*اول صبح، کلی عکس گل سرچ کردم. خدا چطور می‌تونه هم این همه بیماری‌های وحشتناک خلق کنه، هم این همه گل‌های خوشگل؟ هم این همه شعر و ترانه، هم این همه زلزله و سیل و اینطور چیزا؟ هم عشق، هم نفرت... هم غم، هم شادی... چطوری می‌تونه؟

*تمرکز م رفته بالا. هم آهنگ گوش میدم، هم نامه می‌نویسم برای پشت سری‌م، هم جزوه رو کامل و خوش‌خط می‌نویسم! :دی اولین باری بود که حوصله‌م سر نرفت. دارم به این درس‌ه علاقه مند میشم. آخه اصلاً فکر نمی‌کردم از نظر کشاورزها، زنبق و مریم گلی و مریم نخودی و بنفشه و آویشن، علف هرز باشن!

*مرمر خانوم از قاصدک‌ها نوشته بود. زود گفتم Taraxacum officinale.. بعد حال‌م از خودم به هم خورد نیشخند یه زمانی می‌تونستم بگم: کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ... ولی حالا نه. دیگه افسون گل سرخ یادم نمیاد. همه‌ش یاد اسم علمی و تیره و جنس و گونه‌ش میفتم! آخ

شنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸٥
نظرات ()
Share

*آوردی بهشت... با شعرهای سعدی... سهراب... با کلی گل... با کلی ترانه... کلی برگ‌های سبز... کلی قدم‌زدن.. کلی لبخند... آوردی بهشت...

*به هر کی فکر می‌کنم، بهم تلفن می‌زنه جدیداً؛ اول نغمه، حالا هم سمیرا... جالب‌ه که تایم مکالمه‌ها خیلی طولانی‌تر شده. کلی سر درددل! - با دل‌درد فرق داره یه کم- شون باز میشه. حس جالبی‌ه؛

*تازگیا زیادی محبوب شدم! یکی از بچه‌های هم‌رشته‌ای! - که الان دیگه فارغ‌التحصیل شده - و همون موقع‌ش هم من فقط یه سلام علیک باهاش داشتم - اگه مجبور می‌شدم تازه - به مریم گفته بود از دوست‌ت چه خبر؟ دل‌م برای خنده‌هاش تنگ شده..

بعدش یکی از بچه‌های ارشد بود که کلی وایساد احوالپرسی و تبریک عید... بعد یکی از بچه‌ها از مریم پرسیده بود من کجا م که توی گروه پیدا م نیست؟... بعد از این ایمیل‌های تشکر که تو خیلی بهم کمک کردی و اینا. حالا باز اگه کمک کرده بودم تعجب نمی‌کردم!

جمعه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٥
نظرات ()
Share

*انقدر استاد حرفای بیخود می‌زنه و فقط خودش می‌خنده که من عصبانی شدم رفتم پایین کلی توی باغچه قدم زدم و درختای توت رو تماشا کردم. بعد دوباره برگشتم سر کلاس.

کاش خونه‌مون یه حیاط کوچولو داشت. همه‌ش - به جز چند تا راه باریک برای رد شدن - رو باغچه درست می‌کردم. توش بید مجنون و اقاقیا و پیچ گلیسین و سدر می‌کاشتم. دور باغچه‌ها ترون - شبیه شمشاد ه - وسط هم چمن و لکه‌کاری از گل‌های فصلی - مث بنفشه و همیشه بهار - بعد دیگه عممممممممراً از خونه نمی‌رفتم بیرون.
نیست حالا الان توی خونه بند نمیشم! :دی

*خیلی حیف‌م میاد که دارم فارغ التحصیل میشم! اصلاً یه طورایی باورم نمیشه. انگار همین دیروز بود که قبول شدم. اون موقع نمی‌دونستم باید خوشحال باشم یا ناراحت. فکر می‌کردم دل‌م برای دبیرستان خیلی تنگ میشه ولی دانشگاه خیلی بهتر بود، کلی بزرگ شدم. با کلی آدمای تازه آشنا شدم، کلی یاد گرفتم، کلی بهم خوش گذشت. عاشق هوای دانشکده و درختای اقاقیا و چنار ش شدم حسابی. هیچ وقت نمی‌تونم پارک‌ها رو مث باغ و پارک دانشکده دوست داشته باشم.

دل‌م میخواد بازم توی سالن امتحانات، امتحان‌های وحشتناک بدم! بازم سر کلاس، خواب‌م بگیره! بازم بشینیم دم گروه و رفت‌وآمدها رو تماشا کنیم. از توی سالن کتابخونه، بازی نور و سایه‌ها رو بین درختای چنار تماشا کنم. دل‌م برای همه‌ی این چیزای خوشگل تنگ میشه. همین الان‌ش هم دل‌م تنگ شده یه طورایی...

*خوب شد نرفتم سر کلاس ساعت آخر. مثلا ًبازدید ه ولی عملاً اسیری‌ه! سر ظهر توی گرما مثلاً میریم بازدید فضای سبزی که استاد طراحی کرده. هم از گرما حرص‌مون می‌گیره، هم از طرح‌های مزخرف استاد. انصافاً به خودم امیدوار شدم تازگیا. فکر کنم طرح‌های من هم به این بدی نباشن که مال استاد هست ((:

دوشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٥
نظرات ()
Share

*واااااااااای که این استاد چقدر حرف می‌زنه. واقعاً میخوام بدونم خسته نمیشه از این همه حرف غیر جالب تکراری؟

شنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸٥
نظرات ()
Share

*بخوای فکر کنی، بامزه‌ست. بلانسبت دوستان، مث گله راه میفتیم دنبال استاد توی باغچه و باغ و مزرعه... راه میره و علف می‌چینه و اسم‌هاش رو میگه. ما هم مث گیج‌ها خم میشینیم از همونا که استاد چیده، پیدا می‌کنیم می‌ریزیم توی نایلون میاریم خونه. بعد، تمام عصر میره برای سبزی پاک کردن و چسبوندن‌شون روی کاغذ. فکر کنم چند سال دیگه بتونم یه «یادش به خیر» اساسی بگم برای این روزا...

یکشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸٥
نظرات ()
Share

*این استاد و دوست‌ش عملاً خیلی بی‌وجدان‌ن و البته بی‌سواد. نمی‌دونم برای هر حیاط خونه‌ای که طراحی کرده‌ن، چقدر گرفته‌ن از صاحبخونه ولی عملاً طرح‌هاشون واقعاً مزخرف‌ه. نه تنها چشم‌نواز نیست بلکه گاهی میاد روی اعصاب آدم اصلاً.

حالا شاید صاحبخونه خیلی هم متوجه نشه ولی مثلاً طرف، یه دایره زده اون وسط - مث میدون - بعد چهار تا راه گذاشته ۴ طرف‌ش. دو تا راه که خب می‌رسن به ساختمون خونه یا به انتهای حیاط.. ولی ۲ تا راه دیگه، مستقیم میرن توی دیوار. میگیم این چرا اینطوری‌ه؟ چرا باید راهی به دیوار ختم بشه؟ میگه خب طرح‌ش اینطوری‌ه دیگه. طرح، باید اینطوری باشه! دیده دورتادور میدون، ۴ تا راه میذارن. فکر کرده همیشه «باید» اینطوری باشه. حتی اگه مستقیم بری توی دیوار!

خوبی این بازدیدها این‌ه که کلی می‌خندیم و عکس یادگاری می‌گیریم و مجبور نیستیم جزوه بنویسیم.

دوشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸٥
نظرات ()
Share

*با حفظ روحیه، دوباره کله‌ی صبح رفتم سایت و کلی عکس سرچ کردم برای تحقیق‌م. سارا خانوم هم ایمیل بازی یاد گرفته بود توی اون هاگیر واگیر. نشسته بود پیش من، هی بهش لینک می‌دادم، اون هم کلی کیف می‌کرد.

*کلی آهنگ‌های جوادی گوش دادیم: آمنه، آمنه و بلا بوی گل گندم و اینا.

پ.ن: گل گندم اصلاً بو نداره. شعره غلط‌ه یه کم!

شنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸٥
نظرات ()
Share

*چه خوب‌ه آدم حرف استاد رو هیچی حساب نکنه، بشینه همه‌ی نقشه‌ش رو با اتوکد بکشه - به جای دستی کشیدن - و خب لذت‌ش رو ببره. هم خیلی تمیزتر ه، هم واقعاً راحت‌تر. اندازه‌ها و مقیاس و مدل که معلوم باشه، اتوکد بهترین روش‌ه. چه کاری‌ه آدم کلی زحمت الکی بده خودش رو؟! فوق‌ش میگه قبول ندارم. من هم مجبورش می‌کنم از حرف‌ش دفاع کنه. دلیل منطقی نداره مسلماً!

جمعه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٥
نظرات ()
Share

*تا چند ماه دیگه، همه چیز یا خیلی خیلی بهتر میشه یا خیلی خیلی بدتر! من به خیلی بهتر یا حتی یه ذره بهتر هم راضی‌م ولی بدتر نه لطفاً.

دیگه دانشگاه نیست. از دوستام جدا میشم. مریم رو شاید سالی یک بار بتونم ببینم. فاطمه و سارا سر شون به کار و زندگی خودشون گرم میشه لابد. همه‌ی همه‌ی آدمایی که شاید حتی نمی‌دونستم اسم‌شون چی‌ه و فقط با هم سلام و احوالپرسی می‌کردیم گاهی، دیگه نیستن. هوای خوب دانشکده، درخت‌ها و گل‌ها و چمن‌ش، باغ بزرگ و پارک کوچیک‌ش، آفتاب و سایه‌ش که من همیشه عاشق‌ش بودم، هیچ کدوم رو دیگه هر روز نمی‌بینم. شاید بتونم هر چند وقت برم یه سر بزنم و خب شانس بیارم یه روزش آفتابی باشه، یه روزش بارونی . یه روزش برف بیاد، یه روز ش هم زمین پر از برگای پاییزی باشه مخصوصاً برگ‌های چنار.

شاید زود عادت کنم. شاید خیلی هم دل‌م تنگ نشه. نمی‌دونم... فعلاً که فقط عکس یادگاری جمع می‌کنیم و هی شوخی می‌کنیم و می‌خندیم و تظاهر می‌کنیم اتفاقی نیفتاده! به روی خودمون نمیاریم همه‌ش دو هفته مونده از دوران دانشجویی و سر کلاس رفتن‌هامون.

سه‌شنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٥
نظرات ()
Share

*از اونجایی که چند روز ه شدیداً محبوبیت پیدا کرده‌م! یکی از بچه‌ها داشت بهم می‌گفت که اون روز که از جلوی ما رد شدی بری بیرون، ما به هم گفتیم مریم چقدر خوشگل لباس می‌پوشه.. لباس‌هات یه طور نازی قشنگ‌ن، این هم خیلی بهت میاد که الان پوشیدی.

*هیچ وقت نتونستم توی سالن مطالعه‌ی کتابخونه درس بخونم. چند بار ادا ش رو درآوردم ولی اعتراف می‌کنم هیچ وقت واقعی نبوده خوندن‌م! ترجیح میدم روی کاناپه‌ی سالن کتابخونه بشینم که هم بیرون رو ببینم، هم هوا بخورم، هم رفت‌وآمدها رو هرازگاهی تماشا کنم، هم با تنی چند از اساتید و دوستام سلام علیک کنم، هم درس بخونم اگه وقت شد! جداً اینطوری راندمان کار م خیلی بالاتر ه.

