موقع خان‌داداش اومد و طی گفتگویی شنیدنی قرار شد خان‌داداش و خانوم همسایه با هم برن آنتـ.ـالیا الـ.ـواتی نیشخند هرچی من جدی‌م، خان‌داداش‌م با عالم و آدم، شوخی داره.

بعد مدتی سیستر اومد. خانوم همسایه گفت خیلی دل‌م برات تنگ شده بود. خیلی وقت‌ه ندیدم‌ت. من توی دل‌م به خودم می‌خندیدم چون جز دوستام و اقوام نزدیک که من رو خوب می‌شناسن و خیلی دوست‌م دارن، کسی معمولا بهم میگه دل‌ش برام تنگ شده به دلیل همون درونگرایی مذکور.

خانوم همسایه داشت تعریف می‌کرد که تی‌وی اخیرا چه برنامه‌هایی داشته و خاطرنشان کرد که قرار ه "پدرسالار" دوباره پخش شه. سیستر پرسید واقعا قدیما انقد رفتار شون با عروسا بد بود؟ که داغ دل خانوم همسایه تازه شد. که آره، اون مال قدیما بود و الان آدم جرات نداره به عروسا حرف بزنه بس که مهریه‌هاشون بالاست.

داشتم فکر می‌کردم خوب‌ه که بعضیا حداقل از ترس مهریه، پا روی دم آدم نذارن. نامبرده افزود نیشخند پسر ش زن‌ش رو به مناسبت تولد ش برده فلان کشور. پارسال هم رفته بودن یه کشور دیگه. مدل گفتن‌ش یه جوری بود که انگار خوشحال نبود از این قضیه. این برای منی که می‌دونم چقد پسر و عروس‌ش باهاش خوب‌ن و محبت می‌کنن، یه کم عجیب بود. فکر کردم عروس دومی رو که اصلا دوست نداره چون اون هم مث من درونگرا ست و بدتر از من، اعصاب معصاب هم نداره. تازه من معمولا خیلی ریلکس به نظر می‌رسم. کلی حرص می‌خورم و بعدش تازه قاطی می‌کنم برای طرف. یعنی وقتی منفجر میشم از عصبانیت، مطمئنا بدون پیشینه‌ی قبلی نبوده. اما نمی‌دونم عروس دومی هم مث من هست یا نه.

از دیروز که اینا رو برای خاله‌جان تعریف کرده‌م، هی چپ میره راست میاد قیافه‌ش رو کج‌وکوله می‌کنه میگه تو یه جوری هستی نیشخند سیستر خوب‌ه!

پ.ن: 1. در کنار یک فرد درونگرا سکوت اختیار کنید.

زمانی که یک درونگرا ساکت است، کاملا همه چیز روبه‌راه است. ما نگران و پریشان نیستیم. باور کنید، ما همه چیز را درک می‌کنیم. مثل موقعی که یک لپ‌تاپ، سیستم رو چک می‌کنه و دنبال ویروس می‌گرده، ممکن‌ه مدتی از جریان عقب بیفتیم اما بعد ش حال‌مون دوباره خوب میشه. در واقع، ما تنهایم. خیلی ساکتیم. به هر حال، وقتی که میگیم تقصیر شما نیست، ما رو باور کنید.

درونگراها هم هر وقت که دوست داشته باشند، مثل برونگراها در بحث فرو می‌روند، اما اگر بخواهید ما را به زور به صحبت وادارید، فقط ما را ناراحت می کنید.

2. چهره‌ی بدخلق و ساکتی داشتن هم "چیز بد"ی نیست.

چهره‌ی ساکتی که باعث می‌شود مردم فکر کنند که شما از زندگی لذت نمی‌برید. "مشکلی هست؟ " شایع‌ترین مثال از واکنش به یک درونگرا است. باور کنید، در واقع هیچ مشکلی نیست، ما چهره‌مون این مدلی‌ه. خیلی احمقانه به نظر میاد اما اگر بر حسب شانس، دوستی را می‌شناسید که تا حدی درونگراست، آن وقت می‌بینید که آن‌ها دوست دارند بیشتر از آنچه می‌گویند، بشنوند و درک کنند. از این رو، ما درونگراها درگیر درک و پردازش هستیم، ما گوش می‌دهیم و نگران نیستیم - ساکت بودن یا ترشرو بودن، یا اگر ترش‌رو نگوئیم - چهره‌ی بی‌حس و عاطفه داشتن، به این معنا نیست که ما را تنها بگذارید، یا از پارتی بدمان بیاید. ما فقط داریم به شیوه‌ی خودمان با همه چیز برخورد می‌کنیم.

3. درون‌گراها از مردم متنفر نیستند.

ما از مردم متنفر نیستیم. به همین سادگی. این تصور غلط وجود دارد که رسانه‌های زیادی وانمود می‌کنند که اگر هر شب با یک دوست که در آغوش‌تان می‌گیرید ش و نوشیدنی به دست نباشید، آن وقت از مردم و از اجتماعی شدن متنفرید و این جور چرندیات. درونگراها هم از مردم لذت می‌برند و ما هم دوست داریم که به جاهای مختلف برویم.

تنها تفاوت این است که ما دوست داریم در کنترل آنچه رخ می‌دهد، باشیم. من واقعاً عاشق مردم‌م. همان‌طور که خیلی از افراد اینطورند. اما این ایده که درونگراها از مردم گریزان و متنفرند، توهمی منفی است که درک مردم از درونگراها را تحت تاثیر قرار می‌دهد.

4. گاهی اوقات استراحت دادن به خود در موقعیت‌های اجتماعی، ضروری است.

اگر یک درونگرا در مهمانی، گردهمایی اجتماعی یا در چنین موقعیتی باشد، معمولا هر چند دقیقه یک بار به خود استراحت می‌دهد فقط برای اینکه انرژی ما از اول تا آخر مراسم حفظ شود.

منظور این نیست که یک ربع از مهمانی بیرون برویم، فقط در حد پنج دقیقه می‌تواند کافی باشد تا دوباره کنترل اوضاع را به دست بگیریم. ممکن است بپرسید چرا به این استراحت نیاز داریم؟ خب، این به ما اطمینان می‌دهد که درونگراها آنقدر خسته نمی‌شوند که نتوانند لذت ببرند. چون ما واقعا از مهمانی‌ها لذت می‌بریم. ما فقط یک استراحت کوتاه نیاز داریم تا بتوانیم هوایی تازه کنیم، هم از لحاظ روحی و هم از لحاظ فیزیکی. و اگر این انرژی ما را به سرعت روی سن رقـ.ـص ببرد، مطمئناً این کار را می‌کنیم!

5. درونگراها دائماً درحال شارژ کردن خود هستند.

نکته‌ی اصلی که باید درباره‌ی درونگراها به یاد داشته باشید، این است: ما به شکل‌های مختلف، خود را شارژ می‌کنیم. دو نوع باتری متفاوت را در نظر بگیرید: یک باتری خورشیدی و یک باتری معمولی گوشی همراه. باتری خورشیدی تمام روز با قرار داشتن در معرض نور خورشید، شارژ می‌شود و بعد می‌تواند مورد استفاده قرار گیرد. انرژی خود را می‌گیرد و برای استفاده در طول شب، آن را حفظ می‌کند. باتری گوشی به آهستگی و روزانه، شارژ تمام می‌کند و زمانی که به خانه می‌رسید و تنهایش می‌گذارید به شارژ نیاز دارد.

برونگراها انرژی خود را از افرادی که در اطراف‌شان هستند و تعاملات اجتماعی‌شان تامین می‌کنند در حالی که تنها بودن انرژی آنها را می‌گیرد. درونگراها درست بر عکس این‌ند. تعاملات اجتماعی، چه سرگرم‌کننده و عالی باشد، که همینطور نیز هست، باتری ما را خالی می کند، بنابراین ما یا به زمانی برای تنها بودن نیاز داریم یا زمانی برای استراحت کردن تا خود را دوباره شارژ کنیم.

یکشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: خودشناسی
Share

*پنج‌شنبه شب همسایه‌مون اومد زنگ زد گفت بیا پایین، براتون حلوا آوردم. خب نمی‌خواست بیاد بالا. اگه قبلا بود، توی دل‌م غر می‌زدم اما اون شب گفتم سن‌ش از من بیشتر ه. حال نداره بیاد. باز دست‌ش درد نکنه تا اینجا اومده. یه چادر گل‌گلی انداختم روی سر م بدوبدو رفتم دم در. احوال‌پرسی و تشکر و اینا. بعد یادم اومد یه بار همسایه‌مون گفته بود بازار رو خیلی خوب بلده. پیرو گندی که زده بودیم، سوال کردم شما توی بازار جایی رو بلدین وسایل شمع‌سازی بفروشن؟ همسایه‌مون دقیقا آدرس همون مغازه‌ی مذکور رو داد. گفت خیلی خوب‌ه. همه چیز داره. فروشنده‌ش هم آدم مومنی‌ه.

براش تعریف کردم مختصر و مفید. گفت سخت نگیر دختر. شب عید ه. کلی سفارش عمده دارن. سر شون شلوغ‌ه. حالا طرف یه طوری برخورد کرده شما خوش‌ت نیومده. اون اصلا تو رو یادش نمیاد. تو هم به رو ت نیار. به دل هم نگیر. برو خرید کن به کار ت برس. گفتم والا من هم راضی شم برم، خاله جان نمیاد. میگه دارم پول میدم، دلیلی نداره بهم بی‌احترامی بشه. حق هم داره. گفت خب همون پله نوروزخان که بری سوال کنی حتما مغازه‌های دیگه‌ای هم هستن. همون یکی که نیست.

کاری به درست و غلط برخورد آقای فروشنده ندارم الان. دارم فکر می‌کنم اینکه حال ما چطوری باشه، خیلی وقتا به نگرش خودمون برمی‌گرده. خان‌داداش از من خیلی کوچیک‌تر ه اما من واقعا خیلی چیزا ازش یاد گرفتم. یکی‌ش سخت نگرفتن‌ه. مثلا توی یه موقعیتی که باید از دست یکی حرص بخوره. میگه دیوونه‌ شده. ول‌ش کن. بعد کلا دیگه زیاد حرص نمی‌خوره. چند ساعت بعد هم می‌بینی داره با همون آدم، تلفنی میگه و می‌خنده. اینجور قتا بهش میگم اگه فلان برخورد بین 2 تا زن پیش میومد، 100 سال دیگه هم اسم هم رو نمی‌آوردن. میگه چرا آخه؟ یه چیزی بود تموم شد رفت دیگه.

یا مثلا من خودم خیلی زود ناامید میشم. کلا اینطوری‌م. خان‌داداش میگه آدم باید اینطوری باشه. یا مثلا سیستر. گاهی میگم خدا سیستر رو با آدم‌های دیوانه و بدقلق، آزمایش می‌کنه همیشه. شاید اگه من جا ش بودم، نصف دوستاش رو می‌بستم به رگبار، تیربارون‌ش می‌کردم نیشخند ولی سیستر، بدقلق‌ترین‌هاشون رو چنان خودمونی و خوش‌اخلاق می‌کنه که آدم باور ش نمیشه. یعنی اگه سیستر کسی رو بذاره کنار، میشه مطمئن بود طرف کلا یه چیزی‌ش می‌شده.

یا مثلا نارنجی. اصلا تنبلی نمی‌کنه. وقتی باید یه کاری رو انجام بده، میره انجام‌ش میده. فرقی نداره صبح زود باشه یا دیروقت. بارون بیاد یا آفتاب توی مغز آدم باشه! وقتی کار ش باید انجام بشه، میره انجام‌ش میده. گاهی وقتا که به سیستم اون عمل می‌کنم، از نتیجه‌ش خیلی راضی‌م.

میخوام سال جدید رو اگر عمری باقی بود، اینطوری زندگی کنم. عادت‌های خوب آدما رو ازشون یاد بگیرم. اطرافیان شما چه عادت خوبی دارن که میشه ازشون یاد گرفت؟ بنویسید بقیه هم استفاده کنن.

پ.ن: نمی‌دونم چرا یک عمر فکر می‌کردم خونه‌تکونی قبل بهار، مختص ایرانی‌هاست. امروز اتفاقی دیدم ظاهرا اینجوری نیست.

شنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: خودشناسی
Share

*داریم یکی از شاهکارهای هـ.ـایده خدابیامرز رو گوش میدیم. به سیستر میگم من هرجا تلفن می‌زنم، سن‌م رو ازم می‌پرسن. فکر می‌کنن 19-18 سال‌م‌ه. فکر کن من همچین صدایی داشتم خیال باطل

سیستر: چی کار می‌کردی اون وقت؟

- اولا که تلفن کسی رو جواب نمی‌دادم قیافه می‌گرفتم عینک نیست که الان خیلی تلفنی حرف می‌زنم، از اون لحاظ نیشخند بعدش هم می‌خوندم، هم خودم حظ می‌بردم، هم دیگران.

سیستر با قیافه‌ی کاملا مطمئن: نمی‌خوندی. مطمئن باش.

- چرا آخه؟ وقتی همچین صدایی داشتم، حتما می‌خوندم. کلاس می‌رفتم خب.

سیستر: نه مریمی. نمی‌خوندی. تو خیلی خودت رو دست کم می‌گیری همیشه. صدای هـ.ـایده رو هم داشتی، نمی‌خوندی.

جمعه ٩ اسفند ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: خودشناسی
Share

*مربی‌مون اومد با توپ پر. تا جایی که من دیدم، کسی چیزی نگفته بود که به خاطر اون، عصبانی باشه. شاید خسته بود. شاید حال و حوصله نداشت. فکر کردم مردم 1001 مشکل ممکن‌ه داشته باشن. نباید ناراحت شم.

کلاس رو شروع کرد. گفت فلانی شما بودی جمعه 8 شب تلفن زدی اشکال بپرسی؟ راستش من عمدا جواب ندادم. از دست مردم، استراحت نباید داشته باشم؟ چرا وقتی اینجا م سوال نمی‌پرسین؟

خانوما ساکت نگاه‌ش می‌کردن. آقایون می‌گفتن و می‌خندیدن. انقد مسخره‌بازی درآوردن و سوالای خنگی پرسیدن که مربی‌مون از رو رفت و خنده‌ش گرفت. البته چند بار تشر زد که وسط حرف من، سوال نکنید یادم میره چی داشتم می‌گفتم اما کو گوش شنوا؟

آخر سر هم در حال بگوبخند، خداحافظی کردن رفتن. خانوما با قیافه‌ی جدی پاشدن اومدن بیرون. فکر کردم چقد دنیای مردونه فرق داره با دنیای زنونه. مامان‌م همیشه میگه اگه مردها هم بخوان سر هر چیزی عصبی شن و غصه بخورن، نمی‌تونن یه زندگی رو اداره کنن. یه سری چیزا واقعا براشون مهم نیست، یه سری‌ش رو هم به روشون نمیارن.

شنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: خودشناسی
Share

*به تقدیر و سرنوشت و بخت و اقبال معتقدم شدید!

سه‌شنبه ۸ بهمن ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: خودشناسی
Share

*آدمایی رو که خیلی پشتکار دارن، تحسین می‌کنم. مثلا دوست‌م تصمیم گرفت تغییر رشته بده. 9-8 ماه درس خوند و قبول شد. بعد فکر کن من بخوام درس بخونم. تمام امراض عالم میان سراغ‌م! تمام کارها یهو می‌ریزن سر م! هر یک صفحه‌ای که می‌خونم نگاه می‌کنم ببینم چقد خونده‌م و چقد مونده. اعتراف می‌کنم گاهش از آخر به اول هم خونده‌م که مثلا 200 صفحه کتاب بشه 180 تا! حوصله‌ی تکرار کردن هم ندارم. خب درس رو باید اقلا 3-2 بار بخونی تا کامل یادت بمونه اما من نمی‌تونم یک کار رو دوبار انجام بدم. چه امتحان رانندگی باشه چه خوندن یه کتاب.

به نظر م خدا بخواد به کسی لطف کنه، بهش پشتکار و اعصاب فولادین میده، نه لزوما هوش و استعداد خاص. خیلیا هستن بعد ساعت‌ها تمرین زیاد خسته و کلافه نمیشن اما من رسما دیوانه میشم. اصلا انگار زمین، میخ داره. نمی‌تونم ساعت‌ها بشینم سر یه کار معمولا.

لطفا در خصوص توارثی / اکتسابی بودن صفات شخصیتی و هوش و استعدادهای ویژه کسی چیزی نگه چون خودم همه رو حفظ‌م. نمیخوام بگم کسی که پشتکار داره و بلندهمت‌ه، هنر نکرده. دقیقا برعکس. به نظر م خیلی ارزشمند ه اما متاسفانه من بهره‌ی زیادی ازش نبرده‌م.

موضوع: خودشناسی
Share

*یه عکس دیدم از بهاره رهـ.ـنما. با صندل. شلوار خیلی گشاد. پیرهن آستین کوتاه. روسری‌ش رو هم یه جوری بسته بود که من رو یاد دزدهای دریایی مینداخت! موهای آشفته. فکر کردم گریم فیلم‌ه. زیر ش نوشته بود فلانی در یونان! لابد سفری رفته بوده و عکس گرفته برای دل خودش.

یه عکس دیگه ازش دیدم. 2 تا گوشواره‌ی بلند توی یه گوش‌ش بود. 2 تا گوشواره‌ی بلند با هم قشنگ نمیشن اما دل‌ش خواسته بود اینطوری باشه.

به سیستر گفتم ببین 2 تا گوشواره‌ی بلند رو با هم توی گوش‌ش انداخته. گفت تو 3 تا گوشواره گوش‌ت می‌کنی عیبی داره؟

گفتم عیب که نه. تا وقتی به کسی آسیبی نمی‌زنم و خودم هم خوشحال‌م، هیچ عیبی نداره.

به دست‌هام نگاه کردم + 4 تا دستبند چوبی توی این دست‌م بود، 2 تای دیگه اون یکی دست‌م. من خوشحال بودم برای خودم و این ضرری برای کسی نداشت.

البته هنوز با خودم کنار نیومده‌م که آدم می‌تونه انگشترهاش رو توی هر انگشتی بذاره. شنیده‌م معانی خاص داره انگشت اشاره و شست. نه؟

چهارشنبه ٢٥ دی ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: خودشناسی
Share

*وامصیبتا آخ من میرم در افق، محو شم دیگه رسما موی‌کنان و مویه‌کنان البته! نیشخند اینجا که گفت 40 اصلا! این هم گفت 40. این یکی 49! من برم دیگه واقعا!

چهارشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: خودشناسی
Share

*بعضی وقتا دوستان برای پست‌هایی کامنت میذارن که مال ماه ها یا حتی سال‌ها پیش‌ه. انقد که یادم نمیاد شون و میشینم دوباره می‌خونم. بعضیاشون رو زیاد دیگه قبول ندارم، نگاه‌م جور دیگه‌ای شده. بعضیاشون رو دوست دارم چون خاطره‌ن. با بعضیاشون هم کماکان موافق‌م.

به بهانه‌ی کامنت یک دوست برای ذره‌ذره‌دوست‌داشتن و اگر زنی را دوست داری...

 

 

شنبه ۱۱ آبان ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: خودشناسی
Share

*این جریان رو یادتون‌ه؟ برای دوست‌م تعریف کردم. گفت بلای مشابهی سر ش اومده و انقدر اصرار کرده و اعصاب خودش و طرف مقابل رو داغون کرده تا بالاخره تونسته پول‌ش رو پس بگیره. توصیه کرد مامان‌م دیگه سکوت نکنه. گفت به قدر کافی صبر کرده و مطمئن باش تا دوست‌ش رو تحت فشار نذاره، از پول خبری نیست!

چند وقت دیگه هم گذشت و گذر زمان ثابت کرد که حق با دوست‌م بوده. به مامان گفتم جدی‌تر با دوست‌ت صحبت کن. بهش بگو پول‌ت رو لازم داری و دیگه نمیشه صبر کنی. بگو عین چیزی رو که قرض دادی، میخوای.

بگذریم که مامان چقد براش سخت بود پول خودش رو از دوست‌ش طلب کنه اما بالاخره قبول کرد و انقد پول تلفن و مسج داد تا دیروز دوست‌ش اومد قرض‌ش رو داد + اینکه قد 7 جلد کتاب، قصه تعریف کرده بود که باز از زیر پرداخت دین‌ش شونه خالی کنه که خب دیگه راه نداشت بعد چند سال.

مامان هم گفت پشت دست‌م رو داغ کردم دیگه به کسی پول قرض ندم. اعصاب‌م رو خورد کرد این آدم بدقول بدحساب. و من همچنان مونده‌م چرا خودم عرضه ندارم بقیه‌ی پول‌م رو از دوست‌م بگیرم. 2-1 تا مسج خیلی دوستانه و شیک با فاصله‌ی زمانی بهش زدم اما حتی جواب هم نداد.

الان هم چند وقتی‌ه شدیدا عرفان و فلسفه‌ی خون‌م رفته بالا، دریغ‌م میاد به کسی اخم کنم حتی! یه روز توی خیابون داشتم فکر می‌کردم حق‌ش‌ه الان بهش اینطوری بگم. بعد چشم‌م خورد به یه تابلویی که رو ش نوشته بود مَّن ذَا الَّذِی یُقْرِضُ اللّهَ قَرْضًا حَسَنًا فَیُضَاعِفَهُ لَهُ أَضْعَافًا کَثِیرَةً وَ اللّهُ یَقْبِضُ وَ یَبْسُطُ وَ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ.

آدم خیلی ثروتمندی نیستم اما واقعا معتقدم جز در موارد خیلی خیلی ضروری، نباید چیزی قرض گرفت. یعنی برام سخت‌ه درک آدمایی که به خاطر خرج‌های غیر ضروری دروغ میگن و قرض می‌گیرن و بعد هم هی پشت گوش میندازن و ... مسلما می‌دونن که صاحب اون پول ازشون راضی نیست. فقط مونده‌م چطور اثر ماورائی این عدم رضایت رو نادیده می‌گیرن. حتما برای همه‌مون پیش اومده که مثلا فقط 10 هزار تومن داشته‌ایم اما برامون برکت داشته. خرج‌ش کردیم اما سریع جا ش یه پولی اومده. چیزی خریدیم که برامون شگون داشته. فقط 10 تومن بوده اما باهاش خوش بوده‌ایم. یه وقتایی هم بوده مثلا چند برابر پول داشته‌ایم اما نفهمیدیم چی شده و چطوری خرج شده اصلا.

بعضی پول‌ها برکت ندارن به 1001 دلیل. که مسلما اون 1001 دلیل رو من نمی‌دونم. اما می‌دونم کفر نعمت، حتما نعمت رو از دست آدم بیرون می‌کنه و مطمئن‌م کسی که قرض می‌گیره و بی‌خیال ادای دین‌ش میشه، اون پول براش برکت نخواهد داشت. این رو شک ندارم. واقعا رند بودن و زرنگی کردن این مدلی چیزی نیست که برای کسی برکت بیاره.

فعلا که دارم مراتب عرفان رو طی می‌کنم! و حوصله ندارم بخوام به دوست‌م چیزی بگم. ترجیح میدم کماکان ساکت بمونم و بذارم به حساب اینکه به خاطر خدا زبون‌م رو نگه‌می‌دارم و هیچی بهش نمیگم و باز هم بهش وقت میدم. اخلاق دوست‌م رو می‌دونم. یه روزی میاد دین‌ش رو می‌پردازه و ازم میخواد ببخشم‌ش. اگه بتونم صبر کنم و اون روز برسه، احتمالا هیچی بهش نمیگم. نه "آره" میگم، نه "نه"! اما همیشه یادم می‌مونه رفتار زشت‌ش رو و دور ش یه خط قرمز می‌کشم هرچند همین الان هم این کار رو کرده‌م. شاید اگه اون دفعه جور دیگه‌ای برخورد کرده بودم، الان همین نصف مبلغی رو هم که بهم داده، نداده بود! نمی‌دونم...

چند شب پیش دوست‌م همینطوری یهویی گفت برای رسیدن به چیزای خوب، گاهی باید دعا کنی مریمی. گاهی هم باید از چیزایی که دوست داری، بگذری. گذشتن از پول سخت‌ه. اما از پول‌ت بگذر و مثلا صدقه بده.

راست میگه. گذشتن از پول سخت‌ه. البته نمیخوام از اون پولی که قرض دادم بگذرم اما می‌تونم فعلا به همون نیت، ندید بگیرم‌ش. این کار رو برای خاطر اون دوست بدقول نمی‌کنم ولی هرجور بخواد می‌تونه فکر کنه پیش خودش. فکر کنه زرنگ‌ه یا حالا هرچی... نشنیده‌م کسی از معامله کردن با خدا ضرر کرده باشه.

فعلا فقط تونستم دل بکنم از کل عروسکایی رو که ردیف اینجا چیده بودم و تازه هم خریده بودم‌شون تقریبا. همه رو شستم. بعد هم دادم ببرن برای یکی که بچه‌ی کوچیک داره. یه کم دوست‌شون داشتم اما خواستم جا باز شه برای چیزای بهتر.

میگن جمع کردن و ذخیره کردن و انبار کردن و هرچی اسم‌ش هست، همیشه هم خوب نیست. باعث حبس انرژی میشه یا یه چیزایی شبیه این. از وقتی اونا رو دادم رفت، حس بهتری دارم. تغییر گاهی خیلی موثر ه...

یکشنبه ٥ آبان ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: خودشناسی
Share

*کارتون جودی ابوت رو دنبال نمی‌کردم - بر خلاف تمام همکلاسی‌هام! - اما جسته گریخته یه چیزایی دیده بودم. یه صحنه‌ش توی ذهن‌م مونده. جودی داشت یه چیزی مث انشاء رو می‌خوند درباره‌ی خاطرات کودکی‌ش.

نوشته بود مربی دلسوزی داشته که زحمات‌ش باعث شده نقاشی جودی خیلی خوب بشه. همینطور که می‌خوند و صدا ش شنیده می‌شد، تصاویر خاطرات کودکی‌ش رو می‌دیدی که از دست مربی مذکور حرص می‌خورد. بعد برای اینکه دل‌ش خنک شه، نقاشی مربی‌ش رو می‌کشید به مسخره‌ترین شکل ممکن.

نکته‌ش این بود که چی رو داره چطوری تعریف می‌کنه!

خیلیا اینطوری‌ن. شاید برای اینکه فشار مشکلات‌شون رو کمتر حس کنن. شاید برای اینکه بتونن به دیگران پز بدن. دلیل‌ش هرچی که باشه، واقعیت‌ه که بعضی آدما یه چیزایی رو که یه جور دیگه جلوه میدن. این تویی که نباید ظاهر زندگی مردم رو با باطن زندگی خودت مقایسه کنی.

