*الان مثلا خواستن همسایه‌های بی‌شخصیت رو بذارن توی رودرواسی؟

آیا همسایه‌ی باشخصیت، آشغال می‌ریزد؟

آیا نمی‌دانند کلمه‌ی آشغال، آشغال جذب می‌کند؟

 

 

 

چهارشنبه ٢٠ خرداد ۱۳٩٤
نظرات ()
موضوع: در خیابان
Share

دوشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩٤
نظرات ()
موضوع: در خیابان
Share

*می‌گفت دو تا دختر، روی صندلی عقب نشسته بودن داشتن درباره‌ی یه آقایی صحبت می‌کردن. یکی‌شون گفت شنیده‌م فلانی متاهل‌ه. دومی گفت متاهل هست که باشه. به ما چه؟ می‌خواست زن نگیره. حالا چی میشه هم زن داشته باشه هم دوست‌دختر؟ اولی هم مجاب شد که آره، بی‌اشکال‌ه.

یک‌دفعه آقای راننده که پیر هم بود از کوره در رفت. گفت شما چه‌جور جونورایی هستین؟ چقد بی‌حیایین. چقد بی‌شرفین. همین شماها همه‌جا رو به گند کشیدین. قدیم مردم مگه اینجوری بودن؟ می‌رفتن سفر، زن و بچه‌شون رو امانت می‌سپردن دست همسایه‌شون. آب از آب تکون نمی‌خورد. خود ماها دسته‌جمعی می‌رفتیم سفر. می‌رفتیم گردش. توی یه وجب جا با هم بودیم. جر بگو و بخند معمولی چیزی بین‌مون نبود. بعد شماها میشینین برای شوهر مردم نقشه می‌کشین؟

یهو کوبید روی ترمز: برید گم شید پایین! پیاده شین ببینم!

هردوشون رو پیاده کرد. یه نفس عمیق کشید و به مسیرش ادامه داد...

موضوع: در خیابان
Share

*فکرکنم ساخت‌وساز خونه روبرویی 2 سالی هست که طول کشیده. یعنی هرچی جاروبزنی، گردگیری کنی، پرده‌ها رو بشوری، بی‌فایده‌ست. هیچ مدل خونه‌تکونی‌ای جواب نمیده الان.

اینکه شب‌ها از این ماشین بزرگا میاد مصالح میاره و روزها صدای اره و تیشه و جوشکاری میاد، بماند. این وسط یه چیزی خیلی جالب‌ه: یکی‌شون هست که به شدت به آثار مهـ.ـستی و هایـ.ـده علاقه داره. گاهی صبح زود برای خودش میشینه به گوش‌دادن اینها، گاهی هم عصر. نمی‌دونم با چی گوش میده که صدا ش زیاد بلند و گوش‌خراش نیست اما قوی‌ه، طوری که من به وضوح می‌شنوم الان داره کدوم رو گوش میده.

اون روز داشتم فکر می‌کردم برای اینکه یاد بگیرم که سعی کنم در هر موقعیتی خوش باشم، لازم نیست حتما برم کلاس فلان استاد. گاهی کافی‌ه اطراف‌م رو با دقت بیشتری ببینم.

چهارشنبه ٥ شهریور ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: در خیابان
Share

*همین که سوار شدم، راننده با عصبانیت گفت کرایه‌تون میشه انقدرا!

من هم روز آرامش‌م بود. خیلی ریلکس گفتم همیشه مبلغ کمتری می‌پردازم. گفت نخیر. من همینقدر می‌گیرم. در ماشین رو بستم.

راننده گفت آره! انقد وایسا تا جون‌ت از ... دربیاد. این زن‌ها همه‌شون...

گفتم آقا! من اینجا نشسته‌م‌ها. پیاده نشدم.

چون صدای بسته‌شدن در ماشین رو شنیده بود، تصور کرده بود پیاده شدم. داشت فحش‌م می‌داد. یه کم خیره شد به روبرو، بعد راه افتاد. کلیه‌ی حضار کاملا ساکت شده بودن. گفت یه خانومی رو فلان جا سوار کردم. انتهای مسیر، هزار تومن داد. گفتم میشه 1800. گفت نه. بهش گفتم هزار تومن پول بنزین‌م هم نمیشه. گفت بقیه‌ش رو میندازم توی صندوق صدقات اما دست تو نمیدم. کلا آدم رو عصبی می‌کنن. این مردم...

گفتم آقا اول یه نگاهی به دور و بر تون بندازید. بعد... (هرچی دوست داشتین بگین.)

دید توضیح دادن بدتر ش می‌کنه. وسط حرف‌م گفت ببخشید.

من هم دیگه چیزی نگفتم. داشتم بیرون رو تماشا می‌کردم. راستش از خنده داشتم منفجر می‌شدم. شده بود مث وقتایی که سر کلاس خنده‌ت می‌گیره اما اصلا نباید بخندی. ترک دیوار رو هم نگاه می‌کردم خنده‌م می‌گرفت.

چند دقیقه بعد: آقا خیلی متشکرم. پیاده میشم. پول رو گرفتم سمت‌ش: بفرمایید.

وقتی رفت، انقد خندیدم که نفس‌م بالا نیومد. آدم انقد بی‌تربیت آخه؟ قهقهه خو لامصب حالا من پیاده شده باشم، در حضور چند تا غریبه هر کلمه‌ای دل‌ت بخواد میگی؟

شنبه ۱۸ امرداد ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: در خیابان
Share

*داشتم میومدم خونه. 2 تا پسر 19-18 سال‌ه استارت دعوا و کتک‌کاری رو زدن توی پیاده‌رو. دوست‌شون هم هاج‌وواج مونده بود.

وایسادم نگاه‌شون کردم. یه کم این رو نگاه کردم، یه کم اون رو. اونا هم من رو نگاه می‌کردن. چند لحظه گذشت. یهو دوست‌شون گفت زشت‌ه عین بچه‌ها دعوا می‌کنید. هردوشون رو هل داد راه افتادن رفتن. خنده‌شون گرفت.

من هم به راه‌م ادامه دادم. والللااااانیشخند

سه‌شنبه ٢٤ تیر ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: در خیابان
Share

*گفت میشه کنار ت بشینم؟

یه دسته‌ی بزرگ ریحون خریده بود. گفتم آره حتما. جمع‌تر نشستم که بتونه بشینه. سعی می‌کرد سبزی‌ها به لباس من نخورن. خم شدم طرف‌ش، نفس عمیق کشیدم. گفتم چه بوی خوبی داره...

گفت خوشبوتر از تو نیست گل زیبا!

نمیگم کسی تا حالا باهام اینجوری حرف نزده اما شنیدن‌ش از زبون یه غریبه عجیب‌ بود. هردومون لبخند زدیم.

 

سه‌شنبه ۳ تیر ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: در خیابان
Share

*چند تا رگال مانتو چیده بود با کلی بنر بزرگ! هیچ‌کدوم از لباسا اتیکت قیمت نداشت. قیمت چند تا رو سوال کردم. با منت جواب داد: بی‌آستر 170. آستر داشته باشه 180. دوست‌م گفت خوب‌ه؟ گفتم من خوش‌م نمیاد از مدل‌هاش. گفت ولی من دوست دارم. بخرم به نظر ت؟ حالا بذار بپوشم یکی‌ش رو. اتاق پرو کجا ست؟

خانومی که صاحب اونجا بود گفت از پشت بنرها به عنوان اتاق پرو استفاده کنید. کلی هم غر زد که بنرها م داغون شد. کلی پول اینا رو داده‌م. شبکه‌ی 3 با من مصاحبه کرده. کارهام همه طراحی خودم‌ن. جنس‌ پارچه‌هام عالی‌ن. مدل‌ مانتوها رو جای دیگه ندیده کسی!!! کلی خودستایی کرد. دوباره برگشتم رگال رو نگاه کردم. هیچ چیز مهیج و بی‌نظیری اونجا نبود!

به دوست‌م گفتم همین وسط پرو کنی سنگین‌تری. همونطور که تو پشت بنر، ملت رو می‌بینی، اونا هم تو رو می‌بینن. خانوم‌ه گفت خب روی مانتو ت این مانتو رو بپوش. دوست‌م با تردید گفت باشه. مانتو ئه رو راحت روی مانتوی خودش پوشید. خانوم‌ه گفت به‌به چقدر اندازه‌ت‌ه. چقدر بهت میاد.

گفتم زیر این مانتو یه مانتوی دیگه تن‌ت‌ه. اون رو دربیاری، می‌بینی که این حداقل 1 سایز برات گشاد ه! خانوم‌ه بد نگاه‌م کرد: خب یه سایز کوچیک‌تر رو پرو کن. دوست‌م دوباره گفت باشه. پوشید. آستین مانتوی زیری قلمبه شده بود. شکم‌ش هم زده بود بیرون. گفت چه شکلی شدم؟ دور و بر رو نگاه کردم. آینه‌ای نبود. گفتم وایسا عکس بگیرم ببین. داشتیم دو تایی عکس رو نگاه می‌کردیم که یهویی خانوم‌ه مشتری‌هاش رو زد کنار اومد توی صورت‌م: این کارا طراحی خودم‌ه. مالکیت معنوی‌ش مال من‌ه. درست نیست کسی بره کپی‌شون کنه. من راضی نیستم. مالکیت معنوی چی میشه پس؟

رفتم یه قدم عقب‌تر. گفتم اگر منظور شما من‌م باید بگم که شما نه اتاق پرو دارین، نه آینه. به جا ش هی میگین به‌به چقدر اندازه‌ت‌ه! یا پیشنهاد میدین ببر خیاطی 20 تومن بده برات تنگ‌ش کنن یا بیار مزون خودم با پرداخت هزینه‌ی دیگه‌ای اندازه‌ت کنن‌ش. این عکس هم برای این‌ه که دوست‌م ببینه برای چه لباسی میخواد 200 تومن پول بده. مانتوی لنگی هم چیزی نیست که کسی ندیده باشه وگرنه مطمئن باشین من هم مثل شما معنی این لغات رو خوب می‌دونم.

دوست‌م گفت مریمی چی کار کنم؟ نخرم؟ گفتم من باشم نمی‌خرم. مانتو رو ازش گرفتم گذاشتم توی رگال، دست‌ش رو گرفتم اومدیم بیرون.

چنان ادعا داشت انگار همه برگ مو می‌پوشن، ایشون صنعت نساجی رو راه انداخته. والاااااااانیشخند

دوشنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: در خیابان
Share

*تمام مدت با ولوم بالا تعریف کرد که چندین ترم‌ه هی درس نخونده و چند تا رو افتاده و مشروط شده. بعد هی پرسید این سوال، جواب‌ش چی بود؟ مطمئنین این بود؟ اون یکی چی بود؟ وااای من درست نوشته بودم. پاک‌ش کردم. این یکی چی؟ توی کتاب بود؟

بی‌اغراق یک‌سره جیغ می‌زد. انقد حرف زد که کاملا سردرد گرفتم. چند بار اومدم برگردم بهش بگم تو رو خدا آروم‌تر حرف بزن. باز گفتم ول‌ش کن. استرس داره. ولی حرفاش تمومی نداشت. سعی کردم نفس عمیق بکشم و صدا ش رو نشنوم ولی مگه می‌شد؟ انگار بلندگو قورت داده بود آخ

همچنان کتاب‌ش رو زیرورو می‌کرد و از دیگران تایید می‌خواست برای جواب سوالای امتحان. کم‌کم بقیه هم خسته شدن اما این کوتاه نمیومد. می‌خواستم بگم خو لامصب اگه انقد برات مهم‌ه، قبل امتحان بخون. هی ترم به ترم میفتی، بعد ش میای با جیغ‌وداد دنبال جورکردن جوابای درست می‌گردی؟ آیکون موی‌کنان و مویه‌کنان

خلاصه کتاب‌ش رو جمع کرد، شروع کرد درباره‌ی عقد و عروسی حرف زدن. یه خانومی اونجا بود که خطاب به یه دختر دیگه می‌گفت من نمی‌دونستم تو ازدواج کردی، می‌خواستم بیام برای فلان فامیل‌م باهات صحبت کنم. ماشالا خوشگل هم هستی. چشمات سبز ه.

دختر ه رو دیده بودم. در نگاه اول، جالب بود اما فقط یه لحظه. هیچ‌وقت چشمای رنگی رو دوست نداشته‌م. سلیقه‌ست خب. هر کسی یه جوری دوست داره. ولی تجربه نشون داده کسانی که چشماشون رنگی‌ه - سبز و عسلی و ... - خیلی احساس زیبایی و متفاوت بودن می‌کنن. من شاید اگر چشمام کاملا سیاه بود - خیلی کم دیده شده. یک مورد. اون هم من ندیدم. خاله‌جان تعریف کرد سال‌ها پیش - همچین احساسی داشتم اما متاسفانه اینجوری نیست.

خلاصه جیغ دختره رفت آسمون که کی گفته من ازدواج کردم؟ ما فقط نامزد کردیم. یعنی ما قبل‌ش همدیگه رو می‌شناختیم. بعد اومدن خواستگاری. حالا قرار شده ببینیم اخلاق‌مون جوردرمیاد یا نه. ازدواج نکردم که.

دختر اولی‌ه گفت شغل شوهر ت چی‌ه؟ دختر چشم‌سبز ه باز هوار کشید که ما فقط نامزد کردیم. قبل‌ش همدیگه رو می‌شناختیم. اومدن خواستگاری. حالا قرار شده ببینیم اخلاق‌مون جوردرمیاد یا نه. ازدواج نکردم.

خانوم‌ه گفت دختر من هم مث شما خوشگل‌ه. چشماش سبز ه. بعد مشهد که رفته بودیم، توی هتل یکی اومد خواستگاری‌ش! دختر م گفت اینا کی‌ن؟ چرا اینطوری‌ن؟ گفتم مادر! دست‌ت زیر چادر بوده حلقه‌ت رو ندیده‌ن که. برای همین اومدن.

داشتم فکر می‌کردم کی این مشهدی‌ها از عادت ندیده‌ونشناخته‌خواستگاری‌کردن‌شون دست‌برمی‌دارن که دختر چشم‌سبز ه باز تاکید کرد ازدواج نکرده. انگار خیلی براش مهم بود مبادا یه وقت فرصت فامیل شدن با این خانوم‌ه رو از دست بده اگر نامزدی فعلی‌ش به‌هم‌خورد. دختر اولی‌ه هم باز کتاب‌ش رو باز کرد گفت جواب سوال فلان چی می‌شد؟

شنبه ۱٧ خرداد ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: در خیابان
Share

*شنیده‌م قدیما وقتی یکی دانشجو بوده، خیلی رو ش حساب می‌کرده‌ن. نه فقط از لحاظ درس و مدرک. دانشجوها کلا رفتار پخته‌تری داشته‌ن گویا.

بعد مقایسه می‌کنم با الان. با بچه‌های دانشگاه اولی. با این همه دانشگاه و این همه دانشجو. رفتار شون. سواد هم که کلا هیچی نگیم بهتر ه. توی دانشگاه اولی کسی کاری نداشت تو چکمه پوشیدی یا صندل لاانگشتی. شلوار برمودا پوشیدی یا مانتوی آستین‌کوتاه. همین که یه چیز یشبیه مقنعه پس سر ت بند بود، کافی بود. انواع آرایش عجیب‌غریب و دیزاین ناخن و بافت افریقایی و موی بنفش و ... عادی بود از بس دیده بودیم. هرازگاهی یه عده می‌رفتن اعتراض که به وضع موجود رسیدگی شه. ولی کلا چیزی زیاد عوض نمی‌شد. اونی که مذهبی بود، طبق نظر خودش همون شکلی میومد و می‌رفت. اونی هم که فرق دانشگاه و پارتی رو نمی‌دونست، هم همینطور. خیلیا هم خیلی معمولی میومدن. نه خیلی رو می‌گرفتن، نه خیلی ظاهر شون توی ذوق می‌زد. کاری به درست و غلط‌ش ندارم اما اینجوری بود.

