پ.ن: روزانه معمولا چند تا پست در اینستاگرام میذارم ولی انتقال همه‌شون به اینجا سخت‌ه یه کم. کامنت‌دونی هم سالم‌ه ولی تعداد کامنتا رو صفر نشون میده.

شنبه ٢۱ شهریور ۱۳٩٤
نظرات ()
موضوع: شعر
Share

*مپرس حال مرا! روزگار یار م نیست
جهنمی شده‌ام، هیچ‌کس کنار م نیست

نهال بودم و در حسرت بهار! ولی
درخت می‌شوم و شوق برگ و بار م نیست

مرا ز عشق مگویید، عشق گمشده‌ای‌ست
که هر چه هست ندارم! که هر چه دارم، نیست

شبی به لطف بیا بر مزار من، شاید
بروید آن گل سرخی که بر مزار م نیست...

یکشنبه ٢٢ شهریور ۱۳٩٤
نظرات ()
موضوع: شعر
Share

*می‌خواهم ناگفته‌های بسیاری را برایت بگویم

از بهار

از بغض‌های نبودن‌ت

از نامه‌های چشمان‌م که همیشه بی‌جواب ماند

باور نمی‌کنی؟

تمام این روزهابا لبخند ت آفتابی بود

اما

دلتنگی آغوش‌ت

رهایم نمی‌کند

به راستی عشق، بزرگ‌ترین آرامش جهان است

 

سید علی صالحی

چهارشنبه ٢٧ خرداد ۱۳٩٤
نظرات ()
موضوع: عکس ، شعر
Share

یکشنبه ٢٤ خرداد ۱۳٩٤
نظرات ()
موضوع: شعر
Share

سه‌شنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩٤
نظرات ()
موضوع: شعر
Share

چرا رفتی؟ چرا؟

من بی‌قرار م.

به سر، سودای آغوش تو دارم.

نگفتی ماهتاب امشب چه زیباست؟ ندیدی جان‌م از غم، ناشکیباست؟

نه هنگام گل و فصل بهارست؟ نه عاشق در بهاران بی‌قرارست؟

نگفتم با لبان بسته‌ی خویش، به تو راز درون خسته‌ی خویش؟

خروش از چشم من نشنید گوش‌ت؟ نیاورد از خروش‌م در خروش‌ت؟

اگر جان‌ت ز جان‌م آگهی داشت، چرا بی‌تابی‌م را سهل انگاشت؟

کنار خانه‌ی ما کوهسارست: ز دیدار رقیبان برکنارست.

چو شمع مهر، خاموشی گزیند، شب اندر وی به آرامی نشیند.

ز ماه و پرتو سیمینه‌ی او، حریری اوفتد بر سینه‌ی او.

نسیم‌ش مستی‌انگیزست و خوشبوست، پر از عطر شقایق‌های خودروست.

بیا با هم شبی آنجا سرآریم، دمار از جان دوری‌ها برآریم!

خیال‌ت گرچه عمری یار من بود، امید ت گرچه در پندار من بود، بیا امشب شرابی دیگر م ده! ز مینای حقیقت، ساغر م ده!

دل دیوانه را دیوانه‌تر کن. مرا از هر دو عالم، بی‌خبر کن.

بیا! دنیا دو روزی بیشتر نیست؛ پی فرداش، فردای دگر نیست.

بیا... اما نه، خوبان خودپرستند. به بند مهر، کمتر پای‌بستند.

اگر یک دم شرابی می‌چشانند، خمارآلوده عمری می‌نشانند.

درین شهر آزمودم من بسی را. ندیدم باوفا زانان کسی را.

تو هم هر چند مهر بی غروبی، به بی‌مهری گواه‌ت این که خوبی.

گذشتم من ز سودای وصال‌ت، مرا تنها رها کن با خیال‌ت!

سیمین بهبهانی

جمعه ٤ اردیبهشت ۱۳٩٤
نظرات ()
موضوع: شعر
Share

*ز دست‌م برنمی‌خیزد که یک دم، بی تو بنشینم         

به جز رویت نمی‌خواهم که روی هیچ‌کس بینم

من اول روز دانستم که با شیرین درافتادم         

که چون فرهاد باید شُست دست از جان شیرین‌م

تو را من دوست می‌دارم خلاف هر که در عالم         

اگر طعنه‌ست در عقل‌م، اگر رخنه‌ست در دین‌م

و گر شمشیر برگیری، سپر پیش‌ت بیندازم         

که بی شمشیر خود کُشتی به ساعدهای سیمین‌م

برآی ای صبح مشتاقان اگر نزدیک روز آمد         

که بگرفت این شب یلدا، ملال از ماه و پروین‌م

ز اول هستی آوردم، قفای نیستی خوردم         

کنون امید بخشایش همی‌دارم که مسکین‌م

دلی چون شمع می‌باید که بر جان‌م ببخشاید         

که جز وی، کس نمی‌بینم که می‌سوزد به بالین‌م

تو همچون گل ز خندیدن، لب‌ت با هم نمی‌آید         

روا داری که من بلبل چو بوتیمار بنشینم

رقیب انگشت می‌خاید که سعدی! چشم بر هم نه!         

مترس ای باغبان از گل، که می‌بینم، نمی‌چینم!

پنجشنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩٤
نظرات ()
موضوع: شعر
Share

*مرا به باغ و بهاران چه کار، دور از تو

مرا چه کار به باغ و بهار، دور از تو

بهار آمده اما نه سوی من، که نسیم

زند به خرمن عمر م شرار، دور از تو

به سرو و گل نگراید دل شکسته‌ی من

که سر به سینه زند سوگوار، دور از تو

هم از بهار، مگر عشق، عذر من خواهد

اگر ز گل شده‌ام شرمسار، دور از تو

به غنچه ماند و لاله، بهار خاطر من

شکفته تنگ‌دل و داغدار، دور از تو

نسیمی از نفس‌ت سوی من فرست کــه بــاز

گرفته آینه‌ام را غبار، دور از تو

گل‌م، خزان‌زده آید به دیدگان که بهار

خزانی آماده در این دیار، دور از تو

دل‌م گرفت، اگر نیستی بر م باری

کجاست جام می خوش‌گوار، دور از تو

چه جای صحبت سال و مه و بهار و خزان

که دل‌گرفته‌ام از روزگار، دور از تو

چهارشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩٤
نظرات ()
موضوع: شعر
Share

*دیدار یار غایب دانی چه ذوق دارد؟       

ابری که در بیابان بر تشنه‌ای ببارد

ای بوی آشنایی دانستم از کجایی         

پیغام وصل جانان، پیوند روح دارد

سودای عشق پختن، عقل‌م نمی‌پسندد         

فرمان عقل بردن، عشق‌م نمی‌گذارد

باشد که خود به رحمت، یاد آورند ما را         

ور نه کدام قاصد، پیغام ما گذارد

هم عارفان عاشق دانند حال مسکین         

گر عارفی بنالد یا عاشقی بزارد

زهرم چو نوشدارو از دست یار شیرین         

بر دل خوشست نوش‌م بی او نمی‌گوارد

پایی که برنیارد روزی به سنگ عشقی         

گوییم جان ندارد یا دل نمی‌سپارد

مشغول عشق جانان گر عاشقی‌ست صادق         

در روز تیرباران، باید که سر نخارد

بی‌حاصل‌ست یارا اوقات زندگانی         

الا دمی که یاری با همدمی برآرد

دانی چرا نشیند سعدی به کنج خلوت         

کز دست خوب‌رویان، بیرون شدن نیارد

سه‌شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٤
نظرات ()
موضوع: شعر
Share

*به نسیمی همه راه به هم می‌ریزد

کی دل سنگ تو را آه به هم می‌ریزد؟

سنگ در برکه می‌اندازم و می‌پندارم

که به این سنگ زدن، ماه به هم می‌ریزد

عشق، سنگی‌ست که بر سنگ دگر می‌چینند

گاه می‌ماند و ناگاه به هم می‌ریزد

آنچه را عقل، به یک عمر به دست آورده‌ست

عشق یک لحظه‌ی کوتاه به هم می‌ریزد...

چهارشنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: شعر
Share

*چشم‌های من

این جزیره‌ها که در تصرف غم است

این جزیره‌ها که از چهارسو محاصره است

در هوای گریه‌هایی نم‌نم است.

گرچه گریه‌های گاه‌گاه من، آب می‌دهد درخت درد را

برق آه بی‌گناه من، ذوب می‌کند سد صخره‌های سخت درد را.

فکر می‌کنم عاقبت

هجوم ناگهان عشق

فتح می‌کند پایتخت درد را...