موضوع: خودشناسی
Share

*همیشه پاییز و زمستون، تی‌شرت آستین کوتاه می‌پوشیدم توی خونه. بعد هی سرد م می‌شد رو ش ژاکت می‌پوشیدم. هی گرم‌م می‌شد، در ش می‌آوردم. 400 دفعه هم سرما می‌خوردم به خاطر یقه‌ی باز و آستین کوتاه. در راستای استقبال از پاییز، امسال عین بچه‌های خوب، تا هوا سرد شد، پیرهن آستین‌بلند پوشیدم و به جای انکار سردشدن هوا! سعی کردم بپذیرم‌ش و ازش لذت ببرم.

نتیجه‌ی اخلاقی ماجرا اینکه در مقابل تغییر زیاد مقاومت نکنید. اینطوری زندگی لذت‌بخش‌تر ه.

موضوع: خودشناسی
Share

*اگه شما دل‌تون بخواد روابط‌تون رو با یه نفر توسعه بدید، چی کار می‌کنید؟ مثلا اون آدم، همکلاسی‌تون‌ه یا همکار ه یا حتی یه دوست اینترنتی. فرقی نداره.

خب اینجور وقتا معمولا آدما دنبال روش‌های تماس می‌گردن. مثلا از اون آدم شماره موبایل‌ش رو میخوان یا ایمیل‌ش رو. می‌پرسن اکانت قیسبوگ داری یا نه. و اینکه خارج از این محیط، می‌تونیم همدیگه رو ببینیم یا نه.

میگن رابطه باید 3 تا فاکتور ش معلوم باشه: حد، مدت، هدف.

و اینکه 4 تا چیز توی موندگاری به رابطه مهم‌ه: جذابیت جسمی، همجواری، آشنایی و تشابه. اینکه میگم جذابیت جسمی، زن و مرد نداره‌ها. مثلا بعضی چهره‌ها از نظر من موذی‌ن. خودم رو هم بکشم برای ادامه‌‌ی اون رابطه، بالاخره یه روزی اون آدم پشیمون‌م می‌کنه. پس بهتر ه وقتی از قیافه‌ی کسی خوش‌م نمیاد، کلا باهاش دوست نشم. وقت خودم رو تلف نکنم، حرص هم نخورم.

همجواری باعث میشه بعد مدتی حس کنی اون آدم رو دوست داری. مثلا همسایه‌ت، همکلاسی‌ت، همکار ت و ... حتی اگه هیچ ربطی هم به همدیگه نداشته باشید.

آشنایی... هر قدر بیشتر با یه آدمی آشنا باشی، اخلاق‌ش رو بشناسی، سلیقه‌ش رو بدونی، کم‌کم حس می‌کنی علاقه‌ت بهش بیشتر شده. این رو حتی توی دنیای مجازی هم میشه دید.

اما تشابه. مهم‌ترین عاملی که باعث موندگاری یه رابطه میشه. هر قدر قیافه‌ی کسی به نظر ت خوب باشه، کنار ت بوده باشه و خوب بشناسی‌ش، اگر خیلی باهات تفاوت داشته باشه - تشابه‌تون کم باشه - نمی‌تونی رابطه‌ی بلندمدتی باهاش داشته باشی.

جمع اینها میشه حکایت من و دوستان مجازی. اعتراف می‌کنم بعضیا رو توی قیسبوگ ادد می‌کنم/نمی‌کنم فقط چون از قیافه‌شون خوش‌م میاد/نمیاد. یعنی این چهره‌ای‌ه که من می‌تونم/نمی‌تونم دوست‌ش داشته باشم و بهش اعتماد کنم.

و اینکه گاهی پیش میاد که بعضیا مثلا چند وقت‌ه اینجا رو می‌خونن. برای همین احساس می‌کنن من رو خوب می‌شناسن. در حالی که من عملا هیچی ازشون نمی‌دونم، حتی اسم‌شون رو. بعد مدتی این دوست، از من مثلا رمز فلان پست‌م رو میخواد و من در جواب میگم که نمی‌شناسم‌ت... البته می‌گذریم از نوابغی که اسم و ایمیل جعل می‌کنن. اونا که کلا هیچی. خب من فکر می‌کنم که این دوستان باید به من حق بدن. نه؟

یا مثلا تابستون 5-4 نفر لطف کردن برام نوشتن که دارن میان تهران و خواستن همدیگه رو ببینیم. این در حالی بود که اونا من رو خیلی خوب می‌شناختن و من عملا هیچی ازشون نمی‌دونستم. فکر کنم خیلی طبیعی بود که تشکر کنم و جواب‌م منفی باشه.

به نظرم رک‌گویی صفت خیلی خوبی‌ه چون عملا آدم رو بی‌نیاز می‌کنه از دروغ گفتن و آسمون و ریسمون بافتن. باعث میشه بتونی به خودت و مخاطب‌ت احترام بذاری و بدون حرص خوردن و ناراحت شدن یا ناراحت کردن کسی، حس‌ت رو، نظر ت رو بگی. من آرزوم‌ه دیگران باهام رک حرف بزنن چون گاهی رمزگشایی بعضی مکالمه‌ها واقعا خسته و کلافه‌م می‌کنه. و واقعا هم اهمیتی نمیدم اگه چند تا خاله‌خانباجی برن پشت سر م قصه‌های خنده‌دار تعریف کنن. من واقعا آدم باصداقتی رو که برای من و خودش احترام قائل‌ه، ترجیح میدم به کسی که توی رو م عزیزم جان‌م میگه، پشت سر م هرچی به دهن‌ش میاد!

امروز هم در جواب دوستی که ازم رمز خواست، نوشتم انقد تو کم‌پیدایی که مجبور م مغز م رو اسکن کنم برای اینکه آی‌دی‌ت رو یادم بیاد. نوشت عزیییییزم.چون از روی گوشیم میخونمت گاهی وقتها نمیشه کامنت گذاشت ولی همیشه همراهتم.رک بودنتو دوست دارم و خیلی جاهام شده روم تاثیر گذاشتی و من کاری رو کردم و بعدش یه نفس رااااااحت کشیدم و دعا به جونت کردم که هستی و انشالا همیشه سرحال و سلامت باشی.

خلاصه که نتیجه‌گیری با خودتون خیال باطل

چهارشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: خودشناسی
Share

*به نظرم پزدادن هم بلدی میخواد. وقتی یکی ناشیانه پز میده، بعد هم اصرار داره بگه اهل پزدادن نیست، معمولا نمی‌تونم به رو ش نیارم نیشخند میگم فلانی چقد بد پز میدی.

نمی‌دونم چرا کلا برام مهم نیست بعضی آدما بهشون بربخوره. واقعیت این‌ه که در حذف کردن بعضی آدما از زندگی‌م، خیلی قاطع و بی‌رحم‌ عمل می‌کنم و اعتراف می‌کنم با دورشدن‌شون، احساس آسایش و شادی می‌کنم.

یه دوستی داشتم همیشه می‌گفت آدم باید گاهی خودخواه باشه. الان می‌بینم درست می‌گفته واقعا.

سه‌شنبه ٢ مهر ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: خودشناسی
Share

*اول بهترین وکیل و کامنت‌هاش رو بخونید لطفا. بعد بقیه‌ی متن رو:

یاسمین: راستش من اون اوایل که وبتو میخوندم به نظرم یه آدم خیلی مذهبی هستی و حتی فکر میکردم که شاید از پوشش چادر استفاده کنی. تا اینکه ی بار تو یکی از نوشته هات عکستو گذاشته بودی که صورتت معلوم نبود اما پوششت مشخص بود. کلی تعجب کردم...

از دیروز تا الان، 3 نفر ازم پرسیدن این چی بود تو نوشتی مریمی؟ مگه مذهبی بودن بد ه؟ مذهبی بودن چه‌ش‌ه؟ سوال

من نگفتم مذهبی بودن چیزی‌ش‌ه! گفتم من آدم خیلی مذهبی‌ای نیستم. چون نیستم واقعا! وقتی نیستم، چرا باید وانمود کنم هستم؟ من گفتم "خیلی" مذهبی نیستم. نگفتم هیچ اعتقاد مذهبی‌ای ندارم. فکر کنم هر کس یه چرخی توی آرشیو اینجا بزنه، کم و بیش دست‌ش بیاد من تقریبا چه مدلی‌م.

 مثلا توی دریاچه‌ی خلیج فارس، عکس‌م هست. آدم خیلی مذهبی‌ اینطوری لباس می‌پوشه؟ درست‌ه که مانتو م گشاد و بلند ه اما دست‌م هم معلوم‌ه کمی. موهام هم همینطور. یا این عکس. دیگه مانتوی سفید و قرمز گل‌گلی توضیح نداره! نیشخند پس نمی‌تونم بگم من خیلی مذهبی‌م. نه؟

یا مثلا این عکس با لباس قجری. و نظرات دوستان. ولی خب اینجا عکس چادرنماز هم دیده شده! جانماز هم همینطور. من گاهی تنهایی میرم زیارت. مراسم دعا هم میرم. عمسجد هم میرم بعضی وقتا. حرص هم می‌خورم حتی یه وقتایی. عصبانی هم میشم حتی. و خب گاهی هم چیزایی گوش میدم که خیلی مذهبی‌ها گوش نمیدن مث این. سخت‌ه آدم بخواد خودش رو توضیح بده اما من تمام سعی‌م رو کردم. شما که غریبه نیستین. من این رو همیشه به دوستان صمیمی‌م هم گفته‌م.

آدمی که چادر می‌پوشه، سفت‌وسخت همیشه نماز اول وقت می‌خونه، هر جوری شده روزه می‌گیره، تعقیبات نماز ش ترک نمیشه و خیلی عبادات این مدلی، این آدم تکلیف‌ش یا خودش مشخص‌ه. دیگران هم تکلیف‌شون رو با این آدم می‌دونن. توضیح اینکه من دوست این مدلی هم خیلی دارم و اتفاقا خیلی هم با هم صمیمی هستیم چون همدیگه رو همینطوری دوست داریم و یاد گرفتیم زیاد به ریزه‌کاری‌های عقاید هم کاری نداشته باشیم که شرایط گل و بلبل حاکم بین‌مون به هم نخوره مژه

آدمی هم که بی‌حجاب می‌گرده و معتقد ه عبادت، فقط خم و راست شدن و گرسنگی کشیدن نیست، اون هم تکلیف‌ش با خودش مشخص‌ه. مردم هم تکلیف‌شون رو باهاش می‌دونن. اتفاقا دوست این تیپی هم دارم. با اونا هم مشکلی ندارم. چون همونطور که گروه قبلی به من نمیگن چرا لباسای رنگی‌رنگی می‌پوشی مثلا، اینا هم به من نمیگن چرا نماز می‌خونی مثلا؟ و خب باز هم اون شرایط گل و بلبل! حفظ میشه بین‌مون.

بعد یکی مث من، حتی اگه خودش کم‌وبیش تکلیف‌ش با خودش مشخص باشه، دیگران تکلیف‌شون رو باهاش نمی‌دونن. این دقیقا یکی از مشکلاتی‌ه که من همیشه برای ازدواج داشته‌م. چون طرف مقابل‌م یا خیلی مذهبی بوده و از من توقع داشته چون آدم خوبی‌م! پس مثلا چادر سر کنم یا حداقل انقد رنگی‌رنگی نپوشم یا دوست داشته درک کنه چطور من وقت نماز خوندن، روسری‌م رو خیلی میارم جلو ولی وقتای دیگه اینطوری نیستم؟! خب من با این آدم چی کار باید می‌کردم؟

یا کسی که کلا زیاد اعتقادی به این چیزا نداشته و شاید مثلا یک‌خط‌درمیون، نماز هم می‌خونده و معتقد بوده من زیادی به خودم سختی میدم و لزومی نداره توی یه جمع فامیلی، تونیک یا مانتو بپوشم. همین که خیلی لـ.ـخت نگردم، کافی‌ه که این هم برای من یه جورایی ناامیدکننده بوده.

در کل، من آدم‌های معتقد رو واقعا ترجیح میدم، قابل اعتماد می‌دونم‌شون و خیلی هم دوست‌شون دارم به این شرط که اون اعتقاد، واقعی باشه. از صمیم قلب باشه. متاسف‌م که این رو میگم اما بدترین آدم‌هایی که در زندگی‌م دیدم، آدم‌هایی بودن که خودشون رو خیلی معتقد به مذهب می‌دونستن ولی همه‌ش ادا بود. همه‌ش شعار بود. اونا باعث شدن به این نتیجه برسم که مهم‌ترین چیز، پای‌بندی به اخلاقیات‌ه. هرچند ته دل‌م هنوز میگم چی بهتر ه از زندگی با آدم‌هایی که واقعا به خداوند ایمان دارن؟

جمعه ٢٢ شهریور ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: خودشناسی
Share

*نمی‌دونم چرا هیچ‌وقت پاییز رو دوست نداشته‌م. شاید چون معنی‌ش برام سرد شدن هوا، کم شدن آفتاب و کوتاه شدن روز بود. مدرسه، هر روز اون لباس مسخره. چی‌ش رو باید دوست می‌داشتم؟

الان می‌فهمم با وجود همه‌ی اون دلیل‌ها، در اصل، من تغییر رو دوست نداشتم. دکتر فرهنگ می‌گفت اگر میخواید در مقابل طوفان‌ها نشکنید، مث درخت، سفت نایستید سر جا تون. مث علف‌های نرم، با وزش باد، جلو و عقب برید کمی.

بعد از 2 نفر خواست روبروی هم بایستن. بازوهاشون رو بچسبونن به بدن‌شون و کف دست‌هاشون رو روی هم قرار بدن. بعد از یکی‌شون خواست دیگری رو هل بده. به دیگری گفت سعی کن سفت وایسی و اصلا از جا ت تکون نخوری. با همون هل دادن‌ها و فشارهای اول، نفر دوم ولو می‌شد روی زمین!

دفعه‌ی دوم، قرار شد وقتی نفر اول داره هل میده و فشار وارد می‌کنه، دومی منعطف‌تر باشه، اون هم کمی دست‌هاش رو حرکت بده و بازی کنه. اینطوری دیگه روی زمین ولو نمی‌شد فقط کمی جابه‌جا می‌شد.

معمولا هم نفر اول، جدی بود اما نفر دوم، خنده‌ش می‌گرفت.

نتیجه‌ی اخلاقی ماجرا اینکه حداقل فعلا پاییز رو دوست دارم و برای اومدن‌ش خوشحال‌م.

دوشنبه ۱۱ شهریور ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: خودشناسی
Share

*این خانوم رو ببینید. به وضوح، اضافه‌وزن داره. و دوست داره در مکان‌های عمومی از خودش عکس بگیره. برای همین، مردم یه جور عجیبی بهش نگاه می‌کنن اما عین خیال‌ش نیست. به نظر من، درست زندگی کردن اینطوری‌ه. نباید زیاد به نظر دیگران بها داد. مث دوست سیستر که علیرغم قیل‌وقال همه، برای جشن عروسی‌ش، فیلم‌بردار نیاورد گفت میخوام شب عروسی‌م راحت باشم و بهم خوش بگذره. دوست دارم همه بالا پایین بپرن و برقصن، نه اینکه دائم مراقب دوربین باشن. توی تمام عکس‌های عروسی‌ش هم به پهنای صورت داره می‌خنده. همیشه هم میگه عروسی‌م به همه خیلی خوش گذشت.

برای دل خودت زندگی کن. با تمام عشق، زندگی کن.

پ.ن: بازنشر این پست در وبلاگستان

شنبه ٩ شهریور ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: خودشناسی
Share

*ساعت از 2 گذشته بود فکر کنم. کلا عادت ندارم به ساعت نگاه کنم مگه اینکه دلیل خاصی داشته باشه. مثلا بخوام به موقع به جایی برسم یا کسی منتظر م باشه یا ماکارونی توی قابلمه رو قرار باشه یادم نره! از اینجور کارا...

دل‌م درد می‌کرد. همیشه وقتی سرما می‌خورم، دل‌درد می‌گیرم. خواستم پاشم مسکن بخورم دیدم حوصله‌ش رو ندارم! عصر هم برای سردرد، دارو خورده بودم دیگه خیلی می‌شد. ترجیح دادم بهش فکر نکنم. یعنی به جا ش به یه چیز دیگه فکر کنم. کلا در طول روز، بعضی جمله‌های بعضی آدما توی ذهن‌م می‌مونه. هر وقت فرصت بشه، به اونا فکر می‌کنم. یه جوری تحلیل‌شون می‌کنم. سعی می‌کنم بفهمم‌شون یا باهاشون کنار بیام.

اولین چیزی که یادم اومد، حرف سروش صحت بود که می‌گفت دقت کردین توی فیلما آدمای باکلاس همیشه سردرد می‌گیرن؟ هیچ‌وقت دل‌درد نمی‌گیرن چرا؟ نیشخند

بعد یاد مکالمه‌م با یکی از دوستان افتادم. درباره‌ی عشق. می‌گفت عشق، فقط عشق به یک زن/مرد نیست. می‌تونه عشق به طبیعت یا همنوع هم باشه. نمی‌دونم چرا هیچی نگفتم. روز و شب، من 2 تا آدم کاملا متفاوت‌م انگار. روزها زیاد ذهن‌م کار نمی‌کنه. عصر به بعد مغز م فعال میشه. برای صحبت کردن، چه خوش‌وبش دوستانه باشه، چه حرف جدی، شب برای من مناسب‌ترین زمان‌ه. برای همین به دوستان گفته‌م هر ساعتی دل‌شون خواست برای من تکست بزنن. البته یه وقتایی یادم میره بقیه آدمیزاد نرمال‌ن. بدموقع مسج می‌زنم بهشون. بعد یادم میفته! البته سعی می‌کنم حواس‌م باشه اما خب چند موردی پیش اومده هرچند هرگز کسی معترض نشده. خلاصه از همینجا عذر میخوام از سوژه‌ی مورد نظر.

عشق به همنوع سر جا ش، عشق به طبیعت سر جا ش. اینا لازم‌ه اما کافی نیست به نظرم. شاید موضوع، قبل از هر چیز، حس "تعلق خاطر" ه. و این چیزی‌ه که راحت به دست نمیاد.

نمی‌دونم چرا نمی‌تونم درباره‌ش حرف بزنم. شاید بعدا به خودش بگم. فعلا نوشتن‌م نمیاد...

چهارشنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: خودشناسی
Share

*مریمی؟ تا حالا فکر کردی اگه عاشق کسی بشی که متاهل باشه، چی کار می‌کنی؟

- اوم‌م‌م‌م... کار خاصی نمی‌کنم.

+ یعنی چی؟ یعنی چی کار خاصی نمی‌کنم؟

- چیزی شده؟

+ نه. بگو تو حالا.

- خب واقعا کار خاصی نمی‌کنم. فقط سعی می‌کنم جور دیگه به ماجرا نگاه کنم. می‌دونی؟ خیلی آدما فقط از دور خوب‌ن. مثلا به عنوان یه همکار، عالی‌ن! کلی خصوصیت خوب دارن. مثلا وقت‌شناسی. دقت. ملاحظه. بعد شاید تو پیش خودت فکر کنی فلانی که توی محیط کار انقدر خوب‌ه اخلاق‌ش، توی زندگی شخصی حتما خیلی بهتر ه.

+ آره آره.

- خب باید بهت بگم که اصلا اینطوری نیست همیشه. یعنی هیچ ربطی نداره. هزار تا مثال نقض می‌تونم بگم برات.

+ مثلا تا حالا نشده بری از طرف کسی برای خودت هدیه بگیری؟ یا بری رستورانی غذا بخوری که می‌دونی اون آدم، اونجا رو دوست داره؟

- نه. راستش به نظرم کار جالبی نیست. چرا آدم گول بزنه خودش رو؟ از هیچ‌کس بت نساز توی ذهن‌ت. بیخودی بزرگ‌ش نکن.

+ خب من اینطوری راحت‌م. آروم‌تر م. تا اینکه بخوام فکر کنم کسی که من اونقدر دوست‌ش داشتم، حتی بهم فکر هم نکرد و رفت سراغ یکی دیگه.

- حالا از کجا می‌دونی بهت فکر نکرده؟

+ هان؟

- شاید فکر کرده. بعد به با خط‌کش خودش، به این نتیجه رسیده که تو و اون، یک عمر کنار هم نمی‌تونید زندگی خوبی داشته باشید. زندگی که فقط دوران نامزدی و قرار گذاشتن و لی‌لی‌لی‌لی نیست.

+ یعنی من آدم خوبی نبودم؟ ارزش‌ش رو نداشتم؟

- تو می‌تونی همین الان خوب و بد و ارزش داشتن/نداشتن من رو مشخص کنی؟

+ خب... نه...

- پس چرا فکر می‌کنی اون می‌تونسته درباره‌ی تو چنین حکم‌هایی بده؟

+ دیگه هیچ‌کس مث اون نمیشه.

- آدم با خیلیا می‌تونه خوشبخت شه. با هر کسی یه جور.

+ اگه ازدواج کنم، بعد باز یه روزی ببینم‌ش داغ دل‌م تازه شه چی؟

- شاید هیچ‌وقت این اتفاق نیفته.

+ شاید هم بیفته.

- هر وقت اتفاق افتاد یه فکری براش می‌کنی.

+ نه من الان میخوام فکر کنم مریمی.

- خب... میری به شوهرت میگی من یه زمانی فلانی رو دوست داشتم ته دل‌م اما اون هیچ‌وقت نفهمید. الان باز سروکله‌ش پیدا شده و من باز دارم مث همون موقع‌ها خر میشم در حالی که عملا می‌دونم اون آدم، هیچ تحفه‌ای هم نیست. یه خورده بیشتر هوای من رو داشته باش.

+ اینا رو بگم؟

- خب آره. چی‌ه مگه؟

+ وای طلاق‌م میده!

هردومون خندیدیم. گفتم تو هنوز ازدواج نکرده، فکر طلاق احتمالی هستی؟ کسی که بخواد به خاطر دو کلمه حرف طلاق‌ت بده، به درد زندگی می‌خوره اصلا به نظرت؟

+ تو باشی، میگی؟

- نمی‌دونم. فکر نکنم. به خیلی چیزا بستگی داره.

+ ایده‌آل‌ت این‌ه که بتونی بگی؟

- مساله این‌ه که وقتی انتظار دارم بتونم بگم، باید ظرفیت شنیدن یه سری حقایق رو هم داشته باشم. نمی‌دونم می‌تونم یا نه. عملکرد آدما رو باید توی موقعیت بود، نه در حد تصور و خیال.

+ حالا من چی کار کنم؟

- زندگی کن. راحت عاشق شدن تو حسن‌ه اتفاقا. می‌تونی خیلی راحت باز هم عاشق شی.

+ مسخره می‌کنی؟

- کِی دیدی من کسی رو مسخره کنم؟ جدی میگم. بد نیست. آدم خیلیا رو می‌تونه دوست داشته باشه. خیلیا ارزش دوست داشته شدن رو دارن.

+ آخه من چی کار کنم با این شکست عشقی؟

- اسم‌ش رو میذاری شکست عشقی؟

+ خب حالا هر چی. حتما باید طلاق‌ می‌گرفتم تا اسم‌ش می‌شد شکست عشقی؟ به نظرم اینکه کسی رو دوست داشته باشی که شعور ش نرسه به این چیزا هم یه جور شکست عشقی‌ه.

- حالا هر چی. شکست رو چی کار می‌کنن معمولا؟ میشه تجربه. آدم تا اشتباه نکنه و درس نگیره، درست‌ش رو یاد نمی‌گیره.

+ اینا مال تو کتاباست.

- کتابا رو من و تو می‌نویسیم. شعار نمیدم. جدی گفتم.

.

.

.

با تمام تعاریفی که میشه برای شکست عشقی تصور کرد، کسی اینجا هست تا حالا شکست نخورده باشه؟ نمیخوام اسم‌تون رو بنویسید یا لینک‌تون رو بدین، فقط بگید آره یا نه. میخوام باور کنه این اتفاق‌ها فاجعه نیست لزوما.

پ.ن: 50 راز زندگی

یکشنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: خودشناسی
Share

*آدم لج‌بازی نیستم. اتفاقا گاهی خیلی منطقی‌م. من همیشه آدم پر احساسی بوده‌م اما آدم وقتی بزرگ‌تر میشه کم‌کم به این نتیجه می‌رسه که نمیشه همه جا و همیشه هم احساسی برخورد کرد. مطمئن نیستم برای همه اینطوری بوده باشه البته اما برای من همینطور بوده...

بعضی کارها دلی‌ن، بعضیاشون منطقی. برای کار دلی نمیشه از کسی توقع توضیح منطقی داشت. بعضیا هم هستن از فلان حرکت منطقی‌شون، لذت هم می‌برن ولی اون دیگه دلی حساب نیست، منطقی‌ه.

من اصولا آدم منطقی‌ای‌م اما خیلی کارام هم دلی‌ه. خیلی کارا رو انجام میدم چون دل‌م بهم میگه، چون دوست دارم، اینطوری حس بهتری دارم. ازش لذت می‌برم. دل‌م نمیاد انجام ندم. دل‌م می‌سوزه که انجام میدم. باز هم بگم؟ اینا رو کلی گفتم اما اصل حرف الان‌م درباره‌ی شب قدر ه.

پریشب که اولین شب قدر بود، حال خوبی نداشتم. تب داشتم. سر م سنگین بود و برعکس همه‌ی شب‌های قدر که آدم ساعت 7 شب خواب‌ش می‌گیره! اصلا خواب‌م نمیومد. تا ساعت 3 بیدار بودم اما دعا نمی‌خوندم. یه کم با مهسا حرف زدم - شما بخون "چت کردم"، به کم هم با نازنین. یه کم فکر کردم. بعد هم خوابیدم. جز دعاهای هرشبی‌م هم چیزی نخوندم.

من به دعا خیلی معتقدم. به انرژی. اصلا دنیا چی‌ه جز یه عالم انرژی؟ فکر کردم من و خواسته‌هام و همه‌ی آدمایی که می‌شناسم و نمی‌شناسم، شهرم، کشورم، این قاره، اون سر دنیا، همه‌ی جاهایی که فقط عکس‌هاشون رو دیده‌م یا حتی اسم‌شون رو هم نشنیده‌م، در مقابل عظمت هستی هیچی نیستن.

فکر کردم خدا برای زندگی هر آدمی یه طرح داره. اگه من رو فرستاده اینجا، اتفاقی نبوده. از اول زندگی‌م هر اتفاقی افتاده، هر جا رفته‌م، هر چی خونده‌م، تک‌تک آدم‌هایی که باهاشون سروکار داشته‌م حتی اندازه‌ی یه سلام معمولی، اتفاقی نبوده‌ن. واقعا معتقدم به اینکه آدم‌ها به این دنیا میان برای یاد گرفتن. شاید زندگی دنیا مث یه پروژه‌ست که یه روزی - که کسی نمی‌دونه وقت‌ش رو - پرونده‌ش بسته میشه. اما قبل‌ش تو باید خیلی چیزا رو یاد بگیری. هستی و یاد می‌گیری تا زمانی که ماموریت‌ت توی این زندگی تموم شه. اون وقت برمی‌گردی.

