*نشسته‌م کشوها رو مرتب می‌کنم. یه نایلون دسته‌دار بزرگ هم گذاشته‌م کنار دست‌م، طبق قانون "اگه تا حالا به درد ت نخورده، بعد از این هم ازش استفاده نمی‌کنی" یه سری چیزای به‌دردنخور رو می‌ریزم دور.

فقط الان یه سوالی ذهن‌م رو مشغول کرده: چرا آدم هرچی مرتب‌تر باشه، بیشتر جا کم میاره؟ متفکر

جمعه ٢٢ اسفند ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: خونه تکونی
Share

*حدودا یک ماه پیش، این تصویر رو می‌شد توی خیلی از پیج‌های اینستاگرام دید. فکر کنم چند روز بعدش - چند روز سخت و طولانی البته - اوضاع مرتب شد تا حد زیادی.

شواهد نشون میده تهران هم همینجوری‌ه. شدت‌ش انقدر نیست اما دائمی‌ه این وضعیت. چون امروز داخل کابینت رو دستمال می‌کشی، پس‌فردا چنان خاک نشسته که قشنگ صدا ت می‌زنه بیا من رو پاک کن!

الان لازم‌ه بگم همسایه اون‌وری‌مون ساخت‌وساز ش رو شروع کرده؟آخ

پنجشنبه ٢۱ اسفند ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: خونه تکونی
Share

دوشنبه ۱۸ اسفند ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: خونه تکونی
Share

*سخت‌ترین و البته لذت‌بخش‌ترین بخش تکونه‌تکونی، همانا شستن آشپزخونه‌ست بدین‌ترتیب که کل محتویات کابینت رو میاریم بیرون، همه رو می‌شوریم. داخل کابینت رو هم برق میندازیم. بعد معطل میشیم تا ظرف‌های شسته‌شده خشک شن و به طرق مختلف، سعی می‌کنیم این خشک‌شدن رو تسریع کنیم که موفق هم نمیشیم ولی خب، کوشش بیهوده به از خفتگی.

همین روال رو کابینت به کابینت تکرار می‌کنیم و میریم جلو تا وقتی که انرژی‌مون کلا تموم شه و بقیه‌ش بمونه برای فردا. یعنی آدم هر قدر بخواد همیشه خونه‌ش تمیز باشه باز در خونه‌تکونی لذتی هست که در استراحت‌کردن نیست.

فقط لطفا تایم این 2 هفته‌ی آخر رو بیشتر کنن. خیلی کارام مونده. تازه ولگردی هم نرفتم. کسی پیشنهادی نداره؟

جمعه ۱٥ اسفند ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: خونه تکونی
Share

*از اینجا من نشسته‌م، اگر به سمت راست، پایین صندلی‌م نگاه کنم می‌تونم منظره‌ای رو که ملاحظه می‌فرمایید، ببینم که همانا نشانه‌ای‌ست از شروع خونه‌تکونی به سبک مریمی.

واقعیت این‌ه که من سال‌ها عشق کتاب خریدن و کتاب نخوندن - با کمال شرمندگی - داشتم و اصولا یکی از تفریحات‌م این بود که برم فلان کتاب‌فروشی ببینم جدید چی آورده‌ن!

فلذا الان کتابخونه‌م در شرف انفجار ه و دل هم نمیاد کتابای عزیزی رو که نخونده‌م، به کسی بسپارم. فلذا متحول شده و به جای اتلاف وقت برای کسانی که هرگز ارزش‌ش رو ندارن، برای خودم برنامه‌ی کتاب‌خونی گذاشته‌م.

کار سختی که انجام دادم این بود که حدود 300-400 جلد کتاب‌م رو از قفسه‌ها آوردم بیرون. همه رو دونه‌دونه پاک کردم. به لیست کتاب‌هام - اکسل - اضافه کردم و با نظم و ترتیب چیدم‌شون توی قفسه.

به آخرین قفسه که رسیدم، خسته و نابود بودم و البته خوشحال و راضی. مرتب و تمیز کردن وسایل‌م اغلب باعث میشه ذهن‌م آروم و منظم بشه. خیلی از کتابا بودن که با دیدن‌شون خاطرات خیلی خوبی برام زنده شد. فقط عطرها نیستن که خاطره‌ها رو زنده می‌کنن. کتاب‌ها هم این ویژگی رو دارن.

جمعه ۱ اسفند ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: خونه تکونی
Share

*آخر سال که می‌شود، همه به فکر نتیجه‌گیری می‌افتند و آدمی مدام پست‌های این شکلی می‌بیند:50 کار که باید قبل از مرگ انجام بدهید! و با خودش فکر می‌کند اگر زندگی این است که می‌گویند، پس من دقیقا دارم چه کار می‌کنم؟

و بعد برای بار دوهزارم به این نتیجه می‌رسی که داری زندگی را خیلی سخت می‌گیری و قضیه آنقدرها هم فکر می‌کنی، جدی نیست و وقتی آدمی الکی‌الکی می‌میرد، چرا بیخودی خوش نباشد؟

ما از کودکی به 2 چیز خیلی علاقه داشتیم و با دیدن‌ش سر ذوق می‌آمدیم. یکی عطاری‌ها با بوی انواع ادویه و دیگری مغازه‌هایی که جینگیلجات مدل قدیمی و تسبیح‌های رنگی‌رنگی و این چیزها را می‌فروختند. راستش ما هنوز هم همان مدلی هستیم و با اینکه خودمان هر مدل جینگیلجاتی بخواهیم می‌سازیم اما باز هم همانقدر از دیدن کارهای دیگران ذوق می‌کنیم و مدیونید فکر کنید اگر از ایشان خرید نمی‌کنیم.

دیشب ما هر چه کاسه و بشقاب و لیوان تمیز، دم دست بود، آوردیم و تمام ادویه‌ها و سبزیجات خشک و حبوبات را در آنها ریختیم و ظروف مذکور را شستیم و دیگر خسته شدیم و امروز از ابتدای روز، بوی ادویه‌ها در منزل پیچیده بود و ما بسیار خوش‌مان می‌آمد و شادی‌مان وقتی تکمیل شد که تمام آنها را به درون ظرف‌های اصلی‌شان برگرداندیم و سپس مجبور شدیم تمام آن کاسه‌ها و بشقاب‌ها و لیوان‌ها را بشوییم و خشک کنیم و بگذاریم سر جایشان آخ

و بعد کابینت زیر سینک را با کلیه‌ی محتویات‌ش شستیم، اجاق گاز، کابینت، هر چه فکر ش را بکنید و کلی هم تغییر دکور دادیم و الان فقط یخچال مانده است و دستمال کشیدن نهایی روی کابینت‌ها. و ما به سیستر گفتیم شما اصلا کمک نکردید و حداقل 800 نفر در جهان این را می‌دانند و ما می‌رویم برای همه تعریف می‌کنیم و ایشان گفتند وبلاگ شما باحال است و برو تعریف کن و من هم می‌آیم می‌خوانم و لذت می‌برم و در نهایت قرار شد ما از ایشان انتقام بگیریم یا اگر زور مان نرسید، نوادگان‌مان طی نبردهایی جومونگی، از نوادگان ایشان انتقام خواهند گرفت که چرا در خانه‌تکانی نوروز 93 به ما کمک نکردند و تمام جهان این را می‌دانند.

و آقای قالی‌شویی طی اقدامی عجیب، قالی‌های ما را زودتر از موعد آورد و هنوز تعریف ما از ایشان تمام نشده بود که معلوم شد یکی از قالی‌ها را جا گذاشته و قرار شد فردا بیاورد و کمر ما مجددا نشان داد که دست دوم است و ما در همان حال، با سراغ کتاب‌هایمان رفته‌ایم و می‌خواهیم در سال نویی که می‌آید، هر کتابی که می‌خریم را واقعا بخوانیم و البته قبل‌ش باید کتاب‌هایی را تمام کنیم که سال‌های قبل خریده‌ایم و اولین آنها کتاب 4 اثر فلورانس اسکاول شین است ان‌شاء‌الله و ما قول می‌دهیم قسمت هفدهم خانه‌تکانی، قسمت آخر باشد.

 

چهارشنبه ٢۱ اسفند ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: خونه تکونی
Share

*ما دیشب به منزل مراجعت نمودیم و دیدیم آقای قالی‌شویی، فرش‌ها را برده بشوید و خانه به زمین فوتبال بدل گشته و باقی دیوارها شسته و تمیز شده و ما مثل همیشه از این وضعیت هاگیرواگیر، استقبال نمودیم.

و امروز خان‌داداش باز هم پنجره را نشست و فقط چشم الکی گفت و بابا خودش پنجره را تمیز و پرده را نصب کرد و ما یادمان آمد که دیشب به سیستر گفتیم حداقل 800 نفر در مملکت می‌دانند که شما این میز را تمیز و مرتب نکرده‌اید و تا کی می‌خواهید انجام‌ش ندهید؟ و سیستر گفت به جان خودم امشب انجام می‌دهم و قسم‌ش هم راست بود و همه را تمیز کرد اما اصلا مرتب نکرد و ما هم شاکی بودیم اما دیگر حوصله نداشتیم و 10 دقیقه بعد دیدیم سیستر و خان‌داداش، سرخوش و دل‌به‌نشاط دارند شاه‌گوش تماشا می‌کنند و اصلا به روی خودشان نمی‌آورند!

امروز که دیدیم سیزن 3 بدون حضور ما به بهترین نحو، انجام شده گفتیم برویم سیزن 4 که همانا مصیبت‌بارترین بخش آشپزخانه‌ است و آشپزخانه، خودش مصیبت است. فکر کنید بخش مصیبت‌ش چه می‌تواند باشد به جز شستن کل ظروف ادویه و حبوبات؟ صدای شیون حضار

و ما گفتیم ول‌ش کن. اول کابینت قابلمه‌ها را تمیز می‌کنیم. بعد کابینت وسایل برقی و آخر سر به سراغ ادویه‌ها و حبوبات می‌رویم و بعد هم یخچال. و خوشحال بودیم که آشپزخانه را گذاشته‌ایم برای آخر کار چرا که اگر همان اول به سراغ‌ش می‌رفتیم، پوست‌مان کنده می‌شد و دیگر دست به کاری نمی‌زدیم.

و دیگر تعریف نکنیم که چقدر قاشق و چنگال و چاقو و ملاقه و کفگیر و ... شستیم و چقدر وسوسه شده بودیم ته ظروف تفلون، سیم بکشیم و مامان‌مان فکر می‌کنند ما خیلی خوب هستیم که این امر خطیر را به عهده گرفته‌ایم و نمی‌دانند ما از غلطی که کرده‌ایم نادم و پشیمان هستیم اما چاره‌ای نداریم و بالوالدین احسانا و قرار شده ظروف حبوبات را بگذاریم بالاتر که دم دست باشند و این یعنی تغییر محتویات چند تا از کابینت‌ها و اگر می‌خواهید موی‌کنان و مویه‌کنان، همراهی کنید الان وقت‌ش است نیشخند

و راستش ما خسته شدیم و کار را نصفه رها کردیم و سیستر الان برای ما نسکافه درست کرده‌اند و ما می‌رویم استراحت کنیم و بعد تمام حبوبات و ادویه‌ها را خالی می‌کنیم داخل هر کاسه‌ای دست‌مان بیاید و ظروف‌شان را تحویل ماشین ظرف‌شویی می‌دهیم تا قورباغه را قورت داده باشیم و ما این خانه‌تکانی باید تا آخر هفته تمام شود چرا که قالی ما در ابتدای کار، متوقف شده و کسی هم حاضر نیست حتی یک رج برای ما ببافد - سلام نهال - و هفته‌ی آخر هم ما کلهم اجمعین بیرون هستیم ان‌شاءالله و وقت نداریم و این هفته باید همه چیز تمیز و مرتب شود و نسکافه‌مان سرد شد.

سه‌شنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: خونه تکونی
Share

*از قدیم گفته‌اند آدمی را سگ بگیرد، جو نگیرد! راست هم گفته‌اند و این را باید با آب طلا نوشت و در مکانی محترمانه! نصب کرد نیشخند چرا که دیشب، ما را جو گرفت و الان داریم از کمردرد می‌میریم. حال اگر 400 بار هم بگوییم که این کمر، 100% دست دوم است، کسی حرف‌مان را باور نمی‌کند.