سه‌شنبه ٢۳ دی ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: شعر
Share

*از کنارِ من افسرده‌ی تنها تو مرو

دیگران گر همه رفتند خدا را تو مرو

اشک اگر می‌چکد از دیده، تو در دیده بمان

موج اگر می‌رود ای گوهرِ دریا تو مرو

ای نسیم از برِ این شمع، مکش دامن ناز

قصه‌ها مانده، من سوخته را با تو. مرو

ای قرار دل طوفانی بی‌ساحلِ من

بهرِ آرامش این خاطرِ شیدا تو مرو

سایه‌ی بخت منی. از سر من پای مکش

به تو شاد است دل خسته. خدا را تو مرو

ای بهشت نگه‌ت، مایه‌ی الهام سرشک

از کنار من افسرده‌ی تنها تو مرو...

سه‌شنبه ۳٠ دی ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: شعر
Share

*مرا تو بی سببی نیستی.
به راستی صلت کدام قصیده‌ای ای غزل؟

ستاره‌باران جواب کدام سلامی به آفتاب از دریچه‌ی تاریک؟

کلام از نگاه تو شکل می‌بندد. خوشا نظر بازیا که تو آغاز می‌کنی!

پس پشت مردمکان‌ت، فریاد کدام زندانی است که آزادی را به لبان برآماسیده گل سرخی پرتاب می‌کند؟

ورنه این ستاره بازی
حاشا
چیزی بدهکار آفتاب نیست.

نگاه از صدای تو ایمن می‌شود.
چه مؤمنانه نام مرا آواز می‌کنی!

پ.ن: برام حرف درنیارید صلواااات
موضوع: شعر
Share

*قسمت اول. دوم. پادشاهی ضحاک

ضحاک، هزار سال پادشاهی کرد و این زمان، جزو بدترین دوران ایران بود که فرزانگان به کنج عزلت افتاده و جاهلان همه جا بودند. دیوان هم دست‌شان در همه جا باز شد و همه جا تخم بدی می‌ریختند.

جمشید دو خواهر داشت به نام‌های شهرناز و ارنواز که ضحاک آنها را از آن خود کرد. علاوه برآن هر روز دو مرد جوان را کشته و مغزشان را به شاه می‌دادند.

در این زمان، دو مرد پاک‌نژاد به نام‌های ارمایل و کرمایل تصمیم گرفتند که تحت عنوان آشپز، نزد شاه روند تا شاید کاری از دست‌شان ساخته باشد. حیله‌ی آنها این بود که مغز سر یک جوان را گرفته با مغز سر گوسفندی می‌آمیختند و جوان دیگر را از مرگ می‌رهانیدند و بدین‌سان هر ماه، سی مرد از مرگ نجات می‌یافت و وقتی تعدادشان به دویست رسید، آشپزان به آنها چند بز و میش داده و آنها را روانه‌ی صحرا می‌کردند تا کسی به آنها دست نیابد و اکنون کردها همه از نژاد همان مردانند.

در این حال، ضحاک همچنان به عیش و عشرت خود مشغول بود و برای تفریح به یکی از مردان جنگی همیشه دستور می‌داد که با دیو کشتی بگیرد و یا دختران زیبارو را انتخاب می‌کرد تا از آنان کام دل بگیرد.

زمان سپری می‌شد و حدود چهل سال تا پایان پادشاهی‌ش مانده بود. شبی در کنار ارنواز خوابیده بود که خواب دید سه مرد جنگی کارآزموده که یکی جوان‌تر بود، به جنگ ضحاک می‌آیند و جوان، گرز را به سر او می‌کوبد و او تا دماوند گریخت و آنها نیز همچنان به دنبال‌ش بودند و بالاخره او را کشتند و او از خواب پرید و فریاد کشید.

ارنواز گفت: شاها چه شده؟ از چه ترسیدی؟ ضحاک از گفتن خواب‌ش خودداری کرد اما ارنواز پافشاری می‌کرد و بالاخره مجبور شد داستان را تعریف کند.

ارنواز او را دلداری داد و گفت: موبدان و ستاره‌شناسان را احضار کن تا خواب‌ت را تعبیر کنند. شاه نظر او را پسندید. موبدان آمدند و تفحص کردند اما می‌ترسیدند حقیقت را بگویند و شاه به آنان خشم گیرد. بالاخره یکی از آنها به شاه گفت که عاقبت همه مرگ است و تو هم همیشه بر تخت نخواهی بود و بعد از تو شخصی به نام آفریدون به تخت می‌نشیند. البته او هنوز به دنیا نیامده است.

ضحاک پرسید: او چه دشمنی با من دارد؟ موبد پاسخ داد: او به کین‌خواهی پدر ش که تو او را کشتی، با تو دشمن است.

ضحاک وقتی این سخنان را شنید، از ترس از هوش رفت و از آن به بعد همه جا سراغ فریدون را می‌گرفت و به دنبال او می‌گشت تا او را بکشد...


اندر زادن فریدون

نام پدر فریدون، آبتین بود. روزی ماموران شاه او را دیدند و برای غذای شاه، او را به آشپزخانه سلطنتی برده و کشتند. در این زمان، فریدون به دنیا آمده بود. مادر فریدون که فرانک نام داشت، از موضوع آگاه شد و او را به نزد نگهبان مرغزار برد و گفت: این کودک را با شیر گاو بپرور و نزد خود نگاهدار.

سه سال فریدون، نزد آن مرد با شیر گاو پرورده شد و ضحاک همچنان در جستجوی او بود. فرانک از ترس شاه تصمیم گرفت فریدون را با خود به هندوستان و فراسوی کوه البرز ببرد.

در کوه، مرد پاک‌دینی می‌زیست که فرانک، پسر را به او سپرد و او به پرورش فریدون همت گمارد. از آن سو، ضحاک از جایگاه اولیه‌ی فریدون آگاهی یافت اما وقتی به مرغزار رسید، او را نیافت. پس هر انسان و چارپایی که آنجا بود، کشت و آنجا را به آتش کشید.

وقتی فریدون شانزده ساله شد، از البرز به سوی مادر ش آمد و از نام و نشان و پدر ش پرسید. فرانک گفت: پدر ت آبتین، از نژاد طهمورث بود. ضحاک او را کشت تا برای مارهایش غذا فراهم کند. بعد از آن همچنان به دنبال تو بود و من تو را مخفی نمودم.

فریدون دل‌ش پر از درد شد و در پی انتقام برآمد اما مادر او را بر حذر می‌داشت.

تو را ای پسر! پند من یاد باد / به جز گفت مادر دگر باد باد 

داستان ضحاک و کاوه

روزها می‌گذشت و ضحاک، همچنان در اندیشه‌ی فریدون بود. او تصمیم گرفت لشکری از مردم و دیوان به وجود آورد و همچنین سندی تهیه کند و موبدان پای آن را امضا کنند بدین قرار که شاه تا کنون جز به نیکی عمل نکرده است.

در این بین که سند تهیه می‌شد، ناگاه صدایی در کاخ بلند شد. مردی به نام کاوه به نزد شاه برای دادخواهی آمد و گفت که از هجده پسرم همگی برای تو کشته شده‌اند. لااقل این آخری را مکش.

پادشاه پذیرفت و به کاوه گفت که او هم از گواهان محضر او باشد. وقتی کاوه سند را خواند، برآشفت و گفت: اینها جز دروغ و یاوه نیست و به همراه پسر ش از کاخ بیرون رفت و در کوی و برزن بانگ زد:

کسی کاو هوای فریدون کند / سر از بند ضحاک بیرون کند

پس درفش کاویان بر سر نیزه کرد و گفت: بیایید تا به نزد فریدون رویم و از او کمک بخواهیم. سپاه بزرگی اطراف کاوه را گرفت و به سوی فریدون رفتند و از او کمک خواستند. فریدون به نزد مادر رفت:

که من رفتنی‌ام سوی کارزار  / تو را جز نیایش مباد ایچ کار

مادر به گریه افتاد و او را به خدا سپرد.

وی دو برادر بزرگتر به نام‌های کیانوش و پرمایه داشت. به آنها گفت: به نزد مهتر آهنگران روید و بگویید گرز سنگینی به سان گاومیش برای من بسازد.

به تدریج سپاه و لوازم جنگی همگی آماده شد و سپاهیان فریدون، مهیای کارزار می‌شدند.

رفتن فریدون به جنگ ضحاک

فریدون و سپاهیان‌ش حرکت کردند تا به سرزمین تازیان و یزدان‌پرستان رسیدند و شب را در آنجا ماندند. وقتی شب فرا رسید، سروشی از بهشت به نزد فریدون آمد تا نیک و بد را به او بازگوید و آگاه‌ش کند.

