*ولادت ابراهیم (ع)

نام: ابراهیم

معنای نام: ابراهیم یا ابرام در زبان عبری یعنی پدر عالی

لقب: خلیل الله

کنیه: ابو الانبیاء و ابوالضیفان

نسب: ابراهیم بن تارخ بن ناحور بن سروج بن رعو بن فالج بن عابر بن شالخ بن ارفشخد بن سام بن نوح

نام پدر: تارخ

نام مادر: ورقه

تاریخ ولادت: ۳۳۲۳ سال بعد از هبوط آدم (ع)

بعثت: در منطقه‌ی بابل

تعداد فرزندان: به روایتی ۱۳ فرزند

مدت عمر: ۱۷۵ سال

محل دفن : شهر خلیل الرحمان واقع درکشور فلسطین

نام حضرت ابراهیم ع در ۲۵ سوره و مجموعا در۶۳  آیه از قرآن کریم آمده است. پدرش مردی موحد و متدین بود و مادرش نیز زنی پاک‌دامن و خداپرست.

روزی عموی ابراهیم٬ آزر که منجم نمرود و بت‌پرست بود، به او گفت: من در حساب نجوم می‌بینم که در این زمان، مردی متولد خواهد شد که آیین نمرود را بر هم زده، این دین را نسخ می‌کند.

نمرود از شنیدن این خبر، بسیار بیمناک گردید و دستور داد تمام پسرانی که در آن سال متولد خواهند شد، به قتل برسانند. زنان از مردان کناره‌گیری کنند و زنان آبستن را کنترل کنند.

مادر ابراهیم که او را باردار بود، وقتی وضع حمل خود را نزدیک احساس کرد، تصمیم گرفت برای حفظ جان فرزند ش به غاری‌ پناه ببرد.

اوبه غار رفت و به تنهایی فرزندش را همان جا به دنیا آورد و از ترس کشته شدن فرزند ش٬ او را در قنداقی پیچاند و خود به خانه برگشت. خدا‌وند قادر حکیم در انگشت ابراهیم شیری قرار داد که او می‌مکید و رشد می‌کرد. مادر ش هر زمان فرصتی پیدا می‌کرد، به غار می‌رفت و موقع برگشتن به خواست پروردگار، سنگی بزرگ جلوی در غار را می‌پوشاند. او دورادور، مراقب پسرش بود.

هر بار که به نزد ابراهیم می‌رفت، او را بزرگتر می‌یافت زیرا که او در هر روز آنقدر رشد می‌کرد که نوزادان دیگر در یک ماه. تا اینکه بنا به روایتی، ابراهیم ۷ ساله یا ۱۳ ساله شد. روزی به مادرش گفت: مادر مرا هم با خود به بیرون از غار ببر. مادر با اندوه گفت: پسرم اگرن مرود و اطرافیان‌ش تو را بیابند، کشته می‌شوی وب رای محافظت از جان‌ت هنوز هم باید اینجا بمانی!

وقتی مادرش رفت، ابراهیم خود از غارخارج شد. درآن لحظه، خورشید تازه غروب کرده بود و ستاره‌ی زهره نمایان شده بود. ابراهیم تا چشم‌ش به آن ستاره‌ی درخشان افتاد، با خود گفت اوخدای من است!

در احادیث دیگری آمده است که ابراهیم، پس از بیرون آمدن از غار، راه شهر و منزل پدرش را در پیش گرفت و در راه به سه طایفه برخورد کرد که هرکدام خدایی برای پرستیدن داشتند.

طایفه‌ی اول، زهره را می‌پرستیدند. طایفه‌ی دوم، ماه را می‌پرستیدند و طایفه‌ی سوم، خورشید را و او به هرکدام که برخورد می‌کرد، با عقل و تفکر در آن به اشتباه و گمراهی‌شان پی می‌برد و خود توانست خالق‌ش را بیابد.

به هرحال ابراهیم راه منزل پدر را در پیش گرفت. مادر، ابراهیم را دید. او را در آغوش گرفت و خوشحال شد. اول قصد کرد او را به غار برگرداند ولی وقتی او را مشغول بازی‌ با فرزندان دیگر ش دید، پشیمان شد و با خدا راز و نیاز کرد و گفت: خدایا! خودت حافظ ابراهیم باش.

دراین زمان، تارخ پدر ابراهیم از دنیا رفته بود و همسر و فرزندان‌ش، تحت سرپرستی آزر عموی ابراهیم بودند. وقتی آزر به خانه بازگشت، به مادرابراهیم گفت او کیست؟

گفت او فرزند من است که من او را در آن سال از ترس نمرود و محافظان‌ش در غار به دنیا آوردم. آزر گفت: وای بر تو که اگر نمرود این را بداند، منزلت من نزد او از بین خواهد رفت. آزر از وزیران نمرود بود و برای او بت‌های زیبایی می‌تراشید.

مادرش گفت: او بین فرزندان‌مان معلوم نمی‌شود که چه زمان به دنیا آمده و کسی از این موضوع اطلاعی ندارد مگر اینکه تو خواسته باشی فرزند م را در اختیار سربازان نمرود قرار دهی!

آزر مرددشد ٬هرگاه نگاه‌ش به ابراهیم می‌افتاد، محبتی عظیم از او بر دل‌ش می‌افتاد. تصمیم گرفت او را نیز مانند فرزندان‌ش تحت سرپرستی خود بگیرد.

شناخت پروردگار: ستاره‌ی زهره  اولین ستارهای‌ست که نزدیک غروب در آسمان هویدا می‌شود. همین که ابراهیم از غار بیرون آمد، آن را دید و گفت: این خدای من است. کمی بعد زهره ناپدید شد. ابراهیم با خودش گفت: اگر او خدای من بود، زایل نمی‌گشت. دوست نمی‌دارم آن را که دوامی ندارد.

ناگهان ماه نمایان شد. ابراهیم با خودش گفت: این خدای من است که بزرگ‌تر و نیکوتر نیز هست. تا نزدیک صبح که کم‌کم آسمان رو به روشنایی نهاد. او دید که ماه کم‌نور شد و از سمت مشرق، خورشید عالم‌تاب طلوع کرد. دیگر ماه حتی دیده هم نمی‌شد. آفتاب طالع شد و شعاع‌ش، عالم را روشن ساخت.

ابراهیم گفت: بی‌شک او خدای من است که بزرگ‌تر و نورانی‌تر است. تا نزدیک غروب که زمان تاریکی فرا می‌رسید. ابراهیم دیدکه خورشید نیز کم‌نور شد و فرو رفت.

با ناراحتی در دل گفت: اگر پروردگار من هدایت نکند مرا، هر آینه از گروه گمراهان خواهم بود. حق تعالی شنید سخن او را با خود. سپس گشود برایش درهای آسمان را تا عرش. و چنان قوتی به دیده‌ی او عطا کرد که ابراهیم دید هرچه بر عرش خداوند است و پروردگار، ملکوت آسمان‌ها و زمین را بر اونمایان کرد.

ابراهیم ایمان آورد به پروردگار عالم وگفت: ای قوم! من بیزارم از آنچه شما شریک خدا گردانیده‌اید. ایمان آوردم به آن کسی که پدید آورده آسمان‌ها و زمین را و هرچه در آنهاست. من نیستم از مشرکان و نمی‌پرستم آنچه آنها می‌پرستند.

پنجشنبه ٩ بهمن ۱۳٩۳
نظرات ()
Share

*قسمت اول. دوم. سوم. چهارم. پایان زندگانی حضرت نوح (ع)

عمر طولانی حضرت نوح در ادبیات فارسی و عربی، ضرب‌المثل شده است زیرا که در میان پیامبران الهی که نام‌شان در قرآن آمده٬ کسی به اندازه‌ی حضرت نوح عمر نکرد و برخی همین عمر طولانی حضرت را معجزه وی دانسته و گفته‌اند: معجزه‌ی نوح در حقیقت خود او بود زیرا که هزار سال و شاید بیشتر عمر کرد و در این مدت طولانی نه نیرویش کم شد و نه دندانی از دندان‌هایش افتاد.

به هر صورت، کمترین مدت عمر آن حضرت را ۱۰۰۰ سال و بیشترین مدت عمر او را ۲۸۰۰ سال ذکر کرده‌اند. به جز حضرت آدم و ادریس که قبل از او می‌زیستند، سایر پیامبران الهی نسب‌شان به نوح می‌رسد. او نخستین پیامبر اولوالعزم بود که دارای کتاب و شریعت بود. نوح بسیار شکرگزار و سپاسگزار بود٬ هرگاه جامه‌ای می‌پوشید٬ خوراکی می‌خورد و یا آبی می‌نوشید، خدا را بسیار شکر می‌کرد و در آغاز هر کاری بسم الله و در پایان آن، الحمدالله می‌گفت.

پس از واقعه‌ی طوفان، حضرت زمین را بین فرزندان‌ش تقسیم کرد تا به آبادانی و کشت و کار در آن منطقه بپردازند و مردم را در این امر راهنما باشند. اراضی شام٬ بین النهرین٬ عراق عرب و عجم٬ روم و فارس و خراسان را به سام سپرد. (منطقه‌ی خاورمیانه که همگی از نسل سام هستند.) اراضی مغرب٬ مصر٬ سودان ٬ حبشه و هندرا به حام سپرد و مسئولیت اراضی مشرق٬ چین٬ تبت را به یافث داد‌.

خداوند به نوح وحی نمود که سام را وصی خود گرداند زیرا که او بسیار لایق، خداپرست و باتقوی بود ٬مشهور به خدمت به خلق و شایسته بود برای منصب پیامبری. نوح ردای پیامبری را به او سپرد و او به حفظ و نگهبانی مواریث انبیاء و وصیت پدر نائل آمد.

اینک ۵۰۰ سال یا  ۷۰۰سال ازسیل و طوفان گذشته و زمان لبیک گفتن به دعوت حق فرا رسیده بود. خداوند به نوح وحی نمود نصایح و وصیت‌های لازم را به پسر ت سام بازگو که زمان مرگ نزدیک است.

روزی حضرت در آفتاب نشسته بود که ملک‌الموت نزد وی آمد و سلام کرد. حضرت نیز سلام کرد و گفت چه حاجتی داری؟

عزرائیل گفت: من فرشته‌ی مرگ‌م. آمده‌ام جان‌ت را بگیرم. نوح گفت: به من مهلت می‌دهی که از آفتاب به سایه روم؟! گفت: آری! نوح برخاست و به سایه رفت.

عزرائیل گفت: ای نوح! دنیا را چگونه یافتی؟ نوح گفت: آنچه در این دنیا گذشت همانند آن بود که از آفتاب به سایه آمدم. مانند خانه‌ای که دو در دارد٬ از یکی وارد شدم و حال از در دیگر خارج می‌شوم.

سپس گفت: من آماده‌ام که روح مرا قبض کنی و مأموریت خود را انجام دهی و ملک‌الموت، حضرت نوح (ع) را قبض روح کرد. قبر آن حضرت در نجف، پشت سر امیرالمؤمنین است.

حضرت علی (ع) وصیت نمود به حسنین (ع) که چون من بمیرم، مرا غسل دهید و عقب جنازه را بردارید و هرجا که جنازه به زمین آید٬ آن را به زمین بگذارید و به جانب قبله یک کلنگ بزنید. چون چنین کنید، قبری ظاهر گردد که پدر م نوح برای من نزد سفینه‌ی خود ساخته است؛

وقتی امامان این کار را کردند٬ لوحی یافتند درون قبر که به خط و زبان سریانی بر آن نوشته شده بود: «بسم الله الرحمن الرحیم. این قبری‌ست که ساخته است نوح پیغمبر برای علی (ع)، وصی محمد (ص) پیش از طوفان به هفت‌صدسال.» و در احادیثی آمده است که آنجا یعنی پشت سر امیرالمؤمنین در نجف، دو کس هستند نوح (ع) وآدم (ع). زیرا که قبل از طوفان، خداوند به نوح (ع) وحی نمود که به کوه ابوقبیس برود و پیکر مطهر آدم را در تابوتی گذاشته، با خود به کشتی ببرد و بعد ازطوفان در محل فعلی به خاک بسپارد. بعد زیارت امیرالمؤمنین درنجف، زیارت این دو پیامبر گرامی نیز سفارش شده است. درود بر روح پاک‌شان.

نکته‌هایی از زندگانی حضرت نوح (ع):

نوح بیانی فصیح داشت و منطق‌ش نیرومند بود.

پیامبری ایشان در مناطق شام و بابل و عراق بود.

تعداد فرزندان او فقط چهار پسر بود.

نوح و فرزندان‌ش برای آبادانی ویرانی‌ها بعد از طوفان، زحمات زیادی کشیدند.

بنابر روایتی روز دهم ماه رجب، سوار بر کشتی شدند و دهم ماه محرم از آن پیاده شدند.

نوح در کشتی به پسران خود گفت با همسران خود خلوت نکنید٬ حام سرپیچی کرد از فرمان پدر و با زن خود مقـ.ـاربت کرد و نطفه‌ی فرزندان‌ش سیاه شد. (به همین دلیل، اولاد او که در مناطق هند و حبشه و مصر و... بودند، نژادی سیاه داشتند.)

خداوند به نوح فرمود به قوم‌ت بگو هر که در ساخت کشتی مرا یاری کند، آنچه می‌تراشد از چوب‌ها، طلا و نقره خواهدشد.

روز اول که وارد کشتی شدند٬ نوح از همه خواست روزه بگیرند.

تعداد تخته‌های به کار برده شده در کشتی نوح، ۱۲۴۰۰۰تخته بود (به تعداد پیامبران الهی) که هرکدام به نام پیغمبری در کشتی جای گرفت.

تعداد افرادی که وارد کشتی شدند٬ به غیر از خانواده‌ی نوح، ۸۰ نفربود.

حام یا یافث در اثر غفلتی که در کشتی کردند٬ صورت فرزندان و نسل‌شان سیاه شد.

حق تعالی به حضرت نوح، آوازی داده بود که هرگاه آواز به دعوت می‌کرد٬ حق تعالی ندای او را به خلق مشرق و مغرب می‌شنوانید و گمراهان هرگاه این آواز را می‌شنیدند٬ انگشت در گوش خود می‌کردندکه آواز دعوت به خداپرستی نوح را نشنوند.

حضرت بعد از فرودآمدن از کشتی، حدود۵۰۰ سال دیگر زندگی کرد.

بت‌هایی که قوم نوح می‌پرستیدند: ودّ (خدای عشق و محبت)، سواع (خدای کشتزار)، یغوث (خدای شراب)، یعوق (خدای انتقام)، نسر (خدای جنگ).

سه‌شنبه ٧ بهمن ۱۳٩۳
نظرات ()
Share

*حضرت نوح (ع) نام: عبدالغفار
لقب: نوحمدت
عمر: ۱۰۰۰سال یا ۲۵۰۰ سال
نام پدر: لمکنام
مادر: قیوش
نسب: نوح بن لمک بن متوشالح بن ادریس بن یارابن مهلائیل بن قینان بن انوش بن شیث بن آدم
محل دفن: نجف، کنار قبر حضرت علی (ع)

نام اصلی حضرت نوح، عبدالغفار بود. خداوند در سن نود سالگی، او را به لمک بخشید و حضرت نوح در پانصد سالگی، پدرش را از دست داد. او بسیار شکرکننده و توبه‌کننده بود اما به دلیل کثرت نوحه و گریه‌ای که می‌کرد، به خاطر جهل و نادانی مردم ، به نوح مشهور گشت.

نوح (ع) به هشت واسطه به آدم ابوالبشر می‌رسید. مورخان نوشته‌اند: او مردی گندم‌گون و دارای چهره‌ای باریک و قامتی کشیده و رشید بود و چشمانی درشت داشت.