*استاد برای اولین بار داشت درباره‌ی یه چیز نسبتاً جالب حرف می‌زد. اون رو هم گوش ندادیم درست حسابی چون بعد از کلاس، امتحان علف هرز داشتیم. فقط کلی می‌خندیدم به اونایی که بین ۱۱ تا ۱۱:۳۰ میومدن برای حاضری زدن.. جالب‌ه که استاد گیر داده بود به من و سارا؛ مخصوصاً من.. و هِی بهمون نگاه می‌کرد انگار می‌خواست تائید بگیره. من هم مث بز اخفش، با حرکت سر تائید ش می‌کردم. آخرش ولی انتقام گرفتم. جای مریم هم حاضری زدم. رفته بود مهمونی آخه!

*جدیداً همه چیز یادم میره. ۱۰۰ سال بود کتاب یکی از بچه‌ها دست‌م بود. هی یادم می‌رفت براش ببرم‌ش. سر کلاس‌ها که می‌دیدم‌ش، تازه یادم میومد. دفعه‌ی بعد، باز یادم می‌رفت. دیگه شده بود جک! امروز بالاخره بردم براش..

دو روز پیش، توی حموم یادم افتاد شنبه صبح با یکی از بچه‌ها قرار داشتم و اصلاً یادم رفته بود چنین چیزی رو!..

۱۰۰ سال بود می‌خواستم کتاب‌های پگاه - شاهزاده‌ی دورگه - رو براش ببرم ولی همه‌ش وسطای راه یادم میفتاد. هی می‌گفتم دفعه‌ی دیگه. امروز بردم براش بالاخره..

با این فعالیت‌ها + امتحان امروز کلی بار سنگین! از روی دوش‌م برداشته شد. جا داره همینجا از استاد به دلیل امتحان فوق‌العاده انسانی و منصفانه‌ش تشکر کنم (-:

*سر کلاس زبان، یه کم از حشره‌شناسی و بیماری‌های خیار و کلکسیون علف‌های هرز گفتم + چند تا اسم لاتین برای مثال! مثلاً اسم گل گندم که میشه سنتوره آ دپرسا.. همه کلی تعجب می‌کردن! براشون جالب بود.

چهارشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸٥
نظرات ()
Share

*بحث روانشناسی رنگ‌ها بود و اثر شون توی نشون دادن حجم و فاصله و ابعاد و اینا و خب احساس من با بقیه فرق داشت. استاد گفت اگه تنها کسی نبودی که سوال‌م رو درست جواب داد، کلی بهت شک می‌کردم! ((: راست میگه خب. احساس‌ها فرق می‌کنه ولی دیگه نه انقدر.

*به هیییییییچ‌کس تلفن نزدم تبریک بگم روز معلم رو. یه لحظه لج‌م گرفت. خیلیا فقط از آدم توقع دارن. خودم اصلاً مناسبت‌های اینطوری برام مهم نیست زیاد. حتی دوستای نزدیک‌م هم اگه تولد م رو تبریک بگن خب خوشحال میشم ولی اگه نگن، حس نمی‌کنم وظیفه‌شون رو انجام نداده‌ن. خوش‌م هم نمیاد کسی فکر کنه این چیزا وظیفه‌ه‌م‌ و همیشه باید انجام‌ش بدم. خب اگه برات مهم‌ه، من هم این همه سال، دانش‌آموز و دانشجو بودم. یه بار بهم تبریک گفتن؟ تیت فور تت! :دی

سه‌شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸٥
نظرات ()
Share

*اصلاً نمی‌دونم خوب بود برم اردو یا نه. مدرسه که می‌رفتم، همیشه کلی پیشقدم بودم برای این کارا ولی الان نه؛ مخصوصاً اینکه توی ماشین، کلی سرگیجه می‌گیرم و حال‌م بد میشه. خلاصه امروز کلی فحش خوردم. البته بعداً بچه ها گفتن که اگه خودشون لودگی نمی‌کردن، اصلاً بهشون خوش نمی‌گذشته. استاد هم یه بار فقط با بچه‌ها بوده و بعد پیچونده که با خانواده بره گردش! جالب‌ه! حتماً ماموریت هم حساب می‌کنن براش. حالا عکساش می‌رسه به دست‌م. اولین نفر من‌م. باید بزنم روی سی‌دی دیگه. توی چند تا عکس دسته‌جمعی و اینا پسرا هم هستن ولی بقیه همه‌ش دختران. کلی هم مستند گرفتن و وقتی مثلا یکی خواب بوده و اینا... و خب گفتم ایمیل پسرا رو بدین، ۸-۷ تا عکس که بیشتر نیست. براشون ایمیل می‌زنم. دخترا هم سی‌دی کامل رو می‌تونن داشته باشن.

*گفتیم کاش دوربین بود از مراسم شربت بهارنارنج خوابگاه و نامه نوشتن به مدیر گروه، فیلم می‌گرفتیم. جالب بود صحنه‌ش.

*کلی لیست نوشتیم و برآورد هزینه و غیره برای جشن فارغ‌التحصیلی‌مون. قرار شد یکی همه‌ش با دوربین دنبال بقیه باشه و مستند بگیره. معمولاً پشت صحنه خیلی دیدنی‌تر ه تا جلوی دوربین که قرار ه همه مث آدم بشینن. «قراره» البته؛ من که چشم‌م آب نمی‌خوره.

*یه برگ چیدم این هوا! توی دانشکده که راه می‌رفتم، همه نگه‌م می‌داشتن می‌گفتن این برگ چی‌ه؟ یکی می‌گفت برگ چغندر ه؛ یکی دیگه می‌گفت هدراهلیکس‌ه ولی زیاد بهش کود دادن. اینقدری شده!!! توت کاغذی بود!

*میل زدم که رمان ۱۱ دقیقه، چاپ اول‌ش تموم شده و نیست دیگه. از کجا گیر بیارم؟؟؟!!! امروز گفتن حتماً هست. می‌تونی کتابفروشی‌های شهر تون رو بگردی!
گفتم من می‌دونم یا شما؟
هنوز چیزی نگفتن. نمی‌دونن چه آدم گیری‌م من! :دی

یکشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٥
نظرات ()
Share

*دیروز کلی لعنت فرستادم به هرچی فضولی و فضول‌ه. اولی‌ش هم خودم! قضیه این‌ه که دیروز رفته بودم سایت دانشکده. بعد از من، مریم اومد پیش‌م نشست که ایمیل‌هاش رو چک کنه. یه ایمیل داشت از برادر ش که ۳تا عکس هم داشت. بعد می‌خواست ۲ تاش رو بفرسته برای دوست‌ش. بهم گفت چی کار کنم؟
گفتم خب اول میل رو روی هارد بریز. بعد اون ۲ تا عکس رو دوباره از توی اون فولدر زرده! بردار اتچ کن و بفرست. فقط یادت باشه از روی هارد، پاک‌شون کنی.

خلاصه خودم این کارا رو انجام دادم. بعد رفتم عکس‌ها رو از روی هارد پاک کنم. اونجا یه سری عکس بود که شکل کشتی کج زن‌ها بود- دیدین چه وحشتناک‌ه؟ - ولی در واقع چیز دیگه‌ای بود. ما هم فضولی‌مون درد گرفت که ببینیم اینا چی‌ن! ۲ تاش رو باز کردیم که یه دفعه یه کله! اومد وسط! بی‌مقدمه گفت بخواین اینطوری کنین، کلاه‌مون میره توی هم ها!

خدا مرگ‌م بده! مسئول شبکه بود. من آخه توی خونه با کامپیوتر خودمون خلاف نمی‌کنم؛ چه برسه به سایت دانشگاه، جلوی اون همه آدم. دیگه حسابی آب شدیم از خجالت. گفتیم عکس‌ها روی هارد بود، خواستیم ببینیم چی‌ن!

اون بنده خدا هم چیزی نگفت جز اینکه من از توی اتاق‌م می‌بینم کی داره چی کار می‌کنه. گفتم بدونین...

اون روز وقتی یه سری از بچه‌ها برای اولین بار می‌خواستن از اکانت‌شون استفاده کنن همین که نشستن، شروع کردن به خلاف کردن. اونا هم حتماً فضولی‌شون گرفته بوده دیگه. این بنده خدا هم اومد یه دور توضیح داد که کنترل می‌کنه. نمی گفت هم می‌دونستم ولی اصلاً حواس‌م نبود فضولی و غیرفضولی فرق نداره. دیگه کلی خجالت کشیدم. دفعه‌ی آخرم شد ولی!

آخرش م رفتیم دفترش بهش گفتم جریان چی بود چون دوست ندارم درباره‌م جور دیگه‌ای فکر کنه چون به مرور بچه‌ها رو می‌شناسه دیگه ولی گفت مهم نیست. از این عکس‌ها روی هارد بود لطف کنین پاک کنین.

ما هم تشکر کردیم اومدیم بیرون ولی هنوز یادم میفته خجالت می‌کشم. من کلاً اینطوری‌م. همه چیز رو بزرگ می‌کنم. بد هم هست ولی اینطوری‌م...

* شهلاجون - استاد خاک‌شناسی - داشت درس می‌داد. از۱۱:۳۰که گذشت، التماس‌ها مبنی بر تموم کردن کلاس شروع شد و البته طبق معمول، بی‌فایده هم بود. هرکی یه چیزی می‌گفت. این وسط یکی از آقایونی که دقیقاً پشت سر من نشسته بود - و البته مدام هم تیکه مینداخت، نذاشت بفهمیم استاد چی میگه - می‌گفت استاد! الان کلاس داریم توی سلف! تعطیل کنین...

* بالاخره یه مطلبی برای سمینار چمن‌کاری پیدا کردیم. باید روش کار کنیم. کارpower point ش هم من قرار شد انجام بدم. چقدر هم که بلدم! خدا رحم کنه.
شهلا جون هم امتحان نیم ترم میخواد بگیره. باز هم خدا رحم کنه.

پنجشنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸٥
نظرات ()
Share

*این مانتو شلوار آبی‌ه شدیداً ساخته شده برای تابلو شدن. اون اوایل هر وقت می‌پوشیدم‌ش، متلک بود که دخترا می‌گفتن به شوخی. از بابا خوش‌تیپ بگیر تاااا بابا خوشرنگ و اینا.

متاسفانه یا خوشبختانه بیشتر از نصف لباس‌های من، آبی‌ه. یه وقتایی با مامان که میرم خرید، نمیذاره لباس آبی بگیرم. میگه ۱۰۰ تا داری، یه رنگ دیگه‌ش رو بردار ولی چه کنم که فقط آبی دوست دارم!

این مانتو شلوار ه هم بس که خوشرنگ‌ه، همه میگن از کجا همچین رنگی پیدا کردی؟ همه می‌پرسن.. و کلی هم تحویل‌م میگیرن که خیلی بهت میاد.

خلاصه بهار که میشه، واسه شاد شدن روحیه‌ی خودم و ملت! بعضی روزا با یه دست لباس آبی توی دانشکده قدم می‌زنم. بس که اکثراً مانتوی تیره می‌پوشن، فکر می‌کنم خیلی یه طوری‌م و همه با دقت نگاه‌م می‌کنن. یه کم سخت‌م‌ه ولی باز می‌پوشم‌ش (-:

یکشنبه ٢۱ فروردین ۱۳۸٤
نظرات ()
Share

*کلاس درس‌های کاملاً تخصصی ما آخر امکانات است. در تابستان از گرما می‌پزیم، در زمستان از سرما یخ می‌زنیم. یک وقت‌هایی هم مثل امروز می‌شود که وسط بهار، نمی‌دانیم چرا باز از سرما می‌لرزیم. گاهی دل‌مان می‌خواهد از اعماق قلب بگوییم مرده‌شوی ببرد این تهران یونیورسیتی را!

دوشنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸٤
نظرات ()
Share

*مث کلاس اولی‌ها ذوق داشتم واسه دانشگاه! می‌دونستم مریم نیست اما عوض‌ش یه سرگرمی خوب و همینطور یه سوژه‌ی عالی برای معرکه گرفتن داشتم: عینک‌م!

لازم نیست همیشه روی صورت‌م باشه؛ فقط برای کتاب + کامپیوتر +تی‌وی - طبق تشخیص دکتر - و البته خنده - طبق تشخیص خودم! - هیچی دیگه. من و عینک‌م تشریف بردیم دانشکده.

قسمت جالب ماجرا این بود که نیست من همیشه در حالت نشسته عینک می‌زنم، این‌ه که بلد نبودم با عینک راه برم (((((: نشده بود تا حالا پشت کامپیوتر راه برم خب. دوست داشتم دستام رو بگیرم جلو و راه برم. اول از همه سارا ما رو - من و عینک‌م- رو دید. کلی هم خندید و "عینک‌ت مبارک" گفت.

یه چیزی که یاد گرفتم، این بود که دو نفر آدم عینکی اگه با هم ازدواج کنن، یه ماه نشده دچار کمبود محبت میشن چون روبوسی دو نفری که هر دو عینک زدن، خیلی سخت و طاقت‌فرساست واقعاً.

دیگه اینکه ۸۰٪ ملت، خیلی گیج تشریف دارن و وقتی بهشون سلام می‌کنی و سال نو رو تبریک میگی، اگه عینک زده باشی با تعجب نگاه‌ت می‌کنن انگار که جن دیده‌ن! اون وقت می‌تونی حسابی به بهت و تعجب‌شون بخندی. احتمالاً تا شب میشینن با هم فکر می‌کنن که فلانی چه تغییری کرده بود؟! اگه درصد خنگولیت‌شون خیلی بالا باشه، احتمالاً سوال‌شون این‌ه: طرف کی بود؟ چهره‌ش آشنا بود به نظر م.

جاتون خالی. بسی تفریح کردم تنهایی! سر کلاس هم دیگه واویلا. عینک‌ه دست‌به‌دست می‌چرخید و هر لحظه روی صورت یکی بود. بچه‌ها گیج شده بودن که این بالاخره عینک من‌ه یا دارم مث همیشه ادا اصول درمیارم.

یه جای دیگه قرار شد ببینن چقدر بهم میاد. من هم شروع کردم به ژست گرفتن و راه رفتن و اینا، انگار که میخوان لباس‌م رو ببینن. حالا کجا؟ وسط محوطه‌ی دانشکده. بقیه هم که از خودم الکی‌خوش‌تر ((:

توی این هاگیر واگیر، سروکله‌ی مریم - دوست‌م - از وسط درخت‌ها و چمن‌های پارک دانشکده پیدا شد - انگار خرگوش‌ه! - قسم می‌خورم تا حالا انقدر از دیدن‌ش خوشحال نشده بودم!

کلاس هم با اجازه‌تون تشکیل نشد - نه استاد بود، نه بچه‌ها- ما هم از خدا خواسته همه زود فرار کردیم! مسئله‌ی دیگری که مرا بسی خوشحال نمود، نشستن روی لبه‌ی پله‌های دم گروه و خوردن شکلات بود. فکر کنم بدونین که لبه‌ی پله‌های دم گروه میشه یه چیزی تو مایه‌های سرکوچه و زیر درخت و لب جوب! مثلاً. این هم از روز اول...

یکشنبه ۱٤ فروردین ۱۳۸٤
نظرات ()
Share

*عینک، بار دیگر حادثه آفرید.
چی کار کنم خب؟ عینک که می‌زنم، با سر میرم توی دیوار!
امروز کله‌ی صبح، دقیقاً لحظه‌ای که می‌خواستم در کلاس رو باز کنم و برم تو، یکی از آقایون محترم داشت میومد بیرون - نرسیده به خودش استراحت داد - من هم داشتم یه راست می‌رفتم توی بغل‌ش. از هول‌م بهش سلام کردم. باز هم مث دیروز ،این هم کلی تعجب کرد و مغز ش پردازش نمی‌کرد که من چرا یه شکل دیگه شدم

*یکی از تفریحات سالم بچه‌ها توی دانشکده، تعطیل کردن کلاس به بهانه‌های مختلف و البته واهی هست! امروز اکثر بچه ها نبودن. یکی از بچه‌ها هم سراسیمه دوید طرف خوابگاه که فینال قوی‌ترین مردان ایران رو ببینه! من هم وایسادم بیرون ساختمون؛ قرار شد مریم بره شهادت دروغ بده که بچه‌ها نیستن و تعطیل دیگه.

نقشه گرفت و علیرغم میل باطنی، هردومون رفتیم کتابخونه‌ی گروه که یه کاری داشته باشیم فردا به استاد تحویل بدیم. ساعت ۳ که شد، مسئول اونجا گفت که میخوام برم و باید در رو قفل کنم و تعطیل‌ه. حالا همیشه زودتر از ۷ تعطیل نمی‌کنن. لااقل من ندیده‌م!

وقتی پرسیدیم چرا، گفتن خب بچه‌ها که نیستن=> اینجا زودتر تعطیل میشه. هم خنده‌م گرفته بود، هم یه ذره لج‌م گرفت. آخه چه ربطی داره؟ نیست حالا روزای عادی توی کتابخونه سوزن بندازی پایین نمیاد! بعد ش هم پس ما چی هستیم اینجا؟

دوشنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸٤
نظرات ()
Share

*اینجا

پنجشنبه ٧ دی ۱۳٩۱
نظرات ()
Share

*یه استادی داریم این ترم که اصلاً و ابداً و به هیچ وجه، جمله‌هاش سر و ته نداره و منی که همیشه جزوه‌هام خیلی کامل‌ه، نمی‌فهمم بالاخره چی نوشتم توی این جزوه! فقط همه‌ش میریم میشینیم ردیف اول - که خواب‌مون نگیره - و مثل بز اخفش، هی الکی سر تکون میدیم که یعنی تو راست میگی! خدا آخر عاقبت این دانشجویان تهران یونیورسیتی رو به خیر کنه!

شنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸٤
نظرات ()
Share

*نمی‌دونم همه مث من‌ن در این مورد یا نه ولی اگه از کله‌ی صبح نرم دانشکده، انگار که چکش خورده تو سرم یا مثلاً سرم به در کابینتی جایی خورده. همینطوری گیج‌م تاااا آخر ش! امروز هم ۹:۳۰ رفتم دانشکده برای کلاس ساعت ۱۰. مریم سمت راست‌م نشسته بود، فاطمه سمت چپ‌م و تمام مدت که استاد درس می‌داد، این دو تا یا مشغول آموزش آشپزی بودن یا این یکی نق می‌زد و می‌خندید که من عینک ندارم، نمی‌بینم، تو بنویس من کپی بزنم و اینا یا اون یکی غر می‌زد که من واسه امتحان سه‌شنبه همه رو خونده بودم ولی الان می‌بینم اصلاً یادم نمیاد! ردیف جلویی‌ها هم هی افاضات می‌فرمودن. از اون‌ور هم صدای بشکن میومد! من هم بی‌خیال همه‌شون مث الکی‌خوش‌ها هی می‌خندیدم.

یکشنبه ٢۸ فروردین ۱۳۸٤
نظرات ()
Share

*این هم دیشب بیدار موندم و کار کردم. هیچی به هیچی؛ استاد از دنده‌ی لج پاشده بود. به هر دو مون منفی داد؛ به درک! فدای سر م... شاید هم از این لج‌ش گرفته بود که نمی‌تونیم ۸ تا ۱ بمونیم و هرهفته میگیم ۱۰ کلاس داریم و باید بریم. بازم تقصیر خودش‌ه. می‌خواست روز اول قبول نکنه. بدو بدو رفتیم سر اون یکی کلاس.

حالا فرض کن اکثر بچه‌ها می‌خواستن کلاس تشکیل نشه. استاد هم اون دو و برها نبود ولی مسئول آزمایشگاه بود؛ مسئول که چه عرض کنم! گماشته‌ی استاد بود واسه اینکه بچه‌ها فرار نکنن. ما هم چه می‌دونستیم. اولین نفر پاورچین پاورچین رفت بیرون، دومی دنبال‌ش، من هم سومی بودم.

- کجا میرین؟ کلاس تشکیل میشه!
همون گماشته‌هه بود. اولی شروع کرد به توجیه کردن و قصه بافتن و جواب مودبانه که مثلاً ضایع نشده باشه. دومی و من هم به خودمون اصلاً زحمت ندادیم. شروع کردیم خندیدن. دستگیر شده بودیم!

کلاس شروع شد. از همون اول، مشکلات‌م شروع شد: لنزهای میکروسکوپ‌ها که همیشه کثیف‌ه. نمونه‌ها هم کلی جای انگشت رو شون‌ه، من هم که با عینک نمی‌تونستم نمونه رو زیر میکروسکوپ ببینم. همه‌ش قاب عینک‌ه رو می‌دیدم. فرض کن توی این هاگیر واگیر بخوای دنبال یه شکل کوچیک بگردی. عجله هم داشته باشی که جزو سه نفر اول بشی و + بگیری.

تخصص من هم که دیگه همه می‌دونن، پیدا کردن اشکال و اجسام عجیب غریب توی نمونه‌ست. استاد هم دیگه من رو می‌شناسه. هی هردفعه صدا ش می‌زنم و یه چیز عجیب نشون‌ش میدم. می‌پرسم این چی‌ه؟

اون بنده خدا هم ۴ ساعت نگاه می‌کنه و میگه فلان چیز ه. بعد که می‌خندم، میگه اینا چی‌ه پیدا می‌کنی؟ ((:

*خوشبختانه استاد خوش‌اخلاق سه‌شنبه بعدازظهرها تشریف برده خارج فعلاً. مث این معلم ورزش‌ها که میان سر بچه‌ها رو گرم کنن و دهن‌شون رو ببندن، استاد عملیات همون درس اومد سر کلاس ما. خوبی‌ش این بود که نه امتحان گرفت، نه هی می‌گفت ساکت، نه کلاه‌ش پشم داشت اصولاً. تا دو خط درس می‌داد ،می‌گفتیم بقیه‌ش رو خودمون می‌خونیم. اگه استاد خودمون بود، به کسی که همچین حرفی می‌زد، مدال شجاعت می‌دادن ((:

سه‌شنبه ۱٦ فروردین ۱۳۸٤
نظرات ()
Share

*یکی از دوستان که تازه رفته انگلیس، برام تعریف می‌کرد که روزی که برای ثبت نام رفته بود دانشگاه، یه خانوم ایرانی اونجا بود که بچه‌های ایرانی که رو که برای ثبت نام میومدن، راهنمایی می‌کرد.

دوست‌م از این جریان خیلی خوش‌ش اومده بود. حق هم داشت. جدا از اثر روانی خوب قضیه، کمک بزرگی هم می‌تونه برای خیلیا باشه.