فریدون آن شب را با خوشحالی جشن گرفت و وقتی خواب بر او مستولی شد، دو برادر ش که از حسد در فکر از بین بردن او افتاده بودند، از بالای کوه سنگی به سمت او سرازیر کردند اما به فرمان ایزد از صدای سنگ، فریدون بیدار شد و سنگ هم دیگر از جایش تکان نخورد.

فریدون مطلع بود که برادران‌ش قصد جان‌ش را داشتند اما به روی خود نیاورد. سپیده‌دم، سپاه حرکت کرد و کاوه‌ی آهنگر، پیشاپیش سپاه بود. به راه افتادند تا به اروندرود و دجله رسیدند و در کنار دجله و شهر بغداد ماندند.

در آنجا فریدون از نگهبان رود خواست تا با کشتی، سپاهیان‌ش را به طرف دیگر ببرد ولی او نپذیرفت و دست‌خط ضحاک را طلب کرد. فریدون خشمگین شد و با اسب گلرنگ‌ش به آب زد و سپاهیان نیز به دنبال‌ش روان شدند تا به خشکی رسیدند و کاخ ضحاک نمایان شد.

فریدون گرز گاوسر خود را برداشت و به سوی کاخ روان شد و نگهبانان را تارومار کرد تا به کاخ رسید. در آنجا خواهران جمشید شاه را دید و با آنان به صحبت پرداخت. آنها از نام و نشان او پرسیدند و سپس ارنواز گفت: ما از بیم شاه با او همراه شدیم. تو چگونه می‌خواهی با او بستیزی؟

فریدون گفت: اگر دست‌م به او رسد، جهان را از وجود ش پاک می‌کنم. شما باید جای او را به ما نشان دهید. گفتند: او به هندوستان رفته است تا بی‌گناهان دیگری را به خاک و خون بکشد. از وقتی درباره‌ی تو شنیده، در رنج و عذاب است و آسایش ندارد ولی زیاد نمی‌ماند و به زودی بازمی‌گردد.

در زمان غیبت ضحاک، وکیل او کندرو به کارها رسیدگی می‌کرد. وقتی به کاخ آمد و فریدون را دید که برتخت نشسته است و همه مطیع او شده‌اند، او نیز بدون ناراحتی در برابر فریدون تعظیم نمود و به ستایش او پرداخت.

فریدون تا صبح بساط جشن به پا نمود. بامداد که همه در خواب خوش بودند، کندرو بر اسبی نشست و به سوی ضحاک رفت و ماجرا را باز گفت. ضحاک پریشان شد و از بیراهه به سوی کاخ آمد و با سپاهیان فریدون درگیر شد. در میانه‌ی جنگ که مردم نیز به یاری سپاهیان فریدون آمده بودند، ضحاک ناشناس به طرف کاخ رفت در حالی که سرتاپا پوشیده در زره و خود بود. در آنجا دید شهرناز در کنار فریدون است و به نفرین ضحاک لب گشاده است. از خشم خنجر کشید تا او را بکشد اما فریدون، گرز گاوسر را بر سر او کوبید.

سروش غیبی ندا داد که او را به کوه ببر و در بند کن. پس ضحاک را دست‌بسته و با خاری بر پشت هیونی به کوه بردند. فریدون خواست سر ش را ببرد که سروش غیبی ندا داد که او را تا دماوند کوه ببر و آنجا در بند کن. پس او را به دماوند برد و به کوه آویخت. واین بود پایان سرنوشت شوم ضحاک پلید .

بماند او برین‌گونه آویخته / وزو خون دل بر زمین ریخته

سه‌شنبه ۱٦ دی ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: شعر
Share

*قسمت اول.به نام خداوند جان و خرد / کزین برتر اندیشه برنگذرد

خداوند نام و خداوند جای  / خداوند روزی‌ده رهنمای

خداوند کیهان و گردان سپهر / فروزنده‌ی ماه و ناهید و مهر    

پادشاهی کیومرث

داستان شاهنامه با پادشاهی کیومرث آغاز می‌شود که در حدود سی سال پادشاهی کرد. او پادشاه خوبی بود و همه دد و دام و جانوران و هرچه در گیتی بود مطیع اوامر او بودند. وی پسر زیبایی به نام سیامک داشت که خیلی مورد توجه و علاقه‌ی پدر بود. اهریمن بر آنها حسادت آورد. پسر اهریمن به ادعای تاج و تخت شورید و با سیامک جنگید و در این جنگ، سیامک کشته شد.

فکند آن تن شاهزاده به خاک  /  به چنگال کردش جگرگاه پاک

کیومرث وقتی خبر مرگ پسر ش را شنید، به سختی متالم شد و به سوگواری پرداخت و همچنان کینه‌ی کشته شدن پسر ش را در دل داشت. سیامک پسری داشت به نام هوشنگ که کیومرث او را چون فرزند ش دوست می‌داشت و او راب ه خونخواهی پدر ش تشویق نمود. هوشنگ به جنگ اهریمن رفت و او را شکست داد.

کشیدش سراپای یک سر دوال / سپهبد برید آن سر بی‌همال

کیومرث چون به آرزویش رسید، بعد از مدتی روزگارش سرآمد و مرد و هوشنگ پادشاه شد.


پادشاهی هوشنگ

پادشاهی هوشنگ هم سر رسید و پسرش طهمورث به جای پدر نشست. وی پادشاهی سخاوتمند و عادل بود و در حدود چهل سال پادشاهی کرد. در زمان او آبادانی‌های زیادی به وجود آمد. آهن شناخته شد و آهنگری به عنوان پیشه‌ای به وجود آمد. کشت و زرع بوجود آمد و تا پیش از آن مردم جز میوه چیزی نمی‌خوردند و لباس‌شان برگ درختان بود.

همچنین در زمان هوشنگ، آتش شناخته شد بدین ترتیب که یک روز شاه به سوی کوه در حرکت بود. از دور چیزی دید سیاه و تیره مانند مار که به طرف او می‌آمد. سنگی برداشت و به سوی او پرتاب کرد و سنگ به سنگ دیگری خورد و آتش پدیدار گشت. هوشنگ از کشف آتش خوشحال شد و معتقد بود که این فروغ ایزدی است و اهل خرد باید آن را بپرستند. او جشن گرفت و این جشن، سرآغاز جشن سده بود.

همچنین در زمان هوشنگ از پوست بعضی حیوانات، لباس درست کردند و گوشت‌شان به مصرف خوراک و تغذیه می‌رسید.

پادشاهی طهمورث

طهمورث سی سال پادشاهی کرد. در زمان او پیشرفت‌های دیگری به وجود آمد از جمله بخ وجود آمدن نخ از مو و پشم میش و بره و از نخ‌ها، پارچه به وجود آمد. طهمورث وزیری پاک‌نهاد به نام شیداسپ داشت. اما در این زمان، دیوان دوباره به گردن‌کشی پرداختند و طهمورث به جنگ آنها رفت و آنها را تارومار کرد. بعضی از آنها به التماس و لابه افتادند که ما را مکش تا هنری به تو بیاموزیم. پادشاه پذیرفت و دیوان به او نوشتن به سی زبان را یاد دادند از جمله :رومی. تازی. پارسی. سغدی. چینی  پهلوی.

بالاخره روزگار طهمورث هم سرآمد و پسرش جمشید بر تخت تکیه زد.

پادشاهی جمشید

پادشاهی جمشید به هفت‌صد سال می‌رسد و جهان از عدالت او در آسایش و داد بود. در این زمان، لوازم و ابزار جنگ پیشرفت کرد و آهن را نرم کرده و از آن خود و زره و جوشن و خفتان و درع و برگستوان به وجود آوردند و این حدود پنجاه سال طول کشید.

زکتان و ابریشم و موی و قز / قصب کرد پرمایه دیبا و خز

و بدین‌سان ریسیدن و بافتن را آموختند.

جمشید گروهی را معروف به کاتوزیان از میان مردم انتخاب کرد که کار آنان، پرستش بود و کوه را جایگاه آنان کرد.

گروهی دیگر را برای جنگ برگزید و آنان را نیساریان نام نهاد.

گروهی دیگر نسودی نام داشتند که می‌کاشتند و می‌درویدند و از دسترنج‌شان می‌خوردند. آزاده بودند و سرزنش کسی را نمی‌شنیدند.

گروه چهارم اهنوخشی نام داشت که اهل اندیشه و بینش بودند.