در بعضی روایات، عمر او هزار سال و در بعضی حتی دو هزار و پانصد سال عنوان شده است. عده‌ای گفته‌اند: او نهصد و پنجاه سال فقط به ارشاد قوم‌ش پرداخت که بی‌نتیجه بود. او پدران را هدایت می‌کرد و بعد از آن، فرزندان‌شان را و فرزندان فرزندان‌شان را... اما مردم دست از بت‌پرستی برنمی‌داشتند. آنها به حدی گمراه بودند که حتی پدران، دست فرزندان خود را می‌گرفتند و نزد نوح می‌آمدند و می‌گفتند: ای پسر! بعد از من، اطاعت این دیوانه مکن و به فرزندان‌ت نیز بگو.

به هرحال آنچه مسلم است، عمر او از دیگر پیغمبران بیشتر بوده است.

نوح بسیار اطاعت خداوند را می‌کرد و گوشه‌ی عزلت گزیده بود٬ از مردم بت‌پرست دوری می‌کرد. روزی جبرئیل نزد او آمد و گفت: چرا از خلق کناره گرفتی!؟ نوح گفت: چون قوم من خدا را نمی‌شناسند، از آنها دوری کردم.

جبرئیل گفت: با آنها جهاد کن.
فرمود: طاقت مقاومت ایشان را ندارم و اگر بدانند بر دین ایشان نیستم، مرا خواهند کشت.

جبرئیل گفت: اگر قوتی بیابی، با ایشان جهاد خواهی کرد؟
گفت: ای کاش می‌یافتم. تو کیستی؟!

جبرئیل گفت: من‌م آنکه با پدران‌ت آدم و شیث و ادریس بوده‌ام و از سوی پروردگار ت آمده‌ام برای رساندن سلام حق تعالی به تو. خداوند تو را سلام می‌رساند و بشارت‌ها برایت آورده‌ام. این جامه‌ی شکیبائی و یقین و رسالت و پیغمبری‌ست. خدا تو را برگزید برای این مقام که تو بسیار شایسته بودی. با توکل بر خدا و تکیه بر او به میان قوم‌ت برو و آنها را از مقام‌ت و رسالت‌ت باخبر کن و به یکتاپرستی و صراط مستقیم دعوت کن ایشان را که همانا خدا با توست.

و آن روز دهم محرم (روز عاشورا) بود و روز عید بت‌پرستان که همگی برای برگزاری جشن در آتشکده‌های بت‌هایشان گرد هم آمده بودند.
دوشنبه ٢٩ دی ۱۳٩۳
نظرات ()
Share

*قسمت اول. اعلام رسالت و ازدواج حضرت نوح (ع): سرکرده‌های بت‌پرستان، هفتاد هزار نفر بودند و نوح (ع) از جانب پروردگار مأموریت یافت برای ارشاد ایشان در روزی که آنها به منظور بزرگ‌داشت بت‌ها جشن گرفته بودند، به نزد آنها برود.

نوح با توکل بر اراده‌ی الهی، قدم در آتشکده گذاشت و ندا کرد: لا اله الا الله و آدم برگزیده‌ی خداست  ادریس بلندکرده‌ی خداست٬ ابراهیم خلیل خداست٬ موسی کلیم خداست، عیسی مسیح از روح‌القدس خلق خواهد شد و محمد مصطفی (ص) رسول الله و خاتم النبیین است. پس از بیان این سخنان، بت‌ها همگی لرزیدند و آتشکده‌ها خاموش شدند و هرکس آنجا حضور داشت چنان خوف و هراسی بر آنها مستولی شد که جملگی لرزه بر اندام‌شان افتاد.

گفتند: او کیست که این‌گونه سخن می‌گوید.

نوح گفت: من‌م بنده‌ی خدا و او مرا فرستاده است برای هدایت شما گمراهان.

سپس با صدای بلند گریه کرد و گفت: می‌ترسانم شما را از عذاب الهی به واسطه‌ی همراه شدن با شیطان.

اولین کسی که در آن جمع به حضرت نوح ایمان آورد، دختری بود به نام عموره. ضمران پدر ش وقتی دختر را منقلب دید و مبهوت سخنان نوح٬ ا‌و را برحذرداشت و گفت: چطور سخن نوح یک‌مرتبه در تو این‌گونه اثر کرد! می‌ترسم بزرگان تو را بکشند؛

عموره گفت: کجا شد عقل تو٬ فضل و علم تو پدرجان؟ نوح مردی تنها و ضعیف است. مگر امکان دارد بی آنکه از جانب خدا مأمور باشد، اینطور در میان ما سخن بگوید. سخنانی که همه را هراسان کرده؛ مگر لطف خدا شامل حال او شده باشد٬ من به او و گفته‌هایش و خدایش ایمان آوردم.

ضمران برای تنبیه دختر و برگرداندن عقیده‌اش به بت‌پرستی، او را زندانی کرد.

 بت‌پرستی در بین مردم بسیار رسوخ کرده بود و حتی مؤعظه‌های حضرت هم نتوانست آن سبک‌مغزان را وادار کند که دست از لجاجت و سرسختی بردارند. (اولین کسی که دین حضرت آدم ر ازیر پا گذاشت و آتش‌پرستی و بت‌پرستی و... را بین مردم آورد، قابیل بود)

حضرت نوح می‌گفت: چطور نمی‌بینید نشانه‌های عظمت و حکمت خدا را در اطراف‌تان در آسمان و زمین، در وجود خودتان و آیا این بت‌های بی‌توان و بی‌مقدار که با دست خود ساخته‌اید، چه ارزشی دارند؟

اما هیچ اثری مگر در عده‌ی اندکی نمی‌کرد. ضمران دخترش را به مدت یک سال زندانی کرد بدون آب و غذا. بعد از یک سال به واسطه‌ی گریه و زاری و التماس‌های مادر ش او را آزاد کرد. وقتی عموره بیرون آمد، حال او را نیکو یافتند و نوری عظیم در او مشاهده کردند و متعجب از او پرسیدند چگونه بدون آب و غذا زنده مانده است!؟

عموره که زنی صالحه و پاکدامن و بافضیلت بود، گفت: من استغاثه کردم به پروردگار نوح و نوح به اعجاز برایم آب و غذا می‌آورد.

بعد از شنیدن این جریان، پدر ش اجازه داد بر دین خود بماند و عموره با حضرت نوح ازدواج کرد و ثمرهی این ازدواج، سام و یافث و حام بودند که همگی مردان باایمان و صالح نیز شدند.

نوح پیغمبر، دارای دو همسر بود: یکی عموره که از او نسل پیامبران ادامه یافت و دیگری داغله که مادر کنعان بود.

آزار و اذیت حضرت نوح و نفرین قوم: با توجه به عمر طولانی و توقف زیاد حضرت نوح (ع) در میان مردم و افراد اندکی که به دین او روی آوردند و علاقه‌ی زیادی که قوم‌ش به بت‌پرستی داشتند٬ می‌توان حدس زدکه این پیغمبر بزرگوار تا چه اندازه آزار و اذیت دید و خون جگر خورد. گذشته از ناسزاهای زیادی که به او می‌گفتند و دیوانه و گمراه و جن‌زده‌اش می‌خواندند٬ انواع شکنجه‌های بدنی و آزار جسمی را هم به او می‌رساندند.

امام صادق (ع) فرمودند: حضرت نوح صدها سال شاید سیصد و یا نهصد سال، شب و روز مردم‌ش را به سوی خدا دعوت می‌کرد٬ ولی سخنان وی در آنها اثری نداشت که هیچ٬ گاهی آنان آنقدر او را می‌زدند که بی‌هوش می‌شد و وقتی به هوش می‌آمد، می‌گفت: خدایا این قوم را هدایت کن که از روی نادانی این‌گونه رفتار می‌کنند.

آنها برتری و فضیلت را در پول و ثروت می‌دانستند و به نوح می‌گفتند: این چند نفری که پیرو تو شدند، فرومایگانی بیش نیستند که بدون تأمل در سخنان‌ت ٬ دعوت تو را پذیرفته‌اند؛ شما گمراهید و تو دروغگویی بیش نیستی!

نوح می‌گفت: ای مردم! من گمراه نیستم بلکه با دلایل روشن و آشکار برای هدایت شما از سوی پروردگار جهانیان آمده‌ام. حضرت در مقابل رفتارهای ناشایست و آزار و اذیت کفار، صبر و شکیبائی زیادی به خرج می‌داد و تحمل می‌کرد و حتی به خداوند اظهار می‌داشت که این کار آنها از روی غفلت و نادانی‌ست. نمی‌دانند و نمی‌فهمند. اما دیگر کار به نهایت شدت و سختی رسید و در این موقع بنا بر بعضی روایات، سیصدسال از رسالت نوح گذشته بود تا اینکه تاب و تحمل حضرت نوح تمام شد و بالاخره شبی تصمیم گرفت آنها را نفرین کند.

صبح بعد نماز بر سر سجاده‌اش نشست به این قصد. ناگهان هزاران ملائکه از آسمان بر او نازل شدند و گفتند: ای پیامبر خدا! چه می‌کنی!؟ گفت: قوم فاسق خود را نفرین خواهم کرد.

گفتند: به تو التماس می‌کنیم این کار را نکنی و تأخیرکنی در نفرین بر این قوم زیرا که این اولین غضب و عذاب الهی است بر زمین اگر نازل شود.

نوح قبول کرد و باز سیصد سال دیگر به موعظه و نصیحت قوم‌ش پرداخت و آنها نیز همچنان به سرکشی و نافرمانی خود ادامه دادند. حضرت به تنگ آمد و تصمیم به نفرین گرفت. ملائک دوباره بر او نازل شدند٬ سلام کردند و همان درخواست قبل را از نوح طلب کردند و نوح سیصد سال دیگر نفرین را به تأخیر انداخت.

این بار شیعیان به تنگ آمدند و به حضور نوح رسیدند و گفتند: کفار و سلاطین جور آزار شان به حد نهایت رسیده است. دعا کن تا خداوند ما را فرجی ببخشد.

نوح ایشان را اجابت کرد و به درگاه حق تعالی استغاثه کرد و گفت: خدایا یک نفر از کافران را هم زنده مگذار زیرا که بندگان‌ت را گمراه می‌کنند و نسلی کافر را به وجود می‌آورند.

جبرئیل نزد نوح آمد و گفت: خداوند دعای تو را مستجاب نمود. همراه با کسانی که به تو ایمان آوردند، خرما بخورید و هسته‌ی آن را بکارید و مواظبت کنید تا آن درختان، میوه دهند. چون به میوه رسند، فرج نزدیک است.

پس این کار را کردند و میوه‌ها را نزد نوح بردند و وفا به وعده را به او یادآور شدند. نوح دعا کرد٬ جبرئیل نزد او آمد و گفت: به ایشان بگو باز خرماها را بخورند و هسته‌ی آن را بکارند٬ چون میوه دهد فرج نزدیک است.

عده‌ای این جریان را حمل بر خلف وعده دانستند و از دین برگشتند و به گروه کافران پیوستند و بقیه دوباره این کار را کردند. درختان به بار نشست و میوه‌ها را نزد نوح آوردند٬ باز خداوند وحی کرد به نوح میوه‌ها را بخورند و هسته‌ها را بکارند.

اینجا نیز عده‌ای دیگر به شک افتادند در صدق گفتار نوح و او را دیوانه خواندند و مرتد شدند. عده‌ی کمی باقی ماندند و به گفته‌ی نوح عمل کردند.

سپس نوح دعا نمود به درگاه حق و گفت: خدایا از اصحاب‌م به جز عده‌ی اندکی باقی نماندند. بیم آن دارم آنها نیز صراط مستقیم و راه خدا را گم کنند. خداوند به او وحی نمود: «بیم‌ناک مباش ای نوح! صبح نورانی حق از شب ظلمانی باطل هویدا خواهد شد. هدف من از این امتحان این بود که هرکس طینت‌ش خبیث و بد است و در دل، شک و تردیدی به پیغمبری تو و وجود من دارد، مشخص شود و مؤمنان خالص که هم در زبان و هم در دل، به رسالت تو و یکتائی من ایمان واقعی دارند، باقی بمانند. زیرا که آن عده‌ای که به جمع کفار پیوستند، به علت ضعف یقینی که داشتند٬ تصور می‌کردند بعد از فرج من  پادشاهی را به مؤمنان خواهم داد و دشمنان‌شان را هلاک خواهم کرد٬ پس به پشتوانه‌ی من خلافتی در زمین خواهند داشت و سپس نفاق بین آنها و بنده‌های خالص واقعی به وجود می‌آمد و محاربه و مجادله می‌نمودند با آنان و فتنه‌ها و جنگ‌ها در می گرفت.»

نوح شکر کرد پروردگار را به سبب این موهبت و آنجا بود که حق تعالی امر کرد نوح را که کشتی بسازد.‌ بین نفرین نوح تا فرمان ساخت کشتی، پنجاه سال فاصله افتاد.

سه‌شنبه ۳٠ دی ۱۳٩۳
نظرات ()
Share

*قسمت اول. دوم. ساختن کشتی
زمانی که خداوند به نوح خبر داد به جز این عده، کسی به تو ایمان نخواهد آورد٬ به دنبال آن، دستور ساختن کشتی را به او داد و چنانچه از آیه‌های قرآن برمی‌آید، ساختن کشتی تا آن موقع بی‌سابقه بوده. از این رو به نوح فرمود «کشتی بساز زیر نظر من و درباره‌ی کسانی که ستم کردند، مرا مخاطب مساز و نجات‌شان را از من مخواه که غرق‌شدنی هستند.»

حضرت نوح به دستور خداوند متعال، ساخت کشتی را آغاز کرد. شغل نوح قبل از مبعوث شدن به پیامبری، نجاری بود. به همین دلیل در این کار تبحر داشت. گرچه این کشتی چیزی نبود که تا به حال ساخته باشد.

جبرئیل نزد او آمد و گفت: کشتی باید طوری ساخته شود که آب در آن نفوذ نکند٬ گنجایش تمام مؤمنان و خانواده‌ات و حیوانات و آذوقه برای مدتی را داشته باشد.

نوح شروع به قطع کردن درختانی که سال‌ها کاشته بودند٬ کرد. مردم کوته‌فکری که هیچ منطقی در برابر حضرت نداشتند٬ وسیله‌ی جدیدی برای آزار او به دست آورده بودند و هرکدام به نحوی او را سرزنش و استهزاء می‌کردند. یکی می‌آمد و می‌گفت: ای نوح! پس از پیغمبری٬ نجار شده‌ای!
دیگری پوزخندی می‌زد و می‌گفت: در این بیابان خشک، کشتی با این طول و عرض برای چه می‌سازی؟ نکند می‌خواهی کشتیرانی کنی!
وقتی حضرت درخت‌کاری می‌کرد٬ مسخره می‌کردند که باغبان شده‌ای!
وقتی شروع به بریدن درختان و وصل کردن تخته‌ها به هم کرد٬ می‌خندیدند که نجار شده‌ای!
وقتی کار ساخت کشتی رو به اتمام گذاشت، با انگشت او را نشان داده و خنده‌های شیطانی سر می‌دادند که در این سرزمین بی آب و خشک، ملّاح شده‌ای!

نوح در پاسخ به آنها می‌گفت: به زودی عذاب الهی شامل حال‌تان خواهد شد. طوفانی می‌آید و تمام آب‌های زمین را با خود خواهد آورد و هیچ‌کدام راه گریزی نخواهید داشت!