یاد اون همکلاسی کلاس اول دبستان‌م افتادم که خونه‌شون توی اون کوچه‌هه بود روبروی مغازه‌ی بابا ش... یاد آخر هفته‌هایی افتادم که با خاله‌م اینا دور هم خوش بودیم. یاد صبح‌های جمعه‌ای که خودم رو توی اون اتاق تهی خونه‌ی مادربزرگ‌م حبس می‌کردم تا تندتند گزارش آزمایشگاه شیمی رو بنویسم از شر ش راحت شم. بعدازظهرهای کشدار دانشکده رو یادم اومد. صبح‌های سرد ش رو. عصرهای دل‌انگیز ش رو. یاد اون همکار م افتادم که با همه‌ی عالم، مهربون بود جز همسر ش. برای دوست‌دختر ش ماشین خریده بود اما سر اینکه چرا خانوم‌ش برای خونه یه دکوری خریده 50 تومن، یه هفته باهاش دعوا می‌کرد هر روز. یاد روز اولی افتادم که دوقلوهای دوست‌م رو دیدم. انقدر با دقت نگاه‌م می‌کردن که خنده‌م گرفت. برای نگاه‌شون ذوق می‌کردم با اینکه هیچ‌وقت بچه دوست نداشته‌م. اون شب خیلی چیزا یادم اومد از زندگی‌م. کلی ترانه، کلی خاطره. فلان سکانس فلان فیلمی که صد سال‌ پیش دیده بودم. تعجب کردم این همه خاطره چطور توی ذهن‌م کدگذاری شده بودن و حواس‌م بهشون نبود.

دکتر فرهنگ می‌گفت مغز آدم، پیچیده‌ترین چیزی‌ه که در کل جهان وجود داره. اگه رگ‌های مغز یه آدم رو باز کنی و دنبال هم بچینی، چند دور، دور کره‌ی زمین می‌چرخه. اون وقت ما از این مغز پیچیده، چطور استفاده می‌کنیم؟ و باقی صحبت‌هاش...

فکر کردم گاهی دنیا ام‌پی‌تری میشه. میشه لبخند کسی که دوست‌ش داری. میشه یه شاخه گل محمدی توی باغچه‌ی پارک. میشه یه فنجون چای خوش‌عطر. میشه یه آغوش. یه صبح پر نور. یه خرید معمولی حتی.

یاد حضور در لحظه افتادم. اینکه احساسات‌مون رو به طور کامل تجربه کنیم. فکر کردم از وقتی سعی می‌کنم اینجوری باشم چقدر دنیا م بهتر شده. به دعا معتقدم اما به طرح الهی خدا برای زندگی ما هم اعتقاد دارم. همینطور الکی یلخی هم نمیشه که. فکر کن هر کسی یک لیست بنویسه بده دست خدا. طبیعتا توقع داره نظرات‌ش در تعیین سرنوشت، لحاظ بشه. خیلی از خواسته‌ها متناقض‌ن. حالا اینکه با مصلحت زندگی افراد، جور در میان یا نه، حکایت دیگه‌ای‌ه.

تی‌وی داشت حرم امام رضا رو نشون می‌داد. کلی آدم با سرگذشت‌های مختلف. با آرزوهای دور و دراز. زندگی هر کدوم‌شون یک رمان خوندنی‌ه. جوشن کبیر، زیرنویس می‌شد. چند نفر رو توی ذهن‌م آوردم و براشون دعا کردم + اس‌ام‌اس‌های دریافتی.

یه جورایی درک نمی‌کنم وقتی تمام ماجرای هستی، از ازل تا ابد، نظم و برنامه داشته و داره، وقتی به مکتوب معتقدم و توی ذهن‌م یه لوح بزر‌گ‌ه از داستان زندگی همه‌ی همه‌ی همه‌ی انسان‌هایی که روزی روی این کره‌ی خاکی بوده‌ن/هستند/خواهند بود، ماجرای این نوشتن سرنوشت در شب‌های قدر، کجای ماجراست؟

گفتم خودت می‌دونی دعای من رو. دیگه گفتن نداره. دوست داشتی بده، نداشتی هم دست‌ت درد نکنه. من قبول‌ت دارم. شب بخیر...

تو چطوری فکر می‌کنی؟

"چطوری بهت یاد داده‌ن؟" نه. "چطوری عادت کردی باور کنی؟" هم نه. خودت چی توی سرت‌ه؟ چطوری می‌بینی‌ش؟

پ.ن: توکل و ماجرای نظرعلی طالقانی رو اگر نخونید، حتما بخونید.

پ.پ.ن: بعدش لطفا کامنت فروغ رو بخونید: مریم عزیز بارها دیدم تو وبت دعا دسته جمعی گذاشتی یکی از دوستان مادرم زن جوانی و دوتاپسر کوچیک داره. شب بهش حمله عصبی دست داد و نیمه فلج شده و درست نمی تونه صحبت کنه. امکان جابجایی به بیمارستان های دیگه هم نیست. ممکن به طور کامل قطع نخاع شه و به مدت چند ثانیه فقط بینایی داره و  هر روز داره حالش بدتر میشه. همیشه به معجزه اعتقاد داشتم و تاثیر دعا. از همه دوستانت بخواه برای شفا پیدا کردنش دعا کنن ممنونم

پ.پ.پ.ن: عکس‌

پ.پ.پ.پ.ن: موهبت امروز من: سلام مریم خانم.بخاطرختم قرآن عید ممنون.منم حاجتمو گرفتم.انشاله خداوند برات بهترینها رو رقم بزنه.

دوشنبه ٧ امرداد ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: خودشناسی
Share

*راستی کفش مذکور رو پوشیدم رفتم کلاس. حداقل به خودم ثابت شد حرفی نمی‌زنم که خودم حاضر نیستم انجام‌ش بدم عینک البته من مجبورم سلیقه‌ی گشط ازشاد رو هم لحاظ کنم از لحاظ رنگ‌بندی!

پ.ن: باید رنگ‌هاش رو یه دور دیگه پررنگ کنم. فکر کنم بهتر شه. ضمنا کسی از دیدن‌ش شاخ درنیاورد! خوشحال‌م که چشم مردم داره به رنگ‌های شاد عادت می‌کنه.



چهارشنبه ٢ امرداد ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: خودشناسی
Share

*به نظر ت رک‌گویی خوب‌ه یا بد؟

بعضیا گاهی خیلی تعارف می‌کنن. مث خاله‌جان. یعنی یه طوری شده که وقتی چیزی ازش می‌پرسم، قبل از اینکه فرصت کنه جواب بده، میگم "دروغ نگیا. راست بگو تکلیف خودم رو بدونم." ولی خاله‌وسطی راستش رو میگه. دیگه شک نداری که راست میگه یا داره تعارف می‌کنه.

بعضیا هم دیگه زیادی رک و راحت‌ن. یک‌سره دستور میدن. این رو بیار. اون رو ببر. این چای، کمرنگ‌ه. بیا بریم فلان جا. بهانه هم نیار. این کار رو بکن. اون کار رو بکن. به نظرم زیادی رک بودن، کم‌کم رنگ پررو بودن به خودش می‌گیره و این چیزی‌ه که یکی مث من اصلا تحمل‌ش نمی‌کنه. کلا زندگی من بر پایه‌ی تحمل کردن نیست مگر در موارد فوق اضطراری!

یک مساله‌ای بود که مدت‌ها به خاطرش حرص می‌خوردم اما نمی‌دونستم چطور بگم‌ش. یعنی هر وقت خواستم بهش بگم، انقدر عصبانی می‌شدم که عملا جز بدوبیراه هیچی به ذهن‌م نمیومد!

همه رو نوشتم. بعد دوباره خوندم‌ش. فکر کردم این الان چه پیامی داره برای مخاطب؟

پاک‌ش کردم. دوباره نوشتم. زهر کلام‌م کمتر شد. انقدر نوشتم و پاک کردم تا شد چیزی که منظورم رو درست می‌رسوند و هیچ کنایه‌ای تو ش نبود. همون رو گفتم.

کتابای خارجی رو دیدین؟ آموزش درست حرف زدن هم داره حتی. یه جا خوندم خیلی وقتا حرفای ما طولانی‌ن اما نامفهوم. مخصوصا خانوما بیشتر این مساله رو دارن. 2 ساعت حرف می‌زنیم. آخر سر هم معلوم نمیشه منظورمون دقیقا چی بوده و این، مخاطب رو - مخصوصا اگر مرد باشه - گیج می‌کنه. بعد هم ناراحت میشیم که چرا من اون همه حرف زدم، تو اهمیتی ندادی؟

دارم تمرین می‌کنم پیام‌هام روشن و واضح باشن. اعتراف می‌کنم بعضی وقتا چون رو م نمیشه یه چیزی رو رک بگم، آسمون و ریسمون می‌بافم. در حالی که رک گفتن‌ش عملا انرژی و وقت خیلی کمتری می‌گیره. تکلیف مخاطب هم معلوم میشه سریع.

در همون کتاب‌های خارجی مذکور گفته‌ن به جای پیام‌های درهم‌برهم و نامفهوم و به جای اینکه انگشت اتهام‌تون به سمت مخاطب باشه و مثلا بگید "تو همیشه اعصاب من رو سر فلان ماجرا داغون می‌کنی"، جمله‌تون رو با "من" شروع کنید. الگو ش این‌ه: من احساس می‌کنم...وقتی تو... ازت میخوام که...

مثلا من ناراحت میشم وقتی بدون هماهنگی با من، مهمون دعوت می‌کنی. ازت میخوام قبل از مهمون دعوت کردن، با من مشورت کنی.

این خیلی بهتر ه تا اینکه از کوره در بری و مثلا بگی تو چرا انقدر بی‌ملاحظه‌ای؟ صد بار بهت گفتم با اجازه‌ی خودت، مهمون دعوت نکن. چطوری بگم که بفهمی؟

البته مورد دوم، دل آدم رو خنک‌تر می‌کنه مسلما. اما تصور کنید این ادبیات، بارها و بارها، روزها و ماه‌ها و سال‌ها تکرار شه. کم‌کم طرف مقابل هم از شما تاثیر می‌گیره - هر قدر هم آدم مودبی بوده باشه - بعد چند وقت، نتیجه‌ش میشه یک سری مکالمات پرخاشگرانه‌ی توهین‌آمیز با چاشنی حمله به شخصیت طرف مقابل.

اما اگر همیشه پیام‌های واضح و مودبانه بدی، کمترین فایده‌ش این‌ه که مخاطب هیچ راهی برای فرار از زیر خواسته‌ت نداره. اگر این کار رو کرد، من مشغول سوت زدن و تماشای گنجشک‌ها میشم. شما هم با هر ادبیاتی صلاح می‌دونی باهاش صحبت کن نیشخند

دوشنبه ۱٧ تیر ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: خودشناسی
Share

*می‌گفت مریمی تو اینطوری نبودی. خیلی تغییر کردی. یادم‌ه تا همین چند سال پیش، وقتی یه چیزی برات تعریف می‌کردم که غمناک بود، چشمات پر اشک می‌شد. دنبال راه حل برای اون آدم بودی. داوطلب کمک بودی. دیگه هیچ کاری هم نمی‌شد بکنی، بهم می‌گفتی برم دلداری‌ش بدم.

الان دیگه تغییری توی چهره‌ت نمیشه دید. نمی‌دونم. شاید هنوز همونقدر دل‌ت به درد میاد اما از چهره‌ت چیزی نمیشه خوند. الان گاهی میگی تقصیر خودش‌ه. چرا دخالت می‌کنی؟ حتی 2-1 بار شنیدم که گفتی چشم‌ش کور! می‌خواست فلان کار رو نکنه. مریمی که من می‌شناختم، اینطوری نبود. خودت میخوای اینجوری باشی. باور نمی‌کنم انقدر تغییر کرده باشی.

دل‌م می‌خواست همونجا بشینم روی زمین، به حال خودم گریه کنم. اول‌ش فکر کردم اینها همه‌ش تغییرات خودخواسته‌ی ناشی از بزرگ‌تر شدن‌ه. اما شک دارم راستش. همیشه همه بهم می‌گفتن دل‌ت خیلی نازک‌ه. خیلی مهربونی. از این حرفا... اما انگار الان دیگه اونجوری به نظر نمی‌رسم. عید که با 2 نفر غریبه رفته بودم گردش، یکی‌شون یک چیزی داشت تعریف می‌کرد. بهش گفتم این رو ادامه نده. بحث رو عوض کن. خندید گفت چرا؟ گفتم داره اذیت‌م می‌کنه. حتما باید اشک‌م دربیاد؟

وایساد نگاه‌م کرد. گفت آره. از چهره‌ت معلوم‌ه دل‌ت خیلی نازک‌ه. فقط آدمای مهربون، انقدر دل‌نازک‌ن. حتما آدم مهربونی هستی.

حرفای امروز سیستر، من رو واقعا برده توی فکر. نمی‌تونم بفهمم انقدر مهربون بودن، خوب‌ه یا بد. داوطلب کمک بودن، خوب‌ه یا بد. رقیق‌القلب بودن خوب‌ه یا بد. یه دوستی داشتم که همیشه نصیحت‌م می‌کرد به پوست‌کلفت و بی‌خیال بودن. یه زمانی فکر می‌کردم اگه پوست‌م - به قول اون - مث کرگدن، کلفت شه یعنی تغییر خیلی خوبی در من حاصل شده. اما الان، امشب، دل‌م برای اون مریم دل‌نازک خیلی مهربون واقعا تنگ شده. نمی‌دونم چی شد که انقدر ملاحظه‌کار شدم. چی من رو از من گرفت. چند شب پیش دوست‌ نازنینی می‌گفت مریمی خودت رو بیشتر دوست داشته باش. و توصیه‌های دوست دیگه‌ای مبنی بر اینکه انقدر سعی نکنم سنگ‌دل و پوست‌کلفت به نظر برسم چون خیلی مشخص‌ه که این خصوصیات با طبع لطیف‌م جور در نمیاد.

راستش دیگه قاطی کرده‌م. من کلا خیلی فکر می‌کنم به همه چیز. آدم حساسی‌م. چطوری به نظر می‌رسم؟ تو بهم بگو.

موضوع: خودشناسی
Share

*همیشه تصور می‌کردم این آدم‌هایی که تحصیلات ویژه‌ای دارن در دانشگاه‌های خفن، این آدم‌هایی که شغل دهن‌پرکن و اعتمادبه‌نفس بالایی دارن، آدم‌های پری هستن. نمی‌دونم چرا توقع داشتم تحصیلات برای کسی شعور بیاره. فکر می‌کردم بیشتر یاد گرفتن و معاشرت با آدم‌های مختلف، از آدم‌ها درخت‌هایی می‌سازه پربار و سربه‌زیر. ولی زهی تصور باطل...

چند وقت پیش، مثال نقض تصورات غلط‌م رو صاف گذاشتن سر راه‌م که یاد بگیرم اینطوری که فکر می‌کنم، نیست واقعا. آدم ازخودممنون و سطحی و بی‌نزاکتی که رفتاری کودکانه داشت. از این تیپ‌هایی که هر کلمه‌ای از دهن‌ت دربیاد، باید حتما یک جواب دندان‌شکن بهت بدن و هیچ حرف تازه‌ای رو نمی‌پذیرن چون حس می‌کنن خودشون بیشتر می‌فهمن. از این تیپ‌هایی که حرف سنگین و بحث عمیق، در مخیله‌شون نمی‌گنجه و هرچی مبحث، سبک‌تر و جلف‌تر باشه، احساس راحتی و تسلط بیشتری می‌کنن.

برای من درس خوبی بود. یه دبیر داشتیم. همیشه می‌گفت یه روزی می‌رسه که می‌بینید شعور مادربزرگ بی‌سواد تون خیلی بالاتر از فهم فلان خانوم/آقای دکتر ه. تحصیلات برای آدم، شعور نمیاره. دوست دارید درس بخونید، بخونید اما درک زندگی چیزی نیست که اونطوری بشه یاد گرفت‌ش. مدرک گرفتین، فکر نکنید خدا شدید دیگه. الان می‌فهمم چی می‌گفت اون بنده خدا...

از دیگران. تو چنین تجربه‌ای نداشته‌ای؟

پنجشنبه ٦ تیر ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: خودشناسی
Share

*دوست سیستر براش از مکه یه روسری سفید و صورتی گل‌من‌گلی هدیه آورده. رو ش نوشته ساخت هند.

سیستر، لباسای ساده دوست داره. من گل‌ و بته‌ای و پولک و ستاره و بته جقه و چین‌چین تورتور. فلذا روسری مال من شد!

یعنی توی خونه‌ت نشستی می‌بینی یک روسری هندی که توی مکه فروخته شده، میاد ایران، یک‌راست می‌رسه دست‌ت. به این میگن روزی. میگن قسمت. براش هیچ تلاشی هم نکردم.

میگن روزی 2 جور ه: بعضیاش رو باید تلاش کنی تا به دست بیاری. بعضیاش هم برات نوشته شده. بدون هیچ تلاشی به دست‌ت می‌رسه.

دیروز عصر روسری‌ه رو گذاشته بودم روبرو م. داشتم فکر می‌کردم این ماجرا برای من چه پیامی داره؟ دیدم خیلی چیزا هست که براشون واقعا تلاش می‌کنیم اما جور نمیشن. جور در نمیان. یه وقتایی خیلی ساده، همه چیز جور میشه. نمیگم آدم کلا دست روی دست بذاره و کاری انجام نده اما بیشتر از یک حدی هم نباید خودت رو به آب و آتیش بزنی. گاهی فکر می‌کنم زندگی‌م مث یه داستان‌ه. یه جاهایی مشاور نویسنده‌م، یه جاهایی بازیگر. اما نویسنده‌ی اصلی کس دیگه‌ای‌ه. به نفع‌م‌ه بهش اعتماد کنم...

چهارشنبه ٥ تیر ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: خودشناسی
Share

*فکر کن سیستر، همچین خوراکی‌های نازنینی رو توی کشو ش جاگذاشته و بعد چند روز تازه یادش افتاده! وقتی آورد شون، از دیدن رنگاشون کلی ذوق کردم. البته ذوق کردن من رو که می‌دونید چطوری‌ه. در همین حد که بگم چقدر خوش‌رنگ‌ن! اهل جیغ زدن و بالا پریدن نیستم معمولا.

درد سر تون ندم. سیستر گفت اینا بیرون یخچال بوده و خراب شده. نخور. خوردم. بد نبود. مث ترشی شده. ترشی هم میوه‌ست دیگه. میوه و سبزیجات که توی سرکه می‌مونه.

از اون شب دارم فکر می‌کنم بلد شدن من چقدر کار سختی‌ه. یه جورایی علم غیب میخواد. یعنی یا باید علم غیب داشته باشی یا همیشه نوشته‌هام رو بخونی تا بفهمی چه‌جور آدمی‌م. فقط بعضی وقتا پیش میاد که خود خود واقعی‌م باشم. که در اون صورت، هر حسی برای من، در نهایت ممکن‌ خودش متجلی میشه!

والا توی کتاب دینی مدرسه نوشته بودن در جهان آخرت، لذت‌ها و رنج‌ها در نهایت خودشون‌ن اما من فکر کنم آخرت‌م همینجاست چون دقیقا همینطوری‌م. یا خوشحال نیستم یا در نهایت شادی‌م. یا غمگین نیستم یا تمام غم دنیا مال من‌ه.

و نمود بیرونی این احساس‌ها معمولا فقط توی چهره‌م معلوم‌ن. خیلی کم مشاهده میشه بلند بخندم یا گریه کنم. دیگه چیییی بشه که اینطوری باشم. دیروز دوست‌م داشت تعریف می‌کرد که چند روز ه سر کار میره و همه چیز همونی‌ه که می‌خواسته و خیلی راضی‌ه و ... تمام مدت داشتم با لبخند نگاه‌ش می‌کردم. 2-1 بار هم گفتم خیلی خوب‌ه. خیلی برات خوشحال‌م. بعد یاد حرف سیستر افتادم که همیشه میگه یه کم کامنت‌هات رو طولانی‌تر کن نیشخند

یه کم کامنت‌هام رو طولانی‌تر کردم. سوال کردم. حرف زدیم کلی. بعد ش حس کردم دوست‌م از این مکالمه خیلی راضی‌ه. حس‌ش خوب بود ولی خب کلا زیاد حرف زدن برام سخت‌ه مگه اینکه موضوع خیلی برام جالب باشه و کلی درباره‌ش حرف داشته باشم.

سه‌شنبه ٢۸ خرداد ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: خودشناسی
Share

*خوشحال از این کشف تازه، شب‌ها چند خط کتاب هم می‌خونم. تی‌وی هم تماشا می‌کنم. شدیدا دارم بی‌خیالی طی می‌کنم و اعتراف می‌کنم پشیمون‌م زودتر از این روش استفاده نکرده بودم.

یه دبیر ادبیات داشتیم می‌گفت شماها موقع درس خوندن، لب جهنم نشسته‌اید. پرسیدیم یعنی چی؟ گفت یعنی هر چی رو حوصله ندارید بخونید، میگید به جهنم! این تاریخ ادبیات‌ه سخت‌ه. نمی‌خونم. به جهنم. این فرمول فیزیک، طولانی‌ه. ول‌ش کن. به جهنم. همه چیز رو اینطوری نصفه‌نیمه می‌خونید. هی میگید به جهنم.

الان که فکر می‌کنم می‌بینم نشستن لب جهنم، عادت چندان بدی هم نیست. کی دیده با خودخوری و غصه خوردن، مشکل کسی حل شه؟ گاهی وقتا که با دوستام، درباره‌ی بچه‌هاشون حرف می‌زنیم، میگم تو رو خدا هر کاری می‌کنی بکن، فقط اون بچه رو زیادی حساس بار نیار. بی‌احساس و پوست‌کلفت بشه خیلی بهتر ه تا بشه یکی مث من.

بعد دوستام میگن مریمی چرا اینطوری میگی؟ مگه تو چه‌ت‌ه؟ تو که خیلی خوبی. خیلی لطیفی. بعد من باید ضمن تشکر به خاطر محبت‌شون، توضیح بدم که منظور من بدی یا خوبی نیست. منظورم اون لطیف بودن‌ه. هر چی کمتر لطیف‌تر باشی، کمتر اذیت میشی. واقعا نعمت بزرگی‌ه که آدم ذاتا لب جهنم نشسته باشه. همه چیز رو بگه به جهنم.

پ.ن: پرشین‌بلاگ ظاهرا کامنت‌دونی‌ها رو ترکونده!

پ.پ.ن: تصویر فوق، نمایی از ملافه و کتاب دیشب‌ه. جای دوستان، سبز! نیشخند عکس‌های باغ پرندگان هم درست شدن. ببینید شون.

جمعه ٢٤ خرداد ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: خودشناسی
Share

*از دست‌ش خیلی عصبانی بودم. خیلی نه ولی عصبانی بودم. نمی‌دونم. من آدمی نبودم که وایسم کسی بهم التماس کنه تا بخوام کمک‌ش کنم. هر وقت می‌دیدم کاری از دست‌م برمیاد برای کسی، کوتاهی نمی‌کردم. می‌گفتم چرا وایسم تا بیاد بهم بگه؟ من که می‌دونم کمک میخواد. چرا کمک‌ش نکنم؟

خیلی پیش میومد خودم رو سختی می‌دادم به خاطر این کمک‌ها. خرید فلان چیز رو عقب مینداختم تا پول‌ش رو به کسی قرض بدم. کتاب‌هام رو که به جون‌م بسته بود، قرض می‌دادم به امید اینکه مردم کم‌کم یاد بگیرن کتاب بخونن، کتاب رو تمیز نگه‌دارن، کتابی رو که امانت می‌گیرن پس بدن به صاحب‌ش. پیش میومد از وقت خواب و استراحت‌م می‌زدم برای اینکه به کسی توی درس‌هاش کمک کنم. براش ترجمه کنم. بهش درس بدم.

اینا رو نمیگم که بگید وای چه آدم خوبی! الان خودم رو بیشتر مناسب "وای چه خر خوبی!" می‌دونم راستش. چون خیلی از اون آدم‌ها - آدم‌نماها - کاری کردن که از خوبی کردن حسابی پشیمون شدم. کتاب‌هام رو بهم برنگردوندن و من قسم خوردم دیگه تحت هیچ شرایطی وسایل‌م رو به کسی قرض ندم. خوبی‌هام رو با نامردی جواب دادن و من همچنان امیدوارم این، موردی بوده باشه نه یک قانون همیشگی! و همچنان پول‌م رو پس نداده‌ن و انقدر پررو تشریف دارن که خودم دیگه دارم از رو میرم.

گاهی به خودم میگم زیاد هم حق اعتراض نداری مریمی. وقتی خودت داوطلبانه میگی فلانی من بهت قرض میدم، وقتی منت نمیذاری، وقتی جا ش از طرف چک نمی‌گیری، وقتی اعتماد می‌کنی، وقتی همه رو آدم حساب می‌کنی، همین میشه دیگه.

دیشب سر همین چیزا عصبانی بودم. بعد گفتم چرا من حرص بخورم؟ کمی هم حرص بدم، بد نیست. الان حال‌ش رو جامیارم. تا اومدم یک قدم بردارم، انگار دست غیبی کشو پایینی رو باز کرد. پا م چنان محححکم کوبیده شد بهش که در جا ورم کرد و رنگ‌ش کاملا سبز شد! از درد، گریه‌م گرفته بود.

در جا فکر کردم این یعنی چی؟ چرا باید پا م اینطوری شه و چند دقیقه تاخیر بیفته تا دست‌م به گوشی‌م برسه؟

بعد یادم اومد که دکتر فرهنگ می‌گفت رویدادها برای ما درس و پیامی دارند. یادم اومد که هیچ اتفاقی، اتفاقی نیست. گذر سال‌ها، آدم‌هایی که میان و میرن، اتفاق‌هایی که پیش میان، همه‌شون مامور ن چیزی رو به ما یاد بدن و اگر درس نگیری از یک ماجرا، چند وقت بعد، با شدت بیشتری برات اتفاق میفته و اگر باز هم درس‌ش رو نگیری، انقدر تکرار میشه تا تو مجبور شی بشینی فکر کنی بفهمی خدا میخواد چی بهت یاد بده.

نشستم روی زمین. فکر کردم این آدم‌ها قرار بوده چی به من یاد بدن... خیلی فکر کردم. باور تون نمیشه اما خیلی درس‌ها بود که من هیچ‌وقت بهشون فکر نکرده بودم. اصلا ندیده بودم‌شون. الان که از اون آدم‌ها دور شده‌م، از دور، بهتر می‌تونم ببینم. بفهمم کجای کار م درست بوده و کجا ش غلط.

به نظرم اگه خوبی کردن‌ها به خاطر خدا باشه، ازشون پشیمون نمیشی هیچ‌وقت اما اگر به خاطر هر چیز دیگه‌ای باشه، شادی یه آدم دیگه یا حتی دلخوشی خودت، شاید یه روزی بگی عجب غلطی کردم. اون آدما لایق محبت من نبودن.

فکر کردم من می‌تونم با خدا معامله کنم. بهش هیچی نمیگم. حال‌ش رو جانمیارم. باز هم بهش فرصت میدم. این بار، طرف حساب من، اون آدم نیست. اینطوری قضیه کلا عوض میشه...