بعد توی گروه ما یه دختر ه بود خیلی تودماغی حرف می‌زد. کل موهاش! رو چتری می‌کرد توی صورت‌ش. همیشه هم کوله‌ش رو می‌کشید روی زمین موقع راه رفتن. یه بار تنی چند از اساتید به مقامات پایین‌تر گفته بودن دوستانه یه تذکری به خانوم فلانی بدین بگین کیف‌ش رو بگیره دست‌ش راه بره. این چه مدلی‌ه آخه؟

دارم فکر می‌کنم انگار همه چیز شانس میخواد. یکی با هر تیپی میومد و به استاد لبخند می‌زد نمره می‌گرفت رسما. یکی هم چون موهاش توی صورت‌ش بود و کیف‌ش رو روی زمین می‌کشید، تذکر می‌شنید.

رفته بودم بانک. یه خانومی اومد با این هوا پاشنه. کفش بندی و لاک و فلان. ساپورت طوسی روشن. خودش هم تپل بود تقریبا. یه مانتوی جلوباز آستین کوتاه مشکی پوشیده بود که به شکل معذب‌واری! جلوی مانتو دایم توی دست‌ش بود. موهاش آشفته. عینک‌ش رو مث تل زده بود روی سر ش. شال‌ش رو هم هی می‌کشید عقب و جلو. تا جان در بدن داشت هم به لب‌هاش ژل تزریق کرده بود و رژ گونه زده بود.

به مسئول باجه گفت کارت‌م گم شده و المثنی میخوام. مسئول باجه گفت شناسنامه و کارت ملی لطفا. دختر ه گفت فقط کارت ملی دارم. آقاهه گفتم نمیشه. دختره کمی صدا ش رو برد بالا که من کارت‌م رو لازم دارم. میخوام برداشت کنم. مسئول باجه داشت عصبی می‌شد. گفت باشه برداشت کنید الان اما برای کارت، باید شناسنامه‌تون رو بیارید. بعد یه فیش برداشت داد دست‌ش.

دختر ه گفت با کارت نظام پزشکی نمیشه؟ مسئول باجه گفت خیر. کارت پزشکی به درد بانک نمی‌خوره خانوم.

فکر کن اون سر و شکل رو از یه پزشک ببینی. می‌دونم سواد ربطی به ظاهر آدما نداره اما قبلنا آدم‌های تحصیل‌کرده، هر لباسی رو نمی‌پوشیدن تا پرستیژ اجتماعی‌شون حفظ شه. الان مردم به خودشون هم احترام نمیذارن.

چند روز ه تی‌وی مدام گزارش می‌گیره از مانتوفروشی‌ها. مانتوها همه خوش‌رنگ. گل‌گلی. ارزون. اما هیچ‌کدوم دکمه ندارن. بعضیاشون یه بند دارن. بعضیا اون رو هم ندارن. همه هم میگن کار تولیدکننده‌های غیر مجاز ه!

دوشنبه ۱٢ خرداد ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: در خیابان
Share

*فکر کنم گوش‌های تیزی دارم و خیلی هم حواس‌پرت و بی‌دقت‌م. ترکیب این دو تا باعث میشه زیاد اذیت نشم چون خیلی چیزا رو می‌تونم بشنوم اما عملا نمی‌شنوم.

البته این مکالمه رو کر هم بودم، می‌شنیدم:

خانوم فروشنده داشت با صاحب‌کار ش - آقای فروشنده - حرف می‌زد. اول فکر کردم داره روایت می‌کنه چیزی رو اما بعد دیدم نه. "تو! تو!" رو خطاب به آقای فروشنده داره میگه.. که تو در روز مگه چقد خونه‌ای که از اینترنت استفاده کنی؟ فلان ساعت میای بیرون. تا فلان ساعت هم که توی راهی. گوشی‌ت اصلا وصل میشه به نت؟ من اینترنت فلان دارم، خوب‌ه. ولی از فلان مسنجر استفاده نمی‌کنم. فلانی توی گوشی‌ش عکس چند تا از مشتری‌ها رو داشت. خودم دیدم.

آقای فروشنده رفت جلوتر: چطوری عکس‌هاشون رو داشت؟

- با همین برنامه‌ها رفته. شماره‌هاشون رو داشته. عکس‌هاشون رو هم دیده و نگه داشته. من ندارم از این چیزا.

آقای فروشنده: تو هم داشته باش. حداقل برای تبلیغ کار مون لازم‌ه بلد باشی.

خانوم فروشنده دست‌ش رو گرفت جلوی دهن‌ش، کاملا رفت تو بغل آقای فروشنده و در گوش‌ش یه چیزایی رو تعریف کرد.

فقط نمی‌دونم چرا وقتی مشتری‌ها میگن "همسر تون..." و آقای فروشنده رو نشون میدن، خانوم فروشنده قیافه‌ی متعجب به خودش می‌گیره.

سه‌شنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: در خیابان
Share

*چند روز پیش، حال و حوصله نداشتم. رفتم یه کم قدم بزنم و متروسواری و اینا. جاهای شلوغ بعضی وقتا حال‌م رو خوب می‌کنن. نمی‌دونم به خاطر روح زندگی‌ه که جریان داره یا حواس‌م پرت میشه و زوم نمی‌کنم روی مسائل اعصاب‌خوردکن. به هر حال هر جا کلی آدم هست، کلی انرژی هم هست. البته به روحیات خود آدم هم بستگی داره اما در کل توی جمع بودن، گاهی خوب‌ه.

هروقت دست‌فروشا رو می‌بینم، یاد دوست‌م میفتم. همیشه بین خرید از مغازه و خرید از دست‌فروش، دومی رو انتخاب می‌کرد. می‌گفت مغازه‌دار انقدر وضع‌ش خوب هست که توی مغازه‌ش بشینه زیر باد کولر و جنساش رو بفروشه. بهتر ه از دست‌فروشی خرید کنم که زیر آفتاب نشسته حتی اگر جنس‌ش رو به قیمت مغازه بفروشه. درست و غلط‌ش رو کاری ندارم. ولی همیشه یاد ش میفتم.

داشتم برمی‌گشتم مترو. دیدم دو تا آقا یه عالم کیف و کفش سنتی - طرح گلیم - چیده‌ن کنار خیابون - یه جای ال مانند - با ذوق رفتم جلو که یهو یکی‌شون با عصبانیت گفت تعطیل‌ه خانوم، تعطیل‌ه!

گفتم فقط میخوام نگاه کنم. خیلی قشنگ‌ن. گفت تعطیل‌ه خانوم. گفتم چشم. اومدم این طرف‌تر کیفا رو دیدم. به آقای کناری‌ش گفتم اینجا هم تعطیل‌ه؟

آقای دومی برگشت سمت اولی، گفت آخه چرا با مردم اینطوری حرف می‌زنی؟ چی بهت گفته بود این بنده خدا؟ خنده‌م گرفته بود. برگشتم ببینم آقای اولی چی جواب میده.

آقای اولی با همون عصبانیت و همون ولوم بالا گفت این خانوما اعصاب آدم رو داغون می‌کنن به خدا. جدا چرا اینجوری‌ن؟ زن‌ه زمستون چکمه می‌پوشه تا اینجا - بالای ران‌ش رو نشون داد - صد بار هم میره این مغازه اون مغازه، هی چکمه‌ها رو می‌پوشه سخت‌ش نمیشه. بعد میاد اینجا، تمام رنگا و مدلا رو می‌ریزه به هم. بهش میگم خانوم یکی‌ش رو بپوش. نخواستی نخر. میگه نه.

گفتم خب شاید قصد خرید نداره. من خودم نخوام بخرم، نمی‌پوشم. چرا اذیت کنم مردم رو؟ گفت پس چرا همه رو به هم می‌ریزه اگه نمیخواد بخره؟ بعد بهش میگم بپوش. می‌پوشه از پا ش درمیاره اینجوری شوت می‌کنه سمت من میگه مرسی! شما باشی ناراحت نمیشی؟

گفتم بله ناراحت میشم. شما حق دارین.

گفت خانوم! من روان‌شناسی خوندم. یکی میاد اینجا رد میشه من می‌فهمم قصد خرید داره یا نه. اینا اذیت می‌کنن فقط. من از صبح میام اینجا توی آفتاب میشینم تا شب. یه مشتری بی‌ادب اگر بیاد توی گوش من هم بزنه، قابل تحمل‌ه چون یه نفر ه. اما وقتی هر روز، یه عده خانوم اینجوری بیان روی اعصاب، دیگه آدم جوش میاره دیگه. الان هم ببخشید. من کل اعصاب امروز م رو داد زدم سر شما.

خندیدم گفتم عیبی نداره. من واقعا ناراحت نشدم چون خودم خیلی حرص می‌خورم از دست کارای بعضی خانوما و واقعا نمی‌فهمم چرا اینطوری‌ه رفتار شون. حالا قصد من چی بود اومدم از اینجا رد شدم؟

گفت شما دقیــــــقا به قصد خرید اومدین.

گفتم حالا سایز من چی دارین؟

پرسید پاشنه‌دار میخواین یا تخت؟ دو رنگ‌ش رو برام آورد. چند بار هم بهش گفتم لازم نیست کفش رو برام جفت کنه و بده دست‌م ممنون میشم. اصلا بی‌ادب نبود اما مشخص بود اعصاب‌ش خورده. حق هم داشت. فکر کن کارشناس روان‌شناسی باشی مجبور شی دست‌فروشی کنی. نمیگم فروشندگی بد ه اما اگه یه آدمی این کار رو دوست داشت، نمی‌رفت روان‌شناسی بخونه.

گفت این کالجی که شما پاتون‌ه وقتی خریدین اندازه بوده. بعدش باز میشه. اما من کفشا رو طوری می‌سازم که اول جلو ش تنگ‌ه یه کم. ولی باز میشه منتها دیگه شکل‌ش به هم نمی‌ریزه. من همیشه اینجام. فکر نکنین میخوام فقط بفروشم بهتون.

نور خوبی نداشت اونجا. رنگ کفش رو تقریبا نمی‌دیدم ولی خریدم‌ش. 5 تومن بهم تخفیف داد. هرچی گفتم تخفیف نمیخوام، می‌گفت شما چی کار داری؟ من راضی‌م. فقط ببخشید رفتار بد م رو.

دل‌م می‌خواست بگم برادرجان شما خبر نداری خودم چند بار اینجوری عصبانی شده‌م برای بقیه فقط چون اعصاب‌م حسابی تحت فشار بوده. همدیگه رو نبخشیم چی کار کنیم؟

جمعه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: در خیابان
Share

*ای کسانی که خیابان یک‌طرفه را از بالا به پایین رانندگی می‌کنید، دقیقا چرا برای کسانی بوق می‌زنید که خیابان مذکور را در جهت عکس شما پیاده طی می‌کنند؟

دوشنبه ٥ اسفند ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: در خیابان
Share

*اگه عمر متوسط آدمی، 80 سال باشه، یه آدم 40ساله میانسال محسوب میشه. یعنی به قدر کافی وقت داشته که بفهمه: 1. آآآآدم با دهن پر، حرف نمی‌زنه!

2. آآآدم، قرار نیست عین حیوانات نشخوارکننده، زیر گوش مردم، ملچ‌مولوچ کنه.

جالب‌ه که مردم، آرایش کردن و قیافه گرفتن رو خوب بلدن اما هنوز بلد نیستن چطور خوراکی بخورن که حال دیگران ازشون به هم نخوره. یعنی اگه از نظر من، فقط یک دلیل موجه برای درگیری فیزیکی و ضرب و شتم تا حد مرگ نیشخند وجود داشته باشه، همانا برای ملچ‌مولوچ‌کردن و زرزدن با دهن پر ه. نثار روح اون زن بی‌نزاکت که توی قطار مترو پشت سر م ایستاده بود.

شنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: در خیابان
Share

*آقای گل‌فروش

اینکه ولنتین، معادل ایرانی داره و شما کلا ندید می‌گیری‌ش، هیچی. حداقل دقت کن اون عروسکای قرمزی که ملت توی سبد گل‌هاشون میذارن، چی‌ه دقیقا. قلب‌ه. خرس‌ه. چی‌ه؟ هرچی باشه، خر نیست خب نیشخند

 

 

پنجشنبه ٢٤ بهمن ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: در خیابان
Share

*دیروز خاله‌جان گفت مریمی بیا بریم بازار، وسایل شمع‌سازی بخرم. رفتیم. خب فکر نکنم لازم باشه بگم چقد اونجا شلوغ بود. 2 تا ماشین بزرگ پلـ.ـیس هم اومده بود شبیه ماشین گـ.ـشت ولی ظاهرا برای جمع‌آوری بساط‌گستران (دست‌فروش‌ها) بود ولی تا انتهای بازار، رسما دست‌فروش‌ها حضور فعال داشتن. من که نفهمیدم جریان چی بود اما خیلی شلوغ بود. جنس‌هاشون هم تعریفی نداشت.

ما توی بازار فقط یک مغازه رو می‌شناسیم که وسایل شمع‌سازی می‌فروشه. یه مغازه‌ی کوچیک که خیلی تنوع داره جنس‌هاش ولی 2 تا راهروی باریک داره بین قفسه‌هاش و آدم موقع دیدن قفسه‌ها از کمی جا اذیت میشه. به این وضع، اضافه کنید برخورد بد صاحب مغازه و همکار ش رو. صاحب مغازه تمام مدت، گوش‌ش پیش شما ست و کل مکالمات‌تون رو می‌شنوه اما وقتی یک کلمه ازش چیزی می‌پرسید، با بی‌تفاوتی و بی‌میلی جواب میده انگار داره منت میذاره و لطف می‌کنه. 2 دفعه‌ی قبل، من و خاله‌جان ندیده و نشنیده گرفتیم اما این دفعه دیگه راه نداشت.

همکار ش هم یک مرد هـ.ـیز و بی‌ادب‌ه و نمی‌دونم قرار بود پارافین وزن کنه، چی بسته‌بندی کنه که خیلی زور ش میومد کار انجام بده و دائم تاپ و توپ می‌کرد و نامحسوس، غر می‌زد. یه آقایی هم اومده بود نمی‌دونم چی بهشون بفروشه که صاحب مغازه داشت باهاش حرف می‌زد و می‌خواست سفارش بده بهش. همکار ش هم غرغرکنان داشت یه سفارش عمده رو بسته‌بندی می‌کرد. چند بار هی به ما گفتن بیایین این‌ور وایسین. ما گفتیم چشم. بعد 1 دقیقه گفتن نه، برید اون‌ور وایسین. باز هم گفتیم چشم. خلاصه انقد گفتن این‌ور وایسین اون‌ور وایسین ما اصلا یادمون رفت چی داشتیم می‌خریدیم و هر چی دست‌مون بود رو مجبور بودیم بذاریم سر جا ش بریم اون‌ور وایسیم.

این وسط، صاحب مغازه گفت خانوما زود باشید میخوایم تعطیل کنیم. از اون روزایی هم بود که من اصلا توی مود عصبانی شدن نبودم و راستش از رفتار ابلهانه‌شون خنده‌م گرفته بود که چطور یه مرد گنده نمی‌تونه بدون غر زدن، 4 تا جنس رو بسته‌بندی کنه و اون یکی به ذهن‌ش نمی‌رسه که 10 دقیقه اضافه‌تر بمونه یا فوق‌ش سفارش‌ش رو موکول کنه به فردا صبح یا حداقل از اول به ما بگه تعطیل‌ه تا اصلا وارد مغازه نشیم و خلاصه همه چیز رو با هم میخواد، به هیچ‌کدوم هم نمی‌رسه.

