*به نظر من، کسی که با دهن پر حرف می‌زنه

کسی که از توی پارک برای خودش دسته‌گل می‌چینه

کسی که وقتی میخوای توی گوشی‌ت چیزی بهش نشون بدی، از سر احترام گوشی رو میدی دست‌ش و اون انقد عقب جلو میره که ناچار میشی با اخم، گوشی‌ت رو ازش بگیری

کسی که با یک تغییر کوچیک توی شرایط زندگی‌ش، هول بر ش می‌داره و کلا تغییر ماهیت میده فکر می‌کنه خبری شده

کسی که تا ببینه توی صف حواس‌ت نیست، میره جلوی تو می‌ایسته

این کلا معلوم نیست کجا بزرگ شده. فقط ازش دور بمون. همین.

چهارشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩٤
نظرات ()
Share

*رفتم اینستاگرام یه دوری بزنم. دیدم یکی از پیج‌ها یک عکس گذاشته، رو ش نوشته "ساعت زمین". خب من نمی‌دونستم ساعت زمین یعنی چی و در طبیعی‌ترین حالت ممکن، چیزی رو که ندونم، می‌پرسم.

چشم‌تون روز بد نبینه. ایشون که مثلا هنرمند هم هست، در جواب‌م نوشت روایت داریم رصدکردن بدون لایک و کامنت یعنی زاغ سیاه چوب زدن!

من نمی‌دونم بعضیا چی مصرف می‌کنن که همیشه دچار توهم‌ن! متفکر حالا توهم‌ش به کنار، من اصولا کمترین بی‌احترامی رو ابدا تحمل نمی‌کنم چون دلیلی برای این کار نمی‌بینم. نوشتم راوی‌ش چندان مودب به نظر نمیاد.

ایشون در جواب گفت بخل نورزیدن هم جزو ادب‌ه البته.

بهش گفتم من اصلا متوجه نمیشم شما چی داری میگی؟! من فقط پرسیدم ساعت زمین یعنی چی؟ این حرفا چی‌ه از شما می‌شنوم؟!

تمام کامنت‌ها رو پاک کرد. بعد خصوصی پیام داد بدین مضمون که تو هیچ‌وقت پست‌های من رو لایک نمی‌زنی. کامنت نمیدی. من همیشه برات لایک می‌زنم. خب اگه دوست نداری پیج‌م رو، فالو نکن. من ناراحت نمیشم. قد یه طومار نوشته بود.

من هم مونده بودم حیرون که این آدم چه‌ش شده اصلا. انگار خیلی از من حرص داشته و یهو مجالی پیدا کرده حرص‌ش رو خالی کنه. این در حالی بود که ما قبلا اصلا صحبت نکرده بودیم با هم. من هم نمیشینم مانیتور کنم کی چند تا لایک زد. اصلا برام اهمیتی نداره. درک نمی‌کنم چرا این چیزا باید برام مهم باشه.

بهش گفتم من تمام پست‌های تمام صفحات رو نمی‌بینم. هر وقت بیام و پستی ببینم که خوش‌م بیاد، لایک می‌زنم. حرفی داشته باشم کامنت میدم. در غیر این صورت، هیچ. به شما هم هیچ‌وقت کوچک‌ترین بی‌احترامی نکردم. الان دلیلی ندارم این رفتار تون رو بپذیرم.

بعد هم آنفالو و بلاک‌ش کردم. آدمی که اینجوری رفتار می‌کنه، سلامت روان‌ش مورد تردید ه. من هم حوصله ندارم با اینجور آدما بحث کنم و وقت نازنین‌م رو تلف کنم به خاطر شون.

همون موقع دوست‌م زیر یک پست منشن‌م کرد. کلا دوستای من موجودات فوق‌العاده باحالی‌ن. چیز جالبی ببینن منشن‌م می کنن، برام عکس می‌گیرن، تلفن می‌زنن تعریف می‌کنن. بی‌نظیر ن اصلا.

من هم براش نوشتم که به نظر من آدم باید نادون باشه که زندگی‌ش رو بسپاره دست طراحان مد. این رنگ باعث میشه سن آدم خیلی بالا به نظر برسه.

حرف بدی زدم؟ این رنگ شما رو جوون نشون میده مگه؟ متفکر هر روز یه چیزی مد میشه. یک سال مد میشه همه لاغر استخونی باشن. مورد داشتیم دخترا پنبه می‌خورده‌ن که معده‌شون پر بشه نتونن غذا بخورن! اینا عاقل‌ن به نظر شما؟ اینایی که داروهای حاوی انواع مخـ.ـدر رو مصرف می‌کنن تا سریع لاغر بشن و روی مد باشن، نادون نیستن؟ سال‌ها قبل‌ش تپل بودن مد شده بود. اونایی که اصولا خیلی لاغر بودن، حس بدی به اندام‌شون داشتن. یه روز مد میشه ابروی همه، پهن و کوتاه و قهوه‌ای رنگ باشه. یه روز مد میشه همه لب‌های قلوه‌ای داشته باشن. یه روز همه میرن گونه میذارن. یه روز چونه‌ی کشیده‌ی استخونی مد میشه، مردم میرن زیر تیغ جراحی. زیباشدن بد نیست ولی هر مدی مگه قشنگ‌ه؟ مگه به همه میاد؟ مگه میشه یه رنگی، یه لباسی مد بشه و برای همه مناسب باشه؟

از همه بدتر ش این‌ه که ملت ما اغلب خیلی خوب شعار میدن. هرچی به دهن‌شون بیاد بهت میگن. آخر هم میگن من نظر م رو گفتم. هر کسی نظری داره. انتقادپذیر باش! یکی نوشته بود پیرزن اونی‌ه که توی سال 2015 شکل سال 2001 می‌گرده.

بهش گفتم خانوم محترم من دارم جواب دوست‌م رو میدم. این خیلی خوب نیست که شما وارد مکالمه‌ی 2 نفر دیگه میشی، اون هم با این ادبیات. بماند که چه‌ها گفت. بعد دیدم به چند نفر دیگه هم بدوبیراه گفته.

راستش تا چند وقت پیش، تمام کاسه کوزه‌ها رو سر دهه 70‌ای می‌شکستم. می‌گفتم کلا ادب و منطق سر شون نمیشه. بعد یه بار در جمع دوستان، حرف تاریخ تولد شد. دیدم خیلی از دوستام 70‌ای هستن. واقعا هم فهیم و مودب و مهربون‌ن. گفتم مریمی دیدی چه اشتباهی کردی؟ همه که مثل هم نمیشن. بعد یه کم فکر کردم دیدم حتی از دهه 40‌ای‌ها هم کم رفتار آنلاین پرخاشگرانه‌ ندیده‌م.

شاید اصلا عجیب نیست این چیزا. انگار آدما یه دیوی درون‌ش دارن که وقتی ناشناس هستن، اون دیو خودش رو خیلی خوب نشون میده. کی می‌فهمه این آی‌دی مال توئه. می‌تونی تمام حقارت‌هات رو آوار کنی سر کسی که از قضا اون لحظه اونجاست و یه نظری داده. می‌تونه بشینی عکس‌های کسی رو نگاه کنی، پست‌هاش رو بخونی، هی حرص بخوری، هی حسادت کنی، بعد یهو منفجر شی و حرفای بی‌ربط بهش بگی. خودت هم متوجه نیستی که رفتار ت چقد عیر معمول به نظر می‌رسه.

همه سالم نیستن. این رو همیشه یادتون باشه.

شنبه ۸ فروردین ۱۳٩٤
نظرات ()
Share

*دوستی می‌گفت شوهرم گفته خانوم فلانی که همکارم‌ه، مجرد ه. نه اجاره خونه میده، نه قسطی چیزی. داره خونه‌ی باباش زندگی می‌کنه. ماهی 2 تومن پول میخواد چی کار؟ پول میاد دست‌شون میشه خرج عمل زیبایی و لباس برند و ... دخترا اغلب فقط فکر ظاهرشون‌ن. خیلی سطحی شده‌ن. بره بذاره یه مرد به جاش بیاد سر کار!

گفتم اون خانوم هم اندازه‌ی شوهر شما داره زحمت می‌کشه. به خودش مربوط‌ه پول‌ش رو چی کار کنه. میخواد آتیش بزنه اصلا یا بریزه توی جوی آب. یکی دل‌ش خواسته متاهل باشه، یکی دوست داره مجردی زندگی کنه. کی گفته فقط متاهل‌ها حق زندگی دارن؟ قبول دارم مردم کلا زیاد درگیر ظاهر شده‌ن ولی نمیشه زور گفت که.

گفت آخه میگه فلانی با دیپلم اومد تایپیست شد. اینجا کارشناسی ارشد خونده ولی هنوز تایپیست‌ه منتها حقوق کارشناس ارشد رو می‌گیره. گفتم این رو درست میگن به نظرم. کسی که حقوق ارشد رو میخواد، باید کار ارشد رو هم انجام بده. همون حجم کار و مسئولیت، منتها دیگه اینجوری‌ه دیگه...

گفت اصلا کی مد کرد زن‌ها برن سر کار؟ انقد بدم میاد کارمندبودن شده پز زن‌ها. بعد پای درددل‌شون هم بشینی، می‌بینی اغلب دوست هم ندارن منتها دیگه ناچارن یه جورایی.

گفتم مثل تشویق‌شون به ازدواج‌ه. در حالی که دارن شدیدا از ازدواج‌شون ابراز ندامت و نارضایتی می‌کنن، تشویق‌ت می‌کنن که ازدواج کن. خیلی خوب‌ه! نیشخند

شنبه ٩ اسفند ۱۳٩۳
نظرات ()
Share

*بعضیا هم اینجوری‌ن که برای نالیدن از زمین و زمان، 24 ساعت حاضر و دسترس‌ن. هر روز حرفای تکراری و ناله و زاری. خسته هم نمیشن. کوتاه هم نمیان. همینجوری به صورت کاملا هدفمند، نان‌استاپ زر می‌زنن.

از این عزیزان اگر باهاشون صحبت کنی، در اغلب موارد، این جواب‌های موثر و سازنده رو می‌شنوی: "من هم همینطور!"، "چه می‌دونم والا!"، "چی بگم؟"، "نه تو داری اشتباه می‌کنی، حالا بعدا می‌فهمی."، "اینجوری نیست"، "اشتباه کردی."، "هیچ‌وقت شانس نداری."، "فکر نکنم بتونی" و ...

همین آدما اگر خدا بهشون لطف کنه و اتفاق خوبی براشون بیفته، ناگهان 180 درجه تغییر می‌کنن: خدا رو هم بنده نیستن، چه برسه به اینکه دوستی‌شون با تو رو یادشون بیاد. احوال‌پرسی‌ت رو فضولی می‌دونن و شوخی‌ت رو طعنه و حسادت!

به نظر من جای شکر داره اگر اتفاق‌های خوب گاه‌به‌گاه، باعث شه این دوست‌نماها ازت دور بشن. عملا چیزی از دست نداده‌ای، فقط دیگه بیخودی وقت‌ عزیز ت رو براشون تلف نمی‌کنی.

اینا همونایی‌ن که تمام دوستی‌هاشون سطحی و در حد سلام و احوال‌پرسی رسمی‌ و از سر ادب‌ه. چون دوست نگه‌داشتن بلد نیستن. آخر سر هم می‌نالن که مردم همه بد شده‌ن. هیچ دوستی ندارم. خب بدی از خودت‌ه عزیز من! چرا نمیخوای قبول کنی؟

شنبه ٢ اسفند ۱۳٩۳
نظرات ()
Share

*در اینستاگرام، مشغول گشت‌وگذار بودم که دیدم به‌به! یک دوست هنرمندی! عکس یکی از کارهام رو گذاشته بود به اسم خودش و سفارش هم می‌گرفت.

براش نوشتم ایده‌گرفتن با کپی‌کاری صرف فرق داره ولی حالا شما خودت هیچ ایده‌ای نداری و دل‌ت میخواد کپی کنی، خب بکن. ولی حداقل یه کم به خودت زحمت بده از همون کپی‌کاری‌ت عکس بگیر و استفاده‌ش کن. تو دیگه از فرط تنبلی، عکس‌های من رو هم کپی می‌کنی؟

گفت من به احترام شما عکس رو برمی‌دارم ولی قرار نیست از صفر شروع کنم. ما باید از تجریه‌ی هم استفاده کنیم!

الان دارم فکر می‌کنم مشکل ایشون فقط پررویی بود یا کوته‌فکری رو هم باید بهش بیفزایم؟

هنوز این تموم نشده بود که رفتم پیج یک فروشگاهی، دیدم به‌به! دوست عزیز دیگری دو تا عکس از کارهام رو برداشته، دور ش رو کراپ کرده، وسطش رو هم چنان تاریک کرده که اسم‌م معلوم نباشه. اینا رو با هم ترکیب زده و عکس حاصل رو فرستاده برای پیج فروشگاه. اونا هم استفاده کرده بودن جهت معرفی کار ایشون.

به ادمین پیج فروشگاه گفتم این کار شما درست نیست که عکس کسی رو بدون اجازه استفاده می‌کنید و اسم‌ش رو هم حذف می‌کنید! ایشون گفتن کار ما نبوده، ببخشید و عکس رو حذف می‌کنیم.

ازشون خواستم پیج دوست هنرمندشون! رو بهم معرفی کنن تا برم باهاش صحبت کنم و نیازی به عذرخواهی هم نیست چون من میخوام به ایشون توضیح بدم که کپی‌کاری عکس حتی از کپی‌کاری مدل هم زشت‌تره چون نهایت تن‌پروری یک به اصطلاح هنرمند رو می‌رسونه.

می‌دونستم ایشون آدرس پیج رو مسلما به من نمیدن چون یا نمیخوان دردسر بشه یا این دوست هنرمند، شاید اصلا دوست یا حتی از آشنایان‌شون‌ه. دقیقا هم همینطور شد. ایشون گفتن من یادم نمیاد خودم این عکس رو برداشتم یا دوست‌ هنرمندمون دادن ولی شما ببخشید. با توجه به اینکه هیچ‌وقت ادمین پیج نمیره دنبال عکاسی تک‌تک کارهای فلان همکار، من احتمال میدم ادمین پیج فروشگاه در واقع همون دوست هنرمند مذکور بوده یا با هم کاملا در تعامل بوده‌ن.

من هم یک عادت بدی دارم که وقتی باید چیزی رو به کسی بگم، شده از گور بکشم‌ش بیرون، پیداش می‌کنم و حرف‌م رو میگم.

5 دقیقه بعد از اینستاگرام اومدم بیرون در حالی که عکس‌هام رو پس گرفته بودم و البته حرف‌م رو هم زده بودم.خدایا بهتر نبود جای این زبون گاها دراز، کمی شانس به من می دادی؟ یا رو حداقل! بهتر نبود؟

چهارشنبه ٢٢ بهمن ۱۳٩۳
نظرات ()
Share

*یه زمانی دنیای مجازی رو خیلی دوست داشتم اما الان دیگه نه. حداقل اندازه‌ی قبل، نه.

دقیقا نمی‌دونم چرا. شاید چون چند وقتی‌ه کلا حال‌م خوب نیست و هیچ چیزی رو خیلی دوست ندارم

شاید چون دیده‌م مردم چقدر بدهن و بی‌نزاکت شده‌ن.

همین مردمی که توی عکس پروفایل‌شون دارن لبخند می‌زنن.

همین مردمی که معمولا همدیگه رو عزیزم خطاب می‌کنن.

همین مردم، کافی‌ه عکسی مطلبی چیزی ببینن که خوش‌شون نیاد ازش.

کافی‌ه منطق تو با اونها فرق کنه.

کافی‌ه سوال‌شون رو که برای بار بیستم داره مطرح میشه، با بی‌حوصلگی جواب بدی.

اون وقت همین مردم، چنان بهت حمله می‌کنن که از خودت می‌پرسی اینها کجا بزرگ شده‌ن که انقدر پر از عقده و کینه و نفرت‌ن؟ چرا بلد نیستن منطقی و متمدنانه صحبت کنن؟

چرا ما انقد راحت فحش میدیم؟ چرا انقد بد شدیم؟ به خدا آدم‌های وحشتناکی شدیم فقط خودمون حالیمون نیست. ادعای فرهنگ و هنر و تمدن چند هزار ساله هم داریم ولی همه‌ش ادعا ست فقط. لباس‌های سنتی می‌پوشیم. روی شال‌مون نستعلیق کار می‌کنیم. اسم‌های ایرانی اصیل برای خودمون انتخاب می‌کنیم. فکر هم می‌کنیم اینجوری دیگه با اتیکت و موجه جلوه می‌کنیم ولی خدا اون روز رو نیاره که با کسی حرف‌مون بشه. قشنگ میخوایم تیکه‌پاره‌ش کنیم. عین یه گرگ وحشی بهش حمله‌ور میشیم. البته اون گرگ‌ه اندازه‌ی ما ادعا نداره!

اگه شما اینجوری نیستی، اگه وقتی عصبانی میشی خودت رو کنترل می‌کنی، خیلی خانومی! خیلی آقایی! قدر خودت رو بدون. خدا رو شکر کن که سایه‌ی خانواده‌ای بالای سر ت بوده که 2 تا بزنن پس سر ت تا یاد بگیری کی کجا چطوری صحبت کنی. جدی میگما.

من نفهمیدم توی این سرزمین، فحش‌دادن کی عادی شد؟ کی هنر شد؟ کاش فقط خود طرف رو فحش بدیم. کاش رفتار ش رو تقبیح کنیم. کاش از برخورد ش ایراد بگیریم. کاملا شخصیت‌ش رو می‌بریم زیر سوال. به خانواده‌ش فحش میدیم. دیدین توی اینستاگرام مردم چقد با هم دعوا می‌کنن؟ دیدین توی گروه‌ها چقد جوک! میذارن که تو ش توهین‌های فجیعی هست مخصوصا خطاب به مادر طرف مقابل؟ اینا شوخی‌ه؟ منطقی‌ه؟ مودبانه‌ست؟ انسانی‌ه اصلا؟ جریان چی‌ه که من نمی‌فهمم؟

گاهی نباید عنان عقل‌مون رو بسپاریم خشم. بهتر ه یه کم فکر کنیم اگر جای طرف مقابل بودیم، دوست داشتیم باهامون چه برخوردی بشه؟ به بعضیا این رو که میگی، میگن ول کن بابا! فوق‌ش فحش میده. من هم فحش‌های بدتری بلدم بهش میگم! بعضیا هم این رو نمیگن ولی رفتار شون گویای همین تاکتیک‌ه. اعصاب خودشون هم داغون میشه. شب از حرص‌وجوش خواب‌شون نمی‌بره ولی حاضر نیستن به رفتار شون کمی فکر کنن. ما که مثلا مودب بار اومدیم، اینیم. وای به نسل بعد از ما که این رفتارها رو بامزه و مد روز می‌دونن.

این ماجرا تحلیل روان‌شناختی هم داره البته. مثلا اون آدم در زندگی روزمره‌ش جرات نداره توی خونه به کسی اعتراض کنه. دست‌ش به دنیای مجازی که می‌رسه، با اولین جرقه، هرچی رو به سایر مخاطبین نتونسته بگه، می‌نویسه و برای این و اون ارسال می‌کنه. بهش میگن مکانیزم جابه‌جایی.

یا اینکه آدم‌ها وقتی گروه میشن، وقتی امکان لو رفتن هویت واقعی‌شون خیلی کم‌ه، وقتی نقاب به چهره دارن، وقتی می‌دونن به احتمال زیاد، شناسایی نمیشن و مجازاتی در انتظارشون نیست، رفتارهایی ازشون سر می‌زنه که در زندگی روزمره احتمالا کاملا بعید ه ازشون. ممکن‌ه شیشه‌ی مغازه‌ها رو بشکنن یا برن پیج فلان آدم معروف دعوا راه بندازن.

من می‌تونم تحلیل کنم رفتار دیگران رو ولی این دلیل نمیشه دل‌م به درد نیاد. و قانون دنیا این‌ه که یکی بزنی، دو تا می‌خوری! حداقل اگه به دیگران رحم نمی‌کنید، به فکر دنیا و آخرت خودتون باشید.

چند روز پیش دوستی با یه ایمیل مثلا ناشناس باهام تماس گرفت. من کلا آدم گیجی‌م ولی دیگه بعضی چیزا خیلی معلوم‌ن. نمیشه نبینی‌شون. من هم تظاهر کردم متوجه نشده‌م اون طرف خط، کی داره برام می‌نویسه. گفتم لابد دل‌ش خواسته با من تماس بگیره احوال‌پرسی کنه.

دیروز هم دوست دیگه‌ای بعد مدت‌ها تماس گرفت. آخرین بار سر اینکه ایدئولوژی‌مون خیلی تفاوت داشت، قرار شده بود به کار هم کاری نداشته باشیم. آدم نمی‌تونه از کسانی که دوست‌شون داره راحت بگذره. تظاهر کردم چیزی یادم نمیاد و خیلی معمولی جواب‌ش رو دادم.

تنهایی‌ه دیگه. گاهی آدم جوگیر میشه یه تصمیمی می‌گیره. بعد انقدر با هجوم آدم‌های بی‌ربط و بی‌عشق روبرو میشه که ترجیح میده برگرده با همون دوست‌های جان، صلح کنه. می‌دونم که اینجا رو می‌خونین. من برای آشتی آماده‌م. فقط الان حال‌م خوب نیست. این قسمت‌ش رو ببخشید.

Share

*چند روز پیش یکی از دوستان در اقدامی ناگهانی! دل‌ش برای من تنگ شد و البته هنوز 1 دقیقه از سلام‌ش نگذشته بود که شروع کرد به آه و ناله کردن از زمین و زمان. چند دقیقه بعد هم براش کاری پیش اومد و کلا تلفن رو قطع کرد و رفت به کار ش برسه. من هم خوشحال و خندان بودم از اینکه میون این همه شلوغی، دوست‌م چقدر هوای من رو داشته!

 

ولی این خوشی دیری نپایید چون چند ساعت بعد ایشون تماس گرفت و چند تا سوال پرسید و بعد هم با جملاتی دستوری که سعی می‌کرد درخواست محترمانه به نظر بیان، ازم خواست براش کاری انجام بدم! 

 

چند بار به زبون‌م اومد بگم پس دل‌ت تنگ نشده بود و کار م داشتی، گفتم ول‌ش کن! 

من هم با همون لحن خونسرد مهربون بهش گفتم که وقت ندارم براش کاری انجام بدم و بهتر ه خودش کارهاش رو انجام بده.

 

من ذاتا آدم مهربونی‌م اما یاد گرفته‌ام با هر کسی باید چطوری برخورد کنم. والاااااا

 

چهارشنبه ٢٤ دی ۱۳٩۳
نظرات ()
Share

*یکی از بدترین موقعیت‌هایی که میشه برای کسی ایجاد کرد، این‌ه که به خودمون اجازه بدیم دیگری رو سوال‌پیچ کنیم مخصوصا در مورد موضوعی که خودمون هم می‌دونیم به ما مربوط نمیشه! و مسلما طرف مقابل علاقه‌ای به توضیح‌دادن‌ش نداره!

واقعا فضولی‌کردن انقد ارزشمند هست که آدم، تشخص خودش رو کنار بگذاره تا به زوایای پیدا و پنهان زندگی دیگران سرک بکشه و حتی در جواب، توهین هم بشنوه؟ گیر م که مخاطب به سوال ما جواب هم بده. در نظر ش قیمتی‌تر میشیم یا کم‌ارزش‌تر؟

هیچ‌وقت یادم نمیره اون روز رو که توی قطار مترو یه خانوم روس با بچه‌ش سوار شدن. به خاطر تفاوت ظاهری‌شون با ما خیلیا زیرچشمی یا خیلی مستقیم بهشون نگاه می‌کردن. جالب‌ه که اون اومده بود توی یه کشور دیگه و قاعدتا اون می‌باید با کنجکاوی به ایرانی‌های چشم و ابرو مشکی خیره می‌شد یا دقت می‌کرد به طرز لباس پوشیدن‌ها و آرایش‌های بعضی عجیب و غریب اما خیلی عادی داشت بیرون رو نگاه می‌کرد و گاهی با بچه‌ش حرف می‌زد.

سر م رو کرده بودم توی گوشی‌م اما یک صدایی مدام به گوش می‌رسید. یه خانومی قطار مترو رو با کلاس زبان اشتباه گرفته بود تندتند داشت با تمام دانش انگلیسی‌ش این بنده خدا رو بازجویی می‌کرد که تو کی هستی؟ چند سال‌ت‌ه؟ چرا اومدی ایران؟ با کی اومدی؟ الان داری کجا میری؟

خانوم‌ه اول چند تا سوال رو با دلخوری جواب داد. بعد به طعنه گفت کنجکاویا! دختره خندید گفت آره! انگار که مثلا خصیصه‌ی خوبی‌ه این کنجکاوی در زندگی دیگران. اون خانوم روس هم دست بچه‌ش رو گرفت رفت چند قدم اون‌طرف‌تر ایستاد.

بهش حق میدم اگر وقتی حرف از ایران میشه، بگه ایرانی‌ها جماعت فضول و بی‌شخصیتی هستن خنثی

سه‌شنبه ۱۱ آذر ۱۳٩۳
نظرات ()
Share

*و از عادات بد ما ایرانی‌ها این است که در هر زمینه‌ای، خویش را صاحب نظر می‌دانیم و حتی گاهی اوقات، بدون آنکه از ما چیزی پرسیده باشند، به صورت کاملا داوطلبانه، بی‌سوادی‌مان را به رخ جهانیان می‌کشیم و سخنرانی می‌کنیم و خویش را مضحکه‌ی خاص و عام می‌گردانیم.

به امید روزی که باور کنیم ساکت نشستن در جمع، الزاما چیزی از ارزش‌های ما نمی‌کاهد نیشخند و همان‌قدر که ما می‌دانیم در حال مزخرف گفتن هستیم، مخاطبین هم متوجه می‌شوند که در حال شنیدن اراجیف می‌باشند و اصولا همه‌ی مردم الزاما گیج نیستند.

چهارشنبه ٥ آذر ۱۳٩۳
نظرات ()
Share

*دوست‌م می‌گفت دوست‌ش همیشه خودش رو در رقابت با دیگران می‌دیده. از این تیپ آدم‌هایی که یهو غیب‌شون می‌زنه، بعد مدتی خبر می‌رسه که مثلا فلان کلاس رو ثبت نام کرده‌ن یا فلان مهارت رو یاد گرفته‌ن و ...

می‌گفت من اصلا متوجه نمیشم چرا اینجوری برخورد می‌کنه. چرا فکر می‌کنه یهو بیاد یه خبری بده مردم خیلی شگفت‌زده میشن یا خیلی براشون مهم‌ه. جدیدا هم سعی می‌کنه از طریق دوستان مشترک، اطلاعات‌ش رو درباره‌ی من به‌روز کنه یه وقت از غافله عقب نمونه.

یکی از حضار می‌گفت لابد دوست‌ت اعتمادبه‌نفس پایینی داره. فکر می‌کنه از دیگران پایین‌تره. میخواد اینجوری جبران کنه حس حقارت‌ش رو.

ولی راستش من فکر می‌کنم بعضی آدما ذات‌شون یه کم خورده‌شیشه داره. هیچ‌جوری هم درست نمیشن. والسلام! {#emotions_dlg.e28}

Share

*آخرین مد این روزهای اینستاگرام هم این‌ه که به اسم مرحوم مرتضی پاشایی، پیام می‌نویسن خطاب به مردم، اسکرین‌شات می‌گیرن میذارن توی پیج‌شون. یا یه شماره‌ای رو به اسم اون بنده خدا سیو می‌کنن، بعد براش می‌نویسن چرا جواب نمیدی؟!!!

چهارشنبه ٢۸ آبان ۱۳٩۳
نظرات ()
Share

*یادم نمیاد هیچ‌وقت برای درس جواب دادن توی مدرسه، داوطلب شده باشم! برای تمام ارائه‌ها و پروژه‌های دانشگاه هم پشت دوستام قایم می‌شدن. چه بسا پروژه‌هایی که اغلب‌شون رو من کار کردم ولی ارائه رو می‌سپردم به دوستام. اونا هم با ذوق قبول می‌کردن که از کل پروژه فقط ارائه‌ش رو انجام بدن. هرجا هم گیر می‌کردن می‌گفتن مریمی اسلاید ش همین‌ه؟ مریمی این سوال دوستان رو شما جواب بده لطفا. مریمی پرینت‌ها گفتی آماده‌ست؟ استاد راهنمامون هم اخلاق من رو می‌دونست. هیچی بهم نمی‌گفت. نمی‌دونم. شاید هم بهتر بود یه چیزی بهم بگه! حالا اون موقع هیچی نگفته، من هم ذوق کرده‌م. الان زبون‌م دراز ه که چرا چیزی نگفت زبان

خلاصه اینکه من هیچ‌وقت اعتمادبه‌نفس جالبی نداشتم حتی زمانی که کار م عالی بوده، باز هم فکر می‌کردم باید خیلی بهتر باشه. برای همین هول نبودم که کار م به چشم بیاد و دیده بشه. مرکز توجه بودن به هر شکلی معذب‌م می‌کنه. ترجیح میدم به حال خودم باشم. چه برسه به اینکه کاری رو نتونم درست انجام بدم، بعد براش داوطلب هم بشم!

حالا چی شد که یاد اینا افتادم؟

یه خانومی کلی از خودش تعریف کرد که من خیاطی‌م عالی‌ه. هزار تا شاگرد دارم. لباس می‌دوزم ملت حظ می‌برن. چه و چه... مامان من هم یه پارچه‌‌ای رو که دوست‌ش هم داشت، سپرد به این مربی خیاطی! رفتیم برای پرو. چشم‌تون روز بد نبینه.

من که می‌دونین اصلا خیاطی بلد نیستم. زیاد هم وسواس و دقت ندارم روی ایرادهای لباس. ولی مانتو رو دیدم دل‌م می‌خواست بکشم‌ش. البته قبل‌ش صد بار تلفن زد: یقه‌تون باز باشه دیگه؟ مامان گفت نه. اصلا نمیخوام یقه‌ی مانتو باز باشه. بسته بهتر ه.

دوباره: یه 160 سانت نوشته‌م یادم نمیاد چی بود؟ طول دست‌تون‌ه؟ مامان گفت 160 سانت قد یه آدم‌ه! بیام دوباره اندازه بگیرین؟

دفعه‌ی بعد: مانتوتون تنگ باشه بهتره‌ها. مامان گفت نمیخوام مانتو م تنگ باشه. وگرنه از بیرون یکی می‌خریدم. میخوام مث همون مدلی که بهتون نشون دادم دربیاد. عکس‌ش رو دوباره وایبر می‌کنم براتون.

روز پرو دیدم تمام دور حلقه آستین، چین خورده به دلایل نامعلوم. البته خود خانوم‌ه می‌گفت ایراد از شماست. اگر بذارید تنگ‌ش کنم درست میشه. بعد هی سنجاق زد، هی کوک زد، شد عین پیرهن. گفتم این خیلی تنگ میشه. باز شون کرد. مشخص بود نمی‌دونه باید چی کار ش کنه. گفت اون رو خودم بعدا درست می‌کنم. گفتیم باشه. ممنون.

یقه رو خیلی باز برش زده بود. ما فقط به هم نگاه کردیم و هیچی نگفتیم.

جلوی مانتو از عقب‌ش کوتاه‌تر بود. می‌گفت به خاطر این‌ه که شما شکم دارین. مامان گفت طول‌ش دست شماست. میشه بلندتر گرفت‌ش. خانوم‌ه 2 دقیقه فکر کرد. بعد گفت آره فکر کنم بشه!

جلوی مانتو روی هوا وایساده بود. کناره‌هاش کشیده می‌شد به سمت داخل. اصن یه وضعی.

بعد گفت می‌دونین چی‌ه؟ بدن شما کلا ایراد داره. الان این ساسون - درست نوشتم؟ - اگر روی هوا وایمیسه به خاطر این‌ه که پهلوی راست شما 2 سانت کمتر از پهلوی چپ‌تون‌ه. مامان به سقف نگاه می‌کرد، من به زمین. خانوم‌ه ادامه داد: من این همه لباس سوختم چنین چیزی ندیده بودم تا حالا. ایراد از شماست.

مامان گفت من این همه لباس دادم دوختم هیچ‌کس بهم چنین چیزی نگفت. خانوم‌ه گفت خب ببینید ایراد از بدن شماست واقعا. الان این شونه‌تون هم با اون یکی فرق داره. صبر کنید لباس خودم رو بیارم. بعد رفت یه مانتو آورد که دقیقا همون ایراد مانتوی مامان رو داشت. من که دیگه خمیازه می‌کشیدم و ترجیح دادم چیزی نگم. مامان هم حرص می‌خورد ببینه آخر ش چی میشه.

خانوم‌ه گفت من فردا باز براتون پرو میذارم. اومدیم بیرون. به مامان گفتم مگه لباس عروس‌ه 45 دقیقه پرو ش طول بکشه؟ خسته شدم. چرا هرکس میگه بلده، شما هم سریع بهش اعتماد می‌کنین؟ من جای شما بودم می‌گفتم تا از این خراب‌تر ش نکردی بده ببرم بدم یکی دیگه درست‌ش کنه یه جوری. الان برمی‌داره انقد تنگ‌ش می‌کنه میشه پیرهن!

مامان هیچی نگفت. به غر زدن‌م ادامه دادم: واثعا گند زده. من اگه جا ش بودم می‌گفتم غلط کردم. میرم عین پارچه رو می‌خرم با یه عذرخواهی رو ش. این خانوم جدا چطوری درس میده به مردم؟ تازه دستمزد ش هم که کم نیست. هروقت عین عکس براتون مانتو دوخت شما هم عین دستمزد ش رو بهش بده. اون خیال‌ش راحت‌ه هر گندی بزنه، پول دوخت یه لباس کامل بی‌عیب رو می‌گیره در هر حال.

مامان باز هیچی نگفت. گفتم این فقط باید برای جالباسی خیاطی کنه. بدی برای مدل‌ها هم لباس بدوزه، یه ایرادی رو شون میذاره. خوش‌به‌حال‌ش با این اعتمادبه‌نفس‌ش. معلوم نیست جراح‌ زیبایی‌ه، مربی بدن‌سازی‌ه یا خیاط؟ تازه دستات هم که عین کارآگاه گجت بلندتر از 1 متر ه. پهلو ت هم که ناقص‌. مامان این چه وضعی‌ه؟ شما نباید قبل خیاطی بری باشگاه؟ نباید این همه ایراد رو برطرف کنی؟ چرا به فکر مردم نیستی؟ نیشخند

در پرو بعدی ایشون تشخیص داده‌ن که جز شونه و دست‌ها و پهلو و شکم‌، بخش‌های دیگری هم ایراد دارن وگرنه لباس که خوش‌برش و خوش‌دوخت‌ه.

حالا هرچی به مامان میگم دفعه‌ی بعد من باهات میام، میگه نه نیشخند چرا به نظر تون؟

پ.ن: اعتمادبه‌نفس بیش از حد، آدم رو مضحکه‌ی این و اون می‌کنه. کاش یاد بگیریم اگر کار مون اشکالی داره، بریم با تمرین بیشتر، اشکال‌ش رو برطرف کنیم نه اینکه صرفا با حرافی بخوایم مساله رو ماست‌مالی‌ کنیم. اگر هم کار مون عالی‌ه یه کم متواضع باشیم دیگران ازمون تعریف کنن.

سه‌شنبه ٢٧ آبان ۱۳٩۳
نظرات ()
Share

*من: چرا آلبوم موسیقی فلانی رو دانلود می‌کنی؟ بخر ش!

یک دوست: چرا می‌زنی؟ مگه من چی کار کردم؟ به من چه! دوست‌م لینک داد! من هم به بقیه فرستادم. یه آلبوم موسیقی‌ه دیگه. چی‌ه مگه؟

دیدم داره شلوغ‌ می‌کنه ادامه‌ش ندادم. به دوست مشترک‌مون گفتم. گفت اون این چیزا رو متوجه نمیشه. فکر می‌کنه هر لینک دانلودی بدن، معنی‌ش این‌ه که دانلود ش بی‌اشکال‌ه. وقت‌ت رو حروم‌ش نکن.

گفتم خوب‌ه بی‌سواد هم نیستن اینا!