نشسته بودیم و داشتیم فکر می‌کردیم با زنجیره و پایه کوتاه و متوسط و بلند، چطور می‌شود چیزی بافت و می‌خواستیم بنشینیم قلاب‌بافی گوگل کنیم و یک چیزی ببافیم که یادمان آمد خانه‌تکانی‌مان مانده و واجب‌تر است.

البته ما کلا زیاد در قید آداب و ترتیب نیستیم و هر وقت هر کاری دل‌مان بخواهد می‌کنیم اما خب این یک بار را خواستیم به سان آدمیزاد متمدن، اولویت‌بندی‌شده رفتار کنیم. فلذا هم‌زمان با تماشای سریال‌ ستایش و بعد هم مسافران، مشغول خانه‌تکانی شدیم و کلا این روزها تی‌وی، هوار تا سریال خاطره‌انگیز دارد و بخواهید همه را تماشا کنید کلا باید هیچ کاری نکنید و فقط سریال ببینید.

و به ما مژده دادند که فریزر را تمیز کرده‌اند و یک کابینت هم مرتب و تمیز شده. ما هم کابینت بعدی را بیرون ریختیم و شاد و پر انرژی، همه را تکاندیم و مرتب جابه‌جا کردیم. بعد گفتیم حال که تا اینجا آمده‌ایم، کشوها را هم مرتب کنیم و کلی هم معطل آنها بودیم. نمی‌دانیم چند ساعت چون ما کلا عادت نداریم به ساعت نگاه کنیم مگر اینکه لازم باشد.

و بعد با اینکه خیلی خسته بودیم اما جو، ما را گرفته بود و خرت‌وخرت‌ت‌کنان مشغول کشوهای بعدی بودیم که مانند آخر وقت تالارهای عروسی، مامان آمد و یکی یکی چراغ‌ها را خاموش کرد و گفت مریمی برو بخواب بگذار بقیه هم بخوابند و تو چرا این مدلی هستی؟ و ما دستمال‌ها را شستیم و ردیف چیدیم روی شوفاژ و رفتیم خوابیدیم.

و امروز باز ما را همان جو دیشب گرفت و گفتیم سیزن 2 را تمام کنیم خیال‌مان راحت شود و یک تعارفی زدیم که مامان آیا لازم است این چند تا سرویس ظروف را بشوییم که مامان گفت بله و در عالم معنا، ما دودستی بر سر کوفتیم و در عالم واقع گفتیم چشم. و مدیونید فکر کنید اگر ما ساعت‌ها غر زدیم و کار کردیم. و دائم می‌گفتیم مامان! وجدان، صدای خداست و شما مگر وجدان ندارید؟ و مامان می‌گفتند مریمی چقدر غر می‌زنی. مگر مجبوری؟ دست‌ت درد نکند. و ما می‌گفتیم بذار کلک‌ش کند شود و در همان حال، بقیه هم مشغول تکاندن خانه بودند و این برای ما قوت قلب بود و همه رفتند و آمدند و ما هنوز داشتیم ظرف می‌شستیم و یکی هم نبود ما را از برق بکشد یعنی بودند اما موفق نشدند و ما به قاعده‌ی 7 تا مراسم عروسی، ظرف شستیم و دیگر غلط می‌کنیم چنین غلطی بکنیم. نیست که همسایگان‌مان موقتا دست از ساخت‌وساز برداشته‌اند، برای همین ما هیجان‌زده‌ایم که وقتی جایی را تمیز کنیم ظرف نیم ساعت دوباره رویش خاک نمی‌نشیند و برای همین هی همه جا را می‌شوییم.

و توقع نداریم باور کنید اما خدایمان شاهد است یک بار 2 ساعت پای کامپیوتر نشسته بودیم و بعدش احساس می‌کنیم بر سر و روی‌مان خاک نشسته چونان مواقعی که اول تابستان، کولر را بی‌هوا روشن می‌کنید و تمام خاک کانال کولر، اسپری می‌شود روی زندگی‌تان و تازه یادتان می‌افتد باید دستمال مرطوبی جلوی کانال کولر می‌گرفته‌اید و بعد روشن‌ش می‌کرده‌اید.

و امروز ساعت‌ها ظرف شستیم و کابینت تمیز کردیم و با افتخار اعلام می‌کنیم وارد سیزن 3 شدیم و باید به سراغ یخچال و کابینت قابلمه‌ها و لوازم برقی برویم و خواهش می‌کنیم فردا یک نفر بیاید ما را از برق بکشد و نگذارد سیزن 3 را شروع کنیم چرا که این کمر، 100% دست دوم است و کار دست‌مان می‌دهد.

و سیستر امروز اعلام کرد میز بزرگ اتاق را مرتب و تمیز می‌کند و تا این لحظه هنوز این کار را انجام نداده و چون اینجا را می‌خواند ما وجدان شیرفرهاد را برایش احضار می‌کنیم باشد که دیگر ما را نپیچاند نیشخند و ما از این کاغذدیواری‌های پشت‌چسب‌دار که نام‌ش احیانا استیکر نیست، به دیوار اتاق چسباندیم و اینجا خیلی گوگولی‌ و دلچسب شده و ما خوش‌مان می‌آید اینجا بنشینیم و لطفا فردا ما را از برق بکشید و یادمان بیندازید که کمر مان دست دوم است و ما می‌رویم چیپس بخوریم و مطمئن هستیم 3 کیلو که کم نمی‌کنیم، هیچ! 6 کیلو هم تا عید اضافه خواهیم کرد ان‌شاء‌الله! آخ

شنبه ۱٧ اسفند ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: خونه تکونی
Share

*ما یک وقت‌هایی از سوراخ سوزن رد می‌شویم، یک وقت‌هایی از دروازه هم رد نمی‌شویم! و امروز از آن وقت‌هایی بود که ما از در دروازه! هم رد نمی‌شدیم و مدیونید اگر فکر کنید این لیوان را از اینجا برداشتیم گذاشتیم آنجا. و در اوج فعالیت دیگران، ما بالش‌ و پتویمان را برداشتیم رفتیم یک گوشه حسابی خوابیدیم و بعدش تا می‌توانستیم چیپس و انار و چای خوردیم و دیدیم که تی‌وی کلی برنامه مثلا برای نوروز ساخته‌اند و یکی از آنها هفت‌سین نام دارد که از 4 بعدازظهر تا 9 شب روی آنتن می‌رود و چند تا مجری دارد که شیفت را به یکدیگر تحویل می‌دهند ولی به نظر ما الان برای هفت‌سین و لباس‌های رنگی‌رنگی و تبریک و خوشحالی، زود است و الان باید خانه‌تکانی کرد و خرید رفت و از هیاهوی روزهای آخر سال، لذت برد.

و بدین وسیله تشکر می‌کنیم از کلیه‌ی عزیزانی که با ما تماس گرفتند و سفارش کمر مان را به ما کردند و ما هم گفتیم کمر مان دست دوم است و آن را به ما انداخته‌اند! و به قول یکی از دوستان، کمر دست دوم بهتر است و نو یش لوس می‌باشد و به درد نمی‌خورد.

فردا قرار است آقای قالی‌شویی بیاید و فرش‌ها را ببرد و ما داریم فکر می‌کنیم چرا آنها همیشه مثلا 2 متر را می‌نویسند 3 متر؟ و اندازه‌ی همان 3 متر، پول می‌گیرند و اگر ما موقع تحویل، محکم بایستیم و بگوییم فرش ما 3 متر ثبت شده و چرا این الان 2 متر است، آنها چه جوابی خواهند داشت؟

یک چیز دیگری که یادمان می‌آید این است که ما به دوستان رمز داده‌ایم ولی نظرات‌شان را ندیدیم و حتما باید تهدید و گروکشی کنیم تا از زیر زبان شما حرف بکشیم؟ نیشخند

و در ادامه بنشینید رنگی‌رنگی‌های خوشحالی زیر را ببینید دل‌تان باز شود. ما هم می‌رویم جینگیل‌جات‌ جدید بسازیم.

نبات‌های رنگی‌رنگی. تخم مرغ رنگی هفت‌سین. رنگ کردن تخم مرغ با لاک. طرح‌دارکردن تخم مرغ با دستمال. طرح‌دارکردن تخم مرغ با برگ و گل. کاسه‌ی یخی. تخم مرغ رنگی طرح گل. تزئینی متفاوت برای سیب. ته دیگ طرح‌دار. تخم مرغ اکلیلی. تخم مرغ آب‌پز رنگی. نکات مهم برای رنگ کردن تخم مرغ.

یکشنبه ۱۸ اسفند ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: خونه تکونی
Share

*امروز از اول صبح، هر 3 دقیقه یک بار به سیستر می‌گفتیم یخچال را تمیز می‌کنید دیگر؟ و سیستر می‌گفت بله. یادم هست. و آخر سر به آشپزخانه رفته و مشغول شد و ما هم مشغول پختن خورشت قیمه شدیم که خودمان از ماحصل تلاش‌مان اصلا راضی نبودیم اما دیگران خیلی تعریف کردند و گفتند عالی شده بود. به نظر ما خورشت قیمه‌ای که رویش یک لایه گرد فلفل سیاه ننشسته باشد، اصلا قبول نیست! و ما کلی هم فلفل داریم در رنگ‌های مختلف و نمی‌دانیم چرا هیچ کدام را روی غذایمان نریختیم.

و بعد از سیستر، نوبت ما بود که خانه‌تکانی را تکمیل کنیم اما ما تنبلی‌مان می‌آمد و دنبال بهانه بودیم که یادمان آمد آدمی هر قدر تنبلی کند، تنبلی کش می‌آید! لذا در اقدامی ضربتی، بلند شدیم و به سراغ دستکش‌مان رفتیم که با کمال تاسف، داخل‌ش خیس بود و ما یادمان بود که داخل دستکش را می‌شود با سشوار خشک کرد اما دستکش خیس همیشه کفر آدمی را درمی‌آورد. پس به سراغ دستکش لاتکس رفتیم که آن هم فقط یک لنگه! موجود بود و لنگه‌ی دیگر را دستکش یک بار مصرف برداشتیم که تقریبا اندازه‌ی تی‌شرت بود و هر 30 ثانیه یک بار از دست‌مان درمی‌آمد و بعد هم داخل‌ش پر از آب می‌شد و کلا خیلی به ما خوش گذشت و یک 4کشویی مانده بود که طی مراسمی تمیز و مرتب‌ش کردیم و جهت اختتامیه، روی کابینت‌ها را دستمال کشیدیم و بدین ترتیب خانه‌تکانی ما تمام شد و ما خیلی خوشحال هستیم و از فردا باید تنبلی را کناری نهاده و به گشت و گذار بپردازیم و از حال و هوای روزهای آخر سال و استقبال از بهار لذت ببریم.

و حالا که فکر می‌کنیم می‌بینیم ما روزی 3 بار داریم تنبلی را به کناری می‌نهیم ولی باز یک چیزهایی برای کنار نهادن داریم و این خیلی بد است و شده‌ایم مثل عزیزانی که قرار است از همین شنبه رژیم بگیرند و شنبه‌ی مذکور هرگز فرانمی‌رسد.

شستن و تمیز کردن برای ما حس جالبی دارد - اگر در مود ش باشیم البته - و مثل یک کارواش ذهنی می‌ماند. و امروز از ازل تا الان، هر کس را می‌شناختیم جلوی چشم‌مان آمد و به تک‌تک آنها فکر کردیم که اگر برایتان تعریف کنیم، سردرد می‌گیرید و سودی هم ندارد.

ما برویم بستری شویم بلکه حرف زدن عادی‌مان یادمان بیایدنیشخند

جمعه ٢۳ اسفند ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: خونه تکونی
Share

*ما یک زمانی می‌گفتیم مردم، عقل‌شان کم است که جلای وطن می‌کنند و کلی هزینه می‌کنند برای گرفتن فلان مدرک تحصیلی. و الان داریم فکر می‌کنیم عقل خودمان کم بوده که فکر می‌کردیم آنها اشتباه می‌کنند چرا که آنها می‌روند در محیطی زندگی می‌کنند که زیاد بکن بکن ندارد و ناچار هم نیستند سال‌ها وقت و هزینه صرف کنند برای کلاس کنکور و کتاب تست و غیره. و فکر می‌کنیم فقط مـ.ـملـ.ـکت ما این مدلی‌ست که جوانان، این‌سان بازیچه هستند و دوست خود ما داشت می‌گفت که واقعا دل‌ش نمی‌خواهد جوانی‌ش را صرف خواندن کتاب‌های ترجمه و به‌دردنخور مثلا دانشگاهی کند و دوست دارد برود تفریح کند و سفر کند و عکاسی کند و موسیقی یاد بگیرد و از زندگی‌ش لذت ببرد و حال‌ش از کلاس کنکور و کتاب تست به هم می‌خورد مخصوصا وقتی از هول عقب نماندن از قافله باشد.