خاله‌جان تندتند خریدهاش رو جمع کرد گذاشت روی میز. صاحب مغازه هم بی‌اعتنا حرف‌ش رو ادامه می‌داد. خاله‌جان گفت آقا هی به من گفتید زود باش. بعد دارید حرف خودتون رو می‌زنید؟ زود باشید حساب کنید من میخوام برم. صاحب مغازه باز به روی خودش نیاورد و خاله‌جان گفت مریمی بیا بریم. اینکه فقط بلده بگه زود باش. اون یکی هم هی میگه بیا این‌ور وایسا بیا اون‌ور وایسا.

خلاصه خاله‌جان رفت بیرون، من هم دنبال‌ش. 2 ثانیه بعد، خاله‌جان: مردک یه جوری برخورد می‌کنه انگار نه انگار داره این همه پول می‌گیره. احترام گذاشتن پیشکش، حداقل اینجوری به مردم توهین نکنن. البته تقصیر خودمون‌ه‌ها. وقتی هر برخوردی می‌بینیم و هیچی نمیگیم، اینا هم به خودشون اجازه میدن هر جوری دست‌شون میاد رفتار کنن. اصلا بعضی از این فروشنده‌ها شب عید که میشه، مشتری زیاد می‌بینن پررو میشن.

گفتم خاله‌جان فکر کن مثلا طرف کل سال، مودب‌ه. بعد یه روز پامیشه میره سراغ تقویم، می‌بینه شب عید شده. یهو بی‌تربیت میشه. خب چه حرفی‌ه این؟ آدم مودب همیشه مودب‌ه. آدم بی‌ادب هم مث اینا، نمی‌فهمه رفتار درست چی‌ه. من مطمئن‌م اون 2 نفر حتی متوجه نشدن ما برای چی خرید نکردیم اومدیم بیرون.

خاله‌جان: حق‌شون همون مشتری‌هایی‌ه که میان 20 تا سوال می‌کنن، قفسه‌ها رو به هم می‌ریزن، چونه می‌زنن، آخر سر هم خرید نمی‌کنن. یکی که بی‌سروصدا کلی خرید می‌کنه میاد بیرون، از سر اینا زیاد ه. چیزی هم نگفت حداقل اینا رو بگم بهش.

من: عیب نداره. از یه جای دیگه می‌خریم.

خاله‌جان یهو وایساد: مریمی نکنه فقط همین یه جا باشه؟ من جای دیگه‌ای رو بلد نیستم. آیکون دودستی بر سر کوفتن.

من: قهقهه فوق‌ش 2 کیلو شیرینی می‌خریم میریم تو میگی غلط کردم.

حالا 2 تا سوال:

1. کامپیوتر من امروز خیلی کند شده. مث این سیستم‌هایی که رم کم میارن الان کلیک می‌کنی فردا کار انجام میده. چی کار ش کنم؟ تزهای کاربردی بدین لطفا.

2. توی بازار، کجا رو می‌شناسین وسایل شمع‌سازی بفروشن؟ لطفا آدرس بدین خاله‌جان رو از نگرانی برهانید. پیشاپیش متشکرم.

دوشنبه ۱٩ اسفند ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: در خیابان
Share

*در خونه باز شد اما در ارتفاع قد خودم، کسی رو ندیدم. پایین‌تر رو نگاه کردم. دختر همسایه، راهروی تاریک رو با کنجکاوی نگاه می‌کرد. میگم راهروی تاریک چون من واقعا نمی‌دونم کلید کدوم لامپ، کجای راهروئه. همیشه توی تاریکی تردد می‌کنم.

تازگیا یاد گرفته‌م باید به روی بچه‌ها خیلی بخندی تا بفهمن دوست‌شون داری. لبخند معمولی رو متوجه نمیشن انگار زیاد. من هم که جدی! روی زانو نشستم تا هم‌قد شیم. می‌خندید. پرسیدم خوراکی چی دوست داره براش بگیرم. گفت دنت قهوه‌ای. قاشق‌ش رو هم بگیر. اگر نداشتن، نخر. برو یه مغازه‌ی دیگه که قاشق‌ش رو داشته باشن حتما. فرستادم‌ش داخل تا برم دنت بخرم زود برگردم. از پشت در صدا ش میومد. داشت کماکان توضیح می‌داد درباره ی دنت.

یاد آقای مغازه‌دار افتادم که وقتی دید بچه‌ی یکی از مشتری‌های مغازه بعد از کل‌کل بی‌سرانجام داره دلخور میره بیرون - البته واقعا تقصیر مامان‌ش نبود - صدا ش کرد کلی باهاش حرف زد و به دل‌ش راه اومد. معلوم بود خودش بچه داره. سروته حرف‌ش شاید 3 دقیقه هم نشد. اصلا هم ادای بچگونه از خودش درنیاورد اما دختر کوچولوی خانوم‌ه راضی رفت بیرون.

برگشتم خونه. نایلون خریدها رو دادم دست دخترکوچولوی همسایه. گفت مریمی من این دنت رو دوست ندارم. گفتم قهوه‌ای‌ه دیگه. خودت گفتی قهوه‌ای میخوای. گفت نه. این رو نمیخوام. دوست ندارم. گفتم خب یه چیز دیگه هم هست. نگاه کن.

دنت توت فرنگی رو برداشت گفت این خوب‌ه. نشست به خوردن. خدا رو شکر کردم یادم مونده بود که دفعه‌ی قبل گفته دنت صورتی دوست داره.

چهارشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: در خیابان
Share

*تلفن زنگ زد. همکار ش بود فکر کنم. نه سلامی، نه علیکی، داد زد فلانی برو فلان کار رو انجام بده حتما. از اون‌ور خط یکی داشت باهاش چونه می‌زد اما این اصلا مهلت نمی‌داد. فقط داد می‌زد بهت میگم برو خودت ... زیادی نخور بابا تو دیگه. بعد هم گوشی رو قطع کرد خیلی عادی. انگار هیچ اتفاقی نیفتاده.

قیافه‌ش رو ببینی میگی اوه چقد خوش‌تیپ‌ه. بعد این وضع صحبت کردن‌ش‌ه. شوخی هم نبود که بگی حالا به دوست‌ش یه چیزی گفته. مساله کاملا جدی بود. چند دقیقه بعد، باز تلفن زنگ زد. از اون طرف خط یکی گفت سلام داداش!

سر ش داد کشید: من داداش شما نیستم! فرمایش!

آقای پشت خط، نشنیده گرفت و بقیه‌ی حرف‌ش رو زد. داشت یادآوری می‌کرد کی‌ه ظاهرا. جواب شنید: آره. یادم‌ه. صبح اومدی. خب. باشه. آره. بعد گوشی رو قطع کرد.

یعنی آدم اگه مجبور نباشه، 100 سال تلفن نمی‌زنه به آدمایی که اینطوری جواب میدن. بعد یه دختر ه اومد خرید کنه. شاید 30 و خورده‌ای سال‌ش بود. از اینا بود که خیلی شل حرف می‌زد و هی هم الکی می‌خندید. بعد باید رفتار همین شازده رو می‌دیدی.

دوشنبه ۱۸ آذر ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: در خیابان
Share

*می‌گفت بچه‌هه توی کالسکه بود ولی یه سنی بود که بلد بود حرف بزنه. مامان‌ش هی 100 بار چرخ کالسکه رو انداخت لب جوب. هی رفت عقب، اومد جلو، باز نتونست رد کنه.

- چرا کمک‌ش نکردی؟

خان‌داداش: آخه 2-1 بار رفتم کمک کنم خانوما بهشون برخورد قیافه‌ گرفتن. من هم دیگه تا کسی ازم نخواد، نمیرم کمک‌ش کنم.

- واقعا؟ چه کم‌جنبه!

خان‌داداش: هیچی. آخر ش بچه‌هه گفت آقا کمک می‌کنی؟ خنده‌م گرفته بود نمی‌دونستم بخندم یا نه. رفتم کالسکه رو بلند کردم رد شد. بعدش هم کلی خندیدم. بچه‌ن اینا؟ فقط قد شون کوتاهه!

پنجشنبه ۳٠ آبان ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: در خیابان
Share

*سر کوچه‌شون یه ساختمون بزرگ و خوشگل ساخته‌ن. سر در ورودی‌ش، بزرگ نوشته‌ن الملک لله...

یکشنبه ۱٢ آبان ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: در خیابان
Share

*می‌گفت پسر ه بدوبدو اومد یه مغازه‌ای پیدا کرد که از شیشه‌ش بتونه جای آینه استفاده کنه. یه گوشواره از توی جیب‌ش درآورد انداخت به گوش‌ش. با رضایت، خودش رو توی شیشه تماشا کرد و رفت.

مرد هم مردای قدیم...

جمعه ۱٦ فروردین ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: در خیابان
Share

*و اما پست: کلا معتقد م آدم نباید خودش رو محدود کنه به یه جای ثابت و خاص. حتی اگه اون جای ثابت، یه نونوایی باشه یا یه فروشگاه یا حتی یه دفتر پستی. شاید امکانات بهتری در نزدیکی شما وجود داشته باشه اما دقیقا به دلیل همین محدودیت خودساخته و خودخواسته برای همیشه خودتون رو ازش محروم کنید.

یه دفتر پستی نزدیک خونه‌مون هست - از نظر من، راهی که کمتر از 1 ساعت باشه، نزدیک‌ه! نیشخند - که خصوصی‌ه فکر کنم. وارد که میشی، می‌بینی بخش‌های مختلف رو با تابلو مشخص کرده‌ن. مثلا پست پیشتاز، بخش بسته‌بندی و ... من هم بی‌دقت‌م خیلی. ولی وقتی دفتری اداره‌ای جایی میرم، سعی می‌کنم دقت کنم تا چیزی رو که نوشته شده و در معرض دید ه، سوال نکنم یه وقت. درست‌ه که من یه نفر م و دوست دارم جواب سوال‌م رو سریع شفاهی بگیرم و کار م راه بیفته اما اون کارمندی که هر روز با 100 نفر مث من سروکار داره، باید کلی انرژی بذاره برای توضیح دادن مطلبی که نوشته و گذاشته در معرض دید!

2-1 بار کار م افتاد اونجا و خیلی شیک! رفتم بخش بسته‌بندی و دم باجه منتظر شدم. صندلی هم ندارن و مجبوری بایستی. کلی گذشت اما هیچ کس نیومد. هیچ کس از مسئولین باجه‌های دیگه هم هیچی بهم نگفت که تو چرا اصلا اونجا وایسادی؟ خلوت هم بود. نمی‌شد فکر کنم من رو ندیده‌ن! آخر سر خودم رفتم درباره‌ی بسته‌بندی سوال کرد از مسئول یه باجه‌ی دیگه. گفتن نداریم! جعبه نداریم ولی پاکت داریم. چی میخوای پست کنی؟

پاکت حباب‌دار داشتن از سایز نرمال پاکت نامه تااااا سایز یخچال فکر کنم! نیشخند یعنی هر وقت من چیزی بردم گفتم بسته‌بندی میخوام، اینا بهم پاکت حباب‌دار دادن. بعد مثلا گفتم این کوچیک‌ه، یکی بزرگ‌تر آوردن! انقد سایز عوض کردن تا جاشد بالاخره. حالا میخوام یه روز برم بگم میخوام آدمیزاد پست کنم، ببینم بزرگ‌ترین پاکت‌شون چه سایزی‌ه دقیقا.

یه توصیه کنم بهتون - برای دوستانی که شاید تا حالا به این مساله برنخورده‌ن - اگر خواستین ببینین سایز پاکت به بسته‌تون می‌خوره یا نه، اول چسب سر پاکت رو برندارید! سایز ش رو امتحان کنید. اگر کوچیک یا خیلی بزرگ بود که خب اصلا عوض کنید پاکت رو. اگر هم اندازه بود، اول آدرس‌ها رو روی پاکت بنویسید، بعد بسته رو بذارید داخل‌ش، آخر سر، چسب در نامه رو بردارید و در پاکت رو بچسبونید وگرنه چسب‌ش اشک‌تون رو درمیاره. امتحان‌ش هم مجانی‌ه آخنیشخند

یه چیز دیگه اینکه خیلی گرون بود همه چیز اونجا. مثلا یه ورق نامه می‌خواستم بفرستم. شهر دیگه‌ای هم نبود تازه. گفتن این پست رو نداریم اون پست رو نداریم و 5 تومن بده فردا صبح زود برسه بهشون. گفتن من عجله‌ای ندارم و انقدر هم نمیخوام هزینه کنم برای یه ورق نامه. ولی وقتی گفتن هیچ پستی ندارن، پرداخت کردم. ولی منطقی نبود کار شون و دیگه اونجا نرفتم. عقل الان رو اون موقع داشتم اصلا پست‌ش نمی‌کردم و می‌رفتم یه دفتر پستی دیگه.

یه دفتر پستی دیگه می‌شناسم‌. دولتی‌ه. قدیمی و بزرگ‌ه. برای بسته‌بندی باید هم صف وایسی - صندلی هم ندارن - هم هول بزنی مبادا نوبت‌ت رو بگیرن چون صف اونجا مفهومی تعریف‌نشده‌ست، هم پول بدی، هم منت بکشی چون آقای مسئول بسته‌بندی همیشه با دیدن بسته‌ت شروع می‌کنه به غرزدن که وااای اینا چی‌ه؟ تو ش چی‌ه؟ چرا بزرگ‌ه؟ شکستنی نباشه؟ چرا خودت بسته‌بندی نکردی؟ اصلا من نمی‌تونم این رو بسته‌بندی کنم! یعنی از ترس غرغرهای اون آقاهه من تمام وسایل رو خودم حسابی روزنامه‌پیچ می‌کنم میذارم توی نایلون، در ش رو چسب می‌زنم. بعد می‌برم کمپلکس مذکور رو بذاره توی جعبه.

البته آقاهه کار ش رو خیلی خوب انجام میده. جعبه می‌سازه هم‌سایز بسته‌ت. دورتادور بسته‌ت رو هم دو لایه مقوا میذاره داخل جعبه که ضربه نخوره. حالا این غرزدن اول‌ش چی‌ه رو هنوز نفهمیده‌م به خدا.

برای وزن‌کشی! هم باید همون حکایت صف و نوبت کماکان برقرار ه. همیشه هم بقیه‌ی پول‌ت رو ندارن یعنی پول خرد به قدر کافی ندارن و بهت بدهکار میشن! مبلغ قابل توجهی نیست اما درک نمی‌کنم چطور موقع پول گرفتن، تا ریال آخر رو از مشتری می‌گیرن اما برای پس‌دادن بقیه‌ی پول مردم، حساسیت خاصی ندارن.

اخیرا یه دفتر پستی دیگه کشف کرده‌م که خصوصی‌ه. گرون هم نمی‌گیرن. مث بانک، باجه‌بندی کرده‌ن. برای هر مشتری صندلی مشخص هست و نوبت رعایت میشه. هر سوالی داشته باشی، با حوصله بهت جواب میدن. هر وسیله‌ای ببری، خیلی تمیز و امن، برات بسته‌بندی می‌کنن. همون موقع من دیدم داشتن چند تا ال‌سی‌دی بسته‌بندی می‌کردن. انقد منظم و خوب بود کار شون که من از همه‌شون تشکر کردم و تفاوتی رو که دیده بودم، بهشون گفتم. از این به بعد، کاری هم با پست داشته باشم، اول از همه میرم اونجا.

خلاصه اینکه خودتون رو به یک جا محدود نکنید و یاد تون باشه شما لایق احترام و توجه هستید مخصوصا وقتی دارید بابت دریافت خدمات، هزینه هم می‌کنید.

پنجشنبه ٤ مهر ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: در خیابان
Share

*یه بسته‌ی بزرگ رو باید پست می‌کردم. هرچی گشتم، نایلون دسته‌دار بزرگ نداشتیم. فکر کنم دوستان لطف کرده بودن همه رو جای کیسه زباله استفاده کرده بودن. من هم لطف کردم کیسه زباله‌ی رنگی رو برداشتم جای نایلون دسته‌‌دار استفاده کردم! به همین راحتینیشخند

توی راه یاد سال‌ها پیش افتادم که می‌رفتم خونه‌ی مادربزرگ‌م. غروب که می‌شد، خاله‌جان می‌گفت مریمی بیا بریم یه کم قدم بزنیم. خاله‌جان قدیمی‌ترین دوست من‌ه! از اول‌ش عادت داشتیم بشینیم کلی حرف بزنیم با هم. اینجور وقتا مادربزرگ به خاله‌جان می‌گفت برای شام مثلا سبزی خوردن هم بگیرید.