- تحصیلات، شعور میاره مریمی؟

یادم افتاد یه بار این حرف رو به یکی دیگه از دوستان زدم. گفتم بابت آلبومی که دوست داره و دانلود هم کرده و دائم داره گوش میده و لذت می‌بره، باید هزینه کنه. گفت من کلا این تیپ کارها رو گوش نمیدم و حالا این استثناء شده و بابت‌ش هم دلیلی ندارم پول ندارم وقتی دانلود کرده‌م و دارم‌ش!

راستش من باز هم ادامه‌ش ندادم چون اصولا معتقدم بعضیا بی‌شعوری رو آگاهانه انتخاب کرده‌ن و من اگه هزار بار هم بگم این کار عملا با دزدی فرقی نداره، اینا گوش نمیدن. فکر می‌کنن دزدی یعنی اینکه بری توی مغازه و مثلا یه سی‌دی رو یواشکی برداری بیاری گوش بدی ولی فکر نمی‌کنن دانلود مجانی اون آلبوم هم عین دزدی‌ه.

پ.ن: اکثر خواننده‌ها یکی دو اثر رو با کیفیت پایین روی نت میذارن برای تبلیغ آلبوم‌شون ولی هیچ‌کدوم دیوانه نیستن که فول آلبوم رو با کیفیت بالا بذارن. برای هر یه ترک 3 دقیقه‌ای ساعت‌ها وقت و انرژی صرف شده، کلی هزینه شده. خودمون رو گول نزنیم.

دوشنبه ٢۱ مهر ۱۳٩۳
نظرات ()
Share

*چند روز پیش یه سوء تفاهمی بین من و یکی از دوستان پیش اومد. هردومون عصبانی شدیم. چند روز بعد ش به خودم گفتم مریمی حالا انقدر هم عصبانی‌نشدن نداشت‌ها.

باهاش تماس گرفتم. داشتم توضیح می‌دادم که یهو گفت من هم عصبانی شده بودم مریمی. معذرت میخوام...

دیدم اون برای عذرخواهی‌کردن از من شجاع‌تر ه. فکرنمی‌کنه با گفتن "معذرت میخوام" مقصر میشه! یا خودش رو کوچیک می‌کنه!

گفتم من هم ازت معذرت میخوام. بعد هردومون خندیدیم و تموم شد ماجرا. همین برخورد به ظاهر کوچیک، باعث شد اولا قبول کنم که اصلا کلا من مقصر بودم. و اینکه جایگاه این دوست، نسبت به قبل خیلی بالاتر رفت در نظر من.

اگه قیافه می‌گرفت یا جوری برخورد می‌کرد که "آره مریمی تو مقصر بودی!"، من کلا پشیمون می‌شدم از آشتی‌کردن‌م. می‌گفتم "بفرما! همیشه طلبکار ه!" اما با رفتار ش بهم یادآوری کرد که محبت، نتیجه میده!

چند ساعت بعد، یکی از دوستان هم این رو برام نوشت که خب بعد از چند بار بازبینی، چون مطلب شخصی‌ای ندیدم تو ش، براتون میذارم:

مهربانی، قدردانی، گذشت و ... چیزایی هستن که شاید کمرنگ‌ن توی فرهنگ ما. خود من چند بار بعد از انجام‌شون به شدت پشیمون شدم چون خواستم بزرگواری کرده باشم ولی طرف مقابل‌م با کوته‌فکری تمام، من رو مقصری جلوه داد که حالا از رفتارش پشیمون‌ه!!! اون زمان گذشت. من هم به رو م نیاوردم. سال‌ها بعد سر یه داستان تازه‌ای که درست کرده بود و البته قابل بخشش هم نبود - چون تنها به من مربوط نمی‌شد که من بخوام جای دیگران ببخشم‌ش - اومد صحبت کرد. خواست بپذیرم‌ش. مشخص بود حاضر نیست عذرخواهی کنه چون در خانواده‌ی اونا معنی عذرخواهی، مقصر بودن‌ه. من هم راستش نپذیرفتم‌ش. می‌دونی؟ بعضی آدما توی زندگی‌ت نباشن، آسوده‌تری... و شاید این باعث بشه پیش خودش فکر کنه که شاید بهتر باشه آدم عذرخواهی کنه گاهی...

عذرخواهی معنی‌ش این نیست که حتما تو مقصر بوده‌ای. معنی‌ش این‌ه که اون رابطه بیشتر از غرور ت برات اهمیت داره.

چهارشنبه ۱٦ مهر ۱۳٩۳
نظرات ()
Share

*گفتم مساله این‌ه که وقتی بدون شناخت، دائم دارید میرید خواستگاری خونه‌ی مردم و به دلایل مختلف، اونا قبول نمی‌کنن یا پسر شما نمی‌پسنده، واقعا روی اعصاب و اعتمادبه‌نفس‌ش اثر بدی میذاره. حداقل‌ش این‌ه که از خودش می‌پرسه چرا هیچ‌کس از من خوش‌ش نمیاد؟ دیگه فکر نمی‌کنه رفته سراغ آدمایی که واقعا هیچ شباهتی بهش ندارن.

پرسش‌گرانه نگاه‌م کرد: می‌دونم چی میخواد. گفته خودت پیدا ش کن.

- چیا گفته بهتون؟

گفت ببین مثلا اون دختر قبلی قد ش خیلی کوتاه بود. خیلی هم لاغر بود. اصلا به ما نمی‌خورد. همه‌جا هم چادر می‌پوشید.

- آدم لاغر می‌تونه چاق شه. آدم چاق هم می‌تونه لاغر شه معمولا. یعنی مشکل فقط همین بود؟

گفت نه. کلا دختره خوش‌ش نیومده بود. پسر من هم گفت زیاد خوش‌ش نیومده نبوده. به دل‌ش نبوده.

- من پیشنهاد می‌کنم یه سری مسائل جزئی‌تر رو هم بپرسید.

اخم کرد: مثلا چی؟

- مثلا بپرسید چه رشته‌ای خونده یا داره می‌خونه؟ یا دوست داره آینده‌ش چطوری باشه؟ وقتای بیکاری‌ش رو چطوری می‌گذرونه؟ چه عادت‌هایی داره که براش مهم‌ن؟ خیلی چیزا میشه پرسید. دونستن همینا باعث میشه آدم متوجه بشه چقد شخصیت کسی بهش نزدیک یا ازش دور ه.

گفت اینا انقدرا هم مهم نیست. همین که به ما بخوره بس‌ه.

دیگه چیزی نگفتم. ادامه‌دادن‌ش عملا چیزی رو عوض نمی‌کرد.

چند ماه بعد:

گفت سرزده رفتم محل کار یکی از اقوام‌مون تا دختری رو که همکار ش بود، ببینم. ظاهرا خوب بود. بعد هم رفتیم خواستگاری. اون هم دید پسر م خونه داره و شرایط‌مون بد نیست، دیگه قبول کرد. مادر ش گفت مهریه‌ی دختر اول‌م 300 تا سکه‌ست. مال این دخترم باید 500 تا باشه. شوهر من گفت ما اومدیم چونه بزنیم. 400 تا خیر ش رو ببینید. اونا هم خندیدن و گفتن مبارک باشه.

فکر کردم همین که از این برخورد بهشون برنخورده یعنی خیلی شبیه شما ن. گفتم به سلامتی. مبارک باشه...

شنبه ٢٢ شهریور ۱۳٩۳
نظرات ()
Share

*گفتم چرا فلانی توی بنرهای تبلیغاتی کلاس‌های هنری‌ش نمی‌نویسه مهندس فلانی؟ فقط اسم و فامیلی‌ش رو می‌نویسه...

گفت اتفاقا ازش پرسیده‌م. میگه رزومه‌ی من در هنر انقد قوی و پربار هست که لازم نباشه از مدرک مهندسی‌م - که ربطی به هنر نداره - براش مایه بذارم.

گفتم مردم، شعور شون به این چیزا می‌رسه مگه؟

گفت مخاطب‌ش بی‌شعورها نیستن مریمی. اونی که نمی‌فهمه یا نمیخواد بفهمه رو بهتر ه بذاریم به حال خودش.

جمعه ٢۱ شهریور ۱۳٩۳
نظرات ()
Share

*دوست‌م خواست لطف‌کنه بنده خدا، گفت یه گروه شعر و ادب هست توی وایبر. اگر میخوای بیا عضو شو. من هم شاد و خجسته گفتم ادد م کنم خصوصا که اونجا چت‌کردن ممنوع بود و حضار همه فرهیخته!

یک روز نشده، عطا ش رو به لقا ش بخشیدم از بس پر از لفاظی و فخرفروشی و بی‌نزاکتی بود. فر هم فرارکرد بعد از من.

جمعه ۳۱ امرداد ۱۳٩۳
نظرات ()
Share

*در اینستاگرام یه پیج هست با عنوان "فرهنگ یعنی..."

اوایل از خودم می‌پرسیدم چرا بدیهیات رو می‌نویسن؟

الان می‌بینم واقعا لازم‌ه. در حال حاضر، از نظر من، فرهنگ یعنی وقتی سوالی رو می‌پرسیم و طرف مقابل بهمون جواب نمیده، متوجه باشیم که دوست نداره جواب بده. دوباره‌ و سه‌باره سوال‌مون رو تکرار نکنیم.

درک این مساله خیلی سخت‌ه؟

حتما باید به آدم بگن به تو مربوط نیست؟ متفکر

 

جمعه ٢٤ امرداد ۱۳٩۳
نظرات ()
Share

*می‌گفت یه جاهایی از موهام رو رنگ کردم. یه رنگ فانتزی. قرمز مثلا. این رنگ‌ها وقتی کمرنگ میشن، یه جور بدی میشن. موهای من نارنجی شده. حالا می‌دونی از چی ناراحت‌م؟ از اینکه کسانی که اصلا ازشون انتظار ندارم، میان نظر میدن و مسخره‌م می‌کنن! باورکن من اصلا چنین اخلاقی ندارم. نمی‌دونم چرا بقیه انقد به کار من کار دارن.

- خب مساله این‌ه که آدما باید با عواقب رفتارهاشون مواجه شن. بعد اگر عواقب‌ش رو دوست ندارن، ناچار ن رفتار شون رو تغییر بدن. این دفعه به جای اینکه محیط رو ترک‌کنی و در تنهایی‌ت حرص بخوری، به چشم‌های اون آدم نگاه کن بگو فلانی خودم می‌دونم که کلا شکل هویج شده‌م! چیزی که نمی‌دونم این‌ه که تو چرا نشستی روبرو م مسخره‌م می‌کنی؟! این رو بهم توضیح بده.

پ.ن: تجربه نشون داده اینایی که میان میگن رک‌بودن بد ه، همونایی‌ن که برای دیگران مزاحمت ایجادمی‌کنن منتها دوست ندارن تودهنی بخورن.

جمعه ۱٧ امرداد ۱۳٩۳
نظرات ()
Share

*به لطف پینترست و اینستاگرام، کلی عکس خارجی میشه دید. هرقدر هم لباساشون نصفه‌نیمه باشه، باز هم قد یه دختر ایرانی آرایش ندارن. حتی عروس‌هاشون هم خیلی ساده‌ن. نه موهاشون رو شکل قابلمه درست می‌کنن، نه با نقاشی، ضخامت ابروشون رو 4 برابر نرمال نشون میدن، نه فرم لب و دهن‌شون جور خاصی‌ه. خیلی هم زیبا ن. هر زنی به اندازه‌ی خودش زیباست...

بعد عکس پروفایل مردم خودمون رو که می‌بینی - یعنی بازیگر و مدل هم نیستن. مردم عادی‌ن - مشخص‌ه هر کاری از دست‌شون برمیومده کرده‌ن که حجم لب‌هاشون از حد معمول، بیشتر بشه. با این حال باز هم کوتاه نمیان و موقع عکس گرفتن به زور لب‌هاشون رو میارن جلوتر. حالا کی گفته اینجوری خیلی قشنگ‌ه رو من واقعا نمی‌دونم.

انقد عکس اینجوری دیده‌م که چشم و مغز م پر شده. بعد وقتی عکس دخترای خارجی رو بدون آرایش می‌بینم میگن اگه اینا آدم معمولی‌ن، ما چرا این شکلی هستیم پس؟

پنجشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩۳
نظرات ()
Share

*عصبانی‌م. شاید توقع‌م از مردم زیاد ه. توقع‌م زیاد ه که وقتی کسی یه چیزی می‌پرسه و بهش جواب نمیدم، فکر می‌کنم حتما متوجه شده که نمیخوام جواب بدم. و تعجب می‌کنم چرا دفعه‌ی بعد که باز به رو ش می‌خندم، بی‌مقدمه دوباره سوال‌ش رو تکرار می‌کنه. حتما باید رک بگم فلانی به تو مربوط نیست؟ عمدا جواب نمیدم و انقد سوال نکن؟

شاید توقع‌م زیاد ه که اینجا دکمه‌ی سرچ گذاشته‌م و هر وقت کسی پرسیده فلان مطلب کجا ست، بهش سرچ کردن رو توضیح داده‌م. بعد نمی‌فهمم چرا بعضیا با اصرار در کمال ناباوری من بارها تماس می‌گیرن میخوان خودم آرشیو رو براشون بگردم. چرا؟ چون تنبلی‌شون میاد به خودشون زحمت بدن و ضمنا فلان مطلب رو حتما میخوان.

اشتباه می‌کنم اگر به همه‌ی مردم احترام میذارم و وقتی میگن کار شون فوری‌ه، میگم خب حتما فوری‌ه. بعد با پی‌ام‌های طلبکارانه‌شون مواجه میشم. الهی شکر که هرکس از نت استفاده می‌کنه صددرصد مشکل بینایی حاد نداره و چشم‌هاش می‌بینه! و می‌تونه دو دقیقه تنبلی رو بذاره کنار، چشم‌هاش رو باز کنه، به خودش زحمت بده ببینه اون لیستی که من احمق درست کردم برای فلان دعا، تا چه روزی طول می‌کشه.

ولی مردم حتی این کار رو هم نمی‌کنن. خیلی راحت برای هر سوال مسخره‌ای هر وقت دل‌شون بخواد تماس می‌گیرن و توقع دارن من در خدمت‌شون باشم و به رو م هم نیارم که این کار شون عملا مزاحمت‌ه. اصلا درک نمی‌کنم چطور کسی اینترنت داره توی لاین و کوفت و زهر مار یه سوال چرت رو 10 بار بپرسه اما اینترنت نداره بلاگ رو باز کنه لیست رو خودش نگاه کنه. تازه طلبکار هم هست که چرا برخورد م با برخورد توی بلاگ‌م فرق داره. بله. برخورد م فرق داره. فرق‌ش هم این بود سن ایشون رو پرسیدم ببینم با گروه سنی الف مواجه‌م یا نه؟

شکر خدا نظر مردم درباره‌ی من هیچ‌وقت برام مهم نبوده چون تجربه نشون داده دهن مردم همیشه عین دروازه باز ه برای حرف مفت زدن. دروازه رو میشه بست اما دهن گشاد مردم رو نه. پس مهم نیست چی میگن پشت سر م. جا شون همون پشت سرم‌ه.

فقط دل‌‌م میخواد این خانومی که حتی سن‌ش رو هم نمیگه و اینترنت هم نداره اما با مسنجرهای اینترنتی کار می‌کنه! بیاد اینجا یه کامنت بذاره تا بهش بفهمونم اون خری که ایشون فرض می‌کنه دیگران رو، دقیقا کی‌ه!

یه ذره ملاحظه، یه ذره ادب چیز بدی نیست به خدا. من اگر کسی برام هر جوکی بفرسته اصلا نمیگم بی‌ادب‌ه. میخواد من رو بخندونه یه لحظه. اما کسی که از همه طلبکار ه بیخود و بی‌جهت، از نظر من بی‌ادب‌ه و هیچ بی‌احترامی رو تحمل نمی‌کنم چون دلیلی براش نمی‌بینم. وقت هم ندارم برای چنین آدمایی تلف کنم. پس لطفا مزاحم نشید.

امیدوار بود آدمی به خیر کسان

مرا به خیر تو امید نیست، شر مرسان

سه‌شنبه ۱۳ خرداد ۱۳٩۳
نظرات ()
Share

*یه جا خوندم بعضیا کاملا مشخص‌ه که آگاهانه، بی‌شعوری رو انتخاب کرده‌ن.

از نظر من، آدما 2 دسته‌ن:

1. اونایی که معمولا حرص میدن.

2. اونایی که معمولا حرص می‌خورن.

متاسفانه با دسته‌ی 1 زیاد برخورد داشته‌م. بعضیاشون خودشون رو می‌زنن به اون راه. تظاهر می‌کنن نمی‌فهمن تو چرا حرص می‌خوری از دست‌شون. ادعا می‌کنن رفتار شون طبیعی‌ه و این تویی که اعصاب نداری.

نمی‌دونم اینا واقعا کجا بزرگ شده‌ن یا چرا فکر می‌کنن هر رفتاری ازشون سر بزنه، بقیه باید تحمل کنن. اینکه چقد تحمل‌شون کنم، بستگی داره به اینکه توی چه مودی باشم: عفو و رحمت یا قهر و غضب نیشخند ولی کلا خیلی به خودم زحمت نمیدم چون معتقدم همین تحمل کردن‌ها از بعضی آدما، چنین موجوداتی می‌سازه و اگه دیگران با اینا برخورد کرده بودن، الان وضع اینا انقد وخیم نبود! به هر حال طبیعی‌ه که آدما با عواقب رفتارهای عمدی‌شون مواجه شن. والا غیر عمد ش هم تاوان داره، عمد ش که دیگه هیچی.

دوست‌م - میم - تعریف می‌کرد که برای اسباب‌کشی دوست‌ش رفته بوده بهش کمک کنه. دوست میم میگه که این وسیله رو - فرض کنید یه کلاه - لازم ندارم دیگه. به نظر ت چی کار ش کنم؟ بندازم دور؟ یا بذارم شاید کسی به کار ش بیاد؟

میم گفته این وسیله‌ی خوبی‌ه و حیف‌ه بندازی‌ش دور. دوست میم هم گفته من که لازم ندارم. اگر دوست‌ش داری، بر ش دار. میم هم گفته باشه. یادگاری برمی‌دارم.

بیش از یک سال گذشته و میم اصلا از اون وسیله استفاده نکرده و همینطوری بع قصد یادگاری اون دوست، نگه‌ش داشته. حالا دوست میم تماس گرفته و گفته اون وسیله‌م رو بده دست فلانی، برم ازش بگیرم!

میم بهش گفته فکر می‌کردم اون رو یادگاری دادی به من. دوست میم هم گفته وقتی دادی بهش، خبر م کن. میم می‌گفت اون وسیله ارزش مادی نداره و ارزش معنوی‌ش هم این بود که یادگاری یه دوست‌ه. اما این رفتار دوست‌م من رو ناراحت کرده و میخوام بدونه رفتار ش بد ه.

گفتم تو حق داری. اتاق تو انباری دوست‌ت نیست. اگر امانت قبول کرده بودی، درست بود حرف‌ش اما قرار نیست هدیه بده، 2 سال بعد ببینه لازم داره و بیاد پس بگیره. حالا میخوای چه کنی؟

میم گفت سوال خودم هم همین‌ه. بهش گفتم چند تا راه داری:

اینکه حرص بخوری اما بزرگوارانه، وسیله‌ی مذکور رو برسونی به دست دوست‌ت.

اینکه بندازی‌ش دور.

اینکه جواب دوست‌ت رو ندی

گفت هیچ‌کدوم اینا من رو به هدف‌م نمی‌رسونه چون میخوام اون زشتی رفتار ش رو بفهمه. شیطون‌ه میگه یه عکس بگیرم براش بفرستما.

گفتم خب براش بنویس من چیزی رو که هدیه بگیرم، پس نمیدم. زشت‌ه اصلا. ولی یه عکس بهت میدم. یادگاری نگه دار.

اینطوری هم حرص دادن‌ش رو جبران کردی، هم یاد می‌گیره حق نداره زندگی مردم رو انباری خودش تصور کنه.

پ.ن: قرار ه میم، عکس مذکور رو برای من هم بفرسته نیشخند

شنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩۳
نظرات ()
Share

مشاهده یادداشت خصوصی

سه‌شنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩۳
نظرات ()
Share

*بعضیا هستن زبون‌شون عین نیش مار ه. والا مار آدم رو نیش بزنه، میگیم حیوون‌ه و مدل‌ش اینجوری‌ه اما درباره‌ی آدما چی میشه گفت وقتی به هم نیش می‌زنن جای اینکه عین بچه‌ی آدمیزاد، حرف‌شون رو بگن؟

اعتقاد م این‌ه که اگه حرفی ارزش گفتن رو داره، باید بگی‌ش. اگر هم نه، کلا فراموش‌ش کنی. متلک گفتن و تیکه انداختن چه معنی‌ای داره؟

حالا شاید هم من خیلی حساس‌م ولی کسی بهم طعنه بزنه، همون ثانیه کاملا به رو ش میارم. حتما نیش زدن رو حرکت قابل دفاعی می‌دونه که انجام‌ش میده دیگه.

آخرین مورد ش هم پریروز بود توی قطار مترو که این روزا خیلی شلوغ‌ه. قطار توی ایستگاه توقف کرد، یه عده داشتن پیاده می‌شدن. یه دختر ه از پشت سر ما داشت سعی می‌کرد به در خروجی نزدیک شه که ایستگاه بعد پیاده شه.

در راستای اینکه اینجانب اصولا موجود خوش‌شانسی! هستم، سمت راست‌م همین خانوم مار ایستاده بود، سمت چپ‌م هم یه خانومی که ماشالا اصلا اعصاب نداشت و در بدو ورود سر 3-2 نفر غر زد حسابی. من فقط نگاه‌م رو ازش گرفتم و چیزی نگفتم. باور کنید بعضیا رفتار شون جوری‌ه انگار صبح‌به‌صبح با زره و شمشیر و کلاه‌خود از خونه خارج میشن. انگار دارن میرن جنگ. همه هم دشمن‌شون‌ن.

خانوم سمت راستی شروع کرد غرزدن به من که - با جیغ‌جیغ بخونید - خانوم چرا هل میدی؟ خب سوال خوبی بود نیشخند چه دلیلی داره آدم بیخودی کسی رو هل بده؟ گفتم دارن پیاده میشن.

در قطار بسته شد و حرکت کرد. دختر ه هنوز 2 قدم بیشتر نتونسته بود جابه‌جا شه. خانوم‌ه با نیشخند بهم گفت چی‌ه؟ هنوز هم دارن پیاده میشن؟ لحن‌ش یه جوری بود انگار حس می‌کرد مثلا حرف خیلی خوبی زده لابد.

گفتم چرا متلک میگی؟ می‌دونم برای شما مهم نیست مردم از ایستگاه جابمونن اما برای خودشون مهم‌ه. جوابی نداشت بده. ساکت شد. دختر ه گفت عجب آدمایی‌ن. خانوم بی‌اعصاب‌ه زیرچشمی نگاه‌م کرد و راه رو برای دختر ه باز کرد.

نتیجه‌ی اخلاقی: بعضیا زیاد احترام‌پذیر نیستن متاسفانه.

من خیلی از کسانی رو که می‌شناختم به خاطر زبون تلخ‌شون از زندگی‌م حذف کردم. حالا باز کسی که طعنه می‌زنه، حداقل خودش، خودش رو همونجوری که هست قبول داره. اینایی که با جان‌م عمر م هرچی دوست دارن میگن چندش‌آورتر ن به نظرم. قسمت جالب‌ش اینجاست که ادعای ادب هم دارن.

رفتار بد دیگه‌ای که تحمل‌ش رو ندارم، فضولی‌ه. بارها گفته‌م که برای آدم‌های فضول هیچ احترامی قائل نیستم. احتمالا باید یه برنامه برای ویزیت! یکی از دوستان فضول مامان‌م ترتیب بدم. مثلا روان‌شناسی خونده. بعد تصور می‌کنه بهش مربوط میشه که بدونه کی چرا درس می‌خونه، چرا درس نمی‌خونه، چی داره می‌خونه، چرا این رشته رو می‌خونه، چرا این دانشگاه، کجا کار می‌کنه، چی کار می‌کنه، چقد درآمد داره، درآمد ش رو چطور خرج می‌کنه و ...

رسما اینا رو سوال می‌کنه‌ها. متعاقبا اظهار نظر هم می‌کنه. به مامان گفتم چرا حرص می‌خوری؟ این دفعه تا شروع کرد سوال کردن، بگو فلانی چقد سوال می‌کنی! این مسائل به خودشون مربوط‌ه. حرف خودمون رو بزنیم.

مامان گفت باور کن اینجوری از رو نمیره.

گفتم خب پس بگو ماشالا خیلی فضول شدیا! شاید اینجوری از رو بره.

البته مامان که اینجوری نمیگه اما من لازم باشه، میگم. به نظرم وقتی کسی با 50 سال سن هنوز نمی‌دونه چی خوب‌ه چی بد، وظیفه‌ی من‌ه که بهش یاد بدم. من جای خانوم‌ه بودم سعی می‌کردم صابون مریمی به تن‌م نخوره چون من وقتی بد میشم، خیلی بد میشم! (خودم حساب بردم الان از خودم نیشخند)

سه‌شنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩٢
نظرات ()
Share

*اینجا رو ببینید. و حالا رسوم تولد نوزاد در ایران:

سوالات مکرر اطرافیان درباره‌ی جنسیت نوزاد از 2 سال قبل از تولد ش حتی نیشخند

جنگ قدرت - به صورت محسوس یا نامحسوس - بر سر انتخاب اسم نوزاد

خرید‌های پنهانی مادر نوزاد و تحویل آنها یا پول لازم برای خرید شان به مادربزرگ نوزاد مذکور - مسلما مادربزرگ مادری - در راستای بستن دهان اطرافیان درباره‌ی سیسمونی

دست‌به‌دست‌شدن نوزاد و بحث‌های احمقانه بر سر اینکه نوزاد شبیه چه کسی‌ست؟

بحث بر سر اینکه نوزاد مذکور وقتی بزرگ شد چه کسی را چگونه خطاب کند. بیشترین درگیری موجود، بر سر این است که باید مادربزرگ پدری را مامانی صدا کند یا نه. صدالبته مادر نوزاد در 90% موارد، رنجیده‌خاطر می‌شود که اگر مامان‌ش من هستم، چرا باید کس دیگری را مامانی خطاب کند و سایر حواشی...

نگه‌داشتن حساب و کتاب اینکه چه کسی چه هدیه‌ای آورد. چرا طلا نیاوردند. اگر آوردند، چرا وزن‌ش کم بود و مراجعه به طلافروشی به منظور وزن‌کشی و عیارسنجی هدایا.

دخالت اطرافیان بر سر روش‌های نگهداری از نوزاد مخصوصا اینکه چه چیزهایی را به خورد ش بدهند یا نه. علی‌الخصوص اعتراض پدر نوزاد در خصوص اینکه چرا به او عرق نعنا داده‌اند.

یعنی کلا تا هر چیزی را به خودمان و دیگران زهر نکنیم، خیال‌مان راحت نمی‌شود. دیده‌م که میگم!

یکشنبه ٢٧ بهمن ۱۳٩٢
نظرات ()
Share

*به نظر من، یه حرف، یا ارزش گفتن داره یا نداره. اگه ارزش گفتن داره، عین بچه‌ی آدم باید بگی‌ش. اگه نه هم کلا بی‌خیال‌ش شی. جایگاه پیام بازرگانی دادن کجاست این وسط؟

یکشنبه ٢٠ بهمن ۱۳٩٢
نظرات ()
Share

*دوست‌م می‌گفت دوست‌ش برای لباس مراسم عقد ش، پارچه خریده 600 تومن. گفتم خب دوخت‌ش هم میشه حدود 400 تومن.

گفت مربی‌م قبول کرده با 300 تومن دستمزد، بدوزه براش ولی من بمیرم هم چنین پولی نمیدم برای یک دست لباس. اسراف‌ه مریمی! چه کاری‌ه آخه؟ شوهر ش گفته قد یه لباس عروس در اومد که.

 

 

 

 

 

یکشنبه ۱۳ بهمن ۱۳٩٢
نظرات ()
Share

*می‌گفت روی حساب آرایشگر ه امروز م رو آف کردم برم برای هاشور ابروهام. بعد منشی‌ش تلفن زد گفت نیا. خانوم آرایشگر امروز تشریف ندارن.

من هم عصبانی شدم گفتم 1 روز مرخصی من رو خراب کرده، حالا تشریف نداره؟

منشی‌ش هم با کلی ادا و عشوه گفته بود ایشون میکاپ آرتیست هستن! امروز تشریف نمیارن. حالا توی هفته‌ی بعد یه وقت براتون میذارم.

بهش گفتم یه وقت میذارم یعنی چی؟ مگه من بیکار م؟ دقیقا بگید چه روزی. کل پول رو داده‌م خیال‌تون راحت شده حالا امروز و فردا می‌کنید برای تکمیل کار. خلاصه قرار شد شنبه برم. می‌دونی مریمی؟ مردم استاد دانشگاه‌ن، جراح‌ن، کلی درس خونده‌ن زحمت کشیده‌ن اما به دیگران احترام میذارن. بعد این بوووووق 2 کلاس سواد نداره ببین چطوری داره رفتار می‌کنه. بذار شنبه برم آرایشگاه. میرم ببینم اون منشی‌ش که دهن‌ش رو کج‌وکوله می‌کنه میگه میکاپ آرتیست، چقد زبان انگلیسی بلد ه که گندکاری‌ش رو میخواد با 4 تا اصطلاح ماست‌مالی کنه؟ مگه اونجا کلاس زبان‌ه؟ میکاپ آرتیست یعنی آرایشگر. از کی تا حالا آرایشگری انقد شغل گنده‌ای شده که طرف به خودش اجازه میده مردم رو مسخره‌ی خودش کنه؟ توی مملکتی که یه آرایشگر بیشتر از آدم تحصیل‌کرده درآمد داره، عجیب نیست دیدن چنین برخوردایی.

گفتم تقصیر من و تو ئه که به دیگران اجازه میدیم هر جور میخوان برخورد کنن. الان حرص نخور اما شنبه رفتی، بهش بگو که وقت‌ت رو تلف کرده و ازش ناراحتی. بگو پول دادی و توقع داری کار ت سر وقت انجام شه. اون اصطلاح میکاپ آرتیست رو هم میخوای مسخره کنی، بکن اما به خود منشی‌ه بگو ببین چه توضیحی داره. والللللللاااا....

Share

*داشتیم کیف‌ها رو نگاه می‌کردیم. خاله‌جان گفت یه کیف مشکی میخوام مریمی. اینجوری هم نه. اشاره کرد به ردیف کیف‌های پشت ویترین. گفتم می‌دونم. تو چمدون میخوای! اینا قد کیف پول‌ن! نیشخند

دو تا خانوم، یه کیف مشکی بزرگ رو دست‌شون گرفته بودن نگاه می‌کردن. هرچی این‌ور اون‌ور زدن‌ش، ایرادی ازش درنیومد. آخر یکی‌شون گفت این پوسته‌پوسته نمیشه بریزه؟ بعد کیف رو دادن دست من و رفتن.

فروشنده گفت این خانوما رو دیدین؟ 100 بار میان یه چیزی رو ببینن. آخر سر هم نمی‌خرن. به خاله‌جان گفتم خانوم‌ه میگه کیف‌ه پوسته‌پوسته نمیشه؟ خب بالاخره هر کیفی یه جوری باید خراب شه آخر ش دیگه! یعنی چی آخه؟

خاله‌جان گفت بعضیا یه چیزی می‌خرن انگار باید مادام‌العمر براشون کار کنه.

آقای فروشنده گفت انگار میخوان دیگه کیف‌ه همدم و مونس‌شون باشه یه وقت خراب نشه.

خاله‌جان گفت آدمیزاد آخر ش پوسته‌پوسته میشه و تموم. کیف دیگه چی‌ه؟

از حرف آقاهه خنده‌م گرفت نیشخند خاله‌جان گفت همین کیف مشکی‌ه رو میخواد...

بعد که داشتم میومدم خونه، وارد کوچه که شدم یکی گفت ببخشید خانوم!

فکر کردم میخواد آدرس بپرسه. حالت‌ش یه جوری بود انگار یه حرف مهمی میخواد بزنه. گفت قبلا شما توی شهرداری کار نمی‌کردین؟ دیدم‌تون فکر کردم شاید همکار بودیم. چهره‌تون آشنا ست.

خب تجربه نشون داده خیلیا از این جمله‌ی تکراری استفاده می‌کنن برای باز کردن سر صحبت! بعد راه افتادم. باز صدا م کرد. گفت من روی توی محل دیده و به نظر ش خیلی خانوم و زیبا م! الان لازم‌ه بگم چقد تحت تاثیر قرار گرفتم؟ آخ

خب معمولا وقتی نمیخوام کسی حرف‌ش رو ادامه بده، با دست بهش اشاره می‌کنم صبر کنه هیچی نگه. بعد هم به مسیر م ادامه میدم. ولی ایشون باز هم دنبال‌م اومد و اتفاقا خیلی هم اصرار داشت که قصد مزاحمت نداره. نمی‌دونم مثلا اینا به چی میگن مزاحمت؟ شاید فکر می‌کرد وقتی بخواد بیشتر با هم آشنا شیم، دیگه مزاحم محسوب نمیشه.

البته ایشون خیلی پررو تشریف داشت و لطف کرد تا پشت در خونه دنبال اینجانب اومد. دید دارم آیفون رو می‌زنما اما انگار نه انگار. گفتم میخوای بفرما داخل بقیه‌ش رو به بابا م بگو.

گفت بله؟ انقد هول بود نشنید. فقط یه کاغذ رو داد دست‌م. گفتم اسم‌م سامان‌ه. اسم شما چی‌ه؟ کاغذ رو گرفتم که فقط بره شر ش کم شه.

اول‌ش خیلی اعصاب‌م خورد بود نمی‌دونم چرا. الان کاغذ ه رو می‌بینم خنده‌م می‌گیره. مرد هم مردای قدیم. یعنی چی آخه؟

دوشنبه ٢۳ دی ۱۳٩٢
نظرات ()
Share

*این فکر کنم مرغ تزئین‌شده‌ست برای یخچال عروس!

حالا چرا ما ایرانی‌ها فکر می‌کنیم تا مرغ داخل یخچال کسی که به تازگی ازدواج کرده، باید چنین تزئیناتی داشته باشه، از اون مسائلی‌ه که من احتمالا تا آخر عمر، درک‌ش نخواهم کرد...

 

 

 

 

 

 

 

دوشنبه ۱٦ دی ۱۳٩٢
نظرات ()
Share

*وقتی بیماری دوست‌شون، سرطان تشخیص داده شد...

پنجشنبه ٢٢ اسفند ۱۳٩٢
نظرات ()
Share

*یه آدمایی هم هستن ته بدقولی و حرف الکی زدن:

هفته‌ی آینده یه روز وقت بذار با هم بریم خرید. بریم فلان جا. هم من خرید کنم، هم تو. نپیچونیا مریمی.

بخوام برم فلان مغازه‌ی نزدیک خونه‌تون، بهت بگم، میای باهام؟ این هفته حقوق می‌گیرم می‌زنگمت!

باشه عزیزم. یه سری مطلب دارم. تا فرداشب برات ایمیل می‌کنم حتما.

ببخشید در می‌زنن. مهمون‌ه. فرداشب همین ساعتا هستی تلفن بزنم بقیه‌ش رو بگم؟

و هزار تا ماجرای اینجوری دیگه...

وقتی می‌دونم کسی عادت داره الکی حرف می‌زنه، حرف بیخود می‌زنه و بدقول‌ه، حرفاش رو اینطوری می‌شنوم:

هفته‌ی آینده یه روز وقت بذار با هم بریم خرید. بریم فلان جا. هم من خرید کنم، هم تو. نپیچونیا مریمی. ولی دارم بیخودی میگم. روی حرف من حساب نکن!

بخوام برم فلان مغازه‌ی نزدیک خونه‌تون، بهت بگم، میای باهام؟ این هفته حقوق می‌گیرم می‌زنگمت! ولی دارم بیخودی میگم. روی حرف من حساب نکن!

باشه عزیزم. یه سری مطلب دارم. تا فرداشب برات ایمیل می‌کنم حتما. ولی دارم بیخودی میگم. روی حرف من حساب نکن!