پنجشنبه ٢۳ خرداد ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: خودشناسی
Share

*دوست‌م می‌گفت استاد خواهرم گفته حس خودتون رو به یاد بیارین وقتی پول توی جیب‌تون هست و از خونه میرید بیرون. ببینید چه حس قدرتی دارن. چه اعتمادبه‌نفسی دارین. درست‌ش این‌ه که همیشه، همون حال خوب، همون حس قدرت، همون اعتمادبه‌نفس رو داشته باشین چون خدا همیشه باهاتون‌ه.

چهارشنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: خودشناسی
Share

*دارم فکر می‌کنم به لحظه‌ها، ساعت‌ها، روزها، ماه‌ها یا حتی سال‌هایی که با فکر آینده از دست دادم‌شون و هیچ‌وقت باور نکردم زندگی یعنی لحظه‌ی اکنون...

پ.ن: دوستانی که لطف کردین برای پست دعانویس، کامنت نوشتین، ایمیل‌هاتون رو بذارید بهتون رمز رو بدم. از دوستانی هم که کامنت خصوصی دادن، اجازه میخوام مطلب‌شون رو بدون اسم، منتشر کنم. خیلیا خصوصی نوشتن آخه.

سه‌شنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: خودشناسی
Share

*این رو جمله رو تازگیا خیلی بهم میگن. آدمای مختلف. توی موقعیت‌های مختلف. خوب‌ه که خودم رو همیشه گلادیاتور نشون میدم و نظر مردم این‌ه. فکر کن خود واقعی‌م باشم! اون وقت چی بهم میگن؟

چهارشنبه ۱٥ خرداد ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: خودشناسی
Share

*یه وقت هست تازه با کسی آشنا شدی. وقتی حال‌ت رو می‌پرسه، باید بگی خوب‌م، عالی‌م، خدا رو شکر، خیلی ممنون. کم‌کم اخلاق‌ت دست‌ش میاد طوری که حتی از نوشته‌هات - مثلا اس‌ام‌اس - هم می‌تونه بفهمه چه حس و حالی داری. غمگینی، شادی، عجله داری، سرخوشی، حوصله‌ت سر رفته، چطوری هستی...

یه وقت هست تازه با کسی آشنا شدی. وقتی حال‌ت رو می‌پرسه، تازه یادت میفته که بله! صداقت، بهترین سی.است‌ه. شروع می‌کنی ناله کردن که خیلی خسته‌م، کلافه‌م، اعصاب‌م داغون‌ه، با مادرشوهرم دعوا م شده، دست به طلا بزنم خاک میشه، لب دریا برم خشک میشه، چرا کسی به من زن نمیده، چرا کسی نمیاد من رو بگیره، درس‌هام تلنبار شده، ال شده بل شده.

خب مخاطب بخت‌برگشته الان چی کار کنه؟ پس‌فردا باز حال‌ت رو می‌پرسه، دوباره با آه و ناله مواجه میشه. آخر سر هم به این نتیجه می‌رسه که تو آدم غرغرویی هستی که فقط بلدی بنالی و ناشکری کنی و بیای روی اعصاب! بعد تو چی کار می‌کنی؟ دوباره میشینی ناله می‌کنی که چرا کسی من رو دوست نداره؟!

خب عزیز من! صداقت معنی‌ش این نیست که از اول یه رابطه، از تمام ابعاد شخصیتی‌ت فقط منفی‌هاش رو به رخ بکشی. معلوم‌ه که این رفتار برای کسی جذاب نیست.

برعکس‌ش جالب‌تر ه. مثلا با کسی خیلی دوستی. بعد کاملا متوجه میشی که از چیزی آزرده‌خاطر ه اما میخواد به رو ش نیاره که مثلا تو ناراحت نشی. تو هم به انتخاب‌ش احترام میذاری و نمی‌پرسی! این هم خوب نیست به نظرم.

یعنی من به یک نتیجه‌ای رسیدم. اینکه وقتی خانوما میگن دوست دارن تنها باشن و نمیخوان از چیزی حرف بزنن، در اغلب موارد، دقیقا برعکس‌ه. اصلا نمیخوان تنها بمونن و دقیقا میخوان حرف بزنن اما دل‌شون میخواد کمی ناز شون رو بکشی و نشون بدی برات اهمیت دارن. که آقایون معمولا این رو متوجه نمیشن و به خواسته‌ی طرف مقابل، احترام میذارن! که نباید بذارن.

در مقابل، آقایون معمولا دوست ندارن از مشکل‌شون حرف بزنن. ترجیح میدن تنهایی حل‌ش کنن یا بهش فکر نکنن یا به کسی بگن که بتونه کمکی کنه. زیاد اهل درددل گفتن نیستن. بعد خانوما هی اصرار می‌کنن که حرف بزنن درباره‌ش. و وقتی با امتناع آقایون مواجه میشن، حمل بر بی‌اعتمادی می‌کنن که باز کار رو خراب می‌کنه.

البته خانوما معمولا کم‌کم یاد می‌گیرن که مث آقایون گاهی بی‌خیال باشن و گیر ندن به چیزی، اما آقایون معمولا یاد نمی‌گیرن که کمی اصرار کنن برای شنیدن حرف طرف مقابل. تا میگی نمیخوام بگم، میگن خب باشه! نگو!

آقایون محترم! لطفا این مبحث رو همیشه یادتون بمونه. بعدها به خاطر گفتن‌ش ازم تشکر خواهید کرد چشمک

پ.ن: بخش‌هایی از این پست تقدیم می‌شود به دوست نازنین‌م که دیروز انقدر تلفن‌ش زنگ خورد، نفهمیدیم چی گفتیم به هم بالاخره لبخند بقیه‌ش هم برای غرغروهایی که همیشه‌ی خدا حال‌شون بد ه و منتظر معجزه‌ن برای خوشحال بودن.

جمعه ٦ اردیبهشت ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: خودشناسی
Share

*یکشنبه روز زن‌ه؟ هفتم زن‌عمو هم همون روز ه. از الان ماتم گرفته‌م برای وقتی که سخنران مجلس، مطابق معمول ختم‌ها سعی کنه یه شعری روضه‌ای چیزی بخونه که داغ دل مردم رو تازه کنه، اعصاب‌شون رو داغون کنه و اشک‌شون رو دربیاره.

اگه از من می‌پرسین، میگم این کار، ثواب که نداره، هیچ! گناه هم داره. اذیت کردن مردم گناه نداره؟ خدا رو خوش میاد از کسی پول بگیری، بعد یه چیزی بگی که آتیش بزنی دل‌ش رو؟

من واقعا نمی‌فهمم ما که مثلا مسلمونیم چرا انقد دید مون به مرگ، بد ه؟ چرا هر کس بیشتر مشکی بپوشه و بلندتر گریه کنه، برامون جالب‌ه و باعث افتخار؟ اتفاقا به نظرم قشنگ اون‌ه که آروم باشی و مرگ رو بپذیری. نه به این راحتی که دارم میگم اما این همه سخنرانی مذهبی که در عمر مون می‌شنویم برای چی‌ه وقتی که باز کار خودمون رو می‌کنیم؟ یه نفر رو هم میاریم میکروفون میدیم دست‌ش که اعصاب‌مون رو داغون کنه؟

یه همکاری داشتم. می‌گفت توی مراسم ختم پدر ش، سخنران رو همون اول شیرفهم کرده بود که فقط حق داره دعا بخونه یا در مورد متوفی صحبت کنه. گفته بود یه کلمه شعر و روضه بخونی و اعصاب مردم رو داغون کنی، دیگه هیچی! طرف هم بهانه آورده بود که خب من چی بگم وقت پر شه؟ اون هم گفته بود یه دعا بخون و تموم. حتما که مردم نباید 3 ساعت معطل شن و روان‌شون پاک شه.

به نظر من هم درست‌ش همین‌ه. مراسم یادبود و دور هم جمع شدن‌ها برای آرامش خانواده‌ست، نه اینکه هر کی یه چیزی بگه و آدم غم‌ش سنگین‌تر شه. خدا رو خوش نمیاد اصلا. کی باب کرد اینطور مراسم برگزار کردن رو؟

یادم‌ه یه بار توی یکی از برنامه‌های قبل از افطار تی‌وی، دو تا برادر اومده بودن. من برنامه رو از وسط دیدم و اصلا نفهمیدم دقیقا چرا دعوت‌شون کرده بودن اما یه چیزی رو خیلی خوب یادم مونده.

برادرهای مذکور، آدمای مذهبی‌ای بودن. ظاهر شون فریبکارانه نبود. قرتی هم نبودن البته. به خاطر حرفاشون میگم. از این مدلایی بودن که به پدر شون می‌گفتن حاج آقا. ظاهرا حاج آقا تازه فوت شده بود و هنوز مدت زیادی از فوت‌ش نگذشته بود.

برادرها خیلی ریلکس نشسته بودن با لبخند از حاج آقا صحبت می‌کردن. انقدر خونسرد و با گشاده‌رویی حرف می‌زدن که مجری‌ه شاکی شد که مگه حاج آقا تازه فوت نشده؟ چطور می‌تونید اینطوری لبخند بزنید؟

برادرها یه نگاهی به هم کردن گفتن مگه چی‌ه؟ مرگ، حق‌ه. هر آدمی وقتی خداوند بخواد، به دنیا میاد و وقتی که خداوند تعیین کرده، برمی‌گرده نزد پروردگار. اینجا هم باید تا می‌تونی خوب باشی. حاج آقا حواس‌ش بود مال مردم نیاد توی مال‌ش. پشت سر کسی بد نمی‌گفت. تا می‌تونست خوبی می‌کرد. بعد هم به رحمت خدا رفت. کی می‌دونه تا کی زنده‌ست؟ همه‌مون باید سعی کنیم خوب باشیم ولی دلیل نداره ما الان بشینیم به اشک و آه و مردم رو هم ناراحت کنیم. مگه خودمون قرار نیست بمیریم؟ حاج آقا هم جای بدی نرفته. برگشته پیش خدا. کی مهربون‌تر از خدا؟

انقدر ساده و با اطمینان حرف می‌زدن که از ته دل‌ت آروم می‌شدی. هنوز که هنوز ه وقتی یاد شون میفتم، میگم خوش‌به‌حال‌شون که انقدر به خدا اعتماد دارن. به قول بزرگی، مشکل ما این‌ه که به خدا اعتقاد داریم اما اعتماد نداریم...

سه‌شنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: خودشناسی
Share

*دیشب به پیشنهاد نارنجی، رفتم یه سررسید کوچیک خریدم. قرار شده هر کاری قرار ه در طول روز انجام بدیم، برای خودمون بنویسم و موظف باشیم که حتما امروز انجام‌ش بدیم. شعار مون هم این‌ه: تنبلی بس‌ه.

خب باید بگم دیروز خیلی از خودم راضی بود. کلی کار ریز و درشت بود که مدت‌ها بود می‌خواستم انجام‌شون بدم اما تنبلی می‌کردم. نه که فکر کنین کارهای خیلی بزرگ. مثلا اینکه برم از فلان باشگاه، فلان آموزشگاه، فلان سازمان سوال کنم. روش خوبی‌ه و توصیه می‌کنیم شما هم انجام‌ش بدین.

شاید خنده‌دار به نظر برسه اما خیلی از ما سعی می‌کنیم برنامه‌مون رو فقط توی ذهن‌مون نگه‌داریم. وقتی تعداد کارهایی که باید انجام بدیم، زیاد میشن، در عمل، داریم به خودمون استرس میدیم. که خب واقعا ضرورتی نداره. نوشتن کمترین مزیت‌ش این‌ه که اگه کاری رو امروز انجام ندادی، فردا هم جلوی چشم‌ت‌ه و انجام‌ش میدی بالاخره. و دیگه لازم نیست مدام توی ذهن‌ت، خرید فلان چیز، تلفن زدن به فلانی، نوبت آرایشگاه، کلاس امروز عصر و هزار تا کار دیگه رو یادآوری کنی.

فعلا ما فقط یه مشکل کوچولو داریم اون هم اینکه وقت کم میاریم.

دیگه اینکه می‌خواهیم امسال چند تا عادت خوب رو به زندگی‌مون اضافه کنیم. من چیزهایی رو که  الان توی ذهن‌م هستن، می‌نویسن. شما هم به تکمیل شدن این لیست کمک کنید. کسی به کسی نمی‌خنده. راحت باشید:

1. بیشتر لبخند بزن.

2. آب بخور (من تقریبا اصلا آب نمی‌خورم! فقط چای)

3. هر روز حتما پیاده‌روی کن.

4. وقتی قرار ه کاری رو انجام بدی، پاشو انجام‌ش بده. همین الان!

5. احساس‌ت رو بگو. مردم که علم غیب ندارن.

6. هر روز یه چیز تازه یاد بگیر.

7. هر روز شعر بخون.

8. با کسی بحث نکن.

چند مورد هم تو بگو اضافه کنم...

دوشنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: خودشناسی
Share

*یکی بهم گفت مغرور م! گفت حتی نوشته‌هات هم پر غرور ه!

والا شاید منظور ایشن، دوستانه نبود اما من هر چی فکر می‌کنم، مفهوم توهین‌آمیزی در این حرف‌ش نمی‌بینم. زن باید مغرور باشه به نظرم. باید! یعنی حتی اگه ذاتا مغرور نیست، باید سعی کنه اینطوری به نظر برسه. بدم میاد از زن‌هایی که زیادی شل‌ن. آسون‌ن. در دسترس‌ن. سبک‌ن. فقط چون اصلا غرور ندارن.

حالا اینکه کسی چطور با 2 تا عکس و 4 خط نوشته اینطوری تحلیل‌ت می‌کنه، بماند!

شنبه ۳ فروردین ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: خودشناسی
Share

*اتوبوس سر چهارراه، موند پشت چراغ قرمز. یه دختر تپل با اخم داشت از دور میومد. تندتند یه چیزایی زیر لب می‌گفت. اول فکر کردم هندزفری به گوش‌ش‌ه، داره با دوست‌پسر ش دعوا می‌کنه - انقدر دیده‌م عادی شده دیگه - بعد فکر کردم داره ترانه‌ای چیزی می‌خونه ولی چرا با اخم؟

اومد جلو. دیدم صلوات‌شمار دست‌ش‌ه. داره ذکر میگه!

چهارشنبه ۱٦ اسفند ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: خودشناسی
Share

*از کلاس که اومدیم بیرون، اصلا به رو م نیاوردم که خانوم بنفش، پشت سرم‌ه و اون هم همیشه همون مسیر رو تا سر خیابون میاد. تند کردم و دور شدم ازش.

فکر کردم دوباره میخواد توی اون 2 قدم راه، قد 6 تا دی‌وی‌وی غر بزنه که اه. مجبور م یه مسیری رو با اتوبوس برم. اتوبوس شلوغ‌ه. بد م میاد. اینجا هم جاست آموزشگاه زدن؟ - حالا یکی نیست بگه اینجا از خیابونای اصلی و مرکزی شهر ه. خونه‌ی شما بد ه جا ش نسبت به اینجا - بعدش باید با تاکسی برم. کرایه تاکسی‌ها چقدر گرون شده. اصلا کاش طرح نبود اینجا. ماشین می‌آوردم. حالا این همه بیاییم کلاس. چه فایده؟ که چی بشه؟ کو کار؟

همینطوری آیه‌ی یاس می‌خونه و راه میاد. موقع خداحافظی هم چشماش اخم داره، لب‌ش می‌خنده فقط!

راستش حوصله ندارم براش برم بلای منبر و درباره‌ی قانون جذب و کائنات بگم. 4 سال از من بزرگتر ه. بچه داره. تجربه‌ش هم لابد خیلی از من، بیشتر ه. هر چی هم بگی، اصلا دل‌ش نمیخواد نگرش‌ش رو عوض کنه. این‌ه که ترجیح میدم خودخواه باشم و تظاهر کنم خیلی عجله دارم. یه خدافظ نصفه‌نیمه میگم و فرار می‌کنم!

اصلا جو کلاس ما، جو غر زدن‌ه! که به نظرم مقصر اصلی‌ش، استاد ه چون تا وارد میشه، جو میده: سکه چند شد؟ دلار چند ه؟ انط.خاباط بشه چی میشه؟ همه دزد ن. همه دست‌شون توی جیب هم‌ه. دیگه ایران موندن، فایده نداره. آدم هر قدر درس بخونه، به هیچ جا نمی‌رسه. با ماهی 3-2 تومن حقوق نمیشه زندگی کرد. الی آخر...

بچه‌ها هم پشت سر ش نچ‌نچ‌کنان، تشویق‌ش می‌کنن به ادامه دادن و دور گرفتن! بعد بهشون نگاه می‌کنی، می‌بینی شکر خدا همه سالم‌ن. هر روز با یه لباس میان. انقدر شاد ن که کلی آرایش می‌کنن و مو درست می‌کنن. حتی رنگ لاک‌شون رو هم هر جلسه عوض می‌کنن. هیچ کدوم هم سوء تغذیه ندارن!

یعنی من نمی‌دونم خدا باید بهمون چی بده تا انقدر غر نزنیم؟ حالا جرات داری بهشون بگو اینا کفر نعمت‌ه. انقدر آسمون و ریسمون می‌بافن که حال آدم، بد میشه. بعد یه وقت اگه کفر، نعمت، از کف‌شون بیرون کند، میگن چرا من؟ چرا باید اینطوری شه؟ مگه من چی کار کردم؟

من نمیگم همه چیز خوب‌ه. خودم هم 3472895 جور سوژه دارم برای ناراحت بودن و غصه خوردن و غر زدن ولی چه فایده؟ جز ناراحت و نگران کردن خودم و بقیه، چیزی هم عاید م میشه؟ مشکل‌م حل میشه با غر زدن؟

یه بار نمیان بگم ناهار امروز م خیلی خوب بود. کِیف کردم! یه بار نمیگن فلان چیز رو خریدم. فلان جا رفتیم. حتی خانوم آبی هم که مدام با شوهرش پای تلفن در حال خندیدن‌ه و خودش رو لوس می‌کنه و خجالت هم نمی‌کشه - نیشخند - یه بار از خوشی‌های زندگی‌ش نمیگه. فقط غر می‌زنن همه‌شون.

برای همین تا درس، تموم میشه، کیف‌م رو برمی‌دارم می‌دوئم بیرون! از انرژی منفی واقعا باید دوری کرد. امیدوارم یه روزی به این نتیجه برسن که بعضی رفتارا واقعا غلط‌ن...

چهارشنبه ۱٦ اسفند ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: خودشناسی
Share

*پرستار ه. بیشترین خدمت رو کرده به کل مریض‌های فامیل و آشناهاشون. چه عمل زیبایی بوده، چه عمل واجب! چه زایمان بوده، چه آنفولانزا. نشنیدم نق بزنه راه‌ش دور بود و مریض‌ه نق می‌زد و کثیف بود و فلان. و می‌دونم 1 ریال هم بابت این محبت‌ها از کسی قبول نمی‌کنه.

نه نماز می‌خونه، نه روزه می‌گیره، نه به بهانه‌ی زیارت عاشورای اول صبح و خوراک عدسی بعدش، از کار مریضای بیمارستان می‌زنه.

نشنیدم بابت ماجرایی هر چند ناگوار، جزع‌وفزع کنه و جیغ بزنه و ناله کنه و جار بزنه مشکل‌ش رو همه جا. هر وقت کسی رو از دست میده، بی‌صدا اشک می‌ریزه. بعد هم میگه هر کسی قسمتی داره. عمر هر آدمی مشخص‌ه. کاری نمیشه کرد. این چیزا فقط دست خداست. خیلی متین، تمام اتفاق‌های بد زندگی رو می‌پذیره چون معتقد ه اینا همه فقط و فقط تحت فرمان خداست و خواست اون‌ه.

حتی حجاب هم رعایت نمی‌کنه. ببینی‌ش میگی چه آدم بی‌اعتقادی، اما من به ایمان‌ش غبطه می‌خورم. نمیگم نماز خوندن و حجاب داشتن، بی‌ارزش‌ه و ادا ست اما گاهی یه حرکاتی از یه آدمایی می‌بینی که همین بی‌نمازهای بی‌ادعا رو میذاری روی سر ت.

اتفاق تلخی توی فامیل افتاده و من از کس دیگه‌ای شنیدم‌ش. این خانوم حتی به من هم چیزی نگفته. خوش به حال‌ش که انقدر به خدا ش ایمان داره. دکتر فرهنگ می‌گفت ما خدا رو به اندازه‌ی دندون‌پزشک محله‌مون قبول نداریم. از دندون‌پزشک‌مون وقت می‌گیریم. پول میدیم بهش. درد رو تحمل می‌کنیم. در حالی که صورت‌مون ورم کرده و دهن‌مون باز نمیشه، دوباره ازش وقت میخوایم چون بهش ایمان داریم. قبول‌ش داریم. اما تا اتفاقی توی زندگی‌مون میفته، آه و ناله‌مون میره تا آسمون! چون خدا رو قبول نداریم. باور نمی‌کنیم هر کاری می‌کنه، یه حکمتی پشت‌ش هست...

دوشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: خودشناسی
Share

*2 تا ویدیو هست برای آموزش سبز کردن سبزه برای عید نوروز و آموزش رنگ کردن تخم مرغ هفت‌سین. کسی بلد ه چطوری میشه اینا رو دانلود کرد؟ البته یه متن، اینجا هست اما نمی‌دونم با فیلم‌ه فرق داره یا نه. این متن، رنگ کردن با مواد طبیعی رو یاد میده و ضمنا تخم مرغ‌ها پخته میشن و قابل خوردن‌ن یعنی تو شون رو قرار نیست خالی کنیم.

ایده‌های دیگه برای تزئین و رنگ‌آمیزی تخم مرغ... خب اعتراف می‌کنم واقعا به دل‌م مونده سبزه سبز کنم افسوس ماجرا از این قرار ه که خانواده‌ی مادری من، هر سال حتما چند تا سبزه میذارن برای عید. مامان من هم خب همیشه دیده بوده و براش عادی بوده تا اینکه ازدواج می‌کنه. وقتی حرف سبزه گذاشتن برای عید میشه، مادربزرگ پدری من، هراسون میگه یه وقت سبزه نذاری‌ها! سبزه به ما نمیفته. من هر دفعه سبزه گذاشتم، اون سال یکی مرد!

مامان میگه خب هر سال یکی می‌میره، یکی به دنیا میاد. چه ربطی به سبزه داره؟ خلاصه مادربزرگ‌م، اصل زیر بار نمیره. مامان‌م هم برای خودش سبزه میذاره. عدل اون سال نمی‌دونم کی می‌میره. مادربزرگ‌م هم گیر میده که من بهت گفته بودم. تو گوش ندادی و خلاصه کفر مامان‌م رو درمیاره.

سال‌ها بعد، یه بار حرف سبزه شد، من عمدا گفتم میخوام سبزه بذارم. باز مادربزرگ‌م با قیافه‌ای کاملا حق‌به‌جانب، ماجرای قتل‌های زنجیره‌ای سبزه‌ای! رو تعریف کرد. من هم گفتم که ربطی نداره واقعا.

خب می‌دونید من کلا به حرف کسی اهمیت نمیدم چون همیشه یکی هست یه چیزی بگه و شما رو ناراحت کنه. پس دلیلی نداره به همه‌ی حرفای مردم اهمیت بدین. ولی مامان رفت سبزه خرید و نذاشت من سبزه بذارم. گفت ول کن. من حوصله‌ی حرفای اینا رو ندارم.

امسال باز گفتم سبزه! مامان گفت نه. گفتم خرافاتی نشو مامان. چه ربطی داره؟ گفت پاشم جارو بزنم! - شب بود یعنی هوا دیگه تاریک شده بود - گفتم ننننننننننننننننننه!

خجالت خب من خودم کمی خرافاتی‌م. مثلا نمیذارم کسی توی چارچوب در بشینه یا بایسته. میگم اندوه میاره. یا بیا داخل یا بیرون وایسا! یا نمیذارم شب، کسی جارو بزنه. میگم برکت رو می‌بره. یا میگم آدم نباید دست‌ش رو با لباس‌ش خشک کنه. فقر میاره. مامان هم میگه چطور اینا که تو میگی درست‌ه، فقط ماجرای سبزه غلط‌ه؟ خنثی

عجیب‌ترین خرافه‌ای که تا حالا شنیدی، چی بوده؟

به کدوم خرافه واقعا اعتقاد داری؟ این و این رو هم ببین. جالب‌ه.

و لطفا اگر سایت خوب برای آشپزی، تزئین، هنر و این چیزا می‌شناسید یا همیشه می‌خونید، معرفی کنید. ممنون لبخند

شنبه ۱٢ اسفند ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: خودشناسی
Share

*من همیشه آدم خیلی جدی‌ای بودم اینطوری حتی خنثی البته در کل، برای دوستان صمیمی، دوست بدی نبودم به نظر خودم! اما مساله این بود که باید کسی خیلی من رو می‌شناخت تا می‌فهمید چطوری‌م. گاهی خودم تعجب می‌کردم چطور دیگران باهام دوست میشن وقتی انقدر جدی‌م؟!

در راستای ترک برخی اخلاق‌های ناخوشایند، چند وقتی‌ه سعی می‌کنم بیشتر لبخند بزنم. استاد ما کلا بر خلاف ظاهر ش، آدم خیلی شوخی‌ه و امکان نداره کلاس‌ش تشکیل شه و ما بدون خنده بیاییم بیرون. هر طور شده یه خاطره‌ی بامزه میگه که ما رو بخندونه. خیلی قشنگ‌ه که هر کس از کلاس‌ش میاد بیرون، جای اینکه اخمو یا خواب‌آلود باشه، لبخند روی صورت‌ش‌ه.

خلاصه از روز اولی که من پا م رو گذاشتم اونجا، لبخند می‌زدم طوری که الان برام عادت شده. بقیه هم همینطوری عادت کرده‌ن. مثلا مسئول آموزش کلا جدی‌ه اما من رو می‌بینه، مجججبور میشه لبخند بزنه چون من لبخند می‌زنم.

بچه‌های کلاس هم انصافا خیلی خوب‌ن. یادم‌ه محل کار سابق‌م اصلا خوب نبود محیط‌ش و من گذاشته بودم به حساب بدشانسی‌م اما دکتر فرهنگ می‌گفت اصلا اینطوری نیست که شما اتفاقی با کسی، دوست یا همسایه یا همکار شی. هیچ اتفاقی، اتفاقی نیست. هر کسی وارد زندگی‌ت میشه رو خودت با فکرها و رفتار و برخورد و حتی حساسیت‌های خودت جذب کردی. (هر آدمی رو میشه از دوستاش شناخت: 1 و 2) هر اتفاقی برای ما درس و پیامی داره. اگر از آدمایی که جذب کردی، راضی نیستی، باید اول خودت تغییر کنی. خودت درست بشی، دنیا ت هم درست میشه چون آدمای دیگه‌ای رو جذب می‌کنی.