یادم‌ه خاله‌جان هیچ‌وقت محموله‌های بی‌کلاس رو نمی‌داد من بیارم. یعنی خودم رو می‌کشتم هم نون یا سبزی دست‌م نمی‌داد. می‌گفت تیپ‌ت خراب میشه! یه بار هم وقتی خیلی اصرار کردم، گفت تو سن‌ت کم‌ه. آدم توی این سن، دوست نداره خرید بی‌کلاس دست‌ش بگیره. بهش گفتم که برای من مهم نیست. واقعا هم مهم نبود. الان هم گاهی میرم نون بخرم مثلا. مگه نون خوردن خنده‌دار ه که نون خریدن، خنده‌دار باشه؟

وقتی برگشتم، خان‌داداش گفت مریمی من توی مسیر تا فلان جا، پشت سر ت بودم. هر کی از کنار ت رد شد، بعد ش برگشت با تعجب، محتویات کیسه‌هه رو نگاه کرد. گفتم خب از بس فضول‌ن. گفت شاید هم فکر کرده‌ن حواس‌ت نیست داری با خودت زباله می‌بری خیلی شیک! نیشخند

سه‌شنبه ٢ مهر ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: در خیابان
Share

*آقا اینا چی‌ن؟

- فیروزه‌!

مریمی: این یکیا چی‌ن؟

- عقیق‌ن.

مریمی: اون کناریاشون‌ چی؟

- جید

مریمی: اون طرفیا؟

- اونا هم عقیق‌ن خانوم.

مریمی: ببخشید انقد سوال می‌کنم.

- نه خانوم عیبی نداره. بپرسید.

مریمی: اینا چی‌ن؟

- فیروزه‌ی تبت (ردیف وسط)

مریمی: پس اون یکی آبیا چی‌ن؟

- اونا هم فیروزه‌ن.

مریمی: قیمت‌هاشون رو میگید لطفا؟ (اعلام قیمت...)

مریمی: چرا قیمت‌هاشون با هم فرق داره؟ بعد قیمت‌های شما با اون همکار تون - 2 تا مغازه اون طرف‌تر - هم فرق داره.

- چون جنس‌هاشون فرق داره خانوم اما ظاهر شون به نظر شما شبیه هم‌ن.

مریمی: بله. من زیاد تفاوت‌شون رو متوجه نمیشم.

- خب من کار م این‌ه. اینجا فقط سنگ می‌فروشم. ببینید. کیفیت‌هاشون فرق داره. اینا بهتر ن. گرون‌تر هم هستن. ارزون‌تر ش هم هست اما این کیفیت رو نداره.

مریمی: اینا اصل که نیستن؟

- خودت چی فکر می‌کنی؟

مریمی: فکر می‌کنم اگه اصل بودن، یه دونه کوچولو ش رو باید وزنی می‌فروختین، نه اینطوری بندی (ریسه‌ای).

- خدا پدر و مادر ت رو بیامرزه. خودت می‌دونی که.

بعد دارم فکر می‌کنم خب وقتی اینا فیروزه‌ی اصل نیست، چرا میگن فیروزه‌ست؟ متفکر

پ.ن: مهره‌ی مار

چهارشنبه ٢٧ شهریور ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: در خیابان
Share

*رفته بودم بازار. یه چیزی اون وسط خیـــــــــــــــلی توی چشم بود: پدیده‌ی دیدزدن!

قبول دارم که بعضیا واقعا بد لباس می‌پوشن یا نمی‌دونن چی رو کجا بپوشن. مثلا خیلی از دخترا ساپورت‌های گل‌گلی پوشیده بودن با مانتوهای تنگ و کوتاه. لاک و آرایش و زلف پریشون و... آدم باور ش نمیشه اینا واقعا اومده‌ن خرید کنن! یا مثلا نمی‌دونن محیط بازار چه شکلی‌ه که این لباسا رو می‌پوشن؟ سوال

خب یه عده هم همیشه هستن جهت امر خطیر دید زدن... ولی اینایی که من میگم، اصلا مورد شون این مدلی نبود. خیلی معمولی بود شاید ظاهر شون. ولی آقایون نسبتا محترم، واقعا یه چیزی‌شون می‌شد گاهی.

یه چیزی می‌پرسی. قبل‌ش 20 تا جان‌م عمر م عزیزم بهت میگن تا جواب‌ت رو بدن. هر کس از راه می‌رسه، کلی باهاش بگوبخند می‌کنن. قبل از گفتن قیمت هر چیزی، هی می‌خندن و تعارف! می‌کنن که مهمون من! اینا باز تابلو ئن خیلی. یه عده هستن خیلی ساکت و ترتمیز دید می‌زنن مث اون آقاهه که جای مانـ.ـکن، نشسته بود توی ویترین. دست‌ش رو هم زده بود زیر چونه‌ش، مشغول تماشا بود نیشخند

یه بار از یکی پرسیدم واقعا چی انقد تماشا داره؟ میشه لطفا به من هم بگین؟ گفت دخترا حرکات‌شون یه نازی داره که آدم دوست داره بشینه تماشا کنه! حتی در حد جابه‌جاشدن فلان همکلاسی‌م روی صندلی دانشگاه. یا اینا که توی کیف‌شون دنبال چیزی می‌گردن با اخم. خیلی قشنگ‌ه. شما واقعا تماشایی هستید منتها خودتون متوجه نمیشین خیال باطل

عده‌ی کثیری رو هم دیده‌م که این همه آرایش کردن و لباس پوشیدن‌های خاص رو مسخره می‌کنن و حسابی می‌خندن. من که نفهمیدم آخر ش چی شد بالاخره سوال

شنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: در خیابان
Share

*آقای همسایه‌ی محترم! آقای محترم همسایه! همسایه‌ی محترم! به نظر ت آدم ساعت 2 صبح، مکالمات خصوصی‌ش پای تلفن رو توی خونه انجام بده بهتر ه یا وسط کوچه‌ی ساکت و خلوت؟ نیشخند

تازه قدم هم می‌زد صدا به همه برسه! البته این مساله باعث شد بنده نیمی از مکالمه رو از دست بدم. الان نمی‌دونم بالاخره دوست آقای همسایه قرار ه با اون دختر ه چی کار کنه؟ با خانواده‌ی خودش میخواد چطوری کنار بیاد؟ زن زندگی هست اصلا این آدم یا این یک تصمیم جوگیرانه یا از سر احساس ناچاری یا ترحم‌ه؟

شنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: در خیابان
Share

*پیرو پست محموله‌های بی‌کلاس، یادم بندازید فردا در همین مکان یه چیزی براتون تعریف کنم. الان گلو م درد می‌کنه حال ندارم. آیکون مریمی در حال توصیه به دوستان درباره‌ی اینکه مراقب باشن سرما نخورن.

چهارشنبه ۳ مهر ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: در خیابان
Share

*از این تاکسی‌های سبز بود. مسافر نداشت. نمی‌دونم چرا نرفتم جلو بشینم. هنوز به صندلی عقب نرسیده بودم که شنیدم منصور داره می‌خونه: دونه‌دونه‌دونه یه دنیا می‌دونه، من عاشق‌م عاشق، تو یکی یه‌دونه... چند عدد ضعیفه‌ی خوشحال هم با لباسای رنگی‌رنگی بالا پایین می‌پریدن.

قبول کنید که دیدن اسکرینی که چنین صحنه‌هایی رو نشون میده، توی یه تاکسی سبز انقدر عجیب هست که بیام اینجا بنویسم‌ش.

مردک کم مونده بود ما رو به کشتن بده بس که هی حواس‌ش پرت می‌شد و می‌رفت توی شکم ماشین‌های دیگه. خب بزن کنار، کلیپ‌های منصور و هلن و هر کوفت و زهر ماری رو میخوای تماشا کن. بعد راه بیفت. چه کاری‌ه آخه؟ جالب‌ه که من خیلی ریلکس نشسته بودم بیرون رو تماشا می‌کردم. نمی‌دونم چرا هیچی رو عین خیال‌م نیست نیشخند

دوشنبه ۱٧ تیر ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: در خیابان
Share

*فعلاً همه‌ش دارم جون سالم به در می‌برم تا ببینم بعد چی میشه!
صبح قرار بود برم خونه‌ی دوست‌م که با هم بریم دنبال کارای یکی از تحقیق‌هامون. توی همین خیابون خودمون، دو تا آدم ناشی داشتن رانندگی می‌کردن، اون هم با چه سرعتی.

خوب‌ه! همه اول گاز دادن رو یاد می‌گیرن، بعد بقیه‌ی چیزا رو. توی لِین وسط، یه دختره بود از اینا که از ترس می‌چسبن به فرمون. با این حال یه بند گاز می‌داد بس که رو داشت. توی لِین چپ هم یه پسر ه بود از اینا که خیلی زود هول میشن نمی‌دونن چی کار کنن. من بیچاره هم داشتم از خیابون رد می‌شدم!

خیابون خیلی خلوت بود ولی دختر ه تا دید یکی داره از خیابون رد میشه، کلی هول شد و سرعت‌ش رو بیشتر کرد که من رو رد کنه در حالی که عملاً باید صبر می‌کرد من برم. من هم دیگه نمی‌تونستم برگردم عقب. زودتر رد شدم خلاصه.

بلافاصله اون پسر ه توی لِین وسط سر و کله‌ش پیدا شد. خیلی مسخره بود. خیابون به اون بزرگی! فقط یه عابر و یه ماشین باشه، بعد راننده انقدر هول بشه که نفهمه طرف رو از کدوم ور باید رد کنه. از 20 متر جلوتر هی مارپیچی میومد و گیج شده بود از کدوم طرف من بره! من هم دیگه نمی‌دونستم چی کار باید بکنم. همینطوری وایسادم انگار که وسط پارک هستم! خواستم لااقل ببینه من حرکت نمی‌کنم. هول نشه تصمیم بگیره - با فرض اینکه شعور ش نمی‌رسه ترمزی هم توی ماشین هست! - هیچی دیگه! به هر مصیبتی بود رد کرد خلاصه ماشین رو.

نزدیک خونه‌ی دوست‌‌م که رسیدم، یاد دفعه‌ی قبلی افتادم که اونجا بودم. یه خانوم‌ه از روبروم میومد و انگار یهو از وسط خیابون سبز شد! ندیدم‌ش از دور بیاد. یه طوری هم نگام می‌کرد انگار که جنی چیزی دیده. همین که رسید نزدیک‌م، نمی‌دونم چرا پام پیچ خورد داشتم با سر می‌رفتم توی جدول! حالا هم خنده‌م گرفته بود، هم دل‌م می‌خواست برم یقه‌ش رو بگیرم بگم چرا اینطوری نگاه می‌کنی آدم رو!

بعدش 10 دقیقه پشت در خونه معطل شدم چون زنگ خونه‌ی دوست‌م گاهی قاط می‌زنه و هرچی من زنگ می‌زدم، اون چیزی نمی‌شنید. آخر سر تلفن زدم گفتم میشه لطفاً در رو باز کنی؟ اون هم گفت من چند بار بیرون رو نگاه کردم - تعجب کرده بود چرا آنتایم! نبودم مث همیشه - ولی نبودی تو!

بعد گفت که حال‌ش خوب نیست و می‌خواسته تلفن بزنه بگه نیام اصلاً. گفتم خب عیبی نداره؛ یه روز دیگه میریم.
گفت نه و اینا.. و خب رفتیم...

پارک آموزش ترافیک - میدون پونک تقریباً - اولین پارک آموزش عبور و مرور برای بچه‌هاست در خاورمیانه. این اولین جمله‌ی اون خانومی بود که لطف کرد و تاریخچه‌ی اونجا رو برامون گفت - به خودش هم گفتیم. واقعاً به خاطر همکاری و حسن خلق‌ش تشکر می‌کنم. خیلی کمک‌مون کردن همگی- بعد هم کلی بروشور بهمون داد و یکی رو هم فرستاد باهامون بیاد و قسمت‌های مختلف رو نشون‌مون بده. همه جا رو که دیدیم، گفت بقیه‌ش محوطه هست که خودتون می‌تونید برید ببینید - ورود عموم یه وقتایی آزاده نه همیشه! - و خب ما هم یه گشتی زدیم و بعد دیدیم خسته شدیم، رفتیم نشستیم روی چمن‌ها یه جایی که زیاد معلوم نباشه و شروع کردیم به گوجه سبز خوردن!

یهو یه آقایی اومد خندید گفت خوب جایی پیدا کردین! ما دو ساعت‌ه داریم می‌گردیم ببینیم شما کجا رفتین!!! خنده‌مون گرفت. گفتم خسته شدیم خیلی :دی

خب چون اونجا نقشه‌ی پوشش گیاهی نداره، عملاً باید خودمون روی نقشه‌، گیاهاش رو مشخص کنیم یعنی دقیقاً بشماریم از هر گیاهی چند تا داره و کجای نقشه هست! این اولین مرحله محسوب میشه. ما هم دیدیم استاد که اونجا رو ندیده؛ توی اصل کار هم فرقی نداره چون در نهایت توی طرح اصلاحی همه‌ش باید عوض بشه. این شد که همینطوری کیلویی می‌نوشتیم اووووووم مثلاً 8 تا کاج اینا، 7 تا اقاقیا هم اون طرف بوده! بنویس روی نقشه!
یه سری رو هم قرار شد با استفاده از نیروی خدادادی تخیل‌مون بعداً اضافه کنیم!

موقع برگشتن، یه سر رفتیم بوستان. شهر کتاب‌ش خیلی ناز ه. کلی نوار و سی‌دی و لوازم تحریر خیلی خوب هم داره. قشنگ‌ه خلاصه. دم خروجی‌ش چند نفر یه نوع نسکافه رو تبلیغ می‌کردن و نصف لیوان هم به مردم می‌دادن ببینن چه مزه‌ای‌ه! هرکی از اونجا میومد یکی از اون لیوان‌ها دست‌ش بود دیگه!

منم که تخصص‌م خوردن نوشیدنی و غذای داغ‌ه - خب داغ نیست آخه! - زودی خوردم‌ش. هرچی هم معطل شدم دوست‌م نتونست بخوره. این شد که از هم جدا شدیم. اون رفت دنبال کارای خودش، من هم خواستم برم آریاشهر که از اونجا برم دانشکده. یه تاکسی بود که جلو، یه آقای لاغر نشسته بود. عقب، یه هم دختر ه و مامان‌ش.

خلاصه راننده راه افتاد و سرعت گرفت و اینا. جلو ش هم کسی نبود. خلوت خلوت بود. یهو رسید به یه سمند مشکی. سمند ه هم یهو زد روی ترمز. این آقای راننده هم سرعت‌ش رو کم نکرد. حالا یا حواس‌ش جای دیگه‌ای بود یا زورش اومد ترمز کنه. فکر کرد طرف راه میفته دیگه.

هیچی دیگه. شده بود مث فیلم کلاه قرمزی - هیچ دقت کردی اون دیوار با چه سرعتی داره به طرف‌مون میاد؟ - از پشت محکم کوبید به سمند ه. این دختر ه که عقب نشسته بود یه لیوان نسکافه دست‌ش بود. همین که ماشین محکم تکون خورد، کل نسکافه دختر ه -گرم هم بود - پاشید به پشت لباس راننده! بیچاره پسر ه فکر کرد خون بود که از پشت پاشید بهش. چشماش گرد شده بود. هم از ترس، هم تعجب! که این همه خون از کجا اومد؟ آخه هنوز درست و حسابی نخورده بود به سمند ه.ب رگشت عقب و وقتی لیوان رو دست دختر ه دید دیگه هیچی نپرسید. ما هم پیاده شدیم با یه ماشین دیگه رفتیم.