یادم‌ه روز ثبت نام دانشگاه‌م، گیج بودم. تنها راهنما، کاغذهای روی دیوارها بودن. از کسی هم سوال می‌کردی، احتمال اینکه درست جواب‌ت رو بده، کم بود. یه طوری برخورد می‌کنن که یعنی خیلی خنگی که همچین سوالی می‌پرسی... یا من کلی کار دارم، چرا از من می‌پرسی؟... و این خیلی بد ه. خب شما که در نهایت داری جواب میدی، یه طوری بگو که من نوعی همیشه ازت یه خاطره خوب توی ذهن‌م بمونه. طوری برخورد کن که هر دفعه یاد اون روز افتادم، درباره‌ت بگم هر کجا هست،خدایا! به سلامت دار ش... نه اینکه یه چهره‌ی بی‌حوصله‌ی اخمو بیاد جلوی چشمام.

البته خیلی ها هم هستن که با روی خوش و حتی لبخند، دیگران رو راهنمایی می‌کنن ولی برخوردهای نه چندان خوب هم هست.

دیدی بعضیا وقتی میخوان خیلی باکلاس باشن، قیافه می‌گیرن و اخم می‌کنن؟ من زیاد دیده‌م. حتی از یکی از آشناهامون هم که این کار رو می‌کرد، معنی این حرکت رو ازش پرسیدم. خندید گفت چه می‌دونم!

یه کم به اطرافت نگاه کن. حتماً از این آدم‌ها می‌بینی. آدمایی که شاید با اطرافیان‌شون هم خیلی خوب برخورد می‌کنن ولی توی جمع، دوست دارن با ژست گرفتن، باکلاس به نظر برسن. این خیلی بد ه. ما حتی یه لبخند رو هم از همدیگه دریغ می‌کنیم. چرا باید وقتی چشم‌ت میفته به اون آدمی که روبرو ت ایستاده، بهش اخم کنی یا چشم غره بری؟ بد بودن که هنر نیست...

من نمیگم همه مث دیوونه‌ها یه بند باید بخندن! یا به همه از دم لبخند بزنن. حرف‌م چیز دیگه‌ای‌ه. یه بار دقت کن ببین چند نفر، وقتی میری خرید، وارد که میشن به فروشنده سلام می‌کنن یا خسته نباشید میگن. چند نفر وقتی کار شون تموم میشه، تشکر می‌کنن؟ لزومی نداره نیم ساعت، سلام علیک کنی ولی یه «خسته نباشید» که می‌تونی بگی.

آدما نسبت به هم، خیلی بی تفاوت شده‌ن. من بارها دیده‌م که مثلاً یه نفر، توی قطار شهری خواب‌ش برده. همه می‌بینندش و می‌دونن ممکن‌ه قطار دوباره حرکت کنه و طرف جا بمونه ولی صدا ش نمی‌زنن.. یا می‌بینن یه نفر با اون همه وسیله نمی‌تونه توی اون جمعیت از پله‌ها بالا یا پایین بره ولی نمیرن کمک‌ش کنن.

یادم‌ه یه بار به یه خانومی که کلی وسیله همراه‌ش بود گفتم اجازه بدین کمک‌تون کنم. کلی تعجب کرد. چرا باید کسی به کسی کمک نکنه؟ اینا وظیفه‌ی انسانی‌ه. خیلی از ما با اینکه کلی توی دین‌مون به اخلاقیات سفارش شده، اصلاً رعایت نمی‌کنیم.

یا مثلاً یادم‌ه سال اول دانشگاه، ترم دوم که قرار بود خودمون انتخاب واحد کنیم - و کسی برنامه‌ی آماده بهمون نداد - کلی این‌ور و اون‌ور دویدیم و دنبال بچه‌های سال بالایی بودیم که نشون‌مون بدن برای فلان کلاس باید کجا بریم و از کی امضا بگیریم. کی توی کدوم ساختمون، باید برگه‌مون رو مهر بزنه و از این چیزا... و جالب‌ه که به خاطر بی‌نظمی گروه و اینکه چند بار ساعت کلاس‌ها عوض شد، مجبور شدیم چند بار برنامه جور کنیم. فکر کنم ۴بار. اونی که خوابگاهی‌ه، شاید ساعت کلاساش خیلی هم براش همه نباشه ولی برای یکی مث من که این همه راه رو هر روز میره، حتماً مهم‌ه که کلاسام پشت هم باشه.

یادمه یه درس۴ واحدی رو ثبت نام کردن و بعداً معلوم شد ساعت کلاس رو همینطوری یه چیزی که دل‌شون خواسته بود، نوشته بودن چون استاد اون درس بعداً گفت که اصلاً نمی‌تونه اون ساعت بیاد و نتیجه‌ش هم این میشه که برنامه‌ت به هم می‌ریزه و باید بری کلی خواهش و تمنا کنی تا کلاسات رو عوض کنی؛ تازه اگه قبول کنن.

یه بار دیگه هم یه درس۳ واحدی همینطوری شد. بگذریم از اساتید محترمی که ۱۰۰نفر رو معطل می‌کنن و حتی یه تلفن هم نمی‌زنن که بگن امروز نمیام. حالا اینکه از روز قبل‌ش بگن، پیشکش.. یا کلاس‌های اجباری ساعت۱تا۶بعد ازظهر - اون هم توی زمستون - هر چی هم میگی کلاس، بازده نداره کو گوش شنوا؟ و خیلی چیزای دیگه.

چقدر خوب‌ه که یاد بگیریم به حق دیگران احترام بذاریم و رحم کنیم به اون آدم خسته‌ای که کمتر از خودمون، گرفتاری نداره. سالی یه بار صندلی‌مون رو بدیم به یه آدم مسن و سر هر مسئله‌ی بی‌ارزشی بد اخلاقی نکنیم...

پنجشنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸۳
نظرات ()
Share

*سه‌شنبه سر کلاس درختان، اعصاب‌م خورد شده بود حسابی. کلاس تازه ساعت سه و نیم شروع شد. تا پنج و نیم هم استاد درس میده. البته درس که چه عرض کنم. هر مزخرفی به ذهن‌ش می‌رسه میگه! خاطره‌های چرت و پرت تعریف می‌کنه، از خودش کلی تعریف و تمجید می‌کنه. خلاصه هر حرفی می‌زنه جز درس دادن. بچه‌های سال بالایی میگن آخر ش هم یه امتحانی می‌گیره که حسابی حال‌تون جا بیاد.

حالا فرض کنین این آدم که خیلیا کلی پاچه‌خواری‌ش رو می‌کنن که واحداشون رو بتونن پاس کنن، دیروز از کلاس ما قهر کرد! چرا؟ چون یه خانومی که داعیه‌ی علم و ادب‌ش، گوش فلک رو کر کرده، وقتی مثلاً قسمت تئوری درس تموم شد و می‌خواستیم بریم باغ که خواب از سرمون بپره - به امید اینکه یه چیزی یاد بگیریم - برگشت گفت: استاد! خسته نباشین!

از اون خسته‌نباشین‌هایی که معنی خفه شو می‌داد. استاد هم که خودش رو کلی قبول داره، بهش برخورد و قهر کرد رفت. بچه‌ها رفتن دم دفتر ش و علیرغم میل باطنی! ازش خواستن بیاد بقیه‌ی درس رو بده.

اون هم قبول نکرد. من هم از خدا خواسته دویدم به مترو برسم ولی می‌دونم سر امتحان حال‌مون رو می‌گیره! کاش ترم قبل با مریم اینا گرفته بودم قال قضیه رو کنده بودم تا حالا! این ترم که چشم‌م آب نمی‌خوره.

حالا کاش همین یه شاهکار ش بود. هفته‌ی قبل هم سر یه حرفی که استاد زد، این آدم شروع کرد به موعظه کردن برای استاد!

من یکشنبه امتحان خاک‌شناسی دارم. شهلاجون هم که سابقه‌ش توی انداختن همچین درخشان‌ه  - بچه‌ها کلاً خاک‌شناسی رو زیاد میفتن - خدا کنه پاس کنم راحت شم..

پنجشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸۳
نظرات ()
Share

*همه می‌دونن شهلاجون بهتر از اردلان و میرحسینی امتحان می‌گیره. تقلب هم یه جورایی راه داره ولی من یکی هر وقت با کسی مشورت کردم سر امتحان، دور از جون شما مث ... پشیمون شدم بعدش چون اطلاعات خودم درست‌تر از مال بقیه‌ست. بگو آخه تو که مطمئنی، چرا بیخود ورق‌ت رو خراب می‌کنی؟

خل‌م دیگه. مشورت رو به خاطر خنده‌ی بعد ش انجام میدم یا به خاطر ثواب رسوندن جوابا به دیگرون. توی مدرسه که دست بخیر م معروف بود!

امتحان پیش‌دانشگاهی خیلی بامزه بود. نموداری که دوست‌م از روی ورقه‌ی من کشیده بود و البته هیچ‌وقت هم یاد نگرفت چرا اینطوری میشه، از نمودار خودم شکیل‌تر شده بود! چقدر خندیدیم با هم.

بهش می‌گفتم خب این رو بلد نیستی، بیا بهت یاد بدم.
می‌گفت بابا چه کاری‌ه؟ نمیخوام. تو بکش، من از روی تو می‌کشم دیگه!

سر ریاضی همیشه گیر داشت ولی برای حفظیات اصلاً! من ولی همیشه یادم می‌رفت. سعی می‌کردم چیزی رو حفظ نکنم چون هیچ تضمینی وجود نداشت که یادم بیاد.

زیست‌شناسی سال دوم رو خیلی بهم می‌رسوند ولی لج کرده بود فقط کتاب رو می‌خوند. جزوه دستی با من بود حفظ کردن‌ش. کتاب رو هم می‌خوندم ولی خط به خط مث اون نمی‌تونستم حفظ کنم.

جغرافی رو با هم امتحان دادیم. قشنگ یادم‌ه. هی صدا م می‌زد مریمی! مریمی! هی هم غر می‌زد خوش‌خط بنویس. اون موقع خط‌م وحشتناک بود.

شیمی رو خیلی دوست داشت. با لذت می‌خوند. من ولی نه! عاشق ادبیات بودم.
هر وقت می‌خواستم یه چیزی بهش یاد بدم با هم دعوامون می‌شد! نمی‌دونم چرا نمی‌تونستیم هیچ وقت با هم درس بخونیم ولی سال اول یادم‌ه به زووووووور بهش هندسه یاد می‌دادم. همیشه می‌گفت اصرار مریم نبود، من افتاده بودم هندسه رو.

یه بار هم سر امتحان فیزیک بود. از اون امتحان وحشتناکا! هردو مون صفر گرفتیم به خاطر تقلب!
ولی خدا من رو ببخشه بسسسسس که به همه می‌رسوندم؛ کتبی و شفاهی.

سر امتحان خاک‌شناسی هم یکی از آقایون که من تا اون روز یه بار هم ندیده بودم‌ش، از مریم تقاضای کمک کرد ولی چون پشت سر مریم بود و من کنار مریم، ورقه‌ی من رو می‌دید ولی مال مریم رو اصلاً. من هم گذاشتم خوب ببینه.

بعداً معلوم شد یه سوالی رو که خودم درست زده بودم، مریم بهم غلط رسونده و جالب‌ه که خودش درست زده. حالا پسر ه شاکی بود که من یه غلط دارم به خاطر شما. من هم لج‌م گرفت. پررو عوض تشکر ش بود. گفتم من که از شما خواهش نکرده بودم از روی ورقه‌ی من بنویسین...