و من این رو دارم عملا به چشم‌م می‌بینم! باور تون نمیشه. ترغیب شده‌م خوب‌تر باشم چون از نتیجه‌ش خیلی راضی‌م. این رو وقتی فهمیدم که دیروز صبح یه شماره‌ی ناشناس، 3 بار باهام تماس گرفت و من هم طبق معمول، جواب ندادم. بعد مسج زد که من فلانی‌م - خانوم طلایی - کلی هم توضیح نوشته بود که چقدر پیش مسئول آموزش، قسم خورده که کار ش فوری‌ه و شماره‌ی بچه‌ها رو نداره. می‌گفت من چهره‌ها و صداها رو می‌شناسم اما اسم‌ها رو نمی‌دونم.

گوشی رو که برداشتم، گفت وای خدا رو شکر. چقدر دوست داشتم شماره‌ی شما رو بدن بهم. بنده خدا کلی هم تعارف کرد تا بگه چی کار داره... اگه به رو ش لبخند نمی‌زدم، امروز با خوشحالی می‌دوید طرف‌م باهام دست بده؟ فکر نکنم!

چهارشنبه ٩ اسفند ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: خودشناسی
Share

*دارم فکر می‌کنم واقعا اینجا چه تصویری از خودم ساخته‌م؟ متفکر موجودی بدقیافه، بدهیکل، بداخلاق و دلنچسب؟ نیشخند تو بگو دیو دوسر! هیولا اصلا!

یه روز دوست‌م که حداقل 10 سال‌ه از نزدیک من رو می‌شناسه، با تهدیدآمیزترین حالتی که ازش ممکن بود سر بزنه، گفت مریمی؟ تو چه اصراری داری انقد بد به نظر برسی؟ مردم رو ببین. 100 تا اخلاق بد دارن که خیلی هم معلوم‌ه اما اصلا قبول نمی‌کنن اینطوری‌ن. هر جا هم میشینن، کلی از خودشون تعریف می‌کنن. انقدر میگن و میگن تا برای همه جابیفته چیزی که عملا وجود خارجی نداره. اون وقت تو برعکسی. باید از این رفتارت دست‌برداری. فهمیدی یا بکشم‌ت؟ منتظر

خب لطفا الان بگید دقیقا چه تصویری از من دارید؟ دوستان فبسیوکی تقلب نکنن لطفا. تصویر ذهنی اولیه‌شون رو بگن. روی اخلاقیات، خیلی منور ندین چون خودم هم دقیقا نمی‌دونم چطوری‌م...

پ.ن: خودزنی بس‌ه. ورجه‌وورجه‌های ذهن‌م، تندوخند، دیدگان، کلمه‌ی رمز: زندگی. کیا حاضر ن بازی کنیم؟

دوشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: خودشناسی
Share

*هرگز از دور زمان، ننالیده بودم و روی، از گردش آسمان، در هم نکشیده مگر وقتی که پایم برهنه مانده بود و استطاعت پای‌پوشی نداشتم. به جامع کوفه درآمدم دلتنگ. یکی را دیدم که پای نداشت. سپاس نعمت حق به جای آوردم و بر بی‌کفشی صبر کردم...

دیروز از کلاس دکتر فرهنگ که برمی‌گشتم، از روی پل عابر، پایین رو نگاه کردم. فکر کردم به آدم‌هایی که توی اون ماشین‌ها بودن. آدم‌هایی که پیاده داشتن قدم می‌زدن توی پیاده‌رو. فکر کردم یکی داره میره سر کار. یکی داره برمی‌گرده خونه. یکی داره میره کلاس. یکی داره میره مهمونی. یکی خوشحال‌ه. یکی غمگین. هر کسی یه غصه‌هایی داره و یه دلگرمی‌هایی...

بعد یاد غصه‌هام افتادم. اشک داشت توی چشمام جمع می‌شد. رسیدم دم پله‌ها. می‌خواستم برم پایین. یه دختری رو دیدم که از پشت سر، خیلی خوش‌تیپ بود. شلوار جین تنگ. چکمه‌های چرم بلند. پالتوی کوتاه. با یه شال ساده. توی دست‌ش یه چیزی بود. رو به دیوار پل ایستاده بود. درست جلوی پله‌برقی.

رفتم جلوتر. دیدم یه عصای سفید دست‌ش بود. باورم نمی‌شد هیچ جا رو نمی‌بینه. یادم افتاد برای ضعیف شدن چشم‌هام چقدر غصه خوردم. هنوز هم وقتی عینک همراه‌م نیست و برای خوندن مثلا تیتر ریز کتابای فلان مغازه، به قفسه نزدیک میشم، به خودم لعنت می‌فرستم که وقتی بچه بودم، می‌رفتم جلوی تی‌وی تا چشمام ضعیف شن.

باز به عصا ش نگاه کردم. فکر کردم حتما نمی‌بینه. وگرنه چه لزومی داره عصای سفید دست‌ش بگیره؟ بغض‌م رو قورت دادم. با لحنی که سعی می‌کردم شاد و دوستانه باشه، گفتم اجازه بده کمک کنم. کجا میخوای بری؟ خندید و جواب داد.

دست‌م رو حلقه کردم دور شونه‌ش، راه افتادیم. با تردید گفتم می‌تونی بری روی پله‌برقی؟ گفت آره. نگران نباش. خیلی بی‌مهابا رفت روی پله. شونه‌ش رو محکم گرفتم بی‌اختیار. راستش یه لحظه ترسیدم پاهاش رو بین دو تا پله بذاره و بخوره زمین. برگشت طرف‌م.

دست‌م رو گذاشتم روی گونه‌ش. کلی عذرخواهی کردم که درد ش اومده. خندید گفت نه هیچی نشد.بعد گفت که موهام لخ.ت‌ه و می‌ریزه توی صورت‌م. گفتم موی لخ.ت که قشنگ‌ه. موهای من ویو ه. گفتم من خیلی وقتا موهام رو فر می‌کنم. دوست دارم فرفری. با لذت، خندید. گفتم آره قشنگ میشه. من هم خندیدم. هرچند موهاش لخ.ت نبود. اما ویو هم نبود. صاف بود فقط.

تا دم گیت باهاش رفتم. گفتم اتوبوس این طرف رو سوار شو. گفت می‌تونم برم. بعد، تشکر کرد و رفت. از دور، نگاه‌ش کردم. خیلی عادی و تند راه می‌رفت. انگار که می‌بینه.

غصه‌هام یادم رفت. مردم، مشکلات بزرگتری دارن...

دوشنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: خودشناسی
Share

*از روزی که گفت قرار ه خونه‌شون مراسم بگیره، دوست داشتم برم اما اون روز، کاملا دودل بودم. نمی‌دونم. زیاد، حال و حوصله نداشتم. بعدازظهر از توی راهرو، صدای دیگ و قابلمه میومد و رفت‌وآمد یه عده از طبقه‌ی بالا تا پارکینگ...

دوباره فکر کردم دوست دارم برم خونه‌ی دوست‌م اما دوری راه و سردی و هوا و تنبلی همیشگی من برای آماده شدن و لباس پوشیدن...


ادامه‌ش
سه‌شنبه ٢٦ دی ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: خودشناسی
Share

*روان‌شناسا بهش میگن خطای بنیادین اسناد. یعنی اینکه ما اغلب مرتکب این اشتباه میشیم که رفتاری رو که از کسی سرمی‌زنه، می‌چسبونیم به شخصیت‌ش در حالی که علت اون رفتار موقعیت بوده، نه شخصیت!

مثلا می‌بینیم یه زن و مردی سر خریدن یا نخریدن فلان چیز بحث‌شون میشه. پیش خودمون میگیم "چه مرد خسیسی" یا "چه مرد بی‌ادبی. آدم توی مغازه با زن‌ش بحث می‌کنه؟ مردها همه قدرنشناس‌ن." و فکر هم می‌کنیم شخصیت اون مرد باعث شده چنین رفتاری ازش سر بزنه. در حالی که شاید اتفاقا اون مرد خیلی هم دست‌ودلباز باشه و مودب هم باشه و قدرشناس اما اون روز کلا اعصاب نداره. مثلا توی محل کار ش بهش سخت گذشته، روز بدی داشته یا خانوم‌ش خیلی ولخرجی کرده و اعصاب‌ش رو خورد کرده. ولی ما هیچ‌کدوم این موقعیت‌ها رو ندیدیم. ما فقط یه مرد اخمو دیدیم که داره با زن‌ش توی مغازه سر خریدن یا نخریدن چیزی بخث می‌کنه.

به این میگن خطای بنیادین اسناد. که حتی توی این دنیای مجازی خیلی دیده‌م‌ش. که مثلا کسی از راه می‌رسه و با خوندن یک پست از یه بلاگ، کل شخصیت طرف رو می‌بره زیر سوال! ایراد گرفتن و نقد کردن اشکالی نداره اما از فلان رفتار یه آدم، از فلان نوشته‌ی یه آدم ایراد بگیریم، شخصیت‌ش رو کلا زیر سوال نبریم!

یکشنبه ۱٠ دی ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: خودشناسی
Share

* سمعی، بصری یا لمسی هستید؟

یکشنبه ٢٦ آذر ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: خودشناسی
Share

*برای لذت بردن از لحظه‌ها باید به احساسات‌مون، فرصت بروز بدیم. خیلی وقتا ما احساسات‌مون رو قایم می‌کنیم و این کار، ما رو در آینده دچار تنش می‌کنه. مثلاً وقتی مشوش هستیم، وقتی غمگینیم، وقتی دیگران ارزش رو زیر سوال برده‌اند.. در مقابل ما چطور رفتار می‌کنیم؟ مثلاً پرخوری می‌کنیم. چرا؟ چون میخوایم به احساس‌مون فرصت بروز ندیم.

مثلاً من با همسر م درگیرم. بعد مداااام کار می‌کنم. گاهی الکی حتی. این رو میذارم اونور. اون رو برمی‌دارم میذارم اینور. این کار رو برای فرار از بروز احساس‌م انجام میدم. به جای اینکه حرف بزنم و مشکل‌م رو بگم، سر م رو گرم می‌کنم تا از شر افکار ناخوشایند رها شم.

وقتی اینطوری میشه، توی اون لحظه چیزی هست که شما دارید ازش فرار می‌کنید: حس شما! اگه لازم‌ه من الان گریه کنم، باید گریه کنم. اگه لازم‌ه داد بزنم، باید بزنم! اگه اینجا نمیشه باید برم یه گوشه پیدا کنم گریه کنم. باید یه برم زیر دوش. آب رو تا ته باز کنم و فریاد بزنم. وقتی به احساسات‌تون اجازه‌ی بروز نمیدین، روی هم جمع میشن و ما رو به حالت انفجار می‌رسونن.

در بیشتر جروبحث‌های خونوادگی، اصلاً موضوع اون مساله‌ای نیست که ما ظاهراً داریم درباره‌ش بحث می‌کنیم. موضوع ما، در واقع حس‌مون در اون زمان‌ه. موضوع، اصلاً این نیست که الان خونه‌ی مامان کی بریم؟ ۲ بار خونه‌ی مامان من رفتیم، ۳ بار خونه‌ی مامان تو! موضوع این‌ه که من الان اصلاً حس مهمونی رفتن ندارم. اگر هم به زور برم، همه‌ش میخوام نق بزنم و ایراد بگیرم تا مهمونی تموم شه. وقتی هم برگردیم خونه، همین میشه یه دردسر تازه؛ که چرا تو گفتی چایی مامان من سرد بود؟!
مساله‌ی اصلی این‌ه که من الان دل‌م میخواد بشینم توی خونه‌م، سریال ببینم. دل‌م نمیخواد برم مهمونی. این رو نمیگم. با حس‌م روبرو نمیشم. به جاش چیزای دیگه رو بهانه می‌کنم و سر اون چیزا بحث میشه. همه‌ی درگیری‌های ما به خاطر بروز ندادن حس‌مون‌ه. ما در واقع، سر بهانه‌ها با هم می‌جنگیم، نه سر حس‌مون.

فرض کنید یه نفر میخواد طلاق بگیره. خودش رو سرگرم کار می‌کنه تا از حس تعلق و حس تاثر به خاطر از دست دادن همسر فرار کنه. حس شما اگر ابراز بشه، شما رو به آرامش می‌رسونه. در حالی که اگر ابراز نشه، میشه عینکی که باهاش دنیا رو طور دیگه‌ای می‌بینین. کم‌کم این حس‌های ابراز نشده میشن ۳۰ تا عینک روی چشم ما. از پشت ۳۰ تا عینک، آدم دنیا رو چطوری می‌بینه؟

مدیتیشن

*برای مدیتیشن، عوامل حواس‌پرتی رو به حداقل برسونید. اگه عینک‌تون روی صورت‌تون فشار میاره، انگشتر تون تنگ ه، لباس‌تون راحت نیست، اینها رو رفع کنید و ترجیحاً لباس روشن بپوشید.

برای مدیتیشن، فقط ۱ راه هست. اینکه چهارزانو بشینیم روی زمین. روی صندلی و درازکش و اینها نمیشه. چهارزانو بشینید و دست‌هاتون رو خیلی عادی، بذارید روی پاهاتون. مدت مدیتیشن حداقل ۵ و حداکثر ۲۰ دقیقه‌است. از ۵ دقیقه کمتر و از ۲۰ دقیقه بیشتر نشه. بهترین وقت‌ش هم قبل از طلوع و قبل از غروب آفتاب‌ه که بیشترین تمرکز انرژی کاینات و بیشترین تراکم انرژی‌های هستی در اون زما‌ن‌ه.
چشم‌ها رو ببندید و نفس‌های عمیق بکشید. به چیزی هم فکر نکنید. معمولاً وقتی آدم نمیخواد به چیزی فکر کنه، همه‌ی افکار بهش هجوم میارن. شما فکرها رو محل نذارید و به تنفس‌تون دقت کنید. طوری نفس عمیق بکشید که صدای نفس‌تون رو بشنوید و تمرکز نفس، توی گلوتون باشه یعنی هوا رو از بینی بدید داخل و از دهان، با صدا، با تمرکز روی گلوتون بدید بیرون.

اگه توی این ۲۰ دقیقه پاتون درد می‌گیره، از قبل یه بالش بذارید زیر پاتون. اگه صدای تنفس باعث میشه سردرد یا سرگیجه بگیرید، نفس رو بی‌صدا بیرون بدید. وقتی ۳-۲ هفته هر روز این مدیتیشن رو انجام بدید کمک‌کم تمرکزتون در کارها، هر کاری که دارید انجام میدید، خیلی زیاد میشه.

برای حضور در لحظه، کارهای دیگه‌ای هم باید انجام داد. گاهی خیلی کار دارید. زمان کم میارید یا شدیداً دنبال راه حل مساله‌ای هستید. اگر لحظه رو درک کنید، زمان براتون طولانی میشه، دقیقاً انگار کِش میاد! و راه حل مسایل پیدا میشن.

گاندی، از بزرگ‌ترین سی.است‌مداران قرن بیستم‌ه که تونست هندوستان رو از یوغ انگلیس رها کنه. گاعندی هر هفته، از نیمه‌شب یکشنبه تا نیمه‌شب دوشنبه می‌رفت توی یک اتاق. در رو می‌بست و با کسی حرف نمی‌زد. غذا نمی‌خورد. کاری انجام نمی‌داد و فقط فکر می‌کرد. ۲۴ ساعت تنها می‌نشست و کاری به هیچ چیز نداشت. عالی‌ترین ایده‌های سیاسی بعد از این ۲۴ ساعت به ذهن‌ش می‌رسید..

ما برای حضور در لحظه باید تلاش کنیم. باید در آن واحد، فقط روی یک کار تمرکز کنیم و غرق اون کار بشیم. ما تازگی‌ها همه‌مون میگیم غذاها بی‌مزه شده‌ن چون موقع غذاخوردن هم تلویزیون می‌بینیم، هم به هزار تا چیز فکر می‌کنیم در حالی که اون توجه، باید معطوف به غذایی بشه که میخوایم بخوریم.

برایان تریسی، از آدم‌های مطرح عرصه‌ی موفقیت، تحقیقی انجام داده روی ۲ گروه. گروه اول، در آن واحد، فقط روی یک کار تمرکز می‌کردن. گروه دوم، ۵ تا کار رو هم‌زمان انجام می‌دادن مبادا وقت کم بیارن. نتیجه‌ی تحقیق نشون داد گروهی که یکی‌یکی کارها رو انجام می‌دادن، در عرض یک روز ۵ برابر گروه دوم، کار انجام می‌داده‌اند.

اگر هم گاهی فکر می‌کنید خیلی مجبورید چند تا کار رو هم‌زمان انجام بدید، حداکثر ۳ تا کار باشه که یکی‌ش رو خودآگاه انجام بدید و ۲ تای دیگه رو ناخودآگاه و بر حسب عادت.

برای حضور در لحظه و لمس لحظه‌ها و لذت از اونها لطفاً در هر شرایط، نهایت استفاده رو از حواس پنج‌گانه ببرید. مثلاً موقع غذاخوردن، تلویزیون رو خاموش کنید تا چشم شما به غذا نگاه کنه. صدای قاشق و لیوان رو بشنوید. بوی غذاها رو حس کنید. همون قاشق و چنگال، نون و سبزی رو چند ثانیه با دست‌هاتون لمس کنید. اینجور غذاخوردن به شما لذت و آرامش میده. چاق هم نمیشید.

موقع راه رفتن، ندوید. بذارید پاهاتون با هر قدم، زمین رو نوازش کنن. زمین هم پاسخ انرژی رو شما رو میده. بودایی‌ها به این روش میگن مراقبه در راه رفتن. یه نفر جلو حرکت می‌کنه، یه عده آدم هم دنبال‌ش. آروم‌آروم راه میرن و از مناظر لذت میرن. با پاهاشون زمین رو نوازش می‌کنن و با دست‌هاشون برگ درختی  رو اگه باشه، نوازش می‌کنن. به خودشون میان می‌بینن ۴ ساعت‌ه دارن راه میرن. خسته هم نیستن.

حتی وقتی دارید با کسی حرف می‌زنید، با تمام حواس درگیر اون آدم باشید. اگر امکان‌ش هست او را لمس کنید. دست‌تون رو حلقه کنید دور گردن‌ش. بهش نگاه کنید و با توجه کامل گوش بدین. در لحظه‌هاتون حضور داشته باشید (-:

سخنرانی استاد شاهین فرهنگ - حضور در لحظه - قسمت آخر

موضوع: خودشناسی
Share

*صندلی داغ، شجاعت میخواد.

سه‌شنبه ٢۱ آذر ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: خودشناسی
Share

*در ادامه‌ی قسمت اول و دوم:

ماجرای اون پست هم دقیقا همین بود. می‌خواستم ببینم ری‌اکشن بقیه چی‌ه. اونا هم متعجب میشن و می‌خندن یا نه. - نگید ری‌اکشن فارسی نیست. اومدم بنویسم عکس‌العمل، دیدم اون هم فارسی نیست - اغلب خندیدن. یکی گفت کار خوبی نبوده و بقیه کلا چیزی نگفتن. احتمالا چون کامنت‌های بقیه رو نمی‌دیدن، نمی‌دونستن اگه بخندن، بد ه یا اگه نخندن، خوب نیست.

الان اون عکس رو حذف می‌کنم. شاید اگه من هم یه آقای معروف بودم، خوش‌م نمیومد کسی عکس‌م رو مونتاژ کنه روی صورت خانوم همکار م با مانتو و مقنعه. اما میخوام بگم ما ایرانی‌ها کلا جنبه‌ی شوخی نداریم و شخصیت دیگران برامون بند به لباس و سر و وضع‌ه.

یادم‌ه زمانی که محمدعلی کشاورز بیمارستان بستری بود، تی‌وی نشون‌ش داد در حالی که با حال زار دراز کشیده بود و یه ملافه رو ش بود و دست‌ها و سرشونه‌ها ش معلوم بود. زن نبود که ناراحت‌کننده باشه براش پخش این فیلم از تی‌وی.

یه خانومی بهم گفت تی‌وی خیلی بد کرد که اونطوری آقای کشاورز رو نشون داد. شخصیت‌ش رفت زیر سوال. گفتم هر کی مریض بشه و رو ش یه ملافه‌ بندازن، ناگهان شخصیت‌ش میره زیر سوال؟ شما تا حالا ندیدی کسی توی فیلمی پیرهن تن‌ش نباشه؟ کشتی نگاه نمی‌کنی؟ شنا نگاه نمی‌کنی؟ من نمیگم خوب بود ولی بد هم نبود. طرف هم بیهوش و بی‌حال نبود که. دراز کشیده بود داشت جلوی دوربین با مردم حرف می‌زد. می‌تونست بگه اینطوری مصاحبه نمی‌کنم. برای خودش مهم نبوده، برای شما باعث ناراحتی شده؟

نرید بگید مریمی گفته از هر کسی فیلمی با هر وضعیتی به دست‌مون رسید، عیبی نداره‌ها. تجربه نشون داده بعضیا هر طور دوست دارن برداشت می‌کنن. من چنین چیزی نگفتم.

حالا بعضیا هم فکر می‌کنن اگه کسی کاریکاتور شون رو بکشه، بهشون بی‌احترامی کرده. اگه کسی باهاشون شوخی کرده، بهشون توهین کرده. اینطوری میشه که طنزپردازها توی مصاحبه‌شون با تی‌وی میگن ما هر داستانی می‌نویسیم، صاحبان به عده مشاغل ازمون شاکی میشن و حس می‌کنن بهشون توهین شده. برای همین‌ه که توی فلان جشن فلان شبکه‌ی تی‌وی، یه آقایی اومد در حضور کلی مهمون و مجری و فلان خواننده‌ی معروف، تقلید صدا کنه. آقای خواننده اخم کرده بود و قیافه گرفته بود و عملا با مدل کج نشستن‌ش نشون داد ظرفیت یه شوخی کوچیک رو نداشته. تازه همون جا به صورت فرمالیته ازش اجازه هم گرفتن.

البته کم نبودن هنرمندهایی که خیلی هم استقبال کردن و از تقلید صدا شون یا حرکات‌شون خیلی هم خوش‌شون اومد و کلی هم خندیدن و دست زدن و این رو شوخی بامزه‌ای دونستن.

فکر می‌کنم همه‌ی این‌ها بستگی داره به اینکه ما چقدر خودمون رو قبول داریم. چقدر خودمون رو باور داریم. چقدر به دیگران اجازه میدیم راحت بتونن نظر ما رو درباره‌ی خودمون عوض کنن. چقدر دنیا رو الکی جدی می‌گیریم.

من نمیگم کسی که بیاد مثلا سر یه خانوم محجبه رو مونتاژ کنه روی بدن فلان مدل خارجی، کار بامزه‌ای کرده. اصلا اینطوری نیست. دلیل‌ش رو هم خودتون می‌دونید. نیاز به توضیح نیست. ولی وقتی کسی چهره میشه و با چهره‌ش شناخته میشه، حتما ظرفیت پذیرش نقد رو در خودش دیده.

اگه مثلا یه بازیگر یا خواننده بخواد از هر نقد و ایرادگیری هر تماشاگری ناراحت بشه و بشینه گریه کنه یا حرص بخوره، واقعا نمی‌تونه کار کنه. کسی که وارد این جور مشاغل میشه، می‌دونه مردم نقد ش می‌کنن. می‌دونه وقتی آواز می‌خونه، مردم درباره‌ی صدا ش نظر میدن و خودشون هم مسلما نمی‌تونن آواز بهتری بخونن اما در هر حال نظر میدن.

بعد جالب‌ه که بعضی طرفدارهای این آدم‌ها خیلی جوش میارن از شنیدن چند تا نقد و دیدن کاریکاتور طرف و شنیدن تقلید صدا ش مثلا.

یه روزی خود من اصلا ظرفیت شوخی رو نداشتم و هر حرفی رو توهین تلقی می‌کردم. اما الان دیگه نه. جوری شده که حتی اگه مطمئن باشم، قصد طرف مقابل واقعا توهین‌ه باز هم به رو م نمیارم. چون الان به خودم مطمئن‌م. الان خودم رو می‌شناسم و قبول دارم و بیدی نیستم که به این بادها بلرزم.

الان که فکر می‌کنم، می‌بینم معلم‌های خیلی خوبی داشتم اما اون زمان متوجه نبودم. همون آقا معلمی که از چاپ کاریکاتور ش توی مجله‌ی مدرسه استقبال کرد و تندتند توی کیف‌‌ش دنبال عکس پرسنلی‌ش می‌گشت، درس بزرگی به ما داد. الان می‌فهمم اگه واقعا خودت، خودت رو قبول داشته باشی، از هر مساله‌ی کوچیکی نمی‌رنجی. کسی که همیشه با هنر و رفتار و منش‌ و شخصیت‌ش، محبوب بوده، با یه کاریکاتور و چند تا تقلید صدا، بی‌شخصیت نمیشه. عصا قورت ندادیم که بابا جان.

پنجشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: خودشناسی
Share

*ادامه‌ی قسمت اول: یه روز این همکلاسی ما اعلام کرد که بیایین براتون کاریکاتور تون رو بکشم. یه عده که محل‌ش نذاشتن و رفتن بیرون از کلاس. یه عده هم موندن. فکر کردیم واقعا کلاس رفته و بلده. ولی وقتی یکی از بچه‌ها ازش همین سوال رو پرسید، گفت خودم بلدم! کلاس رفتن نمیخواد. حالا کی داوطلب‌ه؟

والا من کلا هرگز در زندگی‌م داوطلب نبوده‌م در هیچ زمینه‌ای. روی داوطلب شدن و در مرکز توجه بودن رو نداشتم و ندارم. ولی اون روز گفت اول کاریکاتور تو رو می‌کشم! من هم گفتم باشه. قلبا دوست نداشتم اما بد می‌شد مخالفت کنم. نمی‌خواستم کم‌ظرفیت باشم.

همه جمع شدیم ببینیم چطوری می‌کشه. اول یه صورت گرد کشید. خب من کلا صورت‌م بیضی‌شکل یا مربعی نیست. گرد ه. تا اینجا ش درست بود.

بعد بلد نبود چشم بکشه. 2 تا نقطه گذاشت. در حالی که چشم‌های من درشت‌ه. بچه‌ها همدیگه رو نگاه کردن. فکر کردم لابد توی کاریکاتور باید همه چیز وارونه جلوه داده شه!

بعد روی صورت‌م کلی نقطه‌نقطه گذاشت. در حالی که عملا انقدر که صورت خودش جوش داشت، صورت من نداشت /-: آخر سر هم هر چی سعی کرد، نتونست بینی‌م رو از روبرو نقاشی کنه. شکل یه بینی نیم‌رخ بزرگ رو کشید وسط یه پرتره از روبرو!

بینی من کوچیک نبود ولی اون‌قدری هم نبود. آخر دید خیلی کم آورده، زیر ش نوشت مریمی. بعد هم شروع کرد جوک گفتن و خندیدن که مثلا قضیه رو ماست‌مالی کرده باشه.