امام‌ صادق (ع) فرمودند: طول کشتی ۱۲۰۰ ذراع، عرض‌ش ۸۰۰ذراع و ارتفاع آن ۸۰ ذراع بود. کشتی دارای سه طبقه بود: طبقه‌ی زیرین جایگاه حیوانات وحشی٬ طبقه‌ی وسط حیوانات اهلی و چهارپایان و طبقه‌ی بالا برای مردم و نوح (ع) و هرچه لوازم و آذوقه هم که برداشتند٬ در همان طبقه‌ی بالا جا دادند.

هر طبقه‌ی کشتی، غرفه غرفه بود تا هر حیوان در محل خود قرار بگیرد و از هرج و مرج و به هم ریختگی جلوگیری شود. مجموعا نود غرفه برای حیوانات ساخته شد. در بعضی روایات آمده است ساخت کشتی، سی سال طول کشید و جبرئیل لحظه به لحظه، راهنمای نوح بود در ساخت آن و غیر از پیروان‌ش، دیگر ملائک هم در ساختن کشتی او را یاری می‌کردند.

بعضی گفته‌اند: کشتی سرپوشیده بود٬ چون طوفان به قدری عظیم و وحشتناک بود که آب را تا کیلومترها بلند می‌کرد و اگر کشتی سرپوشیده ساخته نمی‌شد، مطمئنا نوح و مردم از صدمه‌ی آن در امان نمی‌ماندند.

پس از اتمام ساخت کشتی٬ حضرت نوح منتظر فرمان الهی شد. حق تعالی به او وحی نمود: «هرگاه از داخل تنور آب جوشید٬ نشانه‌های عذاب نزدیک است؛ از هر حیوانی یک جفت به داخل کشتی ببر٬ خاندان‌ت و پیروان‌ت را خبر کن به همراه آذوقه‌ی سفر، سوار کشتی شوید و درباره‌ی کسانی که من و تو را نپذیرفتند و ستم کردند، با من گفتگو مکن که غرق‌شدنی هستند.»

سیل٬ طوفان و کنعان: چند روز بود که پیوسته باران می‌بارید. حضرت نوح (ع) احساس می‌کرد که روز موعود نزدیک باشد. محل زندگی حضرت در عراق امروزی در حوالی شهر کوفه بود و تنوری که قرار بود جوشیدن آب از آن، نشانه‌ی عذاب باشد، در مسجد کوفه‌ی کنونی قرار داشت.

روز عذاب فرا رسید. درحالی که همسر نوح در حال پختن نان بود، ناگهان متوجه شد که آتش تنور خاموش شده و آب از داخل تنور بیرون می‌ریزد. فورا این خبر را به حضرت نوح رساند.

حضرت بر سر تنور آمد و سر آن را با گِل پوشاند و مهر کرد. تا بتواند همه را سوار بر کشتی کند. همسر ش داغله و پسر ش کنعان را خبر کرد که عذاب نزدیک است. بر حذر باشید.

همسر دیگر ش عموره و فرزندان‌ش سام و حام و یافث و همسران‌شان و بقیه‌ی خاندان و مؤمنینی که به او ایمان آورده بودند٬ همگی آمدند. به دستور الهی از هر حیوان، یک جفت را سوار بر کشتی کرد٬ از چهارپایان و پرندگان و چرندگان و درندگان. به همه سفارش کرد که با ذکر بسم الله داخل کشتی شوند.

وقتی همه سوار بر کشتی شدند٬ نوح بر سر تنور بازگشت و گِل‌ها و مهر را شکست و آب از آن به بیرون جوشید. حضرت نیز سوار بر کشتی شد. آبی ریزنده باریدن گرفت از آسمان.

خداوند می‌فرماید: «پس گشودیم درهای آسمان را به آبی ریزنده و مستمر و شکافتیم زمین را و آب چشمه‌ها بیرون زد٬ سپس آب زمین و آسمان با هم برخورد کردند و عظیم و کوبنده شدند و طوفان نیز آب‌ها را مواج کرد٬ موج‌ها اوج می‌گرفتند به سمت بالا طوری که مردم یکدیگر را نمی‌دیدند.

حضرت نوح نگاه می‌کرد از درون کشتی این مناظر هولناک را. پسر ش کنعان را دید که در میان آب‌ها برمی‌خاست و می‌افتاد. نوح گفت: پسر م! با ما باش و مباش از کافران. امروز کسی از عذاب الهی رهایی نمی‌یابد مگر پروردگار به او رحم کند.

کنعان گفت: من به تو نمی‌پیوندم و به زودی به بالای بلندترین کوه خواهم رفت و نجات می‌یابم.
او نمی‌دانست که حساب سیل و طوفان نیست بلکه عذاب و قهر الهی است.

نوح گفت: پسر م نادانی مکن. کوته‌فکر نباش. من فجر صادق‌م و می‌بینم آنچه تو نمی‌بینی! هم‌نشینان نادان و افراد نااهل از خدا بی خبر، تو را از راه سعادت دور کرده و سرگردان نموده‌اند. پسرم امروز کوه‌های بلند و قله‌های سر به فلک کشیده تو را از غرق شدن نمی‌رهانند. به خودت رحم کن و سوار بر کشتی شو تا نجات یابی!

سخنان پدر در پسر بی‌اثر بود. او از خاندان نبوت خارج شده بود. پسر نوح با بدان بنشست / خاندان نبوت‌ش گم شد. وقتی حضرت دید نصیحت و مؤعظه، هیچ فایده‌ای ندارد، به درگاه الهی متوسل شد و گفت: پروردگارا! کنعان از اهل من است و تو گفتی اهل و خاندان من همگی نجات خواهند یافت. به درستی که وعده‌ی تو حق است و تویی حکم‌کننده‌ترین حکم‌کنندگان.

پس خداوند فرمود: «ای نوح! آن پسر نیست از اهل تو که من وعده دادم ایشان را نجات دهم. زیرا که او صاحب کردار ناشایست است. پس نخواه از من چیزی را که تو را به آن علمی نیست٬ مبادا از جاهلان باشی»
 
نوح به خود آمد و گفت: خدایا پناه می‌جویم به تو از آنکه بخواهم از تو چیزی را که به آن علمی ندارم. اگر نیامرزی مرا و رحم نکنی بر اصرار بی‌مورد من، همانا از زیان‌کاران خواهم بود.

سپس حائل شد میان نوح و پسر ش موجی و کنعان دیگر دیده نشد و غرق شد. نه تنها او، که همه‌ی مردم کافر و هر موجود زنده‌ای که روی زمین بود، غرق شدند و آب همه جا را پوشاند٬ کشتی به حرکت درآمد. انگار که هیچ‌وقت ذره‌ای خشکی وجود نداشته است...
چهارشنبه ۱ بهمن ۱۳٩۳
نظرات ()
Share

*قسمت اول. دوم. سوم. توقف در کشتی: از امام رضا (ع) پرسیدند: این از عدالت خداوند به دور بوده که عذاب‌ش را بر جمیع مردم زمان نوح نازل کرد در صورتی که بین آنها، اطفال بی‌گناه بودند!

امام فرمودند: اینطور نیست. طفلی در میان غرق‌شدگان نبود زیرا که خداوند عقیم کرد صلب‌های قوم نوح را و رحم‌های زنان ایشان را به مدت چهل سال قبل از عذاب. پس نسل‌شان منقطع شد و همه‌ی کودکان نیز بزرگ شده بودند و به سنی رسیده بودند که می‌توانستند به اختیار خود تصمیم بگیرند در کدام گروه باشند: یاران نوح یا کفار!

 

در روایات، مدت توقف حضرت نوح و یاران و خاندان‌ش متفاوت بیان شده: هفت روز ٬ چهل روز یا شش ماه.

کشتی حرکت کرده بود به سمت مکه و طواف نمود دور خانه‌ی کعبه هفت مرتبه. از امام پرسیدند: آیا خانه‌ی کعبه، زیر سیل و آب مدفون نشده بود!؟

فرموند: نه. خداوند حافظ کعبه است و آن را در امان داشت از غرق شدن٬ آب به آن نزدیک شد ولی به آن نرسید و از دور ش بلندشد.

 

چهل شبانه روز بود که باران، بی‌وقفه می‌بارید. همه‌ی دنیا زیر آب مدفون شده بود. آب کشتی را به حدی بالا برده بود که کشتی به آسمان می‌سائید. سپس حضرت نوح دست به آسمان بلند کرد و دعا نمود و گفت: پروردگارا به ما رحم کن و احسان کن تا نجات یابیم.

 

حق تعالی امر کرد به زمین و آسمان: «ای زمین! فرو بر آب‌های خود را و ای آسمان! باز ایست از باریدن» و آب‌های زمین فرو رفت در آن و آب‌های ریخته‌شده از آسمان سرازیر شدند به سمت دریاها و اقیانوس‌ها.

 

ناگهان سـ.ـینه‌ی کشتی با قله‌ی کوهی برخورد کرد. کشتی به اضطراب آمد و صدای عظیم و هولناکی برخاست طوری که اهل کشتی از شکستن آن و غرق شدن ترسیدند. سپس حضرت نوح متوسل شد به انوار مقدسه‌ی رسول خدا (ص)٬ امیرالمؤمنین (ع)، فاطمه (س)، حسن و حسین (ع) و سایر ائمه و ایشان را شفیع گردانید که کشتی به سلامت بر خشکی بنشیند.

 

از امام صادق (ع) پرسیدند: این کوه، همان بلندترین کوهی نبود که کنعان می‌خواست به آن پناه ببرد برای نجات از غرق شدن!؟ حضرت فرمود: نه. این کوه جودی بود در موصل عراق که کشتی نوح بر آن نشست و آن کوهی که پسر نوح می‌خواست بر بالای آن برود کوهی بود بر روی زمین که از آن بلندتر نبود ٬وقتی کنعان گفت پناه می‌برم به بلندترین کوه تا نجات پیدا کنم، خداوند وحی نمود به کوه که : «آیا پناه می‌برند به تو از عذاب من؟»

 

کوه امتناع کرد از این و پاره‌پاره شد و به ریگ نرمی مبدل شد و جای آن، دریای عظیمی به وجود آمد که مردم آن را نی می‌نامیدند. بعد از مدتی آن دریا خشک شد و گفتند: «نی جف» یعنی دریای نی خشک شد و با گذشت سال‌ها که مردم در آن محل، خانه ساختند و شهری به وجود آمد، به همین نام خوانده شد یعنی «نجف»

 

بیرون آمدن ازکشتی: کشتی به سلامت از حرکت باز ایستاد. خداوند وحی نمود به نوح که: «ای نو1ح! فرودآی از کشتی یا از کوه به سلامت همراه با مردم‌ت با تحیتی از ما و به زودی برخوردار می‌کنیم شما را به برکت‌ها و نعمت‌های فراوان٬ زندگی کنید بر روی زمین با عدالت و خداشناسی و شکرگزار باشید.»

 

می‌گویند بعد از اینکه طوفان و سیل فرو نشست و کشتی ایستاد٬ حضرت نوح (ع) برای اینکه بداند بیرون از کشتی چه خبر است و آیا خشکی و زمین پدیدار شده است٬ به کلاغ دستور داد برود و خبر بیاورد؛

 

کلاغ رفت و بر سر لاشه‌ای به گوشت خوردن مشغول شد و مأموریت خود را فراموش کرد. وقتی به یاد آورد که دیر شده بود  و شرمنده شد از برگشتن. این است که همچنان ترسو و وحشی باقی ماند و دیگر با مردم انس نگرفت و از آن موقع، مردم به کلاغ طعنه می‌زنند که خبری می‌آورد یعنی خبر نمی‌آورد و قارقار ش بی‌فایده است.

 

سپس حضرت نوح که از بازگشت کلاغ ناامید شد٬ کبوتر را فرستاد برای کسب خبر و چگونگی اوضاع. کبوتر رفت و جای خشکی پیدا کرد و بر زمین نشست. با پای گلی، در حالی که برگ سبزی بر نوک‌ش گرفته بود٬ بازگشت و این نشان از این بود که آب‌ها فرو نشستند و زمین در حال سرسبز شدن است.

 

نوح او را دعا کردو کبوتر، پرنده‌ای اهلی شد و به پیغام‌آوری و نامه‌رسانی مشهور گشت. نوح (ع)، یاران و خانواده‌اش از کشتی پیاده شدند در موصل. سپس حضرت حیوانات را نیز از کشتی پائین آورد و در زمین رها کرد تا به زندگی و زادوولد بپردازند. حضرت در ابتدا درختان و تخم گیاهان و بذرهایی که با خود به کشتی برده بود را در زمین کاشت و به امر و خواست پروردگار، ساعتی بعد درختان به میوه نشستند. تا همگی از جمله انسان‌ها و حیوانات از آن میوه‌ها بهره‌مند شوند.

 

از امام صادق (ع) منقول است: وقتی حضرت نوح از کشتی پائین آمد و آب از روی استخوان‌های کافران هلاک شده کنار رفت و نمایان شدند، حضرت تا چشم‌ش به استخوان‌های قومش افتاد، غم عظیمی او را فرا گرفت و بسیار گریه و زاری کرد بر عاقبت آنان و برایشان از خداوند، طلب بخشش کرد.

 

سپس نوح و همراهان‌ش شروع کردند به ساختن شهری که مدینة الثمانین نام گرفت. مردم با هم خانه‌ها بنا کردند و به زندگانی پرداختند. بدین ترتیب نسل انسان‌ها ادامه یافت.

 

پیامبر اکرم (ص) فرمودند: حضرت نوح (ع) یکی از دو پدر است یعنی بعد از حضرت آدم، پدر جمیع مردم است. اینان از امتحانات الهی سربلند بیرون آمده بودند و ایمان محکمی داشتند. به همین دلیل، شیطان نمی‌توانست در دل‌هایشان نفوذ کند.

 

شیطان نزد حضرت نوح رفت و گفت: ای نوح! تو حقی بر گردن من داری که می‌خواهم جبران کنم.

حضرت فرمود: وای بر من که بر گردن تو حقی پیدا کرده باشم. اکنون بگو آن چیست!؟

شیطان گفت: آری تو نفرین کردی مردم را و خدا آنان را غرق کرد و کسی از آن ساده‌دلانی که به راحتی فریب مرا می‌خوردند، بر جای نماند که از راه راست بیرون ببرم و اینک تا آمدن قرنی دیگر و نسلی دیگر، من بیکار و آسوده هستم.

 

نوح گفت: چگونه می‌خواهی جبران کنی؟

شیطان گفت نصیحتی می‌کنم تو را که در سه جا به یاد من باش که من در این سه وقت از هر وقت دیگر به آدمی نزدیک‌ترم:

۱. در جایی که خشم می کنی!

2. در وقتی که میان دو نفر قضاوت می‌کنی!

3. هنگامی که با زن بیگانه‌ای خلوت می کنی و شخص دیگری با شما نیست...

Share

*قسمت اول. دوم. سوم. وقتی آدم و حوا به همراهی ملائک وارد بهشت شدند٬ توصیه شدند به استفاده از تمامی نعمت‌های بهشتی و منع شدند از خوردن میوه‌ی یک درخت.

در مورد اینکه این چه نوع درختی بود نیز اقوال متفاوتی در روایات بیان شده: درخت انگور٬ عناب٬ گندم٬ سیب و... امام رضا (ع) فرمودند: آن درختی بود مخصوص که میوه‌ای متفاوت با طعمی خاص داشت. جمیع میوه‌ها و طعم‌ها در آن بود و در میان درختان بهشتی ممتاز بود که خداوند آن را مختص حضرت محمد (ص) و آل طاهر ش قرار داده بود.

در روایات آمده است زمانی که رسول مکرم اسلام (ص)٬ امام علی (ع)٬ فاطمه (س)، امام حسن و حسین (ع) طعام خودرا به مسکین و یتیم و اسیر بخشیدند و خود روزه به روزه بردند٬ حق تعالی مائده‌ی بهشتی از آن شجره‌ی طیبه برایشان نازل کرد.