اون هم هیچی نگفت. چی می‌خواست بگه؟ یکی از مراقبا هم سر استاد رو گرم کرد با حرف زدن. خودش از بچه‌های ارشد ه. پارسال که ما گیاه‌شناسی 2 داشتیم، سر امتحان میان‌ترم به مریم گفته بود من سال آخر م. این درس رو هم پاس نکردم. تو رو خدا کمک کن!

مریم هم حسابی رسونده بود بهش. حالا اون سر استاد رو گرم کرد که مریم به یکی از بچه‌ها برسونه. واقعاً جالب‌ه. یارو خودش کر ه! بعد از امتحان سر مریم دااااااد و بیداد که چرا نمی‌رسوندی؟ من نمی‌شنیدم و اینا...

انگار طلبکار بود! دیگه هردو مون کلی حرص خوردیم. من نمیگم نمیذارم کسی از روی ورقه‌م بنویسه ولی دیگه همین یه سوال رو هم از کسی نمی‌پرسم. اینطوری نمره‌م بیشتر میشه! مریم رو ولی می‌دونم باز هم دل‌ش نمیاد به این آدم نرسونه. نتیجه اینکه باز هم باید حرص بخوره! ولی کلاً این کارا خوب نیست. شما یه وقت از این کارا نکنین!

یکشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸۳
نظرات ()
Share

*امروز شدیداً تابلو شدیم بس که وسط باغچه‌ها، دنبال بذر گشتیم. خودمون مرده بودیم از خنده. وقتی رفتیم وسط میدان دانشکده، همه‌ش می‌ترسیدیم آقا باغبون‌ه بیاد دعوا مون کنه. از روزی که پا مون رو گذاشتیم توی دانشکده، شبا خواب باغبون‌ها رو می‌بینیم که دنبال‌مون کردن! سال اول که می‌رفتیم نمونه‌ی گیاهی جمع می‌کردیم، همه‌ش بیلچه دست‌مون بود.

یادم‌ه یه بار با بیلچه و کلی گل، رفتم سر کلاس اکو. همه تابلو نگاه‌م می‌کردن. خودم هم :دی بودم طبق معمول. پارسال همه‌ش خواب علف و چمن می‌دیدیم یا در حال طرح زدن و اینا. امسال هم اینطوری. خدا عاقبت ما رو به خیر کنه با این لیسانس گرفتن‌مون.

Share

*امروز حذف و اضافه بود. توی این ۲ سال، همه‌ش برگه آی.بی.ام رو می‌خوندم و امضا می‌کردم. بدون هیچ تغییری... این ترم ولی مجبور شدم جامعه‌شناسی رو حذف کنم و معارف۱ بگیرم. بچه های ما همه، جامعه رو پاس کردن. من و مریم و یکی دیگه موندیم چون برنامه‌مون با بقیه فرق داشت و نتونستیم بگیریم. این ترم هم به خاطر عوض شدن برنامه، باز هم نشد که از شر ش راحت شیم. حالا من مونده بودم چطوری از مسئول آموزش، امضا بگیرم آخه دو تا درس اسلامی رو با هم نمیدن یعنی باید کلی اصرار کنی! خلاصه رفتم ببینم چی میشه.

آقاهه کلی سر ش شلوغ بود و داشت به دخترا توضیح می‌داد که کلاس جا نداره و دو تا اکیپ، هنوز معلوم نیست بتونن داشته باشن و اینا. وایسادم حرفا ش که تموم شد گفتم این رو امضا کنید. آقاهه هم من رو می‌شناسه (همون‌ه که روز ثبت نام خواهرم، بهم سلام رسونده بود) چشماش گرد شد. گفت من همین الان این همه توضیح دادم. سعی می‌کرد جدی باشه ولی نمی‌تونه که! من هم خنده‌م گرفته بود. گفتم نه دیگه. تو رو خدا فلانی اذیت نکن. امضا کن تموم شه بره. گفت نه. شما فردا بیا، تکلیف اکیپ دوم، تا اون موقع روشن میشه. من هم گفتم باشه. اومدم بیرون.

نیم ساعت بعد، دوباره رفتم سراغ‌ش.باز هم داشت توضیح می‌داد. دل‌م سوخت براش. چند تا از پسرا اومدن راحت معارف رو حذف کردن و اضافه کردن و امضا گرفتن و اینا. دوباره من رو که دید،ی ه طوری نگاه‌م کرد که یعنی چرا باز پیدا ت شد. خنده‌ش هم گرفته بود در ضمن. گفت چرا من بهت میگم برو فردا بیا، میری الان میای؟ گفتم راستش رو بگم؟ آخه ترسیدم فردا بیام امضا نکنین. من هم این رو حتماً باید بگیرم. برنامه‌م افتضاح‌ه این ترم. یه امضا س دیگه (زبون‌نفهم‌بازی درآوردم)

گفت آخه معلوم نیست چهارشنبه، چه ساعتی باشه. گفتم هرچی! برام فرق نمی‌کنه. دیگه از رو رفت بنده خدا. گفت بابا چرا گیر میدی؟ بده من برگه‌ت رو. گفتم به جون خودم، من دفعه‌ی اول‌ه به شما گیر میدم. مجبورم خب!

خندید گفت آره، یادم نمیاد تا حالا اینطوری شده باشه. خلاصه امضا کرد. گفت خواهر ت هم همینجاس دیگه؟ گفتم بله، امسال قبول شد. گفت ببین از این چونه‌زدن‌ها و گیردادن‌ها یاد اون ندیا! من هم گفتم اتفاقاً شما رو بهش معرفی کردم، گفتم هر کاری داشتی، برو پیش آقای فلانی. مسئول همه‌ی کارا ایشون‌ه!

حاضران می‌خندیدن حسابی. برای حذف جامعه هم رفتیم سراغ استاد ه. زور ش میومد یه امضای الکی بزنه زیر برگه. می‌گفت امضا نمیخواد، کی گفته؟ ما هم همین حرف‌ش رو به این آقاهه گفتیم. همینطوری نگاه‌مون می‌کرد. گفتیم( من و مریم) نمیشه شما امضا کنی؟ ما قبول‌تون داریم! دیگه بنده خدا از رو رفته بود. این هم امضا کرد. خیلی مرد خوبی‌ه. کار بچه‌ها رو لنگ نمیذاره. برعکس خیلی‌ها که فقط بلد ن ژست بگیرن که مثلاً خیییلی استاد ن.

یکشنبه ۱٢ مهر ۱۳۸۳
نظرات ()
Share

*اولین بار بود کلاس متون تشکیل می‌شد. چشم‌های استاد، تقریباً بسته بود! ولی من می‌دونستم که نابینا نیست استاد! به هیچ‌کس هم نگاه نمی‌کرد. ظاهراً گفته خواهرها موهاشون بیرون‌ه و آرایش دارن. من نگاه نمی‌کنم که دچار انحراف نشم! بابا بی‌خیال. انگار ۲۰ سال‌ش‌ه که این اداها رو درمیاره. هرچند، لابد یه چیزی می‌دونه دیگه. این شده مایه‌ی خنده و البته اینکه همه جای هم، حاضری می‌زنن چون استاد اصولا کسی رو نمی‌بینه.

سه‌شنبه ٢۱ مهر ۱۳۸۳
نظرات ()
Share

*بعد از اون همه اسلایدی که دیدیم و کلی سخنرانی (چقدر منظر شهری شهرهای مختلف دنیا با هم فرق داره!!!) پیش سوده که نشستم، همه‌ی اون حرفایی رو که کلی درباره‌شون فکر کرده بودم و نتیجه گرفته بودم دوست ندارم بهش بگم، گفتم. نمی‌دونم... یه لحظه مطمئن شدم که همه‌ش غلط بوده. شده تا حالا با کسی دوست بشی که خیلی کم ببینی‌ش ولی حرف هم رو خوب بفهمین؟ یه جورایی خیلی باصفا میشه!

*بین ساعت ۲ تا ۳، چند بار رفتم کتاب بریدا رو که سفارش داده بودم، از نمایشگاه کتاب دانشکده بگیرم ولی کتابا نیومده بودن! (پا دارن انگار) من هم به شوخی گفتم آزاده! من همینجا وایمیسم کتاب رو می‌خونم تا کتاب خودم رو بهم بدین. واقعاً هم همین کار رو کردم. نمی‌تونستم دیگه صبر کنم ببینم کتابا کی میان! (اگه کتابی که میخوای، یه جلد ش مونده باشه، باید سفارش بدی برات بیارن) آزاده هم تعارف کرد پشت میز ش برم و روی صندلیش بشینم که خسته نشم. گفتم خودت نمیخوای بشینی؟ گفت خواستم بشینم، بلند ت می‌کنم!((:

بابا بی‌تعارف! دیگه شبیه اون آرزو م شده بودم. همون که دلم میخواد یه مدت، توی یه کتابفروشی کوچیک کار کنم و صبح تا شب، کتاب بخونم. بعد گاهی یکی بیاد، یه سوال بپرسه و حواس‌م رو پرت کنه!

آخه ۳-۲ بار که آزاده سروکله‌ش پیدا نبود، بچه‌ها ازم سوال کردن. اون هم چه سوالایی: این کتاب‌ه با ۱۵٪ تخفیف، چند میشه؟ من هم که گییییییییییییییج! حسابی رفته بودم تو بحر کتاب‌ه. یهو آزاده گفت مریم بیا کتاب‌ت رو ببر. ازش خواستم همون کتاب روی میز رو که از روش خونده بودم، بهم بده. چسبیده بود بهم. همون رو گرفتم و اومدم. یه هفته س خریدم‌ش ولی توی دست‌م، کهنه شده. از جلد سورمه‌ای رنگ‌ش خیلی خوش‌م میاد. یه جورایی اسرار آمیز ه. هر جمله‌ش و چند بار می‌خونم. بهم آرامش میده. چسبیده بهم.

*دوستم بهم گفت می‌دونی من خیلی دوست‌ت دارم؟
گفتم معلوم‌ه دوست‌م داری ولی خیلی‌ش نه!
می‌گفت من این روح رو دوست دارم. حالا توی هر جسمی که باشه. می‌فهمی؟
دیدم می‌فهمم... چه خوب‌ه آدم دنیای اطراف‌ش رو بفهمه...

*این استاد عکاسی ما، استاد بددرس‌دادن‌ه. من که انقدر عکاسی دوست دارم، هیچی حالیم نشد. حالا امیدوارم عملی کار کنیم، یه چیزایی یاد بگیرم. بعد از کلاس، به پیشنهاد یکی از بچه‌ها، با هم اومدیم خونه. یه زمانی چقدر بدم میومد تنها بیام خونه و حالا چقدر فرق کردم با اون موقع. همه‌ش دنبال یه موقعیت‌م برای اینکه با خودم، تنها باشم. ولی پیشنهاد ش رو قبول کردم...

توی راه، درختای خرمالو رو دیدیم. خاطره‌ی پارسال رو براش تعریف کردم که ما چقدر خودمون رو کشتیم برای خرمالوها ولی دست‌مون نرسید و پسرا نامردی کردن و همه رو خوردن! بعدش هم شنیدیم یه روز، آقای باغبون، رفته بالای درخت و به دخترا نفری ۱۰۰۰ تا خرمالو داده و حسابی تلافی‌ش در اومده. جالب‌ه که من کلاً خرمالو دوست ندارم. اداش رو دوست دارم فقط. با دوست‌م چند تا خرمالو چیدیم. آوردم اینجا برسه! :دی

خدا پدربزرگ‌م رو بیامرزه. چقدر به درخت خرمالوی توی حیاط خونه‌شون می‌رسید. وقتی پدربزرگ‌م فوت کرد، درخت‌ه دیگه میوه نداد. کم‌کم خشک شد. من هم دیگه نتونستم خرمالو بخورم. امکان نداره بتونم بخورم...
می گفتم...حس خوب میوه چیدن... چیزی که بچه‌های شهر، ازش محروم‌ن. من چند بار تجربه‌ش کردم. گیلاس نشسته خوردن از درخت... آلبالو... آلو... انجیر... انگور... ولی آلبالو از همه‌ش بهتر بود.عالی بود...

یکشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸۳
نظرات ()
Share

*شنبه که اومدم، حال‌م کاملاً خوب بود. سر کلاس گل‌کاری کلی خوش گذشت. یه عالم گلدون جابه‌جا کردیم و بذر کاشتیم و خاکی شدیم. بعدش هم رفتیم خوابگاه. بیچاره مریم همه‌ی کاراش قاطی پاتی شده بود (قاتی پاتی؟ قاطی پاطی؟) گفتم من لباسات رو اتو می‌زنم، تو به کارات برس. کلی گفت من خجالت می‌کشم و اینا. دیگه قبول کرد. باورم نمی‌شد دوستم انقدر باهام تعارف کنه. ما کلاً همدیگه رو خیلی تحویل می‌گیریم ولی کار ضروری دیگه فرق داره. حالا خودم که اینا رو میگم، از همه تعارفی‌تر م! اینطوری بار اومدم، عادت کردم. میخوام ترک‌ش کنم یا سعی کنم کمتر تعارفی باشم ولی بعضی وقتا واقعاً سخت‌ه آدم بخواد راحت باشه! چی گفتم؟ ((((:

*راست میگن تحصیلات، شعور نمیاره. حتی دکترا گرفتن هم نمی‌تونه بعضیا رو آدم کنه و بهشون بفهمونه که باید برای وقت دیگران، ارزش قائل بشن. نمونه‌ش هم همین استاد ما! من از ساعت ۹ونیم که کلاس‌م تموم شد، الکی موندم دانشکده تا ساعت ۳ ونیم که کلاس بعدی رو حاضر بزنم، طرف اومده با خنده میگه کلاس تشکیل نمیشه. فکر می‌کنه بخنده، مثلاً کار اشتباه‌ش جبران میشه. خب مگه مرض داری صبح به همه میگی کلاس بعدازظهر تشکیل میشه؟

Share

*از دست این خانوما! شدیدا ترجیح میدم با آقایون سروکار داشته باشم نه خانوما. البته مشروط بر اینکه مث پسرهای کلاس‌مون نباشن البته. خانوما واقعا حرص میدن آدم رو. همه‌شون نه البته ولی اکثرا همین‌ن.

یکی از همین خانومای استاد! امروز سر کلاس یه کشف بزرگ کردن شنیدنی. این خانوم هی اصرار داره که از ما سوال کنه و باعث بشه درس‌های سال‌های قبل رو به یاد بیاریم یا اگه یادمون رفته، بریم دوباره بخونیم. یه درس خاص هم هست که هیییییی از اون سوال می‌کنه. استاد اون درس هم شدیدا آدمی بود که سر کلاس فقط داستان تعریف می‌کرد و درست و حسابی درس نمی‌داد.

هرچی ما می‌گفتیم والا بله خدا اینا رو به ما درس نداده، باور نمی‌کرد. هی می‌گفت مگه ممکن‌ه؟ شماها یادتون نیست. همه با هم دست به یکی کردین! اما از یه درس دیگه که سوال می‌کرد - مخصوصا قسمت عملی‌ش - همه بلد بودیم و کاملا یادمون بود.

استاد هم در کمال شگفتی! به این نتیجه رسید که درس عملی بهتر توی ذهن بچه‌ها می‌مونه. هی هم توضیح‌ش می‌داد. آخر سر هم گفت امکانات کم‌ه و عملیات بردن بچه‌ها سخت‌ه برای استاد. اون استاد ه هم که اینا رو درس نداده (در واقع هیچی درس نداده) - بالاخره باور کرد ما راست میگیم - شما بذارین به حساب پیری استاد و اینا.

بگو آخه دانشجوی بیچاره چه گناهی کرده این وسط؟ اون آقا که حوصله داره 100 ساعت خاطره تعریف کنه! خب چرا درس نمیده؟ آخر ترم هم یه جزوه بهمون داد ایییییییییییییین هوا! که ازش هیچی نشنیده بودیم. همه‌مون ناپلئونی پاس کردیم. از نمره مهم‌تر این‌ه که کار ت رو بلد باشی. یکی این رو به این آدما بفهمونه.

چهارشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸۳
نظرات ()
Share

* آخراش‌ه! الان دیگه می‌میرم ((: امروز بعد از ۲سال رکورد زدم.۲ساعت متوالی درس خوندم آخه. من اصلاً سر دفتر کتاب بند نمیشم یعنی کلاً هیچ جا آروم بند نمیشم. اصلاً نمی‌تونم. سر کلاسای دانشگاه که مثلاً خانومانه رفتار می‌کنم، وقتی کلاس تعطیل میشه دیگه می‌دوم بیرون که خفه نشم. گاهی هم با مریم، سر کلاس، شکلات و نخودچی کشمش و بیسکویت و هندونه و قورمه سبزی و ...((: می‌خوریم که حوصله‌مون سر نره و از وقت گرانقدر درست استفاده کرده باشیم. البته کم پیش میاد اون هم سر کلاسای به دردنخور که خود استاد هم می‌دونه داره چرت و پرت میگه. من برای استادامون احترام زیادی قائل‌م ولی همه‌تون قبول دارین که بعضیاشون خودشون هم نمی‌دونن چی دارن میگن.

پیش دانشگاهی که بودم، دیدم دیگه کنکور شوخی بردار نیست. من هم که نمی‌تونم یه کار رو ۲ بار انجام بدم. پس بهتر ه همون سال اول قبول بشم و قال قضیه رو بکنم! لذا مجبور شدم درس بخونم. منی که یه جا نمیشه نگه‌م داشت، برای کنکور بخونم دیگه چی میشه. قاطی می‌کردم دیدنی ولی قبول شدم؛ البته نسبت به بقیه‌ی بچه‌های کلاس‌مون خوندن من اصلاً به حساب نمیومد.

دوست‌م چند وقت پیش تازه می‌گفت خیلی دل‌م می‌خواست اون سال بهت تذکر بدم که به جای لودگی! یه کم درس بخونی ولی گفتم یه وقت بگی به تو چه!!!

یکی نیست بگه آخه بی انصاف!من کی با دوستام اینطوری حرف زدم که تو دومی‌ش باشی آخه؟!!!

آخه مثلاً زیست رو باید زیاد بخونی تا یادت بمونه مخصوصاً زیست پیش‌دانشگاهی رو ولی من یادم‌ه یه شب ساعت ۱۲تازه رفتم فصل۴رو بخونم - همون فصل امینواسیدها و پروتئین و اینا - فرداش هم تست‌ش رو داشتیم. حتی این دوست‌م هم باور نکرد که من اینطوری خونده باشم. بهم خیلی برخورد ولی حق داشت بنده خدا!

 حالا امروز بعد از قرن‌ها یه خرده فکر کردم من که این ترم، ۲ واحد عمومی دارم +  ۱۶تا اختصاصی! کی رو پیدا کنم جا م بره امتحان بده! خودم هم که بلد نیستم. پس برم بخونم.

از خاک‌شناسی هم شروع کنم که خیلی زیاد ه - ۷۰۰صفحه کتاب با جزوه دستی! - ساعت ۸ رفتم شروع کنم. همین که نشستم، دیدم گرم‌ه. پنجره رو باز کردم ولی باز هم گرم بود. البته هوا که خنک بود. همون مرگ که توی پست قبلی گفتم، باز اومده بود سراغ‌م ((: دیدم نه! نمیشه. رفتم یه لباس خنک‌تر پوشیدم ولی باز هم گرم بود. ای خدا!

گفتم اصلاً بی خیال گرما. چند لحظه بعد یه دفعه دل‌م ادکلن خواست. دوباره بلند شدم ادکلن زدم ((: خلاصه هر ادایی فکر کنین از خودم درآوردم تا طی ۲ساعت، ۱۹صفحه خوندم.

ساعت۱۰:۱۰هم تعطیل کردم چون قرار بود ۲ساعت بخونم. قرار هم نبود تعطیل می‌کردم چون الان سر م واقعاً داره می‌ترکه! فکر هم نکنم با یه دور خوندن کسی خاک‌شناسی یاد بگیره. رده بندی بود اول‌ش. ۱۰ -۱۲ تا رده اسم برده بود. بعد نوشته بود در چه شرایطی، چی به چی تبدیل میشه. آخه بابا اینا به من چه؟!

*حالا یه چیز دیگه. این موقعا که میشه - یعنی نزدیک اردیبهشت - من خیلی خوش‌اخلاق میشم. هر چی باج و اعتراف میخواین بگیرین الان وقت‌ش‌ه ((: کلاً خیلی گرم شدن هوا و اردیبهشت رو دوست دارم ولی از فصل‌ها، تابستون رو دوست دارم چون گرم‌ه ولی عوض‌ش تعطیل‌ه. دیگه هول و ولای امتحان پایان ترم رو ندارم ((: چقدر هم من ناراحت‌م جون خودم. نمیگم به خاطر این‌ه که تا هر وقت دلم بخواد می‌خوابم چون اصلاً من خواب ندارم. همیشه زود بیدار میشم، دیر هم می‌خوابم. چون وقت‌م مال خودم‌ه دوست دارم. نه مث الان که ۳روز هفته تا نصفه شب! کلاس دارم یه روز ش رو هم به خاطر یه کلاس مجبورم برم این همه راه رو!

پنجشنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸۳
نظرات ()
Share

*من دیگه درسخون میشم!۲ ماهی میشه که هر روز این جمله رو به خودم میگم. انقدرا هم بی‌اراده نیستم ولی نمی‌دونم ماجرا از چه قرار ه که من این ترم هم درسخون نشدم.

امروز ساعت۳بود فکرکنم، گفتم برم یه کم خاکشناسی بخونم آخر ترم نیفتم! اول رفتم کتاب رو آوردم. دیدم ۷۰۰صفحه‌س. گفتم اول جزوه دستی رو بخونم که بدونم ماجرا از چه قرار ه، بعد برسم به کتاب.

جزوه رو که آوردم، یه احساسی داشتم توی مایه‌های مرگ. فکر می‌کردم کتک خورده‌م. گفتم خب دراز بکشم بخونم راحت‌ترم. بعد دیدم جزوه رو نگاه می‌کنم، یاد شهلا جون میفتم. شهلا جون استاد خاک شناسی‌ه! همه‌ی دانشکده بهش میگن شهلا جون ((: بعد یه دفعه کلافه شدم. جزوه رو گذاشتم پشت سرم، ۲ساعت خوابیدم.

الان سمیرا تلفن زد. درباره‌ی نقشه پارکی که یکشنبه باید تحویل بدیم می‌پرسید با یه تحقیق دیگه. خوب شد گفت این نقشه باید برای مثلاً دانشکده ادبیات باشه چون من می‌خواستم توش زمین بازی بذارم برای بچه‌ها! خیلی دل‌م میخواد بدونم خدا گیج‌تر از من هم آفریده یا نه!