نزدیک دانشکده که رسیدم، حال نداشتم برم اونور پل. دیدم یه اتوبوس ایستاده، از نزدیک دانشکده هم می‌گذره دیگه. سوار شدم که مثلاً راه‌م نزدیک بشه! اولاً که کلللللی دور زد و پیچید و اینا. تازه رسید اون طرف پل؛ یعنی عملاً اگه از روی پل رفته بودم، 10 دقیقه زودتر می‌رسیدم. بعد رفت از کنار در جنوبی دانشکده دور زد و پیچید توی خیابون پشتی‌ش. گفتم خب عیبی نداره. از در غربی دانشکده میرم. اونجا هم نایستاد. کلی راه رفت و لطف کرد یه جایی بین در غربی و در شمالی نگه داشت. باز مجبور شدم کلی دوباره کاری کنم و این همه راه رو برگردم. بعد فهمیدم صبح، عین همین بلا سر سارا اومده. کلی خندیدیم به خودمون!

یکشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸٥
نظرات ()
موضوع: در خیابان
Share

*مسیر رو گفتم و سوار شدم. کمی جلوتر یه دختر چادری سوار شد. ازم پرسید بلدی چطوری می‌تونم برم فلان جا؟

بهش گفتم مقصد ت وسطای همین خیابون روبروی‌ه اما یک‌طرفه‌ست و اگه الان پیاده شی، مجبور میشی خلاف جهت حرکت ماشین‌ها همه‌ی مسیر رو پیاده بری تا مقصد ت. ماشین که دور زد، اون سر خیابون‌ه پیاده شو. بعد با یه تاکسی دیگه یا پیاده، خیابون‌ه رو برو تا برسی به مقصد ت. گفت تو بلدی؟ گفتم آره. بهت نشون میدم کجا پیاده شی.

یهو دیدیم ماشین به جای اینکه بپیچه چپ، پیچید راست. گفتم آقا کجا داری میری؟ گفت خانوم مسیر م این طرف‌ه دیگه. گفتم مگه ما نگفتیم فلان جا؟ خودش رو زد به نفهمی که نفری 500 ازمون بگیره یه ذره راه رو. پیاده شدیم. رفتیم اون طرف میدون. دوباره سوار شدیم.

توی ماشین یه کم حرف زدیم و خندیدیم. بعد بهش گفتم اینجا پیاده شو پیاده‌روی سمت راست رو برو تا خیابون فلان رو پیدا کنی. تعارف کرد مال تو رو هم حساب کنم که خب من مسلما تشکر کردم و گفتم نه. بعد آقای راننده ازش 1 تومن گرفت که خب زیاد بود! بعد که اون پیاده شد و رفت، آقاهه گفت شما پیاده نمیشی؟ من 2 نفر حساب کردم.

یعنی کارد می‌زدی خون من درنمیومد. آقاهه گفت عیب نداره حالا. گفتم آقا چی چی رو عیب نداره؟ من اصلا این بنده‌ی خدا رو نمی‌شناختم! آقاهه هم لابد مونده بود حیرون که تو چطور با کسی که نمی‌شناسی انقدر میگی و می خندی! (برعکس رفتار م با آقایون که اصلا فرندلی به نظر شون نمیام!)

آقاهه چند تا بوق زد و دختر ه رو صدا کرد بیاد. طفلی شاد و خندون اومد اما هر کاری کردیم پول رو نگرفت و فرار کرد رفت. دیگه نمی‌شد بیشتر از این راه رو ببندیم. از شیشه‌ی عقب نگاه‌ش کردم. با ذوق برام دست تکون می‌داد.

ادای چنگ زدن به صورت‌م رو درآوردم. بیشتر خنده‌ش گرفت. من هم خندیدم براش دست تکون دادم. 500 تومن رو براش صدقه دادم اما صورت خوشگل‌ش رو همیشه یادم می‌مونه.

پ.ن:بازنشر این پست در لینک‌زن

دوشنبه ۱٠ تیر ۱۳٩٢
نظرات ()
Share

*اومد داخل قطار مترو. قد بلند و چاق. با چادر عربی و پوشیه! یهو می‌دیدی‌ش حسابی جامی‌خوردی. بعد داشت با بچه‌ش می‌گفت و می‌خندید. پوشیه‌ش رو زد کنار. یه چهره‌ی خیلی معمولی داشت به اضافه‌ی کلی ریمل!

یعنی من واقعا فلسفه‌ی چادرپوشیدن و حجاب سفت‌وسخت، با آرایش غلیظ رو اصلا درک نمی‌کنم. اگر میخوای باحجاب باشی و توی چشم نامحرم نباشی، دیگه آرایش کردن‌ت توی خیابون چه معنی‌ای داره؟ اگه میخوای آرایش کنی و به چشم همه خوشگل به نظر بیای، دیگه پوشیده‌زدن‌ و چادرپوشیدن‌ت چی‌ه؟

نگید آرایش یعنی تمیزبودن، چون این دو تا با هم فرق دارن. برای تمیزبودن لازم نیست آدم لزوما یه خروار ریمل یا رژ لب جیغ بزنه! بد میگم؟

چهارشنبه ٢٩ خرداد ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: در خیابان
Share

*2 بسته رشته‌‌ی آش داد دست‌م. گفت ببین کدوم سنگین‌تره دختر.

خندیدم: به نظرم این یکی سنگین‌تر ه. داد آقای فروشنده در اومد: خانووووم! من که بهتون میگم. یکی‌ش 500 گرم‌ه، اون یکی‌ش 700 گرم.

خانوم پیر: نخیر! اینا رو ش الکی نوشته‌ن. این کجا 700 گرم‌ه؟ خیلی کمتر ه! دروغ می‌نویسن روی این بسته‌بندی‌ها.

آقای فروشنده با خنده: اصلا می‌دونی چی‌ه خانوم؟ جز بسته‌ی سیگار که رو ش می‌نویسن 100% سرطان‌زا و درست هم میگن، روی بقیه‌ی بسته‌بندی‌ها هر چی می‌نویسن، دروغ و تبلیغ الکی‌ه. حالا کدوم رو میخوای؟

پنجشنبه ٢۳ خرداد ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: در خیابان
Share

*بعضی خانوما خیلی راحت، سر صحبت رو با فروشنده‌ها باز می‌کنن. من اگه 100 سال هم از جایی خرید کرده باشم، درست یا غلط، همون رفتار روز اول رو دارم.

خانوم‌ه اومد داخل گلفروشی. بلافاصله گفت روز زن اینجا خیلی شلوغ بود. روز مرد، هیچ خبری نیست.

آقای گلفروش خندید گفت چون خرج افتاده دست خانوما.

پنجشنبه ٢ خرداد ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: در خیابان
Share

*بالای سر م ایستاده بودن. در تمام مسیر، دختر ه داشت از زیبایی خودش و متانت خواستگار ش حرف می‌زد که عمه‌ش اینا معرفی کرده بودن. رنگی. با تمام جزئیات. والا من علاقه‌ای به شنیدن‌ش نداشتم اما انقدر بلند حرف می‌زد که حتی اگه نمی‌خواستی هم محکوم بودی بشنوی!

دوست‌ش از خودش بدتر. با آب‌وتاب تعریف می‌کرد که چطور بین پسرعموها ش دعوا بوده سر این! و اینکه هر کدوم از عموهاش گفته بودن اگه زن پسر من بشی، فلان مدل ماشین رو میندازم زیر پا ت! دونه‌دونه می‌گفت و قند توی دل‌ش آب می‌شد. از ذوقی که توی صدا ش بود، مشخص بود.

دختر اولی‌ه گفت وای. پس چرا زن فلانی شدی؟ پسرعموهات که پولدار بودن. دومی‌ گفت آدم نبودن که بابا. وگرنه همه‌شون من رو خیلی می‌خواستن.

پنجشنبه ٢ خرداد ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: در خیابان
Share

*به نظرم یک تیپ شخصیتی وجود داره به نام "هدفن‌به‌گوش طلبکار از همه"! به این شکل که طرف کلی به خودش می‌رسه، هدفن می‌زنه به گوش‌ش و راه میفته میره بیرون از خونه. متر. تاکسی. هر جا. صدای موزیک رو تا آخرین حد ممکن‌ش بلند می‌کنه و چون خودش می‌دونه مزاحم دیگران‌ه، دست پیش می‌گیره که پس نیفته: برای همه قیافه می‌گیره.

وقتی هم صدا ش می‌کنی که بهش بگی صدای موزیک‌ش واقعا روی اعصاب‌ت‌ه، وانمود می‌کنه که نشنیده! با اینجور آدما باید عین خودشون پررو بود. من می‌زنم روی شونه‌ی طرف. وقتی برگشت نگاه‌م کرد، میگم کم‌ش کن لطفا!

واقعا لزومی نداره مزخرفاتی رو که کناردستی‌م توی تاکسی دوست داره گوش بده، من هم بشنوم. حالا باز اینا خوب‌ن. مشاهده شده مردم در گروه‌های چند نفری همه با هم میخوان یک آهنگ رو گوش کنن. این‌ه که دیگه به خودشون زحمت بلوتوث کردن‌ش و استفاده از هدفن رو نمیدن. صدا ش رو زیاد می‌کنن. باهاش هم می‌خونن. توی پارک مثلا. خیابون یا حتی مترو!

ولی جالب‌ترین صحنه‌ای که دیدم، اون دختر ه بود که نشسته بود کف قطار مترو، دم در. خم می‌شد به جلو و عقب، شونه‌هاش رو می‌لرزوند و لبخند می‌زد. خیلی داشت بهش خوش می‌گذشت.

شنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: در خیابان
Share

*دیشب توی پارک - آره باز رفته بودم پارک. هنوز اردی‌بهشت‌ه - یه خانوم جوون عصبانی رو دیدم که دست پسربچه‌ی کوچولو ش رو محکم گرفته بود توی دست‌ش. بچه‌هه کلا در عوالم خودش سیر می‌کرد. کمی اون‌طرف‌تر، 2 تا آقای پیر ایستاده بودن. یکی‌شون قیافه‌ی حق‌به‌جانبی گرفته بود به خودش. اون یکی هم داشت میانجی‌گری می‌کرد دعوا رو یه جوری فیصله بدهد!

دختر ه با حرص، در حالی که صدا ش می‌لرزید، گفت آقا من احترام موی سفید شما رو نگه می‌دارم هیچی بهت نمیگم. قبلا هم گفتم. بچه‌ی من گل نکَند! دست‌ش رو برد طرف گل‌ها. بهش گفتم گل رو باید نگاه کنی. نباید بکَنی. حالا چی میگی شما این وسط؟

آقای میانجی گفت بله خانوم. ایشون هم منظوری نداشتن. بفرمایید. بفرمایید.

آقای حق‌به‌جانب گفت نخیر. داشت گل می‌کَند، من هم بهش تذکر دادم. حالا هم اشکالی نداره. همین که متوجه اشتباه‌ت شدی، کافی‌ه.

پیش خودم گفتم چه آدم چندش‌آور پررویی. اگه مخاطب‌ش من بودم، حال‌ش رو می‌گرفتم یا نه؟ که دختر ه دیگه عصبانی شد بلند گفت اصلا به تو چه انقدر فضولی می‌کنی؟ برو باباااا

خب شاید رفتار ش زیاد باکلاس نبود اما واقعا حق داشت انگار.

پنجشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: در خیابان
Share

*یک. من کلا شل‌م توی تاکسی گرفتن. در واقع، من تاکسی نمی‌گیرم. اون من رو می‌گیره! نیشخند امروز عصر وایساده بودم. تاکسی اومد و رد شد. کمی جلوتر، خودش وایساد. رفتم پرسیدم. مسیر ش می‌خورد. جلو یه آقا نشسته بود. عقب، یه خانوم، یه آقا، یه صندلی هم خالی بود. آقایی که عقب نشسته بود، می‌تونست از فرصت استفاده کنه و وسط دو تا زن بشینه - ایده‌آل خیلیا - اما پیاده شد، کنار ایستاد. من سوار شدم. بعد اون نشست.

عین بچه‌ی آدمیزاد، جمع‌وجور نشسته بود با اینکه اصلا چاق نبود. قیافه‌ش هم اصلا مدل بچه‌مثبتی نبود: بلوز سفید آستین کوتاه، جین تنگ - عمدا نگاه کردم ببینم چه تیپی بود وگرنه می‌دونید که من کلا اصلا نمی‌بینم! - عین یک آقا هم تشکر کرد از راننده و پیاده شد. یاد اون شب افتادم که سوار تاکسی شدم. یه آقایی نشسته بود عقب. بعد من نشستم. توی ترافیک، یه مردک بی‌ادب اومد سوار شد. انقدر شعور نداشت وایسه من پیاده شم، اون بشینه، بعد من.

حالا تا اینجا ش باز بی‌اشکال بود. تا نشست، کاملا ولو شد. انگار که روی صندلی منفجر شده باشه خیر سر ش. من هم خیلی بلند گفتم آقا لطف کنید جمع‌تر بشینید. که طبیعتا نشنیده گرفت. راننده هم زد کنار، گفت خانوم میخواید جا تون رو با این آقایی که جلو نشسته‌ن، عوض کنید؟ ایشون حتما موافق‌ن. من هم گفتم ممنون میشم! و رفتم جلو نشستم. بعد بعضیا میشینن میگن همه مث هم‌ن. نیستن به خدا!

دو. داشتم قدم‌زنان در هوای خنک یک عصر بهاری توی پارک می‌رفتم. 4 تا خانوم جوون نشسته بودن. یکی‌شون تا من رو دید، انگار که سوژه‌ی دلخواه‌ش رو یافته باشه، با ذوق گفت ببخشید! میشه از ما عکس بگیری؟

خب من عادت دارم کلا وایسم از مردم، عکس دسته‌جمعی بگیرم. یعنی حتی مثلا پیش اومده دارن فکر می‌کنن چطوری عکس بگیرن که همه اونجا عکس داشته باشن. خودم میرم میگم بدید من ازتون عکس بگیرم و 4-3 تا عکس می‌گیرم تا وقتی ببینن و راضی باشن. یکی دیگه‌شون گوشی‌ش رو داد با اون هم چند تا گرفتم. راضی که شدن، لبخندزنان به راه‌م ادامه دادم.

سه. امروز کلا زیاد توی مود خوش‌اخلاقی نبودم. وارد که شدم، حس کردم یه آقای جوون قد بلندی با دقت نگاه‌م می‌کنه. طبیعتا مهم نبود و به مسیر م ادامه دادم. چند دقیقه بعد، داشتم رگال‌ها رو تماشا می‌کردم که دیدم یکی میگه ببخشید خانوم! برگشتم سمت صدا. گفت می‌بخشید... امکان‌ش هست باهاتون صحبت کنم؟

یه کم نگاه‌ش کردم. فکر کردم واقعا چطور میشه آدم بخواد با کسی که ندیده و نمی‌شناسه، وایسه حرف بزنه. به نتیجه نرسیدم. خیلی خونسرد، عین ماست، گفتم نه... یه کم وایساد. بعد دید من سر م به کار خودم‌ه، عذرخواهی کرد و رفت.

شنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: در خیابان
Share

*از کلاس که اومدم بیرون، هوا داشت تاریک می‌شد. لحظه‌ی تاریک شدن هوا دوست ندارم بیرون باشم. اگه بیرون هم باشم، دوست ندارم تنها باشم. تازگیا ولی زیاد به رو م نمیارم. قدم‌زنان برای خودم میومدم که دیدم یه پسرکوچولو سوار سه‌چرخه‌ش توی پیاده‌رو ئه.