و داریم فکر می‌کنیم چرا آخر سالی، زوم کرده‌ایم روی بدی‌هایی که دیگران به ما کرده‌اند و یادمان می‌آید که فلان دوست‌مان، سی‌دی اول فلان مجموعه‌مان را برده و با وجود تذکرهای مکرر ما، برایمان نیاورده و دیگر هرگز هم نخواهد آورد و راستش ما خودمان دیگر خجالت می‌کشیدیم به ایشان یادآوری کنیم و مانده‌ایم که ایشان چطور خجالت نکشیدند.

و تی‌وی صنایع دستی و هنر اصفهان را نشان می‌دهد و ما دل‌مان پر می‌کشد برای خط نستعلیق و یادمان می‌آید در مدرسه، کتاب ادبیات، صفحاتی برای تمرین اجباری خوش‌نویسی داشت و ما همیشه آن را سفید می‌گذاشتیم و می‌دادیم دوستان لطف کنند نفری یک خط بنویسند تا صفحه پر شود و معلم ما همیشه متوجه می‌شد اما به روی ما نمی‌آورد و یک روز گفت مریمی تو که شاگرد اول هستی، چرا این تمرین را خودت نمی‌نویسی یا همیشه هول‌هولکی سر کلاس می‌نویسی؟ و ما جوابی ندادیم و ایشان از ما خواستند جواب بدهیم و ما گفتیم واقعیت این است که ما از خوش‌نویسی خوش‌مان نمی‌آید.

و واقعیت این بود که ما از خوش‌نویسی خوش‌مان نمی‌آید چون اجباری بود و بلد هم نبودیم و اصولا آدمی باید با مقوله‌ای مواجه شود و کمی هم در آن مهارت پیدا کند تا بتواند بگوید علاقه دارد یا خیر. و سال‌ها بعد، ما یک دوره کلاس خوش‌نویسی با خودکار رفتیم و معلم‌مان با وجود دست‌هایی که چندان طبیعی نبودند و نمی‌دانیم مادرزادی به آن شکل بودند یا بعدها دچار سانحه شده بودند، خیلی خوش‌خط و زیبا می‌نوشت و با اینکه دختر جوانی بود، خیلی پرحوصله بود و خیلی ما را تشویق می‌کرد و ما ساکت‌ترین شاگرد کلاس‌ش بودیم که بی‌توجه به بگوبخند و شوخی‌های آقایان، تمرین‌هایمان را می‌نوشتیم و بی‌سروصدا از کلاس بیرون می‌آمدیم.

و دیروز با دختری آشنا شدیم که هنگام صحبت کردن، متوجه شدیم چشم‌هایشان بیش از حد نرمال، از حدقه بیرون زده است و حدس می‌زدیم شاید ایشان مشکل غدد دارند و خودشان هم متوجه نیستند و این برای سلامتی خطرناک است. و تمام مدت داشتیم فکر می‌کردیم آیا به ما مربوط است که نگران سلامتی ایشان باشیم و پیشنهاد بدهیم به پزشک مراجعه کنند یا باید ساکت باشیم چون به ما مربوط نمی‌شود؟ و اگر بخواهیم بگوییم، چطور بگوییم که ایشان ناراحت نشوند و فکر نکنند ما قصد عیب‌جویی داریم؟ و خلاصه ما تمام مدت با خودمان درگیر بودیم و آخر سر هم چیزی نگفتیم اما امیدواریم ایشان خودشان متوجه شوند تا کار دست‌شان نداده. و اگر شما می‌دانید رفتار درست در این مواقع چیست، لطفا به ما یاد بدهید.

و ما دیروز خواستیم بدوبدو آمدیم بخوابیم که یادمان افتاد بهتر است قبل‌ش یک سری به مامان بزنیم که حال‌شان خوب نبود و سرما خورده بودند و دیدیم وااااویلا. ایشان کابینت زیر آشپزخانه را بیرون ریخته‌اند و دارند می‌تکانند و جیغ ما به آسمان رفت که شما باید استراحت کنید و این چه کاری‌ست؟ و ما خودمان کابینت را تمیز می‌کنیم و نیاییم ببینیم شما جای دیگری مشغول هستید که آن وقت... و ایشان گفتند آن وقت چه؟ و ما گفتیم آن وقت با این بار، می‌شود 2 بار نیشخند و غرغرکنان، کابینت را تکاندیم و رفتیم خوابیدیم. و بعد از سانس اول خواب، ناهار خوردیم و باز کارها را به گردن سیستر انداختیم و دوباره خوابیدیم و بعد از سانس دوم، در اقدامی ضربتی، کمد خاطرات را بیرون ریختیم چرا که ما باید اصولا گاهی خودمان را در مقابل اعمال انجام‌شده قرار بدهیم تا تنبلی نکنیم.

آلبو‌م‌ها را کلا بازنکرده، به درون کمد برگرداندیم اما تمام پاکت‌های نامه را یکی‌یکی باز کردیم و خواندیم و نتیجه‌ش شد 2 گونی زباله و کشف چند تا کارت پستال از این خاتون‌های قجری با لباس‌های چین‌چینی رنگی‌رنگی و کلی فضای خالی درون کمد و البته درون ذهن‌مان. و یادمان آمد در دوران نوجوانی چقدر خجسته بودیم و چون ایمیل اختراع نشده بود! دائم با دوستان، در حال نامه‌نگاری بودیم و یادمان می‌آید منزل ما از دو طرف، پنجره‌های بزرگ داشت با پرده‌های سفید و کلی هم گلدان داشتیم و تابستان که می‌شد، گاهی که تنها بودیم، پنجره‌ها را باز می‌گذاشتیم و می‌نشستیم وسط اتاق، رقص پرده‌ها را با وزش باد تماشا می‌کردیم و به وجد می‌آمدیم.

و در جریان خانه‌تکانی چند تا نوار کاست پیدا کردیم که دل‌مان نیامد دور بریزیم‌شان و الان یکی از آرزوهای ما گوش دادن به آن کاست‌هاست هرچند فایل‌های ام‌پی‌تری‌شان را داریم و اصولا وقتی هوا بهاری‌ست، ما دست‌مان به هیچ کاری نمی‌رود و دوست داریم یک‌سره پیاده‌روی کنیم و لذت ببریم و خدا عاقبت ما را با این خانه‌تکانی، ختم به خیر کند.

پ.ن: متدهای نوین خوردن قرص جوشان

برگه‌ی امتحان کلاسی زیست‌شناسی و دست‌خط معلم نازنین‌مان از سال‌های دور. ما همیشه از زیست‌شناسی متنفربودیم.

تصویر ما از نگاه دوستان

پاکت‌ها: یک. دو

یادداشت‌های دوستان: یک. دو. سه. چهار. پنج. شش. هفت.

جمعه ۱٦ اسفند ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: خونه تکونی
Share

*سیستر نشسته است دارد کمد ش را مرتب می‌کند و وسایل اضافی را دور می‌ریزد. آهنگ‌های 4500 سال پیش معین را هم پلی! کرده و هر ازگاهی به ما می‌گوید کمی تلاش کنیم و حرکات موزون انجام بدهیم حال‌مان بهتر شود.

ما نیز اشک‌هایمان را پاک می‌کنیم - سرما خورده‌ایم و مدام از چشمان‌مان اشک می‌آید - و کتاب‌مان را ورق می‌زنیم چرا که آخر هفته، امتحان داریم. و فکر می‌کنیم بعدا که حال‌مان بهتر شد، با کمد یادگاری‌هایمان چه کنیم و یادمان می‌آید یک زمانی چقدر آدم خاطره‌بازی بودیم و از هر روز جالبی، یک یادگاری برمی‌داشتیم و عکس هم می‌گرفتیم تا بعدها خاطره شود.

و الان که فکر می‌کنیم، می‌بینیم یادگاری‌های یک مشت دروغگوی عوضی که فکر می‌کردیم دوست ما هستند، ارزشی ندارد که به خاطر ش کمد مان را اشغال کنیم. مثلا یک دوستی داشتیم که خیر سر مان خیلی صمیمی بودیم و در مدرسه، همکلاسی ما بود و سال قبل از کنکور، به ما گفت تو دیوانه‌ای اگر برای کنکور، کتاب بخری و ما این همه کتاب داریم و به شما می‌دهیم اما سال کنکور، مدام می‌گفت کتاب‌هایمان دست این و آن است اما نخر، برایت می‌آوریم. و بعدها فهمیدیم جز خودمان و یکی از دوستان صمیمی‌مان، تمام کلاس، یواشکی کلاس‌های قلم‌چی را شرکت می‌کرده‌اند و تظاهر می‌کردند هیچ کلاسی نمی‌روند.

برای ما هیچ‌وقت مهم نبوده که چه کسی چه کلاسی می‌رود و چه کتابی می‌خواند و ما اصولا با جو حاکم بر جامعه مشکل داریم که فکر می‌کنند هر خری با مدرک دکترا می‌تواند پروفسور شود ولی این حجم انبوه دروغ و پنهان‌کاری در دوستی برای ما جایگاهی ندارد و فدای سر مان که کل همکلاسی‌های مدرسه‌ و دانشگاه‌هایمان اینجا را می‌خوانند. چشم‌شان کور! می‌خواستند انقدر دروغ نگویند.

و می‌دانیم اگر سراغ آلبوم‌هایمان برویم، جز تنی چند از دوستان صمیمی‌مان، با مشتی چهره‌ی پر از دروغ و ریا مواجه می‌شویم که در روابطشان فقط به دنبال منافع شخصی بودند که مثلا جزوه‌های ما را بگیرند، پای تلفن به ایشان درس بدهیم مبادا سخت‌شان شود 4 صفحه کتاب بخوانند، روال فلان امتحان و فلان سازمان را برایش توضیح بدهیم، وقتی سر کار نمی‌آیند، جور شان را بکشیم و ایشان هم لطف نموده زیرآب ما را بزنند و غیره.

و تمام اینها باعث شده ما دیگر زیاد در دوستی برای کسی خودکشی نکنیم و جدیدا حتی وقتی دوستان‌مان احیانا از ما برنجند، می‌گوییم فدای سر مان و راستش زیاد برایمان مهم نیست چون به هر حال چیزی که عوض دارد، گله ندارد و ما باید برای کسی بمیریم که برایمان تب کند و دیگر از آن مریم خیلی مهربان و احساساتی که خودش را وقف همه می‌کرد، جز اسمی برای ما نمانده و ما یاد گرفته‌ایم از پس دنیا و مردم‌ش برآییم و اصطلاحا پوست‌مان حسابی کلفت شده و درست‌ش هم همین است.

و مورد داشته‌ایم که کسی بی‌سروصدا آمده دوستی‌های گذشته را از سر بگیرد و ما به ایشان گفته‌ایم همانطور که دادوقال به راه انداخته بودی و بدی‌های ما را لیست می‌کردی، دقیقا با همان ولوم، بیا عذرخواهی کن وگرنه تو را نمی‌پذیریم. و راستش الان از سنگدلی خودمان ابدا نادم و ناراحت نیستیم و کسی که ارزش یک سری رفتارها را ندارد، باید برود همانجایی که به آن تعلق دارد. می‌خواهد پشت فلان کوه باشد یا بالای بهمان کوه یا جهنم یا اصلا هر جای دیگری.

و دیروز خاله‌جان می‌گفتند اینکه آدم خیلی پولدار بشود یا با پاس کردن واحدهای درسی، فلان مدرک را بگیرد یا چندین زبان بداند و خیلی هنرمند باشد و غیره، هیچ‌کدام دلیل بر انسان بودن و انسانیت داشتن نمی‌شود و این چیزی‌ست که باید در ذات آدمی باشد و ثروت و تحصیلات و این قبیل مادیات، برای کسی فهم و شعور نمی‌شود.