*دیروز با مریم رفتیم پیش استاد چمن‌کاری که بگیم این موضوع تحقیق مسخره‌ی ما رو عوض کنه. آخه بخش نظارت بر چمن فیفا هم شد موضوع! نقطه ضعف این استاد ما این‌ه که بهش چند بار با صدای رسا بگی آقای دکتر! دیگه حل‌ه.

به جون خودم!
من هم علیرغم میل باطنی، مجبور شدم بگم دیگه چون رفتار ش وقتی دکتر خطاب‌ش کنی خیلی فرق داره با وقتی که خطاب‌ش نکنی! من هم اصلاً دوست ندارم آدم‌ها رو با اسم سمت و شغل‌شون خطاب کنم. به نظرم این نه تنها احترام گذاشتن نیست، شاید یه جورایی هم بی‌احترامی باشه. آخه مگه تو قبل از مدرک گرفتن‌ت اسم نداشتی؟!!!خود استاد تز ش این‌ه که ما به شما میگیم خانوم مهندس، شما هم بگین آقای دکتر. حالا بگذریم...

چهارشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸۳
نظرات ()
Share

*حسابی زده به سر م.
شاید به خاطر این‌ه که توی تعطیلات، اصلاً درس نخوندم.
شاید هم به خاطر not respondingشدن‌های متعدد کامپیوترم‌ه.

دیروز مثلاً مهمون داشتم ولی رفتارم یه جورایی غیر عادی بود. چی مسخره‌تر از اینکه من شکمو! هیچی نتونم بخورم؟!!! چند روز پیش عموپورنگ داشت با یه دختر بچه‌ای به اسم شفق صحبت می‌کرد. بعد پرسید پدر مادرتون خونه هستن؟

شفق در جواب‌ش گفت پدرم توی آسموناس...
بیچاره عموپورنگ گریه‌ش گرفته بود. خیلی بد ه که آدم توی یه همچین موقعیتی گیر کنه. برای خودم هم پیش اومده. یه بار داشتم با یکی از دوستام که مادرش رو از دست داده، صحبت می‌کردم. موقع خداحافظی یه دفعه از دهنم پرید گفتم به مامان اینا سلام برسون. بعد خودم درست‌ش کردم. در واقع یه جور ماست‌مالی! ولی خیلی بد شد. گریه‌م گرفته بود.

البته گریه کردن من چیز عجیبی نیست، لااقل در حضور دوستام. همین دیروز نمی‌دونم چه مرگ‌م شده بود. وقتی دوستام می‌خواستن برن، تا یه مسیری باهاشون رفتم. چه بارون قشنگی هم می‌بارید. دل‌م می‌خواست داد بزنم. ما هم زندگی نداریما! حتی نمی‌تونیم هروقت دل‌مون خواست، بخندیم یا گریه کنیم. بعدش هم دوباره مهمون داشتیم. مجبور شدم حسابی خوش‌اخلاق! باشم ولی داشتم خفه می‌شدم.

*یه روز هم یادم‌ه درس‌های عملیات درختان و درختچه‌ها داشتیم + عملیات چمنکاری!
من هم که حوصله نداشتم ۴ساعت سر زمین وایسم. به یه بهونه‌ای جیم شدم. زمین هم کلی با دانشکده فاصله داشت. خلاصه یکی دو ساعت بعد برگشتم. دیگه آخرای کلاس بود. من هم تازه از راه رسیده بودم. نمی‌دونستم ماجرا از چه قرار ه. فقط دیدم بچه‌ها دارن با ماشین چمن‌زنی کار می‌کنن.

نوبت‌م که شد، رفتم که مثلاً سربرداری (همون چمن زدن دیگه!) یاد بگیرم. دیده بودم که بچه ها، حتی پسرا به سختی ماشین رو هل میدن ولی دیگه برای من واقعاً سنگین بود. هرچی هل می‌دادم‌ش، تکون نمی‌خورد. خلاصه به هر مصیبتی بود، چند قدم راه رفت. یه دفعه دیدم اون بنده خدایی که مثلاً قرار بود به ما کار یاد بده، بدو بدو اومد جلو گفت خانوم مهندس! با این (اشاره کرد به یه چیزی کنار دسته ماشین) گاز بده. چرا خودت هی میدی؟!!!

پ.ن: توی دانشکده‌ی ما به آزمایشگاه‌ها و کلاس‌های عملی میگن عملیات! آدم فکر می‌کنه قراره به جایی حمله کنن!
پنجشنبه ۱۳ فروردین ۱۳۸۳
نظرات ()
Share

*الان چنان نیش من باز ه که هر کی ندونه فکر می‌کنه چییییییی شده.حالا اصلاً رو م هم نمیشه بگم چی شده آخه. جداً انقدر خوشحالی نداره‌ها اما ایران‌ه اینجا خب.

راست‌ش من توی انتخاب واحد م ریاضی پایه و آمار برداشته بودم. از فرط ناچاری و اینکه هیچی جا نبود البته. امروز هم رفتم کتاباش رو خریدم و اومدم. حالی‌م هم نشد چه کرده‌م. ریاضی‌ه رو که ورق می‌زدم، دیدم اینا رو ۲۰۰ بار خونده‌م که! بعد فکر کردم خب من هم واحد ریاضی گذرونده‌م هم آمار! کاش این درس رو نمی‌گرفتم‌ها!

رفتم توی گلستان! - سیستم انتخاب واحد مون هم گل‌من‌گلی‌ه - و حذف‌ش کردم. در کمال ناباوری ۱ جای خای توی درس جامعه‌شناسی بود که اون رو برداشتم. کلاً جامعه‌شناسی در پلن‌های من نقشی نداره اما دل‌م میخواد بدونم چی‌ه! برای همین بر ش داشتم. یعنی تا تغییرات رو بررسی و اعمال کنه، ضربان قلب من رفته بود روی ۳۲۸۷! ایرانی بازی تا کجا دیگه؟ :دی خلاصه من الان حس زرنگی و فتح خیبر دارم. حس اینایی رو دارم که توی مترو، دم در قطار جا می‌گیرن و تا قطار وایمیسه، سریع می‌پرن داخل و میشینن! انقدر ذوق دارم. نه به اونکه با کل دنیا نیمشه خوشحال‌م کرد، نه به الان که به خاطر یه تغییر کوچولو انقدر مشعوف‌م.

زنگ زدم به آقاهه گفتم بیام ریاضی‌ه رو پس بدم جا ش جامعه‌شناسی میدی؟
اون هم که همیشه‌ی خدا من هر چی میخوام ۲ ساعت معطل‌م می‌کنه چون ندارن و باید بفرسته از انبار بیارن. گفت حتماً میخواین؟ میگم بیارن!
بعد من لاست ۶ رو می‌خواستم ۴ ثانیه هم طول نداد تحویل‌ش رو :دی

پنجشنبه ۱ مهر ۱۳۸٩
نظرات ()
Share

*سه شنبه کلاس اول که تموم شد یعنی ساعت۹:۳۰، حوصله‌م دیگه داشت سر می‌رفت. مریم هم که نبود - رفته زاهدان - من هم رفتم سایت تا یه بار هم شده از امکانات دانشگاه، به بهترین نحو ممکن استفاده کنم.

خوشبختانه یکی از بچه‌ها داشت تشریف می‌برد سر کلاس - البته 1ثانیه به 10 رضایت داد - کامپیوتر ش رو داد به من. توی سایت چند تا کامپیوتر که عمراً کار نمی‌کنن، اونایی هم که کار می‌کنن ،بعضیاشون مسنجر دارن. باید دیگه بخت باهات یار باشه که یکی از نوع مجهز به مسنجر نصیبت بشه.

خلاصه رفتم برای یکی از بچه‌ها آفلاین گذاشتم یه چیزی پرسیدم، بعد دیدم یکی از در وارد شد و از اونجایی که من دقیقاً پشت اولین کامپیوتر بودم و بسیار نزدیک به در! هر کی میومد و می‌دید سایت مثل همیشه شلوغ‌ه، اول به من چشم غره می‌رفت!
من هم که دیگه مهربون... می‌گفتم میخوای آف‌هات رو چک کنی بیا.

البته این عمل اون روز 575 بار تکرار شد. خب چی کار کنم؟ دل‌م نمیاد... بعد که دوباره onشدم، دیدم جواب سوال‌م اومده. خوندم و بستم‌ش، یکی دیگه باز شد. من هم گییییییییج! پرسیدم هستی؟ اون هم گفت نه!

خلاصه تا 11:30خودم رو با مسنجر دار زدم. کجاست اونی که شعار می‌داد در خصوص استفاده صحیح از اینترنت دانشکده؟
خب همه معمولاً برای اشتباهات‌شون توجیه دارن. توجیه من هم این‌ه که وقتی همه 100ساعت چت می‌کنن، خب چرا من نکنم؟! ولی خدایی‌ش اگه کسی محض علم و دانش بیاد، من که همکاری می‌کنم. به جون خودم راست میگم.

اصلاً می‌دونی چی‌ه؟ قضیه از اونجا شروع شد که یه در یک روز دل انگیز پاییزی! سمانه گفت اینترنت دانشکده راه افتاده و همه‌ی گروه‌ها برای خودشون سایت دارن و از اونجایی که ما خیلی توی دانشکده گناه داریم و به جرم اینکه رشته‌مون جدید ه، برامون تره هم خرد نمی‌کنن، برای اینترنت هم باید بریم مرکز کامپیوتر.

اون هم نه هر وقت دل‌مون خواست. یه موقعی که مثلاً کلاس نباشه، بچه‌های دکترا نخوان چت کنن! سایت باز باشه و از همه مهم‌تر جا باشه. آخه مرکز تنها جایی‌ه که مسنجرش باز ه. بعد نیست ما خودمون کم هستیم، از گروه‌های دیگه هم میان برای بازدید!

البته اون هم نه همه‌ی کامپیوترها! باید عتیقه‌شناس باشی - خیلی قدیمی‌ن به خدا - بتونی روشن‌شون کنی. بعد شانس بیاری وصل باشه، بعد مسنجر هم داشته باشه، تازه دوستات هم خوش‌اخلاق باشن و شاکی نشن که چرا دیر جواب میدی!!!

دیگه اون روز هم حسابی خوش گذشت دیگه...

گذشت تاااا یکشنبه‌ی همین هفته. بعضی استادا چقدر گیرن! اه اه اه. همه‌مون می‌دونستیم دیگه شهلا جون - استاد خاک - میاد. من هم که به مریم قول جزوه داده بودم، باید می‌رفتم. اون روز که دیگه هییییییییچ کس نبود. چند تا از آقایون ته سایت نشسته بودن، مشغول علم آموزی؛ بقیه‌ی کامپیوترها هم بیکار.

من هم نشستم تا 10بعدش رفتم کلاس - چقدر دل‌م می‌خواست نرم - بعدش هم رفتم پیش اعظم و شیرین دوستای مریم. خیلی خوب‌ن. با اینکه زیاد باهاشون برخورد نداشتم ولی باهاشون راحت‌م. مریم حق داشت می‌خواست بره زاهدان، ماتم گرفته بود.

خلاصه گفتم 1:30سایت باز میشه. ما هم که بیکاریم. بریم ...حالا توجه داشته باشین که من مثلاً سر کلاس بودم تو این مدت.

اعظم و شیرین گفتن ما چت بلد نیستیم. شیرین زیاد براش مهم نبود ولی اعظم تاکید داشت روی این مسئله که پی‌ام بلده ولی توی روم نرفته تا حالا. من هم گفتم خب مشکلی نیست. یاد می‌گیرین. من و شیرین با هم بودیم. به اعظم هم یه مسنجردار ش رو معرفی کردم! رفت اونجا.