خب پیاده‌روها که در واقع فقط پیاده‌رو نیست. کلی موتور رد میشه. بعد جالب‌ه که قبلنا عابرین می‌گفتین "پیاده‌روئه‌ها!" اما اون روز خود موتورسوار ه از کنارم رد شد بلند گفت "می‌دونم پیاده‌روئه!" از پررویی‌ش خنده‌م گرفت هرچند قصد نداشتم بگم "پیاده‌روئه‌ها!". خودش می‌بینه کجا اومده.

در کل، قبلا خیلی به مردم و بی‌نزاکتی‌شون اعتراض می‌کردم. الان خیلی ریلکس شده‌م. کلی‌ش که اصلا به چشم‌م نمیاد. خیلی‌ش رو هم می‌بینم اما برام اهمیتی نداره. شاید 2-1 مورد ش بیاد روی اعصاب‌م که اون رو هم اکثرا میذارم به حساب اینکه اگه طرف متوجه بود، این کار رو نمی‌کرد. انقدر خوب‌ه اینطوری‌.

پسربچه‌ی سه‌چرخه‌سوار اومد و اومد تا رسید به پل کوچیکی که پیاده‌رو رو به خیابون ارتباط می‌داد. شکر خدا بنده عادت ندارم توی خیابون، عینک بزنم. نور هم کم باشه دور رو خوب نمی‌بینم. یه نگاهی کردم اما مادر نگرانی اون اطراف ندیدم.

رفتم توی خیابون، جلوی پل ایستادم که بچه‌هه نتونه بره توی خیابون. گفتم عزیزم مامان‌ت کجاست؟ تنها اومدی؟ خیلی مودب بود بچه‌هه. گفت مامان‌م نیست. با بابام اومدم. همینطوری با چشمای گرد، نگاه‌م می‌کرد.

گفتم توی خیابون نریا. خطرناک‌ه. می‌دونی این رو؟ یه کم به من نگاه کرد، یه کم به خیابون. با پا ش سه‌چرخه رو هل داد یک قدم رفت عقب. من کلا با بچه‌ها خیلی بچگونه حرف نمی‌زنم چون خودم وقتی بچه بودم اصلا دوست نداشتم اون لحن مسخره‌ی بچگونه رو. چی‌ه بچه رو خنگول بارمیارن؟

هیچی دیگه. من و بچه‌هه وایساده بودیم لبخندزنان همدیگه رو نگاه می‌کردیم و در و دیوار خیابون رو. بعد یه آقایی، ریلکس و شاد و خندون اومد سمت بچه‌هه. گفتم بچه‌ی شماست؟

گفت بله خانوم. خیلی ممنون. راه افتادم. مشخص بود پدر و مادرش آدمای مودب و ریلکسی‌ن که خود بچه هم مودب و آروم‌ه. بعضی بچه‌ها انقدر منفی و بی‌ادب‌ن که واقعا 30 ثانیه‌ای اعصاب آدم رو داغون می‌کنن بی‌اغراق. این ولی واقعا بچه‌ی خوبی به نظر میومد لبخند

سه‌شنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: در خیابان
Share

*دختر ه روی کیف‌ش یه پیکسل چسبونده بود که رو ش با فونت درشت نوشته بود: یه برنامه بریز ببینم‌ت!

شنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: در خیابان
Share

*داشتم قدم‌زنان میومدم خونه، دیدم نونوایی خلوت‌ه. یاد "و بالوالدین احسانا" افتادمنیشخند فکر کردم یه دونه نون هم بخرم. قبل از من، نوبت یه خانوم چادری بود که چند تا دسته‌گل کوچیک دست‌ش بود با کارت "زیارت قبول". نون‌ش رو گرفت اما دیدم اون‌ور دم میز ایستاده. همون میزی که مردم نون رو میذارن رو ش خنک شه و می‌برن‌ش و اینا.

نون‌م رو که گرفتم، بهش گفتم کمک نمیخوای؟ برگشت طرف‌م. بعد خندید. لبخند ش دقیقا مث شکوفا شدن یه گل، قشنگ بود. گفت نه. مرسی. گفتم دست، کم نیاوردی؟ ریسه رفت از خنده. چهره‌ش رو فکر کنم همیشه یادم بمونه. برخورد ش رو دوست داشتم.

 

پنجشنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: در خیابان
Share

*می‌گفت پسر ه بدوبدو اومد یه مغازه‌ای پیدا کرد که از شیشه‌ش بتونه جای آینه استفاده کنه. یه گوشواره از توی جیب‌ش درآورد انداخت به گوش‌ش. با رضایت، خودش رو توی شیشه تماشا کرد و رفت.

مرد هم مردای قدیم...

جمعه ۱٦ فروردین ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: در خیابان
Share

*به خانوم فروشنده گفتم تینر بدون بو دارین؟

گفت داریم یکی دو تا فکر کنم ولی خارجی‌ه، خیلی گرون‌ه. این همه پول بدی که چی بشه؟ یه تینر فوری بخر خیلی ارزون‌‌ه. همون کار رو هم می‌کنه.

 

به آقای صاحب رنگ‌فروشی گفتم حاج آقا تینر دارین؟

گفت برای چی میخوای؟ گفتم میخوام قلم‌مو رو باهاش تمیز کنم. نقاشی می‌کنم.

گفت آهان. تینر فوری ببر. ده‌هزار ه اسم‌ش.

گفتم چرب نباشه؟ یکی خریدم خیلی چرب و بدبو بود. گفت دختر اون برای رنگ ساختمون‌ه. برای کار شما ده‌هزار خوب‌ه. اونا رو نخر.

 

به آقای فروشنده‌ گفتم مدیوم دارین چیزی؟ از اینا که افکت میده روی رنگ.

گفت چی میخوای یعنی؟ میخوای چی کار کنه؟

گفتم نمی‌دونم دقیق. میخوام ببینم چه شکلی‌ه. چی کار می‌کنه. قیمت‌ش چقدر ه. این چیزا...

گفت واسه چی بخری؟ ببین من یه کم ویترای کار کرده‌م. حرفه‌ای نه اما می‌دونم چطوری‌ه. می‌تونی سنگ‌ریزه‌ی تمیز، اکلیل، منجوق، مهره‌ی ریز، هر چیزی رو با رنگ قاطی کنی و جای مدیوم ازش استفاده کنی. از من می‌شنوی، یه دست رنگ بزن زیر. تا کاملا خشک نشده، این خرت‌وپرتا رو قاطی رنگ کن، یه هم بزن، بزن روی رنگ قبلی. یه ذره این‌ور اون‌ور ش کنی دست‌ت میاد. واسه چی انقد پول بدی؟

گفتم شما مطمئنی فروشنده‌ی اینجایی؟ طرف کی هستی؟ نیشخند

چهارشنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: در خیابان
Share

*با مامان رفتم بیرون. یه شلوار جین آبی فوق‌العاده خوش‌رنگ هم خریدم. اصولاً هزار تا رنگ ِ آبی توی دنیا وجود داره ولی آبی‌ای که من دوست دارم خیلی، یه رنگ خاصی‌ه. جالب‌ه که دوستام همیشه شده مثلاً مانتوی آبی بخرن ولی میگن آبی‌هایی که تو پیدا می‌کنی، یه جور دیگه‌م. خواستم بگم خودم رو می‌کشم تا آبی این‌جوری پیدا کنم. همین!

*یه چیزی بگم؟ بعضی از مغازه‌ها هست که روی در و پنجره‌ش با فونت درشت نوشته «ورود آقایان محترم ممنوع».. تابلوئه که اونجا چه خبر ه و چی می‌فروشن دیگه! خیلی جالب‌ه که بعضی آقایون – مخصوصاً از این چاق‌های هزار کیلویی که حال‌م ازشون به هم می‌خوره - عین پرروها سرشون رو میندازن پایین میان تو! دست خانوم‌شون رو هم محکم می‌گیرن که مثلاً بگن من اومدم برای ایشون خرید کنم. منظور دیگه‌ای ندارم.

جالب‌تر ش اینجاست که معمولاً در چنین مواقعی یادشون میفته چقدر همدیگه رو دوست دارن و چقدر دل‌شون میخواد همدیگه رو بغ.ل کنن و اینا و اصلاً فکر نمی‌کنن ممکن‌ه حال بقیه رو به هم بزنن.

جالب‌ترتر ش! اینجاست که دقیقاً هیچی هم نمی‌خرن. بیشتر از لباس‌ها هم به سر و هیکل بقیه نگاه می‌کنن و هی با دست به هم یه چیزای خیلی عجیب و غریب نامرئی رو توی ویترین نشون میدن - لابد نامرئی‌ه که ما خنده‌مون نمی‌گیره دیگه - و هروکر می‌خندن. فروشنده‌ها هم به هوای اینکه فروش کنن، نمیندازن‌شون بیرون.

انقدر حرص می‌خورم.. آدم انقدر بی‌شخصیت؟ من نمی‌دونم چرا این مردا خوش‌شون میاد توی کاری که بهشون مربوط نیست، سرک بکشن و فضولی کنن. خدا رو شکر الان انقدر همه اهل مهپاره و نت و وسایل ارتباط فردی و جمعی هستن که نمی‌تونن بگن مثلاً جای دیگه، مدل‌های مختلف رو نمی‌بینن و حتماً باید بیان توی مغازه‌ها لودگی کنن و بخندن. تذکر هم بده کسی، اصلاً به روی خودشون نمیارن بس که بیخود ن.

بعد جالب‌ه که مثلاً کسی از مغازه‌دارهای دیگه با صاحب این مغازه، کار داشته باشه و بیاد دم در، همین که در باز میشه،طرف عملاً انقدر هول‌ه همه جا رو نگاه کنه که نمی فهمه چی داره میگه.

حالا یه سری آقایون هم هستن که فروشنده‌ی همین اجناس و ادوات‌ن و خب چون نمی‌تونن تابلو بزنن ورود آقایان ممنوع! بیرون - مثلاً توی پاساژ، کنار مغازه‌ها یا حتی بعضا کنار خیابون یا وسط لباس‌های دیگه - بساط‌شون رو پهن می‌کنن. خانوما هم هی قیمت می‌گیرن، چونه می‌زنن، این بزرگ‌ه، اون کوچیک‌ه، این به نظرتون اندازه‌م میشه؟!! از این حرفا.. حالا باز چون طرف، قیافه‌ی جدی به خودش می‌گیره و راجع به شغل‌ش مسخره‌بازی درنمیاره، آدم لج‌ش نمی‌گیره زیاد ولی مردای این مدلی که من اسم‌شون رو میذارم خاله‌زنک، واقعاً غیر قابل تحمل‌ن.

جمعه ٤ اسفند ۱۳۸٥
نظرات ()
موضوع: در خیابان
Share

*یه سیب و یه پرتقال از توی کیسه‌ی خریدهاش درآورد. با لبخند داد به آقای دست‌فروشی که کنار خیابون، جوراب می‌فروخت. بعد کیسه‌ها رو برداشت و راه افتاد. بهش گفتم کجاست مسیر تون؟ - فکر کردم شاید میخواد با ماشین بره - اسم خیابون کناری ما رو گفت. گفتم بدید به من! - خریدهاش رو می‌گفتم - با خجالت می‌خندید: نه دخترم! خودم می‌برم. اینطوری که خیلی بد ه.

من هم می‌خندیدم: کجا ش بد ه؟ کاری نیست که. گفت آخه خسته میشی. دیر ت میشه. گفتم نه من کار خاصی ندارم. راه افتادیم.

اول کلی تشکر کرد و ابراز شرمندگی. سر هر کوچه هم بنده خدا می‌گفت تو برو. بقیه‌ش رو خودم می‌برم. اگه تا دم در بیای، باید بیای داخل. دم در بد ه. بعد گفت یه خانومی همسایه‌م‌ه. پیر ه خیلی. از من پیرتر ه. اینا فقط برای خودم نیست. برای اون هم هست. من دستام آرتروز داره یه کم اما اون اصلا نمی‌تونه بره خرید کنه برداره بیاره.

الان سوار یه ماشینی شدم. پسر ه تا اینجا اومد. گفت مادر ببخشید! باید برم بیمارستان دیدن بابا م وگرنه تا در خونه می‌رسوندم‌تون. خندید: کاش یه چیز بزرگتر می‌خواستم از خدا! گفتم کاش یکی پیدا شه بهم کمک کنه که شما اومدی!

گفتم زندگی همین‌طوری‌ه حاج خانوم. همیشه وقتی گرفتار میشی یکی پیدا میشه کمک‌ت کنه. برای خود من هم خیلی پیش اومده. حتما باز هم پیش میاد. این که کار خاصی نیست البته.

گفت اگه ازدواج نکردی، دعا می‌کنم یه آدم خوب نصیب‌ت شه. یه خواهرزاده دارم مث تو مهربون و خوشگل‌ه. مجرد هم هست. بهش میگم چرا ازدواج نمی‌کنی؟ میگه کو آدم خوب؟ خب راست هم میگه. خیلی ببخشید ولی وقتی انقدر دختر جوون ول شده‌ن توی خیابون، خب خیلی از مردها هم میگن چرا بریم زیر بار مسئولیت؟ امروز با این، فردا با اون. باید یه آدم خوب باشه وگرنه باور کن ازدواج نکنی خیلی بهتر ه. کاش پسرای من مجرد بودن یکی‌شون الان...

یا مثلا میگن طرف باید خونه و ماشین داشته باشه. داشته باشه بد نیست اما وقتی خودش آدم نباشه، خونه و ماشین‌ش به درد تو نمی‌خوره. من همیشه به خواهرزاده‌م هم میگم. یه وقت شاید بشینی پیش خودت فکر کنی الان ازدواج کرده بودم، بهتر بود! ولی از من این رو بشنو دختر: وقت‌ش مهم نیست. دعا کن یه آدم خوب بیاد توی زندگی‌ت. تحقیق و این کارا سر جا ش ولی اصل‌ش توکل‌ه.

رسیدیم دم در خونه‌شون. گفت چطوری ازت تشکر کنم؟ بوسیدم‌ش، گفتم مراقب خودتون باشین.

بردن 2 تا کیسه‌ی میوه یا رد کردن کسی از خیابون، کار شاقی نیست. همه‌مون وظیفه‌مون‌ه و انجام میدیم و جایی هم نمیگیم. ولی به نظرم گفتن و انجام دادن‌ش باید انقدر عادی باشه که فکر نکنیم مثلا کار خیلی خاصی کرده‌ایم.

اون روز بهم ثابت شد بعضیا رو واقعا میشه دوست داشته باشی خیلی راحت...

و اینکه هیچ اتفاقی، اتفاقی نیست. رویدادها برای ما درس و پیامی دارند.

چهارشنبه ۱٦ اسفند ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: در خیابان
Share

*اندازه‌ی ۱۰ دقیقه، پشت چراغ عابر پیاده وایساده بودیم. بعد میگن چرا مردم، مقررات رو رعایت نمی‌کنن؟ خب اون PO یعنی پلیس داره اونجا! حواس‌ش کجاست خب؟

سه‌شنبه ٤ اسفند ۱۳۸۸
نظرات ()
موضوع: در خیابان
Share

*خب امشب برای اولین و ایشالا آخرین بار، سوار ون شدم که ای کاش نمی‌شدم! نیشخند چون تاریک بود. روز گیجی و منگی من هم بود - گاهی طبیعی‌ه - و کلا هیچ تصوری از ون نداشتم. نه می‌دونستم در ش چطوری باز میشه، نه می‌دونستم لازم‌ه وقتی پشت سری‌ها میخوان پیاده شن، جلویی‌ها هم پیاده شن یا نه. آخر سر هم حواس‌م نبود و سر م محکم خورد به اون بالا. من هم دوباره سوار ش نشدم. پول رو دادم و ترجیح دادم چند دقیقه پیاده راه برم اما برنگردم اون تو! در کل تجربه‌ی خوبی نبود و به کسی توصیه‌ش نمی‌کنم. این بود انشای من.