جمشید به هر گروه، جایگاه ویژه‌ی خود را داد. بعد به دیوان دستور داد آب را به خاک آمیخته، خشت بسازند و دیوار کشند و کاخ و گرمابه درست کنند. از سنگ خارا، آتش به وجود آورند. در زمان او، یاقوت و بیجاده و سیم و زر به چنگ آمد. بوهای خوش چون بان و کافور و مشک و عود و عنبر و گلاب به وجود آمد. پزشکی شکل گرفت. کشتی ساخته شد. جمشید تختی ساخت و گوهرهایی را زینت آن کرد و مردم به دور تخت او حلقه زدند و شادی کردند و جشن نوروز از آن زمان به وجود آمد.

به جمشید بر گوهر افشاندند /  مرآن روز را روز نو خواندند

دیوان تخت جمشید را در حالی که جمشید بر روی آن نشسته بود بلند می‌کردند و از هامون بر روی ابرها می‌بردند. مرغان به فرمان او بودند. بدین‌سان سی‌صد سال گذشت و مرگ‌ومیر هم از بین رفت. پادشاه مغرور شد و سر از رای یزدان پیچید و ناسپاسی کرد.

چنین گفت با سالخورده جهان / که جز خویشتن را ندانم جهان

هنر در جهان از من آمد پدید / چو من تاجور تخت شاهی ندید

جهان را به خوبی من آراستم /  چنان گشت گیتی که من خواستم

و خلاصه اینکه آرامش و خور و خواب شما از من است و دیهیم شاهی سزاوار من و جز من پادشاهی نیست. من بودم که مرگ‌ومیر را از جهان برداشتم. پس هرکس به من نگرود، اهریمن است.

گر ایدون که دانید من کردم این /  مرا خواند باید جهان آفرین

چون این سخنان گفته شد، فر ایزدی از او گسسته شد و عده‌ی زیادی از او روی برگرداندند. سپاه پراکنده شد و روزگار جمشید تیره گشت. از کار ش پشیمان و نادم شد و از دیده خون گریست.

داستان ضحاک با پدر ش

در بین شاهان آن دوره از دشت سواران نیزه‌دار عرب، نیک‌مردی به نام مرداس بود که خیلی محتشم و اهل بخشندگی و داد و سخا بود. او پسری داشت دلیر اما ناپاک به نام ضحاک که به پهلوی، بیورسپ خوانده می‌شد.

روزی ابلیس نزد او آمد و جوان گوش به گفتار او سپرد و با ابلیس، پیمان دوستی بست که فقط از او سخن بشنود. ابلیس به او گفت که پدر ت را بکش و صاحب جاه و حشمت او شو. ضحاک ترسید و گفت این شایسته نیست اما ابلیس قبول نکرد و گفت: ترسو! تو سوگند خوردی. ضحاک به ناچار پذیرفت و طبق گفته‌ی ابلیس، رفتار نمود بدینسان که : در سرای شاه، بوستانی بود که شاه شب‌ها بی‌چراغ به آنجا می‌رفت و تن می‌شست. دیو بچه به آنجا رفت و چاهی کند و روی آن را با خار و خاشاک پوشاند. پادشاه شب به سوی باغ آمد و در چاه افتاد و مرد و ضحاک بر جای او نشست.

پسر کو رها کرد رسم پدر  /  تو بیگانه خوانش! مخوانش پسر

بعد از این ماجرا روزی ابلیس خود را به شکل جوانی درآورد و نزد ضحاک رفت و خود را آشپز ماهری معرفی کرد. در آن زمان، کمتر از حیوانات برای پخت و پز استفاده می‌شد و بیشتر غذایشان از رستنی‌ها بود ولی اهریمن از هر گونه مرغ و چارپایی خورش‌های رنگارنگی درست کرد.

ضحاک که خیلی از دست‌پخت او خو‌شش آمده بود گفت: هر چه از من بخواهی به تو خواهم داد. ابلیس گفت : تنها حاجت‌م این است که اجازه فرمایی کتف تو را ببوسم. ضحاک پذیرفت. ابلیس پس از بوسیدن کتف شاه ناپدید شد و بر جای بوسه‌ی او دو مار سیاه رویید.

ضحاک ابتدا ترسید و هر دو را از ته برید اما دوباره به جای آن دو مار سیاه دیگر رویید. همه‌ی پزشکان احضار شدند ولی کاری از دست‌شان ساخته نبود. دوباره ابلیس خود را به شکل پزشکی درآورد و نزد ضحاک رفت و گفت: تنها علاج این مسئله، سازش با مارها است و باید آنها را سیر نگهداری و غذایشان هم مغز سر مردم است.

در این زمان مصادف بود با شورش مردم بر علیه جمشید شاه ایران.

مردم سپاهی درست کرده و به سمت تازیان رفتند و ضحاک را شاه ایران نامیدند. ضحاک به تخت جمشید آمد و در آنجا تاج‌گذاری کرد. جمشید نیز فرار کرد و تا صد سال کسی او را ندید و در سال صدم روزی در دریای چین پدیدار شد و ضحاک هم او را دستگیر کرد و با اره او را به دو نیم نمود.

چنین است کیهان ناپایدار / تو در وی به جز تخم نیکی مکار

دلم سیر شد زین سرای سپنج /  خدایا مرا زود برهان ز رنج 

پنجشنبه ۱۱ دی ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: شعر
Share

*دست‌نوشته‌های دوست‌ عزیزم، هنگامه: سلام دوستان. امشب با فردوسی و جریان زندگی‌ش آشنا میشید البته به صورت گزیده. و برای شب‌های دیگه سعی می‌کنم یه داستان از شاهنامه براتون انتخاب کنم و بذارم که لذت ببرید.

حکیم ابوالقاسم فردوسی

شاهنامه اثر حکیم ابوالقاسم فردوسی توسی، حماسه‌ای منظوم در بحر متقارب مثمن محذوف و شامل حدود ۶۰٬۰۰۰ بیت و یکی از بزرگ‌ترین و برجسته‌ترین حماسه‌های جهان است که سرایش آن سی سال به طول انجامید. محتوای این شاهکار ادبی، اسطوره‌ها، افسانه‌ها و تاریخ ایران از ابتدا تا فتح ایران توسط اعراب در سده‌ی هفتم است که در چهار دودمان پادشاهی پیشدادیان، کیانیان، اشکانیان و ساسانیان خلاصه می‌شوند و به سه بخش اسطوره‌ای (از عهد کیومرث تا پادشاهی فریدون)، پهلوانی (از قیام کاوه آهنگر تا مرگ رستم) و تاریخی (از پادشاهی بهمن و ظهور اسکندر تا فتح ایران توسط اعراب) تقسیم می‌شود.

زمانی که زبان دانش و ادبیات در ایران، زبان عربی بود، فردوسی با سرودن شاهنامه موجب زنده‌شدن و احیای زبان پارسی شد. یکی از مأخذ مهمی که فردوسی برای سرودن شاهنامه از آن استفاده‌ کرد، شاهنامه ابومنصوری بود. شاهنامه، نفوذ بسیاری در ادبیات جهان داشته‌ است و شاعران بزرگی مانند گوته و ویکتور هوگو از آن به نیکی یاد کرده‌اند.

شاهنامه، بزرگ‌ترین کتاب به زبان پارسی است که در همه جای جهان مورد توجه قرار گرفته و به همه‌ی زبان‌های زنده‌ی جهان بازگردانی شده‌ است. نخستین بار، بنداری اصفهانی شاهنامه را به زبان عربی بازگردانی‌ کرد و پس از آن، بازگردانی‌های دیگری از شاهنامه (از جمله بازگردانی ژول مل به فرانسوی) انجام‌ گرفت.

فردوسی، زمانی شاهنامه را سرود که زبان پارسی دچار آشفتگی بود و او از آشفتگی و افزونی آن جلوگیری کرد. فردوسی در سرودن شاهنامه از پارسی سره بهره‌ نبرد و از پارسی دری استفاده‌ کرد و شمار واژگان عربی در شاهنامه ۸۶۵ است.

۲۵ اسفند ۱۳۸۸ پایان هزارهٔ سرایش شاهنامه بود که به این مناسبت، جشن جهانی هزارهٔ شاهنامه با حضور نمایندگان ۱۹۲ کشور عضو یونسکو در پاریس، فرانسه (مقر یونسکو) با همکاری بنیاد فردوسی بر‌گزار شد. هم‌چنین آیین بزرگداشت هزاره‌ی شاهنامه در کشورهای گوناگون به بهانهٔ ثبت آن در یونسکو از جمله برلین، آلمان بر‌گزار شد.

*توضیح: فارسی دری : فارسی جدید. زبان ایرانی که بعد از اسلام رواج یافت و زبان رسمی و ادبی گردید.