و ما اکنون دیگر وقتی به کلاس می‌رویم، شماره‌مان را به کسی نمی‌دهیم و لبخندزنان می‌نشینیم و لبخندزنان می‌آییم و می‌رویم و مثل بقیه برای انجام هر کار کوچکی بهانه می‌آوریم و عذرتراشی می‌کنیم و به خودمان زحمت نمی‌دهیم. هر وقت دل‌مان نخواهد، تلفن‌ها و پیام‌های ملت را بی‌جواب می‌گذاریم و راحتی خودمان برایمان در اولویت است و گاهی فکر می‌کنیم چرا قبلا فکر می‌کردیم اکثر مردمان، لایق توجه هستند در حالی که نیستند؟ و آدمی باید خودخواه باشد و اکثر مردم را نادیده بگیرد نه اینکه زمان استراحت و خواب‌ش را هم به مردم اختصاص بدهد و توهم بزند فکر کند دارد چه کار خوبی انجام می‌دهد.

تجربه‌ی 30 سال زندگی باعث شده به یک سری مسائل، عمیقا معتقد باشیم مثلا اینکه در خلقت برخی آدمیان، علاوه بر گِل، از گُل هم استفاده شده و شما بی‌نهایت آنها را دوست می‌دارید و حتی در توصیف‌شان هم این کلمه را به کار می‌برید و بی‌اختیار لبخند می‌زنید و در خلقت برخی آدمیان هم از گُه استفاده شده و این چیزی‌ست که من عمیقا به آدم معتقدم و گواه‌ش رفتار دلنچسب و عوضی‌گری‌های ایشان است.

راستش فکر می‌کنیم با این اوصاف، بهتر است دست به این کمد نزنیم و از آن بگذریم هرچند شاید بهتر باشد کل پکیج مذکور را یک‌جا دور بریزیم همانطور که آن آدم‌نماها را از زندگی‌مان دور ریختیم و از این کار، بی‌نهایت مسروریم و کلا معتقدیم با دور ریختن چیزهای به‌دردنخور، جا برای چیزهای بهتر باز می‌شود و گویا این از اصول فنـ.ـگ‌شویی‌ست.

و دوست داریم الکی ذوق کنیم که امیر تتـ.ـلو بالاخره مجوز گرفته و خدا را شکر کنیم که الناز شاکـ.ردوست، سر فیلم‌برداری، شوخی‌شوخی واقعا در دریا غرق نشد و مسایلی از این دست. و به قول دوست‌مان، خوشا به حال کسانی که از فهم و شعور بی‌بهره‌اند و همواره خودشان را راحت می‌کنند، دیگران را ناراحت و به ایشان خیلی هم خوش می‌گذرد.

ما سر مان خیلی درد می‌کند و می‌رویم بخوابیم. خانه‌تکانی هم نمی‌کنیم امروز.

سه‌شنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: خونه تکونی
Share

*خواستیم برویم روی میز بزرگ را مرتب کنیم که دیدیم روی زمین، کمی خرده‌ریز ریخته. رفتیم جاروی دسته‌بلندی پیدا کردیم و به سبک قدیمی‌ها مشغول جارو زدن اتاق شدیم که دست‌مان گرم شد و تمام اتاق را جارو زدیم.

ما کلا از جاروبرقی بیزاریم و خیلی بد مان می‌آید از اینکه آن را در اقصی نقاط اتاق، به دنبال خودمان بکشیم و همیشه این امر خطیر را به سیستر محول می‌کنیم و خیلی راحت می‌گوییم می‌دانید که ما دست به جاروبرقی نمی‌زنیم... و این مساله در منزل ما نهادینه شده است که مریمی کلا جارو نمی‌زند و اگر هم بزند، با جارودستی سمبل‌ش می‌کند و جاروبرقی نمی‌زند.

بعد مثل آن بنده خدایی که رفته بود کلنگ افتتاحیه بزند و دست‌ش گرم شد و تا زیرزمین را کند، ما هم دست‌مان گرم شد و همه‌ی اتاق را جارو زدیم و بعد که به خودمان آمدیم، دیدیم 10 دقیقه است دم در اتاق، هی زباله‌ها را این طرف و آن طرف می‌زنیم اما جمع نمی‌شوند که نمی‌شوند.

بعدتر به ذهن‌مان خطور کرد که از جاروی شارژی استفاده کنیم و مدیونید فکر کنید کسی به ما یادآوری کرد! بعدتر ش  رفتیم اسپند دود کردیم که همان موقع، در زدند و ما به استقبال خاله‌جان‌مان رفتیم و کلا اسپند را فراموش کردیم و همه جا را دود گرفت و ملت به مرز سرفه رسیدند و درها و پنجره‌ها را باز کردند و کلا اوضاع نابسامانی بود.

خلاصه دیگر وقت نشد به سراغ میز بزرگ برویم و فکر کردیم خداوند همیشه هم یار نامبردگان قسمت قبل! نیست و گاهی آدمیان در کار خداوند هم خلل وارد می‌کنند و البته یادمان آمد وقتی ما مشغول فاجعه‌آفرینی با جارودستی بودیم، خان‌داداش کمی از هال را تمیز می‌کرد و مامان، یک کابینت را کلا شست و مرتب کرد و این یعنی سیزن 2 ادامه یافته است. و خوشحال‌تر شدیم وقتی فهمیدیم آن زمان که ما پیچانده بودیم و دست به سیاه و سفید نمی‌زدیم،

بعدتر حس کردیم گلودرد مان نسبت به صبح بدتر شده و رفته‌رفته اشک از چشمان‌مان سرازیر شد و گوش‌درد گرفتیم و کمر مان گرفت و استخوان‌درد به سراغ‌مان آمد و در آن لحظه مرضی نبود که ما حس‌ش نکنیم و خاله‌جان به ما گفتند شاید شما کمی سرما خورده باشید اما اینها بیشتر، علائم آلرژی‌ست و شما هر سال همین موقع‌ها آلرژی دارید و حسابی اذیت می‌شوید و ما یادمان است.

اما ما در مقابل دارو خوردن، مقاومت کردیم و گفتیم دارو خوردن همان و خوابیدن همان و الان تازه اول مهمانی‌ست. مشغول کل‌کل یودیم که بچه‌ی همسایه از مهد آمد و بهانه‌ی منزل ما را گرفت و تشریف آورد و دائم از بالای سر ما رد می‌شد و اردر مدادرنگی و دفتر نقاشی و اسباب‌بازی می‌داد. خودش جای وسایل‌ش را بلد است اما گاهی که پیدایشان نکند، ما باید برویم برایشان پیدا کنیم و مدیونید فکر کنید ما همسن مادر ایشان هستیم در حالی که ما همبازی ایشان محسوب می‌شویم و ایشان برای حرف ما تره هم خرد نمی‌کنند.

همان موقع، خاله‌جان گفتند مریمی برو قلاب و کاموا بیاور به شما قلاب‌بافی یاد بدهیم و ما گفتیم آمادگی‌ش رو نداریم و قبل‌ش 3 روز باید یوگا کار کنیم و ایشان به ما خندیدند و گفتند کمتر ادا دربیاوریم و برویم قلاب را بیاوریم. ما هم رفتیم قلاب آوردیم و ایشان به ما زنجیره زدن را یاد دادند که ما بلد بودیم و تکراری بود. بعد پایه کوتاه را گفتند. بعد متوسط، بعد هم بلند و گفتند کل قلاب‌بافی همین است و فقط باید از روی کتاب علائم‌‌ش رو بخوانی و ببافی و ما مویه‌کنان گفتیم شما تمام زحمات مربی قالی‌بافی ما را هدر دادید و ما با یاد گرفتن قلاب‌بافی، قالی بافتن فراموش‌مان شد

ایشان به ما خندیدند و گفتند راستی چرا کیف بافتنی‌ت را تمام نکردی و ما گفتیم تنبلی‌مان آمده و ایشان گفتند برو بیاور ببافیم کلک‌ش کنده شود که حیف است. ما هم رفتیم میل بافتنی و کاموا و کیف را آوردیم و یک رج یک رج می‌بافتیم و از دست هم می‌کشیدیم و ما وسط هر رج می‌گفتیم واااای یکی در شد و ایشان جیغ‌شان به آسمان می‌رفت که گند نزن و به قدر کافی خراب‌ش کرده‌ای.

بعد ما به ایشان پیشنهاد دادیم قالی‌بافی یاد بگیرند و یک رج برای ما ببافند و آفرین بشنوند که نمی‌دانیم چرا ایشان نپذیرفتند! و گفتند ما غلط می‌کنیم چنین غلطی بکنیم. بعد ما شیون از سر گرفتیم و گفتیم با شروع بافتنی، آشپزی از یادمان رفته و سیستر باید شام درست کند که البته درست کرد و ناگهان دیدیم خاله‌جان با تعجب به ما نگاه می‌کنند و می‌گویند یعنی چه که تو هر چیزی یاد بگیری، قبلی‌ها پاک می‌شوند؟!

و بعد از شام برای اینکه عیش‌شان را تکمیل نموده باشیم، گلوله‌ی کاموایی را که 2لا کرده بودیم باز کردیم تا یک‌لا کنیم و بدهیم ایشان ببرند منزل، بقیه‌اش را برایمان ببافند که به حول و قوه‌ی الهی همه‌ش به هم گره خورد و خاله‌جان دائم ما را تهدید می‌کرد که به خون‌مان تشنه است و دل‌ش می‌خواهد ما را خفه کند که یک‌تنه انقدر گند می‌زنیم. ما هم در نهایت، به قیچی متوسل شدیم و الان چند تا گلوله کاموایی ریز و درشت، انتظار خاله‌جان را می‌کشند و ما اصولا موجود پرحوصله‌ای هستیم.

بعد یادمان آمد که یک کلاف بزرگ از نخ چله‌کشی فرش داریم که باید تاب‌ش را باز کنیم و گلوله‌ش کنیم که نمی‌دانیم چرا به محض گفتن‌ش، خاله‌جان از سیستر خواست به آقای آژانس بگویند بیاید دنبال‌شان!

البته ما این را به حساب هیجان و شادی ایشان گذاشتیم و هر وقت به منزل‌شان برویم، حتما کلاف مذکور را همراه‌مان می‌بریم تا حسابی سورپرایز شوند و اصولا ایشان کمک کردن به ما را دوست می‌دارند و مطمئنا خیلی هم خوشحال خواهند شد و ما نیز شادیم که امروز اصلا کار نکرده‌ایم و بقیه دائم در حال پذیرایی از ما هستند. ما اصولا 2 روز کار انجام می‌دهیم و بعدش 2 هفته افقی می‌شویم. ما مطمئن هستیم برخی از اعضاء و جوارح ما علی‌الخصوص کمر مان، دست دوم هستند و آنها را به اسم نو به ما انداخته‌اند و دیوانه هم نیستیم و هر که شک برآورد، اشکال از خودش است و ما خیلی هم خوب هستیمنیشخند

پ.ن: ماجراهای من و کاموا

دوشنبه ۱٢ اسفند ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: خونه تکونی
Share

*به قول دوستان، ما دیشب وارد سیزن 2 از ماجرای خانه‌تکانی شدیم و در اقدامی ضربتی از کابینت‌های سمت چپ، شروع به تمیز کردن کردیم. ما اصولا تمیز کار می‌کنیم اما نمی‌دانیم چرا تی‌شرت آبی نفتی زیبایمان داشت مزین می‌شد! و چون بار اول بود آن را می‌پوشیدیم، فکر کردیم شاید بد نباشد از پیشبند استفاده کنیم. البته یادآور می‌شویم که ما خودمان تنهایی فکر کردیم و کسی به ما کمک فکری نداد.

اصلا هم از زیر کار شانه خالی نکردیم. اصولا روزهای اول، تمام کارها را صادقانه انجام می‌دهیم و هرگونه سمبل‌کاری متعلق به روزهای آخر است. اصلا هم منت نگذاشتیم و غر نزدیم و بی‌سروصدا هی رفتیم بالا، آمدیم پایین و تمام لیوان‌ها، فنجان‌ها، بستنی‌خوری‌ها و غیره را شستیم و خشک کردیم و داخل کابینت‌ها را هم شستیم و همه رو مرتب کنار هم چیدیم و تا وقتی بیدار بودیم، مثل شیر مراقب بودیم مبادا کسی به کابینت‌ها دست بزندنیشخند و تصمیم داریم اگر مثلا حمام را شستیم، در ش رو قفل کنیم مبادا دوباره کثیف شود و مادر مان معتقدند ما اصولا جنبه نداریم که البته اشتباه می‌کنند.