ببخشید در می‌زنن. مهمون‌ه. فرداشب همین ساعتا هستی تلفن بزنم بقیه‌ش رو بگم؟ ولی دارم بیخودی میگم. روی حرف من حساب نکن!

یکی از نتایج‌ اینطوری شنیدن‌م این‌ه که هرجا بخوام برم و هر کاری بخوام انجام بدم، تنهایی میرم. تجربه نشون داده خیلی از مردم، حرف الکی زیاد می‌زنن و اصلا نباید روی حرف‌شون حساب کنم!

Share

*یه چیزایی هست که غلط بودن‌ش خیلی بدیهی‌ه منتها بعضیا نمی‌فهمن‌ش. والا نمی‌دونم نمی‌تونن بفهمن یا نمیخوان بفهمن ولی در هر حال، رفتار شون نشون میده که درک‌ش نمی‌کنن.

یه زمانی از این آدما لج‌م می‌گرفت، بعد دل‌م براشون می‌سوخت. الان بی‌خیال از کنار شون می‌گذرم و ترجیح میدم انرژی‌م رو نگه دارم برای خودم.

مثال‌ش هم آدم‌هایی‌ن که هیچ‌وقت برای خودشون زندگی نمی‌کنن. اگه لباسی رو می‌پوشن، برای لذت بردن خودشون نیست. برای این‌ه که دیگران چشم‌شون دربیاد. اگه سفر میرن، ازش لذت نمی‌برن چون دائم در حال عکس گرفتن به قصد پز دادن و اطلاع رسانی‌ن که البته خیلی فرق داره با کسی که خیلی عادی، عکساش رو میده دیگران ببینن و کیف کنن اونا هم. خود من، تماشای عکس‌های عزیزان‌م واقعا برام لذت‌بخش‌ه.

باز هم بگم؟ آدمایی که فکر می‌کنن همه‌ی دنیا، تمام کار و زندگی‌شون رو گذاشته‌ن کنار، منتظر ن ببینن اینا دارن چی کار می‌کنن. مثلا طرف داره میره کلاس موسیقی. بعد به هر عذابی شده، از همه پنهان‌ش می‌کنه. میگی خب چرا انقد زجر میدی خودت رو؟ حالا بفهمن چی میشه مگه؟ میگه نه! میخوام یهو رو کنم مردم بسوزن!

اینجور وقتا همیشه این سوال برام مطرح میشه که تو چرا فکر می‌کنی انقد برای دیگران مهمی؟ چرا تصور می‌کنی دیگران دهن‌شون باز مونده برای تو و کارایی که احیانا انجام میدی؟ بعد حالا گیر م که اینطور باشه. بسوزونی بقیه رو؟ این حرف دهن یه آدم سالم‌ه؟

بعد میگن مریمی چرا یه عده رو محل نمیذاری؟ باور کنید با آدم بدذات بگردید، بعد از مدتی عین خودش میشید. ترجیح میدم با آدمای مهربون و خوش‌قلب، دوستی کنم و از صفای درون‌شون لذت ببرم. مث دوست‌م که وقتی ازش پرسیدم چه خبر؟ گفت کلی خیاطی یاد گرفته و حتی پیرهن مجلسی هم می‌تونه بدوزه. بعد هم عکساش رو فرستاد ببینم. حتی عکس لباسای ناتموم رو هم فرستاد. این آدم، قصد شون سوزوندن کسی نبود. دوست داشت این هنر رو بلد باشه. من هم کلی تشویق‌ش کردم و واقعا خوش‌م اومد که انقد خوب یاد گرفته لباس بدوزه.

همین دیشب هم مسج گذاشتم برای نیلوفر - خالق برند نیلوفر - بهش گفتم که کارهاش خیلی خاص و خوشگل‌ن و به خاطر این همه هنر، تحسین‌ش کردم. والا به خدا هیچی که ازم کم نشد هیچ، هردومون هم خیلی خوشحال شدیم. حال‌مون خوب شد اصلا.

سه‌شنبه ۱٢ آذر ۱۳٩٢
نظرات ()
Share

*تی‌وی مدام تبلیغ بسته‌های آموزشی و فلش‌کارت و کتاب و کلاس نشون میده. حالا باز اگه برای کنکوری‌های بخت‌برگشته بود، زیاد عجیب نبود اما اینا برای بچه‌های مدرسه‌ای‌ه یا حتی بچه‌هایی که سن‌شون به مدرسه هم نمی‌رسه.

مثلا یه سری کتاب و سی‌دی بود برای اول دبستان! یا مثلا یه خونه‌ای رو نشون میده با چند قفسه کتاب و چند تا میز و صندلی، عین سالن مطالعه با این تفاوت که بچه‌هه نشسته داره مشق می‌نویسه، مامان و بابا ش و دوست مامان‌ش هم دارن حرف می‌زنن با هم. بعد تلفن زنگ می‌زنه. مامان‌ش میگه کوشا! جان بیا پشتیبان‌ت‌ه.

این پشتیبان‌ها رو زمانی که مدرسه می‌رفتم، باهاشون مواجه شدم. انگار لازم بود حتما مردم برن پول بدن یکی بهشون تلفن بزنه بگه درسات رو بخون! بعد اینا هم می‌پیچوندن و پشتیبان مذکور، باز هی تماس می‌گرفت. اینا هم نق می‌زدن که کلافه شدم از دست‌ش و ...

جو طوری بود که امر بر همه مشتبه شده بود آدم باید حتما پشتیبان داشته باشه، حتما باید بره موسسه‌ی قلـ.ـمچی تا بتونه کنکور قبول شه، حتما باید معلم خصوصی داشته باشه و آزمون‌های فلان رو شرکت کنه و ... والا من هیچ‌کدوم این کارا رو نکردم. هیچ کلاس اضافه‌ای نرفتم. قبول هم شدم. دلیلی نمی‌دیدم هر کس هر کاری کرد، من هم هول‌وولا بر م داره و دومی‌ باشم.

الان هم که دیگه بسته‌های آموزشی رسیده به سن زیر دبستان! به زووووور میخوان به بچه‌ها خوندن و نوشتن رو قبل از مدرسه یاد بدن که چی بشه؟ بچه باید به حال خودش باشه. بازی کنه. خوش باشه. به قدر کافی هم از محیط و بازی‌ها یاد می‌گیره. لزومی نداره به زور فلش‌کارت بنشونن‌ش سر درس و مشق یه ذره بچه رو. بعدا درس برای خوندن زیاد داره، مصیبت کنکور و...

شاید مثلا 100 تومن بهای چنین بسته‌ای خیلی به جایی برنخوره ولی من معتقدم آدم نباید پول بده برای بچه‌ش استرس بخره. کدوم‌مون بی‌سواد موندیم؟ همه‌مون خوندن و نوشتن رو خیلی خوب بلدیم، فلش‌کارت و سی‌دی آموزشی هم نداشتیم. والللللللللللااااااا

چهارشنبه ۱٥ آبان ۱۳٩٢
نظرات ()
Share

*خوندن این پست به آدم‌های بی‌اعصاب، بی‌منطق، یک‌دنده، عصبانی، بددهن، روان‌پریش، روان‌نژند، روان‌رنجور، خوددرگیر، خودآزار، مردم‌آزار، بی‌کلاس و کسانی که مرغ‌شان یک پا دارد، اصلا توصیه نمی‌شود.

پ.ن: لطفا اگر نمی‌تونید مودب باشید هیچی نگید که تودهنی هم نخورید. گفته باشم!

بقیه بفرمایند داخل. با شما نبودم عینک


ادامه‌ش
دوشنبه ٢٩ مهر ۱۳٩٢
نظرات ()
Share

*یه زمانی برام مهم بود کی چه رشته‌ای می‌خونه و کدوم دانشگاه. چند تا پست هم نوشته‌م و خونده‌م قبلا: حوصله ندارم، دانشگاه آزاد، خوب یا بد؟، تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل، همینطور این پست ادمین، این پست مرد امیدوار مخصوصا 3-2 پاراگراف آخر ش، فلسفه‌ی ایرانی‌ها و...

اما امروز، الان، اینجا می‌بینم این چیزا واقعا زیاد مهم نیست. یه جورایی انگار خودمون، خودمون رو گذاشته‌این سر کار! خودمون داریم خودمون رو بازی میدیم.

همه می‌دونن من برای علم، خیلی ارزش قائل‌م. برای یادگرفتن، بیشتر دونستن... اما برای علاقه و استعداد آدما هم ارزش قائل‌م. برای تفاوت‌های شخصیتی آدما. برای هنر. برای روح زندگی. برای خیلی چیزایی که این سال‌ها زیاد ندیدیم‌شون از هول حرف دیگران و قبولی کنکور و حرص زدن برای مدرک گرفتن.

و امروز، الان، اینجا می‌بینم خیلی وقت‌ه مدرک تحصیلی آدما برام ملاک قضاوت نیست. من هیچ‌وقت شعار نمیدم "قضاوت نکنیم" چون واقعا یک شعار بی‌معنی‌ه به نظرم. چون مغز آدم، همیشه اطلاعات جدید رو با اطلاعات مشابه قبلی می‌سنجه و اگه توی یه رابطه‌ای قضاوت ذهنی نباشه، یعنی عملا شما بی‌تفاوتی و دل به اون رابطه و حرفای اون آدم نمیدی. اصلا گوش نمیدی که حالا بخوای نظری داشته باشی اما امکان نداره درست گوش بدی و قضاوتی توی ذهن‌ت نیاد. حالا درست و غلط‌ش بماند. اینکه برای خودت نگه‌ش می‌داری یا میری به همه میگی بماند...

امروز، الان، اینجا می‌بینم پشت خیلی چیزا توی زندگی ما منفعت هست برای دیگران. مث مد و لباس، مث ایجاد ولع برای لاغری مفرط و استفاده‌ی بی‌رویه از لوازم آرایش، مث جراحی‌های زیبایی، مث پول‌دادن و مدرک‌گرفتن. و دیده‌م آدمایی رو که واقعا خودشون و زندگی‌شون رو نابود کرده‌ن سر همین حرص‌زدن‌ها. دیده‌م که میگم...

من دوستی دارم که مهندس‌ه اما الان فهمیده خیاطی رو بیشتر دوست داره. هنری‌ه که بهش آرامش میده و انقد عقل‌ش رسیده که جای مدرک گرفتن با زجر و عذاب، بره خیاطی یاد بگیره و حتی کار کنه و درآمد داشته باشه. ولو کم، اما با آرامش و احساس رضایت.

دوستی دارم که مهندس‌ه اما آرایشگاه زده. میگه کارکردن توی شرکت فلان رو دوست ندارم. لذت می‌برم از شغل جدید م و اینکه می‌تونم توی محل کار، جای مانتو و مقنعه، لباسای رنگی بپوشم. درآمد هم بد نیست. احساس خوبی دارم.

یادم‌ه اون زمان که ما بچه‌مدرسه‌ای بودیم، هنر مساوی تنبلی تلقی می‌شد. علوم انسانی معنی‌ش بی‌سوادی بود. برامون جاافتاده‌بود که درس یعنی ریاضی-فیزیک یا پزشکی! باقی‌ش بازی‌ه. الان می‌فهمم کنکور، یه بازی بزرگ بود و ماها بازیچه‌ش.

یاد کلاسای فوق برنامه‌ی مدرسه میفتم. تابستون‌هایی که بچه‌ها سر کلاس می‌رفتن توی گرما و من ساز خودم رو می‌زدم و می‌گفتم یه دیپلم گرفتن و کنکور دادن که این همه دنگ‌وفنگ و زجر و عذاب نمیخواد.

یاد دوست‌م توی دانشگاه میفتاد که به یکی از اقوام‌شون علاقمند بود و با غصه می‌گفت می‌دونم هیچ‌وقت خواستگاری‌‌م نمیاد. و وقتی ازش پرسیدم از کجا مطمئنی؟ گفت چون داشت سعی می‌کرد رابطه‌مون رو درست کنه اما تا دید کنکور قبول شدم، کلا بی‌خیال‌م شد. لابد فکر می‌کنه مدرک برای من خیلی مهم‌ه. یادم‌ه ازش خواستم دفعه‌ی بعد که همدیگه رو دیدن، حرف بندازه و بگه چی چقدر براش مهم‌ه...

یاد دوست‌م افتادم که با یکی از اقوام‌شون ازدواج کرد با عشق. و به دروغ به همه می‌گفت شوهر ش مدیریت خونده مبادا مسخره‌ش کنن بگن زن یه دیپلمه شده از هول بی‌شوهرموندن.

یاد دوستی افتادم که شوهر ش ترم 1 دانشگاه علمی‌-کاربردی بود و با خجالت این رو به من گفت روز عقد ش. انگار که به مردم بدهکار ه یک مدرک تحصیلی.

یاد سوال احمقانه‌ی خودم افتادم از یکی از بلاگرها که پرسیدم دانشگاه جامع، زیر نظر وزارت علوم‌ه؟ و خوشحال‌م که اون آدم، هویت‌ش رو خلاصه شده در اسم دانشگاه‌ش نمی‌دید و جای عصبانی شدن یا هر برخورد بد دیگه‌ای گفت آره عزیزم. و بعد خودم عکس هدر اینجا رو دیدم و شرمنده شدم از سوال‌م.

یاد دوست‌م افتادم که حوصله نداشت بعد از ماجرای فوت پدر ش و مشکلات خانوادگی‌شون، بشینه برای کنکور بخونه. رفت رشته‌ی مورد علاقه‌ش رو ثبت نام کرد و چقدر هم خوشحال و راضی بود.

یاد این افتادم که همه می‌گفتن پیام نور، دانشگاه کارمندهاست. بعد کم‌کم یه عده گفتن دانشگاه تنبل‌هاست! و منی که اونجا هم درس خونده‌م، می‌دونم کسی که این حرف رو زده، کاملا ناآگاهانه گفته و شاید هم غرض‌ورزانه. 

یاد دوستی افتادم که دانشگاه سوره درس خونده بود و وقتی بقیه ازش می‌پرسیدن سوره، آموزشگاهه یا دانشگاه، عصبانی می‌شد و پرخاش می‌کرد در حالی که دلیلی نداشت برنجه. شاید هم داشت البته. وقتی کسی با طعنه و نیش و کنایه ازت سوال کنه، خب ناراحت میشی. آدمی دیگه. سیب‌زمینی که نیستی.

و از همه بدتر این‌ه که وقتی میری سراغ یه کاری، یا پارتی و معرف میخوان رسما - برای خودم پیش اومده - یا سابقه‌ی کار و مهارت. بعد می‌بینی چقد الکی این همه سال، دست‌وپا زدی و حرص خوردی و هول زدی. اگه علاقه و استعداد ت رو دنبال می‌کردی می‌رفتی سراغ همون، خیلی سریع‌تر پیشرفت می‌کردی.

و امروز، الان، اینجا خوشحال‌م که دهه 70‌ای‌ها مث ما نشده‌ن که کل هویت‌شون رو در عنوان رتبه‌ی کنکور و اسم دانشگاه ببینن. و خیلیاشون میرن برای مشاوره‌ی تحصیلی و استعدادسنجی. یا سوال می‌کنن رشته‌های مختلف چطوری‌ن و میرن سراغ رشته‌ای که دوست‌ش دارن. نه اینکه به جای انتخاب رشته، بیفتن توی یه رشته.

و امیدوارم روزی برسه که ما برای یه نجار، همونقدر احترام قائل شیم که برای یه جراح قائلیم. روزی برسه که بازی‌های روزگار برای ما نشه تعیین‌کننده و تصمیم‌گیرنده. و انقد روی خودمون، سواد و شعور مون، هویت و باورهامون کار کرده باشیم که نخوایم با سنجاق‌کردن خودمون به فلان دانشگاه و فلان عنوان و فلان مدرک، حس بهتری داشته باشیم.

برای دهه 70ای‌ها خوشحال‌م که مث ما دهه 60‌ای‌ها بی‌شمار نیستن! با باورهای غلط بزرگ نشده‌ن و دارن یاد می‌گیرن برای خودشون زندگی کنن...

دوشنبه ۸ مهر ۱۳٩٢
نظرات ()
Share

*برای همه پیش میاد خسته بشن، ناامید بشن، دلخور بشن، بی‌حوصله بشن، یاد خاطرات بد شون بیفتن، کسی حق‌شون رو پایمال کنه... برای همه پیش میاد... ولی چقدر آخه؟

امروز گفتم چند تا بلاگ بخونم حوصله‌ی سررفته‌م بیاد سر جا ش. ولی هر جا رو رندم باز کردم، یا ذکر عیب کسان و احسان خویش بود - حالا بماند که اصولا احسانی در کار هست یا نه - یا ناله و شکایت از زمانه و همه بد ن، من خوب‌م و ...

به نظر م برای پراکندن انرژی منفی باید عقوبت اخروی در نظر گرفت. والا نیشخند می‌خواستم دروغای شاخ‌دار رو هم اضافه کنم به لیست عقوبت‌ها که خب اون خودش توی لیست هست.

Share

*توی دانشگاه اولی یه دوستی داشتم اهل یه شهر خاص که حالا اسم نمی‌برم. این دختر، واقعا به اصالت‌ش افتخار می‌کرد و هر کس ازش می‌پرسید، خیلی با اعتمادبه‌نفس اسم شهر ش رو می‌گفت. من شهر شون رو ندیده‌م اما خودش می‌گفت شهر کوچیکی‌ه و امکانات محدودی داره. دوست‌م می‌تونست خیلی راحت خودش رو سنجاق کنه به یه شهر بزرگ‌تر یا حداقل مرکز استان ولی دلیلی نمی‌دید بخواد چنین کاری کنه. لزومی نمی‌دید بخواد دروغ بگه. خیلی دختر خوب و دوست‌داشتنی‌ای بود. و اعتراف می‌کنم اولین بار بود می‌دیدم کسی انقد قشنگ درباره‌ی اصالت خودش تعریف می‌کنه برای بقیه. حتی شعرهای شهر شون رو با گویش محلی بلد بود. برام می‌خوند. بعد مجبور م می‌گرد ترجمه کنم. یه جاهایی‌ش رو نمی‌فهمیدم. می‌گفت حدس بزن. حدس‌های خنده‌دار می‌زدم. کلی می‌خندیدیم. بعد درست‌ش رو می‌گفت.

یه همکلاسی داشتم. اطراف تهران زندگی می‌کردن اما اصالت‌شون برمی‌گشت به یه شهر دیگه. رسما هم لهجه داشت. معلوم نبود لهجه‌ش مال کجا ست اما خب لهجه داشت. بعد کسی ازش می‌پرسید اهل کجاست، با لهجه می‌گفت تهران! ملت می‌گفتن بابا تو قشنگ لهجه داری. خب بگو اهل کجایی. باهاشون دعوا می‌کرد که نه. من لهجه ندارم.

چند تا همکلاسی داشتیم. اونا رو هم نمیگم اهل کجا بودن اما برای خودشون دارودسته شده بودن و یه طوری با بقیه برخورد می‌کردن انگار مثلا قاتل پدر شون رو دارن می‌بینن. دقیقا به همین شدت. همیشه با بقیه دعوا داشتن. هیچ جوری هم با کسی همکاری نمی‌کردن. هیچ‌وقت خدا جزوه نداشتن به کسی بدن. همیشه درس نخونده بودن. همیشه پروژه‌شون آماده‌ی تحویل نبود. همیشه هم فردا، پروژه‌شون حاضر و آماده از سقف می‌افتاد و نمره‌شون به حول و قوه‌ی الهی و الهامات غیبی خوب می‌شد!

یه بار حرف بود. یه دفعه یکی‌شون هجوم آورد سمت ما که چی‌ه؟ فکر کردید چه خبر ه؟ یه عمر شما از امکانات پایتخت استفاده کردید، حالا 4 سال هم ما اومدیم استفاده کنیم. رشته‌ی ما رو شهر خودمون داشت اما ما عمدا زدیم تهران که دور از خانواده و غرغرهاشون 4 سال نفس بکشیم و اینجا زندگی کنیم. شاید شانس‌مون زد و شوهر کردیم و کلا موندگار شدیم اینجا.

یکی دیگه گفت حیف آب‌وهوای شهر خودتون نیست ول‌ش کنی بیای اینجا دود بخوری؟ کلی تعریف کرد از شهر ایشون خلاصه. دختر ه هم در اومد که آره. خراب شه این تهران دودگرفته‌ی شلوغ بی‌دروپیکر. دیروز فلان قدر توی راه مونده بودم و انقد ازم کرایه گرفتن و فلان جا گم شدم و 20 دفعه آدرس پرسیدم و... خلاصه هی غر می‌زد و بدوبیراه می‌گفت.

بعضیا خیلی جالب‌ن. جوک قومیتی بشنون، ناراحت میشن. اصطلاحات ناخوشایندی مث "شوخی شهرستانی" ناراحت‌شون می‌کنه ولی بد نمی‌دونن برای تهران موندن، هول بزنن. آخر ش هم خیلی راحت میگن این شهر خراب‌شده! خب این خراب‌شده خدای نکرده شهر ما ست و داریم یه عمر اینجا زندگی می‌کنیم. حاضر نیستن برگردن شهر شون ولی رو شون میشه جاهایی مث قیسبوک، اینطوری بنویسن. بالاخره یه رفتاری یا خوب‌ه یا خوب نیست. یه بام و دو هوا نمیشه که. میشه؟

پ.ن: بازنشر این پست در لینک‌زن

سه‌شنبه ٢ مهر ۱۳٩٢
نظرات ()
Share

*خشم، آدم رو دیوانه می‌کنه. برای همین میگن موقع عصبانیت، تصمیم نگیرید یا حرفی نزنید که بعدا پشیمون شید.

کبود شده بود کاملا. رگ‌های گردن‌ش زده بود بیرون. فریاد می‌زد خفه شو روانی! تو خودت از همه بدتری. باز قرص‌هات رو نخوردی حرف مفت زدی؟ یکی باید خودت رو چک کنه. تو اصلا قاطی داری. حال‌ت خوش نیست. روان‌پریش! عوضی دیوونه! زنجیری! دیوونه‌ی زنجیری!بوووووووووووووووووووووووووووووق...

همینطوری داد می‌زد. مردم هم با تعجب نگاه‌ می‌کردن به خودش و گوشی توی دست‌ش. خانومی از کنار م رد شد. با غصه گفت مردم اعصاب ندارن.

یاد اون مدیر مون افتادم که برای محق جلوه دادن خودش، از کیسه‌ی داروهای کارمند حسابداری مایه میذاشت. دور افتاده بود توی شرکت، به همه می‌گفت فلانی به من گفته دزد. اون خودش روانی‌ه. افسرده‌ست. دارو می‌خوره. حالیش نیست چی داره میگه. اون هم وقتی این چیزا رو تعریف می‌کرد، کبود می‌شد صورت‌ش. مث بچه‌هایی که یه گندی می‌زنن، خودشون میان زودتر به همه میگن، اتاق به اتاق می‌رفت ماجرای دزدی و کیسه‌ی دارو رو برای همه می‌گفت مبادا بعدا به گوش بقیه برسه و قسمت مربوط به کیسه‌ی دارو حذف شه.

مدیر مون لیسانس بهداشت داشت اما تظاهر می‌کرد مدیریت بازرگانی خونده. زیاد مطالعه می‌کرد. کتابای به اصطلاح روان‌شناسانه‌ی جدید بازار رو می‌خوند. حکایت دولت و فرزانگی، چه کسی پنیر مرا جابه‌جا کرد، از این کتابا. تشخیص پزشکی‌ش هم خرف نداشت. در حد یه پزشک عمومی قهار بود واقعا. نسخه هم خوب می‌نوشت. 2-1 بار برای همکارا نسخه داد معرکه بود واقعا. برای معده‌ی من هم دارو نوشت حتی.

خیلی خوب صحبت می‌کرد. اگر می‌خواست، خیلی خوب درک می‌کرد اما وقتی پای پول در میون بود، اخلاق‌ و انسانیت رو میذاشت کنار. خودش هم همیشه می‌گفت اومده‌م پول دربیارم دیگه! پس برای چی اومده‌م؟ اوج تحقیر و توهین‌ش هم همین تحقیرهای روان‌پزشکانه بود.

یه روز یکی گفت خانوم منشی بداخلاق‌ه. ریشخند کرد که اون 40 سال‌ش‌ه شوهر نکرده قاطی کرده. جای غر زدن، براش شوهر پیدا کن. منشی‌مون پشت سر ش گفت مردک روانی! خودش هم زن داره، هم با اون دختره‌ی بوووووووووووووق میگه می‌خنده، فکر می‌کنه همه مث خودش‌ن. دیوونه‌ست. هذیون میگه. توهم داره.

اینکه ما همه کارشناس فوتبال و اقتصاد و سیـ.ـاست و چه و چه هستیم، قبول اصلا ولی تشخیص پزشکی رو آدم کجای دل‌ش بذاره؟ ما یه آشنایی داریم. این بنده خدا فوق تخصص اعصاب و روان داره. اون همه درس خوندن، برای من یکی واقعا قابل تصور نیست چون اصلا حوصله ندارم بشینم درس بخونم. هیچ ادعایی هم نداره این بنده خدا. تشخیص و درمان‌ش هم هر کس بهش مراحعه کرده، راضی بوده کاملا. خیلی هم پرحوصله و مودب‌ه. دوست‌م رفته بود پیش‌ش. می‌گفت آدم باور ش نمیشه روان‌پزشک انقد پرحوصله باشه. آدم از در وارد میشه، دکتر می‌فهمه چه‌ش‌ه اما اون آقا نشست من کلی براش حرف زدم. آخر سر چند تا توصیه کرد خیلی دوستانه. دارو هم نوشت. گفتم دکتر تشخیص‌تون چی‌ه؟ گفت نگران نشو دخترم. یه افسردگی جزئی که واقعا جای نگرانی نداره. درست میشه. بعد هم باهاش شوخی کرده بود بخنده و دوست‌م خداحافظی کرده بود اومده بود بیرون.

این دکتر جان رو مقایسه می‌کنم با اون آقای متخصص! که پشت گوشی از اصطلاحات عامیانه‌ای که بلد بود، برای توهین کردن استفاده می‌کرد. خدا رحم کرده اینا کلمات پیچیده‌تری بلد نیستن وگرنه خدا رو بنده نبودن.

یه چیزی بگم؟ میگن اگر به خاطر چیزی کسی رو ریشخند کنید، نمی‌میرید تا به درد اون آدم مبتلا شید. این جمله من رو واقعا می‌ترسونه گاهی چون وقتی میشینم فکر می‌کنم می‌بینم هر وقت هر چیزی به کسی خندیدم، حتما سر م اومده و چوب‌ش رو خورده‌م. و بارها و بارها به چشم‌م دیده‌م که واقعا کارما جواب کارهای ما رو بهمون میده، اعمال و نیات‌مون رو پررنگ می‌کنه و بهمون برمی‌گردونه. از تحفه‌خان خبر ندارم اما منشی‌مون روزهای آخری که میومد سر کار، افسرده بود. علائم‌ش رو داشت به وضوح. بعد هم بی‌خبر کار رو ول کرد و دیگه نیومد. می‌گفت 2 بار دفترچه بیمه‌ش تموم شده از بس این دکتر و اون دکتر رفته. یه بار می‌گفت سرم‌ه، دفعه‌ی بعد گلو م، تیروئید، غم‌باد! یه بار دیگه روده‌هاش، بعد کمر ش.

یه بار که تلفن زده بودم حال‌ش رو بپرسم، بهش گفتم اینا عصبی‌ه. چطور ممکن‌ه تو یه دفعه همه‌ی این مریضی‌ها رو با هم گرفته باشی آخه؟ صدا ش می‌لرزید. گفت مریمی خسته شدم از دکتر رفتن. میگی چی کار کنم؟ گفتم تو 10 سال اینجا کار کردی. شرایط‌ت سخت بوده. تنها بودی. غصه زیاد خوردی. برو پیش یه روان‌پزشک. 4 تا دارو بهت میده خوب میشی. چه می‌دونم. شاید هورمون‌هات بالا پایین شده مثلا.

گفت دست‌ت درد نکنه دیگه؟ یعنی میگی من هم دیوونه‌م؟

شنبه ٩ شهریور ۱۳٩٢
نظرات ()
Share

*سال‌ها پیش یه روز به مامان‌م گفتم مامانای دیگه هر جا میشینن از بچه‌هاشون تعریف می‌کنن. شما چرا هیچ‌وقت از من هیچ تعریفی نمی‌کنی؟ گفت اگه کسی اخلاق و رفتار ش تعریفی باشه، همه متوجه میشن. اگه نه هم که هیچی. من دوست ندارم بشینم از بچه‌هام تعریف کنم برای دیگران. به نظرم بی‌معنی‌ه.

راستش اون زمان خوش‌م نیومد از جوابی که شنیدم ولی گفتم باشه. مامان من هم اینجوری فکر می‌کنه خب. ولی الان می‌فهمم که واقعا جالب نیست آدم هی بشینه از بچه‌هاش جلوی دیگران تعریف کنه. اگه خیلی خوب باشن، قابل مشاهده و قابل درک خواهد بود. گفتن نمیخواد که.

از این بدتر، وقتی‌ه که کسی خودش زیادی از خودش تعریف می‌کنه. مردم اصطلاحا به بعضی آدما میگن خودشیفته. البته همه‌ی اونایی که برچسب خودشیفته می‌خورن، واقعا خودشیفته محسوب نمیشن ولی خب بعضیاشون هم جدا اینطوری‌ن.

می‌دونی؟ اگه کسی مثلا وسواس داشته باشه - حالا هر نوع‌ش - یه جورایی خشم و نفرت بقیه رو باعث میشه نسبت به خودش. هر قدر هم بخوای تحمل کنی، یه روزی عصبانی میشی از دست کسی که مثلا همیشه اصرار داره وسایل رو با یه نظم خیلی خاص بچینه با فواصل میلی‌متری. هی بره عقب، بیاد جلو، چک کنه مبادا 1 میلی‌متر این‌ور اون‌ور شن. حالا در حد تئوری شاید بگیم آخی دست خودشون نیست و گناه دارن و ... اما واقعیت این‌ه که تحمل‌ش در بلندمدت خیلی سخت میشه برای اطرافیان.

آدمایی که زیاد از خودشون تعریف می‌کنن هم اینطوری‌ن. حداقل از نظر من. مثلا طرف لیسانس ریاضی داره. بدون اینکه من چیزی بهش گفته باشم، میاد میگه فکر نکن فقط تو مهندسی‌ها. من هم مهندس ریاضی‌م! بهش میگم که حالا مثلا من مهندس، کجای دنیا رو گرفتم که تو اینطوری میگی بهم؟ میگه حالا به هر حال بهت گفته باشم!

خب من آدمی‌م که گاهی برای اینکه کسی رو فحش ندم، خودم رو فحش میدم طرف حساب کار دست‌ش بیاد نیشخند میگم حالا من که توی مدرک‌م نوشته مهندسی فلان، چه شکری خوردم که تو با زور و اصرار میخوای بگی تو هم مهندسی؟ متفکر واللاااا عینک

یا مثلا طرف اصرار داره بگه خوشگل‌ه. خب زیبایی نسبی‌ه. سلیقه‌ای‌ه. مردم هم که کور نیستن شکر خدا. دیگه گفتن‌ش برای چی‌ه؟ میخواد مثلا امر به همه مشتبه شه؟ مدال میدن به خوشگلا؟ تا جایی که من مطلع‌م، خوشگلا باید برقصن نیشخند

یا مثلا میگه شوهر م من رو خیــــلی دوست داره. این گفتن داره؟ اگه دوست‌ت نداشت برای چی باید باهات ازدواج می‌کرد خب؟

یا میگه بابا م دکـــــــــــتر ه. خب باشه. از فضل پدر، تو چرا چه حاصل؟ زحمت‌ش رو بابا ت کشیده شب و روز، درس خونده، تو پز تلاش‌های اون بنده خدا رو میدی؟ معنی داره اصلا؟

یا میگه من خوش‌اخلاق‌م. بعد حتی همین جمله رو هم با نیش و کنایه و به منظور میگه. یعنی آدم می‌مونه تعریف دقیق خوش‌اخلاقی‌ چی‌ه؟ متفکر

یا با حرص داره ماجرای 4 سال پیش رو تعریف می‌کنه که با خواهر شوهر ش دعوا کرده. بعد اصرار داره بگه باگذشت‌ه! خب عزیز من اگر تو باگذشت بودی، تا الان اصلا فراموش کرده بودی اون ماجرا رو یا حداقل به روی مبارک‌ت نمی‌آوردی بعد این همه سال. وقتی هنوز داری میگی و حرص می‌خوری، گذشت‌ت کجای قضیه‌ست دقیقا؟

یا میگه من صبور م. بعد تا کسی بهش حرف می‌زنه شروع می‌کنه دندون‌هاش رو به هم فشار دادن و حرص خوردن. چند دقیقه بعد هم تندتند جواب طرف رو میده. صبر این شکلی‌ه یعنی؟ متفکر

یا میاد سراغ‌ت که آره فلانی. تو اخلاق‌ت خیلی بده‌ها. میگم خب بد باشه. به تو چه عزیزم؟ نیشخند میگه آدم رو ناراحت می‌کنی. میگم فکر می‌کنی الان تو داری اینطوری حرف می‌زنی، من خوشحال میشم واقعا؟ خب تو هم ناراحت‌کننده‌ای گاهی منتها من بهت میگم. تو میری پشت سر م میگی. فرق من و تو فقط همین‌ه. میگه همین الان من ناراحت شدم. میگم خب پس تو هم زودرنجی! میگه چرا حرص آدم رو درمیاری؟ میگم خب دقیقا هدف‌م همین بود فلانی. چرا فکر می‌کنی وقتی میای میگی مریمی تو اخلاق‌ت اینطوری‌ه، من نباید ناراحت شم اما وقتی من بهت بگم زودرنج، سریع گارد می‌گیری؟آخ بالاخره این مدلی برخورد کردن، خوب‌ه یا بد؟ یا برای تو خوب‌ه، برای بقیه بد ه؟ خنثی

یا مثلا هر روز از زیر نصف امور محوله جیم میشه. بعد اصرار داره بگه فرز کار کردن تو عمدی‌ه برای اینکه من تنبل جلوه کنم! نمیخواد باور کنه واقعا مشخص‌ه که داره تنبلی می‌کنه.

و در واقع، مشکل اصلی من‌م که دلیلی نمی‌بینم بخوام یک سری آدما رو دور خودم جمع کنم و زورکی تحمل‌شون کنم و اسم‌ش رو بذارم پذیرفتن! همه‌مون می‌دونم که از رفتارای بد همدیگه ناراحت میشیم. کم و زیاد داره اما فکر نکنم کسی انقد بی‌شخصیت باشه که از هیچی هیچ‌وقت ناراحت نشه. منتها بعضیامون میشینم مث انسان‌های متمدن، درباره‌ش حرف می‌زنیم حل‌ش می‌کنیم یا حداقل تکلیف‌مون رو با همدیگه مشخص می‌کنیم. بعضیامون رو میاریم به متدهای خاله‌زنکی. پشت سر هم حرف می‌زنیم یا سعی می‌کنیم مارمولک‌بازی دربیاریم که همه جا پر بشه مثلا من خوب‌م، فلانی خیلی گهه - ببخشید واقعا ولی کلمه‌ی مناسب‌ش فقط همین بود - خب عزیز من! ناراحتی؟ من رو دوست نداری؟ بفرما برو دیگه هم برنگرد. دیگه مظلوم‌نمایی‌ت چی‌ه آخه؟ نیشخند

واقعیت این‌ه که من خیلی وقت‌ه خیلی راحت حذف می‌کنم آدما رو. به قول دوست‌م، تا با کسی وارد یک رابطه نشی، نمی‌تونی بفهمی دقیقا چطوری‌ه اما وقتی فهمیدی یه چیزایی رو، باید تصمیم‌ت رو بگیری.

من آدمی‌م که راحت تصمیم می‌گیرم. هیچ‌وقت هم در زندگی‌م به کسی باج نداده‌م. بیخودی هم باااد نمی‌کنم بگم آی من خیــــــلی صبور و باگذشت و فداکار م. چون نمیخوام خم شم دیگران سوار م شن! و دلیلی هم نمی‌بینم شعار ش رو بدم و ادا ش رو دربیارم.