حکیم ابوالقاسم فردوسی توسی در دهکدهٔ پاژ یا باژ در طابران توس دیده به جهان گشود. فردوسی نخستین کسی نبود که به آفرینش حماسه‌ی ملی ایران دست‌ زد. مسعودی مروزی قسمتی از شاهنامه را به وزن ترانه‌های ساسانی ساخته‌ب ود که از آن فقط چند بیت از سرگذشت کیومرث باقی مانده‌ است. پس از او، دقیقی توسی سرگذشت گشتاسپ و ظهور زرتشت را به نظم آورد و چون به دست برده‌ای کشته‌ شد، شاهنامه‌ی او ناتمام ماند. (در روایات مختلف آمده است که دقیقی بسیار بداخلاق بوده و با غلام خود به تندی رفتار می‌کرده است که در نهایت، توسط غلام کشته می‌شود.)

فردوسی که پیش از مرگ دقیقی و حتی پیش از زمانی که او به سرایش شاهنامه دست‌ بزند، در اندیشه‌ی سرایش شاهنامه بود، اثری در حدود پنجاه برابر کار دقیقی به وجود آورد و زمانی که به داستان گشتاسپ رسید، هزار بیت دقیقی را در شاهنامه‌ی خود نقل‌کرد. آنگاه بزرگان زمان مانند حیی قتیبه و علی دیلم او را تشویق‌ کردند و او پس از سی سال در حدود «پنج هشتاد بار از هجرت» (سال چهارصد هجری قمری) سرایش شاهنامه را به پایان رساند.

او در مورد مدت سرایش شاهنامه چنین می‌سراید:

بسی رنج بردم در این سال سی / عجم زنده کردم بدین پارسی


(نکته‌ای که خوب است در اینجا به آن اشاره شود، همسر فردوسی است که در کتب آمده است زنی از نجیب‌زادگان بوده و سواد بالایی داشته و در سرایش شاهنامه کمک شایانی به فردوسی کرده است و در جمع آوری و گوشزدکردن کلمات پارسی به او کمک کرده است.)


خوب است بدانیم پدر فردوسی از ملاکین طوس بوده و از مقام و موقعیت خوبی برخوردار بوده است و فردوسی تمام سال‌هایی را که به نگارش شاهنامه مشغول بوده از ثروت خود، گذران زندگی می‌کرده تا اینکه در اواخر کار به تهی‌دستی دچار می‌شود.


درباره‌ی انتهای کار فردوسی و ماجرایش با سلطان محمود غزنوی داستان‌های بسیاری گفته شده است اما آن را که بیشتر برآن تاکید شده نقل می‌کنم :

فردوسی، شیعه مذهب بوده است و از سویی در سراسر شاهنامه از جنگاوری مردم سرزمین ایران و غلبه‌ی آنها بر توران که همان ترک‌ها هستند، سخن می‌گوید. فردوسی شاهنامه را در دوره‌ی حکومت سامانیان سرود ولی در پایان کار او غزنویان بر سر کار آمده بودند که اتفاقا ترک بوده‌اند و در تضاد با روحیه‌ی ایرانی فردوسی.


از سویی فردوسی نیز به تهی‌دستی گرفتار شده بود و می‌دانست که تنها راه نجات و بقای کتاب‌ش این است که آن را به سلطانی تقدیم کند.


از سویی رقبا و حسودان فردوسی در دربار سلطان بیکار نمانده و بدگویی او را می‌کنند و از محتوای کتاب او سخن‌ها می‌رانند و همچنین مذهب او را یادآوری و برایش دشمن‌تراشی می‌کنند.


حال به سراغ فردوسی برویم، با توجه به مطالبی که ذکر کردم، ابیاتی را در وصف سلطان محمود اضافه کرده و به امید کمک او، راهی دربار می‌شود.

تن شاه محمود آباد باد   / سر ش سبز بادا، دلش شاد باد
چنانش ستودم که اندر جهان / سخن ماند از آشکار و نهان
مرا از بزرگان ستایش بُوَد / ستایش ورا در فزایش بُوَد

اما نیرنگ‌های رقبا و حاسدان به ثمر نشسته بود. به گفته‌ی خود فردوسی، سلطان محمود به شاهنامه نگاه هم نکرد و پاداشی را که مورد انتظار فردوسی بود، برایش نفرستاد. از این واقعه تا پایان عمر، فردوسی بخش‌های دیگری نیز به شاهنامه اضافه کرد که بیشتر به اظهار ناامیدی و امید به بخشش بعضی از اطرافیان سلطان محمود از جمله «سالار شاه» اختصاص دارد.

چون شاهنامه، مطابق ذوق درباریان و اطرافیان سلطان نبود و مورد پسند محمود هم قرار نگرفت، او که قبلاً وعده داده بود به ازای هر بیت، یک دینار طلا بدهد، به جای آن بیست هزار درهم نقره به فردوسی داد. شاعر نامدار به شدت از این موضوع ناراحت شد و تمام مبلغ را به یک حمامی و یک فقاع فروش بخشید. حتی به خاطر شیعه بودن او را بددین خواندند.

روایتی نیز در این باره وجود دارد که سلطان محمود به فردوسی گفته است که شاهنامه چیزی جز شرح احوال رستم نیست، در حالی که در سپاه من امثال رستم بسیارند. و فردوسی به او می‌گوید که خداوند تا به حال مانند رستم را نیافریده و نخواهد آفرید و از دربار بیرون می‌رود.

پس از اندکی محمود به یکی از نزدیکان‌ش می‌گوید «این مردک، مرا به تعریض دروغ‌زن خواند» و تصمیم به قتل او می‌گیرد ولی فردوسی فرار می‌کند. و از غزنه به هرات و سپس به طبرستان (مازندران) گریخت و آتش درون خود را به اشعار هجایی تسکین داد:

ایا شاه محمود کشورگشای / ز کس گر نترسی، بترس از خدای!
که بددین و بدکیش خوانی مرا / منم شیر نر، میش خوانی مرا.
یکی بندگی کردم ای شهریار / که ماند ز تو در جهان یادگار
چو بر باد دادند گنج مرا / نبُد حاصلی سی و پنج مرا
شنیدم که شَه، مطبخی‌زاده است /به جای طلا نقره‌ام داده است
اگر شاه را، شاه بودی پدر / به سر برنهادی مرا تاج زر
و گر مادر، شاهبانو بدی / مرا سیم و زر تا به زانو بدی
پرستارزاده نیاید به کار / وگرنه چند دارد پدر شهریار

فردوسی دربار محمود را با خاطری رنجیده گذاشت و رفت. بر اساس روایتی پس از اینکه سال‌ها از این ماجرا گذشت و سلطان محمود به هند حمله برده بود و در آنجا قلعه‌ای را محاصره کرده بود، پیکی پیش یاغی محصور فرستاد و به وزیر ش گفت که نمی‌دانم چه پاسخی از درون قلعه خواهد آمد. و وزیر این بیت از شاهنامه را برای او خواند:

اگر جز به کام من آید جواب / من و گرز و میدان افراسیاب

سلطان می‌پرسد این شعر از کیست که در آن روح مردانگی وجود دارد؟ در پاسخ گفته می‌شود که متعلق به فردوسی است. محمود ناراحت می‌شود و می‌گوید من او را از خودم آزردم، ولی در بازگشت به غزنه جبران خواهم کرد. هنگامی که سلطان محمود به غزنه باز می‌گردد، دستور می‌دهد که معادل ۶۰ هزار دینار *امتعه بار شتران دولتی کنند و به طابران - نزد فردوسی - ببرند و از او عذرخواهی و دلجویی کنند. اما هنگامی که کاروان، هدیه‌ی سلطان از یکی از دروازه‌های شهر موسوم به رودبار داخل گردید، پیکر فردوسی را از دروازهٔ رزان شهر، به بیرون می‌بردند. دختر فردوسی از گرفتن هدیه محمود خودداری می‌کند. جامی در پنج سده بعد به این موضوع اشاره کرده است:

خوش است قدر شناسی که چون خمیده سپهر / سهام حادثه را عاقبت کند قوسی
برفت شوکت محمود، در زمانه نماند / جز این فسانه که نشناخت قدر فردوسی

ناگفته نماند که فردوسی در طول زندگی خود، رنج‌های بسیاری را متحمل شد و در دوران زندگی رنج از دست دادن پسر ش را نیز به دوش کشید و از سویی هیچ‌گونه پاداش و تشویقی را از سوی هیچ مقامی در طول زندگی‌ش برای چنین اثر ماندگاری دریافت نمی‌کند و با دلی شکسته این دنیای فانی را بدرود می‌گوید، هر چند که قصد او از نگارش شاهنامه، یادآوری گذشته‌ی پرشکوه ایران برای ایرانیان و زنده کردن زبان پارسی بود که نه تماما ولی در هدف‌ش موفق شد.