گفتم یعنی این من‌م؟ شبیه‌م‌ه واقعا؟ همه گفتن نه. این کلا کاریکاتور بلد نیست. همه یکی یکی رفتن بیرون و خلاصه دوست بی‌سروصدا، ما دیگه کلا کاریکاتور رو از هنرنمایی‌هاش حذف کرد شکر خدا.

چند وقت بعد توی مدرسه، بچه‌های سال‌بالایی یه مجله درست کردن. یکی شعر می‌گفت، یکی نثر می‌نوشت. یکی نقد می‌کرد. یکی هم واقعا بلد بود کاریکاتور بکشه. یه روز با همون حس و حال بچه مدرسه‌ای‌ها رفت پیش چند تا دبیرهامون و عکس‌هاشون رو خواست که از رو شون کاریکاتور بکشه.

خانوما که طبق معمول عکس‌شون رو ندادن و فکر کردن این کار توهین به شخصیت‌شون‌ه. آقایون کیف‌شون رو زیر و رو کردن دنبال عکس. بعد هم پرسیدن کی آماده میشه؟ اول بده خودم ببینم‌ها! خیلی هم ذوق می‌کردن برای دیدن کاریکاتور شون.

روزی هم که کاریکاتور شون توی مجله چاپ شد، مجله دست به دست می‌گشت و همه هیجان‌زده می‌شدن از این همه هنر و این همه جسارت. و صد البته ظرفیت بالای آقایون که حتی همین الان هم یکی‌شون، عکس پروفایل فیص‌بوق‌ش رو کاریکاتوری از خودش گذاشته و همه هم می‌بینن و می‌خندن. و این نه تنها توهین به خودش نیست، بلکه باعث شده همه بدونیم اون آدم، خیلی باجنبه‌ست و کلا نگاه مثبت‌تری داریم بهش از اون زمان.

در حالی که من حاضر م قسم بخورم همین امروز اگر یه کاریکاتور از اون همکلاسی‌م به دست‌ش برسه، تا زهر ش رو نریزه و انتقام نگیره، بی‌خیال نمیشه چون اون آدم، فقط بلد بود بقیه رو مسخره کنه و بخنده و ظرفیت هیچ شوخی‌ای درباره‌ی خودش رو نداشت.

ولی یه روزی یه حرفی به نقل از خاله‌ش گفت که من هنوز یادم مونده. گفت اگه یه جا سوتی‌ای دادی، مثلا با کفش پاشنه بلند جلوی یه عالم مردم خوردی زمین، اصلا قیافه نگیر. خودت اولین کسی باش که می‌خنده. چون در هر حال، یه عده می‌خندن. نه به قصد مسخره کردن. اتفاق‌های غیر منتظره مردم رو می‌خندونه. پس بخند که نگن کم‌ظرفیت‌ه.

الان که فکر می‌کنم، می‌بینم خاله‌ش درست می‌گفت. گاهی ما خیلی دنیا رو جدی می‌گیریم. همین عصبیت‌مون باعث خنده‌ی کسانی میشه که مثل ما فکر نمی‌کنن.

الان می‌فهمم هر خنده‌ای، به معنی توهین و تحقیر و مسخره کردن نیست. گاهی خنده‌ها از سر تعجب‌ه. و این دقیقا شیوه‌ای‌ه که برای نوشتن داستان‌های طنز خیلی استفاده میشه. وقتی چیزی سر جای خودش نباشه، سر موقع خودش نباشه، از سایز نرمال‌ش، بزرگ‌تر یا کوچیک‌تر باشه، شما رو متعجب می‌کنه و به خاطر این تعجب خنده‌تون می‌گیره. اون لحظه نمی‌تونید تحلیل‌ش کنید. فقط یهو می‌خندید.

پنجشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: خودشناسی
Share

*مدرسه که می‌رفتم، یه دوستی داشتم که یه جورایی زیادی عاشق خودش بود. قبلا هم درباره‌ش گفته‌م اینجا و اینجا. بچه‌ی آخر بود و البته ناخواسته. مامان‌ش اول، مقادیری سعی کرده بود با روش‌های سنتی از شر ش خلاص شه. بعد ش عذاب وجدان گرفته بود و بچه رو نگه داشته بود. شاید به خاطر همین بود که خیلی لی‌لی به لالا ش گذاشته بود و اعتمادبه‌نفس زیادی بهش داده بود با تعریف‌های بی‌جا.

واقعیت این‌ه که خاص بودن، از نظر من، هیچ‌وقت به ظاهر نبوده و نیست. مثلا شاید کسی که همیشه لباس‌های خیلی رنگارنگ می‌پوشه و کلی بدلیجات به خودش آویزون می‌کنه، در نگاه اول، تیپ‌ش خاص به نظر بیاد اما در بلندمدت این اخلاق و رفتار و تفکر ش ه که برام مهم‌ه. به صرف خوشحال بودن تیپ‌ش نمی‌تونم دوست‌ش داشته باشم.

یا مثلا اینکه قیمت ماشین فلانی انقدر ه یا 20 دست کت و شلوار داره، چیزی نبوده که بخواد جذب‌م کنه. خاص بودن، به ظاهر نیست به نظرم.

ولی این دوست من، خیلی اصرار داشت برای همه این مساله رو جا بندازه که آدم خاصی‌ه. خب خاص بودن هم بهای خودش رو داره. باید خیلی مراقب رفتار ت باشی. خیلی خیلی زیاد. و وقتی حرفی می‌زنی، حتما بهش فکر کرده باشی. یه جور اصالت ذاتی میخواد که هر کسی نداره به نظرم.

از طرفی این دوست بنده - دوست که چه عرض کنم؟ همکلاسی کلمه‌ی مناسب‌تری‌ه - نه سلیقه‌ی خاصی داشت برای خرید لباس‌های خاص، نه بلد بود به قول دهه هفتادی‌ها تیپ هنری بزنه، نه اصلا دل‌ش میومد پول بده برای این قرتی‌بازیا. خلاصه مونده بود چه کنه؟

این شد که مدام از خودش تعریف می‌کرد. یه روز میومد با گلچینی از اشعار قدیمی در وصف سروقدان! با گوشه‌ی چشمی به اینکه به‌به! من قدبلند م. یادش هم نمی‌موند که همین دیروز آه و ناله می‌کرده که هیچ لباسی اندازه‌م نیست و همیشه کلی باید دنبال لباس بگردم و شلوار برمودا می‌پوشم مضحک میشم و دامن کوتاه بهم نمیاد و فلان. حالا کسی هم چیزی بهش نمی‌گفتا. خودش خوش‌ش میومد درباره‌ی خودش نطق کنه.

یه روز دیگه میومد که آره. ما آخر خفته رفته بودیم شمال. توی راه من کلی استفراغ کردم. سر م رو از پنجره بردم بیرون. همه‌ش ریخت روی در ماشین. بعد که پیاده شدیم، سر اینکه کی در ماشین رو بشوره، بین فامیل دعوا بود. همه می‌گفتن تو انقد دوست‌داشتنی هستی که آدم بد ش نمیاد بخواد این در رو بشوره! با قیافه‌ی فخرفروشانه هم می‌گفت.

هفته‌ی بعد می‌گفت من هر جا میرم، 10 تا خواستگار دارم. که البته یکی‌شون رو شما دیدید، ما هم دیدیم.

چند روز هم جوگیر می‌شد و ادبی صحبت می‌کرد و هر چی می‌گفتی، جواب‌ت رو با شعر می‌داد. بعد ناگهان، یه بار بازمی‌جست روزگار وصل خویش و در و گهر از دهن‌ش می‌ریخت شنیدنی! خلاصه داستانی بود برای خودش.

تا اینجا ش رو داشته باشید تا بعد...

پنجشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: خودشناسی
Share

*این بنده‌ی خدا رو ببینید

27 سال‌ش‌ه. معلولیت‌ش انقدر وسیع‌ه که نیازی نیست آدم هیچ توضیحی بده. من اگه جا ش بودم، هیچ‌وقت نمی‌تونستم لبخند بزنم. مطمئن‌م روزی هزار بار آرزوی مرگ می‌کردم و از هیچی لذت نمی‌بردم حتی اگه امکانات زندگی‌م خوب بود یا معمولی بود مثلا.

این بنده‌ی خدا توی یه روستا زندگی می‌کنه. به قول خودش، معلولیت ذهنی داره. اما از من یکی خیلی هنرمندتر ه.

واقعا ما داریم چی کار می‌کنیم با زندگی‌مون؟ مبتلا به عقب‌افتادگی نیستیم. معلولیت نداریم. کاملا سالم هستیم. بعد بند می‌کنیم به مدل بینی‌مون. غصه می‌خوریم برای 4 کیلو اضافه وزن‌مون. خودم رو دارم میگم. تا یه سردرد داشتیم یا حال روحی‌م خوب نبود، اولین حرکت‌م، تعطیل کردن درس و کار بود. همیشه هم در حال شکوه و ناله به درگاه خدا م که چرا اینطوری شد؟ چرا اونطوری نشد؟ اگه فلان شه چی میشه؟

دیشب واقعا بعد از دیدن عکس‌های فریبا معصومی عزیز از خودم خجالت کشیدم. واقعا خجالت کشیدم. که نه قدر سلامتی جسمی و ذهنی‌م رو می‌دونم، نه قدر عمر م رو. فقط بلد م بشینم نق بزنم. اینها رو نوشتم که هم یاد خودم بمونه، هم شما ببینید. گاهی تلنگر برامون لازم‌ه. حالا باز بشینیم دور هم بگیم نمیشه، نمی‌تونم!

دوشنبه ۱٥ آبان ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: خودشناسی
Share

*نمره‌م توی آزمون شد ۴۶: دیگران به شما به چشم آدمی شاداب، سرزنده، جذاب، شوخ، عملگرا و همیشه جالب نگاه می‌کنند. کسی که همیشه در مرکز توجه قرار دارد اما در عین حال، متعادل و مبادی آداب است. شما همچنین به چشم دیگران فردی مهربان، با ملاحظه و با درک بالا به نظر می‌آیید. کسی که همیشه به آن‌ها دلداری می‌دهد و آن‌ها را کمک می‌کند.

الان که حوصله‌ی خودم رو هم ندارم اما آدم همیشه از تعریف و تمجید خوش‌ش میاد..

آزمون جامع شخصیت هم خیلی جالب‌ه: شما آدم آرامی هستید. دوستان‌تان برای شما همه چیز هستند. شما از تمام شدن تابستان ناراحت می‌شوید. طرفدار هنر و شعر هستید. شما از میهمانی دادن و جمع‌آوری دوستان‌تان لذت می‌برید. شما معمولاً در دوست پیدا کردن مشکلی ندارید. در طبیعت بودن را دوست دارید و هوای بارانی ناراحت‌تان نمی‌کند. گاهی اوقات به کسانی که از شما باهوش‌تر یا خوش‌قیافه‌ترند، حسادت می‌کنید ولی از آن علیه آنها استفاده نمی‌کنید. شما رابطه‌ی خوبی با والدین‌تان دارید هر چند که آنها هر از گاهی شما را ناراحت می‌کنند. مردم شما را آدم قابل اطمینان و اعتمادی می‌دانند.
با تشکر از یه فنجون چایی داغ

پ.ن: یه عالم تست خودشناسی دیگه هم اینجا هست.

موضوع: خودشناسی
Share

*لمسی‌ها خیلی آروم‌ن. یه جورایی شاید بشه گفت شل‌ن. توی خونه مدام دوست دارن ولو شن یه جا. وقتی میشینن هم بالشی، کوسنی چیزی رو بغل می‌کنن. عادت‌شون‌ه معمولا. حتی وقتی گردش و تفریح میرن، مث بصری‌ها دنبال منظره‌های زیبا و مث سمعی‌ها دنبال صدای رود و پرنده نیستن. جنب‌وجوش جنبشی‌ها اصلا براشون جالب نیست. ولی وزش نسیم روی پوست‌شون براشون خوشایند و ملموس‌ه. یا نوازش آفتاب روی بدن‌شون یا لمس گلبرگ‌های یه گل. لمسی‌ها کلا احساسات‌شون با حس لامسه‌ست بیشتر. و درصد شون توی یک جمعیت، معمولا خیلی کم‌ه. بیشتر از 65% مردم، بصری هستن.

پنجشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: خودشناسی
Share

*جنبشی‌ها از اسم‌شون معلوم‌ه چطوری‌ن. پرجنب‌وجوش. پرتحرک. حتی وقتی دارن یه حرف خیلی معمولی می‌زنن، کل بدن‌شون رو پیچ‌وتاب میدن. نمی‌تونن 2 دقیقه حرف بزنن بدون اینکه بدن‌شون رو تکون ندن. کلا خیلی وول می‌خورن. دیوار راست رو بالا میرن. شیطونی زیاد می‌کنن. واینمیسن مث سمعی‌ها به صدای رود و پرنده گوش بدن و با هدفن سرگرم شن. مث بصری‌ها وانمیسن به تماشای مناظر و عکس گرفتن. فقط میخوان بازی کنن. بالا پایین بپرن و شلوغ کنن. بقیه رو اذیت کنن و بخندن. نمی‌تونن آروم بشینن. تشخیص جنبشی‌ها خیلی آسون‌ه. تابلو ئن!

پنجشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: خودشناسی
Share

*برخلاف سمعی‌ها، بصری‌ها حافظه‌ی تصویری خوبی دارن. متوجه کوچک‌ترین تغییری در ظاهر شما میشن. ممکن‌ه یک سمعی، حتی متوجه تغییر رنگ کل موهای شما هم نشه، اما یک بصری کوچک‌ترین تغییری در چهره‌ی شما رو بلافاصله می‌بینه. کمترین تغییر دکور، توجه‌ش رو جلب می‌کنه و مدل و رنگ همه چیز رو دقیق یادش می‌مونه.

بصری‌ها، عکاس‌ها و نقاش‌ها و خطاط‌های خوبی میشن چون خوب می‌بینند. وقتی میرن گردش، دنبال منظره‌های زیبا می‌گردن. دنبال گل‌ها، درخت‌ها، تماشای کوه و رود. بصری‌ها معمولا اهل فیلم دیدن هستن. گاهی روی در و دیوار اتاق‌شون، کلی عکس و پوستر می‌چسبونن. اگه کسی رو هزار سال قبل دیده باشن، الان که دوباره ببینندش، می‌شناسن و اگه یه کم درس‌خون باشن، تا جزئیات نمودارها و شماره‌ی صفحه‌ها و اینکه کدوم مطلب، کجای کتاب بود رو هم یادشون می‌مونه.

چهارشنبه ٢٦ مهر ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: خودشناسی
Share

*آدم‌ها از نظر ارتباط با دنیای پیرامون، 4 دسته‌ن: سمعی، بصری، جنبشی، لمسی.

سمعی، من‌م. که چهره‌ی آدم‌ها رو یادم نمی‌مونه حتی اگه هر روز ببینم‌شون. مطمئنا به درد چهره‌نگاری نمی‌خورم اما صداها رو یادم می‌مونه. لحن‌شون رو، طنین‌شون رو. مدل لباس و رنگ فلان چیز رو یادم نمی‌مونه. برای ست کردن، باید همه چیز رو کول کنم با خودم ببرم و بذارم‌شون کنار هم. چون فقط یادم می‌مونه که آبی بود مثلا! هزار جور آبی داریم و تصویر ش یادم نمی‌مونه.

اما صداها و نواها رو خوب یادم می‌مونه. می‌تونم توی دل‌م، عین یه آواز رو بخونم. صدا م رو بالا و پایین ببرم و کیف کنم. اما می‌میرم یه نقاشی بکشم. خط‌م بد نیست. به زور می‌تونم مشق بصری کنم و خط خوش رو تقلید کنم. همینطوری خط‌م رو اصلاح کردم - خیلی خرچنگ قورباغه می‌نوشتم یه زمانی - اما صداها توی ذهن‌م می‌مونن، تصویرها نه.

من زل نمی‌زنم به رود، اما صدا ش رو گوش میدم با چشم‌های بسته. سی‌دی سخنرانی می‌خرم تصویری، اما میشینم تبدیل‌ش می‌کنم به فایل‌های صوتی. فیلم رو نمی‌بینم، گوش میدم. انقدر که گاهی صدا م می‌زنن این صحنه رو ببین! ببین! یا برام تعریف می‌کنن: اینطوری شد. سر ت پایین بود، ندیدی.

خوب شعر می‌خونم اما رقص، بلد نیستم. خوب نگاه نمی‌کنم که خوب یاد بگیرم. حرف‌ها یادم می‌مونن ولی تعجب می‌کنم چطور مردم یاد شون می‌مونه که من مثلا چند تا شال دارم؟! چون خودم یادم نمی‌مونه.

برای من تی‌وی بزرگ مهم نیست اما اسپیکر و هدفن خوب، خیلی بیشتر خوشحال‌م می‌کنه. یادم نمی‌مونه چی پوشیده بودی. برای دیدن ظاهرت و تعریف ازت، باید حتما دقت کنم اما حرف‌هات رو یادم می‌مونه. کافی‌ه یک کلمه بگی تا بفهمم امروز حا‌ل‌ت چطور ه. زیاد لبخند نمی‌زنم. شاید اصلا بلد نیستم اما وقتی حرف می‌زنم، لحن‌م مدام به فراخور مضمون، عوض میشه. صدا م می‌خنده، می‌ناله، قصه میگه، ملامت می‌کنه، تبریک میگه، تشویق می‌کنه. من با صداها بیشتر زندگی می‌کنم تا با تصاویر. یه کنسرت خوب برای من هدیه‌ی مهیجی‌ه، نه یک بلیط سینما یا تئاتر.

فقط متاسفانه صدا م انقدر خوب نیست که بتونم برای آواز خوندن رو ش حساب کنم. اما آوازهای خوب، روح‌م رو پرواز میدن. راست‌ه که میگم موسیقی، صدای خداست. خدا به بعضی آدم‌ها نیروهای عجیبی میده. که با نواها و کلمه‌ها و سازها، برات روایتی بگن، ببرند ت به گذشته و آینده و در حالی که آروم نشسته‌ای، روح‌ت برقصه و اوج بگیره.

سمعی بودن اینطوری‌ه. اگه کسی خیلی باهام متفاوت باشه، کنار اومدن‌مون با هم سخت میشه. اگه دوست داشتین، بقیه‌ی حالت‌ها رو هم توضیح میدم.

سه‌شنبه ٢٥ مهر ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: خودشناسی
Share

*ارتباط ازدواج با قضا و قدر

آدم‌ها چندین مدل قضا و قدر براشون در نظر گرفته شده و اختیار دارن که از بین اونها انتخاب کنن. بنا بر انتخاب‌هاشون همیشه در مسیر یکی از اون قضا و قدرها قرار می‌گیرن. بعد مثلا ممکن‌ه از وسط یکی از این سرنوشت‌ها ناگهان یه تصمیمی بگیرن و یه حرکتی انجام بدن و مسیر رو عوض کنن و وارد یه سرنوشت دیگه‌ای که اون هم براشون در نظر گرفته شده از قبل، بشن.

در نهایت خدایی که نامه‌ی نانوشته رو می‌خونه، از قبل می‌دونه که من نوعی آخر سر چند بار از این سرنوشت به اون سرنوشت خواهم پرید! و چه فکرها و تصمیم‌هایی خواهم داشت اما بین اون قضا و قدرها برای من اجباری نیست و حق انتخاب دارم و می‌تونم دائم هی حرکات جدید انجام بدم و هی بپرم اون ور و اون ور اما در حوزه‌ی همون مثلا 400 تا سرنوشت ممکنی که برام نوشته شده و مثلا اگه در سرنوشت‌های من، گزینه‌ی 401‌ای به نام "خواننده شدن در امریکا" وجود نداره، من خودم رو بکشم هم نمی‌تونم برم امریکا و خواننده شم. به هر حال همه‌مون محدودیت‌هایی هم داریم و همیشه هم خواستن، توانستن نیست اما انتخاب‌هامون هم گسترده‌ن و کم نیستن.

نظر دیگه‌ای دارین؟

سه‌شنبه ۱۸ مهر ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: خودشناسی
Share

*شاید مرمر راست میگه آدما تا آخر عمرشون، هیچی نمیشن :دی اما بعضی اخلاقا واقعاً خیلی بد ن و برای هیچ‌کس هم ضرر نداشته باشن، خود آدم رو خیلی اذیت می‌کنن.

بعضی وقتا که وبلاگ زهرا رو می‌خونم و می‌بینم درباره‌ی مشکل عدم اعتمادبه‌نفس نوشته، واقعاً یاد خودم میفتم یعنی دقیقاً انگار من نوشته‌م اون پست‌ رو؛
نمی‌دونم علت‌ش چی‌ه که بعضیا انقدر خدای اعتمادبه‌نفس‌ن، بعد بعضیا خودشون رو خیلی کم قبول دارن!

تا جایی که یادم میاد، خانواده‌م آدمایی بوده‌ن که همیشه تشویق‌م کرده‌ن و مثلاً اگه در دوران راهنمایی یا دبیرستان قرار بود جایی برم امتحان بدم، همه می‌گفتن که تو بلدی و حتماً قبول میشی و همیشه من واقعاً بلد بودم و همیشه هم قبول می‌شدم...

اما شاید از چند وقت بعدش مدام از خودم می‌پرسیدم من واقعاً کی‌م، میخوام چی کار کنم توی زندگی‌م و به نتایج خوبی هم نمی‌رسیدم معمولاً.. شاید کسی هم نتونست اونطوری که باید، متقاعد م کنه و این باعث شد اعتمادبه‌نفس‌م مدام کم بشه.

خیلی جالب‌ه که مث اکثر ایرانیا در کارهای انفرادی تقریباً مشکلی ندارم و فوق‌ش اگه بدونم وقتی به مشکل بربخورم، کسی می‌تونه کمک‌م کنه برام کافی‌ه. همین باعث میشه کار م رو درست، تمیز و تقریباً بی‌عیب انجام بدم - مث پروژه‌های دانشکده مثلاً - و قبل از هرگونه امتحان مث فاینال، کنکور، امتحان رانندگی و چیزای اینطوری تقریباً اصلاً مضطرب نیستم اما وقتی موقع حرف زدن توی جمع میشه، ته دل‌م احساس راحتی نمی‌کنم. ناخودآگاه استرس می‌گیرم.

برای همین معمولاً پروژه‌هام رو با بچه‌های زبون‌دراز برمی‌داشتم! کلی کار می‌کردم، مطالب رو گردآوری می‌کردم، پای کامپیوتر جمع و جورشون می‌کردم، صحافی و همه چیز.. و کلی هم حرص می‌خوردم کار به موقع آماده بشه و جواب‌ طرف مقابل‌م همیشه کلی تقدیر و تشکر بود و اینکه مدرک من رو باید به تو بدن، تو نبودی من چی کار می‌کردم و از این حرفا اما موقع ارائه دادن‌ش هر طوری بود، کار رو مینداختم گردن بقیه و خودم رو می‌کشیدم کنار یعنی دقیقاً همه‌‌ی کار با من بود اما کس دیگه‌ای صحبت می‌کرد و به چشم همه میومد که اون پروژه رو انجام داده و من هم بوده‌م حالا!

البته چون اخلاق من دست بچه‌ها و اساتید اومده بود و طرف‌شون رو می‌شناختن، تقریباً هیچ‌وقت مشکلی نبود و فقط گاهی اساتید بهم می‌گفتن پروژه‌م خیلی عالی بوده و واقعاً راضی‌ن. حتی اون موقع هم من بلد نبودم زبون بریزم مث بعضیا! و با یه لبخند و "متشکرم استاد" تموم می‌کردم قضیه رو.

یا وقتی می‌خواستم برم اتاق استاد چیزی بپرسم، دل‌م می‌خواست روز قیامت بشه همون لحظه و کنسل شه قضیه؛ تا جایی هم که جا داشت، نمی‌رفتم! یا سر کلاس می‌دیدم خیلیا با صدای بلند از ته کلاس، سوالای خیلی بدیهی می‌پرسیدن و در حالی که من داشتم جای طرف خجالت می‌کشیدم از پرسیدن چنین سوالی، می‌دیدم که اون اصلاً خودش رو ناراحت نمی‌کنه و تازه جواب استاد رو با سوال مسخره‌ی بعدی‌ش ادامه میده در حالی که همین چند روز پیش، همکارم داشت بهم می‌گفت شما انقدر آروم صحبت می‌کنین که من عملاً هیچی نمی‌شنوم. میشه دوباره بگین لطفاً؟ توی دانشکده هم موقع سمینار من همه ساااکت می‌شدن که صدا م برسه البته ولوم‌م معمولی‌ه، فقط نمی‌تونم داد بکشم خب!

عجیب‌ترش این‌ه که اصلاً در ارتباط برقرار کردن با آدما مشکلی ندارم و اگر از کسی بد م نیاد - که به ندرت پیش میاد خب، عادی‌ه - خیلی سریع باهاش ارتباط برقرار می‌کنم و گاها شنیده‌م که آدمایی که تصور می‌کرده‌م حتی ممکن‌ه اسم‌م رو ندونن! درباره‌م با بقیه حرف زده‌ن، از اخلاق‌م بگیر تا اینکه مشخص‌ه آدم خانواده‌داری هستم و میشه بهم اعتماد کرد و غیره.

خلاصه این قضیه‌ی اعتمادبه‌نفس از قدیم‌الایام برای من دردسر بوده - با اینکه در ظاهر شاید اصلاً معلوم نباشه! - و گاهی باید بشینم با خودم حرف بزنم و کلی یادآوری کنم که مردم با وجود ظاهر، تحصیلات، وضعیت خانوادگی و در کل، شرایط خیلی ایفتیضاح، کلی خودشون رو قبول دارن و مدام دچار توهم زیبایی و سواد و خوش‌تیپی‌ن، یاد بگیر یه کم!

اونی که بهم یاد دادن آدم متواضعی باشم، زیاده‌روی کرده انگار.
اینطوری هم نیستم که بقیه رو خیلی بالاتر ببینم ولی مثلاً پیش خودم فکر می‌کنم داشتن هیچ سطح تحصیلات، سمت یا ثروتی نمی‌تونه دلیل این باشه که آدم از بالا به همه نگاه کنه.

یه زمانی بود حال و حوصله‌ی کل زدن با ملت رو داشتم. الان اون رو هم ندارم!
یعنی فکر می‌کنم آدمی که بی‌شعور ه، یه سری چیزا رو نمی‌تونه درک کنه.
دلیل رفتارهای ناپسند و لحن بد حرف زدن یه عده هم دقیقاً همین‌ه؛ لابد کسی یادشون نداده چی درست‌ه، چی غلط! حالا من هی حرص بخورم و با طرف کل بزنم، آخرش چی؟
اون درست نمیشه که.
برای همین با کسی حتی بحث هم نمی‌کنم مگر در مواقع خیلی ضروری ولی از درون خیلی حرص و جوش می‌خورم! و این اصلاً خوب نیست.
به قول مرمر، پس‌فردا کج میشم می‌مونم روی دست مامان‌‌م!
ولی بعضی وقتا یواشکی میگم کاش از این بچه‌پرروهای درجه یک بودم. خوش به حال‌شون. چقدر رو دارن! :دی

*بابا داشت دیشب بهم می‌گفت برخوردای بد همیشه توی محیط کار هست - چون همه‌جا، همه مدل آدم پیدا میشه - و خیلی وقتا درست‌ش این‌ه که حتی زحمت جواب دادن هم ندی به خودت و خیلی ریلکس نشنیده بگیری خیلی چیزا رو.