صبر و گذشت و فداکاری هم باید حد و اندازه باشه و برای کسی خرج‌ش کنی که قدر بدونه و لایق‌ش باشه. و نمی‌دونم بگم متاسفانه یا خوشبختانه اما معتقد م کسی که برای خودش احترام قائل نباشه، به دیگران هم نمی‌تونه احترام بذاره به وقت‌ش..

ظاهرا مشکل بعضی از مردم - که واقعا زیاد هم نیستن البته - با من این‌ه که دروغ نمیگم. نه به خودم، نه به دیگران. نه زبونی، نه با رفتار م. وقتی کسی یا چیزی برام مهم نیست، ادا درنمیارم که بگم خیلی آدم خوب و بی‌عیب‌ونقصی‌م و تجربه‌ی 29 ساله‌م بهم یاد داده بهترین سیـ.ـاست، صداقت‌ه. اگر به دلیل این اعتقاد م، 4 تا آدم از زندگی‌م حذف میشن، هیچ اشکالی نداره. 40 تا آدم بهتر میان به جا شون.

شاید بعضیاتون ناراحت شید اما حرف دیگران واقعا برام اهمیتی نداره چون تجربه نشون داده همیشه یه عده هستن پشت سر آدم حرف بزنن و خب مشخص‌ه. جای این آدما دقیقا پشت سر من‌ه عینک

اگر بدانید مردم هزاران بار بیشتر به یک سردرد معمولی خود اهمیت می‌دهند تا به خبر مرگ من و شما، دیگر نگران نخواهید شد که درباره‌ی شما چه فکری می‌کنند!

خلاصه که از قدیم گفته‌ن تعریف کردن از خود، شکر خوردن‌ه. جای داستان سر هم کردن درباره‌ی خوبی‌های نداشته‌مون، شاید بهتر باشه واقعا بریم اخلاقای بد مون رو اصلاح کنیم.

ببخشید فکر کنم خیلی تلخ شد این پست. حقیقت تلخ‌ه گاهی.

سه‌شنبه ٥ شهریور ۱۳٩٢
نظرات ()
Share

*از قدیم گفته‌ن فحش رو که بندازی، صاحب‌ش بر ش می‌داره. شاید عبارت‌ش خیلی دوستانه به نظر نیاد اما معنی‌ش خیلی جالب‌ه. واقعا همینطور ه. توی یه جمعی یه حرفی زده میشه. یه عیبی بیان میشه مثلا و دقیقا اونایی بهشون برمی‌خوره که اون عیب رو دارن اما میخوان به رو شون نیارن. اونی که اون عیب رو نداره، ناراحت نمیشه. اونی هم که اون عیب رو داره اما نه قصد گول زدن خودش رو داره نه دیگران رو، بهش برنمی‌خوره. این مقدمه رو گفتم که هر کس بهش برخورد، لطف کنه بشینه با خودش فکر کنه. باور کنید من هم وقتی کسی ازم ایرادی می‌گیره، حتما بهش فکر می‌کنم حتی اگه در اون لحظه اصلا از حرف‌ش خوش‌م نیاد. به هر حال کسی دوست نداره بقیه بدی‌هاش رو بهش گوشزد کنن. همه دوست دارن تعریف بشنون ولی همیشه نمیشه که.

حالت بد ش وقتی‌ه که کسی داره بهت ایراد ت رو میگه که خودش اون ایراد رو در حد اعلا داره منتها از فرط پررویی یا اعتمادبه‌نفس یا هر چی اسم‌ش هست، اصلا به روی مبارک‌ش نمیاره. یعنی واقعا آدم می‌مونه در خلقت این موجودات...

نمی‌دونم شما درددل کردن رو چی معنی می‌دونید اما برای من، این کلمه وقتی معنی پیدا می‌کنه که یه دوست یا غریبه، که حس می‌کنه می‌تونه بهم اعتماد کنه، میاد درباره‌ی چیزی که ناراحت و نگران‌ش کرده، بهم میگه. همین گفتن باعث میشه دوباره بهش فکر کنه. باعث میشه بفهمه غم‌ش شاید اونقدرا هم بزرگ و ترسناک نیست. شاید بشه یه کاری‌ش کرد.

اینجور وقتا اصلا دوست ندارم ساکت و صامت، زل بزنم به طرف مقابل. بعضیا میگن آدم باید سیـ.ـاست داشته باشه هیچی نگه. ولی من معتقدم باید مخاطب، یه فرقی با دیوار داشته باشه به هر حال. دوست من اگر می‌خواست در سکوت هی حرف بزنه، خب می‌رفت می‌نشست روبروی دیوار، با اون حرف می‌زد. چرا اومده پیش من داره درددل می‌کنه؟

بعضیای دیگه میگن فقط باید گوش بدی. نباید راه حل بدی. لزومی هم نداره از خودت چیزی بگی. من اینطوری نیستم. یعنی اگه من هم مشکل مشابهی داشته‌م یا کسی بوده که دیده‌م چنین مشکلی داشته، یه طوری که لو نره کی بوده، تعریف می‌کنم - گاهی با تحریف و سانـ.ـسور اگر لازم باشه - و فکر می‌کنم این کار، چند تا فایده داره. اینکه توی اون حال بد، دوست‌م یادش میاد که بقیه هم بی‌مشکل نیستن و حتی مشکلات بزرگ‌تری دارن، یکی دیگه هم اینکه معمولا کنجکاو میشه ببینه نامبرده، چطوری مشکل‌ش رو رفع کرده. معمولا با هم به راه‌های مختلف فکر می‌کنیم و شاید دوست‌م توی بی‌تصمیمی پاشه بره یا حتی برگرده سر همون تصمیمی که اول داشت اما ذهن‌ش آروم میشه. همون حس آرامش کافی‌ه برای هردومون.

ولی بعضیا عادت دارن به غر زدن. البته اسم‌ش رو میذارن درددل ولی قبول کنین درددلی که مدام تکرار شه، اعصاب مخاطب رو به هم می‌ریزه. فایده‌ای هم نداره. این آدما معمولا نمی‌پذیرن که برای رفع مشکل‌شون بهتره کمک حرفه‌ای بگیرن. به هر حال باید از یک مشاور وقت بگیرن. هزینه کنن تا اون آدم به درددل‌هاشون و غرغرهاشون گوش بده و بعد با هم به راه حل برسن.

و چون پول کلا خیلی عزیز ه، ترجیح میدن سر دوستاشون غر بزنن. یک بار. دو بار. سه بار. صد بار. خب قبول کنید تحمل آدم هم حدی داره. همدردی می‌کنی، بس نمی‌کنه. راهکار میدی، قبول نمی‌کنه. به هیچ صراطی مستقیم نیست. فقط میخواد غرغر کنه.

من اوایل خیلی تحمل می‌کردم این رفتار رو اما الان دیگه نه. خیلی رک میگم فلانی ما قبلا مثلا 7 بار درباره‌ی این مساله حرف زدیم و نتیجه‌ش شد اینکه تو بهتر ه دنبال یه شغل دیگه باشی. رفتی دنبال‌ش؟ میگه نه.

- یعنی میخوای دفعه‌ی بعد هم باز بیای همینقدر غر بزنی؟

خب معمولا اون آدم ناراحت میشه و حرف رو عوض می‌کنه. شاید الان خیلی ترسناک به نظر برسم اما من واقعا برام مساله‌ای نیست اگر بعضی وقتا بعضی آدما ازم ناراحت شن. راستش اصلا برام مهم نیست کسی که وقت و انرژی و حال خوب‌م رو می‌گیره با غرغرهاش، ازم ناراحت شه و دیگه غر نزنه.

اگر همین آدم، همون دفعه‌های اولی که این شیوه رو پیش گرفت، با برخورد دیگران مواجه می‌شد، ناچار بود یه فکری به حال خودش بکنه. یا حداقل برای غر زدن بره پیش یه مشاور، پول بده تا کسی به حرفاش گوش بده. البته مشاور هم نمیشینه فقط غرغر بشنوه. سعی می‌کنه مکالمه رو جهت بده که آخر سر به یه نتیجه‌ای برسه.

خلاصه اینکه چند وقتی‌ه واقعا رودرواسی رو گذاشته‌م کنار و حاضر نیستم وقت بذارم برای آدمایی که با رفتار بد شون، انرژی‌م رو می‌گیرن. و متاسفانه به این نتیجه رسیدم که اکثر این آدما گاهی کاملا به رفتارهای بد خودشون واقف‌ن اما نمیخوان تغییر ش بدن دقیقا چون کسی مجبور شون نکرده، همه مونده‌ن توی رودرواسی و تحمل کرده‌ن. از اینا بدتر، آدمایی‌ن که درباره‌‌ی خودشون، خیلی خوش‌بین هستن. مثلا خیلی کم‌صبر ن اما همیشه شعار میدن که من آدم صبوری‌م. یا لحن‌شون همیشه تند و آزاردهنده‌ست اما میگن من خیلی لطیف حرف‌م رو می‌زنم یا خیلی دروغ میگن اما میگن از من راستگوتر، خداوند نیافریده.

متاسفانه یا خوشبختانه، ما گاهی وقتا ویژگی‌های بد خودمون رو به سایرین نسبت میدیم تا خودمون رو توی دادگاه وجدان‌مون، تبرئه کرده باشیم. فرافکنی می‌کنیم. بعضی چیزا رو وارونه جلوه میدیم. اما حاضر نمیشیم قبول کنیم فلان برخورد مون، فلان عادت‌مون واقعا جالب نیست و باید رو ش فکر کنیم. همه بد ن، ما خوبیم.

یه چیزی رو اینجا بگم: من همونقدر که با دوستام رک‌م، صدها برابر ش درباره‌ی خودم اینطوری‌م. نسبت به خودم بی‌رحم‌م اصلا گاهی. دلیل نمی‌بینم بشینم قربون صدقه‌ی خودم برم. که چی بشه؟ هیچ پیشرفتی توی این ماجرا نیست مسلما. ولی خب با دیگران هم رودرواسی ندارم زیاد. از حرکتی خوش‌م نیاد، دفعه‌ی اول، ندید می‌گیرم. دفعه‌ی دوم، غیر مستقیم سعی می‌کنم بفهمونم بهش. دفعه‌ی سوم مستقیم. دفعه‌ی چهارمی هم در کار نخواهد بود معمولا.

و این به نظر م خیلی خوب‌ه. ما واقعا گاهی یاد مون میره باید به خودمون احترام بذاریم. برای همین‌ه که من با آدم غرغرو، دوستی نمی‌کنم هرچند گاهی درددل‌کردن رو کاملا دوستانه و طبیعی می‌دونم. دروغ رو نمی‌پذیرم. بی‌احترامی رو نمی‌پذیرم و باز هم متاسفانه، کاملا منظور آدما از هر شوخی و جدی‌ای رو متوجه میشم سریع.

من همونقدر که مهربون‌م، می‌تونم ترسناک هم باشم. این روراستی برای خیلیا ترسناک‌ه چون ترجیح میدن فقط تحمل بشن و تعریف بشنون. اما این رفتار، برای من هیچ ارزشی نداره. این هم یه جور دروغ گفتن‌ه به نظرم.

من آدم روراستی‌م. دلیلی نمی‌بینم پشت سر کسی حرفی بزنم چون انقدر شهامت دارم که همون حرف رو به خود طرف مقابل‌م بگم و یه جوری با هم کنار بیاییم یا تصمیم بگیریم کلا دیگه به کار هم کاری نداشته باشیم.

و بر خلاف چیزی که ممکن‌ه تصور کنید، دوستان زیادی دارم. عمیقا معتقدم به اینکه قرار نیست همه از من راضی باشن. قرار نیست همه دوست‌م داشته باشن. من با این ویژگی‌ها برای بعضیا خیلی جذاب‌م، برای بعضیا خیلی اعصاب‌خوردکن! و خب چرا باید بخوام به زور، رابطه‌م رو با این دسته‌ی دوم حفظ کنم؟

خواهش می‌کنم ننویسید "مریمی با من بودی؟" اگر بهتون برخورده، احتمال بدید قسمت‌هایی از حرفام درباره‌تون صدق می‌کنه. بهش فکر کنید و درست‌ش کنید. حداقل حل‌ش کنید با خودتون.

و لطفا از من نخواید اونی باشم که شما دوست دارید. من همین‌م. از خودم مریمی رو ساخته‌م که دوست‌ش دارم. اینکه صداقت و روراستی کسی رو آزار میده، واقعا مشکل من نیست. اگر دوست‌م نداری، لطفا ازم فاصله بگیر. گاهی آدما از دور خیلی بهتر ن...

یکشنبه ۳ شهریور ۱۳٩٢
نظرات ()
Share

*یه همکار داشتم. یه دختر جوون امروزی. کوتاه‌قد و ظریف بود. سنی هم نداشت. ابروهاش رو جوری تتو کرده بود که اخمو و عصبی به نظر می‌رسید. البته ابرو داشت خودش! ولی می‌گفت اینطوری به روزتر ه. هر وقت هم خودش نقاشی می‌کرد ابروهاش رو، انقد لنگه‌به‌لنگه می‌کشید که حتی پسرا هم در کمال پررویی بهش می‌خندیدن می‌گفتن تمرین کن درست بکشی. چرا یکی‌ش پایین‌ه یکی‌ش بالا؟ البته من هیچ‌وقت به خودم اجازه ندادم درباره‌ی ابروهاش چیزی بگم. یه روز خودش گفت. گفتم خب معمولا قرینه نمی‌کشی. یه ذره هم گرم‌ت شه، رنگا آب میشه پخش میشه. خب ابرو داری که. اینطوری سن‌ت زیادتر به نظر می‌رسه اصلا.

روزای اولی که این دختر ه اومده بود شرکت، با توجه به اینکه محیط مردونه بود، بیشتر ترجیح می‌داد با من باشه. اتاق‌ و طبقه‌شون که جدا بود از ما ولی صبح میومد تلفن می‌زد. سر ش خلوت بود میومد بالا پیش من چند دقیقه می‌نشست. گاهی وسط روز سرمی‌زد بهم. یه وقتایی ناهار ش رو می‌آورد با من ناهار بخوره. من هم گاهی تلفن می‌زدم یا می‌گفتم بیاد اما خودم نمی‌رفتم. از برخورد همکاراش خوش‌م نمیومد. یه طوری نگاه‌ت می‌کردن انگار جنایت کردی با چاقوی خونی بدوبدو وارد اتاق شدی! دقیقا همونطوری نگاه‌ت می‌کردن نیشخند

البته خودش هم زیاد خوش‌ش نمیومد از برخوردای مذکور ولی خب چاره‌ای نبود. کم‌کم چند تا همکار جدید براشون اومد - قبلی‌ها فرار کردن - و چون پسر جوون بود، محیط مساعدتر شد و دیگه لازم نبود به من تلفن بزنه یا بیاد پیش‌م. من هم مشکلی نداشتم با این قضیه البته. کلا معتقدم همکار، باید در حد همکار باقی بمونه. صلاح نمی‌دونم زیاد صمیمی شدن با همکار رو.

همدیگه رو که می‌دیدیم، وایمیساد ببینه من چطوری برخورد می‌کنم. اگه می‌خندیم و حوصله داشتم اون روز، اون هم شاد و خوشحال برخورد می‌کرد. اگه مثلا حال‌م خوب نبود یا حوصله نداشتن زیاد، اون هم اخم می‌کرد و سرد برخورد می‌کرد. خیلیا اینطوری‌ن. به نظرم این همه تاثیرپذیری خوب نیست. چرا فکر نمی‌کنن می‌تونن تاثیرگذار باشن؟ خب من امروز خوش‌اخلاق نیستم؟ تو خوش‌اخلاق باش بذار اخلاق من هم برگرده. چرا باید تو هم اخم کنی لزوما؟ متفکر

خب اصولا خیلی وقت‌ه آدمایی که رفتار شون رو دوست ندارم یا انرژی منفی میدن، میذارم کنار. زندگی انقد طولانی نیست که بخوام برای این آدما وقت و انرژی زیادی رو صرف کنم. وقتی چند بار برخوردهاش تکرار شد، من هم تماس‌م رو کم‌کم قطع کردم. اون هم همینطور.

چند وقت بعد یه کاری پیش اومد از اتاق‌م رفتم بیرون. وقتی برگشتم، دیدم ایشون پشت سیستم من نشسته! خب توی محیط اداری، این حرکت اصلا جالب نیست یعنی برای کار شرکت هم بخوای از سیستم یا وسایل کسی استفاده کنی باید بهش بگی در جریان باشه و ازش اجازه بگیری یا اگه خودش اون روز کلا نیست، حداقل به رییس‌ش یا همکار ش بگی. من دیدم منشی شرکت با یکی دعوا می‌کرد رسما سر اینکه چرا رفتی از کشو، برگه آ4 برداشتی؟ من الان فلان سربرگ‌ها رو میخوام ولی نیست! حالا خودش هم می‌دونست از بی‌نظمی خودش‌ه که سربرگ‌ها رو پیدا نمی‌کنه‌ها ولی عمدا دادوبیداد می‌کرد که طرف دیگه هرگز نره از کشو برگه برداره! یادش باشه بیاد اجازه بگیره.

و البته هرچی بهش می‌گفتم سربرگ‌ها رو بذاره توی کشوی قفل‌دار و سر ورق آ4 با کسی دعوا نکنه، می‌گفت نه. یه جورایی احساس قدرت می‌کرد اینطوری. چی می‌گفتم؟ آهان!

اومدم دیدم ایشون پشت سیستم من نشسته. گفتنی‌ست فرد مذکور، کلا آدم خجالتی یا کمرویی هم نبود. به همکار م نگاه کردم که یعنی تو اجازه دادی؟ - دیگه معنی نگاه‌ها رو یاد گرفته بودن - علامت داد نه! من هم هیچی نگفتم. فقط نگاه‌ش کردم.

یه دفعه عین بازیگرایی که در حال حس گرفتن بوده‌ن، ابروهاش رو تابه‌تا کرد با مصنوعی‌ترین نگرانی ساختگی ممکن گفت وای مریمی ببخشید. می‌دونی چی شد؟ رییس‌م گفت اینا رو پرینت بگیر. پرینتر واحد ما هم خراب‌ه. اومدم اینجا پرینت بگیرم غر نزنه سر م. ببخشید سر جای تو نشستم. سر کار ت نبودی آخه.

گفتم به شما باید جواب بدم که کجا بودم؟

گفت نــــــــــــــــــه یعنی میگم نبودی.

گفتم خب باید صبر می‌کردی بیام. ورق آ4 آوردی برای پرینت‌ت؟ برگه‌های ما تحت تدابر شدید امنیتی‌ه. می‌دونی که.

گفت اوه نه. بذار برم بیارم. بعد در حالی که تظاهر می‌کرد خیلی ترسیده از اتاق رفت بیرون. یعنی عمه‌ی من بود نشسته بود اونجا زبون‌درازی می‌کرد.

همکار م گفت چقد پرروئه! گفتم نمی‌خواستی بهش بگی اجازه بگیره؟ شاید واقعا بلد نیست خب.

دختر ه با 10 تا دونه برگه آ4 برگشت. به طعنه گفت اجازه میدین؟ گفتم خواهش می‌کنم بفرمایید. خوب‌ه زیاد هم نیست. زود تموم میشه.

از روی صندلی پرید: خب اگه خیلی کار داری من به رییس‌م بگم مریمی اینا همکاری نکردن. گفتم نه خیلی کار ندارم. می‌تونم چند دقیقه صبر کنم. گفت آخه پرینت‌م خیلی زیاده‌ها.

گفتم ولی 10 تا برگه دست‌ت بود سوال گفت خب رییس‌م گفت ول‌ش کن اونا حتما برگه زیاد دارن. گفتم من که برگه‌هام رو نمی‌تونم بدم. زور ت می‌رسه برو از خانوم فلانی - منشی - بگیر. بعد اینکه کارتریج‌م هم داغون‌ه. مال خودت رو بیار اگه کار ت زیاد ه.

دوباره با قیافه‌ی شاکی بلند شد رفت دنبال ورق و کارتریج. توی راهرو هم هرکس رو می‌دید می‌گفت 4 تا دونه پرپنت میخوام. از اون‌ور رییس‌م غر می‌زنه، از این‌ور مریمی اذیت می‌کنه. مونده‌م این وسط.

این یک نمونه بود از هزاران مورد که باعث به این نتیجه برسم که تحمل زن‌ها گاهی خیلی سخت‌ه. جالب‌تر ش این‌ه که همین دخترا در برخورد با آقایون انقدر مودب و صبور ن که خدا می‌دونه. چنان اجازه گرفتن و تعارف کردن بلد ن که متعجب میشی اصلا!

یه روز به یکی از همکارا گفتم متوجه شدین خانوم فلانی به من چطوری رفتار می‌کنه؟ خندید. گفتم چرا می‌خندین؟ من واقعا ناراحت میشم. آدم نمی‌دونه تلفن‌بازی و مهمونی اومدن‌هاش رو باور کنه یا این اداهایی که جلوی مردم درمیاره از خودش رو. مثلا میخواد بگه خیلی مظلوم‌ه؟

گفت تو چقد ساده‌ای بچه! یعنی متوجه نشدی بهت حسادت می‌کنه؟

گفتم چه نکته‌ی رشک‌برانگیزی در من مشاهده کرده که باعث میشه چنین حرکاتی ازش ببینم؟ ما مثلا با هم دوستیم. اصلا نمی‌فهمم...

گفت محبت واقعی و مصنوعی، به راحتی قابل تشخیص‌ن. همه فرق‌ش رو می‌فهمن منتها به رو شون نمیارن. شاید چون تمرکز شون روی کار ه و مساله‌ی مهم این نیست که محبت فلانی، واقعی‌ه یا ساختگی. خب؟

اما همین انرژی‌ه‌ست که باعث میشه مثلا من به تو اعتماد کنم یا دوست‌ت داشته باشم اما از خانوم فلانی زیاد خوش‌م نیاد. به رو ش هم نمیارم‌ها ولی ته دل‌م زیاد ازش خوش‌م نمیاد چون می‌دونم کلا داره یک‌سره ادا درمیاره.

اون آدم هم نمیره خودش رو درست کنه. ترجیح میده به خیال خودش تو رو خراب کنه با این کاراش. اهمیت نده. بذار فکر کنه داره راه رو درست میره. چیزی از تو کم نمیشه. یه وقت تو نشی مث اون.

خب متاسفانه اینجور برخوردا رو حتی توی وبلاگستان هم میشه دید. شاید من دیگه اون مریمی ساده‌ی چند سال قبل نباشم ولی اون حس حسادت رو متوجه میشم هرچند اصلا نمی‌تونم دلیلی براش متصور شم. حالا تو هی بیا یواشکی اینجا رو بخون. بعد برو پشت سر من پیش دوستام چرت‌وپرت بگو. ببینم به کجا می‌رسی. هم متاسف‌م هم خنده‌م می‌گیره راستش...

پ.ن: یه جایی توی زندگی، یاد می‌گیری به حس‌ت اعتماد کنی حتی اگه تمام شواهد عقلی، علیه‌ش باشن. چند نمونه‌ش رو توی آرشیو بلاگ پیدا کردم. نمونه‌های بیشتری هم توی آرشیو ذهن‌م دارم که ترجیح میدم برای خودم بمونن... یادم می‌مونه وقتی از اسم کسی، از صدا ش، از چهره‌ش، از لحن‌ش، از سبک زندگی‌ش، از نگرش‌ش، از حرفاش خوش‌م نمیومد، بذارم‌ش کنار. بهش فرصت ندم حتی.

شنبه ٢ شهریور ۱۳٩٢
نظرات ()
Share

*دیدن این لینک به کسانی که کلا زود دل‌شون ریش میشه، توصیه نمی‌شود! ورژن مردونه‌ش!

یه زمانی تصور می‌کردم این کارا مختص مدل‌ها و بازیگرهاست یا کسانی که به نوعی نقص خلقتی دارن و کمی دستکاری براشون لازم‌ه. الان خیلیا رو می‌بینم عمل زیبایی انجام میدن به راحتی. انگیزه‌شون چی‌ه واقعا؟

پ.ن: اعتراف می‌کنم حال خودم بد میشه این چیزا رو می‌بینم.

جمعه ٢٥ امرداد ۱۳٩٢
نظرات ()
Share

*رفته بودم کتابخونه. 100 سال‌ه این کتاب 504 رو دارم اما نخوندم‌ش. فلش کارت‌هاش رو گرفتم اما باز هم نخوندم. فایل‌های صوتی‌ش رو گرفتم اما باز هم نخوندم. فکر کردم کی قرار ه من از رو برم؟ گفتم برم کتابخونه. هم تنوع باشه، هم محیط فرهنگی! هم در آرامش، شاید فرجی بشه و من 2 خط کتاب بخونم. حالا 504 یا هر چی.

کتاب و عینک و بطری آب و پاستیل رو ریختم توی کوله‌پشتی‌م و راه افتادم. مدارک ثبت نام مشخص‌ه معمولا. کپی شناسنامه یا کارت ملی. 2-1 تا عکس. حدود 10 تومن هم شهریه‌ی ثبت نام یک‌ساله.

آقای کتابخونه گفت برم بالا سالن مطالعه رو ببینم. اگر خواستم، مدارک رو بدم. گفت مسئول کتابخونه‌ی خانوما امروز نیست ولی دفعه‌ی بعد که بیای، کارت‌ت رو بهت میده. وی افزود من دیگه شما رو یادم می‌مونه و بدون کارت هم بیای، می‌تونی بری بالا! خنثی

رفتم بالا. روی در نوشته بود 3 روز در هفته آقایون، 3 روز خانوما. 8 صبح تا 8 شب. رفتم داخل. 2 تا اتاق تودرتو بود. سوال نکنید چند متر. من تخمین زدن‌م داغون‌ه اصلا. خیلی بزرگ نبود اما کوچیک هم نبود. اتاق سمت راستی، چند تا قفسه کتاب داشت. اتاق سمت چپی، قفسه‌ی کتاب نداشت. فقط میز و صندلی داشت. محفوظ‌تر از اتاق سمت راستی بود. توی اتاق سمت چپی، 3-2 نفر شدیدا سر شون توی کتاب بود. همه هم پشت به ورودی نشسته بودن. توی اتاق راستی ولی واویلا. 3 تا دختر وراج جمع شده بودن سر میز یکی دیگه، 4تایی داشتن حرف می‌زدن! تعجب

اسما پچ‌پچ می‌کردن اما رسما اگه بلند آواز می‌خوندن، کمتر اعصاب آدم رو خورد می‌کرد! رفتم جلو، یه چرخی زدم. یه طوری نگاه‌م می‌کردن انگار مثلا بی‌اجازه وارد ملک خصوصی کسی شده بودم. آروم گفتم خیلی وقت‌ه عضو اینجایید؟ گفتن آره. گفتم راضی هستید؟ همه‌شون با دلخوری و لب‌ولوچه‌ی کج‌وکوله همدیگه رو نگاه کردن. یکی‌شون یهو گفت نه! اخم کردم متفکر

گفت اینجا خیلی شلوغ‌ه! دور و بر م رو نگاه کردم. توی اتاق، جز خودشون کسی نبود. توی اتاق اون‌وری هم 3-2 نفر بودن سایلنت کاملا ابرو

گفت الان که نه. الان نیستن. ولی بذار مهر بشه. اینجا غلغله میشه. صدا به صدا نمی‌رسه! از بس که همه حرف می‌زنن! گفتی رشته‌ت چی‌ه؟ من که حقوق‌م. اون دوست‌م پزشک‌ه برای تخصص می‌خونه. اون یکی...

فهمیدم درد شون چی بود. فکر می‌کردن شاید من رقیب‌شون باشن توی کنکور. می‌خواستن از درس خوندن توی کتابخونه منصرف‌م کنن. یعنی ببینید آدم می‌تونه چقدر کوته‌فکر باشه گاهی. اشاره کردم باشه. مدارک‌ ثبت نام رو از توی کیف‌م درآوردم چیدم روی میز. هر 4 تا شون واااا رفتن.

رفتم پایین، مدارک رو دادم. برگشتم. شال‌م رو درآوردم گذاشتم روی میز. کتاب‌م رو باز کردم نشستم به خوندن. یکی‌شون گفت شما اون اتاق بشینی، راحت‌تری. گفتم اینجا خنک‌تر ه. گفت آخه ما حرف می‌زنیم! گفتم خب حرف نزنید! مگه کتابخونه جای حرف زدن‌ه؟

دردسر تون ندم. در عرض 2 ساعت، هر صدایی فکر کنین از خودشون درآوردن! نیشخند آب خوردن. چایی درست کردن. بیسکویت باز کردن. پفک تعارف هم کردن. تلفن جواب دادن. دراز کشیدن. نرمش کردن. تمام مدت هم پچ‌پچ می‌کردن با صدای بلند. دیگه صبر آدم هم حدی داره. من آدمی نیستم که برای کتاب خوندن به سکوت مطلق احتیاج داشته باشم اما اون فس‌فس و پچ‌پچ واقعا روی اعصاب بود. هر قدر هم سر م رو کردم توی کتاب، خودکار م رو زدم روی میز، دست‌م رو گذاشتم روی گوش‌م، نگاه‌شون کردم اصلا انگار نه انگار. فهمیدم پرروتر از این حرفا ن. برگشتم انقدر نگاه‌شون کردم تا اون دختر ه که جای همه حرف می‌زد، نگاه‌ش موند به من و حرف‌ش یاد ش رفت. داشت مشورت می‌کرد با 100 تومن میشه کادوی خوب خرید یا نه؟

گفتم لطفا بلند حرف بزنید!

با تعجب گفت چی؟ گفتم بلند حرف بزنید. شما فکر می‌کنید پچ‌پچ‌تون رو کسی نمی‌شنوه؟ خب بلند حرف بزنید هم خودتون راحت‌ترید هم بقیه.

گفت من که به شما گفتم اون اتاق بشینی راحت‌تری. گفتم من قرار نیست توی گرما اذیت شم چون شما بلد نیستی نباید توی کتابخونه حرف بزنی.

گفت اینجا سیستم‌ش همین‌ه - حالا تصور کنید تمام مکالمات با ولوم معمولی، وسط کتابخونه! داشت انجام می‌شد - گفتم سیستم هیچ کتابخونه‌ای بر مبنای حرف زدن و خوردن و سروصدا کردن نیست. این شمایید که بلد نیستید باید چطور رفتار کنید. البته ببخشید انقد رک میگما. ولی هرچی صبر کردم دیدم رفتار تون تغییری نکرد. شماها مثلا تحصیل‌کرده‌اید. این چه رفتاری‌ه دارید؟

یکی‌شون سریع گفت ربطی به تحصیلات نداره! منظور ش دقیقا این بود که تحصیلات، شعور نمیاره قهقهه انقد دل‌م می‌خواست بخندم اما جا ش نبود. سخنگو شون گفت ما از صبح میاییم اینجا. تا شب. خسته میشیم. باید استراحت کنیم.

گفتم باشه ولی اینجا جا ش نیست. پارک به این بزرگی بیرون هست. چرا اینجا میشینید حرف می‌زنید؟ رفتار درستی‌ه به نظر تون؟

دیگه موند چی بگه... همون دختر ه که خودزنی کرده بود نیشخند گفت شما ناراحتی به مسئول‌مون بگو. گفتم فکر کردم حرف به این واضحی رو متوجه میشید. مسئول کتابخونه اگه مسئول بود، اینجا رو به این وضع درنمی‌آوردید شماها.

بعد خیلی خونسرد برگشتم سمت کتاب‌م. اونا هم ساکت شدن. البته فقط برای چند دقیقه. بعد یکی به جمع‌شون اضافه شد از خودشون بی‌کلاس‌تر. نیم ساعت بعد یکی گفت خانوم! خانوم! منظور ش دقیقا به من بود اما نشنیده گرفتم. مگه کتابخونه جای حرف زدن‌ه؟ فکر کرد نشنیدم. به مسخره گفت: خانوم مسئول کتابخونه! خانوم مسئول کتابخونه! باز هم جواب ندادم.

کم‌کم بلند شدم وسایل‌م رو جمع کنم بیام خونه. اینا هم دائم در تردد بودن. هی لباس می‌پوشیدن می‌رفتن بیرون، هی برمی‌گشتن. فکر کردم چه مملـ.ـکتی میشه وقتی امثال اینا بشن پزشک متخصص و وکیل و ... رفتار روزمره‌شون رو بلد نیستن حتی خنثی

البته عصبانی نشدم. رفتار آدما متاثر از احساس‌شون‌ه. احساس هم متاثر از نگرش‌ه. اگه نگرش‌ت این باشه که هدف فلانی عصبانی کردن من‌ه، خب حتما عصبانی میشی. آدم عصبانی هم رفتار ش پرخاشگرانه میشه. به قول دکتر فرهنگ، همیشه یادت باشه بعضی آدما یه سری رفتارا رو انجام میدن چون واقعا شعور شون بیشتر از اون نمی‌رسه. تو چرا حرص بخوری؟ تو چرا عصبانی شی داغون کنی خودت رو؟

خب وقتی اینطوری نگاه کنی، عصبانی نمیشی. پر از حس ترحم میشی... کارهام رو آروم انجام دادم که اگه حرفی دارن که ارزش گفتن داره، بیان بیرون بگن. رفتن بیرون. توی پله‌ها دو تا شون داشتن میومدن بالا. عین دختربچه‌های مدرسه‌ای در گوشی حرف می‌زدن و با سروصدا می‌خندیدن. حتی اگه منظور شون به من بود، باز هم من واقعا ناراحت نشدم. واقعا خیلی از مردم اصلا برام اهمیتی ندارن چون درک‌شون محدود ه. کسی نبوده بهشون یاد بده. خودشون هم عادت ندارن فکر کنن زیاد. فقط بلد ن موهاشون رو رنگ کنن. بشینن جلوی آینه، آرایش کنن. لباسی بخرن 3 سایز کوچیک‌تر از خودشون و فکر کنن تهران زندگی کردن، به تنهایی باکلاس‌ه. دیگه لازم نیست آدم عین آآآآدم رفتار کنه.

پ.ن: من حتما باز هم میرم اونجا. کارت عضویت‌م رو می‌گیرم. به مسئول کتابخونه توضیح میدم که یه اکیپ 4 نفره خودشون رو مسئول می‌دونن مردم رو منصرف کنن از ثبت نام و معتقدن اینجا سیستم‌ش هردمبیل‌ه! و چون تقریبا مطمئن‌م مسئول کتابخونه انقدر عرضه نداره که کسی رو 2 جلسه محروم کنه از استفاده از سالن مطالعه، خودم میرم اتاق سمت چپی پشت به این جماعت بی‌کلاس میشینم. مشکل اینجا ست که یه کتابخونه‌ی دیگه رو بلدم که اون هم تقریبا همین سیستم رو داشت. امثال این آدم‌ها اونجا رو رسما به همین سبک به گند کشیده بودن.

کتابخونه‌ی دانشگاه انقد آروم و ساکت بود که اگه زیپ کیف‌ت رو محکم باز می‌کردی خودت شرمنده می‌شدی گریه چی‌ن این دخترا آخه؟ این از سالن مطالعه‌شون، اون از واگن مترو شون که آدم تو ش سرسام می‌گیره از بس حرف می‌زنن. فقط وقتی به پسرا می‌رسن مودب و باکلاس میشن. نمیشه من با اکیپ آقایون برم کتابخونه؟ قول میدم نه سروصدا کنم، نه هیچی!

کسی کتابخونه‌ی آدم‌وار نمی‌شناسه؟ نمیشه برم کتابخونه‌ی دانشگاه عضو شم؟ فقط تو رو خدا جایی رو بگید که بدمسیر نباشه. توی راه طولانی انقد اذیت میشم، نه انقد خسته میشم که اصلا یادم میره می‌خواستم کجا برم چی کار کنم.

کتابخونه‌ی شبانه‌روزی هم خدا آفریده ولی خب من شب یا نصف شب یا صبح خیلی زود چطوری برگردم خونه؟ کلافه شدم...

یکشنبه ٢٠ امرداد ۱۳٩٢
نظرات ()
Share

*یه حرکاتی هست که من اسم‌شون رو گذاشته‌م "ایرانی‌بازی"! مردم معمولا بهش میگن سیـ.ـاست به خرج دادن. یعنی مثلا میخوای یه چیزی رو درباره‌ی کسی بدونی. به جای اینکه بری خیلی مودبانه و رک، ازش بپرسی، به 1001 روش غیر مستقیم متوسل میشی. دیگران هم جور دیگه رفتار کنن، بهشون میگی بی‌سیـ.ـاست و فکر می‌کنی روش خودت خیلی شیک‌تر و مجلسی‌تر ه! 