متاسفانه جنازه‌ی فردوسی، اجازه‌ی دفن در قبرستان مسلمانان را نیافت و او را در زمین‌هایی که جز املاک شخصی وی بود به خاک سپردند.


مردان نیکی چون فردوسی در روزگار ما کم نبوده‌اند. مردانی که افتخار این مرز و بوم‌اند. نامشان جاودانه و راهشان مستدام.

*امتعه : ج ِ متاع. کالاها و متاع‌ها. (ناظم الاطباء): یاقوت و مرجان و جامه و همه عروض از اقمشه ...

چهارشنبه ۱٠ دی ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: شعر
Share

*از هم گریختیم

و آن نازنین پیاله‌ی دلخواه را دریغ، بر خاک ریختیم!

جان من و تو تشنه‌ی پیوند مهر بود؛

دردا که جان تشنه‌ی خود را گداختیم!

 

بس دردناک بود جدایی میان ما

از هم جدا شدیم و بدین‌ درد ساختیم.

 

دیدار ما که آن همه شوق و امید داشت

اینک نگاه کن که سراسر ملال گشت

و آن عشق نازنین که میان من و تو بود

دردا که چون جوانی ما پایمال گشت.

 

با آن همه نیاز که من داشتم به تو

پرهیز عاشقانه‌ی من ناگزیر بود

من بارها به سوی تو بازآمدم ولی

هر بار دیر بود...

 

اینک من و توییم دو تنهای بی‌نصیب

هر یک جدا گرفته ره سرنوشت خویش

سرگشته در کشاکش طوفان روزگار

گم‌کرده همچو آدم و حوا، بهشت خویش...

 

هوشنگ ابتهاج

یکشنبه ٢۸ دی ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: شعر
Share

یکشنبه ٢۸ دی ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: شعر
Share

* یک جان چه بود؟ صد جان منی...

چهارشنبه ٢۳ مهر ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: شعر
Share

*پاییز می‌رسد که مرا مبتلا کند

با رنگ‌های تازه مرا آشنا کند

خش‌خش، صدای پای خزان است، یک نفر

در را به روی حضرت پاییز وا کند...

 

 

 

 

 

علیرضا بدیع

 

چهارشنبه ٢ مهر ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: شعر
Share

*به سینه می‌زندم سر، دلی که کرده هوایت

دلی که کرده هوای کرشمه‌های صدایت

نه یوسف‌م، نه سیاوش، به نفس کشتن و پرهیز

که آورد دل‌م ای دوست! تاب وسوسه‌هایت

تو را ز جرگه‌ی انبوه خاطرات قدیمی

برون کشیده‌ام و دل نهاده‌ام به صفایت

تو سخت و دیر به دست آمدی مرا و عجب نیست

نمی‌کنم اگر ای دوست، سهل و زود، رهایت

گره به کار من افتاده است از غم غربت

کجاست چابکی دست‌های عقده‌گشایت؟

به کبر شعر مَبینم که تکیه داده به افلاک

به خاکساری دل بین که سر نهاده به پایت

«دل‌م گرفته برایت» زبان ساده‌ی عشق است

سلیس و ساده بگویم: دل‌م گرفته برایت...

 حسین منزوی

چهارشنبه ٢٢ امرداد ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: شعر
Share

ظهر تابستان است. سایه‌ها می‌دانند که چه تابستانی است‌.

سایه‌هایی بی‌لک‌، گوشه‌ای روشن و پاک

کودکان احساس‌! جای بازی اینجاست‌.

زندگی خالی نیست‌: مهربانی هست‌، سیب هست‌، ایمان هست‌.آری تا شقایق هست‌، زندگی باید کرد.

در دل من چیزی‌ست‌ مثل یک بیشه‌ی نور، مثل خواب دم صبح. و چنان بی‌تاب‌م‌ که دل‌م می‌خواهد بدوم تا ته دشت‌، بروم تا سر کوه‌. دورها آوایی‌ست‌ که مرا می‌خواند...

دوشنبه ۱۳ امرداد ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: شعر
Share

*می‌روم و ز سر حسرت به قفا می‌نگرم / خبر از پای ندارم که زمین می‌سپرم

می‌روم بی دل و بی یار و یقین می‌دانم / که من بی دل بی یار، نه مرد سفر م

خاک من زنده به تأثیر هوای لب توست / سازگاری نکند آب و هوای دگر م

وه که گر بر سر کوی تو شبی روز کنم / غلغل اندر ملکوت افتد از آه سحر م

پای می‌پیچم و چون پای دل‌م می‌پیچد / بار می‌بندم و از بار فروبسته ترم

چه کنم دست ندارم به گریبان اجل / تا به تن در ز غم‌ت، پیرهن جان بدرم

آتش خشم تو برد آب من خاک آلود / بعد از این باد به گوش تو رساند خبر م

هر نوردی که ز طومار غم‌م باز کنی / حرف‌ها بینی آلوده به خون جگر م

نی مپندار که حرفی به زبان آرم اگر / تا به سینه چون قلم بازشکافند سر م

به هوای سر زلف تو در آویخته بود / از سر شاخ زبان، برگ سخن‌های تر م

گر سخن گویم من بعد شکایت باشد / ور شکایت کنم از دست تو پیش که برم

خار سودای تو آویخته در دامن دل / ننگم آید که به اطراف گلستان گذرم

بصر روشن‌م از سرمه‌ی خاک در توست / قیمت خاک تو من دانم کاهل بصر م

گر چه در کلبه‌ی خلوت بودم نور حضور / هم سفر به، که نماندست مجال حضر م

سرو بالای تو در باغ تصور برپای / شرم دارم که به بالای صنوبر نگرم

گر به تن باز کنم جای دگر باکی نیست / که به دل غاشیه بر سر به رکاب تو درم

گر به دوری سفر از تو جدا خواهم ماند / شرم باد م که همان سعدی کوته نظر م

به قدم رفتم و ناچار به سر بازآیم / گر به دامن نرسد چنگ قضا و قدر م

شوخ‌چشمی چو مگس کردم و برداشت عدو / به مگس‌ران ملامت ز کنار شکر م

از قفا سیر نگشتم من بدبخت هنوز / می‌روم و ز سر حسرت به قفا می‌نگرم...   

دوشنبه ۳ آذر ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: شعر
Share

ای توبه‌ام شکسته از تو کجا گریزم         

ای در دلم نشسته از تو کجا گریزم

ای نور هر دو دیده بی‌تو چگونه بینم         

وی گردن‌م ببسته از تو کجا گریزم

ای شش جهت ز نور ت، چون آینه‌ست شش رو         

وی روی تو خجسته از تو کجا گریزم

دل بود از تو خسته، جان بود از تو رسته         

جان نیز گشت خسته، از تو کجا گریزم

گر بندم این بصر را، ور بسکلم نظر را         

از دل نه‌ای گسسته. از تو کجا گریزم؟

پنجشنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: شعر
Share

دوشنبه ۱٩ خرداد ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: شعر
Share

*وقتی دل سودایی می‌رفت به بستان‌ها 

بی‌خویشتن‌م کردی بوی گل و ریحان‌ها 

گه نعره زدی بلبل، گه جامه دریدی گل 

با یاد تو افتادم، از یاد برفت آن‌ها...

شنبه ۳ خرداد ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: شعر
Share

*مرا هزار امید است و هر هزار تویی

شروع شادی و پایان انتظار تویی 

بهارها که ز عمرم گذشت و بی‌ توگذشت

چه بود غیر خزان‌ها اگر بهار تویی؟! 