خداوند به آدم و حوا فرمود: «از تمام نعمات بهشتی استفاده کنید اما نزدیک آن درخت نشوید که آفریدم آن را برای مخلوقات خاصی که افضلند بر دیگر انسان‌ها و درجه و مقام بالایی هستند.»

آدم و حوا پرسیدند: این انسان‌های  بافضیلت چه کسانی هستند!؟

خداوندفرمود: «بسیار گرامی‌ند اهل این منزلت و محبوب‌ند نزد من و بسیار شریف و بزرگوارند٬ خزینه‌داران علم من‌ند٬ امین‌ند بر رازهای من و برترین مخلوقات‌م هستند. پس زنهاربه سوی ایشان به دیده‌ی حسد نظر نکنید که از ستم‌کاران خواهید بود.»

شیطان که دشمن آدم شده بود٬ زیرا که او را باعث رانده‌شدن‌ش از درگاه حق می‌دانست، قصد کرد به هر طریقی آدم را فریب دهد از اطاعت پروردگار. خواست داخل بهشت شود اما خازنان جنت مانع او شدند. سپس نزد هر یک از حیوانات بهشت رفت و التماس کرد که او را باخود به آنجا ببرند٬ قبول نکردند.

تا اینکه نزد مار آمدوگفت: اگر مرا داخل بهشت کنی، من متعهد می‌شوم که منع کنم ضرر فرزندان آدم را از تو و درامان باشی.

مار قبول کرد و شیطان را مابین دو نیش خود جای داد و وارد بهشت شدند.
مار خوش‌صورت‌تر و خوش‌رنگ‌تر ازجمیع حیوانات بود و دارای چهار دست و پا ولی به سبب واردکردن شیطان به بهشت این نعمت از او گرفته شد.

شیطان پنهان‌شده در دهان مار به سراغ آدم رفت و گفت: آیا می‌دانی چرا خداوند تو و همسر ت را نهی کرد از خوردن میوه‌ی آن درخت؟
آدم که گمان می‌کرد مار با او سخن می‌گوید، گفت: این درخت برای عالّین آفریده شده و ما از آن نهی شده‌ایم.

شیطان گفت: خداشما را نهی کرد ازخوردن میوه‌ی این درخت که از جاودانان و ملائکه نباشید. قسم می‌خورم به خدا که من خیرخواه شما هستم و اگر تناول کنید، عمری جاودان خواهید داشت و از غیب، آگاه می‌شوید.

آدم گفت: ای مار! این فریب شیطان است! چگونه تو تعظیم خدا می‌کنی و قسم یاد می‌کنی به او در صورتی که حق تعالی خیرخواه ماست و من مرتکب نمی‌شوم به امری که خداوند مرا از آن نهی کرده است!

وقتی مار از فریب آدم مأیوس شد، به سراغ حوا رفت و به او گفت: ای حوا! آن درختی که  خوردن میوه‌اش برشما حرام شده بود٬ حلال شد. چون شما تعظیم خدا کردید و اطاعت امر او کردید. به خدا قسم که من خیرخواه شما هستم. اگر بخورید عمری جاودان و مقامی عظیم خواهیدیافت.

حوابه فکر فرورفت. در دل به مقام پنج تن و فاطمه زهرا حسد ورزید و آرزو می‌کرد آن جایگاه را داشته باشد.

سپس شیطان گفت: بدان که اگر تو زودتر از آدم تناول کنی، تا همیشه بر او مسلط خواهی شد. حوا قصد کرد که از میوه تناول کند. ملائک همگی به دلهره و تکاپو افتادند٬ خواستند مانع او شوند اما خداوند به آنها وحی نمود: «من او را قدرت تعقل و تشخیص درست و نادرست را داده‌ام و او را مختار گردانیدم. او را واگذارید به اندیشه‌ی خودش تا تصمیم بگیرد.»

و حوا تناول کرد. هیچ تغییری در خود نیافت. پس به آدم گفت: یا آدم! آیا می‌دانی درختی که بر ما حرام شده بود، حلال شد. من از میوه‌ی آن خوردم و هیچ تغییری نیافتم.

و به این سبب آدم نیز فریب خورد و از میوه‌ی آن درخت تناول نمود. ناگهان تمامی زیورآلات و جامه‌های بهشتی از آنان دور شد و عورت‌هایشان نمایان گشت. آدم وحوا با عجله، برگ‌های درختان را به هم وصل می‌کردند تا خود را بپوشانند.

پروردگار ندا کرد: «آیا نهی نکردم شما را از خوردن میوه آن درخت و نگفتم به شما که شیطان برایتان دشمنی بزرگ است؟» پس شرم کرد آدم و تضرع وزاری فراوان کرد.

گفتند: رَبَّنا ظَلمْنا اَنْفُسنا و اِنْ لَم تَغفِرلَنا وَ ترحَمْنا لَنَکونَّن مِنَ الخاسرین. پروردگارا ظلم کردیم بر خودمان و اگر نیامرزی ما را و رحم نکنی، ما هر آینه از زیانکاران خواهیم بود.

آدم از بهشت خارج شد و بسیار گریست در حالی که سر ش بر دری از درهای آسمان بود و آنقدر گریه کرد که اهل آسمان با او گریستند و آمرزش‌ش را از خداوند طلب کردند.

امام صادق فرمودند: هیچ‌کس به اندازه‌ی این پنج نفر در طول عمر ش گریه نکرده است: آدم (برای آمرزش گناه‌ش)٬ یعقوب (در فراق فرزندش)، یوسف (در زندان در فراق پدر)، فاطمه زهرا (در ظلمی که در حق او و پدر و همسر ش کردند) و امام سجاد (ع) (در عزای شهدا و واقعه‌ی کربلا)

خداوند به آنها فرمود: «فرود آئید به زمین که جایگاه شما دیگر درگاه الهی و در بهشت نیست .» که این خطاب شامل چهار تن بود: آدم، حوا٬ شیطان و مار.

حضرت محمد (ص) فرمودند: تمام زمانی که آدم وحوا در بهشت بودند، شش ساعت بیشتر نبود و آنها یک شب هم در بهشت به صبح نرساندند.

دراین هنگام شیطان به واسطه‌ی از دست دادن درگاه الهی، ناله‌ای عظیم سرداد.

امام (ع) فرمودند: شیطان در چهار زمان ناله سر داد: اول زمانی که ملعون شد.

دوم‌ روزی که به زمین فرستاده شد.

سوم روزی که محمد (ص) مبعوث شد.

چهارم روزی که سوره‌ی حمد نازل شد.

خداوند به آدم و حوا فرمود: «به زمین فرود آئید. زین پس به زندگی دیگری وارد می‌شوید که همه‌ی شئون آن بر سر دوراهی هدایت و ضلالت و ایمان و کفر و رستگاری و خسران قراردارد.
هرکس در این دوراهی، راه هدایت و صراط مستقیمی که خداون دمعین کرده است بپیماید٬ قطعا ترسی از وسوسه و اغوای شیطان نخواهد داشت.»

فرودآمدند به زمین و خداوند آن‌ها را در طلب طعام و معاش به خود واگذاشت.

روایات متعددی بیان شده که محل فرود آمدن آن‌ها کجا بوده. بعضی گفته‌اند آدم بر کوه صفا و حوا بر کوه مروه فرود آمدند. ولی بعضی گفته‌اند آدم در هند بر کوه سراندیب و حوا در جده فرود آمدند و جبرئیل از طرف خداوند مأمور شد که آدم را به سوی حوا و مکه محلی که بنای کعبه قرار بگیرد، ببرد تا آدم در زمین، خانه‌ای بنا کند تا هم خود و همه‌ی گنهکاران بعد از او به آن پناه ببرند و به صیقل استغفار، تن و جان را پاک نمایند.

آدم پس از هبوط به زمین، بسیار زاری کرد و گریست که نزدیک بود روح از بدن‌ش خارج شود و افسوس بهشت و نعمت‌هایش و درگاه خداوند و قرب به او را می‌خورد.

بدن‌ش سیاه شده بود و آدم از دیدن بدن سیاه شده‌اش، غمگین و افسرده بود.

ملائکه از آن همه تضرع و زاری او گریستند و به خداوندگفتند: خدایا خلقی را آفریدی و از روح برگزیده‌ی خود در او دمیدی. حال به یک گناه او ٬سفیدی او را به سیاهی مبدل کردی! پروردگارا بیامرز و ببخش او را که تو بسیار آمرزنده‌ای!
سپس منادی ندا داد: «ای آدم! امروز را برای پروردگار ت روزه بدار و آن روز سیزدهم ماه بود.
ثلث سیاهی برطرف شد.

روز چهاردهم باز منادی ندا داد امروز را نیز روزه بدار. پس دوثلث از سیاهی برطرف شد.

روز پانزدهم نیز به همان ترتیب و کل سیاهی از بدن‌ش زایل گشت. به این سبب این سه روز از هرماه را ایام‌البیض می‌گویند و روزه گرفتن در این سه روز و پاکی به واسطه‌ی آن از آنجا نشأت گرفت.

بعداز آن، آدم از روی اندوه نشست و سر را میان زانو گذاشت. اندوهگین و غمناک.
سپس خداوند جبرییل را فرستاد. گفت به او: ای آدم! چرا تو را اندوهگین و غمناک می‌بینم؟

آدم گفت: پیوسته چنین غمگین خواهم بود به واسطه‌ی ظلمی که در حق خود و فرزندان‌م کردم و نافرمانی امر پروردگار نمودم.

جبرئیل گفت: خداوند فرمودند: «حیاک الله وبیاک»
یعنی خداوند تو را زنده بدارد و خندان گرداند.

سپس آدم در دل، آرامشی احساس کرد و سجده‌ی شکر به جا آورد.

خداوند اراده کرد که توبه‌ی شما را بپذیرد. پس درخواست کن از خدا به حق نام‌هایی که بر عرش نوشته شده بود تا حق تعالی توبه‌ی تو را بپذیرد و آدم این‌گونه توبه کرد:

«یا حمیدُ به حق محمد٬ یا عالیُ به حق علی، یا فاطرُ به حق فاطمه، یا محسنُ به حق حسن٬ یا قدیمَ الاحسان به حق الحسین»َْ

و خداوند غفار و بخشاینده، توبه‌ی او را قبول کرد و آدم را بخشید و او دوباره پاک و بی‌گناه دور از هرگونه سیاهی شد. سپس جبرئیل به آدم وضوگرفتن و نمازخواندن را آموخت.

پنجشنبه ۱۸ دی ۱۳٩۳
نظرات ()
Share

*قسمت اول. دوم. گفتگوی خداوند با شیطان: پس از آنکه شیطان از خداوند، اجر  و پاداش هزاران سال عبادت‌ش را درخواست کرد٬ خداوند به او فرمود: «بگو چه می‌خواهی تا به تو عطا کنم!»

اولین چیزی که شیطان از خداوند درخواست کرد این بود که تا روز قیامت، زنده بماند. گفت: تا روز قیامت مرا مهلت ده. خداوند فرمود: «عطا کردم»

سپس گفت :چنان کن که جاری شوم در قلب و رگ و ریشه‌ی فرزندان آدم. خداوندفرمود: «بخشیدم»

باز گفت: به ازای یک فرزند آدم  من دو فرزند بیاورم. خداوندفرمود: «عطاکردم»

گفت: من ایشان را ببینم و ایشان مرا نبینندو به هرصورت که خواهم بر ایشان مصور شوم. خداوند فرمود: «بخشیدم٬ از درگاه من و از صف ملائک خارج شو که لعنت من و بندگان‌م تا قیامت بر توست.»

شیطان گفت: پروردگارا به عزت تو قسم می‌خورم همه‌ی بندگان‌ت را گمراه خواهم کرد و از هر جایی که بتوانم سر راه‌شان قرار خواهم گرفت تا از عبادت و بندگی تو بازدارم ایشان را مگر بندگان مخلص تو را.

سپس آدم به پروردگار گفت: خدایا شیطان را بر فرزندانم مسلط ساختی و او را مانند خون در رگ ایشان جریان دادی! پس به من و فرزندان‌م چه عنایت می‌کنی؟!

حق تعالی فرمود: «به ازای هر گناه٬ یک کیفر و به ازای هر حسنه و کار خیر، ده برابر به تو و فرزندان‌ت پاداش می‌دهم.» آدم گفت: باز هم اضافه فرما!

خداوند فرمود: «در توبه را بر ایشان باز می‌گذارم تا هر وقت که توبه کنند از صمیم قلب مورد بخشش قرارگیرند حتی وقتی لحظه‌ی آخر عمرشان رسیده باشد. زمانی که نفس به حلق رسد اگر توبه کنند به درگاه حق، بخشیده خواهند شد. و آدم گفت :همین نعمت که دادی برای من و فرزندان‌م در مقابل شیطان رجیم بس است.

امام صادق فرمودند: شیطان از خداوند تا روزقیامت مهلت خواست اما حق تعالی فرمود: «من تو را مهلت می‌دهم تا روز وقت معلوم » و آن روزی‌ست که نبی اکرم اسلام پس از رجعت او را بر روی سنگی که در بیت‌المقدس است ذبح خواهد کرد.

سپس خداوند به آدم فرمود: برو به نزد ملائک و بگو «السلام علیکم و رحمة الله و برکاته» آدم رفت در محضر فرشتگان و به ایشان سلام کرد و ملائک جملگی در پاسخ او گفتند: «علیک السلام و رحمة الله و برکاته» پس از تحیت وسلام بین آدم و ملائک، خداوند خواب را بر آدم غالب گردانید. 

سپس اراده کرد و از نو خلقی را پدید آورد چون فرمود: «موجود باش» آفریده شد. در مورد آفرینش حوّا روایات متعددی به جا مانده که صحت و سقم هر کدام را خدا بهتر می‌داند.

در بعضی روایات آمده که حوّا به این دلیل حوّا نامیده شد که از حیّ آفریده شد٬ یعنی از بدن آدم.  از آخرین دنده‌ی چپ او. در بعضی روایات آمده که پس از این که خداوند، آدم را خلق کرد٬ از گل او مقداری باقی ماند. سپس خدا از اضافی گل آدم٬ حوّا را آفرید.

اما در جایی دیگر گفته شده که خداوند بی‌نیازاست از این نوع آفرینش و آفریدن حوّا از آدم با قدرت لایتناهی پروردگار منافات دارد. خداوند قادر، هر زمان در هر مکان به هر صورتی که بخواهد چون اراده کند، می‌آفریند. پس تصمیم گرفت به خلق حوا و او را آفرید.

ومعنای آیه‌ای که خدا فرمود: «خلقکم من نفس واحدة و خلق منها زوجها» این است که از همان طینت آدم، جفت‌ش را آفریدم نه اینکه منظور، خلق حوّا از بدن آدم باشد. الله اعلم.

خداوند حوا را در کنار آدم آفرید.٬ وقتی حوا به حرکت درآمد٬ آدم از تکان خوردن حوا از خواب بیدار شد. ندارسید به حوا: «دور شو از آدم» پس چون آدم نظر ش به حوا افتاد٬ خلق نیکوئی را دید که شبیه به خودش  اما ماده است. دردل‌ش احساس آرامش٬ شعف و امید کرد. سپس شروع کرد با حوا به سخن گفت.

گفت: تو کیستی؟! حواگفت: من خلقی‌ام که خدا مرا آفریده است چنان که می‌بینی.