راست میگه. اینطوری همیشه یه فاصله‌ای رو حفظ می‌کنی با فلان همکار نفهم‌ت. و خود من کلاً معتقدم که توی محیط کار نباید با کسی خیلی صمیمی شد مگر موارد استثناء! یعنی یا با کسی خیلی دوست میشی یا تقریباً اصلاً دوست نمیشی. البته این با احترام نگذاشتن خیلی فرق داره؛ اصلاً رابطه‌ی آدما هر قدر بهتر باشه، همه خوشحال‌ترن اما لازم نیست چیزای خاص رو به همکار ت بگی مگه اینکه استثناء محسوب بشه.

راست‌ش هنوز یک ماه نشده از کار م خسته شدم.
همیشه فکر می‌کردم امور اداری و دفتری خیلی خوب‌ن. کار رو یاد می‌گیری، انجام‌ش میدی و تموم! اما الان می‌فهمم بی‌نهایت کسالت‌آور ه اینطوری کار کردن مخصوصاً اینکه به هیچ‌کس هم علاقه‌ی خاصی نداشته باشی اونجا و یه جورایی بودن و نبودن همه یکسان باشه برات.

تازه اگه کار دولتی باشه، سر ساعت می‌تونی کیف‌ت رو برداری و بیای بیرون! و بقیه‌ی کار ت رو بذاری برای فردا اما توی شرکت‌های خصوصی همیشه یه عده پایه‌ی اضافه وایسادن هستن و اصلاً عمداً کش‌ش میدن که بیشتر بمونن. اگر هم کار ۳-۲ نفر رو از یک نفر نخوان، برای شرکت نمی‌صرف‌ه!

تازه من با این‌ن‌ن‌ن‌ همه خلاقیت، تقریباً هیچ تنوع خاصی نمی‌تونم به کار م بدم - کاش می‌شد آهنگ گوش بدم موقع کار! - و فقط به ذهن‌م می‌رسه گاهی که پایین کار دارم، چند جمله با دخترا حرف بزنم یا اگه شد با خانوم منشی‌ه با هم بیایم خونه - دختر خوبی‌ه - حالا بعد از ماه رمضون قاقالی‌لی هم میشه خورد.

اما جداً توی فکر یه کار بهتر م، یه کاری که اگه این مدلی‌ه، حداقل انقدر حجم‌ش زیاد نباشه، سبک‌تر باشه یا یه مدلی باشه که خوش بگذره به آدم...
موضوع: خودشناسی
Share

*دیروز با اجازه‌ی خودم نرفتم شرکت. لج کرده بودم یه جورایی.
امروز سر ظهر راه افتادم قدم زنون رفتم.
رییس جان آدم روشنی‌ه. کلی باهام حرف زد. گفت ایده‌آل‌ش این‌ه که آدم، شغل‌ش رو خیلی دوست داشته باشه اما در عین حال خودت می‌دونی که کار پیدا کردن توی این مملکت چقدر وحشتناک‌ه. بعد هم کلی ازم تقدیر و تشکر کرد که بماند.. و گفت من دوست دارم تو اینجا باشی اما نمیذارم‌ت توی رودرواسی. برو فکر کن. تا شنبه بهم خبر بده.

خیلی فکر کردم. روانی شدم اما به هیچ نتیجه‌ای نرسیدم فعلاً. هممممممه بهم گفتن باید مقادیری بی‌خیالی طی کنی و یاد بگیری لب جهنم بشینی. اینطوری نه تنها از دست کسی زیاد اعصاب‌ت داغون نمیشه حتی بهت خوش می‌گذره.

به هر حال نمیخوام ته دل‌م حس کنم ضعیف‌م یا جا زدم.
در عین حال، زندگی هر کسی مال خودش‌ه به قول خاله‌جان..

یادم‌ه یه معلم فیزیک داشتم توی دبیرستان که بچه‌های ریاضی که باهاش کلاس داشتن، خیلی دوست‌ش داشتن. یه روز اومد سر صف برامون صحبت کنه. می‌گفت من سن زیادی ندارم اما خیلی شغل‌ها رو امتحان کرده‌م یعنی خیلی کارها رو از گوشه‌نشینی و درویشی زندگی کردن تا عملگی و آجر بالا انداختن و دانشگاه رفتن و حالا هم تدریس.. گاهی آدم باید یه چیزایی رو امتحان کنه تا ببینه خوب‌ن یا نه.

راست می‌گفت.
گاهی آدم یه کاری رو انجام بده تا بعدها بفهمه تصمیم‌ش درست بوده یا نه.
گاهی مهم نیست تصمیم‌ت درست باشه، مهم این‌ه که فرار کنی از اون موقعیت؛ یه تصمیمی بگیری..

*من: اسمی که روی جلد این نوشته، به قدیسان مرگبار شبیه‌تر ه یا یادگاران مرگ! چرا اینطوری ترجمه کرده به نظرت؟
مرمر: خب آخه خودش می‌گفت ترجمه‌ی اسم کتاب خیلی جریانات داشته و درست‌ش این‌ه که آدم اول کتاب رو ترجمه کنه، وقتی داستان رو کامل فهمید، دست‌ش میاد ترجمه‌ی دقیق اسم کتاب چی می‌تونه باشه مثلاً بعضیا اسم اون یکی کتاب‌ه رو هری پاتر و فرمان ققنوس ترجمه کرده بودن احمقا چون اسم‌ش Order Of Phoenix بوده.

من: خب من هم بودم همینطوری ترجمه می‌کردم مرمر
مرمر: آخه Order جز فرمان، به معنی محفل هم هست. کل کتاب درباره‌ی محفل ققنوس‌ه نه فرمان ققنوس!

من: به هر حال باید یه فرقی بین من و ویدا اسلامیه باشه دیگه!
مرمر می‌خندید با همون صدای آشنای لاولی‌ش!
سه‌شنبه ۱٠ مهر ۱۳۸٦
نظرات ()
موضوع: خودشناسی
Share

*دور و بر م کلی جزوه و کتاب بود. داشتم مثلاً گزارش آزمایشگاه می‌نوشتم ولی حواس‌م نبود. یه جای نامعلوم می‌چرخیدم. حس خوبی‌ه... حس می‌کنم دنیا رو بهتر درک می‌کنم و اینکه عادت کنی سخت نگیری، عالی‌ه. می‌فهمی زندگی یعنی چی... و پشیمون میشی چرا انقدر خودت رو اذیت می‌کردی قبلاً...

موضوع: خودشناسی
Share

*به نظر ت اگه قرار باشه آدم یا پررو باشه یا کمرو، کدوم‌ش بهتره؟ بذارین چند تا مثال بزنم. خودتون متوجه میشین. در دوران مدرسه من سعی می‌کردم تا جایی که ممکن‌ه نرم کتابخونه! به خاطر اینکه مدرسه‌مون با اون همه اسم و رسم، کتابخونه‌ش آپدیت نبود. از این فجیع‌تر اینکه قانون نداشت. منظور م این‌ه که قانون‌ش اینطوری بود که نوبت کسی که صداش بلندتر بود، زودتر از کسی مث بود که عرضه‌ی داد زدن نداشتم!

خیلی بد بود آخه. فکر کنین همه می‌ریختن روی سر کتابدار و داد می‌زدن این رو بنویس، اونو ننویس! اینجور موقع‌ها هیچ وقت نوبت من نمی‌شد! دیگه شده بود جک برای بچه‌ها. البته همه اینطوری نمی‌کردن؛ اکثر شون!

تموم شدن مدرسه، شروع دردسرهای من بود؛ مثلاً امروز قشنگ! یه ساعت توی بانک ایستاده بودم چون رو م نمی‌شد به اون آقا بگم به کار من برس و هی صدا ش بزنم که کار م رو راه بندازه. بعضیا هم که دیگه ماشالا.

خلاصه توی موقعیت‌های این مدلی حسابی حرص می‌خورم. بارها دیده‌م که ملت با پررویی کارشون رو پیش می‌برن ولی من نمی‌تونم. مثلاً یکی از بچه‌های دانشگاه خیلی بامزه‌س! اینقدر چونه می‌زنه که مثلاً توی کلاسی که ظرفیت‌ش اکیداً!!! پر شده، ثبت نام می‌کنه. حالا اگه من بودم...

اخلاق بدی هم هست ولی اینطوری‌م دیگه... تازه کاش فقط در همین حد بود. هفته‌ی دیگه سر کلاس چمنکاری سمینار دارم. از الان ماتم گرفته‌م که چطوری برم برای بچه‌ها صحبت کنم. اصلاً خوشم نمیاد همه‌ی نگاه‌ها روی من باشه. بی اختیار صورت‌م سرخ میشه. حتی سر کلاس‌ها خیلی وقت‌ها جواب سوال استاد رو می‌دونم ولی نمیگم. با اینکه ردیف‌های اول میشینم و دقیقًا به درس گوش میدم ولی ابداً اظهار نظر نمی‌کنم. می‌دونم خیلی بد ه ولی یه طورایی دیگه عادت کردم. حالا مونده‌م چی کار کنم. بهم میاد اینطوری باشم؟
چهارشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸۳
نظرات ()
موضوع: خودشناسی
Share

*داشتم به مریم می‌گفتم من خیلی مغرور م. گفت حدیث هست - تازگیا یه بند برکینگ حدیث می‌فرسته برام. انقد خوش‌م میاد - 3 چیز برای زن خوب‌ه، برای مرد بد ه: بخل و غرور و ترس. نمی‌دونم کلاْ.. درست و غلط‌ش رو نمی‌دونم اما من اینطوری‌م.

شنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩٠
نظرات ()
موضوع: خودشناسی
Share

*لابد جمله‌ی معروف «قیافه که مهم نیست. طرف باید اخلاق داشته باشه» رو شنیدین. والا نمی‌دونم این حرف از کجا اومده اما مطمئن‌م کاملا غلط و بی‌معنی‌ه. البته در اینکه ما جماعت ظاهربینی نیستیم و اهل چشم‌وهم‌چشمی هم نیستیم که هیچ شکی نیست! ولی خب بر مبنای چه استدلالی میشه با کسی زندگی کرد که از ظاهرش خوش‌ت نمیاد؟

صد البته اگه معیار انتخاب شریک زندگی، فقط و فقط ظاهر باشه، اگه براش اتفاقی بیفته و با گذشت زمان پیر بشه، مریض بشه و زیبایی و خوش‌اندامی و جذابیت‌ش از بین بره، عملا دلیلی برای ادامه‌ی اون زندگی باقی نمی‌مونه.

و صد البته وقتی کسی اخلاق خوشی داره و شما بهش علاقه داری، نازیبایی‌های ظاهری‌ش اصلا به چشم‌ت نمیاد و هرچی می‌بینی، فقط زیبایی‌ه.

در کل هم آدم زشت خوش‌اخلاق رو میشه دوست داشت اما اما آدم خوشگل بداخلاق رو اصلا. ولی این دلیل نمیشه بگیم ظاهر طرف مقابل هیچ اهمیتی نداره.

اولین چیزی که باعث میشه آدم‌ها جذب هم شن - نه فقط برای یه رابطه‌ی عاشقانه. حتی برای دوستی مثلا 2 تا دختر یا صمیمی شدن با یه همسایه - ظاهر آدم‌هاست. اگه شما از 1 تا 10 نمره‌ی جذابت ظاهری‌تون مثلا 7 باشه، ترجیح میدین با آدمایی معاشرت کنید که نمره‌ی جذابیت‌شون در همین حدود ه. ولی مثلا براتون جالب نیست پیشنهاد دوستی یا ازدواج کسی رو بپذیرین که مثلا نمره‌ی جذابیت‌ش 3 هست. یا احتمال نمیدین کسی بیاد سراغ‌تون که نمره‌ی جذابیت‌ش 10 باشه.

نمره‌ی جذابیت آدما رو هم روی پیشونی‌شون ننوشتن اما همه‌مون تشخیص میدیم تقریبا.

دیگه اینکه زیبایی کلا نسبی و سلیقه‌ای‌ه. و اگه آدم برای انتخاب شریک زندگی، اعمال سلیقه نکنه دیگه کی باید این کار رو انجام بده؟

فرض کن شما از دخترای خیلی لاغر بد ت میاد و به نظر ت شبیه اسکلت مطب دکتر ن. بعد یکی یه دختری رو بهت معرفی می‌کنه که از قضا خیلی هم دختر خوبی‌ه اما دقیقا همینقدر لاغر ه. حالا یا دل‌ش نمیخواد اینطوری باشه اما ارثی‌ه و کاری‌ش نمیشه کرد یا اصلا خودش اینطوری دوست داره و هیچی نمی‌خوره که لاغر باشه.

شما نمی‌تونی ازش توقع داشته باشی چاق شه چون اینطوری بیشتر دوست داری. باید یا همینطوری که هست بپذیری‌ش یا قید ش رو بزنی.

یا فرض کن شما همیشه مرد قدبلند با چشم و ابروی مشکی توی ذهن‌ت بوده. بعد برات یه خواستگاری میاد که قد ش متوسط ه و کاملا بور هم هست. از قضا شما از چشمای سبز همیشه بد ت میومده و ایشون چشماش هم سبز ه. به نظر من نمیشه توصیه کرد چون این آدم مثلا اخلاق خوب یا موقعیت اجتماعی بالایی داره، بپذیری‌ش چون شما این چهره رو اصلا دوست نداری و همیشه هم بد ت میومده از چنین چهره‌هایی. تعارف که نداریم. بعضیا از بعضی قیافه‌ها بد شون میاد.

البته یه نکته‌ی دیگه هم هست. اگر طرف مقابل، مصداق آنچه تابه‌حال دوست نداشته‌اید، نیست، می تونید براش وقت بذارید و بیشتر ببینید ش. همجواری باعث میشه آدما به نظر هم دوست‌داشتنی‌تر بیان. یعنی می‌رسه وقتی که شما به اون چهره عادت کردی و چون همجواری باعث آشنایی بیشتر آدما میشه، کم‌کم اصلا ظاهر اون آدم به نظر ت غریبه نمیاد و چون می‌شناسی‌ش، دوست‌ش هم داری.

اما برای یه رابطه‌ی بلندمدت مثل ازدواج، تشابه حرف آخر رو می‌زنه! همون چیزی که بهش میگیم تفاهم. شاید شما بتونی تفاوت اعتقادی‌ت با یه دوست رو خیلی راحت بپذیری و اذیت هم نشی اما توی زندگی، نمیشه گفت عیسی به دین خود، موسی به دین خود. چون دین و کلا عقاید مذهبی نقش خیلی پررنگی توی رفتارها و تصمیم‌های ما دارن و با کل‌کل کردن و چونه زدن هم کسی تغییر نمی‌کنه.

کلا هم آدم باید بدونه به چی چقدر حساس‌ه و چی چقدر براش مهم‌ه. هدف این نیست که کامل و بی‌نقص به نظر برسیم و برای همه نقش بازی کنیم. هدف، آرامش و شادی آدما توی یه رابطه‌ست. کسی که برای شما دوست خوبی‌ه لزوما همسر خوبی نخواهد بود وقتی تشابه خیلی کمی به هم دارین.

خلاصه که فکر می‌کنم آدم باید بگرده کسی رو پیدا کنه که شبیه خودش‌ه از نظر افکار و عقاید. با همجواری و آشنایی حاصل از اون، میشه خیلیا رو دوست داشت و بهشون عادت کرد و پذیرفت‌شون.

پنجشنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: خودشناسی
Share

*جذابیت جسمی، همجواری، آشنایی، تشابه

دوشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: خودشناسی
Share

*وقتی مدرسه می‌رفتم خیلی علاقه داشتم با بچه‌های بزرگتر از خودم دوست شم. مثلا اول راهنمایی بودم اما دوستام همه سوم و چهارم دبیرستان بودن. با هم مشکلی نداشتیم و دو جور متفاوتی از بودن با هم لذت می‌بردیم. من به خاطر لذت همنشینی با آدم‌هایی که سن‌شون ازم بیشتره و اینکه احساس بزرگ بودن می‌کردم، اونا هم لابد با کم‌سن‌وسال‌تر از خودشون بیشتر شاد بودن.

الان برعکس شده! یعنی من از چند تا از دوستای صمیمی‌م بین 6 تا 8 سال بزرگترم. می‌دونی؟ این دوستام شادتر ن. دغدغه‌شون درس و ازدواج و خریدای دخترونه‌ست. ولی همدوره‌ای‌های خودم بیشتر مشغله‌ی ذهنی‌شون مادرشوهر و بچه و خرید خونه و مدرک دکترا ست. که خب مباحث جالبی نیستن و استرس میدن به آدم.

امروز فیس‌بوق و دوستای قدیمی رو پیدا کردم. یه شماره موبایلی ایمیلی هم ازشون گرفتم. چند تا رو هم که آنلاین دیدم و صحبت کردیم، همه‌ی حرف‌شون تلاش برای گرفتن دکترا بود و کار و اینا. همه هم برای همدیگه کلاس میذارن و سعی می‌کنن خیلی موفق به نظر بیان و پز بدن به صورت نامحسوس.

دوستی اینطوری به چه درد می‌خوره؟

عوض‌ش سر تمرین با یه دختری دوست شدم. متولد 70 ه. همیشه بهش میگم زشت نیست آدم متولد 70 باشه آخه؟ نیشخند

بعد لابد مستحضرید که مربی ما در واقع، عروس صاحب باشگاهه. عروس و مادرشوهر هر کدوم جداجدا میشینن کار خودشون رو انجام میدن و کلا کاری به هم ندارن اما وقتی هم با هم صحبت می‌کنن، لبخند می‌زنن یعنی مربی ما کلا موقع حرف زدن عمدا لبخند می‌زنه که عادت قشنگی‌ه و مادر شوهر ش هم به عنوان مخاطب، بی‌اختیار همینطور عکس‌العمل نشون میده.

بعد این دوست متولد 70 به طرز کاملا وحشتناکی فکر می‌کنه همه‌ی عروس‌ها و مادرشوهرها باید همیشه کارد و پنیر باشن و به خون هم، تشنه. هر دفعه با تعجب اینا رو نگاه می‌کنه و آروم میگه خدا شانس بده.

دیدم این طرز فکر منفی می‌تونه براش خیلی مشکل‌ساز شه. دارم روی ذهن‌ش کار می‌کنم دنیا رو انقدرا جدی نگیره. همیشه هم عین مادربزرگا یه لکچر نیم ساعت‌ه درباره‌ی مسایل مختلف دارم براش. آخرش هم میگم من همیشه از نصیحت بدم میومده اما تو حیفی. دل‌م نمیاد بهت نگم.

اون هم خیلی دختر جالبی‌ه. اصلا اصرار نداره همه چیز رو خودش تجربه کنه و این خیلی خوب‌ه.

نتیجه‌ی اخلاقی ماجرا اینکه تمام دوستان‌تون رو هم‌سن‌وسال خودتون انتخاب نکنید. متولدین دهه‌های قبل و بعد هم می‌تونن دوستای خوبی باشن براتون.

شنبه ۱۱ شهریور ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: خودشناسی
Share

خب الان می‌دونم اینکه میگن بهترین راه شناختن یه آدم، این‌ه که باهاش همکار باشی زیاد هم حرف درستی نیست. البته کلا بهتر از این‌ه که آدم پاشه بره خواستگاری دختری که اصلا نمی‌شناسه یا با پسری ازدواج کنه که کلا 5 دفعه در تمام عمر ملاقات‌ش کرده. ولی خب واقعا اینطوری هم نیست که شما همکار تون رو انقد خوب بشناسید که مطمئن باشید کاملا می‌دونین توی زندگی شخصی‌ش چطوری‌ه.

یکی از دوستام می‌گفت همیشه فکر می‌کردم برادر م رو دیگه خیلی خوب می‌شناسم اما وقتی زن‌ش باهام حرف می‌زنه، از بعضی شنیده‌هام واقعا تعجب می‌کنم و باورم نمیشه این خوبی‌ها یا بدی‌ها جدا از برادر من سر زده یعنی می‌بینم با تمام این همه سال شناختی که ازش دارم باز هم اصلا نمی‌تونم مطمئن باشم توی زندگی‌ش چطوری‌ه. تازه این برادر من‌ه. پدر و مادر مون یکی‌ن. با هم سال‌ها توی یه خونه زندگی کردیم و من انقد کم می‌شناسم‌ش. فکر کن یه غریبه رو توی چند روز، چند ماه یا حتی چند سال چقد میشه شناخت.

می‌گفت در نهایت تو باید سال‌ها با یه آدم زندگی کنی و باز هم خیلی نمی‌تونی مطمئن باشی که دیگه کاملا می‌شناسی‌ش. خود آدم گاهی تصمیم‌هایی می‌گیره که متعجب میشه از خودش. چطور میشه توقع داشت دیگران رو کامل بشناسیم؟

حدود 60 صفحه از کتاب آیا تو آن گمشده‌ام هستی؟ رو خوندم دیشب و الان می‌بینم بله! ما خیلی وقتا نه شیفته‌ی شخصیت یه نفر، که شیفته‌ی مهارت‌های شغلی اون آدم میشیم و مثلا چون عادت‌ها و روش‌ش توی کار دست‌مون میاد تصور می‌کنیم اخلاق کلی اون آدم رو شناخته‌ایم. که این تصور اشتباهی‌ه.

من کلا وقتی 10 صفحه کتاب می‌خونم می‌تونم 100 صفحه درباره‌ی همون 10 صفحه بنویسم. مثلا دیشب هی یادم میومد که آره! اصلا مهارت‌هاش شغلی ربطی به شیوه‌ی زندگی آدما ندارن گاهی. مثلا یه همکار داشتم. خیلی شلخته بود. هیچ وسیله‌ای رو نمی‌شد بفهمی کجا میذاره. همیشه باید دنبال همه‌چیز می‌گشت کلی. یه کار بهش می‌سپردی 10 روز بعد با دادوبیداد باید بالای سرش می‌ایستادی تا انجام بده. یعنی کلا اصلا نمی‌شد رو ش حساب کرد. همیشه دیر میومد. خیلی بی‌نظم بود.

همین آدم وقتی دوست‌دختر ش باهاش قرار میذاشت، راس ساعت در محل حاضر بود و هیچ‌چیز رو هم فراموش نمی‌کرد.

البته خب این آدم، همون بود. لحن‌ش، انتخاب کلمات‌ش و خیلی حرکات و عادت‌های دیگه‌ی آدما توی فاصله‌ی محل کار تا خونه یا هر جای دیگه عوض که نمیشه! اما مثلا من به عنوان یه همکار فکر می‌کردم این لابد همیشه‌ی خدا سر به هوا و بی‌خیال‌ه. شاید دوست‌دختر ش هم فکر می‌کرد این کلا همیشه آن‌تایم‌ه و هیچ چیزی رو از قلم نمیندازه.

یا یکی دیگه بود نقطه‌ی مقابل این. گاهی می‌شد نیم ساعت زودتر از شروع ساعت کاری برسه محل کار ش. توی ذهن‌ش یه لیست تر تمیز از کارایی که باید انجام می‌داد، داشت. همه رو هم مسئولانه انجام و تحویل می‌داد. انقدر هم کار ش براش مهم بود که تا دیروقت هم پیش میومد، می‌موند بدون هیچ اعتراضی.

همین آدم توی زندگی شخصی‌ش کلی مشکل داشت مثلا به خاطر اینکه برخلاف کار ش اصلا برای زندگی‌ش انرژی نمیذاشت. همه چیز رو فراموش می‌کرد. توقع داشت خیلی عادی یه حرف رو بارها بهش یادآوری کنن. ذهن‌ش همیشه آشفته بود و برخلاف محل کار، جاهای دیگه عصبی و پریشون بود.

یکی دیگه بود همیشه اول از همه تر تمیز و سرحال و مرتب میومد توی اتاق‌ش می‌نشست و تا بقیه برسن کلی کار انجام داده بود. می‌گفت و می‌خندید. گاهی از خونه کلی غذا برای همه می‌پخت می‌آورد و با خوشرویی اصرار می‌کرد بخوری و نظرت رو درباره‌ی آشپزی‌ش بگی. با دوستاش قرار میذاشت توی پارک و کافه و این طرف اون طرف.کلا شخصیتی بود که خیلی خوب ارتباط برقرار می‌کرد و اگه بداخلاقی‌های گاه‌به‌گاه‌ش نبود، شخصیت محبوبی می‌تونست باشه.

همین آدم توی زندگی شخصی‌ش واقعا خیلی مشکل داشت چون خیلی زود از خونه بیرون میومد و تا جایی که امکان داشت دیر برمی‌گشت خونه. تمام انرژی‌ش رو صرف کار و حرف زدن با همکارا و گردش با دوستاش می‌کرد و از خرید هدیه و خرج‌های دیگه اصلا کم نمیذاشت. کلی هم کلاس میذاشت جلوی دیگران. همین آدم کافی بود مثلا بچه‌ش ازش پول بخواد یا زن‌ش بخواد با هم برن سفر. بعد قشقرقی بود که راه مینداخت. همیشه بهشون می‌گفت پول ندارم. اعصاب‌م داغون‌ه. دعوا شون می‌شد. زن و بچه‌ش هم تنها می‌رفتن سفر. این هم خوشحال می‌شد و دنبال یکی بود با اون برن سفر!

خب اگه از زندگی این آدم چیزی نمی‌دونستی، فکر می‌کردی این آدم لابد تنهاست که همیشه دنبال دوستی برای سفر و هدیه خریدن و خرج کردن‌ه و اگه خونه زندگی‌ای داشته باشه حتما انرژی‌ش رو خیلی بهتر صرف زن و زندگی‌ش می‌کنه. ولی عملا اینطوری نبود. البته هر کدوم این آدما توجیه و توضیح خودشون رو داشتن.

یکی از شغل‌ش ناراضی بود، یکی از درآمد ش، یکی از اینکه چرا وقتی کم‌سن‌وسال بوده مادر ش براش این زن رو انتخاب کرده، یکی می‌گفت زود بوده براش ازدواج کنه، یکی شاکی بود چرا مجرد ه هنوز، یکی می‌گفت الان تازه دارم می‌فهمم چه‌جور زندگی‌ای میخوام و زن و بچه‌م رو هم دوست دارم هم دوست ندارم...

خلاصه فکر نکنید همکار بودن یعنی دونستن ریزه‌کاری‌های زندگی یه آدم. فقط وقتی با کسی دوست بشید و زیاد معاشرت کنید تازه می‌تونید یه کم بیشتر بشناسید ش.