امروز هم قرار بود کلا تعطیل باشیم و همراه خاله‌جان به خرید برویم که ایشان مسج دادند نظرت درباره‌ی برنامه‌ی امروز چیست؟ و ما گفتیم شما تشریف بیاورید منزل ما. بعد دودستی بر سر مان کوفتیم چرا که یاد روتختی و ملحفه‌های پراکنده در سطح منزل افتادیم و تندتند همه را در محل نصب نمودیم، لباس‌های تمیز خشک را تا کردیم سر جایشان گذاشتیم و خدا قسمت نکرد تمیز کردن میز بزرگ را به سیستر محول کنیم و مجبوریم همین الان خودمان همه‌اش را تمیز و مرتب کنیم تا آبروی چندین ساله‌مان حفظ شود و خاله‌جان متوجه نشود عمق فاجعه‌ی شلختگی ما چقدر است. اصولا همه فکر می‌کنند ما همیشه همینقدر که دیده‌اند، مرتب هستیم و ما هم اجازه می‌دهیم به همین شکل فکر کنند چرا که ضرری برای کسی ندارد.

همین الان چشم‌مان به سرمه‌دان روی میز افتاد و دودستی بر سر کوفتیم. اصولا سرمه‌دان یک قلم و یک پایه دارد. قلم رو داخل چشم می‌کشند و پایه‌ی رنگی‌رنگی خوشگل برای تمیز نگه‌داشتن قلم به کار می‌رود و لاغیر. بعد قیافه‌ی ما را تصور کنید وقتی به منزل مراجعت نمودیم و دیدیم پایه‌ی سرمه‌دان سر جایش است اما قلم‌ش نیست و آن را روی زمین یافتیم. حالا ما مانده‌ایم و یک عدد سورمه‌دان به‌درد‌نخور قرمز گل‌گلی خوشگل و ما دوباره باید برویم سرمه‌دان بخریم تا چشم نازنین‌‌مان را به فنا ندهیم.

ما برویم به بیگاری‌مان برسیم. سیستر شانس آورد که الان در منزل نیست و به قول دوست‌مان، خداوند یار ک...د هاست و همیشه کارها برای آنها راحت انجام می‌شود و یک عده‌ی دیگری جور شان را می‌کشد و خدا امروز یار سیستر بود. البته سیستر شب اینجا را می‌خواند اما ما لبخند تحویل‌شان می‌دهیم و اوضاع ماست‌مالی خواهد شد و ما نگران نیستیم.

دوشنبه ۱٢ اسفند ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: خونه تکونی
Share

*ما هر چه فکر کردیم، دیدیم فقط یک راه داریم. اینکه تنبلی را به کناری نهاده و اقدام به شستن دیوارها کنیم و خیال خودمان را راحت کنیم چرا که تجربه نشان داده وقتی اتاقی تا سقف، پر از وسیله است، نمی‌شود کارگر بیاوری و از ایشان کمک بگیری. سیستر و خان‌داداش هم اینجور وقت‌ها کار دارند و ناگهان جیم می‌شوند و علی می‌ماند و حوض‌ش.

و بدین ترتیب ما رفتیم مقادیری پودر آنزیم‌دار واخل ظرف ریختیم با آب ولرم و چند عدد دستمال و ابر و غیره. دستکش هم دست‌مان کردیم و هی از چارپایه رفتیم بالا، هی آمدیم پایین. بعد پودر کم آمد و ما با اجازه‌تان از صابون مایع استفاده کردیم و صدایش را هم درنیاوردیم.

سیستر و خان‌داداش اصولا به کار کردن در سکوت، اعتقادی ندارند و ما هم از دوپس‌دوپس آهنگ‌های ایشان، سرسام می‌گیریم. لذا ترجیح دادیم به تنهایی کار کنیم. ولی خب یک دیوار مانده بود که دیگر باطری ما تمام شد. ما کلا موجود مردنی‌ای هستیم ولی گاهی این واقعیت را فراموش می‌کنیم و جوگیر می‌شویم فکر می‌کنیم آرنولد هستیم.

مامان گفتند مریمی اینها کار تو نیست و از خان‌داداش کمک بگیر که ما گوش ندادیم ولی دیگر مجبور شدیم آن دیوار باقی‌مانده را بگذاریم برای ایشان.  و در بدو ورود شان، مژده دادیم که دیوار روبرو، دست‌بوس شما هستند و خان‌داداش گفتند مریمی! ما مانده‌ایم حیران که شما زن‌ها چطور انقدر ثابت‌قدم هستید و وقتی حکم می‌کنید کاری باید انجام شود، انقدر می‌گویید و می‌گویید تا ما از رو برویم. آن از آن شب که کل قفسه‌ی کتاب‌های مرا آوردی وسط و ناچار شدم تا صبح فردا همه را جمع‌وجور کنم و اضافی‌ها را بدهم برود، این هم از دیوارها.

و ما گفتیم خان‌داداش غر نزن، چاره‌ای نداری. نوروز در راه است و همه جا باید از تمیزی برق بزند. فلذا خان‌داداش امروز داوطلبانه آمد گفت مریمی کجا را تمیز کنم؟ می‌خواهم زودتر انجام‌ش بدهم که تو دیگر سر م غر نزنی. و ما گفتیم آفرین. تو پسر عاقلی هستی و آن دیوار، دست‌بوس شماست و خان‌داداش در چشم‌برهم‌زدنی، دیوار را گربه‌شوی! نموده و از منزل متواری شد. و البته ایشان در بدو امر، همیشه دستور آشپزی هم به ما می‌دهند و جز چشم گفتن، چاره‌ای نداریم. فکر نکنید ایشان خیلی مظلوم هستند.

بعد ما ملحفه‌ها و روتختی را تحویل ماشین لباس‌شویی دادیم تا از بوی خوش تمیزی، لذت ببریم و کلا عاشق بوی ملحفه‌ی تازه شسته شده هستیم و بگذریم که برای ملحفه و چادرنماز و البسه رنگی باقی نمی‌گذاریم از بس تحویل ماشین لباس‌شویی می‌دهیم‌شان و کلا انگار بوی تمیزی را به رنگ‌ش ترجیح می‌دهیم!

حرف رنگ شد. یادمان آمد آن شب، سیستر یقه‌ی ما را گرفت که مریمی آن کیفی که برای ما رنگ کرده بودی نمی‌دانیم چرا رنگ‌ش خراب شده. سیستر اصولا سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش نابودگر را دارا ست و هر چیزی را اراده کند، نابود می‌کند. رنگ کیف که برایش دست‌گرمی‌ست. ما گفتیم رنگ مناسب نداریم و ایشان فردا با یک تیوب رنگ اکریلیک قرمز، وارد منزل شد و ما از رو رفتیم و کیف‌شان را برایشان رنگ کردیم. بیفور ش را اینجا می‌توانید ببینید.

الان هم منتظریم سیستر، تشریف‌فرما شوند تا تمیز و مرتب کردن میز بزرگ اتاق با تمام وسایل به هم ریخته‌ی رویش را خدمت ایشان تقدیم کنیم. فعلا قید مرتب کردن کمد لباس‌ها را می‌زنیم و کمد یادگاری‌ها هم باشد برای بعد.

در مرحله‌ی بعد به سراغ کابینت‌ها می‌رویم و این تازه شروع مصائب ما ست چرا که سخت‌ترین بخش خانه‌تکانی، تمیزکردن آشپزخانه است. حسن‌ش این است که می‌توانیم بیشتر در کانون خانواده حضور فعال داشته باشیم و فیلم‌ها و سریال‌ها را گوش کنیم چون چشم‌مان که به کار مان است و البته 3-2 کیلوی ناقابل هم تا نوروز کم کنیم.

و دلخوش هستیم به فرمایشات گهربار مربی خان‌داداش که فرموده‌اند پاییز و زمستان، فصل عضله‌سازی و بهار و تابستان، وقت لاغر کردن است و هر کس بخواهد برعکس عمل کند، خودش را سر کار گذاشته چرا که بدن آدمی، شعور دارد و سرما و گرما را حس می‌کند و از آن تاثیر می‌پذیرد و ما داریم فکر می‌کردیم شاید بهتر باشد به جای این همه چیزهای شیرین پر کالری، مثل بچه‌ی آدم، قرص آهن‌مان را بخوریم و به جای نان و برنج، سراغ قرص ویتامین ب برویم تا مجبور نشویم قول بدهیم تمام آشپزخانه را تمیز کنیم به نیت 3 کیلو وزن کم کردن.

می داریم می‌رویم سراغ کابینت اول. امیدواریم داخل دستکش‌هایمان، خشک باشد. آیکون آرزوهای بزرگ! نیشخند

پ.ن: کشف تازه‌ی ما: شیرینی زبان مینیاتوری. قبلا ورژن غول‌آسا یش را کشف کرده بودیم. ما اصولا عاشق سایزهای نامتداول هستیم.

مدیونید فکر کنید همه‌ش را ما به تنهایی خورده‌ایم.

یکشنبه ۱۱ اسفند ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: خونه تکونی
Share

*دیروز سیستر گفت مریمی! من آماده‌ام برای تمیزکردن اتاق. بیا همین امروز همه جا را تمیز کنیم و پرونده‌ی این اتاق را ببندیم. ما یک نگاهی به ایشان کردیم و دوباره، مشغول نوشتن وبلاگ‌مان شدیم.

سیستر ادامه داد: من واقعا نمی‌دانم چرا انقدر تو را دوست می‌دارم در حالی که رفتار ت کاملا غیر رمانتیک است و اصولا زیاد کسی را محل نمی‌گذاری.

گفتم یعنی الان می‌گویید چه کار کنم؟ بیخودی لبخند بزنم؟ نیشخند خب برو یک جا را تمیز کن دیگر. اینکه انقدر صغری کبری چیدن نمی‌خواهد. سیستر افزود: جدا من مانده‌ام تو چطور انقدر دوست‌های صمیمی و مخاطب وبلاگی داری. یک کلمه‌ی محبت‌آمیز به کسی نمی‌گویی. آدم تعجب می‌کند چطور مردم انقدر دور و بر ت هستند؟

گفتم خواهر جان. من کلا مدل محبت کردن‌م، خشن است. همین است که هست. تو هم این دست و پای مرا رها کن برو به کار ت برس. من هم تو را دوست دارم اما انقدر گفتن ندارد که.

سیستر بی‌توجه به سخنرانی‌های من، مرا در آغوش گرفت و بعد گفت اول کجا را تمیز کنیم؟ گفتم اول دیوارها. گفت قبول. بعد خیلی هدفمند و ریلکس، محتویات تمام کشوهایش را بیرون ریخت و مشغول دور ریختن وسایل به‌دردنخور و مرتب کردن و دوباره چیدن وسایل‌ش شد!قهقهه

ما هم که دیدیم راه نیست رد شویم و ایشان به قاعده‌ی کف اتاق، وسیله‌هایش را این طرف و آن طرف پخش کرده، بی‌خیال خانه‌تکانی شدیم و دقیقا یادمان نیست چه کار می‌کردیم. فقط به سیستر گفتیم مطمئن هستیم تو تا آخر شب هم این فاجعه را سروسامان نخواهی داد. سیستر هم گفت ما حرفه‌ای هستیم و شما نگران نباشید.

2 ساعت بعد، ما مشغول قدم زدن و خریدکردن بودیم. هر چه تاپ و دامن و تی‌شرت آبی و سورمه‌ای و سفید بود، می‌پسندیدیم و سیستر با مهربانی لبخند می‌زد و می‌گفت عزیزم. سلیقه‌ی تو کاملا مشخص است. بعد هر چه لباس نصفه‌نیمه با رنگ‌های جیغ فسفری و صورتی و نارنجی بود، می‌پسندید و به من نشان می‌داد و من می‌گفت اوه! این دیگر چیست؟ من را بکشی هم اینها را نمی‌پوشم نیشخند

و خانم فروشنده مانده بود متحیر که این دیگر چه جور تعاملی‌ست و باور ش نمی‌شد ما خواهر باشیم بس که کلا با هم فرق داریم. بعد ما یادمان آمد که در دانشگاه اولی، خیلی‌ها فکر می‌کردند ما با هم دوستیم که گاهی سلام و احوال‌پرسی می‌کنیم و اصلا باور شان نمی‌شد خواهر باشیم نیشخند خلاصه یک چنین موجود شمر بی‌احساسی هستیم ما.