سپس آدم به خداوند گفت: این خلق نیکوئی که قرب و نزدیکی با او، سبب آرامش من گردیده و نظر کردن به سوی او مرا از وحشت تنهایی بیرون آورده کیست؟! حق تعالی فرمود: «این بنده‌ی من حواست. آیا می‌خواهی همدم و مونس تو باشد، با تو سخن گوید و همراه و هم‌خانه‌ی تو گردد؟»

آدم گفت: بلی ای پروردگار من و من تو را به این سبب، شکر خواهم کرد تا زنده باشم. خداوند فرمود: «پس از او خواستگاری کن.»

آدم گفت: پروردگارا او را از تو خواستگاری می‌کنم. پس به چه چیز در مقابل این نعمت که به من عطا کردی راضی می‌شوی!؟‌

پروردگار فرمود: «رضای من در آن است که آموزه‌های دین را که به تو تعلیم نمودم به او نیز بیاموزی.» آدم گفت: خواهم آموخت به او هر آنچه به من تعلیم نمودی.

حق تعالی فرمود: «او را به تو تزویج نمودم. او را به سوی خود ببر.» آدم به حوا گفت: بیا به سوی من.

حوا گفت: تو بیا نزد من! سپس حق تعالی امر کرد به آدم که برخیزد و به نزد حوا برود. و این رسم تا به امروز  بر جا ماندکه مردان به خواستگاری زنان بروند.

به این ترتیب، اولین ازدواج عالم به اراده‌ی خدا انجام گرفت. سپس ملائکه، آدم و حوا را به بهشت بردند و خداوند به آنها فرمود: «یا آدم اسکن انت و زوجک الجنة» «ای آدم ساکن شو تو و جفت‌ت در بهشت. از طعام‌های بهشت بخورید که گوارا و گشاده است بر شما ولی به آن درخت نزدیک نشوید که اگر از میوه‌ی آن بخورید از زیانکاران خواهید بود.»

چهارشنبه ۱٧ دی ۱۳٩۳
نظرات ()
Share

*قسمت اول. گفتگوی خدا با آدم: حق تعالی به آدم فرمود: «مرا حمد کردی. به عزت و جلال خود سوگند می‌خورم که رحمت‌م بر غضب‌م سبقت بگیرد برای تو و اگر آن دو بنده نبودند که می‌خواهم ایشان را خلق کنم در آخرالزمان تو را خلق نمی‌کردم.»

آدم گفت: پروردگارا نام ایشان چیست؟

خطاب رسید نظر کن به آسمان. چون به عرش نگاه کرد، دو سطر دید به نور بر عرش نوشته: «لا اله الا الله محمد نبی الرحمة و علی مفتاح الجنة» نیست خدایی جز خدای یکتا. محمد پیغمبر رحمت و علی کلید بهشت است.

و در سطر دوم نوشته بود: «اِنّی آلیتُ عَلیٰ نفسی اَنْ اَرْحََم مَنْ والاهُما و اعَذِّبَ من عاداهُما»من بر خودم قسم یاد نموده‌ام که دوست‌داران این دو را رحم نمایم و دشمنان‌شان را عذاب کنم.

سپس خداوند بعد از آدم، ذریه‌ی او همگی را خلق کرد تا پیمان بگیرد از آنها به پروردگاری خود و پیغمبری هر رسولی و اولین پیمان پیغمبری را که گرفت، محمد ابن عبدالله بود.

بعد به آدم فرمود: «نگاه کن چه می‌بینی؟» آدم به سوی ذریه‌ی خود نگاه کرد. ذراتی بودند که آسمان را پر کرده بودند. آدم گفت :چه بسیارند فرزندان من و مطمئنا برای امر مهمی ایشان را خلق کرده‌ای! پروردگارا به چه سبب پیمان از آنها گرفتی؟

خداوندفرمود: «از برای اینکه مرا عبادت کنند و چیزی را شریک من نگردانند و به پیامبران ایمان آورده و پیروی ایشان کنند.»

آدم گفت :چرا بعضی از آنها را ذرات بزرگتری می‌بینم از دیگران و بعضی نور بسیاری دارند و بعضی کم‌نورند و عده‌ای بی‌نور!؟ خداوند فرمود :زیرا امتحان کنم ایشان را در همه‌ی حالات.

آدم گفت: پروردگارا مرا رخصت می‌دهی تا سخنی بگویم؟ خداف رمود: «سخن  بگو»

آدم گفت : روردگارا اگر همگی را خلق می‌کردی به یک شکل و یک مقدار و یک طبیعت و یک خلقت و یک رنگ و یک عمر و یک روزی، شاید دیگر بعضی بر بعضی ظلم نمی‌کردند و میان ایشان حسد و دشمنی و اختلاف در هیچ چیز به وجود نمی‌آمد! پروردگارفرمود: «به روح برگزیده‌ی خود سخن گفتی و به ضعف طبیعت خود سخنی تکلم کردی که تو را به آن علمی نیست و من‌م خالق علیم و به علم خود میان خلقت ایشان اختلاف قرار دادم. مشیت من و امر من  در میان‌شان جاری می‌شود و بازگشت همه به سوی تدبیر و تقدیر من است. خلق نکرده‌ام جن و انس را مگر برای اینکه عبادت کنند مرا و بهشت را آفریدم برایشان مگر کافر شوند و معصیت‌کار و تابع رسولان نباشند که آتش جهنم جایگاه آنهاست.

تو و فرزندان‌ت را آفریدم بی آنکه احتیاجی داشته باشم و خلق نکردم شما را مگر برای اینکه بیازمایم شما را که کدام‌یک در زندگی دنیا  نیکوکارترید و علم من احاطه به جمیع احوالات شما دارد. صورت‌ها و بدن‌ها و رنگ‌ها و عمرها و روزی‌ها مختلف گردانیدم و در میان ایشان، شقی و سعادتمند، بینا و نابینا، کوتاه و بلند، خوش‌رو و بدرو، دانا و نادان، مالدار و پریشان، صحیح و بیمار، دردمند و بی‌درد قرار دادم تا نظر کند صحیح به بیمار و مرا حمد کندبرای اینکه او را عافیت دادم و نظر کند بیمار به انسان سالم و از من سؤال کند و دعا کند که او را عافیت دهم و بر بلای من صبرکند تا او را ثوابی عظیم عطا کنم.

پریشان به مالدار نظر کند و مرا بخواند و دعا کند و غنی به پریشان نظر کند و حمد و سپاس گوید. مؤمن به کافر نظر کند و مرا حمد کندکه او را هدایت کرده‌ام. پس برای این آفریدم ایشان را که امتحان کنم آنها را در خوشحالی و بدحالی و در عافیتی که به ایشان می‌بخشم و در بلائی که مبتلا می‌کنم ایشان را و در آنچه به آنها عطا می‌کنم و در آنچه از ایشان منع می‌کنم.

اینجا همان عالم ذر بود و به این دلیل به این نام خوانده شد که تمامی ذریه‌ی آدم در آن عالم  با خدا به اصول دین (توحید، عدل، نبوت، امامت، معاد) و.... عهد و پیمان بستند و ذر از ذریه گرفته شده است. شاید علت اینکه وقتی انسان ، فرد ناشناسی را می‌بیند و می‌اندیشید که چقدر چهره‌اش آشناست و قبلا جایی دیگر او را دیده است، همان دیداری بوده که همه‌ی انسان‌ها در عالم ذر داشته‌اند.

علیم اسماء به آدم و سجده‌ی ملائکه: و عَلَّم آدَمَ الاسٰماء ُکُلها. آموخت خدا به آدم همه‌ی نام‌ها را . حق تعالی همه‌ی اسماء و نام‌ها را آنچه موجود بودند و آنچه در آینده مقدر شده بود که خلق شوند: انواع مایحتاج انسان از جامدات تا مایعات و گازها و...، خواص و کیفیت مواد و صنعت‌ها و چگونگی استخراج سنگ‌ها از زمین، به عمل آوردن طعام و دواها، ساخت عمارت‌ها و نام انسان‌ها و گیاهان و درختان و کوه‌ها و وادی‌ها و... را به آدم تعلیم داد.

مهم‌ترین نام‌هایی که آدم آموخت، جمیع اسامی پیغمبران الهی و چهارده معصوم  و پنج تن و سایر ائمه‌ی طیبین و بزرگان و برگزیدگان دین بود. سپس خداوند به ملائکه فرمود: «حال شما مرا به آنچه به آدم تعلیم نمودم، خبر دهید.»و جمیع فرشتگان عاجز بودند از علم آدم نتوانستند و گفتند: خدایا منزهی تو. ما چیزی نمی‌دانیم مگر آنچه تو به ما آموختی.

(امام صادق (ع) فرمودند: پرودگار این همه اسامی را به صورت اجمالی به آدم تعلیم نمود و آدم با قدرت تعقل و استنباطی که خدا در ضمیر ش قرار داده بود، می‌توانست درک کند اما ملائکه این توانایی را نداشتند و گفتند ما علم آدم را نداریم و فقط چیزهایی را می‌دانیم که تو به تفضیل به ما آموختی!)

سپس حق تعالی به آدم فرمود: «ای آدم خبر ده ایشان را به آنچه آموختی» و آدم همه را گفت و ملائکه یقین کردند بر برتری آدم بر فرشتگان.

سپس خداوند فرمود: «بر آدم سجده کنید.» ملائکه جملگی اطاعت امر کردند الا یکی از ملائک که شیطان بود. سجده برای غیر خدا کفر است و این سجده به معنای متعارف آن نبود بلکه خضوع و خشوع در برابر آدم و تواضع فرشتگان بود نه سجده‌ی عبادت و پرستیدن که آن فقط مختص ذات اقدس الهی است.

در روایات آمده است نام شیطان در ابتدا عزازیل بود و او از جنیان بود در روی زمین و چون آنها د رروی زمین بسیار فسادمی کردند، او از خدا درخواست کرد به فرشتگان‌ بپیوندد و خداوند نیز به واسطه‌ی عبادت زیادی که انجام می‌داد، درخواست‌ش را اجابت کرد و با ملائکه. به آسمان بالا رفت. شش هزارسال پیوسته عبادت خدا کرده بود اما بعد از این نافرمانی به این نام خوانده شد.

شیطان از مصدر شطن به معنای دورشده از خیر است. خداوند به او فرمود: «چه چیز باعث شد که تو ازسجده‌کنندگان نباشی؟!» شیطان گفت :چطور برای بشری که خلق کرده‌ای او را از گل و لجن گندیده سجده کنم؟! من از او برترم زیرا که مرا آفریدی از آتش. پروردگارا مرا معاف دار از سجده‌ی آدم. اگر این درخواست را بپذیری تو را عبادتی کنم که هیچ ملک مقرب و پیغمبر مرسلی نتواند عبادت کند.

حق تعالی فرمود: «مرابه عبادت تو احتیاجی نیست. تو مرا آنگونه عبادت کن که من می‌خواهم بندگی کنی نه آنطور که خودت طالبی!» اما شیطان تکبر نمود و سرکشی کرد و از اطاعت دستور الهی سر باز زد.

امام صادق (ع) فرمودند: اول کسی که تکبر ورزید و اول کسی که دست به مقایسه زد، شیطان بود که قیاس‌ش هم به خطا رفت. هرکس بخواهد بر اساس رأی و نظرخود در دین دست به قیاس بزند، همنشین شیطان خواهدشد.

یکشنبه ۱٤ دی ۱۳٩۳
نظرات ()
Share

قسمت اول: گفتگوی خداوند با فرشتگان درباره‌ی خلقت آدم

و به یادآر آنگاه که پروردگار ت به فرشتگان فرمود: می‌خواهم روی زمین، خلیفه‌ای قرار دهم. فرشتگان گفتند: آیا می‌خواهی کسی را خلیفه قراردهی که در زمین فساد کند و خونریزی نماید؟ و حال آنکه ما خود تو راتسبیح و تقدیس می‌کنیم!

خداوند فرمود: من سری از اسرار خلقت بشر می‌دانم که شما نمی‌دانید. سوره‌ی بقره - آیه ۳۰ تا.۳۳ 

در مورد اینکه چگونه فرشتگان فهمیدند که آدم روی زمین به فساد می‌پردازد، روایات و نقل قول‌های مختلفی است. امام باقر (ع) فرمودند: پس از هفت هزار سال که طایفه‌ای از جن به نام نسناس روی زمین زندگی کردند٬ خداوند از آسمان‌ها پرده برداشت و به فرشتگان فرمود: به آفریده‌های من در روی زمین بنگرید.

وقتی که ملائکه نگاه کردند ٬ دیدندکه آنها به معصیت و گناه مشغولند. اعمال آنها بر ملائک گران آمد ٬به پروردگار گفتند:خدایا تو عزیز و توانایی و این مخلوقات‌ت ضعیف و ناتوان هستند. رزق و روزی تو می‌خورند و معصیت و گناه می‌کنند درحالی که از آنها انتقام نمی‌گیری و مجازات نمی‌کنی و بعد از اینکه خداون دفرمود: «می‌خواهم روی زمین، خلیفه و جانشین قراردهم که حجت من روی زمین باشد.» فرشتگان گفتند: آیا می‌خواهی مانند این آفریدگان‌ت (جن و نسناس) که روی زمین فساد می‌کنند، کسی را خلیفه قرار دهی که گناه و معصیت کند!؟ خدایا جانشین‌ت را از ما قرار بده که همیشه تو را تسبیح و تقدیس نموده‌ایم و هرگزمعصیت تو نکرده‌ایم.

خلقت آدم: وقتی خداوند تصمیم به خلقت آدم گرفت، به جبرئیل دستور داد به زمین برود و از آن چهار نوع خاک جمع کرده و با خود بیاورد٬ یعنی خاک سرخ٬ خاک سیاه٬ خاک رنگ و خاک سفید. آن خاک‌ها هم از نوع نرم باشند و هم ازنوع سفت.

حق تعالی به زمین شناساند که از او خلقی خواهد آفریدکه بعضی از ایشان، اطاعت خدا را خواهند کرد و بعضی نافرمانی. زمین بر خود لرزید و از خداوند طلب شفقت کرد و درخواست نمود نسازد از او کسی را که نافرمانی پروردگار کند و داخل جهنم شود.

جبرئیل که آمد تا ازخاک زمین برگیرد٬ زمین گفت پناه می‌برم به خدا از آنکه چیزی از من برداری! پس جبرئیل برگشت. خداوند میکائیل را فرستاد. باز زمین تضرع و زاری کرد و او نیز برگشت. سپس خداوند اسرافیل را فرستاد.باز زمین استغاثه کرد به درگاه خد.٬ اسرافیل نیز بازگشت و گفت: خدایا پناه به تو برد.

این بار خداوند عزرائیل را فرستادتا از زمین خاک برگیرد٬. وقتی زمین باز به خدا پناه برد٬ عزرائیل گفت: من نیز به خدا پناه می‌برم از آنکه دست خالی نزد حق تعالی برگردم. خواه تو را خوش آید خواه بد آید. پس مقداری از خاک زمین برگرفت چنانچه خداوند امر فرموده بود و برد به سوی آسمان و در جایگاه خود ایستاد.

در این لحظه خداوند به او وحی نمود: «حال که طینت آدم را از زمین قبض کردی، از امروز تا روز قیامت هر که را مقدر به مرگ کردم، روح‌ش را تو قبض خواهی کرد.

سپس خداوند به جبرئیل امر فرمود چهار نوع آب نیز بیاورد یعنی آب شور٬ آب شیرین٬ آب تلخ و آب بدبو و فاسدشده. خداوند در خاک آدم، طبایع چهارگانه که عبارتند از: سودا  صفرا٬ خون و بلغم را قرارداد.

از ناحیه‌ی سودا، دوستی زنان٬ آرزوهای دراز و حرص در او به وجود آمد.

ازجانب بلغم، دوست داشتن غذا٬ نوشیدنی، نیکی و احسان و بردباری در او پدید آمد.