پ.ن: ممکن‌ه سوال شه براتون که من این اطلاعات رو درباره‌ی اون آدما از کجا دارم. والا تنها کاری که من در محل کار قبلی‌م نمی‌کردم فضولی کردن توی زندگی شخصی آدما بود و شاید به همین دلیل، خیلیاشون دوست داشتن باهام حرف بزنن. بعضیاشون رازهایی رو بهم می‌گفتن که دونستن‌ش باعث می‌شد مغز م سوت بکشه ولی هیچ‌وقت اونا رو به کس دیگه‌ای نگفتم. برای همین شناخت خوبی از خیلیاشون داشتم.

چهارشنبه ۱ شهریور ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: خودشناسی
Share

**یه زمانی از کسی شنیدم که زندگی مشترک، کمتر از 50% ش مشترک‌ه. اون موقع تقریبا مطمئن بودم داره پرت و پلا میگه. حالا کاری به درصد ش ندارم اما الان می‌دونم که زندگی مشترک، 100% مشترک نیست.

هر کسی باید شغل خودش، مطالعات و تحصیلات مورد علاقه‌ی خودش رو داشته باشه. سرگرمی‌های هر آدمی خاص‌ن و لزومی نداره شما فلان تیپ کتاب رو با وجود علاقه‌تون کنار بذارید صرفا چون همسرتون خوش‌ش نمیاد.

و البته شدیدا فکر می‌کنم برخلاف تصورات گذشته‌م، آدم نباید آدرس وبلاگ‌ش رو به همسرش بده چون عملا دیگه هرچی دل‌ش بخواد نمی‌تونه بنویسه و باید در اونجا رو تخته کنه یا بنویسه و نگران بازتاب‌ش باشه یا سانس.ور کنه که خب تفاوت چندانی با ننوشتن نداره.

الان می‌فهمم واقعا نباید مدام سعی کنی بدونی کیا برای همسرت ایمیل فوروارد می‌کنن. کیا بهش مسج می‌زنن. با کیا چت می‌کنه گاهی. نباید سعی کنی اسم همه‌ی همکاراش رو حفظ باشی و به همه‌شون خودی نشون بدی.

الان می‌فهمم اگه کسی لایق حضور تو و داشتن محبت‌ت باشه، دست به حرکات احمقانه نمی‌زنه و حساسیت‌های تو رو در نظر می‌گیره. کاری نمی‌کنه که ازش برنجی. اما اگه لایق نبود و نفهمید، هزار بار گفتن هم فایده نداره.

باید همیشه طوری زندگی کنی که اگه طرف مقابل 2 ماه نبود، بیکار و بی‌انگیزه و افسرده و بدبخت نشی.

الان می‌فهمم عشق خیلی مهم‌ه، خیلی شیرین‌ه ولی مث رانندگی و آشپزی و مهارت‌های دیگه احتیاج به یاد گرفتن داره. همه‌مون فکر می‌کنیم بلدیم اما شک دارم بدون اطلاعات کافی بتونیم در بلندمدت موفق باشیم. آدما موش آزمایشگاهی نیستن که با آزمون و خطا بتونی یاد بگیری باهاشون چطور برخورد کنی. تا تو بخوای یاد بگیری، لطمه‌های جبران ناپذیری به طرف مقابل و رابطه‌تون وارد شه.

اگه کسی بخواد کنکور قبول شه، باید درس بخونه. اگه کسی بخواد زندگی خوبی داشته باشه باید یاد بگیره. کلاس بره. کتاب بخونه.

تصمیم گرفتم یه مقدار تغییر کنم. امروز دارم میرم کتاب بخرم...
نتیجه‌ش رو بهتون میگم.

سه‌شنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: خودشناسی
Share

توی یه کتاب زیست‌شناسی نوشته بود اینکه مادربزرگا میگن قدیما غذاها خوشمزه‌تر بودن، مال این‌ه که پرزهای چشایی بر اثر کهولت سن تحلیل میرن اما شما بهشون نگید این رو. فکر پیری ناراحت‌شون می‌کنه.

بعد الان چند روز ه دارم فکر می‌کنم چرا قدیما همه چیز بهتر بود؟ واقعاْ به نظرم قبلاْ همه چیز بهتر بود. از مزه‌ی بستنی بگیر تا بوی بارون. از ماه رمضون بگیر تا حس و حال هر روز خودم. قبلاْ آدم شادی بودم. امیدوار بودم. الان ولی فقط روزمرگی می‌کنم. گاهی یادم نمیاد قبلاْ چطور اونقد شاد بودم؟ یه بند می‌خندیدم! هر روز انگار یه مخلوق جدید باشم با احتیاط چشمام رو باز می‌کنم ببینم امروز چطوری‌م. خسته و بی‌حوصله‌م یا سرحال و کیفور. بدی‌ش این‌ه که به قول و برنامه‌ریزی حساس شده‌م شدید. مثلاْ یکی میگه فردا بریم فلان جا؟ خیلی عادی میگم هنوز که فردا نشده! از کجا بدونم فردا حوصله‌ش رو دارم یا نه؟ بد ه آدم اینطوری باشه. حتی خودت هم نمی‌تونی روی خودت زیاد حساب کنی.

پنجشنبه ٥ امرداد ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: خودشناسی
Share

میگن اینکه یه آدم چقدر توی زندگی، منعطف باشه و راحت بتونه تغییر رو بپذیره، علاوه بر خصایص ذاتی و ارثی، به این بستگی داره که در دوران کودکی‌ش چقدر مجبور بوده شرایط متغیر رو بپذیره و یا چقدر شرایط‌ش ثابت و بدون تغییر بوده.

مثلاْ بچه‌ای که هر سال توی یه خونه‌ی متفاوت زندگی کرده، هر سال با کلی آدم جدید آشنا شده، چند بار مهد و مدرسه و آموزشگاه و معلم و همکلاسی و همسایه عوض کرده فرق داره با بچه‌ای که سال‌ها خونه‌ش، اتاق‌ش، محله‌ش و کلاْ زندگی‌ش بی‌تغییر بوده و ثابت. آینده‌ی روانی این 2 تا بچه خیلی با هم متفاوت خواهد بود. اولی میشه خان‌داداش، دومی میشه مریمی!

و اینجوری میشه خان‌داداش، مشوق من در امر تغییر مربی و باشگاه شد. اما باشگاه دوم هم دیری نپایید که ظاهراْ به علت تعمیرات، یک ماه تعطیل شد و من مجبور شدم باز برم یه باشگاه و مربی جدید انتخاب کنم.

دفعه‌ی قبل برام آسون نبود راستش اما این بار نه تنها آسون بود بلکه از تنوع حاصله هم کلی خوش‌م اومده و حس می‌کنم راحت‌تر می‌تونم چیزایی رو که خوشایند م نیستن، تغییر بدم و ببینم که آسمون به زمین نمیاد.

عکس کارت باشگاه‌م هم کلی خنده‌داره. یادم باشه نشون‌تون بدم.

پ.ن: من نه تنها خوشتیپ نیستم بلکه ظاهرم خیلی هم معمولی‌ه اما دلیل‌م برای دائمی بودن ورزش، علاوه و بر سلامتی این‌ه که باز چاق نشم و تشریف نبرم آفساید. ضمنای وقتی ورزش نمی‌کنم بداخلاق میشم. (آیکون تو مثلاْ الان خوش‌اخلاقی؟)

چهارشنبه ٤ امرداد ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: خودشناسی
Share

بعضی آدما فقط از دور خوب‌ن. وقتی از نزدیک بشناسی‌شون، از چشم‌ت میفتن. بعد پیشمون میشی. میگی کاش دور مونده بود و دوست. پشیمون میشی چرا اون تصویر خوب رو از خودت گرفتی.

یه دوستی داشتم. می‌گفت توی خوابگاه‌شون یه دختری هست که تلفنی با یه پسری دوست‌‌ه - این ماجرا مال مثلاْ 7 سال پیش‌ه و اون زمان اینا ظاهراْ توی چت دوست شده بودن - هر شب هم یک ساعت با هم حرف می‌زنن و می‌خندن و کلاْ بودن پسر ه توی شرایط دختر ه با فشار درس و دوری از خانواده و غربت و اینا، غنیمت‌ه.

تا اینکه یه روز فهمیدن پسر مذکور در واقع یه مرد زن و بچه‌دار ه. والا نمی‌دونم چطور و از کجا فهمیدن اما کاملاْ مطمئن بودن. دوست‌م گفت به نظرت به دختر ه راست‌ش رو بگیم یا نه؟ من هم که حقیقت‌جو و حقیقت‌خواه! گفتم آره. فکر کنم حق‌ش‌ه بدونه روزهاش رو با چطور آدمی داره می‌گذرونه.

دوست‌م گفت نه مریمی. بذار خوش باشه. بخنده و درس‌ش رو بخونه و این روزای سخت رو بگذرونه. اینا که نمیخوان با هم آینده‌ای داشته باشن. بذار این روزا خوب بگذرن. فوق‌ش اگه بعدها هم خواست ادامه بده، حقیقت رو بهش میگیم. اما با این شرایط، نه. چرا واقعیت رو بدونه و اعصاب‌ش به هم بریزه؟ بذار خوش باشه.

من گفتم تز احمقانه‌ای‌ه اما به خودتون مربوط میشه. گذشت.. سال‌ها گذشت و حالا دارم می‌بینم لازم نیست آدما همه‌ی واقعیت رو بدونن. چون وقتی ندونن، خوش‌تر ن.

به خاطر همین، از اون موقع دیگه سراغ آدمایی که برام خیلی جالب‌ن، نمیرم. نمیخوام توی ذوق‌م بخوره. ترجیح میدم بعضی آدما برام جالب باقی بمونن. دوری و دوستی...

یکشنبه ٢٥ تیر ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: خودشناسی
Share

*دوست‌م گاهی وقتی دارم توی خونه یه کاری انجام میدم تلفن می‌زنه. مثلا موقع سالاد درست کردن یا جمع کردن میز. بهش میگم تو همیشه موقع‌های خوبی تلفن می‌زنی. دیشب هم از همون وقت‌ها بود.

ازش تشکر کردم گفتم تو باعث شدی من کارهای اداری‌م رو که خیلی وقت بود مونده بود، برم انجام دادم. جریمه کنسل‌ه اما بهت هدیه میدم به خاطر محبت‌ت. باشد که باز هم نذاری من تنبلی کنم.

گفت کی رفتی کارهات رو انجام بدی و چطوری شد و اینا. من هم شروع کردم به تعریف کردن: کلا دارم تمرین می‌کنم الکی به خودم استرس ندم و عجله نکنم. دیروز از صبح هی به خودم می‌گفتم لازم نیست 7 تیر پیاده شی. پل کریم‌خان رو دیدی پیاده شو. ولی خب ماشین رفت روی پل. من هم حس‌ش رو دوست داشتم. بعد مشغول بررسی تفاوت‌های پل کریم‌خان با پل خواجو بودم که دیدم رسیدم 7 تیرنیشخند گفتم خب خجسته‌وار اول برم لباسا رو ببینم. بعد میرم به کار م برسم. خانوم‌ه تا ساعت 4 هست دیگه.

ولی یه نیرویی هی بهم می‌گفت عجله کنم. و چون کلا تجربه ثابت کرده باید به حس‌م اعتماد کنم، عجله کردم. رفتم دیدم کیف خانوم‌ه روی میز ه! گفتم چرا اینجا گذاشته کیف‌ش رو؟ انقد دم دست؟ خانوم‌ه تندتند مدارک من رو گرفت. نامه‌م رو زد. کارها رو انجام داد و کیف‌ش رو برداشت بدوبدو رفت بیرون. نمی‌دونم کجا می‌خواست بره اما عجله داشت. اگه می‌رفتم لباسا رو ببینم، بهش نمی‌رسیدم.

رفتم اداره دومی. دم اذان رسیدم اما اون خانوم پیری که باهاش کار داشتم، نشست با حوصله برام توضیح داد باید به ترتیب کجا برم و چی رو از کی بگیرم ببرم کجا. بعد هم کار م رو انجام داد. تمام مدت هم لبخند می‌زد. می‌تونست مث بقیه طوری رفتار کنه انگار به زور کتک نشونده‌ش پشت میز. یا تا صدای اذن رو شنید، بدوئه بره کار من رو بذاره برای 1 ساعت بعد. اما موند و با خوشرویی انجام‌ش داد.

یه کاری هم دانشگاه داشتم. آقای مسئول‌ش گفت برو اینترنتی انجام بده. من هم خسته اما شاد و خجسته اومدم خونه.

نتیجه‌ی اخلاقی:

1. وقتی میرید جایی کار دارید، حتی اگر حوصله هم ندارید، سعی کنید لبخند بزنید. زورکی هم که باشه، کم‌کم هم حال خودتون رو خوب می‌کنه، هم حس خوبی به دیگران میده. من دیده‌م آدمایی رو که سن تقویمی‌شون زیاد نیست اما انقد غر زده‌ن و اخم کرده‌ن و لب‌هاشون همیشه )-: بوده که صورت‌شون همونطوری فرم گرفته. لبخند زدن سخت نیست که. هست؟

2. قرآن خدا غلط نمیشه اگه با ارباب رجوع با خوشرویی برخورد کنیم. می‌دونم گاهی مردم خیلی آدم رو خسته می‌کنن ولی وقتی این کاری‌ه که مسئولیت‌ش رو پذیرفته‌ایم و بابت‌ش حقوق می‌گیریم، چرا با اخم و بداخلاقی انجام‌ش بدیم؟ انرژی منفی دادن رو که همه بلد ن. زیاد سخت نیست ولی خب فایده‌ای هم نداره.

3. داشتم یه برنامه‌ای از تی‌وی می‌دیدم. مهمون برنامه به شکلی کاملا از قبل هماهنگ‌شده حرف انداخت تعریف کرد که مجری برنامه، داروسازی خونده. مجری برنامه هم کاملا تصنعی گفت فلانی شما چقدر خوب صحبت می‌کنید. جایی درس نمیدین؟ مهمون برنامه هم با تواضعی ساختگی روی صندلی جابه‌جا شد گفت مدرس فلان دانشگاه‌م. خود مهمون‌ه، مجری یه برنامه‌ی دیگه‌ست.

داشتم فکر می‌کردم چرا این دیالوگ‌ها ردوبدل میشه؟ میخوان بگن مجری‌های تی‌وی تحصیل کرده‌ن؟ خب مثلا داروساز بودن مجری باعث شادتر اجرا شدن ویژه برنامه‌ی نوروز میشه؟ شاید هم چون اون آدم از شغل‌ش راضی نیست میخواد یه جوری غیر مستقیم به همه بگه این رو. یا مثلا در کودکی‌ش حقارت‌هایی داشته که حالا اینجوری میخواد جبران کنه. با کار اجرا و مدرک تحصیلی‌ش احساس تشخص کنه، فکر کنه به چشم بقیه میاد. این رو از یکی از بازیگرا شنیدم خودم. که می‌گفت به خاطر عقده‌های کودکی‌ش بازیگر شده تا مورد توجه باشه و دیده بشه. بعضیا هم کلا چیزی به نام تواضع به گوش‌شون آشنا نیست. درخت و پرباربودن و سربه‌زیری و این قصه‌ها هم کلا شایعه‌ست. شما توجه نکنید.

4. اگر اعتقاد ندارید که هیچی. اما اگر اعتقاد دارین، یه چیزی رو بهتون یادآوری کنم. هر وقت کار تون یک جایی گیر می‌کنه، می‌تونید 9 تا صلوات نذر کنید به نیت امام جواد (ع). این باعث میشه کار تون راحت پیش بره. مث من که هی می‌خواستم وایسم مغازه‌ها رو نگاه کنم اما یه نیرویی بهم می‌گفت اگه میخوای کار ت امروز انجام شه، یه کم عجله کن. تمام کارها م هم همون دیروز انجام شد. خودم همت کردم اما اون کمک معنوی مطمئنا خیلی موثر بود. کار خیــــــــلی بزرگ و سختی نبود اما انجام شد و این من رو خیلی خوشحال کرد.

پ.ن: روان‌شناس تی‌وی امروز می‌گفت ما خیلی وقتا دعا می‌کنیم اما نمی‌گیره. دلیل‌ش می‌تونه این باشه که همون وقت دعا کردن، مطمئنیم این دعا بزرگ‌تر از اون‌ه که برآورده شه.

دارم فکر می‌کنم چرا برآورده نشه؟ حداقل به اندازه‌ی خواستن‌ش، شهامت داشته باشیم.

سه‌شنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: خودشناسی
Share

هی از کرم توی ظرف زدم به دستام، هی فکر کردم خاطره‌ی این بو چی‌ه؟ هیچی یادم نیومد. الان که کلی آفتاب خورده به مغز م و دارم از گرما هلاک میشم، یادم اومد: بوی کرمی‌ه که چند سال پیش وقتی می‌خواستیم بریم مشهد، خریدم گذاشتم توی ساک مشکی‌م.

یا مثلاْ اسپری داو - سبز، آبی، قهوه‌ای - برام یادآور باشگاه قبلی‌ه (-: اسپری نیوآ بلک اند وایت هم باشگاه جدید. اتفاقی شد تغییر این بو اما جالب‌ه الان برام. یا ته اون شیشه عطری که هنوز دل‌م نیومده بریزم دور مال روزای روشن اردیبهشت‌ه.

برای مناسبتایی که میخواین خوب یادتون بمونه، یه رایحه‌ی خاص تعریف کنید حتی با یه اسپری ارزون قیمت. اون وقت تا آخر دنیا هر وقت اون رایحه رو نفس بکشید، یه عالم خاطره براتون تازه میشه. در حد آلبوم عکس کاربرد داره یعنی!

دوشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: خودشناسی
Share

دیروز خاله وسطی و سیستر داشتن حرف می‌زدن. من هم نشسته بودم گوش می‌دادم. سیستر گفت خاله واسه چی دعا کنم؟ خدا رسماْ هر کار خودش دوست داره انجام میده. معلوم‌ه قشنگ. خاله وسطی هم تایید ش کرد. بهش گفتم یعنی شما به دعا اعتقاد نداری؟ گفت خیلی خیلی کم. اون هم بعضی دعاهای خاص ولی اینکه مثلاْ من دعا کنم و فلان چیز عوض شه، نه. هر چی بخواد بشه، میشه.

گفتم ای بابا. پروردگار یکتا رو که قبول داری ایشالا؟ آخ

گفت در اون حد که آره نیشخند

بعد هم پاشد بره نماز بخونه. از اون موقع دارم فکر می‌کنم حتی اگه واقعاْ خدا هر کار خودش صلاح بدونه، انجام بده باز هم آدم دوست داره ورای همه‌ی محبت‌های دنیوی، یکی باشه. که وقتی خیلی داغونی، بری مقابل‌ش زانو بزنی. اشک بریزی و درد ت رو بگی و دل‌ت خوش باشه که قدرت‌ش نامحدود و محبت‌ش بیش از حد تصور ه. شاید یه چیزایی رو تغییر بده برات.

پنجشنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: خودشناسی
Share

خانواده معتقد ن من کم‌صبر و کلافه‌م و نمی‌فهمن چه اصراری دارم که خودم رو بدتر از اونی که واقعاْ هستم، جلوه بدم؟ یعنی میگن تو مثلاْ خیلی مهربون و دل‌رحمی اما اصرار داری خشن و جدی جلوه کنی.

حالا دارم هی به تناقض‌هام فکر می‌کنم. جدیت‌م. چهره‌ی آروم و خونسرد م. لبخندهای از سر ادب و اجبار م. درون‌م که همیشه غوغاست. دل نازک و اشک آماده‌م. احساس اضطراری که مدام حس می‌کنم و اون مانع همیشگی برای روبرو شدن با مسائل تازه، که نمی‌دونم اسم‌ش رو چی باید بذارم حتی؟!

من تنبل نیستم از شروع چیزهای تازه می‌ترسم. انقدر که کلاْ پشیمون میشم و انصراف میدم. وقتی میخوام یه جای تازه برم، قلب‌م میاد توی دهن‌م اما ظاهرم چیزی نشون نمیده. من به چی نیاز دارم؟ یه همراه؟ مشوق؟ روان‌پزشک؟ خودم رو باید ببندم به پنجره فولاد؟ چی دقیقاْ؟

چهارشنبه ۱٠ خرداد ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: خودشناسی
Share

اولین بار وقتی بود که توی صف مدرسه - دبیرستان - دوست‌م با اخم و عصبانیت اومد جلو و گفت مریمی! حتماْ باید باور کنم اتفاقی بوده؟!

گفتم چی اتفاقی بوده؟ گفت همین که 20 بار صدا ت زدم و تو پشت‌ت رو کردی بهم و جواب ندادی.

گفتم چرا باید اینطوری کنم؟ اصلاْ صدا ت رو نشنیدم. از من اصرار، از اون انکار..

امروز در بدو ورود به باشگاه، با 2 تن از 3 خواهری که با هم میان ورزش، احوال‌پرسی کردم. سومی‌شون رو ندیدم راست‌ش. رفتم جلوی آینه ایستادم. هالتر رو که برداشتم، سومی‌ه با اخم داشت توی آینه نگاه‌م می‌کرد. برگشتم طرف‌ش. گفت حال‌ت خوب‌ه؟ با دلخوری گفت.

یه کم نگاه‌م کرد. بعد گفت ببین یه چیزی میخوام بهت بگم. تو چرا اینطوری هستی؟ یه روز سلام می‌کنی بهم. فردا ش سلام نمی‌کنی. پس‌فردا دوباره سلام می‌کنی. مونده‌م به تو سلام کنم یا نه.

گفتم شما بزرگترید. وظیفه‌ی من‌ه سلام کنم. دیگه انقدر هم بی‌ادب نیستم. منتها می‌دونین چی‌ه؟ من یه کم گیج‌م در کل. گاهی زیادی توی خودم‌م. حواس‌م جمع نیست. این‌ه که مثلاْ توی یه روز، دو بار به کسی سلام می‌کنم. دفعه‌ی بعد کلاْ سلام نمی‌کنم چون توی ذهن‌م فکر می‌کنم سلام کرده‌م. همین الان هم داشتم با خواهرهاتون احوال‌پرسی می‌کردم. اصلاْ دلیلی نداره عمداْ سلام نکنم. ببخشید اگه ناراحت شدین.

به وضوح شرمنده شد. گفت نه مریمی. من رو تو مث دختر م دوست دارم - یه دختر هم‌سن من داره که فوق‌العاده دختر نازی‌ه. قدبلند و خوش‌قیافه - منتها معنی این رفتار ت رو نمی‌فهمیدم. فکر کردم بهت بگم.

گفتم اتفاقاْ کار خوبی کردین. آدم حرف‌ش رو به خود طرف بگه، خیلی بهتر از این‌ه که ناچار شه پشت سر اون آدم حرفی بزنه. مرسی که به خودم گفتین.

واقعاْ از این اخلاق‌ش خوش‌م اومد. کاش همه اینطوری بودن. از امروز بیشتر دوست‌ش دارم. اگه اینطور مسائل پیش اومد، حتماْ بهم بگین.

سه‌شنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: خودشناسی
Share

میگن اعتمادبه‌نفس این نیست که بتونی هر کاری رو درست انجام بدی و سر ت رو بالا بگیری. اعتمادبه‌نفس یعنی اینکه حتی وقتی از کاری زیاد سردرنمیاری و می‌ترسی گند بزنی، جرات داشته باشی اون کار رو شروع کنی و کم‌کم توی اون کار پیشرفت کنی. اعتمادبه‌نفس یعنی شهامت شروع ماجراهای جدید.

خب من اصلاْ نمی‌ترسم اگه اعتراف کنم اعتمادبه‌نفس‌م خیلی کم‌ه. یعنی یه زمانی مینداختم‌ش گردن درونگرا بودن‌م. یا والدین و معلم‌هام رو مقصر می‌دونستم که من رو اینطوری بار آوردن یا نه، دیدن من اینطوری‌م و کاری برای بهتر شدن‌م نکردن.

هر چی بوده، گذشته. مهم این‌ه که الان چی کار می‌تونم بکنم برای خودم؟

چند روز پیش، حرف باشگاه بود. گفتم مربی‌م شهریه رو گرون کرده. هر روز میشینه از خودش تعریف می‌کنه و بقیه‌ی باشگاه‌ها رو می‌کوبه. درست‌ه مربی خیلی باسواد و خوبی‌ه اما مسلماْ اونجا تنها باشگاه خوب عالم که نیست.

خان داداش گفت مگه دیوانه‌ای دختر؟ برو باشگاه فلان. یا ارزون‌تره یا همین قیمت. خیلی بزرگتر و مجهزتر هم هست. مربی‌ش رو نمی‌شناسم اما باشگاه فلان، معروف‌ه. مربی بیخود نمیاره مطمئناْ.

بعد دوباره شروع شد. یکی از درون بهم یادآوری می‌کرد که تو از تغییر می‌ترسی.

راست میگه. من ابروهام رو خودم برمی دارم مبادا یکی یه جوری برداره که قیافه‌م خیلی عوض شه و من دوست نداشته باشم. هر بار میرم آرایشگاه، آرایشگر بخت‌برگشته رو مجبور می‌کنم اول بهم نشون بده چقد میخواد موهام رو بزنه، بعد شروع کنه.

لباس های متنوعی می‌پوشم اما حتماْ مامان‌م باید تایید م کنه و بگه خوب شدم با اون لباسا. دیر عادت می‌کنم و سخت، دل می‌کنم. 2 ماه طول می‌کشه به در و دیوار و آدمای یه ساختمون عادت کنم. بعد اگه از شرایط راضی نباشم باز می‌چسبم به همونجا و خودم رو گول می‌زنم که آسمون، همه جا همین رنگ‌ه!

من اینطوری‌م. از تغییر اجتناب می‌کنم و این اصلاْ خوب نیست. یکی از دلایلی که رغبتی به ازدواج ندارم، این‌ه که تغییر بزرگی‌ه. یه دفعه همه چیز عوض میشه و من حتماْ خیلی اذیت خواهم شد. حتی عرضه ندارم از این سر شهر برم اون سر شهر زندگی کنم. مطمئن‌م دق میارم یه روز ه!

28 سال اینطوری زندگی کردم اما الان دیگه خسته شده‌م از خودم. عاشق این آدمایی‌م که از تغییر استقبال می‌کنن حتی. محض امتحان، امروز به یکی از بچه‌های باشگاه گفتم جریان باشگاه جدید رو. گفت چه خوب! آدم که نباید همه‌ش بچسبه به یه جا. ببین چطوری‌ه. اگه خوب بود من هم میام.

به همین راحتی. یعنی کل حرف من 3 دقیقه هم نشد اما اون راضی بود، خودم هنوز نه. آدم واقع‌بینی‌م. می‌دونم ذات‌م کلاْ‌ عوض نخواهد شد اما میخوام یه کم راحت‌تر باشم. برای شروع، قصد دارم باشگاه‌م رو عوض کنم. اگه با لب و لوچه‌ی آویزون اومدم گفتم پشیمون‌م، هووووووو م کنین. خب؟ نیشخند

سه‌شنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: خودشناسی
Share

Daisypath Happy Birthday tickers