من واقعا نمی‌دونم این رفتار از کجا اومده توی فرهنگ ما ولی به نظرم اصلا هوشمندانه نیست. میگن معاشرت با آدمایی که ضریب هوشی‌شون بیشتر از 3-2 واحد با ما تفاوت داره، زیاد خوشایند نیست و یه جورایی می‌تونه باعث رنج و عذاب روحی آدم بشه. من آدم باهوشی‌م. و قبلا هم گفته‌م که بابت این هوش چون زحمتی نکشیده‌م، چیزی نمی‌دونم‌ش که بخوام باهاش پز بدم و بهش افتخار کنم اما قبول کنید که اذیت میشم وقتی یکی بهم دروغ میگه و من می‌فهمم ولی به رو ش نمیارم. اذیت میشم وقتی یکی حس می‌کنه داره از زیر زبون‌م حرف می‌کشه و فکر می‌کنه متوجه نمیشم. اذیت میشم وقتی یکی حرف‌های دوپهلو می‌زنه و بعد احتمالا فکر می‌کنه خیلی زرنگ‌ه!

فکر کنم بد نباشه احترام بیشتری برای خودمون و دیگران قائل بشیم و حرفی رو که میخوایم در عرض 2 ساعت از زیر زبون کسی بکشیم، در عرض 2 دقیقه خیلی صریح و مودبانه ازش بپرسیم و جواب بگیریم. به نظرم این خیلی هوشمندانه‌تر و متمدنانه‌تر ه تا آسمون و ریسمون‌ بافتن‌هایی که معلوم نیست قرار ه آدم رو دقیقا به کجا برسونن.

لطفا اگه میخواین چیزی رو بدونین، اینجا ازم بپرسید. یا جواب میدم یا نه. اما اگه جواب بدم، حتما راستش رو میگم. اگر هم دل‌م نخواد، خب جواب نمیدم. توی دنیای واقعی هم همینطوری‌م. سوالی رو که دوست نداشته باشم جواب بدم، بی‌جواب میذارم اما دروغ هم نمیگم. هر سوالی دارین همین جا بپرسین و لطفا به حرفام فکر کنید.

پنجشنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩٢
نظرات ()
Share

*حرف کفاره‌ی روزه شد. گفتم من نمی‌فهمم یعنی چی؟ آدم یا توانایی انجام یک عبادتی رو داره، سعادت‌ انجام‌ش رو داره و انجام میده، یا نداره و انجام هم نمیده. اینکه اگه انجام ندادی بیا پول‌ش رو بده یعنی چی؟ اونی که می‌ترسه و وجدان‌ش ناراحت میشه و پول هم داره، به راحتی می‌پردازه. اونی که نداره چی میشه؟ شاید مبلغ زیادی نباشه اما برای بعضیا زیاد ه شاید. اصلا فرض کنیم همه به راحتی بتونن بپردازن. چرا یک قضیه‌ی کاملا معنوی رو باید باشه با پول سنجید؟ سردرنمیارم...

گفت مریمی واسه چی میشینی قرآن می‌خونی پس وقتی این حرفا رو می‌زنی؟

گفتم من تندتند روخونی می‌کنم حاجت بگیرم. خدا هم بخیل نیست. بدون روخونی هم بخواد چیزی رو بهم بده، میده. اگه نده هم بعدا بهترش رو میده. تا حالا هزار بار این اتفاق برام تکرار شده. انقدر مطمئن‌م که نمی‌تونم نادیده بگیرم‌ش ولی شما که می‌خونی و می‌فهمی‌ش به من بگو جریان چی‌ه؟

قیافه گرفت هیچی نگفت.

اصلا کفاره هیچی. کجای قرآن نوشته جای جواب دادن به سوال مردم، بهشون متلک بگید؟ انقدر بد م میاد بی‌سوادی خودشون رو می‌چسبونن به معنویت. خب بگو نمی‌دونم! خیلی بهتر ه که.

یکشنبه ۱۳ امرداد ۱۳٩٢
نظرات ()
Share

*من کماکان "ماه عسل" نمی‌بینم مگه اینکه پیش بیاد. نمی‌دونم چرا باید ببینم! یا چرا نمی‌بینم. دلیل خاصی نداره شاید. کلا زیاد حوصله‌ی تی‌وی ندارم. گاهی شعار هم میدن و اشک مردم رو درمیارن. من هم دل‌م نازک‌ه. پس نمی‌بینم. اینطوری راحت‌ترم. اما اگر واقعا آقای علیخانی این حرفا رو زده باشه - میگم "اگر" چون به چشم خودم ندیدم، با گوش خودم نشنیدم - متاسف میشم خیلی.


هر کس مجری مسلطی بود، لزوما کارشناس خانواده نیست که. حالا حرف هم می‌زنه باید یه مطالعه‌ای پشت‌ش باشه. یعنی واقعا نمی‌دونه مشکل جوونای ما الان برنزه‌کردن و آپشن‌های کوفت‌ و زهر مار نیست؟

مردم، شغل و درآمد درست‌وحسابی داشته باشن، خودشون شعور شون می‌رسه ازدواج کنن و با کی ازدواج کنن و بچه‌دار بشن و نشن و غیره... فوق‌ش میرن با کارشناس‌ش مشورت می‌کنن نه مجری صداوسیما. بعد ایشون نشسته در پربیننده‌ترین ساعت آنتن صداوسیما این حرفا رو میگه جلوی دوربین! والا به جای اینکه بیاد برای شلوار بادمجونی‌رنگ‌ش عذرخواهی کنه باید برای این حرفا یه توضیح خوب داشته باشه به نظرم. چرا فکر می‌کنن هر کی سنتی ازدواج کرده و مثلا طلاق هم نگرفته، لزوما زندگی سالمی داره و خوشبخت‌ه؟ تا کی قراره انقد گول بزنیم خودمون رو؟

البته از حق هم نمی‌گذرم. بعضی حرفاشون رو واقعا دوست داشته‌م و خیلی ازش یاد گرفته‌م مث ماجرای پیام دهکردی... و حتی اگه تمام اینها هم نبود، باز هم تعجب می‌کردم از بعضی آد‌ما که چطور می‌تونن انقدر سطحی باشن که از بین اون همه عشق، اون همه عشق، اون همه عشق یک زن و شوهر به فرزندخونده‌شون که مبتلا به فلج مغزی‌ بوده، بچسبن به جمله‌ی محبت‌آمیز و کاملا بی‌منظور اون خانوم که به آقای علیخانی گفت "من تو رو می‌بینم انگار میلادم رو می‌بینم". توضیح کامل

چرا گاهی انقدر سطحی میشیم؟ انقدر بی‌رحم میشیم... شاید هم من دل‌م خیلی نازک‌ه که انقدر غصه‌م شد...

جمعه ٤ امرداد ۱۳٩٢
نظرات ()
Share

*یه بار سر کلاس ادبیات به دبیر مون گفتم آدم هر چی کمتر بفهمه، راحت‌تره! نمی‌دونم چی شد این رو گفتم اما بهم توپید که نه. آدم باید همیشه دنبال بیشتر دونستن باشه. الان 12-10 سال گذشته و کماکان فکر می‌کنم اونایی که کمتر می‌فهمن، آسوده‌تر ن. واقعا خوش‌به‌حال‌شون.

من این بازی جینگیل‌جات رو شروع کردم که دور همی عکس ببینیم و لذت ببریم. مث وقتایی که یکی خریدهاش رو میاره به دوستاش نشون میده. یا چه می‌دونم کشوی قدیمی یا صندوق در دار ش رو میاره با هم بشینیم ببینیم چی داره تو ش. شما از این تفریح‌ها ندارید؟ که وسایل‌تون رو ولو کنید با هم ببینید چی دارید، چی رو کی خریدید یا هدیه گرفتید، چی با چی ست میشه؟ آخر ش هم یه وسیله‌ای رو که دوست‌تون خیلی ازش خوش‌ش اومده، بهش بدید هر قدر هم تعارف کنه پس نگیرید. گاهی لذت زندگی به همین خوشی‌های کوچیک‌ه. چرا دریغ کنیم از خودمون؟

اجباری هم در کار نبوده و نیست. هدف، خوش بودن دوستان دور هم‌ه. حتی با چند تا عکس. خیلی از دوستان گفتن اصلا اهل بدلیجات نیستن یا حتی طلای عروسی‌شون رو فروخته‌ن مثلا برای خرید خونه. این خیلی صادقانه‌ست. خیلی دوستانه‌ست. خیلی قشنگ‌ه. من هم گفتم چشم. رمز رو بهتون میدم. چیزی از مون کم نمیشه که.

بعد می‌دونی چی این وسط جالب‌ه؟ اینکه یه خانوم سطحی‌نگر که خودش خیلی حس می‌کنه متفکر و اندیشمند ه، ایمیل زده 4 صفحه نوشته در باب مذمت عمل من که باعث ترویج فرهنگ تجمل‌گرایی میشه!

من نمی‌دونم چی‌ه جریان که هر چیزی میگم، یکی پیدا میشه هر مدل خودش میخواد متوجه بشه! بدلیجات تجمل‌ه؟ من نمی‌دونم این خانوم کجا زندگی می‌کنه که اینترنت، ابزاری تجملی محسوب نمیشه اما مثلا یه جفت گوشواره‌ی رنگی، تجمل‌‌گرایی‌ه!

جالب‌تر ش این‌ه که نظر ش رو برای خودش نگه‌نمی‌داره اما توقع داره دیگران مطابق میل ایشون ناگهان متحول شن. از همه بدتر ش اون ژست متفکرنمایانه و مذهبی‌ه که هیچ ربطی به رفتار این قبیل افراد نداره. خوب نیست این رو بگم اما توی زندگی‌م هر چی کشیدم، از این آدمای مذهبی‌نما بوده. یه آدم قرتی‌پرتی بی‌دین‌ و ایمون، حداقل فیلم بازی نمی‌کنه. تکلیف‌ش با خودش معلوم‌ه. من هم زود تکلیف‌م باهاش مشخص میشه اما وای از اینایی که از هر چیزی فقط ادا ش رو یاد گرفته‌ن.

یه جوری هم حرف می‌زنن انگار از آدم طلبکار ن. کاش حداقل یک بار من رو دیده بودی، بعد اون حرفا رو بهم می‌زدی. البته اهمیتی نداره. امثال شما رو زیاد دیده‌م متاسفانه. یاد گرفته‌م اهمیتی ندم. اگه ناراحتی دیگه اینجا رو نخون. مجبور نیستی که. چه کاری‌ه حالا با این حال‌ت؟

پ.ن: عکسا رو میذارم، رمزدار. اوری وان هو کنت سی، ویل بی بلایند! نیشخند

پ.پ.ن: آقایون حاضر اگر رمز میخوان، کامنت بذارن. (صرفا جهت الهام گرفتن)

چهارشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩٢
نظرات ()
Share

*سال‌ها پیش یک سریالی از تی‌وی پخش می‌شد که نمی‌دونم چرا من رو یاد سعید آقاخانی میندازه. شاید بازیگر اصلی‌ش ایشون بود. یادم نمیاد. شکر خدا اسم سریال‌ه رو هم یادم نمیاد اما یه چیزی‌ش رو خوب یادم‌ه.

اینکه توی هر قسمت سریال، یک صحنه بود که شب، نشون می‌داد ماه از پشت ابرها میاد بیرون. وقتی این اتفاق میفتاد و شب، مهتابی بود، بازیگر اصلی داستان، ناگهان صداقت‌ش گل می‌کرد و هرچی توی ذهن‌ش بود، میومد روی زبون‌ش. هر چیزی رو پنهان کرده بود، هر حسی داشت، همه چیز رو خیلی راحت می‌گفت.

عواقب‌ش دیدنی بود! مثلا به رییس‌ش می‌گفت که آدم بی‌لیاقتی‌ه و ازش متنفر ه. و اتفاق‌هایی شبیه این. اون موقع اصلا فکر نکردم این داستان‌ها یعنی چی. اما الان که فکر می‌کنم، می‌بینم بعضی وقتا دیگران به ما دروغ میگن یا راستش رو نمیگن چون خودمون اجازه نمیدیم. مثلا به طرف مقابل میگیم راستش رو بگو. قول میدم عصبانی نشم. اما به محض اینکه راستش رو میگه، با عواقب‌ش کلا پشیمون‌ش می‌کنیم.

البته بعضیا هم هستن که عادت دارن به دروغ گفتن و پیچوندن. دیده‌م اینجور آدما رو. بعضیاشون به شکل کاملا بیمارگونه‌ای به دروغ گفتن معتاد ن و ازش لذت می‌برن. و دیده‌م که مخاطب خیلی رک گفته که می‌فهمه تمام این حرفا دروغ‌ه و اون آدم در جواب با لذت خندیده! فقط همین!

و دیده‌م آدمایی رو که به خودشون اجازه میدن هر کاری میخوان بکنن و با دروغ گفتن و نگفتن، ماست‌مالی‌ش کنن. اینجور آدما هم درست‌بشو نیستن. به شخصه توصیه نمی‌کنم در جهت اصلاح‌شون، انرژی بذارید.

دنیا یه جوری شده که متاسفانه مردم، خیلی راحت دروغ میگن و تحمل این ماجرا برای یکی مث من که اصلا دروغ نمیگه، خیلی خیلی خیلی سخت‌ه. ترجیح میدم تمام واقعیت رو بدونم. همیشه معتقد بوده‌م اگر کسی رو دوست داشته باشی و براش احترام قائل باشی، کاری نمی‌کنی که ناراحت‌ش کنه. نه اینکه اون کار رو انجام بدی، بعد بهش نگی و بپیچونی‌ش. وقتی هم لو رفتی، خیلی ریلکس بگی تقصیر خودت‌ه. رفتار تو باعث من اینجوری رفتار کنم.

پنجشنبه ۱۳ تیر ۱۳٩٢
نظرات ()
Share

*کار اداری برای همه‌مون پیش اومده. از گرفتن ثبت نام دانشگاه یا گرفتن یک نامه‌ی ساده از اداره‌ی آموزش بگیر تا فارغ‌التحصیلی دانشگاه، امتحان تعیین سطح فلان موسسه و مراحل ثبت نام‌ش، مراجعه به ثبت احوال - مثلا برای المثنی گرفتن کارت ملی مفقوده - مصاحبه‌ی شغلی و رفت‌وآمدهاش یا هر چیز دیگه...

نمی‌دونم شما هم همین حس رو دارید یا نه اما من هر قدر محیط مردونه‌تر باشه، راحت‌ترم. زن‌ها یه‌جوری‌ن. مخصوصا وقتی جوون باشن که دیگه واویلا. لازم نیست بهت چشم‌غره برن یا بد جواب‌ت رو بدن تا حس بدی پیدا کنی. گاهی انقدر موج‌شون منفی‌ه که به محض ورود، می‌فهمی اوه اوه! اوضاع زیاد جالب نیست.

من این تجربه رو خیلی جاها داشتم. حتی وقتایی که سعی می‌کردم پیش‌فرض ذهنی‌م رو کنار بذارم. همیشه برای من همینطور بوده و فقط چند باری خلاف‌ش ثابت شده.

دلیل‌ش رو واقعا نمی‌فهمم. خب اگر داری فلان جا کار می‌کنی، تایم‌ش رو پذیرفته‌ای. مسئولیت‌ش رو پذیرفته‌ای. دیگه بد حرف زدن و کار نکردن‌ و اخم و عصبانیت‌ت چی‌ه؟ مردم چه گناهی کردن خب؟ حالا مدل کار کردن‌شون بماند. بهتر ه بگم مدل کار نکردن‌شون البته!

تک‌وتوک برخوردای خوب هم دیده‌م. انقدر کمیاب بوده که به زبون اومده‌م و از اون خانوم تشکر کرده‌م بابت رفتار متفاوت و وظیفه‌شناسی‌ش! یعنی کلا به نظرم تشکر کردن خوب‌ه. لازم‌ه. حتی اگه اون آدم، واقعا فقط وظیفه‌ش رو انجام داده باشه.

حالا نه اینکه آقای تنبل بداخلاق ندیده باشم‌ها! ولی این رفتار خانوما، اپیدمی‌ه اصلا. حتی اونایی که توی محیط‌هایی مث آرایشگاه هم کار می‌کنن، بعضا اینطوری‌ن. به نظرم با تزریق این همه انرژی منفی به ذهن مراجع، فقط بیخودی مدیون می‌کنن خودشون رو. حالا کار انجام ندادن‌شون بماند!

 

دوشنبه ٦ خرداد ۱۳٩٢
نظرات ()
Share

*می‌دونی پسر فلانی چی کار کرده؟

داشتم فکر می‌کردم ممکن‌ه چی کار کرده باشه: خودکشی کرده؟ آدم کشته؟ با کسی بوده، بعد اون طرف، به دلایلی! خودکشی کرده؟ کسی رو به کشتن داده؟

بلند گفتم مگه چی کار کرده؟

- رشته‌ش مکانیک بوده. رفته تغییر رشته داده، مشاوره می‌خونه.

فکر کردم لابد به کسی مشاوره داده، تشویق‌ش کرده به خودکشی! بلند گفتم خب؟

گفت همین کم‌ه؟ بعد با فخرفروشانه‌ترین حالت ممکن‌ش گفت به هر حال، ریاضی سخت‌ه. رفته انسانی بخونه.

گفتم بچه‌مدرسه‌ای نیست که! عمدا گفتم البته...

گفت مکانیک، ریاضی‌ه. مشاوره، انسانی‌. خب ریاضی سخت‌ه.

گفتم یه کوفتی هست بهش میگن استعداد. شاید شما استعداد ریاضی نداری، برات سخت بوده. یکی هم پیدا میشه ریاضی براش خیلی آسون‌ه اما علوم انسانی توی مغزش نمیره. چی‌ش عجیب‌ه؟ این مقایسه از بنیان، غلط‌ه به نظرم.

عصبانی شد: یعنی تو میگی مشاوره و روان‌شناسی از یه رشته‌ی مهندسی آسون‌تر نیست؟

گفتم نه. از نظر من آسون‌تر نیست. هر رشته‌ای سختی‌های خودش رو داره. حالا شاید برای یه عده آسون‌تر باشه، برای یه عده هم سخت‌تر. همه که علاقه و استعداد شون مث هم نیست.

گفت والا ما از هر کی شنیدیم، میگن ریاضی سخت‌تره.

گفتم ریاضی چی‌ه این وسط؟

عصبانی‌تر شد: همون مهندسی!

گفتم اگه قرار به مقایسه باشه، باید کسی نظر بده که هر دو ش رو خونده باشه. از علاقه و استعداد ش هم فاکتور می‌گیریم تازه.

گفت تو اصلا چی خوندی که انقدر راحت نظر میدی؟

گفتم من لیسانس‌م مهندسی‌ه. چند ترم به قول شما ریاضی هم خونده‌م - حسابداری - کمی هم مدیریت. چند تا کتاب روان‌شناسی رو هم همینطور. انقدر می‌دونم که با خیال راحت بگم این مقایسه‌ها از بنیان، غلط‌ه.

طرف 96853609 سال پیش، توی مدرسه ریاضی خونده، کماکان از پروفسور حسابی بیشتر قبول داره خودش رو در تمام زمینه‌ها. واللااااا

دوشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩٢
نظرات ()
Share

*گزارشگرهای تی‌وی، میکروفون‌به‌دست، دنبال مردم راه میفتن: برای خانوم هدیه چی گرفتی؟ برای مادر ت چطور؟ برای مادرزن‌ت چی؟ از شوهرت چی هدیه گرفتی؟ به مادرشوهرت چی هدیه دادی؟ به مامان‌ت هم عین همون رو هدیه دادی؟ توقع داری هدیه‌ی روز زن چی باشه؟ و سوال‌هایی شبیه این.

چند تا مساله این وسط، خیلی روی اعصاب‌ه:

اول اینکه جداکردن روز زن و روز دختر، به نظرم نه تنها ابتکار قشنگی نیست، بلکه خیلی هم زشت و حتی توهین‌آمیز ه. یعنی شما اول باید بشینی فکر کنی ببینی طرف، دختر! محسوب میشه یا زن! فرق‌ش رو هم دوستان مشخص کرده‌ن به لطف خدا. بعد احتمالاتی از این دست میاد وسط که مثلا طرف متاهل باشه اما... مجرد باشه اما... خب این مودبانه‌ست به نظر شما؟ زن یعنی جنس زن. میخوای تبریک بگی، به هر جنس زنی که می‌بینی، هر کسی که مرد نیست، تبریک بگو. من خودم اگر کسی روز دختر بهم تبریک بگه، تشکر که نمی‌کنم هیچ، حتی جواب‌ش رو هم نمیدم چون خودم رو دختربچه‌ی 2 ساله با موهای خرگوشی و عروسک‌به‌دست نمی‌بینم. ولی جالب بود که همین امروز توی وبلاگستان دیدم چند نفر نوشته بودن خوش‌شون نمیاد کسی روز زن رو بهشون تبریک بگه چون زن نیستن! مرد ن لابد!

بعد اینکه مسج زدن و جوک فرستادن، بامزه‌ست اما کم‌کم شوخی‌ها جدی شده‌ن و خیلیا طلبکار و دست‌به‌کمر، منتظر ن ببین روز زن چی هدیه می‌گیرن که اگه کم! باشه شاکی شن و جنگ رو شروع کنن. اگه بحث احقاق حق‌ه که خب ما نصف آدم حسابیم، بلکه هم کمتر. اون که با تبریک و کادو درست نمیشه و کلا هیچی! اگر هم بحث محبت و توجه‌ه که زورکی و با پول نمیشه خرید ش. این‌ه که من کلا نمی‌فهمم دعوا سر چی‌‌ه اصلا.

آخر هم اینکه 3 روز ه هی دارن کلیپ مادر پخش می‌کنن و آواز می‌خونن و هر طوری شده، خون به دل کسانی می‌کنن که مادر شون به رحمت خدا رفته. همه‌مون یک روز میریم. خدا کنه سعادت داشته باشیم خوب زندگی کنیم و نام نیک و خاطره‌ای خوب ازمون بمونه. ایشالا رفتگان‌ ما میهمان حضرت زهرا باشن و در آرامش و شادی.

چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩٢
نظرات ()
Share

*ژانر اینایی که شوخی‌های بی‌مزه می‌کنن. بعد می‌بینن مخاطب به جای اینکه خنده‌ش بگیره، داره کلافه و عصبانی میشه اما باز ادامه میدن. تا جایی که مخاطب رسما از کوره درمیره و ازشون میخواد خفه شن اما اینا باز هم ادامه میدن. دارم فکر می‌کنم این اسم‌ش شوخی‌ه واقعا از نظر شون؟

پ.ن: یکی نوشته بود اینکه به فلان دوست‌ت گفتی کوفت، از نظر من شوخی نیست. فحش‌ه. از اون موقع دارم فکر می‌کنم من کی از ایشون درباره‌ی مکالمات‌م با دوستام نظر خواستم که ایشون نظر داده؟

پنجشنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩٢
نظرات ()
Share

مشاهده یادداشت خصوصی

سه‌شنبه ۱ اسفند ۱۳٩۱
نظرات ()
Share

*ایرانی‌ها از همه‌ی دنیا بیشتر داعیه‌ی مسلمونی دارن. فکر کنم از همه‌ی دنیا دروغگوتر هم ماییم. همه‌مون هم با یه حس نوستالژیکی میگیم «دروغگو دشمن خداست» که بیا و ببین.

ما ایرانی‌ها یه خصلت بازر دیگه هم داریم که اسم‌ش رو گذاشته‌ایم سی.است! که بیشتر، معنی‌ش دروغ گفتن با رفتار مون‌ه. یه جور عذاب برای خودمون و نقش بازی کردن برای دیگران.. که مثلاً مردم‌دار باشیم، همه رو با هم داشته باشیم، توی هر جمعی جامون باشه، همه بگن به‌به فلانی چقدر خوب‌ه اخلاق‌ش و غیره..

بعضیا دروغگوهای قهاری‌ن. چنان دروغ میگن که نمی‌تونی شک کنی بهشون. یه بنده خدایی بود همیشه به خنده می‌گفت «اگه خواستی دروغ بگی، یه طوری بگو که اول از همه، خودت باورت بشه. بعد ش همه باور می‌کنن.» نگاه می‌کنم به اطراف‌م. حتی بچه‌های کوچولو مون هم وقتی دروغ میگن، ما می‌خندیم بهشون! دروغ گفتن توی جامعه‌ی ما انقدر عادی شده که دیگه اصلاً دشمنی با خدا که نیست هیچ، حرکت زشتی هم نیست.

شاید کسی دوست نداره بگه چند سال‌ش‌ه، واقعاً با همسر ش چطور آشنا شده، درآمد ش چقدر ه و فلان چیز رو چند خریده.. اون آدم حق داره اگه بهش بند کنن و سوال‌پیچ شه، دروغ بگه.. اما چرا باید دفعه‌ی بعد هم بره همون توی جمع، باز تظاهر کنه همه چی آروم‌ه و باز هم ناچار شه دروغ بگه؟

ما گاهی به خودمون هم رحم نمی‌کنیم. با خودمون هم روراست نیستیم. نه اشتباه‌مون رو می‌پذیریم، نه هیچ وقت خودمون رو لایق تشویق می‌دونیم.

اوج افتخار مون این‌ه که توی جمع افاضات کنیم که با همسر مون و خانواده‌ش خیلی باسی.است رفتار می‌کنیم. یعنی مثلاً میخوایم سر به تن جاری‌مون نباشه اما تا می‌بینیم‌ش، میگیم دل‌م برات خیلی تنگ شده بود.. از دستپخت خواهر شوهر مون بدمون میاد اما اصرار داریم از ش دستور آشپزی بگیریم..

سی.است‌مون اینجوری‌ه که دروغ بگیم با رفتارمون و طرف مقابل رو هم بذاریم توی رودرواسی. سی.است‌مون اینجوری‌ه که یه عمر همه‌مون راحت زندگی نکنیم.

راست‌ش من هیچ‌وقت نتونستم اینطوری باشم. نمیخوام این مدلی باشم اصلاً. شماره‌ی آدم‌های بی‌خاصیتی رو که دوست‌شون نداشتم، از توی فون‌بوک گوشی‌م پاک کردم. ایمیل‌هاشون رو حذف کردم. وقتی عصبانی‌م، راحت میگم که عصبانی‌م. دلیل‌ش رو هم خیلی جدی و عادی میگم. چرا حرص بخورم؟ متلک بگم یا طعنه بزنم؟
وقتی چیزی رو دوست ندارم، به زور نمی‌خورم. تعریف هم نمی‌کنم ازش.
وقتی جایی رو دوست ندارم، نمیرم.

اول‌ش برای اطرافیان سخت‌ه یه کم، اما خیلی زود عادی میشه.
بعد هم زندگی تو راحت میشه، هم دیگران.. هر چی باشه بهتر از یک عمر، نقش بازی کردن‌ه. بهتر از همیشه دروغ گفتن‌ه. چی بهتر از این، که آدم برای خودش زندگی کنه؟

پ.ن: تحت هیچ شرایطی سی.است‌های غلط زندگی‌تون رو برای دیگران تجویز نکنید!
قابل توجه خانوم‌های جوونی که خیلی احساس زرنگی می‌کنن.

شنبه ٢٩ آبان ۱۳۸٩
نظرات ()
Share

*آخر شب، ظرفای ادویه رو گذاشته بودم روی میز ناهارخوری. همینطور که داشتم تمیز شون می‌کردم، به تی‌وی هم گوش می‌دادم. آقای روان‌شناس داشت می‌گفت مردم ایران، خونه‌هاشون رو تبدیل می‌کنن به سمساری و خیلی هم به این قضیه افتخار می‌کنن. توی هر خونه‌ای بری، پر وسیله‌ست. از مبل و میز و دراور و کمد بگیر تا آشپزخونه‌ای با انواع و اقسام وسایل برقی. ماشین ظرف‌شویی، ماشین لباس‌شویی، مایکروفر، هم‌زن، یخچال سایدبای‌ساید و هزار تا وسیله‌ی زیر و درشت دیگه که خیلی‌هاشون اصلا مصرف نمیشن اما ایرانی‌ها اصرار دارن حتما بخرن و توی خونه‌شون داشته باشن.

خونه‌های خارجی رو دیدین؟ اونا اهمیت میدن به اینکه خونه‌شون پنجره‌های بزرگ داشته باشه، تهویه‌ی مناسب خیلی براشون مهم‌ه ولی خیلیاشون توی خونه، انقدر وسیله ندارن که ما داریم. به بهداشت اهمیت میدن و راحتی. ولی ما ایرانی‌ها باید همه چیز توی خونه‌مون داشته باشیم حتی اگه هر طرف می‌چرخیم، بخوریم به یه وسیله‌ای و سخت‌مون شه.

جهیزیه دادن‌مون هم همینطوره. حتما باید همه چیز بخریم و خونه رو تا سقف، پر کنیم. خیلی از پسرها، خواستگاری کسی میرن که اصلا نمی‌شناسن‌ش اما شنیده‌ن خانواده‌ش پولدار ن. فقط به این فکر می‌کنن که دختر ه چنان جهیزیه‌ای میاره که تا سال‌ها مجبور نباشن هیچی بخرن برای خونه‌شون...

یاد حرف دوست‌م افتادم که می‌گفت خواهرش جهیزیه برده بود تکمیل! فقط چرخ خیاطی نبرده بود چون اهل خیاطی نبود. بعد مادرشوهرش کلی بهش سرکوفت زده بود که چرخ خیاطی نداشتی و فلان. دختره‌ هم روزی 20 بار به مامان‌ش می‌گفت مادرشوهرم اینطوری میگه. آخر مامان‌ش به مناسبت تولدش براش چرخ خیاطی برد تا دهن مادرشوهره رو ببنده!

دوست‌م حرص می‌خورد می‌گفت آدمی که یه دکمه بلد نیست بدوزه، چرا باید پول بده برای چرخ خیاطی؟ مادرشوهرش خیلی ناراحت‌ه، خودش بره چرخ خیاطی بخره بیاره بذاره خونه‌ی پسرش.

می‌گفت شوهر من، عروسی رو سبک گرفت. من هم از بابام توقع نداشتم خیلی خودش رو توی زحمت بندازه برای جهیزیه. البته خیلی چیزا بردم اما آخر خریدها، بابام گفت یا تخت می‌تونه برام بخره یا مبل. گفتم تخت میخوام. بعد هم به شوهرم گفتم تمام وسایل خونه‌مون رو بابام داره میده. یه مبل می‌مونه که اون رو هم تو بخر. شوهرم زیاد خوش‌ش نیومد اما وقتی دید اگه نخره، باید روی زمین بشینه، رفتیم خریدیم. البته آخر سر، چرخ خیاطی هم باعث خوشبختی خواهرم نشد و طلاق گرفت.

سه‌شنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩۱
نظرات ()
Share

*نمی‌دونم واقعا اختلالی به نام خودتحفه‌انگاری وجود داره یا نه اما اگه وجود هم نداره، باید پیشنهاد بدم بررسی شه. فکر کنم با خودشیفتگی فرق داره حتی. به یک مثال توجه کنید.

واقعا گاهی فکر می‌کنم اگه این اظهارنظرهای بیجا و غیرکارشناسانه از مکالمات ما ایرانی‌ها حذف شه، چی باقی می‌مونه؟ شخصا مشکلی ندارم وقتی مشکلی رو به یه دوست میگم، بهم راهکار ارائه کنه. خوشحال هم میشم حتی ولی به این شرط که راهکار ش تخیلی! نباشه و ارزش گوش دادن و فکر کردن داشته باشه. آخه بعضیا فقط یه چیزی میگن که یه چیزی گفته باشن.

حالت بدتر ش وقتی‌ه که خودشون رو الگوی بشریت می‌دونن و فکر می‌کنن راهکار هاشون برای همه لازم‌الاجرا ست. حالا میری زندگی طرف رو نگاه می‌کنی، می‌بینی فتوحات خاصی هم نداشته. نه تحصیلات چشمگیری داره، نه شغل خیلی خاصی، نه روابط خانوادگی عالی. زندگی‌ش از هر نظر، معمولی‌ه. بعد اصرار داره تو رو متقاعد کنه که به روش اون عمل کنی. چرا؟ چون از نظر خودش، خیلی تحفه‌ست!

دوست مامان رو یادتون‌ه؟ یه روز در خلال مکالمات تلفنی‌شون کلی از گل‌پسر ش تعریف کرد و اینکه 30 رو رد کرده اما اصلا حاضر نیست ازدواج کنه. بعد هم کلی ازش تعریف کرد با این توضیح که فکر نکنی چون پسرم‌ه ازش تعریف می‌کنما. واقعا خوب‌ه و فلان‌ه و بهمان‌ه... فقط باهام اتمام حجت کرده که درباره‌ی ازدواج، اصلا بهش اصرار نکنم. گفته بذار درس‌م رو بخونم و کار کنم و برای خودم زندگی کنم. ول‌م کن.

خب مشخص بود زیادی روی اعصاب پسره رژه رفته. اون هم اینطوری گفته. توضیح اینکه پسر ایشون، کلا تهران نمونده و رفته شهرستان برای تحصیل و کار. به نظرش زندگی مجردی خوب‌ه و راضی هم هست. والا اگه پسر من بود اصلا بهش اصرار نمی‌کردم چون رضایت از زندگی مهم‌ه، نه لزوما گرفتار زن و بچه شدن. همه‌ی آدما که مث هم نیستن.

خلاصه بعد از این سخنرانی، ایشون فرمودن دختر تو چرا ازدواج نکرده؟ - بگو آخه به تو چه؟ - و مامان هم گفت که مریمی، فوق‌العاده حساس‌ه روی انتخاب‌ش و کسی رو نپسندیده. من هم بهش اصراری نکرده و نمی‌کنم. اگر هم یه روز بیاد بگه میخواد با کسی ازدواج کنه، به درستی انتخاب‌ش شک نمی‌کنم. منتها هر کسی رو قبول نداره که خب حق داره.

ایشون فرمودن که یعنی چی؟ جوونای الان چرا اینطوری‌ن؟ بهش بگو انقد سخت نگیره. بهش بگو فلان. بهش این رو بگو. بهش اون رو بگو.

مامان هم گفت اگه توصیه‌های تو موثر بود، پسر ت بهشون گوش می‌داد. تو مریمی رو نشناختی. به حرف هر کسی گوش نمیده چون وقتی تصمیمی می‌گیره، حتما بهش فکر کرده. خیلی هم بهش اصرار کنی و کلافه شه، کلا بلند میشه میره...

شکر خدا فعلا تلفن‌های دوست‌ش متوقف شده. جالب‌ه که خودش اعتراف کرده بچه‌هاش به حرف‌ش گوش نمیدن. آخرین آرزو ش هم این بود که در یک مهمونی خانوادگی، من و پسر ش عاشق هم شیم ازدواج کنیم قهقهه

من هم برای رفع هرگونه حس خودتحفه‌پنداری در ایشون به مامان گفتم بهش بگو پسر ت چقد چاق‌ه. کسی زن‌ش نمیشه‌ها نیشخند اون هم گفته بود وای پسر! این چه عکسی‌ه گذاشتی روی نت؟ کلی هم توضیح داده بود که این عکس، مال زمانی‌ه که چاق بوده و الان کلی لاغر شده.

می‌دونم انسانی نیست ولی تجربه نشون داده با بعضیا نباید صمیمانه برخورد کنی. باید از موضع بالاتری باهاشون مواجه شی تا فکر نکنن اجازه دارن درباره‌ی همه چیز نظر بدن و لزوما همه کار شون درست‌ه.

دوشنبه ٢ بهمن ۱۳٩۱
نظرات ()
Share

*میگن فحش رو که بندازی رو زمین، صاحب‌ش بر ش می‌داره. حکایت خیلیاست و همه‌مون هم دیدیم. توی جمع، یه حرفی می‌زنی. همه هم خیلی ریلکس، گوش میدن. اون وسط یهو انگار یه نفر رو آتیش زده‌ن. طوری بهش برمی‌خوره انگار انگشت کردی توی چشم‌ش، گفتی با تو ام! حرف معمولی تو شده فحش، صاحب‌ش هم ایشون بوده. از این واضح‌تر؟

جالب‌ه که نمیرن صفات بد خودشون رو تغییر بدن اما تمام تلاش‌شون رو می‌کنن کل نگرش مردم به اون مساله رو تغییر بدن. زهی تصور باطل.