ضمنا هنوز اتاق را تمیز نکرده‌ایم. فقط 2 نفر کارگر آمدند و کل راهروها و پارکینگ و غیره را برق انداختند و انصافا هم دست‌شان درد نکند. کاش آدمیزاد هم می‌توانست یک شستشویی کارواشی جایی برود انقدر نو شود و پوست‌ش مثل بچگی‌هایش برق بزند.

شنبه ۱٠ اسفند ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: خونه تکونی
Share

*دوست‌مان تلفن زده بود می‌گفت خانه‌تکانی‌شان تمام شده. گفتیم شما با وجود یک وروجک نیم‌وجبی، چطور به این زودی تمام منزل را تمیز کردید؟ ما هنوز اندر خم تمیز و مرتب کردن کشوها و کمدها هستیم.

دوست‌مان گفتند مریمی ما امسال بعد از 10 سال زندگی مشترک، به شوهر مان گفتیم به ما پول بدهد تا آخر هفته، 2 روز کارگر بیاوریم تا در و دیوار و پنجره‌ها را بشویند. کابینت‌ها و کمدها و غیره را هم خودمان کم‌کم مرتب می‌کنیم. شوهرمان هم گفتند چرا 100 تومان پول بدهیم؟ خودمان کارها را انجام می‌دهیم و بدین ترتیب ما بالاخره موفق شدیم در امر خطیر خانه‌تکانی از ایشان کمک بگیریم و انصافا هم خوب همه جا را برق انداخته‌اند. خودمان هم یک هفته وقت گذاشتیم کم‌کم آشپزخانه را مرتب کردیم. کشوها و غیره را هم دست نزده‌ایم چون فقط یک هفته مرتب می‌مانند و خب این کار را بعدا هم می‌توان انجام داد. شما هم اول دیوارها و پنجره‌ها و کف را تمیز کنید تا ظاهر خانه، تکانده شود. بعد هر زمان فرصت بود، کم‌کم وسایل اضافه را دور بریزید و بقیه را مرتب کنید.

ما هم گفتیم پیشنهاد خوبی‌ست. همین کار را می‌کنیم. ما خطاب به سیستر: بیا اول در و دیوار و پنجره‌ها را تمیز کنیم. بعدا هم می‌توانیم کم‌کم به کمدها و کشوها برسیم. سیستر: بله بله پیشنهاد خوبی‌ست. همین کار را می‌کنیم.

نیم ساعت بعد، ما کشو بزرگ‌ه را بیرون ریخته بودیم و خرت‌و پرت‌های داخل‌ش را تمیز و مرتب می‌کردیم. بعد از ما هم سیستر، وسایل داخل کشو یش را بیرون ریخت و به قاعده‌ی یک فرش، در اقصی نقاط اتاق پراکنده نمود. ما هم خسته از کشوتکانی مذکور، رفتیم 3 ساعت خوابیدیم حسابی.

الان هم منتظریم سیستر، بقایای وسایل‌شان را از این وسط جمع کنند تا ما آخرین کمدمان را هم بریزیم بیرون ببینیم چه مزخرفاتی در طول یک سال گذشته دور خودمان جمع کرده‌ایم. بعدا یک روز هم صرف مرتب کردن لباس‌های بیرون‌مان می‌کنیم تا قسم‌مان راست باشد و کلا وسایل‌مان را مرتب کرده باشیم. و پیشاپیش خیلی خوشحالیم که از تجربه‌ی دوست‌مان، نهایت استفاده را برده‌ایم و ما کلا خیلی حرف‌گوش‌کن هستیم نیشخند

الان هم داریم فکر می‌کنیم چرا ما انقدر خرده‌ریز داریم؟ یعنی دیگران هم همینقدر وسیله‌های ریز دور خودشان جمع کرده‌اند؟ ما کلی کتاب داریم در سایزهای مختلف و هر سال هم کفر مان می‌گیرد که چرا قفسه‌های کتابخانه، گود است؟! چرا طبقه‌ای خاص کتاب‌های جیبی ندارد؟ چرا ما در کشوی کم‌عمق مخصوص وسایل ریز، جوراب‌های نویمان را ردیف چیده‌ایم؟ - ما عاشق جوراب نو هستیم. - چرا انقد یادداشت و دفترچه و نامه‌ی قدیمی و یادگاری داریم؟ در این همه سی‌دی و وی‌دی‌وی دقیقا چیست؟ بعضی‌هایشان را حتی یادمان نمی‌آید چه زمانی خریده‌ایم و هدف‌مان دقیقا چه بوده؟

راستش را بخواهید ما به قانون بقای گردوخاک معتقدیم: گردوخاک هرگز از بین نمی‌رود، فقط از جایی به جای دیگر منتقل می‌شود. بعد با خودمان فکر می‌کنیم چرا ما دائم گردوخاک‌ها را به دستمال‌ منتقل می‌کنیم و دستمال‌ها را می‌شوییم وقتی قرار است دوباره از هوا و فضا، گردوخاک وارد خانه شود؟ سوال

پنجشنبه ۸ اسفند ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: خونه تکونی
Share

*کشوی لباس‌های منزل را ریختیم بیرون. داخل کشو را حسابی دستمال کشیدیم. گفتیم به‌دردنخورها را می‌ریزیم دور، بقیه را مرتب و منظم می‌چینیم داخل کشو. شلوارها روی هم، تاپ‌ها روی هم، الی آخر...

مشغول مرتب کردن بودیم که چشم‌مان افتاد به تاپ کلاهدار سفید زیبایی که نارنجی برایمان هدیه گرفته بود. گفتیم ای وای. این را کی قایم کرده بودیم که یاد مان رفته بود؟ آخر ما ید طولایی در قایم کردن چیزهای مهم داریم و انقدر قایم‌شان می‌کنیم که کلا گم می‌شوند.

خوشحال از کشف‌مان، تاپ سفید را بالا گرفتیم تماشایش کنیم که دهان‌مان از وحشت بازماند. روی لباس نازنین‌مان، لکه‌های تقریبا قهوه‌ای رنگی ایجاد شده که مانده‌ایم از کجا آمده‌اند!

ما هیچ‌وقت این تاپ را نپوشیده‌ایم. مطمئنا کسی هم به آن دست نزده. در لباس‌های نقاشی‌شده‌مان هم چنین رنگی نداشته‌ایم. نقاشی‌هایمان را هم می‌گذاریم حسابی خشک شوند. بعد اتو می‌زنیم و از ذوق، می‌پوشیم‌شان. بعد که شستیم و خشک شد، می‌گذاریم داخل کشو. دیگر رنگ پس نمی‌دهند خلاصه.

هیچ چیز مشکوک دیگری هم داخل آن کشو نداشتیم. حتی لوازم آرایش هم آنجا نبوده که دل‌مان را خوش کنیم لک ایجاد شده، حاصل از آنهاست. ما نمی دانیم چه اتفاقی افتاده. کشو را همانطور نصفه‌ونیمه رها کرده‌ایم به امان خدا. هی برمی‌گردیم به لباس نازنین‌مان نگاه می‌کنیم فکر می‌کنیم چرا اینطوری شده؟ جز پاره‌ای فرضیه‌های هولناک درباره‌ی اجـ.ـنه هیچ چیز به ذهن‌مان نمی‌رسد.

الان یادمان آمد که چند روز پیش، مامان می‌گفت گردنبندی که براش ساخته‌ایم، نیست که نیست. همه جا را هم گشته اما پیدایش نکرده. ما تمام جینگیلجات‌مان را نگاه کردیم مبادا گردنبند مذکور، قاطی آنها شده باشد. و خب آنجا هم نبود.

به مامان گفتیم حتما جـ.ـن‌ها برای مهمانی لازم‌ش داشته‌اند. خودشان می‌آورند می‌گذارند سر جایش. چند روزی گذشت. به سر مان زد دوباره برویم دنبال گردنبند مذکور بگردیم. در همان کمد را باز کردیم و دیدیم گردنبند با جعبه‌ش آنجاست.

البته مامان در بدو امر، حرف ما را باور نکرد و گفت حتما خودت دوباره وسیله خریده‌ای و گردنبند دیگری ساخته‌ای تا ما ناراحت نشویم. بعد که ما گفتیم به خدا این همان گردنبند است، مامان با تعجب گفت ولی من دقیقا همه‌ی کمد رو گشته بودم و آنا نبود! راستش ما زیاد تعجب نکردیم چون وسایل خودمان را مدام به اجبار! به از ما بهتران قرض می‌دهیم. خودشان بعدا می‌آورند می‌گذارند سر جایش. ما فکر می‌کردیم آنها از فلزات حساب می‌برند اما چند باری نیز ساعت‌های مچی‌مان غیب و سپس ظاهر شدند. بعد هم ماجرای گردنبند و ...

ما 2 عدد تی‌شرت سفید هم داریم که جرات نکرده‌ایم آنها را باز کنیم ببینیم سالم‌ند یا لک شده‌اند. و وقتی یاد شال‌ها و مانتوهای سفید مان می‌افتیم، تن‌مان از فکر آن لکه‌های احتمالی می‌لرزد و جرات نداریم برویم ببینیم سالم‌ند یا نه.

امیدواریم دچار توهم شده باشیم و تمام اینها خرافات باشد هرچند تاپ سفید مان با آن لکه‌ها هنوز جلوی چشم‌مان است...

سه‌شنبه ٦ اسفند ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: خونه تکونی
Share

*در نزدیکی منزل ما یک عدد گل‌فروشی هست. البته کلا که بیشتر از یک عدد است. در کل، محله‌ی ما چند عدد گل‌فروشی و قنادی دارد و کسی نمی‌تواند دروغ بگوید که ببخشید، من قنادی یا گل‌فروشی ندیدم توی راه که می‌آمدم.

البته بنده از کسی طلبی ندارم. توقعی هم ندارم اما وقتی دروغ‌های شاخدار بشنوم، جواب هم که ندهم، چشم‌هایم گرد می‌شوند و گوینده‌ی آن دروغ فضاحت‌بار، خودش متوجه می‌شود چه گندی زده و بهتر است از این به بعد، دروغ‌های بهتری بگوید. به هر حال بنده معتقدم هر کسی انتظار دارد، وظیفه هم دارد و برعکس. نمی‌دانم چرا اینها را گفتم. بگذریم.

در نزدیکی منزل ما یک عدد گل‌فروشی هست که هر سال، با نزدیک شدن بهار، اول از همه، شاخه‌های سرخ بید را توی یک ظرف بزرگ می‌آورد می‌گذارد جلوی مغازه‌ش. بعد هم کم‌کم، بساط سد معبر ش را گسترش می‌دهد و با چیدن انواع سبزه، تخم مرغ‌های رنگی، گل‌های پامچال و غیره، کل پیاده‌رو و خیابان این‌ طرف جوب! را بی‌سروصدا فتح می‌کند و کسی هم شاکی نمی‌شود چون منظره‌ی زیبایی ایجاد می‌شود که همه از آن لذت می‌برند.

این هوای مطبوع بهاری و دیدن اولین شاخه‌های سرخ بید، ما را به یاد خانه‌تکانی‌ نصفه‌نیمه‌مان انداخت. لذا بدوبدو به منزل مراجعت نمودیم ولی تا کنون کاری انجام نداده‌ایم. اصولا ما یک ساعت کار می‌کنیم و 3 ساعت به خاطر همان یک ساعت، فکر می‌کنیم و نقشه می‌کشیم که چه چیزهایی را دور بریزیم و وسایل را چطور جابه‌جا کنیم که تنوع شود.

شما که غریبه نیستید. آن روز سر وسایل سیستر رفتیم و با اجازه‌ی خودمان - اختیار تام داریم - کلی خرت‌وپرت به‌دردنخور را دور ریختیم و تغییر چیدمان هم دادیم. سیستر کلی تشکر کرد و خیلی منعطفانه فقط پرسید خب مریمی، حالا بگو کدام وسایل ما کجاست.

دیشب هم قفسه‌ی کتاب‌هایش را کن فیکون کردیم اما حتی نپرسید تو داری دقیقا چه کار می‌کنی و چه چیزی را کجا می‌گذاری؟ فقط تشکر کرد و گفت به‌به خیلی تمیز شده! خیلی محبت کردی.

امشب هم نقشه داریم وسایل به‌دردنخور و کاغذپاره‌ها و دفترچه‌های قدیمی خان‌داداش را دور بریزیم. دفعه‌ی قبل، به قاعده‌ی یک گونی، کاغذ از وسایل‌ش دور ریختیم اما او حتی متوجه نشد و هیچ‌وقت هم نپرسید آنها را چه کرده‌ایم؟ فقط گفت مریمی دم‌ت گرم. چقدر تمیز شد. چقدر جا باز شد!