دلم ز هرچه به غیر از تو بود، خالی ماند

در این سرا تو بمان ای که ماندگار تویی 

شهاب زودگذر لحظه‌های بوالهوسی ست

ستاره‌ ای که بخندد به شام تار تویی 

جهانیان همه گر تشنگان خون من ‌اند

چه باک زان‌ همه دشمن چو دوست‌دار تویی 

دلم صراحی لبریز آرزومندی‌ست

مرا هزار امید است و هر هزار تویی

جمعه ٢ خرداد ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: شعر
Share

*درآ که در دل خسته توان درآید باز         

بیا که در تن مرده روان درآید باز

بیا که فرقت تو چشم من چنان بربست         

که فتح باب وصال‌ت مگر گشاید باز

غمی که چون سپه زنگ ملک دل بگرفت         

ز خیل شادی روم رخت زداید باز

به پیش آینه‌ی دل هر آن چه می‌دارم         

به جز خیال جمال‌ت نمی‌نماید باز

بدان مثل که شب آبستن است روز از تو         

ستاره می‌شمرم تا که شب چه زاید باز

بیا که بلبل مطبوع خاطر حافظ       

به بوی گلبن وصل تو می‌سراید باز

پنجشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: شعر
Share

*در دیگران می‌جویی‌ام اما بدان ای دوست
 این‌سان نمی‌یابی ز من حتی نشان ای دوست


 من در تو گم گشتم مرا در خود صدا می‌زن
 تا پاسخ‌م را بشنوی پژواک‌سان ای دوست


در آتش تو زاده شد ققنوس شعر من
سردی مکن با این چنین آتش‌به‌جان ای دوست


گفتی بخوان! خواندم، اگر چه گوش نسپردی
حالا لال‌م خواستی، پس خود بخوان ای دوست

آن‌سان که می‌خواهد دل‌ت با من بگو، آری
من دوست دارم حرف دل را بر زبان ای دوست

چهارشنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: شعر
Share

*گفتم بدوم تا تو همه فاصله‌ها را

تا زودتر از واقعه گویم گله‌ها را

چون آینه پیش تو نشستم که ببینی

در من اثر سخت ترین زلزله‌ها را

پرنقش‌تر از فرش دل‌م، بافته‌ای نیست

بس که گره زد به گره حوصله‌ها را

ما تلخی نه گفتن‌مان را که چشیدیم

وقت است بنوشیم از این پس بله‌ها‌ را

بگذار ببینیم بر این جغد نشسته

یک بار دگر پر زدن چلچله‌ها را

یک بار هم ای عشق من از عقل میندیش

بگذار که دل حل بکند مساله‌ها را...

محمدعلی بهمنی

با صدای علیرضا قربانی

سه‌شنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: شعر ، گوش کن
Share

*مثل قالی نیمه‌تمام، به دارم کشیده‌ای.

یا ببافم، یا بشکافم

اول و آخر که به پای تو می‌افتم...

علیرضا حاج‌بابایی

 

 

 

دوشنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: شعر
Share

*دلم برای تو تنگ است. برنمی‌گردی

ورود تازه قشنگ است. برنمی‌گردی

دل‌م گرفته از این روزهای بی‌روزن، که جای پنجره سنگ است. برنمی‌گردی

میان قلب من اینک تو ای ستاره صلح

هزار مرتبه جنگ است. برنمی‌گردی

چگونه شعر بگویم برایت ای همه شعر؟

که قلب قافیه تنگ است. برنمی‌گردی

جمعه ٢٢ فروردین ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: شعر
Share

یکشنبه ٢٤ آذر ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: شعر
Share

*تو کیستی که من اینگونه بی تو بی‌تاب‌م...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

چهارشنبه ۱٥ آبان ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: شعر
Share

*دلتنگی، خیابان شلوغی‌ست. که تو در میانه‌اش ایستاده باشی، ببینی می‌آیند.

ببینی می‌روند و تو همچنان ایستاده باشی...

علیرضا روشن

 

 

 

 

 

چهارشنبه ۸ آبان ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: شعر
Share

*یه مانتو دارم رو ش شعر نوشته. برخلاف تی‌شرت‌ با نوشته‌های انگلیسی که همیشه رو شون رو می‌خونم مبادا حرف ناجوری نوشته باشه - و البته نمی‌خرم‌شون - هیچ‌وقت دقت نکرده بودم روی مانتو م دقیقا چه شعری رو نوشته. کلمه‌ی عشق معلوم بود فقط. شاید هم من خیلی بی‌دقت‌م. نمی‌دونم.

چند وقت بعد دیدم نوشته: ای عشق همه بهانه از تو ست

الان گوگل کردم کل‌ش رو پیدا کردم. از هوشنگ ابتهاج

ای عشق همه بهانه از تو ست

من خامش‌م، این ترانه از تو ست

آن بانگ بلند صبحگاهی، وین زمزمه‌ی شبانه از تو ست

من اندوه خویش را ندانم، این گریه‌ی بی‌بهانه از توست

ای آتش جان پاکبازان در خرمن من زبانه از توست

افسون‌شده‌ی تو را زبان نیست، ور هست همه فسانه از توست

کشتی مرا چه بیم دریا؟ طوفان ز تو و کرانه از توست

گر باده دهی و گر نه، غم نیست. مست از تو، شرابخانه از توست

می را چه اثر به پیش چشم‌ت؟ کاین مستی شادمانه از توست

پیش تو چه توسنی کند عقل؟ رام است که تازیانه از توست

من می‌گذرم خموش و گمنام، آوازه‌ی جاودانه از توست

چون سایه مرا ز خاک برگیر، کاینجا سر و آستانه از توست...

یکشنبه ٢٤ شهریور ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: شعر
Share

*تو مگو ما را بدان شَه، بار نیست / با کریمان، کارها دشوار نیست

چون در این دل، برقِ مهرِ دوست جست / اندر آن دل، دوستی می‌دان که هست

هیچ عاشق، خود نباشد وصل‌جو / که نه معشوق‌ش بود جویای او

در دل تو، مهرِ حق چون گشته نو / هست حق را بی‌گمان، مهری به تو

مولانا - مثنوی

پنجشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: شعر
Share

*چنان به موی تو آشفته‌ام، به روی تو مست
که نیستم خبر از هرچه در دو عالم هست

دگر به روی کسی دیده بر نمی‌باشد
خلیل من، همه بت‌های آزری بشکست

مجال خواب نمی‌باشدم ز دست خیال
در سرای، نشاید بر آشنایان بست

در قفس طلبد هر کجا گرفتاری‌ست
من از کمند تو تا زنده‌م نخواهم جست

غلام همت آن‌م که پای‌بند یکی‌ست
به جانبی متعلق شد، از هزار برست

مطیع امر توام گر دل‌م بخواهی سوخت
اسیر حکم توام گر تن‌م بخواهی خست

نماز شام قیامت به هوش بازآید
کسی که خورده بود می به بامداد الست

نگاه من به تو و دیگران به خود مشغول
معاشران ز می و عارفان ز ساقی مست

اگر تو سرو خرامان ز پای ننشینی
چه فتنه‌ها که بخیزد میان اهل نشست

برادران و بزرگان! نصیحت‌م مکنید
که اختیار من از دست رفت و تیر از شست

حذر کنید ز باران دیده‌ی سعدی
که قطره، سیل شود چون به یکدگر پیوست

مرا حدیث تو گفتن، دریغ می‌آمد
در این سخن که بخواهند بُرد دست به دست

چهارشنبه ٢۸ مهر ۱۳۸٩
نظرات ()
موضوع: شعر
Share

*دزد دانا می‌کُشد اول، چراغ خانه را...

پ.ن: کشتن چراغ یعنی خاموش کردن چراغ.

موضوع: شعر
Share

*برنگرد
 که برنمی‌گردی تو هیچ‌وقت
نمی‌خواهم داشته باشمت، نترس
فقط بیا
در خزان خواسته‌هام
کمی قدم بزن

تا ببینمت

دل‌‌م برای راه رفتن‌ت تنگ شده است...

کامران فریدی

دوشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: شعر
Share

*اگر عشق اوفتد در سینه‌ی سنگ / به معشوقی زند در گوهری چنگ

که مغناطیس اگر عاشق نبودی / بدان شوق، آهنی رو چون ربودی؟

و گر عشقی نبودی بر گذرگاه / نبودی کهربا، جوینده‌ی کاه

بسی سنگ و بسی گوهر به جایند / نه آهن را، نه کُه را می‌ربایند

هر آن جوهر که هستند از عدد، بیش / همه دارند میل مرکز خویش

گر آتش در زمین، منفذ نیابد / زمین بشکافد و بالا شتابد

و گر آبی بماند در هوا دیر / به میل طبع هم راجع شود زیر

طبایع جز کشش، کاری ندارند / حکیمان این کشش را عشق خوانند

گر اندیشه کنی از راه بینش / به عشق است ایستاده، آفرینش

گر از عشق، آسمان آزاد بودی / کجا هرگز زمین آباد بودی؟

سخنی چند در باب عشق. خسرو و شیرین. نظامی گنجوی

یکشنبه ۱٩ آذر ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: شعر
Share

*گر وا نمی‌کنی گرهی، خود، گره مباش

ابرو گشاده باش چو دست‌ت گشاده نیست...