چهارشنبه ٢٧ دی ۱۳٩۱
نظرات ()
Share

*یادم‌ه چند بار که خونه‌مون مراسم خواستگاری بود - برای من یا سیستر - خانواده‌ی طرف با وسط کشیدن خدا و دین، خواستن صیغه‌ی محرمیتی خونده بشه برای آشنایی بیشتر! ما هم که خانوادگی از صیغه میغه متنفر! خیلی استقبال کردیم نیشخند


ادامه‌ش
دوشنبه ٢٥ دی ۱۳٩۱
نظرات ()
Share

*توی خانواده‌ی ما، کسی درباره‌ی اسم بچه‌ی فلانی نظر نمیده. فقط می‌پرسیم اسم‌ش چی‌ه؟ و به همون اسم، صدا ش می‌زنیم. البته این که میگم، درباره‌ی فامیل مادری‌ه.

فامیل پدری کلا خوش‌شون میاد درباره‌ی همه چیز، هی حرف بزنن و اظهار نظر کنن و اصلا هم به "کم گوی و گزیده گوی چون دُر"، اعتقاد ندارن. یعنی بهشون رو که بدی، مجبوری از بدو تولد ت تا لحظه‌ی اکنون‌ت رو با دلیل و برهان بشینی براشون توضیح بدی و همیشه هم در جواب، فقط ملامت‌ت می‌کنن و میگن اگه با ما مشورت می‌کردی، اینطوری! نمی‌شد.


ادامه‌ش
Share

*از شوهر ش جدا شده. با نصف بیشتر فامیل‌ خودش هم قهر ه. اسم هر کدوم بیاد، یا میگه "من آدم‌ش کردم" یا میگه "ول‌ش کن. آدم نیست".

تا اینجا ش به من مربوط نمیشه اما وقتی درباره‌ی صبر، گذشت در زندگی، پذیرش آدم‌ها همینطوری که هستن و مسائلی از این دست، سخنرانی می‌کنه، دل‌م میخواد بزنم توی دهن‌ش. اون روز هم 100 بار گفت که مگه ازدواج، الکی‌ه؟ خانواده‌ی طرف خیلی مهم‌ن. تو باید ببینی طرف‌ت توی چه خانواده‌ای بزرگ شده. اگه همه‌شون با هم قهر باشن، معلوم‌ه صبر ندارن، گذشت ندارن، مردم‌گریز ن، نباید توی خانواده‌شون طلاق داشته باشن، ازدواج با کسی که پدر و مادر ش از هم جدا شده‌ن، از بنیان غلط‌ه. آدم بره با یه پرورشگاهی ازدواج کنه، بهتر ه تا ازدواج با کسی که پدر و مادر ش طلاق گرفتن. آدم باید فلان باشه، آدم باید بهمان باشه.

هی گفت و گفت و گفت. آخر سر بهش گفتم هیچ‌وقت اینطوری حرف نزن فلانی. خودت که از شوهر ت جدا شدی. حتی الان هم به خاطر ازدواج بچه‌ت، حاضر نیستی بعد از این 20 سالی که جدا از هم بودین، دوباره بشینی با شوهر سابق‌ت صحبت کنی، شاید به توافق برسین. نمیشه که اون دیو بوده باشه و تو فرشته.

اسم هر فامیل‌تون هم که میگی، یه بدوبیراهی پشت‌ش اضافه می‌کنی. بشین به رفتارای خودت هم فکر کن. این شرایطی که انقد ازش بد گفتی، دقیقا شرایط خودت‌ه. ولی خوش‌ت میاد کسی انقد راحت، کل زندگی و شخصیت تو رو زیر سوال ببره؟

مریمی! تا آخر ش هیچی نگفت. اما دفعه‌‌ی بعد که دیدم‌ش، باز شروع کرد پشت سر مردم، بد گفتن...

چهارشنبه ٢٠ دی ۱۳٩۱
نظرات ()
Share

*آپارتمان‌شون 2 واحدی بود. یادم رفته بود سوال کنم کدوم زنگ طبقه‌ی پنجم مال اوناست. یعنی انقد شوخی و جدی، بحث کردیم دیگه آخرش فقط آدرس رو نوشتم و به جزئیات‌ش فکر نکردم.


ادامه‌ش
چهارشنبه ٢٠ دی ۱۳٩۱
نظرات ()
Share

*راست میگه. دوستی داشتم که انقد براش خواستگار سنتی اومده بود و نپسندیده بودن و رفته بودن، اغلب دلیل‌ش رو اطلاع هم نداده بودن، باور کرده بود لابد اشکالی این وسط وجود داره.

دکتر فرهنگ می‌گفت اجازه ندید باهاتون مث یه مجسمه رفتار شه. بیان ببینن، اگر پسندیدن، برن پسر شون رو بیارن. مگه میخوان برای خونه‌شون مجسمه بخرن؟ دختر هم حق داره بخواد همون اول، پسر رو ببینه. شاید اونی که پسندیده نشه، پسر باشه اصلا.

گفت اینطوری کسی رو نپذیرید. مردم گفتن توی شهر ما این رسم‌ه - نمی‌دونم یزد بود یا اصفهان یا کجا - و اگر اینطوری بگیم، بهشون برمی‌خوره و دیگه نمیان. دکتر گفت وقتی خودتون اجازه میدین باهاتون اینطوری برخورد شه، پس از چی شکایت می‌کنید؟ گفت من خیلی دیدم دخترهایی رو که بارها براشون خواستگار اومده، طرف به هر دلیلی خوش‌ش نیومده، رفته و دیگه نیومده، انقدر هم بی‌ادب بوده که یه تلفن نزده تکلیف دختر رو مشخص کنه. کلی منتظر ش گذاشته، آخر دختر فهمیده که نه اینا انگار قرار نیست دوباره بیان. وقتی چند بار این ماجرا تکرار شده، دختر فکر کرده لابد من ایرادی دارم که هر کس یک بار میاد، دیگه نمیاد.

از اون طرف به پسرها هم توصیه کرد اگه همون اول، خانواده‌ی دختر گفتن حتما باید خونه بخری، این حرف‌شون، حرف خوبی نیست که شما رو با خونه می‌سنجن. پسر همین که عرضه‌ی کار کردن داشته باشه و بتونه خونه‌‌ای مناسب رو برای شروع زندگی رهن یا اجاره کنه، کافی‌ه. قرار نیست همه اول زندگی، خونه داشته باشن از خودشون.

این بی‌تربیتی‌ها چی‌ه که ما انجام میدیم؟

اون زمان فکر کردم مگه میشه کسی 20 بار خواستگار بپذیره و اونا هم دیگه نیان و دختر ه هم اعصاب‌ش حسابی به هم بریزه؟ بعد دیدم بله. میشه! دکتر فرهنگ‌ یه چیزی دیده بود که یه چیزی می‌گفت.

پنجشنبه ۱٤ دی ۱۳٩۱
نظرات ()
Share

*خدا رحمت کنه مرحوم نوذری رو. یه مدت، یه عده از خدا بی‌خبر، چه حرفای بیخودی که پشت سر ش نگفتن. یه عده نادون هم همون حرفا رو تکرار می‌کردن. نمی‌دونم چند درصد مردم ایران، اون شایعات رو شنیدن. نمی‌دونم چه نفعی برد کسی که اون حرفا رو زد پشت سر مرحوم نوذری؟ به نظرم کسی که با 4 کلمه حرف بیخود، سعی می‌کنه شخصیت والای دیگری رو زیر سوال ببره، بیمار ه. باید درمان شه. متاسفانه بعضیا تا می‌بینن کسی محبوب‌ه بین مردم، سعی می‌کنن به هر روشی متوسل شن تا خراب‌ش کنن به خیال خودشون. مرحوم نوذری، هنرمند بزرگی بود. سال‌هاست از بین ما رفته اما هنوز هم وقتی این شب‌ها "کوچه‌ی اقاقیا" رو می‌بینیم، با شوخی‌هاش می‌خندیم، با اشک‌ش، غمگین میشیم. هنوز وقتی یکی میگه "از کی بپرسم؟"، میگیم آخی. یاد مرحوم نوذری بخیر. خدا رحمت‌ش کنه. این وسط روسیاهی‌ش موند واسه اونایی که پشت سر این مرد شریف، کلی شایعه ساختن. خدا نمی‌بخشه کسی رو انقد راحت حق رو ناحق کنه و آبروی کسی رو به بازی بگیره.

یادم‌ه وقتی آلبوم "حسرت" محمد اصفهانی به بازار اومد، درباره‌ی همون ترانه‌ی حسرت - نمی‌خواستم خورشید رو ازت بگیرم - کلی شایعه بین مردم بود که این آقای دکتر، این ترانه رو برای دختر ش خونده و دلیل‌ش این بوده و فلان. یعنی این مردم انقدر نمی‌فهمن که هر ترانه‌ای یه ترانه‌سرا داره که ایشون هم هر شعری بنویسه، لزوما وصف زندگی خودش نیست! در این حد ه سواد بعضی مردم. وجدان هم که شکر خدا کیمیا شده. هر حرفی بخوان، میگن. فکر آبروی مردم و مدیون شدن هم که کلا نیستن.

یه بار برای یکی از پست‌هایی که درباره‌ی کلاس موفقیت دکتر فرهنگ نوشته بودم، دوستی کامنت داد که آقای فرهنگ، دکتر نیست. چرا میگی دکتر؟ چرا میگی استاد؟

والا این آدم، مدرک تحصیلی‌ش، به فرض محال، سیکل هم که بوده باشه، باز سواد ش از من یکی بیشتر ه. خیلی چیزها از سخنرانی‌ها و کلاس‌هاش یاد گرفتم. به جرات می‌تونم بگم توی دوره‌ای که من خیلی عصبی و ناامید بودم، این آدم امید رو در من زنده کرد. با 2 ساعت سخنرانی توی یه سی‌دی. من همیشه بهش مدیون‌م. به خاطر همه‌ی چیزهایی که بهم یاد داد، بهش مدیون‌م. هر چند من رو نمی‌شناسه، اینجا رو هم نمی‌خونه.

خود من، دیروز، با محل برگزاری یکی از کلاس‌های دکتر فرهنگ تماس گرفتم و درباره‌ی مدرک و تخصص ایشون سوال کردم. کلا خودم رو زدم به اون راه که مثلا من اصلا استاد فرهنگ رو نمی‌شناسم. خانومی که بهم جواب داد - شماره‌ش رو اینجا نمیذارم چون خیلیا جنبه ندارن اما کلا روی سایت خود استاد فرهنگ، تلفن‌ها هست. هر کس مشتاق‌ه، می‌تونه خودش تماس بگیره - گفت استاد فرهنگ، 2 تا فوق لیسانس دارن: علوم اجتماعی و پژوهش‌گری. دکترا شون هم روان‌شناسی هست از امریکا. اینا هم دروغ میگن یعنی؟ میشه مگه؟

سه‌شنبه ٥ دی ۱۳٩۱
نظرات ()
Share

*عروس‌ش اون اوایل، خیلی جدی بود. در کل هم زیاد، مطابق معیارهای حاج خانوم نبود ظاهر و سبک زندگی‌ش. حاج خانوم یه عروس چادری می‌خواست. از اینا که یه بند لبخند می‌زنن و تندتند کار می‌کنن. می‌گفت یه عروسی میخوام که همدم‌م باشه!

گفتم حاج خانوم کلا توجیه نیستا. پسرش میخواد زن بگیره. بعد دختر ه قرار ه همدم حاج خانوم باشه؟ یعنی چی؟

از قضا، همدم مذکور، نه چادری‌ه، نه عادت داره یه سره لبخند بزنه. البته خیلی باشخصیت و مهربون‌ه اما از این عروسا نیست که از راه نرسیده، تمام خونه‌ی مادرشوهر رو بشوره و بسابه. الان تازه عادت کرده وقتی حرف می‌زنه، گاهی هم لبخند بزنه اما در کل، خیلی رک‌ه و این یعنی خودش رو توی شرایطی قرار نمیده که مجبور بشه دروغ بگه. مثلا وقتی خسته‌ست و از سر کار میاد، اگه مادرشوهر ش 4000 نفر هم مهمون داشته باشه، این خیلی رک میگه الان خسته‌م. برم استراحت کنم، می‌رسم خدمت‌تون. اگه دل‌ش نخواد، خدمت هم نمی‌رسه. قولی هم نمیده البته. برای خودش میره بیرون با شوهر ش.

به نظرم اینطوری خیلی بهتر ه تا اینکه کل روز ش رو طوری که دوست نداره، بگذرونه. بعد هم حرص بخوره و بشینه غیبت کنه تا دل‌ش خنک شه. البته حاج خانوم کلا این تیپی خوش‌ش نمیاد اما خب نمیشه کسی رو تغییر داد.

چند سال پیش، یه شب که حاج خانوم کلی مهمون داشت، یکی از پیرزن‌های فامیل شوهر حاج خانوم، که فکر کنم در عمر ش، عروس مذکور رو 2 بار هم ندیده بود، فکر کرد الان 100 سال پیش‌ه. جلوی چشم همه دست‌ش رو زد به کمر ش که دختر! پس تو کی قرار ه بچه بیاری؟ 5 سال‌ه داری برای خودت ول می‌چرخی. بس‌ه هر چی خوش گذروندی.

عروس مذکور هم یه جوری که حضار بشنون، گفت به شما چه مربوط‌ه تو زندگی خصوصی مردم فضولی می‌کنی؟ بعد هم قهر کرد پاشد رفت خونه‌شون. از همونجا تلفن زد به حاج خانوم که من تحمل اون زن بی‌ادب رو ندارم. تا وقتی اونجاست من نمیام. حاج خانوم هم گفت عزیزم خودت رو ناراحت نکن. باشه. نیا.

بعدها حاج خانوم اعتراف کرد که بد ش نیومده خودش هم چنین اظهار نظری بکنه اما جرات نکرده از عروس‌ش. مامان گفت کار خوبی کردی که نگفتی. این یه مساله‌ی خصوصی‌ه. حتما طرف باید ناراحت شه و یه چیزی به آدم بگه؟

حاج خانوم گفت آخه داره دیر میشه! من دوست دارم نوه‌م رو ببینم. خودم نگه‌ش می‌دارم. به پسر و عروس‌م هم گفته‌م.

مامان گفت شما هیچی نگو. دیر و زود ش رو پدر و مادر بچه تعیین می‌کنن، نه دیگران.

حاج خانوم دوست داشت تایید بشنوه اما وقتی این جواب رو شنید، دیگه ادامه‌ش نداد.

الان بچه‌ی عروس مذکور، 3 سال‌ش‌ه و حاج خانوم حتی 3 ساعت متوالی هم هم نوه‌ش رو نگه نداشته! 2-1 بار که کار فوری برای عروس‌ش پیش اومد، خیلی راحت گفت می‌دونی که من نمی‌تونم بچه نگه دارم. پا م درد می‌کنه. کمر م درد می‌کنه. این بچه هم شیطون‌ه. یه بار هم که مجبور شد بچه رو بپذیره، به محض اینکه عروس‌ش رفت بیرون، تلفن زد به من که مریمی تو رو خدا بیا این بچه رو ببر پیش خودتون. من از عهده‌ش برنمیام. 10 دقیقه بعد هم خودش رفت بیرون! یعنی چنین مادربزرگ دلسوزی‌ه.

البته بر همگان، واضح و مبرهن است که من اصلا و ابدا حوصله ندارم بچه نگه دارم ولی مجبور شدم 2-1 بار. یه کاری کرده که اگه عروس‌ش، کار ضروری داشته باشه، یه راست بچه رو میاره میذاره خونه‌ی ما.

بگو آخه نه حاملگی‌‌ش با تو ئه، نه زایمان‌ش، نه خرج‌ش رو میدی، نه ازش نگه‌داری می‌کنه، نه چیز خاصی بلدی بهش یاد بدی. چرا اظهار نظر می‌کنی؟ واقعا حتما طرف باید بهت بگه "به تو مربوط نیست!". قشنگ‌ه اینطوری؟

تازه چند روز پیش می‌گفت این بچه تنهاست. باید یکی دیگه بیارن اما اصلا زیر بار نمیرن. مامان گفت شما هیچی نگو حاج خانوم. مردم، نه پول دارن، نه حوصله. خیلیا همین یه بچه رو هم ندارن. میگن اینطوری به صلاح‌مون‌ه.

با دلخوری گفت چه می‌دونم والا. ماها از این اداها درنمی‌آوردیم.

Share

- شنیدی جدیدا چی مد شده؟ (آیکون 33 تا النگو)

من: چی مد شده؟ متفکر

- میگی چرا دختر تون، شوهر نمی‌کنه؟ میگن "تن به ازدواج نمیده. خواستگارهاش رو قبول نمی‌کنه."

من: خب این چه ربطی به مد داشت؟

- راستش رو نمیگن دیگه. مد شده این جواب رو میدن. نمیگن دخترم، خواستگار خوبی نداشته.

من: خب اینکه گفتن نداره. اگه طرف، همه جوره خوب بود که رد ش نمی‌کردن.

- همین دیگه. میخوان این چیزا رو به آدم نگن.

من: چرا فکر می‌کنین باید همه چیز رو به شما بگن؟

- جوونای الان چرا اینطوری‌ن؟

بلند شد رفت.

Share

*بین اطرافیان‌م فقط 2 مرد رو سراغ دارم که با چندهمسری موافق نیستن. میگن یه مرد اگر خیلی هنر کنه، می‌تونه همیشه هم نه، اغلب، همسر ش رو شاد و راضی نگه داره. بقیه میگن اگر در موقعیت خاصی باشیم یا به صلاح جامعه! باشه، چه اشکالی داره؟ یعنی حرف زن دوم و سوم که میشه، مصالح جامعه ناگهان خیلی مهم میشه براشون.

بعد دارم فکر می‌کنم اگر روزی، چندشوهری بشه جزو مصالح جامعه، قیافه‌ی این آقایون چقدر دیدنی‌ه. متاسفانه ما ایرانی‌ها گاهی آنچه بر خود می‌پسندیم، بر دیگران نمی‌پسندیم.

پ.ن: تجربه نشون داده بعضی‌ها از اول خوندن یه متن، می چسبن به پیش‌فرض‌های ذهنی‌شون و منتظر ن برسن به خط آخر تا تندتند جواب بنویسن. توی ذهن‌شون یه روایت یا یه مکالمه‌ی من و با دوست‌م رو تعمیم میدن به کل اطرافیان‌شون، کل زوج‌هایی که می‌شناسن، کل ایران یا حتی کل جامعه‌ی بشری!

وقتی میگم "دوست‌م گفت زندگی من فلان.." معنی‌ش دقیقا همین‌ه که نوشته‌م. من مسئول برداشت شما و استنباط‌تون نیستم. وقت و حوصله و انگیزه هم ندارم برای بحث با کسی. اینکه همه از من خوش‌شون بیاد، هرگز برام مهم نبوده. اگر نگرش من رو نمی‌پسندی، اینجا رو نخون. به همین سادگی!

Share

*می‌گفت شوهر م به خیال خودش خیلی مومن‌ه. نماز شب‌ش ترک نمیشه. بعد همین آدم، هر وقت دل‌ش بخواد، باهام فیزیکی درگیر میشه. کلی کتک‌م می‌زنه. بعد وایمیسه نماز شب می‌خونه.

من نماز شب نمی‌خونم اما مراقب رفتار م هستم. فقط بهش میگم درست بخون نمازات رو. با تمرکز و دقت بخون. چون مجبوری یه روزی که خیلی هم دور نیست، همه ی این اعمال‌ت رو بدی به من به جای این اذیت‌ها و آزار ت تا رضایت بدم و از گناه‌ت بگذرم. من هم محض اطلاع، نماز نصفه نیمه قبول نمی‌کنم. پس حواس‌ت رو جمع کن. با دقت بخون.

بعد هم پتو رو می‌کشم رو ی سر م و می‌خوابم. حالا اون هی وایسه نماز بخونه.

اینجا که رسید، خیلیا خندیدن. من اصلا خنده‌م نگرفت. دل‌م سوخت براش.. خانوم سخنران دیگه سرگذشت اون خانوم رو ادامه‌ نداد. فقط گفت نمازی که کسی رو آدم نکنه، ورزش کمر ه. واسه کوچیک کردن شکم خوب‌ه فوق‌ش. سفارش شده حتی حیوانات رو اذیت نکنید. بعد مردم با نگاه و گفتار و رفتار شون همدیگه رو آزار میدن. دیگه ضرب و شتم که بماند...

پنجشنبه ٢۳ آذر ۱۳٩۱
نظرات ()
Share

*خانومی که داعیه‌ی دین‌داری‌ت هم خودت رو کشته هم ما رو! دین فقط به چادر پوشیدن و نماز خوندن‌ه؟ سر جد ت 2 خط سواد هم داشته باش. کسی که به حرف‌های شما اعتقادی نداره، با تکرار جملاتی از قبیل "... حرام است." و "... اشتباه است." و "... مذموم است." و "عذاب خداوند فلان است." به راه راست هدایت نمیشه!

به همون خدایی که فکر می‌کنی خوب می‌شناسی‌ش، خدا فقط قهر و عذاب الیم نیست. چرا بحثی رو شروع می‌کنی وقتی عملا حرفی برای گفتن نداری؟ با اخم و عتاب شما پیش‌فرض‌های ذهنی کسی تغییر می‌کنه؟

حداقل خوش‌اخلاق باش. بذار یه عده به خاطر رفتار خوب‌ت جذب‌ت شن. به خاطر لبخند ت. به خاطر آرامش‌ت. سرتاپامشکی با اخم و بداخلاقی چی‌ش جذاب‌ه آخه؟ حرف زدن بدون دلیل و منطق، چی‌ش متقاعدکننده‌ست؟ فریاد می‌زنی فلان چیز اشتباهه. طرف هم شونه‌هاش رو میندازه بالا، میگه ولی به نظر من اشتباه نیست.

عزیز من! وقتی نمی‌تونی استدلال کنی، وقتی حرف حکیمانه‌ای برای گفتن نداری، داوطلب تبلیغ نشو. تبلیغ، سواد میخواد. فن بیان میخواد. صبر میخواد. اخلاق خوب میخواد. علم روان‌شناسی و جامعه‌شناسی هم میخواد. دیشب 6 صفحه کتاب خوندی، فکر کردی امروز همه مرید ت میشن؟ نذار نادونی‌ت رو به پای چیزای دیگه بنویسن مردم. ثواب که نداره هیچ، گناه هم داره به نظرم.

آخرش چی میشه؟ طرف بلند میشه میره بیرون و دیگه هرگز پای این تیپ صحبت‌ها نمیشینه. اگه چیزی بلد نیستی، خب چیزی نگو. به خدا اون‌هایی که 1000 برابر تو علم دارن، انقد ادعا شون نمیشه. باور کن خدا نگفته اینطوری باشیم...

پ.ن: ترجمه‌ی آیه‌ی مذکور=[مردم را] با حکمت - گفتار درست و استوار - و پند نیکو به راه پروردگارت بخوان و با آنان به شیوه‌‏اى که نیکوتر است، مجادله و گفتگو کن.

کامنت منتخب: فَبِما رَحْمَةٍ مِنَ اللَّهِ لِنْتَ لَهُمْ وَ لَوْ کُنْتَ فَظًّا غَلیظَ الْقَلْبِ لاَنْفَضُّوا مِنْ حَوْلِکَ فَاعْفُ عَنْهُمْ وَ اسْتَغْفِرْ لَهُمْ وَ شاوِرْهُمْ فِی الْأَمْرِ فَإِذا عَزَمْتَ فَتَوَکَّلْ عَلَى اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الْمُتَوَکِّلینَ

ترجمه=پس به برکت رحمتی از جانب خداوند با آنها (امت خود) نرم‌خو شدی و اگر بدخلق و سخت‌دل بودی، حتما از دورت پراکنده می‌شدند. پس، از آنها درگذر و برایشان آمرزش طلب و در کارها با آنان مشورت نما و چون تصمیم گرفتی، بر خدا توکل کن که بی‌تردید، خداوند توکل‌کنندگان را دوست دارد.

چهارشنبه ۱٥ آذر ۱۳٩۱
نظرات ()
Share

*اینکه کسی خودش رو با صفات شیطون و پرانرژی و جذاب و زیبا وصف کنه، همیشه به نظرم مضحک بوده. اعتمادبه‌نفس زیادی یه جورایی خنده‌دار ه به نظرم. مشک آن است که خود ببوید...

سه‌شنبه ۱٤ آذر ۱۳٩۱
نظرات ()
Share

*اینجا

Share

*امروز روز مادر ه. راست‌ش اصلاً از این روز مادر و روز پدر خوش‌م نمیاد یعنی نامگذاری روزها رو به این صورت درست نمی‌دونم! خیلیا هستن که پدر یا مادرشون رو از دست داده‌ن یا شاید هم هر دو رو...

خدا برای کسی پیش نیاره ولی مرگ برای همه هست. علت هم نمیخواد! فقط یه بهانه میخواد که اون هم جور میشه... خدا آدم‌ها رو طوری آفریده که بعد از یه مدت فراموش می‌کنن. غم‌شون کمتر میشه. اگه قرار بود همه‌ی غم‌ها همیشه همون طوری سنگین بمونن که دیگه سنگ رو سنگ بند نمی‌شد. همه باید در حال گریه زاری می‌بودن مدام. منتها ما خودمون به خودمون بد می‌کنیم. مث اونایی که از مراسم کفن و دفن و تشییع جنازه و تدفین فیلم یادگاری!!! می‌گیرن. بعد میشینن نگاه می‌کنن و غم‌شون تازه میشه. انگار همین الان اون اتفاق افتاده. این کجا ش خوب‌ه؟

روز مادر که میشه - یا روز پدر - خیلی دل‌م می‌سوزه. واقعاً غصه‌م میشه. برای همه‌ی اونایی که پدر یا مادرشون رو از دست داده‌ن. ما هیچ کدوم عمر جاودان نداریم. نمی‌دونم چرا وقتی عزیزی از این دنیای کثیف لعنتی خلاص میشه پشت سرش گریه می‌کنیم؟ انگار خودمون خیلی داریم لذت می‌بریم! و دریغ‌مون میاد اون بی‌نصیب باشه...

دو روز ه همه میگن مادر... مادر... از برنامه‌ی کودک تا جنگ‌های شبانه... اخبار... مصاحبه‌ها... با دوربین و میکروفن راه میفتن دنبال مردم که بپرسن برای مامان‌ت چی خریدی؟ فکر نمی کنن این مسئله ممکن‌ه شخصی باشه.

اگه یه چیز ارزونی هم کسی خریده باشه ازش ایراد می‌گیرن! ندیدین تا حالا؟
یا اون روز همین خاله سارا - ازش خوش‌م نمیاد - داشت به بچه‌ها می‌گفت برای مامان‌تون چی خریدین؟ براش چی کار کردین؟

بعد یکی از عروسک‌ها گفت یکی از اسباب بازی‌هام رو بدم به مامان‌م؟
خاله سارا هم گفت نه! اسباب بازی رو تو دوست داری. به درد مامان‌ت نمی‌خوره. یه چیز خوب باید براش بگیری...

من زیاد دیدم کسانی رو که خودشون مامان هستن و اصلاً هم از بچه‌هاشون چنین توقعی ندارن اما برای مادر خودشون کلی به زحمت میفتن که حتماً یه هدیه‌ی سنگین بخرن تا اگه کسی ازشون پرسید، ضایع نشن.

همینطور آقایون برای خانوماشون... این چه جور فرهنگ سازی‌ه آخه؟
به خدا غلط‌ه... بزرگداشت خیلی هم خوب‌ه ولی نه اینطوری. به چه قیمتی؟
به قیمت سوزوندن دل همه‌ی اونایی که مادر یا پدرشون رو از دست داده‌ن؟
بزرگترها باز می‌تونن تحمل کنن ولی بچه‌ها چی؟ دل آدم آتیش می‌گیره.

یکی از دوستام هست که چون اینجا رو نمی‌خونه می‌تونم بگم. متاسفانه مامان‌ش رو وقتی کوچیک بوده از دست داده. الان با اینکه 20سال‌ش‌ه و از نظر خیلیا دیگه بزرگ شده ولی هنوز هم به این مسئله واقعاً حساس‌ه.

من همیشه حواس‌م هست که وقتی با هم هستیم، از مامان‌م حرفی نزنم چون کاملاً معلوم‌ه که ناراحت میشه. خودم هم اعصاب‌م داغون میشه. حالا شما فکر کنین یه بچه‌ی کوچیک توی چنین موقعیت‌هایی چی می‌کشه؟ خیلی دل‌م میخواد این رو به همه‌ی برنامه‌سازهای رادیو و تلویزیون بگم و به همه‌ی اونایی که فرهنگ‌سازی! می‌کنن و به خیلی چیزا فکر نمی‌کنن. همیشه میگم خدا کنه خیلی از بچه‌ها این برنامه ها رو نبینن.

شنبه ۱٧ امرداد ۱۳۸۳
نظرات ()
Share

*قیمت مغز رو یادتون‌ه؟ اون که شوخی بود. اما کلا زن و مرد نداره. بعضیا واقعا انگار قسم خورده‌ن مغز شون رو آکبند تحویل بدن دوباره!

متاسفانه ما ایرانی‌ها درست صحبت کردن و خوب بحث کردن رو بلد نیستیم. سریع از کوره درمیریم و فقط وقتی دل‌مون خنک میشه که حسابی حال طرف مقابل رو بگیریم و تندتند جواب‌ش رو بدیم. گاهی حتی به حرفای طرف فکر هم نمی‌کنیم. هیچ احتمالی نمیذاریم برای اینکه شاید درست بگه. فقط میخوایم کم نیاریم چون کلا حاضرجوابی و بلبل‌زبونی در فرهنگ ما هنر بزرگی محسوب میشه!

چند روز پیش با دوست روان‌شناسی! بحث می‌کردم. یعنی قصد م بحث کردن نبود. یه چیزی نوشته بود. یه عده رو برده بود زیر سوال. من هم گفتم چرا فکر می‌کنی هر کس به شیوه‌ی تو زندگی کنه، کار ش درست‌ه و لاغیر؟

بعد بحث‌مون شد. واقعیت این بود که بابت اثبات حرف‌م قرار نبود بهم مدال بدن اما به نظر م حرف‌ش نه منطقی بود، نه متداول. حالا نپرسید چی بود چون نمی‌تونم بگم. ولی یه سره می‌گفت روش من درست‌ه. خب اون آدم 10 سال از من بزرگتره، سعی کردم یه وقت بی‌ادب نشم وسط بحث. ضمن اینکه اگه حرف‌م 100% منطقی و درست باشه، اگه وسط‌ش عصبی شم و فریاد بزنم، کلا حرف‌م رد میشه. در حالی که بعضیا خیلی به اعصاب‌شون مسلط‌ن. هر حرف غیرمنطقی و نادرستی رو میگن اما با آرامش و خیلی وقتا کار شون هم راه میفته.

متاسفانه من هیچ‌وقت آدم خیلی خونسردی نبوده‌م اما دیگه خیلی هم بی‌اعصاب نیستم. یعنی سعی می‌کنم نباشم. خلاصه بحث یه جوری شد که نباید می‌شد. دیدین بعضیا همه چیز رو به خودشون می‌گیرن؟ مثلا وقتی میگی فلان رفتار ت درست نبود، فکر می‌کنن کل شخصیت‌شون تحقیر شده! در حالی که تو فقط گفتی فلان رفتار ت درست نبود.

درست‌ش هم همین‌ه. که مثلا نگی تو آدم بدی هستی. باید بگی فلان رفتار ت بد بود. من هم اینطوری گفتم اما اون جواب منطقی نداشت برام. قلب‌ش رو گرفت و شلوغ‌کاری درآورد که وای. ناراحت‌م کردی. تپش قلب گرفتم. از این حرفا.

یه همکار داشتم. دقیقا همینطوری بود. مثلا از زیر کار ش جیم می‌شد - و خودش هم می‌گفت از زرنگی‌م‌ه که می‌تونم جیم شم - بعد که به رو ش می‌آوردن و گیر می‌افتاد، یا می‌زد زیر گریه.. یا قلب‌ش رو می‌گرفت.. یا سر ش رو می‌گرفت.. عین این خاله‌خان‌باجیا بود رفتار ش. همه مونده بودن باهاش چی کار کنن. آخر سر هم اخراج شد. خب یعنی چی؟ جای هر جواب منطقی‌ای فقط غش و ضعف می‌کرد الکی.

از اون روز من یاد م موند که با اینجور آدما بحث کردن عملا بی‌فایده‌ست. این شد که در موقعیت مشابه، گفتم اصلا من دیگه با شما بحث نمی‌کنم. جالب‌ه که طرف، کوتاه هم نمیومد. گفت همه‌ی حرفات رو زدی، حالا میگی بحث نمی‌کنم؟ گفتم خب حرفی داری بگو. من گوش میدم. باز شروع کرد کولی‌بازی‌درآوردن. می‌دونم کلمه‌ی بدی‌ه اما دقیقا رفتار ش همینطوری بود. والا روان‌شناس اینطوری ندیده بودم شکر خدا که دیدم!

حالا این که چیزی نیست. یک کاسه‌ی داغ‌تر از آشی پیدا شده، بیکار و فضول. من 2 جمله نوشتم. تا حالا 2 جلد کامنت داده. حالا این‌ش مهم نیست. حرف‌م چیز دیگه‌ای‌ه.

وبلاگ هر آدمی مث دفتر خاطرات‌ش‌ه. بعضی جاهاش قفل داره و خوندن‌ش اجازه میخواد. بعضی جاهاش هم نه. دم دست‌ه و همه می‌تونن بخونن. "می‌تونن" بخونن اما "مجبور" نیستن که. خیلی جالب‌ه که بعضیا انقد بیکار ن که میان نوشته‌های من رو علیرغم اینکه اصلا دوست هم ندارن، می‌خونن. بعد خودشون رو موظف می‌دونن نظر بدن. اون هم چه نظر دادنی! زور می‌زنن با 4 خط کامنت، کلا شخصیت طرف رو از نو بسازن. حالا باز این هم مهم نیست.

متاسفانه ماها شعار دادن‌مون 20 ه! یعنی فقط یه چیزی شنیدیم. هر جا کم میاریم، شلوغ‌ش می‌کنیم که "قضاوت نکن".. "چطور انقد راحت من رو قضاوت می‌کنی؟".. بعد که طرف ساکت شد، خودمون به فراغ دل، هرچی که لایق‌ش هستیم رو سنجاق می‌کنیم به شخصیت دیگران. اگر هم طرف شاکی بشه که "فلانی! خودت هم داری من رو قضاوت می‌کنی!"، جواب میدیم "تو اصلا انتقادپذیر نیستی. جنبه نداری."

اینها همه‌ش از سر بی‌سوادی و فرهنگ پایین‌ه عزیزم! شما نه انتقاد می‌دونی چی‌ه، نه قضاوت. فقط یه چیزی شنیدی. فکر می‌کنی تکرار کردن‌ش خیلی روشنفکرانه و باکلاس‌ه لابد! اما حتی ابتدایی‌ترین اصول‌ش رو توی حرف زدن خودت رعایت نمی‌کنی چون کلا نمی‌دونی جریان چی‌ه.

از اون بدتر اینکه بعضیا جای همدیگه حرف می‌زنن. این میاد میگه چرا به فلانی فلان جور گرفتی؟ اون میاد لیست افتخارات فلان کس رو می‌گیره جلوی چشم‌م، میگه تو چرا این آدم با این دستاوردها رو دوست نداری؟

توضیه می‌کنم جای فضولی کردن و خوندن وبلاگی که دوست‌ش ندارید، وقت‌تون رو بذارید 2 خط کتاب بخونید که حداقل معنی شعارهایی رو که میگین، بدونین. مردم خودشون 6 متر زبون دارن. صلاح باشه، بلدیم با هم بحث کنیم. شما نخود هر آش نباشید. سر تون به کار خودتون باشه.