شنبه ٢۸ بهمن ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: در خیابان
Share

*تهران خیــــــــــــلی شلوغ و کثیف شده. تقریباً غیر قابل تحمل‌ شده دیگه.. تازگیا باید زودتر از خونه برم بیرون چون حتی اگه خوب برسم مترو، باز هم باید حداقل ۴-۳ قطار رد بشه تا ۲ سانتی‌متر مربع جا باشه آدم بتونه سوار بشه.

اونجا هم که ماشالا. همیشه یه نفر ازخودراضی پیدا میشه که احساس می‌کنه داره با هواپیمای اختصاصی‌ش میره سر کار. هی غر و لند و نق که به من تکیه ندیدن، هل‌م ندیدن، عقب وایسین! بعد هی کل و کشتی تا وقتی پیاده شن.

حالا فکر کن بعد این همه هول‌وولا برای سوار شدن و جا شدن و غیره، وقتی پیاده میشم، ریخت‌م دیدنی‌ه! لباس آدم چروک میشه خب )-: باید وایسم لباسام رو مرتب کنم و موهام رو صاف و صوف کنم و کفشام رو که خاکی شده پاک کنم - بعضاً مردم لگد هم می‌زنن که در اون صورت باید شلوار م رو هم پاک کنم - که چی؟ ۲ دقیقه توی قطار مترو بودم!!! فقط مونده‌م با این همه شلوغی و گرونی و آلودگی و این حرفا چرا خیلی از شهرستانیا اصرار دارن که بمونن تهران؟

والا من خودم تمام عمر م رو تهران زندگی کرده‌م و سکوت و خلوتی و آرامش شهرستانا اذیت‌م می‌کنه! خیلی سخت‌م میشه که بعدازظهرها ملت میرن استراحت و شب زود تعطیل می‌کنن. عادت کرده‌م در تمام شبانه‌روز، امکان بیرون رفتن داشته باشم یا اگه بخوام خرید کنم و یهو چیزی یادم بیفته، دیروقت هم می‌تونم برم بخرم یا بریم بیرون و ساعت ۱ صبح برگردیم وگرنه حتماً می‌رفتم جایی زندگی می‌کردم که ارزون‌تر و تمیزتر و آروم‌تر باشه.

اینجور موقع‌ها همیشه یاد حرف دوست‌م میفتم که می‌گفت شما توی تهران زندگی ندارین اصلاً. همه‌ش بدوبدو و استرس و اعصاب داغون و آلودگی.. خودش هم به محض تموم شدن درس‌ش برگشت شهرشون. که البته کار خیلی خوبی کرد (-:

یکشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸۸
نظرات ()
موضوع: در خیابان
Share

*رفته بود بازار. می‌گفت همه می‌چرخیدن و فوق‌ش خوراکی می‌خریدن. اون وسط، فقط دخترهای جوون بودن که تندتند جهیزیه می‌خریدن و شاد بودن، قیافه‌ی ماماناشون ولی دیدنی بود.

چهارشنبه ٢٥ بهمن ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: در خیابان
Share

*روز تولد مامان، رفتم براش گل خریدم. لباس خودم هم بنفش بود. توی خیابون یه دختربچه‌ی دبستانی، تا من رو دید، داد زد مامان! مامان! این خانوم‌ه داره میره خواستگاری!

فکر کردم چقدر بد ه آدم با استرس پاشه بره خواستگاری. بعد مسئولیت دختر مردم رو به عهده بگیره. من که هرگز همچین امانتی قبول نمی‌کنم. همسر کلا امانت‌ه. مث پدر و مادر، مث خواهر و برادر و دوست. اما وقتی رسما پامیشی میری ازش درخواست می‌کنی باهات زندگی کنه، خیلی مسئولیت داره.

من زن نمی‌گیرما. گفته باشم نیشخند

پنجشنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: در خیابان
Share

*بعضی وقتا یه صحنه‌هایی می‌بینم توی خیابون که هیچ جوری نمی‌‌فهمم‌شون. یکی‌ش اون 2 تا دختری که با یه پسر اومده بودن بیرون. یکی‌شون این طرف‌ش راه می‌رفت، یکی‌شون اون طرف‌ش. به نسبت‌شون هیچ کاری ندارم. چیزی که درک نمی‌کنم این بود که هر 2 تا دختر مذکور، کفشاشون پاشنه‌ی خیلی بلند و نازکی داشت. جوری که اصلا تعادل نداشتن. با ترس، چنگ زده بودن به کاپشن پسره و سعی می‌کردن تعادل‌شون رو حفظ کنن. واقعا بی‌اغراق میگم که خودشون به تنهایی نمی‌تونستن راه برن.

خب یعنی چی؟ عاقلانه‌ست آدم کفشی رو بپوشه که مطمئن‌ه نمی‌تونه باهاش راه بره؟ کم‌کم انگشتامون رو هم کوتاه می‌کنیم. از ما هیچی بعید نیست.

یکشنبه ۱٠ دی ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: در خیابان
Share

*نشستم روی صندلی جلو. عقب، هنوز خالی بود. یه پراید پیچید جلوی تاکسی‌ها. یهو متوقف شد. راننده‌ش پرید پایین و با داد و هوار می‌خواست مسافر سوار کنه. طوری شده بود که دیگه وسط خیابون یقه‌ی مردم رو می‌گرفت: آقا! کجا میری؟ خانوم! کجاااا؟

راننده‌ی تاکسی هم خیلی خونسرد نشسته بود نگاه‌ش می‌کرد. گفتم این، تاکسی که نیست؟ گفت نه خانوم. دوباره خیره شد به راننده‌ی پراید. گفتم کار بدی می‌کنه. داره حق شما رو ضایع می‌کنه. گفت این همه حق‌م ضایع شده توی این شهر. این هم رو ش. لات و لوت‌ه. چی بهش بگم؟ گفتم البته اگه می‌فهمید که این کار رو نمی‌کرد. همون هیچی نگید، بهتره انگار.

موضوع: در خیابان
Share

*گفتم 6-5 سال اختلاف سنی! دیگه نگفتم 10 سال که! ده‌ه‌ه‌ه ساااال؟ بعد اصلا ایناش هیچی. شما نمی‌دونی من متنفر م از این زن‌هایی که از روی قیافه‌ی آدم، پتانسیل عروس خوب بودن رو در سه سوت تشخیص میدن؟ منتظر

دوشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: در خیابان
Share

*دوست‌م یه آرایشگاه خوب می‌خواست. دو تا بهش معرفی کردم. بس که تنبل‌ه، اونی رو که نزدیک‌تر بود، انتخاب کرد. قرار شد توی مترو همدیگه رو ببینیم، بعد ببرم‌ش اونجا.

از اونجایی که اونی که راه‌ش دورتر ه، زودتر می‌رسه! و از اونجایی که من کلاً خیلی وقت‌شناس‌م و از بدقولی بدم میاد و اینا! 20 دقیقه زود رسیدم. نشستم تا دوست‌م بیاد.

یه پسر ه اومد قدم‌زنان رد شد. مشکوکانه نگاه کرد. دوباره از اون‌ور اومد. باز نگاه کرد. بعد یه کم این‌ورتر ایستاد. آخر ش اومد گفت ببخشید خانوم! شما با یه آقا پسر دانشگاهی قرار ندارین؟

گفتم: نه!
بیچاره کلی ضایع شد. فکر کنم با یه دختری که تا حالا ندیده بودش، قرار گذاشته بود. دنبال‌ش می‌گشت!

جمعه ۱٦ امرداد ۱۳۸۳
نظرات ()
موضوع: در خیابان
Share

*تی‌وی عزاداری و نوحه‌خوانی و سین.ه‌زنی کرمانی‌ها و زنجانی‌ها رو نشون می‌داد. همه خیلی ساده بودن. هم لباساشون، هم فرم مو و مدل سر و ریش‌شون. خیلی خیلی معمولی. تا چشم کار می‌کرد، جمعیت سیاه‌پوش رو می‌دیدی. همه با هم سین.ه می‌زدن و می‌خوندن. اون همه آدم با هم...

بعد اینجا، توی یه وجب خیابون، 2 بار دعوا شد بین هیات‌ها. جای دیگه، زن‌ها همدیگه رو هل می‌دادن به دلایل نامعلوم. بعضی پسرها از ماه‌ها قبل کلی خرج هورمون و مکمل و باشگاه کرده بودن برای چنین روزی. که لباسای چسبون بپوشن و موهاشون رو فلان مدل درست کنن و توی چشم باشن. بعضی دخترا کلی خرج رنگ و مش کرده بودن برای عاشورا. انگار عروسی پدر شون بود. هفت قلم آرایش کرده بودن و با پاشنه‌های بلند و گوشواره‌های بزرگ توی خیابون قر می‌دادن و راه می‌رفتن.

این آدم‌ها بودن.. اما اقلیت بودن.. تعداد شون خیلی کم نبود اما اکثریت هم نبودن. من آدم خیلی مومنی نیستم اما وقتی میخوام جایی برم، فکر می‌کنم الان چی بپوشم که مناسب باشه؟ از ظهر مدام از خودم می‌پرسم اگه یادبود عزیز خودشون هم بود این ریختی میومدن واقعا؟

یکشنبه ٥ آذر ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: در خیابان
Share

*از خانوم متاهل پرسید به نظر ت برای یه زندگی چی خیلی مهم‌ه؟

خانوم متاهل گفت اول اعتماد. بعد مسئولیت‌پذیری.

گفتم اعتماد بی‌دلیل؟ از کجا باید بیاد این اعتماد؟

خانوم متاهل گفت آدم میخواد با کسی ازدواج کنه، یک‌شب‌ه تصمیم نمی‌گیره که. 3 ماه، 6 ماه، 1 سال وقت میذاره. طرف‌ش رو می‌شناسه. می‌فهمه میشه بهش اعتماد کرد یا نه.

دختر گفت مردهای الان اصلا قابل اعتماد نیستن. همکلاسی من با کلی التماس و 100 بار خواستگاری رفتن با دوست‌م ازدواج کرد. 3 ماه نشده دیدم‌ش با یه زن مطلقه هم‌سن مامان خودش، می‌رفت و می‌خندیدن. به رو ش آوردم. گفتم اگه زن‌ت رو دوست داری، این کثافت‌کاری‌هات چه معنایی داره. اگه دوست‌ش نداری، اول تکلیف‌ش رو معلوم کن. بعد برو سراغ این کارا. مردها همه بد شده‌ن. حرف هم بهشون بزنی، میگن من دوست دارم آزاد باشم. حس نکنم اسیر م!

خانوم متاهل با دلخوری گفت همه‌شون هم اینطوری نیستن دیگه. رو ش رو برگردوند.

بعد از چند دقیقه رو به دختر گفت تا حالا کسی رو دوست داشته‌ای؟

دختر گفت آره. فقط یه نفر رو. خیلی خیلی دوست‌ش داشتم. اومد خواستگاری‌م. پدر م قبول نکرد. الان هر کس میخواد بیاد خواستگاری‌م، اعصاب‌م داغون میشه. خیلی غصه می‌خورم. نمی‌دونم چی کار کنم؟

گفتم هیچ کاری نکن. مطمئن باش اون آدم الان برای خودش خوش‌ه و اصلا عین خیال‌ش نیست که روزی خواستگاری رفته و جواب منفی شنیده.

خانوم متاهل گفت دقیقا همین‌ه. اگه خیلی براش مهم بود، دوباره میومد خواستگاری.

دختر گفت مردها خیلی خودخواه‌ن. این خودخواهی‌شون حال آدم رو به هم می‌زنه. حتی وقتی عاشق‌ت هستن و اصرار دارن به دست‌ت بیارن، باز به خاطر خودشون‌ه. به خاطر خودخواهی‌شون‌ه.

خانوم متاهل گفت من وقتی همسر م اومد خواستگاری‌م، دفعه‌ی اول گفتم وای وای این چقد جدی‌ه. کی می‌تونه با این مرد زندگی کنه؟ خب خیلی خشن به نظر م اومد اما رد ش نکردم. وقت گذاشتم باهاش بیشتر آشنا شم. کم‌کم دیدم نه. اخلاقای خوب هم زیاد داره.

یه چیزی بهت بگم: اگه مرد خیلی منعطف و مهربون باشه، هرچی گفتی، زود نرم بشه و بگه چشم، باهاش خوشبخت نمیشی چون این مرد کلا قاطع نیست. نمی‌تونه توی این جامعه، گلیم خودش رو از آب بیرون بکشه. اما وقتی همسر ت خیلی محکم و قاطع باشه، تو خیال‌ت راحت‌ه که آسایش داری همیشه توی زندگی‌، حتی اگه بدونی هر چی بهش بگی، جواب‌ش "چشم" نیست.

دختر گفت درست‌ه امروز بیخودی چند ساعت معطل شدم اما به شنیدن همین یه حرف می‌ارزید.

از جمله‌ی آخر دختر خیلی خوش‌م اومد. هنوز دارم فکر می‌کنم. خانوم متاهل درست می‌گفت یعنی؟

سه‌شنبه ۳٠ آبان ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: در خیابان
Share

*صدا ش از دور هم شنیده می‌شد. داشت با حرص، یه ماجرایی رو تعریف می‌کرد تندتند. صدای مخاطب‌ش نمیومد. صدای این یه لحظه هم قطع نمی‌شد. فکر کردم داره با موبایل صحبت می‌کنه.

توی مسیر دیدم‌شون. دختره نشسته بود لبه‌ی نیمکت. آسوده نبود. ناراحت بود از موضوع مورد بحث. به وضوح حرص می‌خورد. برای همین صدا ش بلند بود.

توقع داشتم مخاطب، اون طرف خط تلفن باشه. یا یکی که روی نیمکت چرخیده به طرف این و داره مات و مبهوت، یا برآشفته و آماده‌ی انفجار بهش گوش میده. اما می‌دونی چی دیدم؟

پسره روی همون نیمکت، دراز کشیده بود. دست‌ش رو زده بود زیر سر ش. پای زیری‌ش از نیمکت آویزون بود. پای رویی هم روی نیمکت، راحت و آسوده. اگه صدا از صحنه حذف می‌شد، فکر می‌کردی با خانواده اومده سیزده‌به‌در. کوچک‌ترین تاثیری از شنیدن اون سخنرانی در چهره‌ش دیده نمی‌شد.

نمی‌دونم دختر با چه انگیزه‌ای به حرفاش ادامه می‌داد. داشت جیغ می‌زد که من اعصاب ندارم این بیاد 4 تا کم‌ش کنه، اون چونه بزنه 6 تا زیاد ش کنه. احتمالا راجع به مهریه داشت می‌گفت. دختره هی می‌گفت و می‌گفت. مدیونی فکر کنی پسره میلی‌متری جابه‌جا شد یا تغییری توی چهره‌ش حاصل شد یا جوابی داد حتی.

دل‌م می‌خواست برم جلو بگم احمق جون! این شازده رو ببین. این همه داری حرص می‌خوری یک کلمه نمیگه که آروم‌ت کنه. حتی حاضر نیست موقع گوش دادن به حرفات، صاف بشینه و بهت نگاه کنه. اصلا از کجا معلوم داره گوش میده؟ گوش هم بده، کاری می‌کنه به نظر ت؟

دل‌م می‌خواست برم جلو بگم احمق جون! مهریه، کشک‌ه. برای کسی حرص بخور که 20 سال دیگه هم بشینه به حرفات گوش بده و احساس‌ش برات مهم باشه. این شازده همین الان‌ش هم گوش نمیده. مدل نشستن که نه، مدل خوابیدن‌ش رو ببین. به بالش بهش بدی، 3 دقیقه نشده می‌رسه به پادشاه هفتم! واسه کی داری حرص می‌خوری؟ احمق نباش!

پنجشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: در خیابان
Share

*رفتم کنار خط‌کشی که از عرض خیابون رد شم. یه اتوبوس درب‌وداغون صااااف اومد کاملا روی خط‌کشی مذکور پارک کرد. ماشین‌ها نرسیده به خط‌کشی و سرعت‌گیر ش یه ترمز می‌زدن، بعد گاز می‌دادن دوباره.