البته اگر ما به جای سیستر و خان‌داداش بودیم، یا خودمان را می‌کشتیم یا کسی را که وسایل‌مان را برایمان مرتب کرده و اضافات‌ش را به سلیقه‌ی خودش دور ریخته. الان هم داریم فکر می‌کنیم جریان دقیقا چیست؟ ما را زیادی قبول دارند یا کلا موجودات خجسته و دل‌گنده‌ای هستند یا هر دو؟ که خب احتمالا هر دو. البته این بهترین حربه هم هست برای اینکه کار نکنند و ما هم که طاقت نمی‌آوریم، خودمان کارها را انجام می‌دهیم و البته به وقت مقتضی از ایشان کار خواهیم کشید ان‌شاء‌الله.

ما برویم بقیه‌ی کتابخانه را بتکانیم.

یکشنبه ٤ اسفند ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: خونه تکونی
Share

*2 هفته پیش، چاه منزل ما بدون هماهنگی قبلی! نشست کرد و در تمام این مدت، ناچار به تحمل بوی گند و خاک و خل و گل و شل بودیم. امروز هم بوی رنگ اضافه شده. راستش ما خیلی ترسو هستیم و جرات نکرده‌ایم برویم ببینیم دارند چه چیزی را رنگ می‌کنند.

یکی نیست بگوید مگر وقتی داشتند چاه حفر می‌نمودند، جرات کردی بروی نگاه کنی که حالا برای رنگ کردن می‌گویی جرات نداری؟ خلاصه ما زبان‌مان دراز است اما از چاه و این چیزا می‌ترسیم و بچه‌ی همسایه را درک می‌کنیم وقتی از صدای دریل می‌ترسد و در آغوش ما قایم می‌شود و مثل بید می‌لرزد نیشخند

خلاصه به ما گفته‌اند این فاجعه، امروز و فردا تمام می‌شود و بعد ما باید لطف کنیم زندگی خاک‌گرفته‌مان را حسابی برق بیندازیم. باور کنید اینجا چنان خاکی در فضا معلق است که اگر 30 ثانیه بی‌حرکت بنشینید، زیر ش مدفون می‌شوید. حالا نه به این شدت ولی تمام فرش‌ها و کف زمین و روی میزها و همه‌ی وسایل را شدیدا خاک گرفته. هر قدر هم دستمال می‌کشیم، 1 ساعت بعد باز همه جا خاکی‌ست.

مامان خیلی مقاومت می‌کند و دائم همه جا را تمیز می‌کند ولی ما بی‌خیال شده‌ایم و خاک را تحمل می‌کنیم تا فردا پس‌فردا یک دفعه کلا همه جا را تمیز کنیم.

وسط این همه خاک با دلی خجسته نشسته‌ایم قالی می‌بافیم که فردا ببریم مربی‌مان درس آخر را هم بدهند. البته قبل‌ش باید خودمان را مجددا خدمت ایشان معرفی کنیم. نیست که دو هفته است آن طرفی نرفته‌ایم، از آن لحاظ! آیکون شاگرد مرتب و منظم اصلا!

جمعه ٢ اسفند ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: خونه تکونی
Share

*هوای بهاری تهران، ما را چنان به وجد آورده است که با اشتیاق، استارت امر خطیر خانه‌تکانی را زدیم و در اقدامی تاریخی پس از مدت‌ها جرات کردیم محتویات کشوی خرت‌وپرت‌هایمان را بیرون بریزیم.

در بدو امر، تمام جزوات و طرح‌های مربوط به دانشگاه اولی‌مان رو کلهم اجمعین دور ریختیم. خرده‌ریزهایمان را در یک‌جا گردآوری نمودیم و هر چه اضافه آمد، یا ریختیم دور یا تپاندیم در آن کشو بزرگ‌ه که بعدا بریزیم دور.

ته کشو را اساسی دستمال کشیدیم. وسایل را داخل‌ش چیدیم و دل‌مان آخیش شد. بعد با سر و روی خاکی - حالا با کمی اغراق - برای خودمان چای ریختیم و پرتقال پوست گرفتیم و مدام با خودمان تکرار می‌کنیم: وسیله‌ای که 2 سال‌ است استفاده‌ش نکرده‌ای را باید بریزی دور. بلافاصله هم می‌افزاییم: تا جا برای چیزای بهتری باز شود نیشخند هرازگاهی هم به خودمان یادآوری می‌کنیم که ما قرار نیست وسایل‌مان را با خودمان به دیار باقی ببریم. بهتر است بتوانیم گاهی از آنها دل بکنیم و بدهیم یک نفر دیگر استفاده کند حداقل. البته ما وسایل کهنه و به‌دردنخور را به کسی نمی‌دهیم اما اگر چیزی نو باشد و به کار ما نیاید، عاقلانه آن است که هر کس به کار ش می‌آید، بردارد ببرد نوش جان‌ش. چرا پول بدهد و وسیله‌ی تکراری ما را دوباره بخرد؟ البته ما خیلی چیز قابلی هم نداریم. محض تسلای خاطر خودمان اینها رو می‌گوییم.

خلاصه اکنون ما یک کشوی ترتمیز مرتب داریم که کمافی‌السابق، به خودمان قول دادیه‌ایم دیگر همیشه تمیز نگه‌ش داریم و البته شلخته‌ی درون‌مان فقط به ما پوزخند زد و چیزی نگفت چون آمار ما را دارد و می‌داند نهایتا تا نوروز می‌توانیم مرتب و منظم باشیم.

فلدا دست به دامن استدلالی امروزی می‌شویم که می‌گوید ما شلخته نیستم. فقط چیدمان‌مان با دیگران فرق دارد نیشخند البته ما یک عدد کارت مهم و یک عدد سیم‌کارت 912 گم کرده‌ایم و تا این لحظه پیدایش نکرده‌ایم. شما نمی‌دانید کجا ممکن است باشند؟ ما مطمئن بودیم داخل همین کشو هستند اما نمی‌دانیم چرا نبودند.

راستش را بخواهید از فکر تمیز کردن کتابخانه و کشوب زرگ‌ه که وسایل امروز را در آن چپاندیم، لرزه بر اندام‌مان می‌افتد اما به روی خودمان نمی‌آوریم. اصلا چه معنی دارد قفسه‌ی کتابخانه، عمیق! باشد و 3 ردیف کتاب در آن جا شود که برای تمیزکردن‌ش هر سال بیچاره شویم؟ (نه واقعا فکر کرده‌اید من هر هفته، دل و روده‌ی کل کتابخانه را بیرون می‌ریزم و تمیز ش می‌کنم؟)

الان یادمان آمد یک نیم‌چه کمد هم داریم که داخل‌ش تا سقف پر است از کپی مدارک (و ما هر وقت کپی مدرک لازم داریم باز می‌رویم کپی می‌گیریم!) و البته نامه‌ها و یادداشت‌های دوستان دوران مدرسه و کمی هم دانشگاه اولی. نه مدام مرور شان می‌کنیم، نه دل دور ریختن‌شان را داریم. مانده‌ایم چه کنیم؟

حالا شاید یک پست رمزدار نوشتیم و عکس‌هایشان را گرفتیم دور همی تماشا کردیم. بعد شما بگویید به نظر تان نگه‌شان داریم یا بریزیم‌شان دور؟

قالی‌مان را هم تقریبا 2 هفته‌ است دست نزده‌ایم و بی‌شک مربی عزیزمان هم‌اکنون به خون ما تشنه است و مطمئنا شنبه برسرزنان باید خدمت ایشان برسیم و حساب پس بدهیم. البته اگر خوب بافته باشیم - که تا این لحظه حتی 1 رج هم نبافته‌ایم - می‌شود امید داشت به ما عفو بخورد.

فعلا درباره‌ی جمع‌وجورکردن لباس‌هایمان چیزی نمی‌گوییم چون مغز مان اصلا ظرفیت‌ش را ندارد و الان است که کلا منفجر شود. البته خانه‌تکانی کلا رسم دوست‌داشتنی‌ای است. ما در کودکی به شدت از این حرکت، متنفر بودیم اما الان برایش حسابی ذوق داریم. فقط مشکل اینجا ست که فضای کوچک‌مان را با انبوهی از وسایل پر کرده‌ایم و مثل چی مانده‌ایم در گل‌ولای که حالا چطور خانه‌تکانی کنیم؟ جنون خرید هم خودتان دارید. گفته باشیم نیشخند خلاصه ما وسیله زیاد نداریم. فضا کم داریم. بی‌سلیقه هم نیستیم. و راستش را بخواهید دل‌مان یک استند گوشواره می‌خواهد به قاعده‌ی فرش 6 متری که گوشواره‌هایمان را بچینیم جلوی چشم‌مان. این استند فعلی برای ما خیلی کوچک است.

خب می‌بینیم که همه‌ی راه‌ها به روم ختم می‌شوند و ما باز برگشتیم سر جینگیلجات عزیز مان و کلا یادمان رفت باید فردا کشو بزرگ‌ه را تمیز کنیم تا حال‌مان جا بیاید نیشخند

چهارشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: خونه تکونی
Share

*سیستر دیروز به ما گفت شما خیلی عجیب‌غریب هستید. مثلا ناگهان بیمار می‌شوید به شدیدترین شکل ممکن و ناگهان هم خوب می‌شوید و آدمی از این همه سرعت در تغییر، متعجب می‌شود. بیشتر که دقت کردیم دیدیم حق با سیستر است و کلا اگر با ما موجودی شبیه خودمان طرف بودیم، حتما تحمل ایشان برای ما سخت می‌بود و از کار شان سردرنمی‌آوردیم.

و صبح که سیستر ما را دیدند، داشتیم از بدن‌درد می‌مردیم و از ترس گلودرد، زیاد حرف نمی‌زدیم و دیشب حدود 394بار ایشان برای ما چای ریخت و شیر گرم کرد و هر 20 ثانیه یک بار می‌پرسید حال‌ت خوب است؟ و ما اشاره می‌کردیم بله. و بعد سیستر و خان‌داداش کلی به ما خندیدند که با شالی شبیه مقنعه‌ی اسکی! روی کاناپه منفجر شده بودیم و فقط با ایما و اشاره حرف می‌زدیم. و شب سیستر می‌گفت آفرین مریمی! من همیشه دل‌م می‌خواست تو همینقدر حجاب‌ت را رعایت کنی و قبل از اینکه ما چیزی به سمت‌ش پرتاب کنیم، خودش بدوبدو از ما دور شد.

و امروز ما دیدیم دیگر تحمل این حال را نداریم و بدوبدو به حمام رفتیم و خدا ما را ببخشد که قد سد کرج، آب داغ روی سر مان ریختیم. و بعد ایستادیم به ابروبرداشتن و مانیکور و پاک‌سازی صورت و سشوارکشیدن و بعد دل‌مان بوی رژ لب مای را خواست و به گوش‌مان هم گوشواره‌های انار آویزان کردیم و الان اصلا شبیه ورژن دیشب‌مان نیستیم و داریم فکر می‌کنیم اگر ما مرد بودیم، حتما از زن‌جماعت می‌ترسیدیم و اصلا از کار ش سردرنمی‌آوردیم که چطور می‌تواند هر روز یک شکل و یک مدل باشد و کسی که اصولا همیشه یک جور نباشد و از یک سری مسائل! جان سالم به در ببرد، زیاد قابل اعتماد نیست و باید از وی ترسید نیشخند

و وقتی بیرون آمدیم دیدیم خان‌داداش باز آهنگ‌های جلف، پلی! کرده و مشغول خانه‌تکانی‌ست و مامان که بدجور سرما خورده با چشمان اشک‌بار بالای سر او ایستاده. و ما مثل همیشه به خان‌داداش متذکر شدیم که بهتر است موزیک‌های سنگین‌تری گوش بدهند و زیاد هم جلف نباشند و ایشان گفتند پیشنهادت چیست؟ و ما گفتیم مثلا شهرام شـ.ـب‌پـ.ـره‌ای شهرام صـ.ـولتی‌ای چیزی نیشخند و ایشان گفتند صد رحمت به ما و شما 10 سال از ما بزرگترید و چرا سلیقه‌تان انقدر افتضاح است و ما هم گفتیم افتضاح، سلیقه‌ی شماست و بعد کنترل را برداشتیم و یک آهنگی انتخاب کردیم که خان‌داداش دودستی بر فرق سر کوبید و ما گفتیم این، فلش مموری خودتان است و ما بی‌تقصیریم و خیلی هم دل‌تان بخواهد و مدیونید فکر کنید ما امروز خانه‌تکانی خواهیم کرد و ان‌شاء‌الله بماند برای فردا.

چهارشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: خونه تکونی
Share

*کتابای خودم افتضاح‌ه وضع‌شون. بعد با استفاده از غفلت خان‌داداش، تمام کتاباش رو ریختم وسط و ترتمیز کردم و مرتب چیدم. یه خروار کاغذ ش رو هم جا دادم توی یه کلاسور. وقتی اومد کلاً متوجه تغییری نشد.

نشون‌ش دادم. گفت دست‌ت درد نکنه.
گفتم نمی‌پرسی کاغذات کو؟

گفت می‌ریختی دور دیگه! چیز خاصی نبود. جزوه مزوه و نمونه سوال اینا بود.
|-: این چطوری میخواد کنکور بده سال دیگه؟ 

پنجشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٩
نظرات ()
موضوع: خونه تکونی
Share

 

*یه کشو دارم، بزرگ‌ه. نمی‌تونم بگم قرار ه جای چی باشه دقیقاً. همه چی تو ش پیدا می‌شد یه زمانی. الان که مرتب شده‌م، شده جای سی‌دی و سررسید و بادبزن و شارژر و گیره‌های ریز و هر چی دم دست‌م‌ه و میخوام جمع‌ش کنم مثلاً!

هر از گاهی که تو ش پر آت آشغال و خرده کاغذ و چرک‌نویس اینا میشه، می‌ریزم‌ش بیرون و مرتب‌ش می‌کنم. معمولاً یه نایلون‌ از محتویات‌ش رو دور می‌ریزم و به خودم قول میدم دیگه مرتب باشم و آشغال جمع نکنم اما همیشه روزهایی هستن که آدم، حوصله‌ی مرتب بودن نداره. لذا روز از نو، روزی از نو.

خواستم بگم امروز هم دقیقاً مراسم یه نایلون آشغال انجام شد اما یه عالم دی‌وی‌دی روی دست‌م مونده که اصلاً جا نمیشن توی کشو! به زور چپوندم‌شون اون تو. کلی خودکار و ماژیک هم رسماً بیرون مونده‌ن + برگه‌های یادداشت و نوار کاست برکت و راهنمای موبایلی که ۲۰۰ سال پیش خریدم.

تنها فکری که کردم این‌ه که عصر برم یه کیف سی‌دی دیگه بخرم اینا رو بچینم تو ش باشد که جا م باز شه.

نتیجه‌ی اخلاقی: اون نیروی گره‌زننده‌ی هدفن رو یادتون‌ه؟ یه نیروی دیگه هم هست که به محض مرتب کردن کمدها و کشوها باعث میشه جا کم بیاری.

ضمناً فیلم دیدن، تفریح مناسبی برای من نیست چون یه عالم فیلم سال ۸۶ اینا گرفته بودم که هنوز ندیده‌م. احتمالاً ۸۶ سال دیگه هم همچنان ندیده‌م‌شون.
در ضمن سریال لاست رو هم هنوز ندیده‌م. برای چی میرم فیلم می‌خرم؟
دوشنبه ۱٦ خرداد ۱۳٩٠
نظرات ()
موضوع: خونه تکونی
Share

*آشفته‌بازار کمد رو دیشب مرتب کردم. کلی هم از سیستر، کار کشیدم.

اصولا بنده از نگهداری وسایل با نایلون خرید ش، خیلی بد م میاد. برعکس من، سیستر کلا بی‌خیال این قضیه‌ست و از بدو تولد، هر چی خریده، با نایلون‌ش پرت می‌کنه داخل کمد. هر روز هم برای پیدا کردن یکی از وسایل‌ش، دست‌به‌دامن من میشه.

خلاصه در اقدامی ضربتی، تمام وسایل رو از نایلون درآوردم و یه تپه نایلون پاره و کثیف رو ریختم دور. سیستر هم نایلون‌های سالم رو تمیز کرد - خیلی خاکی بودن - که حداقل بعدا استفاده شن. دیگه به درد زباله ریختن که می‌خورن.

البته وسیله‌ها اصلا زیاد نبود اما نمی‌دونم چرا کل کمد، پر نایلون بود! اونا رو که ریختم دور، یه حس خیلی خوبی داشتم. داخل کمد رو هم حسابی شستم و سابیدم تا قشننننننگ، تمیز شد.

آخر سر، من موندم و کلی نایلون جلد کتاب که اصلا نمی‌دونستم داریم + چند تا کاغذ کادو. خب مستحضرید که اصولا بانظم و ترتیب خونه، من‌م! یه موقعیتی که برای هدیه دادن پیش میاد، سیستر، 12 شب، یقه‌ی من رو می‌گیره که "کاغذ کادو بده". و اگر فکر می‌کنید خودش میشینه کادو می‌کنه بعدش، سخت در اشتباهید. "کاغذ کادو بده" یعنی "این رو کادو ش کن". البته من کلا نمی‌دونم این کلمه‌ی "کادو" به چه زبونی‌ه و معنی‌ش دقیقا هدیه‌ست یا چیز دیگه.

خلاصه، فکر کردم اینطوری نمیشه. اگه دوباره اینا رو ولو بذارم توی کمد، باز میشه همون آش و همون کاسه. از طرفی، یه جعبه‌ی خالی در آشپزخانه رویت نموده بودم. فکر کردم جعبه‌هه رو کاغذکادوپیچ کنم که خوشگل شه. بعد تو ش نایلون‌های جلد کتاب رو کاغذ کادوها رو بذارم. هم تمیز و محفوظ می‌مونن، هم جا شون مشخص‌ه و من هم نباشم، بقیه می‌دونن کجاست. البته باید هر از گاهی چک‌شون کنم که وقتی لازم‌شون دارم، سورپرایز نشم!

خوب شده؟

سمت راستی‌ها، همون نایلون‌های جلد کتاب‌ن و کاغذ رنگی. وسط، جعبه‌ی مذکور ه که هر وجه‌ش، یه رنگ‌ه تقریبا. کنار ش، پایه‌ی چسب نواری‌ه. اون نارنجی خال‌خالی‌ه هم صندل من‌ه نیشخند

این کاغذ کادو سورمه‌ای رو تازه کشف کردم. وقتی باز ش می‌کنی، عین کاشی‌کاری می‌مونه. خیلی ناز ه. بقیه‌ش هم نمایانگر این است که اینجانب، خیلی به بته‌جقه علاقمند م. پیام‌م برای جوونای هم‌سن‌وسال‌م این‌ه که تمیز باشن که موقع خونه‌تکونی، پوست‌شون کنده نشه. قابل توجه سیستر که میگه اینجا رو نمی‌خونه نیشخند

جمعه ٢٠ بهمن ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: خونه تکونی
Share

*از دید بعضی مامان‌ها، دختر خوب، دختری‌ه که وقتی مامان‌ش خونه نیست، کل آشپزخونه رو بریزه بیرون، بشوره و خشک کنه و جمع کنه. آشپزخونه بشه دسته‌ی گل! از این منظر، من الان خیلی دختر خوبی‌م نیشخند

راستش تا وقتی کنکور در زمستان برگزار میشه، من حوصله ندارم براش تلاش کنم. یا کنکور باید جابه‌جا شه یا من باید یه گونی قرص افسردگی فصلی بخورم یا حداقل زمستون، همه‌ش بهاری باشه هوا - مث این روزا - که وقتی خونه‌تکونی تموم شد، رضایت بدم بشینم 4 خط درس هم بخونم.

در کل به نظرم، بهمن برای خونه‌تکونی‌ه، اسفند برای پیاده‌روی و لذت بردن از نور و هوایی که بوی بهار میده. البته هوا ش زیاد دونفره نباشه لطفا چون اعصاب ندارم.

دوشنبه ٩ بهمن ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: خونه تکونی
Share

*دیشب کل ادویه‌ها رو دونه‌دونه خالی کردم توی لیوان و بشقاب و دیگ که ظرف‌هاشون رو بشورم و صد البته پس از شستن و خشک کردن ظرف ادویه‌ها مجدداْ مجبور شدم لیوان و بشقاب و دیگ مذکور رو هم بشورم. بعد سرچ کردم - فکر کردی میشینم زمین رو می‌سابم حرکات متمدنانه یادم رفته؟ - دیدم ادویه جمع دوا ست. بعد نشستم به خوندن خواص ادویه‌ی رایج که همه‌مون تقریباْ هر روز مصرف می‌کنیم. جالب‌ه. وقت کردی یه سرچی بکن.

امروز هم چارچنگولی مشغول اینور اونور زدن حبوبات و سبزیجات خشک و قالب ژله و دم‌کنی اینا بودم. دیگه دیدم دارم خشک میشم، رفتم پیاده‌روی. هوا گرم‌تر شده، روزها خیلی نور هست و حال من خوب‌ه.

چهارشنبه ۱٠ اسفند ۱۳٩٠
نظرات ()
موضوع: خونه تکونی
Share

*دوستان پرسیده‌اند کجا م که سروصدا م نمیاد. بنده تا همین چند دقیقه‌ی پیش کف زمین ولو و همانند کزت مشغول سابیدن زمین زیر فریزر بودم! چون کل فریزر رو ریختم بیرون. حسابی سابیدم‌ش. بعد کشیدم‌ش جلو. تمام دیوارای پشت و کف زمین رو برق انداختم. بعد هل‌ش دادم عقب و زدم‌ش به برق. الان هم خیلی شاد م که روش خوبی برای تخلیه‌ی انرژی‌های منفی یافته‌م. فقط اگه آرتروز نگیرم خوب‌ه :دی

راستی شما کف قفسه‌‌ها و کشوهای یخچال و فریزر چی پهن می‌کنین؟ من توی کابینت‌ها از این فیله؟‌های پلاستیکی میندازم که راحت با یه دستمال تمیز میشن اما توی شبکه‌ی بازار آقاهه می‌گفت داخل یخچال و فریزر کفپوش پلاستیکی نندازین چون باعث میشه هوا خوب گردش نکنه. موتور بهش فشار میاد و دستگاه زودتر خراب میشه.

پ.ن: یادم باشه بابت این فعالیت‌ها روزی 35 تومن از مامان‌م بگیرم.

سه‌شنبه ٩ اسفند ۱۳٩٠
نظرات ()
موضوع: خونه تکونی
Share

*دوستان عزیز! بنده کماکان روی چارپایه‌م!
شنبه ٦ اسفند ۱۳٩٠
نظرات ()
موضوع: خونه تکونی
Share

*مهندسین گرامی روز تون مبارک!

*میگن آدم رو سگ بگیره، جو نگیره حکایت من‌ه. پارسال خونه‌تکونی - بهتر ه بگم کشوتکونی و کتابخونه‌تکونی - رو خیلی دیر شروع کردم و تا بعد از تحویل سال کماکان دستمال دست‌م بود. امسال مثلاْ متنبه شدم گفتم زود شروع کنم. از صبح دستکش زر مریم، اتک چند منظوره، اتک گازپاک‌کن و مایع ظرف‌شویی پریل دست‌م‌ه با ابر و دستمال. هی از چارپایه میرم بالا، میام پایین. محتویات تک‌تک کابینت‌ها رو میارم بیرون. داخل کابینت و ظرف‌هاش و کاور زیر ش رو می‌شورم همه رو خشک می‌کنم میذارم سر جا ش. یعنی این زندگی من‌ه. هنوز تموم نشده مسلماْ اما تا اینجا همه چیز مرتب‌ه و برق می‌زنه. دیگه هر کی میره طرف کابینت، جیغ‌ می‌زنم که نظم‌ش رو به هم نزنن! وقتی روی کابینت‌ها رو بشورم احتمالاْ کلاْ دست زدن به کابینت رو ممنوع می‌کنم. کلی هم تُستِر رو سابیدم. بعد هم قایم‌ش کردم که دیگه کسی ازش استفاده نکنه و لکه‌های چربی نیفته رو ش. خسیس ندید بدید هم نیستما. گفته باشم.

جمعه ٥ اسفند ۱۳٩٠
نظرات ()
موضوع: خونه تکونی
Share

Daisypath Happy Birthday tickers