پ.ن: کامنت‌هایی که مصداق مزاحمت هستن، نخونده پاک میشن. لطفا خودتون رو زحمت ندید. اگر هم مشکل قلبی-عروقی یا ضعف اعصاب دارید، جای بحث کردن با دیگران، یوگا کار کنید. کم‌ترین فایده‌ش این‌ه که مزاحم کسی نخواهید بود.

دوشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩۱
نظرات ()
Share

*سال‌ها پیش یه مجله‌ی زردی بود که خاله جان عمدا می‌خرید. من و سیستر و دخترخاله‌ها دور هم می‌نشستیم و می‌خوندیم و می‌خندیدیم. یه قسمتی داشت به اسم بر سر دو راهی! یه جوری بود که مثلا باید باور می‌کردی اون ستون، نامه‌ها و نوشته‌های مردم‌ه. اما خیلی وقتا دقیقا تابلو بود که نویسنده‌شون فقط خواسته یه چیزی بنویسه و ستون رو پر کنه. بعد هم مشاور بیاد 4 کیلو نصیحت کنه و تموم.

الان بعضی وبلاگ‌ها دقیقا شده‌ن همون ستون بر سر دو راهی. یا نوشته‌ن من هوو ی کسی هستم. یا نوشته‌ن زن دوم هستم. یا دیگه خیلی شیک باشن، با فامیل شوهر یا شوهر قبلی‌شون درگیر ن.

قدیما خیلی بد بود کسی هوو و زن دوم باشه. الان شده باعث افتخار؟ متفکر به نظرم هیچ زن عاقلی رضایت نمیده شوهرش بره دوباره ازدواج کنه. اگه به اجبار رضایت بده هم دیگه اسم‌ش رضایت نیست. بعد فکر کن یه مردی یواشکی چند تا زن داشته باشه. یا اصلا علنی‌ش کرده باشه. چی‌ش قشنگ‌ه که اون همه لایک و کامنت دارن اینجور وبلاگ‌ها؟

فقط دوست دارم بدونم اونایی که برای چنین وبلاگ‌هایی کامنت میدن و لایک می‌زنن، اگه بفهمن اون زن، هووی خودشون‌ه، چه شکلی میشه قیافه‌شون؟

البته شاید هم کلا دروغی بیش نباشه نوشته‌هاشون. این روزا دست چند تا دروغگوی بلاگر یا بلاگر دروغگو برام رو شده. دیگه از هیچی زیاد تعجب نمی‌کنم راستش.

شنبه ٢٧ آبان ۱۳٩۱
نظرات ()
Share

*همیشه فکر می‌کردم آدمایی که یه جورایی مشکل! دارن، خیلی مشخص‌ن. یعنی فکر می‌کردم انقد با بقیه فرق دارن که تشخیص‌شون کار خیلی آسونی‌ه. الان می‌بینم نه. کم نیستن آدمایی که یه جورایی اختلال شخصیت دارن اما باید یه کم بهتر بشناسی‌شون تا بفهمی چی‌ به چی‌ه.

بعضیا هم هستن که مشکل‌شون اختلال نیست، فقط دروغگو ئن. لذت می‌برن از دروغ گفتن. شاید این هم یه اختلال باشه. شاید هم نقص تربیتی و فرهنگی‌ه بیشتر.

یادم‌ه سال‌ها پیش یکی از بلاگرها بود که بلاگ پرطرفداری داشت. من هیچ‌وقت نمی‌خوندم نوشته‌هاش رو و اصلا نمی‌شناختم‌ش و در واقع با خبری که یکی از بچه‌ها درباره‌ش نوشته بود، باهاش آشنا باشم. ماجرا از این قرار بود که این خانوم مدت‌ها می‌نوشته و کلی هم دوست و کامنت‌گذار و طرفدار داشته - فکر کنم بیشتر شعر می‌نوشت - بعد یه روز نوشته که بله! همه‌تون سر کار بودید و من مرد هستم و اسم‌م فلان هست و غیره.

دخترایی که باهاش دوست بودن به صورت مجازی، خیلی شوکه شده بودن و حال‌شون بد بود و بعضیا هم فحش دادن و از این کارا.

یا مثلا یکی دیگه بود که کلی از خواستگارهاش نوشت و ازدواج با یکی‌شون. با تمام جزئیات. یعنی چند تا شخصیت رو معرفی کرد و شخصیت‌پردازی کاااامل. بعد یه جای داستان کم آورد. بچه‌ها بند کردن که عکس بذار از خریدها ت و خونه‌تون و غیره. خب نوشته رو میشه جعل کرد و دروغ نوشت اما جور کردن عکس خیلی سخت‌تر ه. شاید هم داستان کم آورد برای سرهم‌بندی. نمی‌دونم. خلاصه یه روز در اومد که شوهر م دوست نداره زندگی‌مون رو منتشر کنم روی نت. فلذا خداحافظ!

می‌دونم حالا میگید خب شاید واقعا اینطوری بوده. راستش من آدمی نیستم که بلاگ‌ها رو خیلی با جزئیات بخونم و حفظ شم - اما خیلیا رو دیده‌م که مثلا دقیق یادشون‌ه راجع به فلان چیز، فلان وقت چی نوشته بودم - اما بلاگ این آدم رو به دلایلی دقیق می‌خوندم و راستش رو بخوام بگم، دروغای خیلی شاخداری می‌نوشت بعضا. یعنی با عقل سلیم، جور در نمیومد اون حرفا.

جالب‌ه که خواننده‌های دائمی‌ش بعضا به رو ش آورده بودن متناقض‌گویی‌هاش رو. و اون در جواب، فقط کولی‌بازی درآورده بود بدون یک جمله توضیحی که بشه باهاش 4 نفر رو - دور از جون شما - خر کرد!

من خودم واقعا توقع ندارم هر کس هر چی توی زندگی‌ش اتفاق میفته، بدوبدو بیاد روی بلاگ بنویسه اما آدم باید خیلی خلاق باشه که یه سره دروغ ببافه. نه؟ البته این آدم‌ها رو گاهی توی دنیای واقعی هم دیده‌م. البته اونها زودتر لو رفتن همیشه.

پنجشنبه ٢٥ آبان ۱۳٩۱
نظرات ()
Share

*خودش رو خیلی لوس کرد برای مربی. وقتی رفت، مربی هنوز داشت چپ‌چپ نگاه‌ش می‌کرد با ریشخند. بعد برگشت سمت ما. گفت جای اینکه خودش رو برای دوست‌پسر ش لوس کنه، میاد اینجا عشوه میاد. حالا اون هم انقدرا تحویل‌ش نمی‌گیره‌ها. من نمی‌دونم مردم پیش خودشون چی فکر می‌کنن؟ روزی 20 بار طرف می‌...رینه بهش. بعد اینجا که میاد، باشخصیت میشه منتظر

سه‌شنبه ٢۳ آبان ۱۳٩۱
نظرات ()
Share

*کیف‌م رو میذارم روی میز. کتاب‌م رو درمیارم. بعد ش جامدادی. بطری آب. کلوچه‌ها. جا عینکی. موبایل. برای خودم میزآرایی می‌کنم. کتاب رو ورق می‌زنم به امید یافتن یه مطلب جالب. هیچی پیدا نمی‌کنم. مث سال‌های مدرسه میگم بذار اول مقدمه‌ش رو بخونم. کلاً مقدمه بیشتر شبیه تلاش نویسنده برای توجیه مخاطب‌ه نسبت به اینکه این کتاب با وجود خواب‌آور بودن‌ش، کتاب جالبی‌ه. جون مادر ت بخون‌ش!

یاد استادای خواب‌آوری میفتم که تا حالا داشته‌م. فکر می‌کنم اونا هم حتماً کتاباشون همینقدر غیر مفرح بوده. حس می‌کنم گرسنه‌م‌ه. می‌دونم تا کلوچه‌ها رو نخورم، خیال‌م راحت نمیشه. میذارم‌شون توی کیف‌م. جا ش یه قلپ آب می‌خورم.

میگم کاش کامپیوتر م اینجا بود بلاگ‌م رو آپدیت می‌کردم. حواس‌م میره سمت جلد کتاب. اینکه چرا جلد نداره. دوست ندارم جلد کتاب، خاک‌خورده و کثیف شه. فکر می‌کنم کاش جلد ش می‌کردم همین الان.

نیم ساعت گذشته. خیلی خونسرد، بقیه رو تماشا می‌کنم. چند نفر دارن دسته‌جمعی یه چی می‌خورن که نه صبحانه حساب میشه، نه ناهار. با اشتها نون‌ش رو می‌زنن توی شکلات صبحانه و یواشکی پچ‌پچ می‌کنن و می‌خندن.

۲ نفر دیگه وسایل‌شون رو جمع می‌کنن با هم میرن بیرون.

یکی دیگه خیلی مجهز اومده. دمپایی، کوسن، آب خنک، فلاسک آب جوش، میوه، غذا، حداقل ۲۰ جلد کتاب، کاغذ یادداشت، ماشین حساب. فکر کنم قرار ه تا شب بمونه.

یکی دیگه موهاش رو ولو کرده. هی جمع می‌کنه. هی باز می‌کنه. موها ش قهوه‌ای بدرنگ‌ه. پاییناش هم سوخت‌ه. مقنعه‌ش رو شکل هدبند بسته روی سر ش، پشت‌ش رو هم با گیره‌ی مو فیکس کرده! آدم رو یاد زندگی خوابگاهی میندازن. اتاقای شلوغ و به هم ریخته. دخترایی که اسماً دوست‌ن، رسماً رقیب. گاهی دشمن حتی!

اکثراً ۳-۲تایی میان. هیچ‌وقت دوستی نداشتم که پایه‌ باشه همه جا بیاد باهام. یعنی دوستام به طرز عجیبی اهل بیرون رفتن نبوده‌ن هیچ وقت. اونایی هم که بودن، جاهایی می‌رفتن که من دوست نداشتم یا طوری نبودن که اصلاً دل‌م بخواد زیاد با هم باشیم. سعی کردم با خاله‌جان دوست باشم. اون هم مودی‌ه. یه روز خوب و سرحال و خوش‌اخلاق؛ یه روز سایه‌ی خودش رو هم با تیر می‌زنه. مدل عصبیت اغلب آدما کلافه‌م می‌کنه.

یه جوری شده دنیا. انگار همه دارن همدیگه رو صرفاً تحمل می‌کنن. بدبختانه حس آدما رو زیادی خوب درک می‌کنم. مثلاً یادم‌ه زمان مدرسه، یه کتابدار داشت مدرسه‌مون که خیلی زن آرومی بود. خیلی. یه روز کلی تاب خوردم تا بهش بگم بلد نیستم از لغت‌نامه استفاده کنم. لبخند زد و برام توضیح داد.

هیچ‌وقت سر دیرکرد کتاب و اینکه الان وقت ندارم و خسته‌م و فلان، با کسی کل‌کل نمی‌کرد. خدا خیر ش بده. آدم کارراه‌بندازی بود.

الان ولی همه برای هم، کلاس میذارن. کتابی صحبت می‌کنن و سواد نداشته‌شون رو به رخ هم می‌کشن. بعد همین آدما می‌نالن از رفتار خشک همکاراشون. از اینکه حس دوست داشته نشدن دارن. فرقی نداره منشی یه شرکت باشن یه حسابدار یه اداره. مدیر بخش امانات کتابخونه باشن یا کمک‌مربی باشگاه بدن‌سازی. آرایشگر باشن یا خیاط.

همه برای هم کلاس الکی میذارن. بیشتر که می‌شناسن‌ت، برات میگن که داروی افسردگی مصرف می‌کنن. مدام کلافه و غمگین‌ن. اما باز هم حاضر نمیشن حتی به روی هم‌جنس‌های خودشون لبخند بزنن. بعد میخوان شاد هم باشن.

فکر می‌کنن میشه با همه مث برج زهر مار بود و توی خونه خندید و افسرده هم نشد. بعضیاشون صورت‌هاشون فرم گرفته. فرم اخم و افسردگی. پوست‌های رنگ پریده، چشم‌های نیمه‌باز، لب‌های آویزون. چرا؟ چون بیرون از خونه، به خیال خودشون، رسمی و جدی و باکلاس‌ن. قبول هم نمی‌کنن که مهارت مدیریت استرس محل کار رو ندارن. فکر می‌کنن افسرده شدن، بخش جدایی ناپذیر کار و زندگی‌ه!

از خودم می‌پرسم چه فایده؟ تو که کسی هم باهات بیرون بیاد، کلاً روی سایلنتی!
خودم رو تایید می‌کنم و کلاً بی‌خیال میشم. واقعاً هم احساس تنهایی نمی‌کنم. کتاب روی همون مقدمه ثابت مونده.

خواندن و نوشتن و دانش، از تو گیرد نشاط و آسایش
علم را نیست مرز و پایانی، در همان اولین قدم مانی

دوشنبه ٢۸ شهریور ۱۳٩٠
نظرات ()
Share

*با فریاد، در حال عبور از عرض خیابان، خطاب به 2 تن از دوستان:

تازه باید بره خدا رو شکر کنه که من از اون مادرشوهرها نیستم که بگم بچه‌دار شن. من میگم بچه‌دار نشن!

سه‌شنبه ۱۸ مهر ۱۳٩۱
نظرات ()
Share

*در همسایگی ما بانوی محترمی زندگی می‌کند که سال‌ها پیش از همسرش جدا شده. نمی دانم آنها چطور با هم آشنا شدند، چرا ازدواج کردند و چرا تصمیم گرفتند از هم جدا شوند. نمی‌دانم اگر این زن، کارمند نبود چطور می‌توانست مخارج زندگی خودش و فرزند ش را تامین کند. نمی‌دانم چرا فکر کرد نباید کسی از همکاران‌ش بداند ایشان مطلقه است. شاید اگر می‌دانستند احتمال ازدواجی بهتر برایش بیشتر می‌شد. اما خودش می‌گفت نگاه مردم به یک زن مطلقه، نگاه خوبی نیست. ترجیح دادم کسی چیزی نداند. حتی تا مدت‌ها به فامیل هم چیزی نگفته بودند و کلا مادر این بانوی محترم به ایشان آموختند که کسی نداند برایت بهتر است. ایشان هم اعتقاد دارند بله. اینطور بهتر است.

این بانوی محترم، نه طرز لباس پوشیدن خاص و عجیبی دارد، نه اهل آرایش کردن است، نه با مردهای غریبه می‌ایستد به بگو و بخند. خیلی سربه‌زیر و نرمال، مثل مادرهای همه‌ی ما زندگی می‌کند. خرید و پیاده‌روی می‌رود و کاری به کسی ندارد اما بقیه همیشه به او کار دارند.

طفلک منزل هیچ دوستی به مهمانی نمی‌رود و همیشه یا بیرون قرار می‌گذارد یا دوستان را به منزل‌ش دعوت می‌کند. می‌گوید نمی‌خواهم حتی 1% کسی بتواند پشت سر م حرفی بزند و بگوید فلانی را دیدم از منزل بهمانی بیرون آمد. شوهر بهمانی منزل بود یا نبود؟!

ما چرا نمی‌فهمیم تجرد و تاهل و بیوگی و طلاق، اتفاق‌های عجیب و شاخداری نیستند. چرا نمی‌فهمیم گاهی یک دختر مجرد که بویی از اخلاق نبرده یا حتی یک زن متاهل نامتعهد می‌تواند خیلی بیشتر از یک زن مطلقه برای زندگی‌مان خطرناک باشد؟ چرا فکر نمی‌کنیم یک زن بیوه ممکن است کار دست‌مان بدهد اما به یک زن مطلقه، دید بسیاری بدی داریم؟ چرا اگر مردی زن‌ش را طلاق بدهد از او فرار نمی‌کنیم اما اگر بفهمیم فلان زن، مطلقه است رنگ‌مان مثل گچ، سفید می‌شود و عار مان می‌آید با او دوستی کنیم؟ چرا ما زن‌ها خودمان هم برای خودمان ارزش و احترام قائل نیستیم؟

ما همسایه‌ی دیگری داریم که بیوه است. چادری‌ست و خودش را خیلی مومن و باخدا می‌داند. تمام نمازهایش را به جماعت می‌خواند و برای ما متاسف است که همسایه‌ی مسجد هستیم و باز در منزل، نماز می‌خوانیم. مدام به سفرهای زیارتی می‌رود و جاده‌ی قم و ری و مشهد و سوریه و کربلا و مکه رو بارها رفته و آمده!

بعد همین زن بیوه می‌نشیند پشت سر آن زن مطلقه دری‌وری به هم می‌بافد. نمی‌دانم چرا. لابد خیال می‌کند خودش خیلی از آن زن، بهتر و شریف‌تر است. حتی یک بار محض احوال‌پرسی به منزل آن بانوی مطلقه رفته و بعد که دیده برادر آن زن، در اتاق، خوابیده است، با لحن زننده‌ای گفته مرد در خانه دارید؟ و بعد آمده بیرون.

گیرم این زن مطلقه، با کسی دوست است یا همسر موقت یا دائم کسی شده یا اصلا رسما ازدواج کرده اما به 1001 دلیل نمی‌خواهد تو چیزی بدانی. چرا می‌روی در زندگی‌ش سرک می‌کشی؟ چه چیزی عایدت می‌شود اگر همه جا جار بزنی فلانی را در منزل‌ش با کسی دیده‌ای و سوژه گویا خواب بوده؟

عجیب است که این زن با این سن و سال نمی‌تواند رازدار منزل دوست‌ش باشد و با همین 2 کلمه حرف، آن بانوی مطلقه را انگشت‌نما کرده. بعد هم می‌نشیند پای سجاده و خدا را صدا می‌زند و مدام مکه و سوریه می‌رود.

حج تو همان زن مطلقه‌ای‌ست که در همسایگی‌ت زندگی می‌کند. می‌توانستید دوستان خوبی باشید. با هم خرید و پیاده‌روی بروید. آشپزی کنید. فیلم ببینید و گپ بزنید اما تو چه کردی؟ سرک کشیدی ببینی مهمان منزل‌ش کیست. خدا نگفته در کار مردم تجسس کنی. تو بنده‌ی دل خودت شده‌ای، نه بنده‌ی فرمان‌بردار خدا. بیخود سر خداوند منت نگذار. حداقل سر ت را بالا بگیر بگو بله! من آدم فضولی هستم و از ریختن آبروی کسی ابایی ندارم. حرمت چادر و نماز و زیارت و این چیزاها رو لگدمال بی‌اخلاقی خودت نکنی بهتر نیست؟

یکشنبه ۱٦ مهر ۱۳٩۱
نظرات ()
Share

*شب ولادت امام رضا رفته بودم مسجد برای نماز مغرب و عشاء. کلی شلوغ بود. یکی جوون بود و با مانتو و روسری اومده بود. یکی چادری بود. یکی بچه همراه‌ش بود. یکی پادرد داشت دنبال صندلی می‌گشت. ولوله‌ای بود خلاصه.

انتهای صف سوم خالی بود. رفتم اونجا نشستم. یه خانوم دیگه هم دید من با مانتو رفتم داخل صف، جرات کرد اومد کنار م نشست. من عادت ندارم شال رو بپیچونم دور گردن‌م. کلا مقنعه و شال سفت و گره محکم روسری بهم حس خفگی میده. برای نماز، موهام رو دادم زیر شال و یه دور هم پیچوندم‌ش که با باد پنکه سقفی‌ه یهو درنیاد وسط نماز.

خانوم کناری تمام مدت به چین سر آستینای من نگاه می‌کرد و دیلینگ‌پیلینگای دست‌م. گفتم لابد براش جالب‌ه. چند دقیقه بعد با یه لبخند زورکی گفت چادر نماز اون طرف هستااا. گفتم مرسی. همینطوری خوب‌ه.

من نمی‌دونم کی به اینا گفته باید با چادر نماز خوند و مثلا نمیشه آدم با مانتو و روسری نماز بخونه. برام ارزشی نداشت بخوام با کسی بحث کنم. اصلا کلا بحث کردن با مردم رو گذاشته‌م کنار. با هر کسی مخالف باشم سکوت می‌کنم تا اون هم ادامه‌ش نده معمولا. چون هر وقت بحث کردم، طرف مقابل هیچ توضیحی برای حرفاش نداشته و چون اینطوری یاد گرفته، فکر می‌کنه لابد فقط همین درست‌ه و باید همه اینطوری فکر کنن. در کل بحث کردن باعث قطبی‌تر شدن نظرها میشه و هر کسی مطمئن‌تر میشه که نظر خودش درست بوده و طرف مقابل، شعر می‌سروده!

خانوم‌ه که دید از من آبی گرم نمیشه بند کرد به خانوم کناری‌م. خانوم کناری یه کیف کوچولو داشت که داخل‌ش مهر گذاشته بود. کیف‌ه قد کف دست هم نبود. کیف رو گذاشت جلو ش و مهر رو گذاشت رو ش. مث جانماز فرض کن.

خانوم‌ه گفت مهر رو روی اون نذار!

خانوم کناری‌ه گفت چرا؟

خانوم‌ه دوباره گفت روی اون نذارش. و بعد که دوباره با "چرا؟" مواجه شد، گفت خب نذار دیگه. خوب نیست!

خانوم کناری‌ه هم سر ش درد می‌کرد برای بحث کردن با این. گفت شما یه دلیل درست بیار. یعنی چی که این کار رو نکن. چرا دلیل ندارین برای حرفاتون؟

خانوم‌ه کم آورد. مستاصل یه کم دور و بر رو نگاه کرد. بعد گفت آهان! اون حتما چرم خارجی‌ه. معلوم نیست ذبح‌شون چطوری بوده. میخوای نماز بخونی. اون رو به عنوان جانماز نذار.

خانوم کناری‌ه گفت نه این خارجی نیست. ایرانی‌ه.

خانوم‌ه گفت خب خدا رو شکر. خیال‌م راحت شد!

خب عزیز من فضولی نکن که خیال‌ت کلا راحت باشه. من نمی‌دونم کی به اینا گفته آدم خوب بودن یعنی فقط مسلمون بودن. مسلمون بودن هم یعنی فضولی توی کارای مردم. از رفتار ش مشخص بود دقیقا هیچ دلیلی برای حرفاش نداره و فقط خواسته یه امر و نهیی کرده باشه. خدا بهش رحم کرد اون خارجی بودن چرم به ذهن‌ش رسید وگرنه معلوم نبود با چه ترفندی می‌خواست بحث رو بپیچونه.

Share

*از خستگی دارم می‌میرم. سر م خیلی درد می‌کنه. کاش لااقل یکی بود می‌تونست بهم کمک کنه. من همیشه کارام رو خودم انجام میدم، کاملاً تنهایی... مگه اینکه کار گروهی باشه یا مجبور بشم یا یه طوری بشه که نشه دیگه! ولی الان واقعاً دارم می‌میرم بس که متن ترجمه کردم و چرت و پرت بود و به درد نخور!

مونده‌م روی سمینار م کار کنم یا برم درس بخونم. گفتم که شهلا جون میخواد امتحان بگیره. این از این...

دیگه اینکه چند هفته پیش دو تا سی‌دی گرفتم: فتوشاپ 8 و اکروبات و اینا. از اون روز باهاش درگیر م! اول‌ش که شماره سریال درست نبود. بعد از 100بار وارد کردن‌ش دیگه رفتم سراغ فروشنده. اون بنده خدا هم نمی‌دونست جریان چی‌ه! یه سی‌دی دیگه بهم داد!

آخر سر فهمیدم فتوشاپ 8کلاً مشکل داره. باید تقویم ویندوز رو بیاری روی2003 تا کار کنه. فقط هم روی ویندوز ایکس‌پی نصب میشه.

دیشب هم رفتم یه سی‌دی دیگه گرفتم. ماکرومدیا می‌خواستم. اون هم گیر داره. شماره سریال نداره به جون خودم. دیگه حوصله‌م سر رفت.

قرار شد آقاهه سوال کنه ماجرا چی‌ه بهم بگه؛ ضمن اینکه 45دقیقه از وقت نازنین‌م هم رفت که می‌تونست صرف علم و دانش و خدمت به بشریت بشه :دی

حالا اینا هیچی. یه چیز دیگه بگم؛ یکشنبه اصول طراحی داشتیم. کلاسای کارگاهی کلاً خیلی به آدم می‌چسبن ولی این یه خوبی هم علاوه بر متنوع بودن و اینا داره. اون هم این‌ه که چون 4واحدی‌ه، کلاس باید از ساعت ۱ تا ۷  باشه ولی استاد عمراً  تا7 نمی‌مونه.

ماکزیمم‌ش دیگه تا ساعت ۶ یه بار. اون روز هم ۵ شده بود که تعطیل کرد. یعنی می‌رسیدم برم خونه‌‌ی مادربزرگ‌م برای مراسم شله‌زرد و اینا ولی نرفتم... راست‌ش وقتی می‌بینم هر سال  توی یه همچین روزی این همه برنج و شکر و کره و زعفران تبدیل میشه به شله‌زرد، واقعاً ناراحت میشم. آخه این چه نذری‌ه؟

اگه میخواین یه کار خوب انجام بدین، خب عوض اینکه ۴ ساعت سر دیگ وایسین و هی حرص بخورین که شل نشه! سفت نشه! پول‌ش رو بدین به آدمایی که واقعاً بهش احتیاج دارن.

آخه که چی بشه؟ این همه زحمت و هزینه برای این‌ه که به دوستان و همسایه و فامیل دسر بدین؟ بعد ش از همه جالب‌تر این‌ه که همه میگن این زیادی شل بود! اون خیلی شیرین‌ه، دل آدم رو می‌زنه. این چقدر بادوم کم داره و... از این حرفا.

من هیچ وقت توی این مراسم شرکت نمی‌کنم لااقل به نشانه‌ی اعتراض.
یا چند روز پیش یه خانومی نذر کرده بود توی مسجد، کباب! بده به ملت. باز صد رحمت به نذرای این مدلی. شاید به چند نفر گرسنه برسه و اون آقا یا خانوم یه ثوابی ببره ولی این شله‌زرد دیگه آخرش‌ه.

پنجشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۸۳
نظرات ()
Share

*رفته بودیم عروسی. از بچگی‌م عروسی دوست نداشتم. نمی‌دونم. عروس همیشه داره از حس زیبایی خفه میشه، داماد از حس خوشبختی. مادرشوهر از شادی اینکه پسر ش مجرد نمونده. مادرزن نگران خوشبختی دختر ش. فامیل دو طرف کل‌کل رقصیدن دارن + اینکه جای یکی بهتر ه و کی اول رسید سر میز شام، جوجه به ما نرسید و چرا فلان شد و غیره. عده‌ای نگران اینکه توی فیلم نباشن، عده‌ای تنها می‌رقصن که حتماً توی فیلم باشن. مردم رژیم‌شون رو می‌شکنن که بیشتر کباب و نوشابه بخورن. حتی از غذاهایی هم که دوست ندارن می‌خورن زورکی.

آخر شب، جاری بزرگه لب و لوچه‌ش آویزون‌ه که چرا برای من فلان نکردن. خواهرشوهر از حرکات عروس شاکی‌ه. خواهر عروس دل‌ش برای خواهر ش تنگ شده پیشاپیش! برادر داماد یواشکی هی توی زنونه سرک می‌کشه. برادر عروس یه‌بند می‌رقصه. داماد ۳۰ بار میاد توی زنونه و فحش می‌خوره. عروس همچنان داره از حس زیبایی خفه میشه.

چیز جالبی توی این مراسم نمی‌بینم. اضافه کنید دوستانی رو که چه اخلاق من رو بدونن، چه ندونن، اصرار می‌کنن بیا وسط برقص. من همون در بدو ورود، قبل از اومدن عروس و داماد و فیلم‌بردار یه قری میدم برای اثبات حسن نیت‌م. دیگه اصرار به ادامه‌ش برای چی‌ه؟ والااااا

یکشنبه ۳ مهر ۱۳٩٠
نظرات ()
Share

*هر کی به من می‌رسه، ادیب و فاضل و اندیشمند و همه‌چیزدان از آب درمیاد. من واقعاً مونده‌م این دوروبری‌های من با این همه فهم و کمالات چرا هیچی نشدن؟

هر وقت یکی زیادی نصیحت‌م می‌کنه، یاد نوشته‌های پائولو کوئیلو میفتم. عین جمله‌ش رو که توقع ندارین حفظ باشم؟! اما مضمون‌ش این بود که مردم همیشه طوری رفتار می‌کنن انگار که می‌دونن تو دقیقاً باید چطوری زندگی کنی.. اما وقتی بری توی بحر زندگی خود اون آدما، می‌بینی توی زندگی خودشون هم مونده‌ن.

میخواد بگه هر کسی باید برای خودش زندگی کنه. نه زیادی راجع به زندگی دیگران نظر بدید، نه اجازه بدید اونا توی کار شما سرک بکشن.

حالا اگه خیلیا فهمیدن این رو؟
طرف ۵۰ سال‌ رو داره راحت. داره به زووووووور ارشد می‌خونه. خودش میگه دیگه ذهن‌ش یاری نمی‌کنه و درسا براش سخت‌ه اما می‌خونه به نیت پز دادن فقط. همزمان اعتراف می‌کنه که شوهرش کلاً با کار کردن زن مخالف‌ه.
من دارم فکر می‌کنم کی تازه بعد ۵۰ سالگی میره دنبال کار و شغل جدید؟
اون داره نصیحت می‌کنه و راه و روش نشون من میده! فکر کن فقط!

دوشنبه ٥ مهر ۱۳۸٩
نظرات ()
Share

*سه سال پیش یکی از دوستای مامان‌م که از بچگی با هم دوست بودن و مدام خونه‌ی هم بودن و فلان، اومد اینجا یهویی. نشست و مهمونی و اینا. آخر سر در اقدامی بدیع! به مامان گفت می‌تونی بهم پول قرض بدی؟ دخترم داره ازدواج می‌کنه و پول لازم دارم.

مامان گفت والا من کارمند نیستم که از خودم پولی داشته باشم. اگه بخوای از شوهرم برات می‌گیرم ولی. دوست مامان گفت وای نه. آبرو م میره. پس حداقل بهش بگو برای خودت میخوای پول رو! مامان گفت آخه میشه مگه؟ آدم به شوهر ش بگه بهم پول قرض بده؟ یا میگه پول بده؟! بعد اون نمیگه واسه چی میخوای؟ خب بذار بهش بگم. عیبی نداره که.

خلاصه خانوم‌ه هیچ‌جوری زیر بار نرفت و گفت آبرو میره! بعد گفت خودت طلا نداری بهم قرض بدی؟ هر چی بشه عین همون رو بهت پس میدم. مامان من هم مهربوووووووووووووون. 2 تا سکه پس‌انداز کرده بود که دودستی تقدیم ایشون کرد.

بعد دوست‌ش گفت بیشتر نداری؟ ببین اگه طلاهای خودت هم باشه من عین همون رو پس میدما. الان خیلی پول لازم دارم. که دیگه خدا رحم کرد و مامان از ترس بابا بی‌خیال شد. بعد دوست‌ش گفت خب من اینا رو تا یک سال دیگه نمی‌تونم پس بدم. بعدش کم‌کم پول جمع می‌کنم و بهت میدم.

مامان گفت باشه. اگه مال خودم بود، قابلی نداشت اما مال همه‌ی خانواده‌س. ولی عجله نکن. من الان لازم‌شون ندارم.

بعد دوست‌ش گفت میشه اینا رو بفروشم و مبلغ‌ش هر قدر شد، 2-1 سال دیگه بهت بدم؟ مامان گفت ببین. من دارم بهت طلا میدم. عین همین رو هم گفتی بهم پس میدی. نه از گرون شدن‌ش شاد میشم، نه از ارزون شدن‌ش ناراحت. ولی عین همین رو باید بذارم سر جاش. در واقع من هم دارم به خاطر تو از شوهرم قرض می‌گیرم. مال خودم نیست که ازش بگذرم. دوست‌ش هم با نارضایتی سکه‌ها رو برداشت برد.

الان از اون ماجرا 3 سال گذشته و دوست محترم مامان، اصلاْ به رو ش نمیاره که چیزی بدهکار ه احیاناْ. چند وقت پیش مامان بهش تلفن زد محض یادآوری. گفت احتمالاْ دختر م - خواهری - ازدواج می‌کنه و من باید بهش کادو بدم و خرج داره. تلفن زدم که کم‌کم به فکر باشی.

دوست‌ش هم در کمال پررویی گفت یعنی چی؟ اون موقع سکه فلان قدر بود. الان گرون شده. از کجا بیارم بدم؟ کلاْ یه جوری برخورد کرد انگار ازش نزول خواستی یا پول زور داری می‌گیری!

مامان گفت من که بهت گفتم. عین همون چیزی رو که قرض دادم، بهم بده. اون موقع که کار ت گیر بود قبول کردی. الان که خیال‌ت راحت شده داری اینجوری حرف می‌زنی با من. اصلاْ مگه تو نگفتی حتی اگه طلاهام رو هم بهت بدم، عین همونا رو بهم برمی‌گردونی؟ خدا رحم کرد روی حساب حرف تو، طلاهام رو از دست ندادم. البته منظور از طلاها، گنج قارون نیست مسلماْ. همین 4 تا تیکه طلای سبکی‌ه که همه‌مون داریم اما به هر حال طلاست دیگه. برای آدم عزیز ه.

دوست مامان هم دادوبیداد و جیغ و فغان که من از کجا بیارم؟ اگه همون پول رو میخوای برات بیارم اما پول طلا خریدن ندارم. مامان هم گفت پس نباید طلا قرض می‌گرفتی از مردم! سکه‌ای رو که تو میخوای به دختر ت هدیه بدی جلوی مردم، باید خانواده‌ی من بپردازن؟

خلاصه خانوم‌ه جیغ و داد کنان تلفن رو قطع کرد و کماکان به روی خودش نمیاره.

ماجرای دوم هم خریت خود بنده‌س که اون زمان که کارمند بودم، دوست‌م سر جریان خونه خریدن خیلی پول لازم داشت. ازم قرض خواست. من هم حقوق آنچنانی نداشتم. اهل گدابازی و پول جمع کردن هم نبودم. مختصر پولی رو که ته حساب‌م داشت + یه سکه که با تو سری مامان رفته بودم خریده بودم، دادم بهش که کار ش راه بیفته.

دوست‌م با روی خوش پول رو ازم گرفت اما تا سکه رو دید، اخماش رفت توی هم. گفت خب می‌فروختی‌ش. من هم خـــــــــــــــــــــــر! نفهمیدم چرا این رو میگه. اهل این مغازه اون مغازه رفتن هم نبودم اون زمان. گفتم والا من بلد نیستم از این کارا /-: خودت بفروش خب.

بعداْ که دوست مامان رو دیدم، علت اون ریختی شدن قیافه‌ی دوست‌م رو فهمیدم. والا اگه من آدم جلبی بودم، اگه دوزار شعور اقتصادی داشتم، همون پول نقد رو هم تبدیل به سکه می‌کردم و مثلاْ 2 تا سکه به دوست‌م قرض می‌دادم. نه پول نقدی که بعد 5-4 سال ارزش‌ش از نصف هم کمتر شده عملاْ.

دوست مذکور هم هرازگاهی میگه من چقدر بهت بدهکار م؟ چقدر پول و چقدر سکه؟

والا فکر نکنم نگه دشتن حساب یه دونه سکه! کار سختی باشه منتها ایشون منتظر این‌ه که من بگم بی‌خیال. اون موقع ربع سکه مثلاْ 20 تومن بود. الان هم همون 20 تومن رو بده. من هم چنین حرف مفتی نمی‌زنم. سر گنج که ننشسته‌م. برای هر 1 ریال اون ربع سکه کار کردم.

اوایل مامان ناراحت بود. فکر می‌کرد کار بدی داره می‌کنه که سکه‌هاش رو میخواد. گفتم مادر من! آدم هر چی قرض می‌گیره، باید عین همون رو ببره پس بده. نمیشه من از تو سیب بگیرم. بعد یه دونه انگور پس بدم بهت که! سیب گرفته‌م. باید سیب هم بیارم پس بدم. اصلاْ مگه دوست‌ت نگفت اگه مثلاْ دستبند ت رو هم بهش بدی، عین همون رو بهت برمی‌گردونه؟ الان رو ببین. مطمئن باش به خودش باشه قد یه انگشتر هم پس نمیده.