از ناحیه‌ی صفرا، غضب٬ شیطنت ٬ سرکشی٬ عجول بودن ٬ گستاخی و تکبر به وجود آمد.

و از سوی خون ٬ دوستی زن٬ شهوت و لذت‌ها شکل گرفتند. (علت تکرار عشق به زن به دلیل ارتباطی است که خون و سودا با هم دارند.)

پس از آن، خداوند امر فرمود به ملائکه مخلوط کردند خاک و آب را و خمیر کردند. پروردگار با قدرت لایتناهی خود خلق کرد شکلی که صاحب وجهی زیبا و دست و پا و جوارح و اعضا و پیوندها بود.

آنگاه ملائکه مقداری از آب شور در چشم‌هایش، مقداری از آب شیرین در گلویش، کمی از آب تلخ در گوش ش و کمی از آب فاسد و بدبو در بینی‌اش ریختند و خشک کردند آن جسم گلی را تا محکم شد و سخت گردید که مانند سفال صدا می‌کرد.

چهل سال آنجا بود و هرگاه ملائکه از آنجا عبور می‌کردند می‌گفتند: برای امر عظیمی آفریده شده‌ای!

تا اینکه اراده‌ی الهی بر آن قرار گرفت که روح در بدن‌ش قرار بگیرد. و خداوند از روح برگزیده‌ی خود در او دمید و به این ترتیب آدم٬ اشرف مخلوقات‌ را خلق کرد. انسانی صاحب اندیشه‌ها که به جولان در می‌آورد آنها را و صاحب فکری که تشخیص می‌دادحق را از باطل.

صاحب جوارحی که فرمان می‌داد آنها را و صاحب شناسایی که با آن تفاوت شادی و غم و خشکی و تری و حرارت و برودت و رنگ‌ها و شکل‌ها و چشیدنی و بوئیدنی را درک می‌کرد و...

امام صادق فرمودند: او آدم نامیده شد زیرا که خاک‌ش از طبقه‌ی چهارم زمین که نام‌ش اَدیم الارض است، برداشته شد. حق تعالی روح را از پاهای آدم در بدن‌ش دمید. همین که به سر زانوهایش رسید، سعی کرد از جای برخیزد اما نتوانست و افتاد.

خداوند فرمود: «خلق الانسان من عجولا» آفرید شد انسان شتاب‌کننده. (آدمی عجول است) پس روح به دماغ آدم رسید و عطسه کرد و گفت: الحمدالله رب العالمین. حق تعالی به او خطاب کرد: «یرحمک الله» و همین‌جا بود که تا همیشه رحمت خدا شامل حال آدم شد.

فرشتگان خود را برتر از جن و انس می‌دیدند چون همیشه فرمان‌بردار و ثناگوی خداوند بودند. امیرالمؤمنین (ع ) در مورد ملائکه فرمودند: دسته‌ای ازفرشتگان صافات هستند٬ فقط صف بسته‌اند و حمد و ستایش خدا می‌کنند.

گروهی دائم در رکوعند. گروهی دائم در سجده‌اند. عده‌ای مشغول رفت و آمدند هرگز از وظیفه‌شان غافل نشده خطا نکرده و اعتراض نیز نمی‌کنند.

دلیل دیگر اینکه ملائک به آفرینش آدم اعتراض کردند این بود که گفتند عنصر وجودی انسان از خاک است. پس خودخواهی کوه٬ غرش دریا ٬ سختی سنگ و... را داراست. بنابر این با این خصوصیات، احتمال جنگ و خونریزی و فسادخواهدبود. ولی ملائک غافل از این بودند که اگر تمام این خصوصیات در اختیار عقل قرار بگیرند، باعث ایجاد صفاتی پسندیده و مقبول نظیر شجاعت٬ عزت نفس، اقتدار٬ استقامت و... خواهد شد.

خدا به آنها گفت :«من چیزی را می‌دانم که شما نمی‌دانید. من آدم را خلق می‌کنم و از ذریه‌ی او پیامبران و امامان و بندگان صالح را قرار می‌دهم و ایشان را جانشین خود قرار می‌دهم و زمین را از نسناس پاک می‌گردانم و جنیان سرکش را در میان زمین و آسمان در گوشه‌ای سکنی داده و بین آنها و انسان، حجاب قرار می‌دهم.»

فرشتگان وقتی از اسرار خلقت و عظمت وجودی و مقام آدم آگاه شدند گفتند: خدایا آنچه اراده کرده‌ای انجام بده که تو توانا و حکیمی. و آن مقام همان مقامی بود که در شب معراج، وقتی حضرت محمد (ص) به همراه جبرئیل عروج کرد، به آن رسید (هنگامی که پیامبر با جبرییل طبقات را طی می‌کردند، به آسمان هفتم رسیدند. جبرئیل گفت من دیگر نمی‌توانم بالاتر بیایم زیرا که بال‌هایم می‌سوزد. ظرفیت آن را ندارم. آنجا عرش الهی است و جایگاه شماست.

حضرت محمد به بالا می‌روند و به اندازه‌ی قاب قوسین (فاصله‌ی دو سر کمان) با خدا فاصله پیدا می‌کنند. آری مقام آدم به جایی می‌رسد که حتی ملائک هم اجازه‌ی شرف‌یابی ندارند.

بعد از اعتراض فرشتگان (احتمالا دو فرشته بودند) حق تعالی پانصد سال آنها را از عرش دور کرد و آنها بسیار تضرع و فروتنی کردند. خداوند نیز ایشان را مورد رحمت خود قرار داد و بیت‌المعمور را در عرش بر ایشان قرار داد و فرمود طواف کنید. این خانه مکان توجه است برای اهل آسمان و خداوند به موازات آن کعبه را برای اهل زمین قرار داد.

Share

قسمت اول. دوم. سوم. چهارم. پنجم.  حضرت سلیمان سال‌های زیادی با عدل و داد بر مردم حکومت کرد و آنها در آسایش و آرامش زیستند. اوحدود چهل سال رسالت پیغمبری را بر عهده داشت. سال آخر حکومت‌ش تصمیم گرفت بنای مسجد بیت‌الـ.ـمقدس را به اتمام برساند. مورخان نوشته‌اند مردم در زمان داوود (ع) به طاعونی سخت دچار گشتند و چون قبلا حضرت داوود مشاهده کرده بود که از مکان فعلی مسجدالاقـ.ـصی، فرشتگان به آسمان بالا می‌روند، مردم را برداشته و به منظور دعا به آنجا آورد و برای رفع طاعون به درگاه خداوند دعا کرد و پروردگار، بیماری را از مردم برطرف نمود. از آن پس حضرت داوود تصمیم گرفت در آن مکان، مسجدی بسازد اما اجل مهلت‌ش نداد و این وصیت را به پسر ش سلیمان کرد که این کار را انجام دهد.

حضرت سلیمان ابتدا شروع به ساخت شهر بیت‌الـ.ـمقدس کرد. به جنیان دستور داد این شهر را از سنگ‌های مرمر و سفید بنا کنند و سپس، ساختمان مسجد را شروع کرد با ستون‌هایی از سنگ‌های مرمر بلورین و سقف و دیوارهای آن را به انواع جواهرات مزین ساخت که بعدها دراثر حملات مصریان و رومیان، همه‌ی آنها به یغما رفت.

ساخت مسجد ادامه داشت. روزی حضرت از داخل قصر آبگینه‌ی خود، مشغول تماشای جنیان و آدمیان  که در حال کار بودند، شد. ناگهان جوانی خوش‌رو و خوش‌لباس را دید که به سمت‌ش می‌آید. سلیمان گفت تو کیستی؟ به اذن چه کسی به اینجا آمده‌ای؟

گفت من کسی هستم که از شاهان نمی‌ترسم و از کسی هم رشوه نمی‌گیرم. من فرشته‌ی مرگ‌م  و به  فرمان خداوند آمده ام برای قبض روح تو! حضرت از او مهلت خواست تا کارهای عقب‌مانده و نیمه‌تمام‌ش را انجام دهد. ملک‌الموت گفت یک لحظه هم نمی‌توانم به تو مهلت دهم. این بگفت و فورا روح مبارک‌ش را قبض کرد.

حضرت ایستاده و درحال تکیه بر عصایش جان به جان‌آفرین تسلیم کرد و مرگ او نزدیک به یک سال بر کارکنان حکومت‌ش به خاطر مسایل و مصالح حکومتی، مخفی ماند. کارکنان همانند روزگار حیات سلیمان، مشغول کار بودند و به او می‌نگریستند و می‌پنداشتند که او به فکر فرو رفته است و به نقطه‌ای خیره شده ولی جرأت پیش آمدن نداشتند. پس از یک سال و اتمام بنای مسجد، عده‌ای گفتند: او در این مدت نه افتاد، نه خورد، نه خوابید، نه آشامید! پس حتما او پروردگار ما ست! واجب است او را بپرستیم. گروهی گفتند او جادوگر است و به جادو در دیده‌ی ما چنین می‌نماید! مؤمنان گفتند او بنده و پیغمبر خداست. حق تعالی به هر نحوی که بخواهد او را تدبیر می‌کند.

خداوند که اختلاف را در میان‌شان دید، موریانه‌ها را مأمور کرد تا از داخل، عصای او را جویدند و پیکر مبار‌ک‌ش به زمین افتاد و فوت‌ش بر همه آشکار شد.

نکته‌هایی از زندگی سلیمان (ع): حضرت سلیمان ختنه کرده آفریده شد.

او اول کسی بود که خانه‌ی کعبه را جامه‌ی بافته پوشانید.

وقتی مردم از او خواستند پسرش را به عنوان جانشین منصوب کند، گفت او صلاحیت این منصب را ندارد.

امام رضا (ع) فرمودند سلیمان به سبب پادشاهی دنیا بعد از همه‌ی پیغمبران وارد بهشت خواهد شد.

هدهد یکی از مهم‌ترین پرندگان همراه با بساط سلیمان در سفرها بود زیرا که آب را زیرزمین می‌دید و به حضرت می‌گفت.

پس از او دیگر خداوند به هیچ احدی این همه ثروت و مال و جاه و جلال نداد.

محل دفن او دربیت‌المـ.ـقدس، کنار قبر مبارک پدر ش داوود (ع) می‌باشد.

منابع:

حیات‌‌القلوب. جلد اول. تالیف علامه مجلسی

تاریخ انبیا از هبوط آدم تا پیغمبر اسلام. تالیف احمد امیری‌پور

ناسخ‌التواریخ. تالیف لسان‌الملک میرزا محمدتقی سپهر

دست‌نوشته‌های وحیده‌ی عزیز

چهارشنبه ۱٠ دی ۱۳٩۳
نظرات ()
Share

*قسمت اول. دوم. سوم. چهارم. سلیمان و مور: حضرت سلیمان برای رسیدگی به امور، قصد سفر کرد.٬ به این منظور، جنیان و آدمیان و مرغان و... همگی را احضار کرد تا آماده‌ی سفر شوند.

سفر آغاز شد. پس از طی مسافتی رسیدند به وادی موران. ناگهان مورچه‌ای که از دور، حضرت سلیمان و سپاهیان عظیم‌ش را دید، به  مورچه‌های دیگر گفت به خانه‌های خود بروید تا سلیمان و لشگر ش از روی ناآگاهی، شما را پایمال نکنند زیرا که حیوانات شعور دارند و همدیگر را در مواقع خطر خبر می‌کنند. باد، سخن او را به گوش حضرت رساند. تبسمی کرد و مورچه را احضار کرد. وقتی مورچه نزد حضرت آمد، به او گفت مگر نمی‌دانی که من پیغمبر خدایم و به احدی ظلم نمی‌کنم؟

گفت بله می‌دانستم. حضرت فرمود پس چرا مورچه‌ها را از ظلم من ترسانیدی و گفتی داخل خانه‌های خود شوید؟! مورچه گفت ترسیدم که چون نگاه آنها بر زینت و شوکت و عظمت تو بیفتد، مسخ شوند. خود را در مقابل تو حقیر پندارند و ناسپاسی به درگاه خداوند به جا آورند.

سخنان مورچه در نظر حضرت معقول آمد. سپس مورچه گفت ای سلیمان! می‌دانی چرا خدا باد را از میان تمام مخلوقات‌ش مسخر تو گردانید!؟ حضرت سلیمان گفت نمی‌دانم. مورچه گفت از برای آنکه بدانی ملک تو بر باد است و به آن اعتمادی نیست. همچنان که باد در دست کسی نمی‌ماند اگر تمام دنیا به فرمان تو باشد، باز همه از دست خواهند رفت.

حضرت سلیمان از شنیدن سخنان مورچه تبسمی کرد و گفت پروردگارا! مورچه‌ای ضعیف را واعظ سلیمان با این شٵن و منزلت کردی! مرا توفیق عنایت کن تا شکر کنم تو را به واسطه‌ی این همه نعمتی که به من ارزانی داشتی که می‌توانم سخنان موری را بشنوم و از آن پند بگیرم.

سلیمان و گنجشک: روزی گنجشک نری به ماده‌ی خود گفت چرا نمی‌گذاری با تو جفت شوم؟ مرا دست کم نگیر. اگر بخواهم می‌توانم تخت سلیمان را به منقار خود بکنم و به دریا افکنم. باد، سخن او را به سمع شریف حضرت سلیمان رسانید. حضرت تبسمی کرد و حکم فرمود هر دو را حاضر کنند. سپس به گنجشک نر خطاب فرمود: آیا آن دعوی که کردی، به عمل می‌توانی کرد؟ گفت نه یا رسول الله! ولیکن عاشق را ملامت نمی‌توان کرد بر آنچه بگوید. من هم مثل آدمی خواستم با غلو، خود را زینت دهم و عظیم گردانم نزد معشوق خود. پس حضرت به گنجشک ماده خطاب فرمود چرا با او مضایقه می‌کنی در آنچه می‌خواهد حال آنکه او دعوی عشق و محبت تو می‌کند!

گنجشک ماده گفت ای پیغمبرخدا! او دوست من نیست. دروغ می‌گوید و ادعای باطلی دارد زیرا که با من، دیگری را دوست می‌دارد. سخن گنجشک به شدت در دل سلیمان اثر کرد. بسیار گریست و تا چهل روز از معبد خود بیرون نیامد و دعا می‌کرد که حق تعالی دل او را از لوث محبت غیر خدا پاک گرداند و مخصوص محبت خود کند.

سلیمان و نهنگ: آمده است که  مقرری خوراک هر روزه‌ی حضرت سلیمان و خدمه‌اش هفت تن بود. مقدار بسیار زیادی آذوقه که جمع کثیری ازخدمه‌ی او شامل جنیان و آدمیان آن را آماده می‌کردند. در قرآن آمده است که خداوند چشمه‌ای را از زمین مسخر سلیمان ساخت که از آن، مس گداخته بیرون می‌آمد و جنیان با این مس گداخته، ظرف‌های بزرگی برای خوردن غذا و دیگ‌های سنگین برای پخت آن می‌ساختند.

روزی حیوان عظیم‌الجثه‌ای از حیوانات دریا بیرون آمد و گفت ای سلیمان! امروز مرا ضیافت کن. حضرت دستور داد آذوقه‌ی یک ماهه‌ی لشگر خود را برای او حاضر کردندکه در کنار دریا مانند کوه عظیمی شد. سپس آن نهنگ سر از دریا بیرون آورد و همه‌ی آن آذوقه را خورد و گفت تمام قوت من همین بود؟! این مقدار کمی از قوت یک‌روزه‌ی من بود.