به خیال خودم هوار زدم آقا! روی خط‌کشی چرا پارک کردی؟

طرف کلا نشنید. تصمیم گرفتم برم کلاس آواز، باشد که صدا م باز بشه حداقل فریاد می‌زنم مردم بشنون نیشخند پیرمردها و پیرزن‌ها سلانه‌سلانه از اتوبوس میومدن پایین. یکی گفت ماشین حجاج‌ه. گفتم مال هر کی میخواد باشه. روی خط‌کشی عابر باید نگه‌داره؟

حالا فکر کن از جلوی یه اتوبوس بخوای یهو بپری وسط خیابون. مردم هم دارن بعد از سرعت‌گیر تازه گاز میدن! حوصله هم نداشتم از پشت‌ش برن. گفتم یارو کلا تعطیل‌ه. یهو دنده عقب می‌گیره. من هم که گیج. با آسفالت یکی میشم.

پدربزرگ من 2 بار بدجور تصادف کرد طوری که کلا داغون شد در حد شکستن هر دو پا و بینی و زخم‌های دیگه. من واقعا از تصادف می‌ترسم و موقع رد شدن از خیابون، خیلی خیلی احتیاط می‌کنم. بعضیا میگن تو بیا رد شو. وظیفه‌ی راننده‌ست سرعت‌ش رو کم کنه.

خب من واقعا این کار رو نمی‌کنم. اومدیم و ترمز طرف نگرفت. یا مرض داشت و عمدا سرعت‌ش رو بیشتر کرد که مثلا من بترسم و اون هم هروکر بهم بخنده. این وسط اتفاقی بیفته من باید 6 ماه افقی بیفتم. اون یا فرار می‌کنه یا اصلا تا قرون آخر هزینه‌ها رو می‌پردازه.

سیستر همیشه سر رد شدن از خیابون با من بحث‌ش میشه. میگه اینا عمدا اینطوری می‌کنن که یکی بترسه و بخندن. تو هم که حسابی خوراکی و سوژه‌ی خنده. بیا بریم بابا.

البته بگم. همه هم بد نیستنا. خیلی‌ها می‌ایستن تعارف می‌کنن تو رد شی. فقط نمی‌دونم چرا هیچ‌کدو‌م‌شون زن نیستن. بعد همین زن‌ها وقتی پیاده دارن رد میشن، توقع دارن دیگران براشون ترمز کنن.

کلا تابلوئه از زن‌ها خوش‌م نمیاد؟ نیشخند

چهارشنبه ۱٩ مهر ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: در خیابان
Share

*رفته بودم مانتو پرو کنم، هی به خانوم‌ه می‌گفتم یه سایز بزرگترش رو میدی لطفاً؟
دیگه آخر چشمای خانوم‌ه گرد شده بود! دقت کردی؟ یه سایز بزرگتر مذکور همیشه فقط در یکی از ابعاد از قبلی‌ه بزرگتر ه - اگه دقیقاً سایز همون قبلی نباشه البته - مثلاً فقط قد ش بلندتر ه یا آستیناش یه کم گشادتر ن!

بعد این فروشنده‌ها انقدر مانتوهای تنگ و کوتااااه به دخترا می‌فروشن دیگه باورشون نمیشه یکی بیاد دنبال مانتویی بگرده که به سایزش بخوره. فکر می‌کنن تنگ‌ترین مانتویی رو که تن‌ت رفت باید بخری! فکر کنم در بلاد کفر راحت‌تر بشه مانتو خرید :دی

تازه همه که لاغر و مانکن نیستن! هر مدلی هم مناسب هر سایزی نیست. من فکر می‌کنم درست‌ش این‌ه که از فلان مدل دخترونه، از یه سایزی بزرگتر نداشته باشن مثلاً که مادر مادربزرگ من نتونه بره یه مانتویی شکل مال من بخره! نه اینکه یکی همسن من مجبور بشه بره بین مانتو مجلسیا دنبال مانتو بچرخه! بگذریم که الان جوون‌ترا لباساشون ساده‌تر از اونایی‌ه که سن و سالی ازشون گذشته!

اون روز یه خانومی رو دیدم توی مترو با مانتوی صورتی. بهش می‌خورد از مامان‌م یکی دو سال کوچیکتر باشه! یا یه خانوم خیلی پیر با شلوار جین آبی و کفشای قرمز! بعد داشتم فکر می‌کردم من رو م میشه اینطوری لباس بپوشم؟ خب خدایی‌ش اون کفش قرمز رو من باید بپوشم نه یکی همسن مادربزرگ‌م..

*پروردگار! لطفاً در اسرع وقت من رو از هرگونه دستبند، گردنبند، خرمهره! بلدیجات رنگی خوشگل و سایر لوازم مشابه سیر گردان. آمین!

چهارشنبه ۱٠ مهر ۱۳۸٧
نظرات ()
موضوع: در خیابان
Share

*موهای قرمز، پلک‌های قرمز، گونه‌های قرمز، لب‌های قرمز، شال قرمز. یه گل سر بزرگ هم زده بود و شال‌ش رو گیر داده بود بهش که از سر ش نیفته. خب این یعنی چی؟ یعنی من انسان متشخصی‌م؟ یا یعنی من فلان؟

دوشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: در خیابان
Share

*همیشه می‌گفتم چرا بعضیا خوش‌شون میاد وقتی میرن خرید، حتما یکی همراه‌شون باشه و نظر بده؟ تو میخوای خرید کنی. کی نظر بده آخه؟

خودم هم آدم کلافه‌ای‌م. زیاد حوصله ندارم وایسم خرید کردن دیگران رو تماشا کنم مخصوصا اونایی که خیلی ایرادگیر ن. همه‌ی مغازه‌ها رو 20 دفعه بالا پایین می‌کنن. به همه‌ی لباسا دست می‌زنن، همه چیز رو قیمت می‌گیرن، کلی لباس پرو می‌کنن. آخر ش هم میگن نمیخوام. بهم نمیاد. جنس‌ش خوب نیست. گرون میده و فلان.

دیروز عصر بعد از مدت‌ها تنهایی رفتم خرید. حس کردم مدت‌هاست عادت کرده‌م یکی باشه خریدهام رو تایید کنه یا وقتی خریدم، از سلیقه و انتخاب‌م تعریف کنه. فکر کردم خیلی بد ه آدم نتونه بدون تایید کسی، حتی یه تی‌شرت و شلوار بخره.

برای همین تنها رفتم و طبق معمول که آدم میره نون بخره، کفش می‌خره و میره فرش بخره سبزی قورمه می‌خره میاد، من هم سر از یه مغازه‌ی حیثیتی‌فروشی درآوردم. طبقه‌ی پایین یه پاساژ. یه مغازه‌ی بزرگ که اتاق پرو دلبازی هم داره.

خلوت هم بود. 2 تا لباس برداشتم رفتم پرو کنم. دومی رو پوشیدم داشتم جلوی آینه می‌چرخیدم مطمئن شم خوب‌ه که یهو یکی با هول در رو باز کرد. یه دختربچه‌ی بی‌تربیت فضول بود که چشم مامان‌ش رو دور دیده بود اومده بود ببینه اون در بسته چی‌ه.

قسمت جالب‌ش اینجاست که من اصلا عصبانی نشدم. همه چیز در کسری از ثانیه اتفاق افتاد. بچه در رو باز کرد. من گفتم در رو ببند عزیزم. در رو بستم. بچه هم از اون ور در رو هل داد. مادر ش هم دوید در رو ببنده. بعد بچه رو دعوا کرد و بلندبلند از من عذرخواهی کرد و از خجالت رفتار زشت بچه‌ش سریع رفتن بیرون تا من بیرون نیومده‌م.

والا در ورودی مغازه دقیقا روبروی در اتاق پرو ه با فاصله‌ی 8-7 قدم انگار. من که توی اون کسری از ثانیه مسلما کسی رو ندیدم توی پاساژ ولی اینکه اون موقع کی اونجا بود و چقدر چی دید رو نمی‌دونم دیگه نیشخند

خلاصه اینکه دوتایی خرید رفتن حداقل این خوبی رو داره که توی اتاق پرو سورپرایز نمیشید و اگه لباسی هم اندازه‌تون نبود هی مجبور نیستید لباساتون رو بپوشید بیایید بیرون یه چیز دیگه انتخاب کنید.

اول‌ش اومدم بگم خوب‌ه آدم به خودش متکی باشه و تنها بره خرید اما انگار دست‌م از جای دیگه فرمان می‌گیره داره یه چیزای دیگه‌ای می‌نویسه. برم تا اوضاع بدتر از این نشده نیشخند

جمعه ۳ شهریور ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: در خیابان
Share

*رفته بودم داروخانه جهت خرید مقادیری اقلام حیثیتی. شلوغ بود. ایستادم تا نوبت‌م شه. یه دختر جوون چادری حدود 25 سال شاید قبل از من بود. توی چشماش اضطراب موج می‌زد. وقتی اومد بگه چی میخواد، هول شد. کلمه‌ش رو یادش نیومد. انگار گفت مای بیبی. شک داشت.

خانوم فروشنده گفت مای بیبی؟ بیبی چک؟
دختر ه گفت بله. همین بیبی چک.

خانوم فروشنده یه بسته آورد براش. دختر ه گفت کوچیک‌تر ش رو ندارین؟
انگار قبلا هم خریده بود.
خانوم فروشنده گفت نه.

دختر ه گفت اینا خوب‌ن؟ درست کار می‌کنن؟
خانوم فروشنده بهش اطمینان داد. اما لحن بی تفاوت بود.

خرید من تموم شد. خواستم بیام بیرون.
دختر ه پول رو داد اما ایستاده بود با تردید به بسته نگاه می‌کرد.

صدا ش کردم. برگشت. آروم گفتم اگه باشی این حتما نشون میده. اما اگه گفت نیستی زیاد بهش اعتماد نکن. شاید نتونه تشخیص بده.
گفت آخه توی اینترنت نوشته بود اینا خوب‌ن.

گفتم خب آره. ولی نه کاملا. اگه گفت نیستی، یه کم شک کن به تشخیص‌ش. اصلا اگه خیلی مهم‌ه الان، برو آزمایش خون بده. جواب اون قطعی‌ه. دیگه آدم شک هم نداره.
گفت راست میگی. باشه.

گفتم ببخشید فضولی کردما.
گفت نه بابا. فضولی چی‌ه؟ راهنمایی کردین.

نمی‌دونم چرا انقد کم به آدما نگاه می‌کنم. شاید حس کردم اون از حرفای من معذب‌ه یا خودم از راهنمایی‌م! زیاد راضی نبودم. نمی‌دونم. زیاد پیش میاد اینجوری نظر بدم. کسی هم تا حالا نگفته به تو چه؟ همه تشکر می‌کنن. ولی بعد ش نمی‌چسبم به طرف. میگم و رد میشم.

اومدم بیرون. فکر کردم آدم کی انقد مضطرب میشه؟ وقتی بچه بخواد و شک داشته باشه که نشه؟ یا وقتی نخواد و شک داشته باشه که گند زده شاید؟
هر دو ش!

سه‌شنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: در خیابان
Share

شما که تیپ تون مشکل نداره ولی همه دوستایی دارن که به مد تر ن! بهشون بگین اگه توی خیابون گیر دادن بهشون و کارت ملی خواستن، ندن! بگن نداریم! آخه جدیدا با کارت ملی مردم رو جریمه نقدی می کنن به خاطر پوشیدن ساپورت. حتما بهشون بگیدها. ما رو هم دعا کنید!

/-: 

پنجشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: در خیابان
Share

توی بعضی از این مغازه‌های جوون‌پسند! که صدای دوپس‌دوپس توی مغز آدم‌ه و فروشنده‌هاشون از این پسر ژیگولان، یه صندلی اضافی پشت میز فروشنده هست که همیشه طبق عادت، توقع دارم یه دختر رو ش نشسته باشه.

با قلمبه‌ای شبیه کوهان شتر روی سر ش، 7 قلم آرایش، لباسای تنگ. یه وری بشینه و کیف‌ش رو هم بذاره روی پا ش. انگار توی تاکسی نشسته.

سر در نمیارم نسبت این دخترا با فروشنده چی‌ه. اگه دوست‌ن، چرا یه‌وری و کجکی میشینه کان‌ش رو می‌کنه به این. اگه قهر ن چرا میاد چند ساعت اونجا میشینه؟ اگه ربطی به هم ندارن چرا میاد توی اون مغازه، صندلی هم می‌گیره پشت میز میشینه؟

یعنی اصلاْ شدیداْ سوال شده برام متفکر

دوشنبه ٩ امرداد ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: در خیابان
Share

همیشه ترجیح میدم از مغازه‌های محلی خرید کنم. می‌دونم جنس کی چطوری‌ه. کی گرون میده. کی پس می‌گیره جنس معیوب رو. حوصله‌ی راه دور هم ندارم. مگه اینکه واقعاْ نتونم خرید کنم.

دیشب رفتم کفش بخرم. مغازه خیلی شلوغ بود. آقای فروشنده هم عصبی بود. از جواب سلام دادن‌ش فهمیدم. گفتم ببخشید از اون کفش که قیمت‌ش فلان‌ه سایز من دارین؟

یهو انگار فروشنده آتیش گرفته باشه هوار کشید که خانوم! مگه من قیمتا رو حفظ‌م؟ پس واسه چی کد زدم به کفشا؟ من چه می‌دونم شما کدوم رو میگی؟

وا رفتم. گفتم آقا چرا شما انقد عصبانی هستین؟

بعد برگشتم بیرون مغازه. اول فکر کردم کلاْ قهر کنم برم. بعد گفتم 10 سال پیش هم که همین کار رو می‌کردم. بذار قهر نکنم ببینم چی میشه.

حالا عینک هم نزده بودم. با فلاکت کد کفش رو خوندم رفتم داخل گفتم کد فلان. این سایز و این رنگ. آقاهه با اخم کفشا رو آورد. گفتم بزرگ‌ه. یه سایز کوچیک‌تر آورد. گفت سورمه‌ای ندارم. فقط مشکی‌ه. گفتم باشه.

پوشیدم. خوب بود. پول رو که دادم گفت می‌دونین خانوم؟ عصر که میشه اینجا میشه پارک! هر چی آدم بیکار ه جمع میشه اینجا. اغلب‌شون اصلاْ قصد خرید ندارن. همین خانوم چاق رو دیدین که نشسته بود اونجا؟ 20 جفت کفش پوشید. آخر ش هم شوهره کفشا رو پرت کرد کنار. خانوم‌ه کتونی‌ش رو پوشید و راه افتادن رفتن. حتی یه تشکر هم ازم نکرد. اصلاْ مشخص بود قصد خرید نداره. اگه بگم بهت کفش نمیدم، که خب نمیشه. وقتی هم میدم آخرش اینطوری می‌کنن. می‌دونین امروز چند تا مورد اینطوری داشتم؟

وقتی هم یکی واقعاْ قصد خرید داره، انقد اعصاب برام نمونده که درست جواب‌ش رو بدم. همچین برخوردی می‌کنم.

گفتم مردم‌آزار ن دیگه. چه کار میشه کرد؟

کفش رو گرفتم اومدم بیرون. داشتم فکر می‌کردم چقدر خوب شد که مث بچه‌ها قهر نکردم و موندم و کار م رو انجام دادم.

بعد یاد روزی افتادم که با مولی رفته بودیم خرید. وقتی چیزی رو نمی‌خواست و فقط داشت نگاه می‌کرد، امکان نداشت اجازه بده فروشنده جنس رو برداره بیاره باز کنه. می‌گفت فقط دارم نگاه می‌کنم. تنها چیزایی رو پرو می‌کرد که واقعاْ می‌خواست. آخر هم خرید کرد.

کاش همه اینطوری بودن. حالا بعضیا تربیت درستی ندارن. اون هیچ. وجدان هم ندارن؟

پنجشنبه ۸ تیر ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: در خیابان
Share

Daisypath Happy Birthday tickers