شیرین خیلی دختر آرومی‌ه. ساکت نشسته بود پی‌ام‌های من رو می‌خوند؛ دیگه اعظم کشت ما رو! مردیم از خنده.  اول پرسید چطوری برم چت؟ من هم براش نوشتم. حالا فرض کنین من اینور سایت بودم اعظم اونور سایت با فاصله‌ی 10قدم...
بعد گفت نمیشه.
دوباره پرسید کدوم room برم؟
بعد دیگه صداش نیومد! فهمیدم موفق شده!

یه خرده گذشت.دیدیم از اعظم خبری نشد. برگشتیم پشت سرمون رو نگاه کردیم، دیدیم واوییییییییییییلا داره خودش رو می‌کشه! خیلی صحنه‌ی بامزه‌ای بود. یه دفعه پرسید maryam asl yani chi?
بعد از 2ساعت! نمی‌دونم تا اون موقع چه کار داشت می‌کرد؟!!!

گفتمage sex location

دوباره گفتplz yani chi? گفتم yani please.lotfan

چند لحظه بعد گفت buzz yani chi?
دیگه نتونستم نخندم.خیلی بانمک بود. دیگه ساعت 4شیرین کشون‌کشون بردمون بیرون. روزای دیگه که نمیشه رفت. همین یه بار بود دیگه! حالا اون وسط، یکی از پسرا یه دفعه بلند زد زیر خنده. خیلی بامزه می‌خندید. همه از خنده‌ی اون، خنده‌شون گرفته بود و برگشتن نگاهش کردن. نمی‌دونم طرف چی می‌گفت که انقدر خنده‌دار بود؛ البته توی دانشگاه کسی خدای نکرده چت نمی کنه‌ها! مثال زدم...

سه‌شنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٢
نظرات ()
Share

*این علم و تکنولوژی و فناوری هم واسه ما شده دردسر. من خودم رو میگم، بدون کامپیوتر م دق می‌کنم. عادت کردم روزی۳۰۰بار، آفلاین‌هام رو چک کنم، به وبلاگ‌م سر بزنم و الکی یه بلایی سر قالب‌ش بیارم. وقتی حوصله‌م سرمیره، بشینم وبگردی کنم و از این کارا.گذشت تا اینکه IE یه مشکلی پیدا کرد و اون موقع بود که تازه فهمیدم چقدر بهش عادت کردم.

اصلاً نمی تونم بگم مثل یه دوست یا یه عضوی از خانواده... نه حالا در این حد.. ولی باید باشه. نباشه اصلاً نمیشه. بد هم هست ولی شده دیگه. حالا انقدر نچ نچ نکنین، خودت بدتری!

*امروز با دوست‌م رفتم ری، حرم. یه سری هم به مدرسه و کوچه پس‌کوچه‌های اطراف‌ش زدیم. وقتی اونجا رو بعد از مدت‌ها دوباره دیدم، اصلاً نمی‌تونم بگم چه حسی داشتم ولی خیلی قشنگ بود.

اونجا انگار یکی حرف می‌زد. خاطره‌های گذشته رو چنان برامون تعریف می‌کرد که اشک توی چشمام جمع شده بود و اگه یکی من رو می‌دید و بهم توجه می‌کرد، می‌تونست کلی بهم بخنده که چقدر دیوونه‌م که اونطوری به در و دیوار و جوی آب و درخت‌ها نگاه می‌کنم...

دوست‌م می‌گفت قشنگ احساس می‌کنم که دیگه اینجا جایی ندارم. راست هم می‌گفت؛ کلاسی که اون روزا بهش می‌گفتیم کلاس‌مون و کلی هم دوست‌ش داشتیم، حالا کلاس ما نیست. بین بچه ها چقدر دنبال یه چهره آشنا گشتم. کسی که توی مدرسه حتی یه بار هم به هم سلام نکرده بودیم، با مهربونی جواب سلام‌م رو داد.

چرا دنیا اینطوری‌ه؟ همه‌ش می‌ترسم دانشگاهی که الان هیچ وابستگی‌ای بهش ندارم و فقط به عنوان یه سرگرمی یا یه جایی که آخرش مدرک میدن! بهش نگاه می‌کنم، یه روز بشه مثل مدرسه که دلم بخواد یه روز ش، فقط یه روز ش دوباره تکرار بشه. دوباره صبح، به شوق دیدن بچه ها تند تند آماده بشم و وقتی میرم توی کلاس و سلام می‌کنم، همه یه طوری جواب بدن که انگار بعد از ماه‌ها داریم همدیگر رو می‌بینیم و از این بابت هم خیلی خوشحالیم.

* نماهنگ نان و عشق رو دیدی؟
همون که در آستانه‌ی سال نو و جشن نیکوکاری زیاد از تلویزیون پخش میشه، با شعری از استاد سهیل محمودی. منی که هر سال، شاکی می‌شدم که این اداها یعنی چی، امسال اصلاً نمی‌تونم اینطوری باشم. همیشه معتقد بودم به اینکه آدم همیشه باید به دیگران کمک کنه، نه فقط روز جشن عاطفه‌ها و جشن نیکوکاری.

هنوزم اعتقادم همین‌ه ولی نمی‌دونم چرا وقتی توی مترو، اون پسر کوچولو ازم خواست فال حافظ ازش بخرم، بغض بدجوری گلو م رو فشار می‌داد و وقتی پیاده شد، راحت زدم زیر گریه. خوشبختانه خانوما انقدر گرم حرف زدن بودن که هیچ کدوم‌شون متوجه من نشدن. تازه ما انقدر نسبت به هم بی‌تفاوت شدیم که توجه کردن، برامون عجیب‌ه نه بی‌توجهی.

اگه کسی رو که توی اتوبوس یا مترو خوابش برده، بیدار کنی که جا نمونه یا اگه صندلی ارزشمند ت! رو بدی به کسی که از صورت‌ش معلوم‌ه از تو خسته تر ه، انگار شق‌القمر کردی. آدم چقدر باید بزرگوار باشه حتی یه ذره هم ته دل‌ش نخواد تشکر بشنوه.

یه بار فکر کردم اگه کسی ازم بپرسه خوشبختی رو در چی می‌بینم، چه جوابی بهش میدم. تعارف که نداریم. این جور موقع‌ها آدم دنبال یه جواب حکیمانه و بی‌نقص می‌گرده که طرف تو دل‌ش کلی حظ کنه و تا چند روز هم یادش نره ولی حالا واقعاً فکر کن ببین خوشبختی برات چه معنی‌ای داره.

من وقتی اون پسرک رو می‌بینم که با اصرار میخواد به مردم فال حافظ بفروشه یا اون دختر کوچولویی رو که به جای درس خوندن، مدرسه رفتن و بازی کردن، توی خیابون گدایی می‌کنه یا اونی رو که از نعمت دیدن محروم‌ه یا از نعمت شنیدن یا خیلی چیزای دیگه، می‌بینم که چقدر خوشبخت‌م.

خیلی بده که عادت کنیم وقتی چیزی رو از دست دادیم، تازه قدر ش رو بدونیم یا وقتی کسی از نزدیکان‌مون فوت می‌کنه - البته خدا نکنه پیش بیاد ولی واقعیت‌ه - تازه یه چیزی درون‌مون فریاد می‌زنه، میگه چقدر دوست‌ش داشتیم. میگه از رفتار فلان روز مون، چقدر پشیمون‌یم، هزار تا حرف نگفته به ذهن‌ت هجوم میارن ولی چه فایده وقتی اون دیگه نیست که حرفات رو بشنوه.

یه خرده با خودت خلوت کن.خیلی لازم‌ه. میگن هر شب به کارایی که در طول انجام دادین، فکر کنین اما من که واقعاً بعضی وقتا رو م نمیشه کارهام رو به یاد بیارم! اگه بدونی حقی رو ناحق کردی، دلی رو شکستی و... و... و... خب اون وقت...

*دیروز سر کلاس خاکشناسی ساعت از ۱۱که گذشت، خسته نباشید گفتن‌ها شروع شد. خودم اگه نگفتم به خاطر این بود که می‌دونستم استاد، تعطیل بکن نیست. وقتی چند بار این جمله تکرار شد، استاد گفت امیدوارم براتون پیش بیاد که پا تون رو از این مرزها بذارین بیرون، ببینین که جوون‌های همسن شما چطوری با چنگ و دندون، چسبیدن به درس‌شون و برای پیشرفت کردن، تلاش می‌کنن ولی متاسفانه جوون‌های ما همه‌ش به فکر اللی تللی هستن و اینکه کلاس تعطیل بشه که فقط برن بیرون.

اون موقع قشنگ یاد ساعت‌های متوالی‌ای افتادم که زل می‌زنم به مونیتور یا وقتایی که میشینم آهنگای دیشتنه دوپس! گوش میدم که سرم گرم بشه.
شاید اینا شبیه نصیحت‌های آقابزرگی باشه ولی متاسفانه حقیقت‌ه...

دوشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸٢
نظرات ()
Share

*تازگیا به یه حقایقی پی بردم مثلاً اینکه خیلی از اونایی که کشته میشن یعنی به قتل میرسن، یه جورایی حق‌شون‌ه؛ مث استادای ما. آدم از خدا نترسه...
طرف انقدر خودش رو قبول داره که حال آدم بد میشه. همونی رو میگم که خیلی تاکید داره که همه بهش بگن «دکتر». به چند نفر دیگه هم تا حالا طبق اخبار واصله! تذکر داده. خیلی آدم چندش‌ی‌ه.خدا نصیب نکنه.

اون یکی استادمون هم که دوست‌م پیشنهاد ازدواج‌ش رو رد کرد، یه نمره از دوست‌م کم کرد و بیست‌ش رو داد ۱۹. ظاهراً قراره ماهی یه نمره کم کنه ازش.

*آهان! اینو بگم:

دانشکده‌ی ما ظاهراً بی‌در و پیکرترین دانشکده‌ی دانشگاه‌های سراسری‌ه. هر چی آدم تابلوئه، اونجا قبول میشه! مثلاً یکی از بچه ها هست که لباس‌ش هر رنگی باشه، موهاش رو هم همون رنگ می‌کنه. به نارنجی و قرمز هم ارادت داره وحشتناک. خلاصه ما هر دفعه می‌بینیم‌ش، کلی تفریح می‌کنیم ولی واقعا برای دانشجو جماعت! توی محیط دانشگاه، این اداها خیلی زشت‌ه.

یه چیز دیگه هم اینکه انتخاب واحد ما ۱۵ بهمن‌ه، بعد همه جای دانشکده، روی در و دیوار پر تهدید بود در خصوص اینکه کلاس‌ها از ۱۱بهمن شروع میشه و باید همه حضور مستمر داشته باشن. ما هم سرمون درد می‌کرد! رفتیم آموزش، با قیافه‌ی متفکرانه سوال کردیم ماجرا چی‌ه؟!

بنده خدا اون آقایی که ازش پرسیدیم، از عصبانیت داشت سکته می‌کرد. خیلی محترمانه گفت ما به رئیس آموزش اینا رو گفتیم ولی حالی‌ش نشد!!!
ما هم مثل بچه‌ی آدم، سرمون انداختیم پایین، اومدیم بیرون.
سه‌شنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸٢
نظرات ()
Share

Daisypath Happy Birthday tickers