حضرت سلیمان متعجب شد و از او پرسید آیا در دریا مثل تو جانوری به این بزرگی هست!؟ گفت هزار گروه مثل من هستند. حضرت سلیمان متحیر ماند از قدرت خدا که چگونه هزاران هزار نهنگ غول‌پیکر را در دریا سیر می‌کند و روزی‌شان را می‌رساند و فرمود: "سبحان الله الملک العظیم"

سلیمان و کاکل‌به‌سر: کاکل‌به‌سر نر و ماده‌ای قصد کردند فرزندی بیاورند که ذکر حق تعالی کند. ماده خواست تخم بگذارد. نر از او پرسید که کجا می‌خواهی تخم بگذاری؟ ماده گفت به دوردست‌ها می‌روم تا از گزند خطرات به دور باشم. پرنده‌ی نر گفت لازم نیست دور شوی! همینجا تخم بگذار. هر کس از اینجا عبور کند، نمی‌داند که تو تخم گذاشته‌ای بلکه خیال می‌کند برای برچیدن دانه آمده‌ای.

پس پرنده‌ی ماده، تخم گذاشت و روی آن نشست. وقتی نزدیک متولد شدن جوجه‌ها شد، ناگهان شوکت سلیمانی هویدا شد و با لشگر عظیم‌ش نزدیک می‌شد. پرنده‌ی ماده به همسر ش گفت لشگر سلیمان چه نزدیک است به ما برسد! من درامان نیستم و حالا تخم‌هایم پایمال می‌شود. نرگفت سلیمان مرد رحیمی است. آیا نزد تو چیزی هست که برای جوجه‌های خود پنهان کرده باشی؟ گفت ‌بله ملخی دارم که برای جوجه‌ها پنهان کرده بودم. آیا توچیزی داری؟ نرگفت بله دانه خرمایی دارم که از تو پنهان کرده بودم برای جوجه‌ها.

ماده گفت پس تو دانه‌ی خرمایت را بردار و من هم ملخ را. می‌رویم بر سر راه سلیمان و این هدیه‌ها را به خدمت‌ش می‌گذاریم. نر، خرما را به منقار گرفت و ماده، ملخ را به پا و پرواز کردند به سمت تخت سلیمان. چون نگاه مبارک سلیمان به آنها افتاد‌، دست‌هایش را باز کرد تا بر آن بنشینند و از احوال ایشان سؤال کرد. وقتی مشکل را گفتند، حضرت هدیه‌ی آنان راقبول کرد و دست مبارک خود را بر سر شان کشید و لشگر خود را به جانب دیگر گردانید تا آسیبی به تخم‌های پرنده نرسد و دعای برکت بر ایشان خواند. نام این پرنده، تا قبل ازا ین هوجه بود و این تاج عزت که بر سرشان به وجود آمد، از برکت دست مبارک حضرت بود که بعد ازین کاکل‌به‌سر نام گرفتند.

سه‌شنبه ٩ دی ۱۳٩۳
نظرات ()
Share

*قسمت اول. دوم. سوم. آصف بن برخیا، وزیر و وصی حضرت سلیمان بود. دلیل این درخواست حضرت سلیمان از او این نبود که خودش در انجام این کار ناتوان است بلکه می‌خواست برتری و فضیلت آصف را بر آدمیان و جنیان ظاهر کند تا به امر خدا، حجت و خلیفه باشد در میان مردم بعد از او و در امامت‌ش اختلاف نکنند.

امام باقر (ع) فرمودند: اسم اعظم الهی، هفتاد و سه حرف است که هفتاد و دو حرف آن به امر خدا نزد ما اهل بیت است و تنها یک حرف است که مختص ذات اقدس الهی است که خداوند آن را به احدی تعیلم نفرموده است و آصف بن برخیا با دانستن یک حرف در دستگاه سلیمان چنین قدرت‌نمایی کرد. گرچه آگاهی و توان او نسبت به علم علی (ع) مثل مقدار آبی است که بر بال مگس باشد نسبت به دریا! چنانچه روزی حضرت علی (ع) فرمودند: با علمی که خداوند نزد ما اهل بیت گذاشته است٬ اگر بخواهم می‌توانم از همین جا پای خود را بردارم و در شام به سینه‌ی معاویه بزنم و او را از تخت و پادشاهی‌ش سرنگون کنم! اما مصلحت و تقدیر الهی در این امر قرار نگرفته است.

در روایات آمده است که حضرت سلیمان یکی از حروف اسم اعظم خداوند را به آصف تعلیم فرموده بود و او با به زبان آوردن آن، تخت را در محضر سلیمان حاضرکرد. وقتی حضرت تخت را دیدگفت: این از فضل و احسان پروردگار است تا امتحان کند مرا که آیا شاکر هستم؟ و بسیار پروردگار را ستود و تسبیح گفت. سپس دستور داد ظاهر تخت را تغییردادند تا ببینند ملکه‌ی سبا متوجه می‌شود که این تخت از آن اوست!

وقتی فرستاده‌های ملکه‌ی سبا همراه با هدایا به سرزمین‌شان برگشتند و عظمت و شوکت و جاه و جلال حضرت سلیمان را برای او بیان کردند، بلقیس فهمید که توان برابری و مقاومت مقابل سلیمان را ندارد و خدای سلیمان که این همه موهبت و نعمت و توانایی به او عطا کرده بر حق است و خدای همه‌ی جهان و جهانیان.

بلقیس تصمیم گرفت فرمانبردار حضرت سلیمان و خدایش شود و از روی اطاعت و انقیاد رهسپار سرزمین سلیمان  شد. حق تعالی آمدن بلقیس را به حضرت سلیمان خبر داد و فرمود به نزدیک رسیده است. حضرت به وزیران و جنیان و شیاطین گفت: کدامیک از شما می‌توانید تخت ملکه‌ی سبا را قبل از اینکه او به اینجا برسد نزد من بیاورید؟! یکی ازجنیان گفت: من آن تخت می‌آورم پیش از آن که تو از جایت برخیزی!

حضرت گفت: از این زودتر می‌خواهم. آیا کسی هست؟ در این هنگام، آصف بن برخیا خواهرزاده‌ی حضرت که مردی بسیار مؤمن و خداجو و راست‌کردار بود گفت: من می‌آورم آن تخت را نزد تو قبل از اینکه پلک‌ت را بر هم بزنی!

ورودبلقیس: وقتی آصف بن برخیا در یک چشم برهم زدن، تخت ملکه‌ی سبا را در محضر سلیمان آورد٬ حضرت بسیار خداوند را سپاس گفت و امرکرد ظاهر تخت را تغییر دهند تا ببیند آیا بلقیس با زیرکی از دانستن این معجزه هدایت می‌یابد یا از گمراهان خواهدبود؟

هنگامی که بلقیس به قصر سلیمان رسید، با احترام و اکرام با او رفتار کردند. این از خصوصیات سلطنت حضرت سلیمان بود. او از میهمانان کافر هم به نیکوئی پذیرایی می‌کرد و با آنان با حسن خلق رفتار می‌کرد و از صنعت و امکانات مادی برای هدایت آنها استفاده می‌نمود.

جنیان قصری ساخته بودند از شیشه و آبگینه که زیر کف شیشه‌ای آن، نهر آبی زلال روان بود. هنگامی که بلقیس وارد قصرشد شگفت‌زده به زیر پایش نگاه کرد. پنداشت نهر آبی است. جامه‌اش را بالا زد تا از آب بگذرد و کمی از ساق پایش نمایان شد. حضرت سلیمان گفت: این آب نیست بلکه بلوری صاف و شفاف است. بلقیس حیرت‌زده و متعجب در قصر قدم برمی‌داشت و مات و مبهوت توانایی سلیمان و خدای قادرش شده بود.

به نزدحضرت که رسید در کنار حضرت، تختی خالی را دید و در نگاه اول دانست آن تخت متعلق به خودش است. حضرت سلیمان به او گفت: آیا این تخت را می‌شناسی؟ بلقیس گفت: آری و این از عظمت و شوکت و توانایی منصب پیامبری توست. پیش از این نیز معجزه‌ی علم پیامبری تو و بر حقی تو و خدایت بر ما نمایان شده بود.

دراین لحظه بلقیس گفت: پروردگارا من ستم کردم بر خودم که غیر خدا را می‌پرستیدم و اینک با سلیمان برای خداوندی که پروردگار عالم است اسلام آوردم. حضرت سلیمان از بلقیس خواستگاری کرد و او مشتاق از این وصلت، پاسخ مثبت داد و حضرت او را به عقد خود در آورد.

حضرت با او به زبان خودش سخن می‌گفت زیرا که یکی دیگر از توانائی‌های سلیمان، علم دانستن تمامی لهجه‌ها بود. در مجلس دیوان به زبان رومی سخن می‌گفت. در خلوت با زنان خود به زبان سریانی حرف می‌زد. در محراب عبادت با پروردگار ش به زبان عربی. هنگام جنگ به زبان فارسی  و چون بر مسند قضا می‌نشست به زبان عبری سخن می‌گفت.

حضرت دستور داد به جنیان که ماده‌ای آماده کنند تا مو از بدن بلقیس زایل گرداند زیرا زمان ورود او به قصر، وقتی جامه‌اش را بالا کشید٬ موی بسیاری بر ساق پایش نمایان شد. و جنیان با ترکیب مواد مختلف، نوره را ساختند. همانطورکه در دعای نوره می‌خوانیم: خدایا رحمت فرست بر سلیمان ابن داوود که نوره را برای ما به وجودآورد و امرکرد ما را به استفاده از آن... و این بود داستان ملکه‌ی سبا.

Share

*قسمت اول. دوم. قسمت سوم:

سلیمان و زبان حیوانات:

یکی دیگر از نعمت‌هایی که خداوند به حضرت سلیمان عطا کرده بود، علم دانستن زبان حیوانات بود. از عظیم‌ترین در عمق دریا تا کوچک‌ترین‌شان روی هوا. حضرت سلیمان به واسطه‌ی داشتن این نعمت، پیوسته خداوند را شاکر بود. او می‌دید بندگان خدا از کنار آواز پرندگان یا صدای حیوانات، بی‌اعتنا عبور می‌کنند٬ نمی‌فهمند که هرحیوانی٬ هر پرنده‌ای و هر جنبده‌ای با هر صدایی که تولید می‌کند، سخنی می‌گوید و او به وضوح می‌شنود و می‌فهمد و چه حکمت‌هایی که به واسطه‌ی این علم آموخت و به امت‌ش تعلیم داد.‌

روزی حضرت سلیمان بر بساط‌ش، مشغول رسیدگی به امور بود که پرنده‌ای گرد او به پرواز درآمد. به نیکویی آواز می‌خواند٬ حضرت به وزیران و درباریان گفت می‌دانید او چه می‌گوید؟ گفتند: نه  ای سلیمان نبی! حضرت گفت: می‌گوید سلام بر تو ای پادشاه مسلط بر جن و انس! خدای سبحان به تو کرامت عنایت کرده و تو را بر دشمن‌ت تسلط بخشیده. من به نزد جوجه‌هایم می‌روم تا برایشان غذا ببرم و بازمی‌گردم.

پس او به زودی به نزد ما بازخواهدگشت. مدتی بعد پرنده برگشت و باز آواز سرداد. حضرت فرمود: او می‌گوید ای پیغمبر بزرگ! اگر می‌خواهی به من اجازه بده تا مدتی به شما خدمت کنم! و حضرت این توفیق را به او عطا کرد.

در روایات آمده است که حضرت سلیمان با جنیان و آدمیان برای طلب باران به صحرا رفت. در آنجا مورچه‌ی لنگی را دید که بال‌های خود را پهن کرده بود بر زمین و دست به سوی آسمان بلند کرده بود و می‌گفت:  ما خلقیم از مخلوقات تو و محتاجیم به روزی تو. پس ما را مؤاخذه ننما و هلاک مکن به گناهان فرزندان آدم و باران را از برای ما بفرست. حضرت سلیمان با شنیدن راز و نیاز مورچه با خدا بسیار منقلب شد و سر تعظیم فرود آورد و به اصحاب‌ش گفت برگردید که شفاعت مورچه‌ای در حق ما نزد حق تعالی مقبول افتاد و خداوند برایمان به برکت دعای او باران خواهدفرستاد.

اطرافیان از حضرت پرسیدند هر پرنده‌ای به طریقی آواز می‌خواند. برای ما بگو آنها در این آوازها چه می‌گویند!؟ حضرت فرمود: طاووس در آواز ش می‌گوید: همانطور که عمل می‌کنید، عکس‌العمل آن را خواهید دید. مرغ گنجشک‌خوار می‌گوید: ای گنه‌کاران به درگاه خدا استغفار کنید. هدهد می‌گوید: هر کس رحم نکند، مورد ترحم قرار نمی‌گیرد. طوطی می‌گوید: هر زنده‌ای می‌میرد و هر تازه‌ای کهنه می‌گردد. پرستو می‌گوید: نیکی کنید تا نیکی ببینید. کبوتر می‌گوید: منزه است خدای بلندمرتبه که آسمان و زمین را پر کرده است. قمری می‌گوید: منزه است پروردگار عالی‌رتبه‌ی من (سبحان ربی الاعلی) کلاغ بر مالیات‌گیرانی که اموال مردم را به ناحق می‌گیرند، نفرین می‌کند‌. شـ.ـب‌پره می‌گوید: همه چیز جز وجه خدا نابود شدنی است (کل شیء هالک الا وجهه) مرغ سنگ‌خوار می‌گوید: هر کس سکوت کند، سالم می‌ماند. سبزقبا می‌گوید: وای بر کسی که همت او به قدر تحصیل دنیا مصروف باشد. قورباغه می‌گوید: منزه است پروردگار بسیار مقدس (سبحان ربی القدوس) طوطی کوچک می‌گوید: نصیب هر کس از دنیا به قدر همت اوست‌. واعجبا! بارالها پرندگان با آوازشان پیوسته درحال ستایش تو هستند. این توفیق را به ما نیز عطا کن.

سلیمان و ملکه‌ی سبا: حضرت سلیمان بر تخت خود می‌نشست و جمیع مرغان که حق تعالی مسخر او گردانیده بود، حاضر می‌شدند و بر سر حضرت و هر که در محضر ایشان بود٬ سایه می‌افکندند.

روزی حضرت متوجه شد که نور آفتاب بر لباس‌ش افتاده است. به بالا نگاه کرد و جای هدهد را خالی دید. از حاضران پرسید: هدهد کجاست؟! هیچ‌کس از او اطلاعی نداشت. حضرت فرمود: باید برای غیبت‌ش دلیل محکمی بیاورد.

وقتی هدهدآمد ٬ حضرت از او پرسید تو بی‌خبر کجا رفته بودی؟ هدهد گفت: خبری برایت آوردم از سرزمین سبا که تو از آن بی‌خبری! پادشاه آن سرزمین را زنی یافتم که بر تخت عظیمی تکیه داده بود. او داراست از هر چیز که پادشاهان به آن محتاجند ولی شیطان اعمال‌شان را در نظرشان آراسته و از راه حق بازداشته است زیرا که آنان خورشید را می‌پرستند و برای آفتاب سجده می‌کنند.

حضرت سلیمان گفت نامه‌ای می‌نویسم برای او که تو ماموری ببری آن را به سوی ایشان بینداز و پنهان شو. پس ببین در این مورد چه می‌گویند.