موضوع: شعر
Share

*بود بقالی و وی را طوطی‌ای / خوش‌نوایی سبز و گویا طوطی‌ای

بر دکان بودی نگهبان دکان / نکته گفتی با همه سوداگران

درخطاب آدمی ناطق بدی / در نوای طوطیان حاذق بدی

جست از دکان سویی گریخت / شیشه‌های روغن گل را بریخت

از سوی خانه بیامد خواجه‌اش / بر دکان بنشست خواجه‌وش

دید پر روغن دکان و جامه چرب / بر سرش زد. گشت طوطی کل ز ضرب

روزکی چندی سخن کوتاه کرد / مرد بقال از ندامت آه کرد

ریش برمی‌کند می‌گفت ای دریغ / کآفتاب نعمت‌م شد زیر میغ

دست من بشکسته بودی آن زمان / که زدم من بر سر آن خوش‌زبان

هدیه‌ها می‌داد هر درویش را / تا بیابد نطق مرغ خویش را

بعد سه روز و سه شب حیران و زار / بر دکان بنشسته بد نومیدوار

می‌نمود آن مرغ را هر گون نهفت / تا که باشد اندر آید او به گفت

جولقی‌ای سربرهنه می‌گذشت / با سر بی‌مو چو پشت طاس و طشت

آمد اندر گفت طوطی آن زمان / بانگ بر درویش زد که ای فلان

کز چه ای کل با کلان آمیختی / تو مگر از شیشه روغن ریختی؟

از قیاس‌ش خنده آمد خلق را / کو چو خود پنداشت صاحب‌دلق را

کار پاکان را قیاس از خود مگیر / گر چه ماند در نبشتن شیر و شیر

متن کامل.. توضیح بیشتر

پنجشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: شعر
Share

*سیه‌چرده‌ای را کسی زشت خواند / جوابی بگفت‌ش که حیران بماند

نه من صورت خویش خود کرده‌ام / که عیب‌م شماری که بد کرده‌ام

تو را با من ار زشت‌رو یم چه کار؟ / نه آخر من‌م زشت و زیبا نگار

پ.ن: اگه دبیر ادبیات‌م این سوا سرهم‌ نوشتن‌هام رو ببینه، زنده‌م نمیذاره نیشخند

موضوع: شعر
Share

*تا خود به کنارت چه کند چنگ نوایی...

دوشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: شعر
Share

*من عود م و از سوختن‌م نیست رهایی...

سه‌شنبه ٢٥ مهر ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: شعر
Share

*وعده‌ی آمدن مده، غصه‌ی هجر بس مرا

بر سر آن فزون مکن، غصه‌ی انتظار هم...

جامی

 

اینجا هم...

سه‌شنبه ٢٥ مهر ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: شعر
Share

*ایام هجر می‌گذرانیم و زنده‌ایم

ما را به سخت‌جانی خود این گمان نبود...

شکیبی اصفهانی

سه‌شنبه ٢٥ مهر ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: شعر
Share

*عشق هم

مثل نان

یک روز تمام می‌شود.

مثل عمر...

تنها هوا تمام نمی‌شود.

هرچه می‌خواهی نفس بکش

هست

فراوان هم هست.

و تو نیستی

اما چرا تمام نمی‌شوی؟

با من چه کرده‌ای

که خودم

یادم می‌رود

و تو نه؟

موضوع: شعر
Share

*بنشین تا برسم مگر به شب موی تو...

دوشنبه ۱٧ مهر ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: شعر
Share

*تا من بدیدم روی تو ای ماه و شمع روشن‌م / هرجا نشینم خرم‌م،هر جا روم در گلشن‌م

هر جا خیال شه بود، باغ و تماشاگه بود / در هر مقامی که روم، در عشرتی بر می‌تنم

درها اگر بسته شود زین خانقاه شش‌دری / آن ماه‌رو از لامکان سردرکند در روزن‌م

من آفتاب انور م، خوش پرده‌ها را بردرم / من نوبهار م آمدم تا خارها را برکنم

تو عشق زیبای منی، هم من تو ام، هم تو منی / خشمین تویی راضی تویی، هم شادی و هم درد و غم

لطف تو سابق می‌شود، جان من عاشق می‌شود / بر قهر سابق می‌شود چون روشنایی بر ظلم

هرکس که خواهد روز و شب، عیش و تماشا و طرب / من قندها را لذت‌م، بادام‌ها را روغن‌م

گویم سخن را بازگو، مردی کرم زآغاز گو / هین بی‌ملولی شرح کن، من سخت کند و کودن‌م

گوید که آن گوش گران، بهتر ز هوش دیگران / صد فضل دارد این بر آن، کانجا هوا، اینجا من‌م

رو رو که صاحب دولتی، جان حیات و عشرتی / رضوان و حور و جنت‌ی زیرا گرفتی دامن‌م

هم کوه و هم عنقا تویی، هم عروه‌الوثقی تویی / هم آب و هم سقا تویی، هم باغ و سرو و سوسن‌م

افلاک پیش‌ت سر نهد، املاک پیش‌ت پر نهد / دل گویدت موم‌م تو را، با دیگران چون آهن‌م

گوش کن...

 

چهارشنبه ٥ مهر ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: شعر ، گوش کن
Share

*به سراغ دوست مرو مگر برای خوش کردن وقت...

هنگامی که از دوست خود جدا می‌شوی غمگین مشو زیرا آن چیزی که تو در او از هر چیزی دوست‌تر می‌داری بسا که در غیبت او روشن‌تر باشد...

سه‌شنبه ٢۱ مهر ۱۳۸۳
نظرات ()
موضوع: شعر
Share

*وقت است که بنشینی و گیسو بگشایی

تا با تو بگویم غم شبهای جدایی‌

بزم تو مرا می‌طلبد آمدم ای جان

من عودم و از سوختن‌م نیست رهایی

تا در قفس بال و پر خویش اسیرست

بیگانه‌ی پرواز بود مرغ هوایی

با شوق سرانگشت تو لبریز نواهاست

تا خود به کنارت چه کند چنگ نوایی

عمری‌ست که ما منتظر باد صباییم

تا بو که چه پیغام دهد باد صبایی

ای وای بر آن گوش که بس نغمه‌ی این نای

بشنید و نشد آگه از اندیشه‌ی نایی

افسوس بر آن چشم که با پرتو صد شمع

در آینه‌ات دید و ندانست کجایی

آواز بلندی تو و کس نشنودت باز

بیرونی ازین پرده‌ی تنگ شنوایی

در آینه‌بندان پریخانه‌ی چشم‌م

بنشین که به مهمانی دیدار خود آیی

بینی که دری از تو به روی تو گشاید

هر در که برین خانه‌ی آیینه گشایی

چون سایه مرا تنگ در آغوش گرفتست

خوش باد مرا صحبت این یار سرایی.

پ.ن: والا من خودم این فایل رو آپلود کردم. نمی‌دونم چرا فیل.تر ه و قندشکن میخواد. برای دانلود، روی لینک‌ش کلیک کنید. توی آدرس‌بار، اون قسمت http://wdl.persiangig.com/pages/download/?dl= رو پاک کنید. بقیه‌ش بمونه. حالا اینتر بزنید. کادر دانلود ش باز میشه.

جمعه ۳۱ شهریور ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: شعر ، گوش کن
Share

*بگذار سر به سینه‌ی من تا که بشنوی
آهنگ اشتیاق دلی دردمند را

شاید که بیش از این نپسندی به کار عشق
آزار این رمیده‌ی سر در کمند را

بگذار سر به سینه‌ی من تا بگویم‌ت
اندوه چیست، عشق کدام‌ست، غم کجاست

بگذار تا بگویم‌ت این مرغ خسته جان
عمریست در هوای تو از آشیان جداست

دلتنگ‌م، آنچنان که اگر بینم‌ت به کام
خواهم که جاودانه بنالم به دامن‌ت

شاید که جاودانه بمانی کنار من
ای نازنین که هیچ وفا نیست با منت

تو آسمان آبی آرام و روشنی
من چون کبوتری که پرم در هوای تو

یک شب ستاره‌های تو را دانه چین کنم
با اشک شرم خویش بریزم به پای تو

بگذار تا ببوسم‌ت ای نوشخند صبح
بگذار تا بنوشم‌ت ای چشمه‌ی شراب

بیمار خنده‌های توام ، بیشتر بخند
خورشید آرزوی منی، گرم‌تر بتاب

جمعه ٢۸ بهمن ۱۳٩٠
نظرات ()
موضوع: شعر
Share

*چقدر باید بگذرد تا آدمی بوی تنِ کسی را که دوست داشته از یاد ببرد؟ و چه قدر باید بگذرد تا بتوان دیگر او را دوست نداشت؟ 

من او را دوست داشتم - آنا گاوالدا

پنجشنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: شعر
Share

Daisypath Happy Birthday tickers