درست‌ه که برای همه‌مون پیش میاد قرض بگیریم. درست‌ه وقتی آدم قرض می‌گیره، یعنی دست‌ش تنگ‌ه. اما دیگه کادوی سر عقد و جهیزیه‌ی شیک و چ... کلاس گذاشتن اونقدر واجب‌ه که آدم به خاطر ش خودش رو مدیون مردم کنه؟ من رفته بودم عقد دوست‌م. همه بهش پول هدیه دادن. می‌تونستن برن قرض بگیرن و طلا بدن اما انقد عقل داشتن که چنین خبطی نکنن. در همون حد هدیه دادن که در توان‌شون بود. با خوشحالی هم مراسم تموم شد. من نمی‌دونم چه اصراری‌ه بعضیا خودشون رو بالاتر از اونی که هستن، نشون بدن؟ والا ما هم نه کارخونه‌ی ضرب سکه داریم، نه معدن طلا. برای همون 2 تا سکه کلی زحمت کشیده بابای من. بعد یه آدم پررو اینطوری رفتار می‌کنه.

اول می‌خواستم بی‌خیال سکه‌م شم و همون 20تومن رو بگیرم جا ش. بعد دیدم نه. هم دوست‌م رو ش زیاد میشه. هم دیگه انگیزه‌ی کمک کردن به مردم رو کلاْ از دست میدم به خاطر ضرر مالی. هم اینکه خدا رو خوش میاد دوست‌م کار ش راه بیفته، بعد داغ اون گوشواره ریز ه به دل من بمونه؟ خب سکه‌م رو بده می‌تونم برم با یه جفت گوشواره‌ی ریز سوزنی عوض‌ش کنم. چرا اینطوری‌ن مردم؟

چهارشنبه ٥ بهمن ۱۳٩٠
نظرات ()
Share

*نشست روی دوچرخه‌ی کناری. با کلی ریش و سبیل و یه عالم ابرو. لباساش رنگی بود ولی. بهش نمی‌خورد عزادار باشه. گفت خیلی خسته‌م. دارم می‌میرم از خواب اما نمی‌تونم بخوابم.

گفتم چی شده؟

- مراسم داداش‌م‌ه. هر روز خونه‌ی مامان‌م اینهام. خیلی کار داریم.

گفتم مراسم؟! اتفاقی افتاده؟

- اتفاق نه. عروسی داداش‌م‌ه آخر ماه. فامیلا از شهرستان میان. باید خونه‌ی مامان‌م رو کلا ترتمیز کنیم. خونه‌ی داداش‌م رو آماده کنیم. کارای جشن و اینا...

گفتم حالا که خواب‌ت نمی‌بره یه قهوه‌ای، هایپی چیزی بخور بیدار شی حداقل.

یاد مامان دوست‌م افتادم. می‌گفت آدم باید بذاره سر و صورت‌ش کامل پر شه! تا وقتی میره آرایشگاه به چشم بیاد!

خب میخوام که به چشم نیاد. یعنی تو هر دفعه پول آرایشگاه بدی، همه باید بفهمن؟ لابد تبریک هم بگن! والا ریش گذاشتن برای زن، نرمال نیست که برداشتن‌ش تبریک بخواد.

چهارشنبه ٢٢ شهریور ۱۳٩۱
نظرات ()
Share

*قرار بود برام مهمون بیاد. ساعت 3 بعدازظهر. وقت نبود دوباره غذا درست کنم. تلفن زدم براش غذا سفارش دادم. بلافاصله مسج داد که کاری پیش اومده و نمی‌تونه بیاد. تلفن زدم کنسل‌ش کنم. به درد م نمی‌خورد. گوشت قرمز نمی‌خورم. از غذای بیرون هم دلزده شده‌م دیگه. کلاْ 3 دقیقه از تماس قبلی‌م نگذشته بود. گفت فرستاده‌م دیگه. به رو ش نیاوردم داره دروغ میگه. گفتم باشه.

ساعت 20 دقیقه به 4 غذا رسید دم خونه. حس کردم خیلی به شعور م توهین شده. هر چی سعی کردم ندید بگیرم، نشد. تلفن زدم دوباره. گفتم پیک الان رسیده. عذرخواهی کرد گفت چند تا سفارش رو با هم می‌فرستیم. گفتم اعتراض‌م به دیر شدن‌ش نیست. میخوام بگم نه شما، اصلاْ هیچ‌کس نمی‌تونه در عرض 2 دقیقه غذا رو بریزه توی ظرف، بسته‌بندی کنه و بفرسته. من‌من کرد که یعنی چه کار کنم حالا؟ گفتم دقت کن چی داری به مردم میگی. من که حرف‌ت رو باور نکردم. زود خدافظی کرد و گوشی رو گذاشت.

باز هم دل‌م نیومد دروغگو خطاب‌ش کنم. شاید تقصیر اون هم نیست. شاید بهش گفته‌ن هیچ سفارشی رو کنسل نکنه. البته این رستوران خوبی‌ه. خیلی وقتا غذا شون زود تموم میشه. چه سی.است‌شون این‌ه، چه کارمند شون ناشی‌ه، در هر حال به اعتبار خودشون لطمه می‌زنن. نمی‌تونم این رو به مدیر شون بگم. حتی اگه بهش بدهکار هم نشم، ممکن‌ه کارمند ش رو توبیخ کنه. مطمئناْ اگه شغل بهتری سراغ داشت، می‌رفت جای دیگه کار می‌کرد. بدم میاد از مدیرایی که کارمند شون رو وادار می‌کنن دروغ بگه. 

از بچگی ورد زبون‌مون‌ه که دروغگو دشمن خداست. فکر کنم از همه‌ی دنیا هم بیشتر و راحت‌تر دروغ میگیم. مسلمونیم و وضع‌مون این‌ه.

دوشنبه ٢٦ دی ۱۳٩٠
نظرات ()
Share

*ژانر اینایی که از بس قیافه‌ی حق‌به‌جانب به خودشون گرفته‌ن، باور شون شده کلا همیشه حق با اوناست.

سه‌شنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩۱
نظرات ()
Share

*با فونت درشت قرمز، توی باشگاه نوشته بودن: در تعطیلات، باشگاه باز می‌باشد! بعد سر صبح این همه آدم راه افتادیم رفتیم دونه‌دونه. دیدیم کاملا هم بسته می‌باشد. نظم به جهنم. چقد مردم بی‌مسئولیت‌ن آخه؟

پ.ن: باشگاه عصرها کاملا باز می‌باشد کماکان. مربی ما مرض داشت اعلام کرد باز ه. نفری 3 دفعه پرسیدیم مطمئن باشیم مثلا.

چهارشنبه ۸ شهریور ۱۳٩۱
نظرات ()
Share

*یکی از چرندترین رسوم ایرانی‌ها عزاداری‌شون‌ه. من که کلاْ وقتی میرم ختم، از سر خیابون که صدای روضه خوندن میاد، گریه‌م می‌گیره. یعنی داخل مجلس نرسیده دستمال دست‌م‌ه. هیچی هم نمی‌خورم. ساکت میشینم گریه می‌کنم و میام! این از ختم رفتن من.

بعضیا از من هم ضایع‌تر ن. برای آرایش شاد و لبخند مبسوط و بگوبخند شون جایی مناسب‌تر از مجلس ترحیم مردم پیدا نمی‌کنن انگار. هیچ‌وقت یادم نمیره که مامان بابا م توی ختم پدربزرگ مادری‌م تمام مدت داشت با عروس برادرش پچ‌پچ‌ می‌کرد و می‌خندید. دل‌م می‌خواست پرت‌ش کنم بیرون واقعاْ. مامان من داشت گریه می‌کرد حسابی. اون نشسته بود به هروکر. آدم توی اون شرایط واقعاْ ناراحت میشه از رفتارای اینجوری.

روضه‌خون مذکور کماکان شیون می‌کرد و حرفایی می‌زد که بیشتر دل آدم رو می‌سوزوند. مردم هم جای دلداری دادن به دختر جوون متوفی که از مرگ مادر ش داشت دق می‌کرد، بدتر دل‌ش رو می‌سوزوندن و می‌رفتن با حرفاشون.

به نظر م یه سخنرانی خوب یا یه دعای جمعی خیلی مفیدتر از روضه‌ای‌ه که دل آدم رو می‌سوزونه. من رفتم اون رو آروم کنم مثلاْ. تا بغل‌ش کردم شروع کرد گریه کردن. من هم که بدتر از اون. اگه اون مرد ک 2 دقیقه حرفای بهتری می‌زد، حال همه خوب می‌شد. آدم یا هیچی نگه یا غصه‌ی مردم رو سبک کنه یه‌جوری. چی بود اون حرفا؟

بدتر از اون هم این‌ه که همه از طرف توقع دارن با متوفی بمیره دیگه. یه بند سیاه بپوشه. نخنده. به قیافه‌ش نرسه. چرا؟ چون فلانی به رحمت خدا رفته. نمی‌دونم چه اصراری داریم جای اینکه خانواده‌ی متوفی رو به زندگی عادی برگردونیم و حال‌شون رو خوب کنیم، وادار شون کنیم غصه‌دار و ماتم‌زده بمونن. این نه تنها احترام به مرده نیست، دهن‌کجی به نعمت زندگی‌ه برای اونایی که هنوز دارن نفس می‌کشن.

سر فوت پدربزرگ‌م اصلاْ سیاه نپوشیدم توی خونه. گفتم حال‌م بد میشه. قلب‌م می‌گیره. نمی‌تونم. مهمون هم میومد مانتوی مشکی‌م رو می‌پوشیدم. هرازگاهی هم یه چرندی می‌گفتم خاله‌م اینا بخندن. کی ما میخوایم درست شیم؟ بعضیا دریغ‌شون میاد 30 ثانیه فکر کنن به باورهاشون.

پ.ن: قدر آدمای عزیز زندگی‌تون رو بدونین. معلوم نیست فردا هم بتونین کنار هم باشین. تلخ‌ه اما واقعیت‌ه.

سه‌شنبه ٢ اسفند ۱۳٩٠
نظرات ()
Share

رفته بودیم سینما. وایسادم روبروی در ورودی قیافه‌ی دخترا رو تماشا کنم. من کلاً خیلی بی‌دقت‌م و برای دیدن، باید تصمیم بگیرم و آماده شم وگرنه کلاً توی حال و هوای خودم‌م و عملاً هیچی نمی‌بینم.
نتایج:
۱. هر کی هر چی دل‌ش خواسته بود یا فکر کرده بود مد ه، پوشیده بود و در این انتخاب، سایز و سن عملاً بی‌تاثیر بودن. مثلاً طرف سن‌ش بالا بود اما کفش و شلوار و شال قرمز پوشیده بود که خب برازنده نبود واقعاً یا یکی خیلی چاق بود اما ساپورت تنگ پوشیده بود با موهای فرفری ایییییییییییییین هوا که باعث می‌شد عدم تناسب اندام‌ش خیلی توی چشم بزنه.

۲. همه لباسای رنگی پوشیده بودن و بی‌خیال تیپ همیشگی مانتوی مشکی و شلوار جین و شال رنگی شده بودن. لباسا ارزون‌قیمت بود اما با رنگای شاد.

۳. جدا از سایز و سن، تقریباً همه یه شکل بودن. پشت سر شون با استفاده از یه گل سر بزرگ، یه قلمبه درست کرده بودن که شال بهش گیر کنه و روی سر شون بمونه. جلوی موهاشون رو بلند صاف یا فر، آورده بودن توی صورت و گردن‌ش برای اثبات اینکه کچل نیستن.

۴. برای جلب توجه اغلب گوشواره‌های خیلی بزرگ داشتن اما کسی آرایش غلیظ نداشت.

۵. اغلب‌شون کفشای تخت رنگی پوشیده بودن که با اون ساپورت‌ها و شلوارای تنگ و مانتوهای ولو آدم رو یاد بلوتوث قهوه‌ی تلخ مینداخت نمی‌دونم چرا.

۶. خیلیا روی تاپ و شلوار شون، مانتوی جلوباز پوشیده بودن و کلاً همه خیلی سعی کرده بودن دیده بشن. فکر کرده بودن اریکه کجا هست حالا مثلاً.

۷. آخر وقتی چراغا روشن شد و مردم باکلاس و مدرن مذکور مشغول خروج از سالن بودن، زیر صندلی اغلب‌شون مقادیر چشمگیری پاپ‌کورن و بطری آب معدنی و نوشابه و ظرف بستنی ریخته بود.

نتیجه‌ی اخلاقی ماجرا اینکه اغلب دخترا سعی کرده بودن با لباسای رنگی و شال قرمز مخصوصاً، به چشم بیان اما دریغ از اینکه بفهمن آدم متمدن، روی زمین آشغال نمی‌ریزه.

پ.ن: کلاً بد نبود فیلم‌ش. یعنی اکثر مردم بلند می‌خندیدن. من ۳-۲ بار لبخند زدم فقط. کلاً برخلاف نوجوانی‌م خیلی کم و سخت خنده‌م می‌گیره. اگه آدم خوش‌خنده‌ای هستی، کلاه قرمزی و بچه ننه رو ببین.

سه‌شنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩۱
نظرات ()
Share

جماعت جالبی هستیم. برای خدا روزه می گیریم مثلا. بعد منت ش رو سر همدیگه میذاریم که خیال مون راحت شه بقیه بد ن و فقط ما خوبیم.

خوب بودن فقط به تشنگی و گشنگی نیست. جای اینکه با قیافه ی حق به جانب بشینی بقیه رو موعظه کنی، به رفتار خودت فکر کن. ببین اجر عبادتی رو که ظاهرا برای همه چیز بوده جز جلب رضایت خدا، از کی می تونی بگیری.

روزه ی اینطوری واقعا فقط به درد وزن کم کردن می خوره و لاغیر. کاش حداقل توی این گرما انقد خودت رو عذاب نمی دادی. رژیم اتکینز بگیر عزیزم. کلی هم میشه باهاش پز داد تازه!

پ.ن: هر کی میشینه میگه همه بد ن و فقط من خوب م چون روزه می گیرم، مخاطب این پست ه. فدای سر م که بربخوره به کسی.

جمعه ٢٧ امرداد ۱۳٩۱
نظرات ()
Share

زندگی بعضیا روی بلاگ‌شون، انقد بی‌عیب و نقص و فانتزی‌ه که آدم تهوع می‌گیره. اصرار هم دارن بگن همسر شون با تمام خصوصیات تخیلی‌ش! عشق اول‌شون بوده. حالا کی گفته آدم باید با عشق اول‌ش ازدواج کنه رو خدا می‌دونه. جالب‌تر ش این‌ه که تو آمار ولگردی‌های مجردی اون آدم رو داری. بعد این اصرارهاش رو که می‌بینی، خنده‌ت می‌گیره. خب که چی؟

مثلاْ میخوای بگی من خیلی آدم خوبی‌م؟ خوب بودن به این چیزاست؟ چی‌ش خوب‌ه اگه حرفات راست باشه و مث منگولا نشسته باشی تا یکی بیاد تو رو بگیره؟! یه انسان نرمال بالغ باید با دیگران معاشرت کنه. آدما رو بشناسه و کم‌کم بفهمه چه تیپ آدمی براش دلنشین و خوشایند و دوست‌داشتنی‌ه. ما عقب‌افتاده نیستیم که باور کنیم یکی بتونه چشم باز کنه و فقط فلان آدم رو ببینه و عاشق‌ش بشه و باهاش زندگی کنه و بعدها پشیمون هم نشه و نفهمه فلان تیپ آدم مثلاْ براش مناسب‌تر بوده. مگه اینکه کلاْ فهمیدنی در کار نبوده باشه و صرفاْ بخوای خودت رو به کسی بندازی و خیال‌ت راحت شه!

ولی همه‌ی مخاطب‌های آدم که منگول نیستن عزیزم! شما برای تحسین‌کنندگان‌ت بنویس. ما که آی‌کیو مون در حد لزوم، کم نیست! دیگه بلاگ شما رو نمی‌خونیم. خیلی هم عالی!

پ.ن: ژانر اونایی که از زندگی واقعی‌شون می‌نویسن و از 10 تا کامنت، 7تا ش توصیه‌ی طلاق‌ه. خب مغز رو نباید آکبند پس داد که عزیز من. طلاق رو همه بلد ن. وقتی کسی می‌مونه، یعنی طرف مقابل‌ش رو بی هیچ منطقی دوست داره. حالا دل‌ش گرفته اومده 4 خط نوشته. غلط نکرده که. شکر نخورده که!

آدمایی پیدا میشنا! /-:

یکشنبه ٢٥ تیر ۱۳٩۱
نظرات ()
Share

صبح آماده شدم، کیف‌م رو برداشتم و از یک مسیر جدید رفتم یک باشگاه جدید. وارد شدم. شرایط ثبت نام رو پرسیدم و گفتم میخوام ثبت نام کنم و به همین سادگی، ترس‌م از تغییر ریخت خیلی زیاد!

فکر کردم از روی تابلوی باشگاه نمیشه فهمید خوب‌ه یا نه. 1 ماه میرم. شرایط رو می‌سنجم. برنامه‌م رو چک می‌کنم. از کجا معلوم؟ شاید از قبلی بهتر بود.

این باشگاه جدید، بزرگتر و مجهزتر ه و تمیزتر ه. روز و ساعت تمرین، دست خود آدم‌ه. اصولی‌تر هم تمرین میدن یعنی خانوما نهایتاْ روزی 1 ساعت و نیم تمرین می‌کنن. در نتیجه باشگاه نسبت به قبلی خلوت‌تر ه. منتظر خالی شدن فضا نمی‌مونم و عصبی و کلافه نمیشم.

مربی‌ش هم نق‌نقو نیست و ندیدم کسی رو مسخره کنه. خیلی مودب‌ه و به حرف آدم گوش میده. ازمون خواست بشینیم سر میز. بعد چند تا سوال کرد و برای من و یه دختر دیگه‌ای که اون هم از باشگاه قبلی جیم شده بود، برنامه نشست و پرحرفی‌های اون دختر ه رو خیلی ریلکس تحمل کرد.

ازمون پرسید چرا باشگاه قبلی رو ترک کردیم؟ من یاد حرفای مربی قبلی‌م پشت سر این مربی افتادم و ترجیح دادم حرفی نزنم. اون دختر ه ولی سنگ تموم گذاشت و کلی از شاگردای خصوصی مربی قبلی و داغون بودن باشگاه بد گفت.

بعد روی تردمیل، عین 20 دقیقه رو این دختر ه حرف زد. اول از مزایای سریالای فارسی.1 گفت! که خیلی آموزنده‌ن. مثلاْ اینکه به آدم یاد میدن با هر تیپ آدم و هر جور اخلاقی کنار بیایی و همه رو دوست داشته باشی.

گفت من مهریه‌م 14 تا سکه‌ست. هیچ شرطی هم نذاشتم چون دنبال عشق بودم و واقعاْ میخوام زندگی کنم. تا کی بشینم غرغرها و اخلاق بد مامان و بابا م رو تحمل کنم؟ می‌تونم بچه داشته باشم و وقتی پیر شدم، با جوونا زندگی کنم.

گفتم که اون وقت اونا تو رو پیر و غرغرو بدونن و بخوان ازت فرار کنن؟

گفت نه. من می‌تونم مث مامان‌م نباشم. خب می‌دونی؟ مامان‌م دوست داشت من مهندس بشم که شدم. خودم ولی بازیگری و موسیقی رو دوست داشتم.

گفتم خب برو دنبال رویاهات. تو هنوز 30 سال‌ت هم نشده.

گفت نه دیگه. می‌دونی؟ شوهرم دوست داره من دکتر شم!

گفتم یعنی دکترا بگیری؟ یا پزشک شی؟

گفت همین پزشک شم یعنی. من هم تصمیم دارم بخونم. آخه میگه دوست داره من روپوش سفید بپوشم!

دل‌م می‌خواست با سر برم توی دیوار. گفتم مهندس شدن باز یه محاسنی داره اما تو شاکی‌ای که چرا به حرف مامان‌ت گوش دادی. حالا میخوای عمر ت رو بذاری به خاطر یه روپوش سفید؟

هیچی نگفت. من هم همینطور.

آخر تمرین، دم رختکن گفت صبر کن با هم بریم بیرون. خیلی فس‌فسو بود و خسته‌‌م کرده بود. هر چی هم می‌گفتم زود باش، باز حرف می‌زد فقط. یعنی فقط وایسادم ببینم چه تیپ آدمی‌ه دقیقاْ.

که خب پرحرف و فس‌فسو ش رو فهمیدم. بعد گفت آره. ما همه همسن هستیم چون خدا تقسیم شد و ماها به وجود اومدیم! منتها توی هر بار زندگی، جسم ما یه جوری‌ه.

گفتم ببین این کتابی که خوندی، زیاد جالب نبوده. یکی بهتر ش رو معرفی می‌کنم بخون.

گفت تو می‌دونی که توی آخرین زندگی‌ت چی بودی؟ من یه مرد بودم اهل فلان جا.

فقط نگاه‌ش می‌کردم ببینم این چرندیات رو تا کجا حفظ کرده.

ادامه می‌داد کماکان: می‌تونم به تو هم کمک کنم اینا رو درباره‌ی خودت بفهمی. من چون روح کامل و پیشرفته‌ای دارم، چند تا زندگی قبل‌تر م رو هم می‌دونم.

گفتم کفش‌هات جا نمونه. بیا بریم.

اومدیم بیرون.

توی خیابون بهش گفتم تو همیشه انقد آروم راه میری؟ حوصله‌م سر رفت.

گفت وای چقدر تند راه میری. آروم برو.

گفتم نمی‌تونم. اعصاب‌م خورد میشه... و بدین ترتیب من جلو می‌رفتم. اون چند قدم عقب‌تر از من میومد و درباره‌ی نرخ جدید لوازم آرایش نق می‌زد بلندبلند. یکی نیست بگه خب کمتر آرایش کن. مگه مجبوری؟

سر راه جلوی ویترین یه مغازه گفت وایسا این بیگودی‌ها رو ببینیم. بعد هم 20 دقیقه با فروشنده چونه زد سر قیمت و کیفیت لاک! گفتم میخوای بخری؟

گفت نه.

گفتم پس چرا انقد خسته می‌کنی من رو؟ نمیای؟ برم؟

گفت میام میام.

فکر می‌‌کنی از رو رفت؟ عمراْ!

تا اومد بیرون، گفت اون پایین یه دامن دیده‌م. فکر کردم بخرم‌ش برای خونه.

گفتم خب پس رو بخر. من مسیر م از این طرف‌ه. خدافظ.

گفت نه. حالا باهات میام خونه‌تون رو یاد بگیرم.

نشنیده گرفتم حرف‌ش رو.

دنبال‌م میومد با چند قدم فاصله. باز شروع کرد به حرف زدن. هی سوال کرد. نصفه نیمه جواب دادم. گفتم سر م درد می‌کنه. دیگه هیچی نگفت.

یهو گفتم خدافظ و رفتم اون سمت خیابون.

تازه اوج گرفته بود و داشت تاکید می‌کرد اگه در این زندگی‌ت به کسی مدیون باشی، باید در زندگی‌های بعدی‌ت هم با اون آدم باشی تا وقتی دین‌ت بهش ادا شه. گفتم پس انقد از مربی قبلی جلوی اینا بد نگو که مجبور نشی توی زندگی بعدی‌ت هم تحمل‌ش کنی.

آیکون سر به سنگ کوفتن

شنبه ٢٧ خرداد ۱۳٩۱
نظرات ()
Share

یه مکانیزم دفاعی دارن آدما به اسم سرکوبی. یعنی اینکه ناخودآگاه، خاطرات تلخ رو فراموش می‌کنن. این لازم‌ه چون اگه نبود، همه دیوانه می‌شدن خب!

یه مکانیزم دفاعی دیگه هم دارن به اسم انکار. یکی دیگه هم هست به اسم فرافکنی. کلاْ یعنی روش ناخودآگاه، زیاد هست برای اینکه آدما اضطراب‌هاشون رو کنترل کنن و دیوانه نشن.

حالا اینکه من هم تا الان دیوانه نشده‌م - حداقل ظاهراْ همه چی آروم‌ه و من مقادیری خوشحال‌م - نه به خاطر هیج‌کدوم اینها که به خاطر یه کوفت دیگه‌ای‌ه که نمی‌دونم عزت نفس بگن میگن یا چی.

می‌‌دونی؟ من آدم بااعتمادبه‌نفسی نبوده‌م هیچ‌وقت. واقعاْ هیچ‌وقت. نه برای درس جواب دادن داوطلب می‌شدم، نه برای رقصیدن! همیشه سعی کرده‌م توی چشم نباشم. حالا میخواین بگین منزوی، گوشه‌گیر یا هر چی. من همین‌م. و همین مریم رو واقعاْ دوست دارم.

بارها به من گفته‌ن رک‌گویی‌م یا غیر قابل پیش‌‌بینی بودن‌م آزارنده‌ست اما من نخواستم تغییر کنم چون خودم رو همینطوری دوست دارم. اصلاْ خوش‌م نمیاد به کسی طعنه بزنم. خیلی وقتا هم ملاحظه می‌کنم واقعاْ اما در ذات من، دروغ جایی نداره. حتی وقتی از کسی اصلاْ خوش‌م نمیاد اما بهش روی خوش نشون میدم، واقعیت رو وارونه نشون میدم، این یعنی من دارم دروغ میگم!

اینکه نمی‌تونم دروغ بشنوم، نقطه ضعف‌ من‌ه. هر دفعه هم کسی ازم خواستگاری کرد، رک بهش گفتم اول یک چیز رو بدون! اینکه من دروغ رو تحمل نمی‌کنم. پس لطفاْ فقط بهم راست بگو...

بعد نمی‌دونم چه سری‌ه که آدما دوست دارن راست بگن اما تو به عنوان مخاطب، همه‌ی کارهاشون رو تایید کنی. این وسط اختلف عقاید، کوفت‌ه؟ تفاوت‌های فردی کشک‌ه؟

برای همین چیزهاست که میگم از تربیت مردهای ایرانی بدم میاد. چون دوست دارن همیشه تایید شن. همون که هستن بمونن و طرف مقابل رو مطابق میل و سلیقه‌ی خودشون از نو بسازن. اینا رو داشته باشین تا اینجا. فعلاْ...

سه‌شنبه ۱٦ خرداد ۱۳٩۱
نظرات ()
Share

ولع بعضی زن‌ها برای حاملگی رو درک نمی‌کنم همونطور که اشتیاق اغلب مردها برای بچه داشتن رو نمی‌فهمم. از این جمله‌ی کلیشه‌ای «صدای خنده و گریه‌ی یه بچه، سکوت خونه رو پر کنه» هم حال‌م بد میشه.

بعضیا نمی‌فهمن بچه، اسباب‌بازی نیست. همیشه هم کوچولو و بانمک باقی نمی‌مونه. مشکل‌ش هم دندان نیست که با نان حل بشه.

دیده‌م خیلیا رو که وقتی با عوارض بارداری روبرو میشن، وقتی می‌بینن بچه خیلی خرج داره، خیلی دردسر داره، برای تربیت‌ش باید کلی حرص بخورن و نگران آینده‌ش باشن، کلاْ از بچه‌دار شدن‌شون پشیمون میشن یه جورایی.

حالا باز وقتی خدا بهت بچه میده، خب داده دیگه. وقتی نمیده چرا به هر روشی متوسل میشین آخه؟ حتماْ دلیلی داره که مثلاْ 25 سال‌ه خدا به تو فرزندی نداده. حالا باز مراجعه به پزشک برای حل مشکلات احتمالی، عقلانی‌ه اما روشی مث رحم اجاره‌ای رو چطوری توجیه می‌کنن مردم برای خودشون؟

طرف بعد 25 سال زندگی پر از تفاهم و آرامش، با فرض اینکه مشکل از زن‌ش‌ه - در حالی که اغلب مشکلات ناباروری بنا به فرموده‌ی پزشکان، از جانب آقایون‌ه - میره یه زن دیگه رو صیغه می‌کنه. خودش رو هم توجیه می‌کنه که زن اول‌م راضی‌ه. دیگه نمیگه چه کرده که زن بدبخت، به هوو راضی شده.

بعد به طرف گفته 10 میلیون بهت میدم برای یه زایمان. زن‌ه هم گفته من دفعه‌ی اول‌م‌ه و این کاره نیستم اما چون میخوام خونه بخرم و پول لازم دارم، قبول.

بعد 1 سال، یه بچه گذاشته توی بغل آقا، 10 تومن گرفته و خدافظ. با این توضیح که اگه کس دیگه‌ای هم بچه خواست، من رو معرفی کن.

جالب‌ترش این‌ه که مرد ه همه جا نشسته گفته این زن خیلی خوبی‌ه و آدم سالمی‌ه و فلان. یعنی دوست دارم بدونم تعریف ایشون از آدم سالم دقیقاْ چی‌ه؟

یه آدم سالم! از شوهرهای مردم سال به سال پول می‌گیره که ازشون باردار شه؟ بعد بچه رو بذاره و بره؟ آدم سالم، وجدان نداره که بفهمه نباید بشه هووی یکی دیگه؟ این آدم سالم، عاطفه‌ی مادری نداره که بچه‌ش رو عین بچه‌گربه می‌فروشه به مردم؟ این آدم سالم ممکن نیست ایدز داشته باشه چون با خیلیا بوده؟ بچه‌ش آدم معتقد و باوجدان و خانواده‌دار و سالمی! از آب درمیاد؟

اصلاْ اگه این آدم، سالم بود میومد با چنین مردی باشه؟ حالا مردک بچه رو زده زیر بغل‌ش، برده خونه. با افتخار همه جا میشینه میگه این بچه نصف‌ش مال‌ من‌ه!

بگو آخه نابغه! اصلاْ تو از کجا می‌دونی این بچه، از توئه؟ گیرم که باشه. نصف! دیگه‌ش مال چه جور زنی بوده؟ یه زن باخدا و نجیب؟

والا مردم فقط با شوهر خودشون‌ن، مال حلال می‌خورن، کلی دعا می‌خونن و با وضو بچه شیر میدن، آخر سر بچه‌هه همه فرقه از آب درمیاد. بچه‌ی چنین آدمایی چی میخواد بشه خدا می‌دونه!

از همه جالب‌تر ش این‌ه که دوست احمق این آقا فرموده‌ن چه فکر خوبی کردی! من هم همین کار رو بکنم.

جداْ اگه این آدما رو ببینم، بهشون میگم فرض کن زن‌ت یک سال بره با یکی دیگه، بعد بچه به بغل بیاد، بگه این بچه نصف‌ش مال من‌ه، مرد مورد نظر هم خیلی مرد خوبی بوده. آدم سالمی بوده! حالا بیا با هم بزرگ‌ش کنیم.

رگ غیرت‌شون باد می‌کنه این هوا! اما وقتی بحث عشق و حال خودشون میشه، زن‌شون راضی‌ه. صیغه هم که حلال...

خدایا کیفیت رو فدای کمیت کردی. اینا چی بود آفریدی؟

آیکون خدایا دور کن!

پ.ن: دست به دست کنین بقیه هم نظر شون رو بگن.

جمعه ٥ خرداد ۱۳٩۱
نظرات ()
Share

شدیداْ به چشم زدن و چشم خوردن اعتقاد دارم چون به وجود انرژی‌ منفی معتقدم.

مامان بنده یه دوستی دارن که زن خیلی خوبی‌ه. فقط 3 تا عیب داره که رفت‌و‌آمد باهاش رو سخت می‌کنه. یکی اینکه وسواسی‌ه تا حدودی و فکر می‌کنه همه کثیف‌ن. من نمیگم همه تمیز ن اما دیگه همه هم کثیف نیستن و کلاْ آدم، طرف‌ش رو می‌شناسه. اما مثلاْ ایشون، حتی اگه دوستاش هم براش چیزی بپزن و ببرن، با روی خوش تشکر می‌کنه. بعد کل محتویات ظرف رو خالی می‌کنه توی سطل آشغال.

خونه‌ی ما هم که اومده بود، به بهانه‌ی گذاشتن ظرف ترشی‌ای که برامون آورده بود، یه دور توی آشپزخونه ژره رفت تا خیال‌ش راحت شه همه جا تمیز ه.

بعد اینکه گاهی خیلی دروغ میگه و من متوجه میشم متاسفانه! هر چی هم فکر می‌کنم چرا انقد دروغ میگه، نمی‌فهمم.

از همه بدتر اینکه چشم‌ش بدجوری شور ه!

غیر از اینا زن فوق‌العاده خوشرو، باسلیقه، صبور و مهربونی‌ه که شبیه‌ش زیاد نیست جداْ.

ولی این بنده‌ی خدا هر وقت میخواد بیاد خونه‌ی ما، ماتم می‌گیرم چون بعد ش حتماْ حداقل یکی‌مون رو به قبله میشیم! اغراق هم نمی‌کنم‌ها. فقط دعا می‌کنم اون یه نفر، خودم باشم و کسی طوری‌ش نشه.

مثلاْ میاد میگه وای چقدر لاغر شدی. خوش‌تیپ شدی.. یا ماشالا تپل شدی. خوش می‌گذره بهت.. یا چقدر خوب. از اون موقع، اصلاْ تغییر نکردی.. همه‌ی اینا یعنی فاتحه‌ت خونده‌س!

یا ممکن‌ه از قیافه‌ت تعریف کنه.. یا از تمیزی خونه‌ت یا هر چی اصلاْ. خودش هم چیزی توی زندگی‌ش کم نداره‌ها اما کلاْ همه چیز دیگران، خیلی به چشم‌ش میاد.

اون روز هم کلی ازم تعریف کرد که چقدر چهره‌ت تغییر کرده و خوشگل شدی و فلان. من که کلاْ میزون نبودم اما دیروز دیگه واقعاْ داشتم می‌مردم. اصلاْ هم نمی‌فهمیدم چه‌م شده! یعنی حال‌م بد بود اما نمی‌دونستم باید بگم چه‌م‌ه الان دقیقاْ.

تازه همه‌ی اینا در حالتی بود که سعی کردم موج منفی نگیرم و خوش باشم. نگید انرژی وجود نداره و خرافات‌ه و فلان. یه دوستی دارم که وقتی 20 ساله بود با شرایط خوبی ازدواج کرد. یعنی مثلاْ شوهر ش یه آپارتمان کوچیک داشت. کارمند بانک بود. خواهر و برادر نداشت! آدم سالمی هم بود.

این بنده‌ی خدا 6 ماه انگار شکسته بود کمر ش. نمی‌تونست تکون بخوره و مدام مریض بود. خیلی هم دکتر رفت اما عملاْ فایده‌ای نداشت. از بس مردم می‌گفتن خوش به حال‌ت با این شوهری که گیر ت اومد! البته زندگی اونا هم مث همه، فراز و فرود داشت به هر حال اما بعضیا فقط خوشی دیگران و ناخوشی خودشون رو می‌بینن. نتیجه‌ش هم میشه موج انرژی منفی‌ای که شلیک می‌کنن طرف مردم.

نمی‌دونم واقعاْ چه کار باید کرد.

چهارشنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩۱
نظرات ()
Share

نمی‌دونم از کی بین ما ایرانیا جا افتاد که تعارف و خودخوری اخلاقای خوب و پسندیده‌ای‌ن. جالب‌ه خیلی. به بچه‌هامون یاد نمیدیم دروغ نگن. مثلاْ مسلمونیم. مسلمون هم نباشیم، انسانیم. بعد چپ میریم، راست میاییم دروغ میگیم. اون‌وقت ادعا مون هم میشه حسابی. بچه‌هامون رو عادت میدیم به خودخوری و مارمولک‌بازی و تیکه انداختن و تلافی کردن حتی پس از گذشت سال‌ها.

خب چه کاری‌ه؟ نه انقد کینه و خودخوری، نه اونقد سواری دادن به مردم. شدیداْ معتقد م آدم باید حرف‌ش رو بزنه. تنها گذشت‌ حتمی‌م در مورد خانواده‌ی نزدیک مخصوصاْ پدر و مادر ه. در سایر موارد اگه حرص بخورم، حتماْ حرص میدم! تازه بی‌حساب میشیم. می‌دونم اخلاق قشنگی نیست اما همیشه مجبور بوده‌م به خاطر اخلاقای بد فامیلی که تازه با بیشتر شون رفت‌وآمدی هم نداریم خدا رو شکر.

پنجشنبه ۱۸ اسفند ۱۳٩٠
نظرات ()
Share

Daisypath Happy Birthday tickers