هدهد نامه را برد و در دامن ملکه‌ی سرزمین سبا که نام‌ش بلقیس بود انداخت . بلقیس نامه را خواند و ترسید. رؤسای لشگر ش را جمع کرد و گفت: نامه‌ای با کرامت برای من آمده است از طرف سلیمان و در ابتدای آن نوشته است: «بسم الله الرحمن الرحیم»

درمضمون نامه آمده است که به من برتری نجوئید٬ تسلیم حق و مطیع اسلام باشید و مسلمان نزد من آئید. بلقیس گفت بزرگواران به من کمک کنید تا تصمیم درست بگیرم. چه باید کرد؟

سرکرده‌های لشگر او که سیصدودوازده نفربودند (هر یک امیر هزار نفر)گفتند ما صاحب قوت و شجاعتی عظیم هستیم و توان مقابله با او را داریم. اما بلقیس با جنگ و خون‌ریزی مخالف بود؛ گفت وقتی پادشاهان به سرزمینی حمله می‌کنند، اهل آن را ذلیل می‌گردانند و هرج‌ومرج و فساد آنجا را فرا می‌گیرد. از طرفی اگر دعوی سلیمان  درست باشد و از جانب خدا، پس ما توان مقاومت در برابر او را نداریم.

عده‌ای را مأمور کرد که هدایایی نفیس و سنگ‌هایی گرانبها، درخشنده و زیبا آماده کنند و رسولانی را انتخاب کرد تا اینها را برای سلیمان ببرند. بلقیس به وزیران‌ش گفت اگر او هدیه‌ی ما را قبول کند، معلوم می‌شود پادشاهی‌ست که میل به دنیا دارد. پس قدرتی ندارد که بر ما غالب شود.

سپس در میان آن همه هدایا، گوهری را انتخاب کرد و به رسولان گفت به سلیمان بگوئید که بدون آهن و آتش، آن را سوراخ کند‌. مأموران به راه افتادند و به سرزمین حضرت سلیمان رسیدند و هدایا را به خدمت او بردند. حضرت بادیدن آنها گفت آیا ملکه‌ی شما مرا محتاج به این جواهرات و هدایا می‌داند؟ آنچه خدا به من عطا فرموده است در برابر این هدایا بسیار عظیم‌تر وبزرگتر است.

سپس کرمی را مأمور به سوراخ کردن آن گوهر ریز کرد و کرم، رشته‌ای را به دهان گرفت و آن دانه را سوراخ کرد و رشته را از طرف دیگر آن بیرون آورد. حضرت گوهر سوراخ‌شده را به آنان داد و گفت بروید با هدایایتان؛ به زودی به سوی شما خواهم آمد با لشگری بزرگ که تاب مبارزه با آن را ندارید و با ذلت و خواری همنشینان شیطان را از آن سرزمین بیرون خواهم کرد...

Share

*در داستان قبل تاجایی که امکان داشت، تخت سلیمان را توصیف کردیم. یکی دیگر از مهم‌ترین موهبت‌هایی که تحت فرمان آن حضرت شد، باد بود.

خداوند در قرآن می‌فرماید: «مسخر گردانیدیم باد را برای سلیمان در حالی که بسیار تند و سخت بود. گاهی با سرعت و گاهی نرم و آرام همچون نسیم بساط او را راه می‌برد.» و نیز خداوند به سلیمان وحی نمود: «در میان زمین و آسمان بر پادشاهی‌ت افزودم که هرگاه کسی سخنی بگوید، باد از برای تو بیاورد.» و این‌گونه بود که هرگاه حضرت سلیمان توسط باد می‌شنید که در سرزمینی پادشاهی ظلم و ستم می‌کند و یا شرک می‌گیرد برای خدا و مردم سرزمین‌ش را گمراه می‌کند، لشگریان را احضار می‌کرد: آدمیان و جنیان و چهارپایان در مقابل‌ش صف می‌کشیدند و آلات و اسباب جنگی را برمی‌داشتند بر بساط گذاشته و همگی سوار می‌شدند و باد آنها را از زمین بلند می‌کرد و به هوا می‌برد.

ابتدا که باد می‌خواست بساط را بلند کند، تند و سریع حرکت می‌کرد و وقتی به راه می‌افتاد، نرم و هموار می‌شد. ساعتی نمی‌کشید که به کشور یاغی می‌رسیدند و حضرت سلیمان بر سر پادشاه می‌رفت. اگر با موعظه و نصیحت راضی می‌شد، او را به یکتاپرستی و نیکی به خلق دعوت می‌کرد. اگر نه، با جنگ و پیروزی، سرزمین‌ش را فتح می‌کرد و به دین خود درمی‌آورد.

حق تعالی باد را می‌فرستاد تا در خدمت حضرت سلیمان باشد. باد نیز تخت و حضرت را با بساط‌ش و جمیع شیاطین و مرغان و آدمیان و چهارپایان به هوا می‌برد به هر جایی که حضرت اراده می‌کرد و می‌خواست: صبح در مدائن بودند و از آنجا به شام می‌رفتند برای سرکشی به کشورهای تحت سلطه. باز صبح روز بعد به جزیره‌ای در اقیانوس می‌رفتند. وقتی از روی اقیانوس رد می‌شدند، حضرت سلیمان امر می‌کرد به باد که نزدیک  آب رود و آنقدر پایین می‌آمدند که پاهای همه به آب می‌رسید در حالی که در حرکت بودند. درآن حال، بعضی از آنان می‌گفتند: آیا هرگز پادشاهی و سلطنتی به این عظمت دیده بودید!؟ پس ملکی از آسمان ندا می‌کرد: «ثواب یک سبحان الله گفتن برای خدا بزرگتر است از این پادشاهی که می‌بینید زیرا که این پادشاهی و عظمت و شوکت تمام خواهد شد ولی ثواب آن تسبیح باقی‌ست.»

حضرت سلیمان انگشتری داشت بسیار زیبا و درخشنده که هر وقت آن را به دست می‌کرد، جمیع جن و انس و شیاطین و مرغان هوا و وحشیان صحرا نزد او حاضر می‌شدند. نقش نگین آن انگشتری این بود: «سبحان من الجم الجن بکلماته»  یعنی منزه است خداوندی که لجام کرد جنیان را به کلمات خود (نام‌های بزرگ خداوند) که  هم‌اکنون انگشتر سلیمان به همراه عصای موسی و پیراهن آدم  قرآن دست‌خط علی (ع) و تورات و انجیل واقعی بدون تحریف و تمام میراث پیغمبران نزد وجود مبارک امام زمان (عج) می‌باشد.

یکی دیگر از نعمت‌های تحت سلطه و فرمان حضرت سلیمان، مسخرشدن جنیان و شیاطین بود. خداوند آنها را مطیع و رام حضرت کرده بود. شهرها٬ قصرها، بناهای رفیع٬ باغ‌های معلق٬ استخرها و حوض‌های بزرگ، متحرک و عجیب را با صنعت‌های جدید و غریب از دید مردمان آن زمان برای سلیمان  می‌ساختند.

حضرت سلیمان با علم الهی که پروردگار به او عطا کرده بود، از محل دقیق گنج‌های پنهان، معادن طلا و نقره و سنگ‌های قیمتی باخبر بود. امر می‌فرمود به جنیان که آنها را از عمیق‌ترین مکان‌ها برایش بیاورند و آنها فرو می‌رفتند به دریاها و اقیانوس‌ها و دل کوه‌ها و غارها و سنگ‌های قیمتی و نفیس را بیرون می‌آوردند.

حضرت سلیمان امر فرمود به جنیان برایش قصری معلق روی آب بسازند از آبگینه (شیشه) و حضرت داخل آن قصر می‌شد و به نماز و طاعت و عبادت می‌پرداخت  و زبور و تورات تلاوت می‌کرد. جنیان در برابر او خدمت می‌کردند. او آنها را می‌دید و ایشان  نیز حضرت را می‌دیدند. همچنین آنها برای حضرت، قلعه ‌ای ساخته بودند که در آن هزار حجره بود و در حجره‌ای یک زن (هفتصد کنیز قبطی و سیصد زن نکاحی) حق تعالی قوت چهل مرد را در مجـ.ـامعت با زنان به حضرت عطا کرده بود. (مفسرین معتقدند به این دلیل بسیاری از پیامبران همسران زیادی اختیار می‌کردند که مقدر بوده از نسل پاک و نیک‌سرشت آنها انسان‌های زیادی پا به عرصه‌ی وجود بگذارند.)

خداوند ملکی را موکل گردانیده بود که اگر هر کدام از جنیان، نافرمانی و سرکشی می‌کرد و امر خدا و پیامبرش را اجرا نمی‌کرد٬ آن ملک با تازیانه‌ای از آتش سوزنده و افروخته‌ی آخرت که در دست داشت، بر او می‌زد تا کار ش را درست انجام دهد.

شخصی از امام صادق (ع) پرسید: چگونه شیاطین به آسمان بالا می‌روند و حال آنکه ایشان مانند مردمند در خلقت و کثافت و اگر چنین نبودند، چطور برای حضرت سلیمان، عمارت‌ها و کاخ‌ها را می‌ساختند و کارهای دشوار می‌کردند که فرزندان آدم از آن عاجز بودند!؟

حضرت فرمود: ایشان اجسام لطیف‌ند و غذای ایشان نسیم است.  به این سبب بی نردبان به آسمان بالا می‌توانند رفت ولیکن  زمانی که حق تعالی ایشان را مسخر حضرت سلیمان گردانید٬ ایشان را غلیظ و کثیف گردانید که آن کارها را توانستند بکنند.

حضرت سلیمان در عین تمکن مالی و شوکت و جلال و عظمت، بسیار افتاده و خرابه‌نشین بود. وقتی صبح می‌شد حضرت نظر می‌کرد به مردم. از توانگران و اشراف عبور می‌کرد. چون به فقرا می‌رسید با آنها می‌نشست و می‌گفت من مسکینی هستم که با مساکین نشسته‌ام و پادشاهی را فقط برای آن طالب‌م که بر پادشاهان کافر غالب شوم و به یکتاپرستی و دین‌داری درآورم.

سه‌شنبه ٢ دی ۱۳٩۳
نظرات ()
Share

 *دوستی دارم که از روی دست‌نوشته‌های کلاس قرآنی که می‌رفته و چندین کتاب، داستان زندگی حضرت سلیمان رو برامون خلاصه کرده و نوشته. ضمن تشکر از وحیده‌ی عزیز، یادداشت‌هاش رو میذارم اینجا تا دیگران هم استفاده کنن:

زندگینامه‌ی حضرت سلیمان (ع) (زندگی‌نامه)

نام: سلیمان

لقب: حشمت الله

نام پدر: حضرت داوود (ع)

نام مادر : برسبا

تاریخ ولادت : ۴۳۹۱سال بعد از هبوط

بعثت: فلسطین

مدت عمر: ۵۳ سال

محل دفن: بیت‌المقدس در قریه‌ی داوود در کشور فلسطین

نسب: سلیمان بن داوود بن ایشی بن عوید بن باعز بن سلمون بن نحشون بن عمی نادب بن رام بن حضرون بن فارص بن یهودا بن یعقوب بن اسحاق بن ابراهیم

تعداد فرزندان : ۴۳ دختر و۲۷ پسر

معنای اسم: سلیمان یعنی پراز سلامت

نام حضرت سلیمان در۷ سوره و۱۶  آیه‌ی قرآن ذکر گردیده است: انبیاء، ص٬ سباء و...

او فرزند حضرت داوود بود و یکی از پیامبران یـ.ـهود که جانشین و وصی پدرش شد. هنگامی که که داوود (ع)  او را به جانشینی خود منصوب کرد، از عمر سلیمان سیزده سال بیشتر نگذشته بود.

علمای بنی اسرائیل مخالفت کردند و گفتند: داوود می‌خواهد جوانی نورس را بر ما خلیفه گرداند در حالی که در میان ما بزرگتر و پخته‌تر از او وجود دارد.

خداوند به داوود وحی کرد که مجلسی ترتیب دهد و عصاهای کسانی که مدعی جانشینی او هستند و چوب دستی سلیمان را در اتاقی قرار دهد و روز بعد، عصاها را بیرون آورند. هر کدام که سبز شده بود٬ صاحب آن عصا جانشین داوود می‌شود.

وقتی این کار را کردند و روز بعد به اتاق رفتند، دیدند چوب دستی سلیمان سبز شده است و بدین ترتیب، سلیمان جانشین پدر شد.

سلیمان دارای برادران دیگری  بود که از طرف مادری از سلیمان جدا بودند و چون عمرشان از او بیشتر بود، خود را به جانشینی پدر و پادشاهی بنی اسرائیل سزاوارتر می‌دانستند. آبشالوم یکی از آنها بود که درصدد مخالفت با پدر برآمد و با گروهی از طرفداران‌ش به جنگ با پدر شتافت که عاقبت با لشگری روبرو شد و به دست یکی از فرماندهان کشته شد.

دیگری ادوینا نام داشت. او نیز راه به جایی نبرد و با جنگیدن با لشگریان حضرت داوود فقط جان خود را از دست داد و پایه‌های سلطنت سلیمان در میان بنی اسرائیل مستقرگردید.

خداوند، سلیمان را مانند پدرش داوود به نعمت‌های بسیار متنعم  ساخت و موهبت‌های فراوانی به او عنایت فرمود مانند نبوت، سلطنت٬ علم منطق الطیر٬ علم قضاوت٬ حکمت٬ فرزانگی، تسخیر باد٬ جنیان و دیوان و بسیاری توانایی‌های دیگر. گرچه مفسرین معتقدند با این اطلاعات، باز هم  هنوز ذره‌ای از سلطنت بزرگ سلیمان نبی را نمی‌دانیم و در پرده‌ای از ابهام قرار دارد ولی آنچه مسلم است عظمت سلطنت و سیطره‌ی پادشاهی او بالاتر از حد تصور است. فرمانروایی او بر کشورهای حاصلخیز و پهناوری از مشرق تا مغرب زمین گسترده شده بود و به وسیله‌ی جنیان و نیروی باد که تحت اختیار و در تسخیر ش بود، به همه جای قلمرویش احاطه داشت.

وقتی سلیمان بعد از پدر، پیغمبر و پادشاه شد، امر فرمود تختی برای او ساختند بسیار زیبا و عجیب: جنس آن از عاج فیل بود و با یاقوت و زمرد و مروارید و زبرجد مرصع کردند. دور آن، چهار درخت از طلا ساختند که خوشه‌های آن از یاقوت سرخ و زمرد سبز بود و بر سر دو درخت، دو طاووس از طلا تعبیه کردند و بر سر دو درخت دیگر، دو کرکس از طلا و بر آن چهار درخت، درختان تاک از طلای سرخ بسته بودند که سایه می‌افکندند بر تخت آن حضرت.

وقتی حضرت سلیمان می‌خواست از تخت بالا برود، چون قدم به پله‌ی اول می‌گذاشت، تخت شروع به گردش می‌کرد. کرکس‌ها و طاووس‌ها بال‌های خود را می‌گشودند و شیرها دستان خود را بر زمین پهن می‌کردند. وقتی بر روی تخت قرار می‌گرفت، طاووس‌ها از دهان خود مشک و عنبر بر آن حضرت می‌پاشیدند.

سپس کبوتری که از جواهرات گرانبها در پایین تخت، تعبیه شده بود تورات را به دست حضرت می‌داد و سلیمان آن را برای مردم می‌خواند. علمای بنی‌اسرائیل بر هزار کرسی طلا سمت راست او و علمای جنیان بر هزار کرسی از نقره در سمت چپ او می‌نشستند. پس مرغان بر بالای سر ایشان، بال می‌گستراندند و سایه می‌افکندند.

زمانی که  مردم   به شکایت و دعوی نزد حضرت می‌آمدند، تخت با هر چه در آن بود به گردش می‌افتاد و شیرها دم‌ها را بر زمین می‌زدند و مرغان مرسع بال‌ها را می‌گشودند و به این ترتیب در دل مدعیان و شهود، رعب و وحشتی به وجود می‌آمد که هرگز خلاف واقع نمی‌توانستند بگویند.

Share

Daisypath Happy Birthday tickers