*می‌خواهم ناگفته‌های بسیاری را برایت بگویم

از بهار

از بغض‌های نبودن‌ت

از نامه‌های چشمان‌م که همیشه بی‌جواب ماند

باور نمی‌کنی؟

تمام این روزهابا لبخند ت آفتابی بود

اما

دلتنگی آغوش‌ت

رهایم نمی‌کند

به راستی عشق، بزرگ‌ترین آرامش جهان است

 

سید علی صالحی

چهارشنبه ٢٧ خرداد ۱۳٩٤
نظرات ()
موضوع: عکس ، شعر
Share

بالا، سمت چپ اون ایوان رو می‌بینید؟

جریان‌ش چی‌ه به نظر تون؟

پ.ن: لوکیشن: کاخ گلستان

دوشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩٤
نظرات ()
موضوع: عکس
Share

یکشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩٤
نظرات ()
موضوع: عکس
Share

*وقتی رد پای مهربانی‌ات را در قلب کسی باقی بگذاری، همیشه بیشتر از حاضرین، حاضر خواهی بود حتی اگر غایب باشی...

 

 

 

 

 

چهارشنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: عکس
Share

سه‌شنبه ۱٢ اسفند ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: عکس
Share

سه‌شنبه ٥ اسفند ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: عکس
Share

*ایشون! کیک عروسی هستن ورژن عروس تمام‌قد، در تهران! قیمت: 8 میلیون تومن. منبع هم ندارم. عکس‌ش رو دوست‌م برام فرستاده، گذاشتم اینجا شما هم ببینید.

حالا اینکه چه‌جور عروسی‌ای بوده که 8 تومن فقط هزینه‌ی کیک‌ش شده، هیچی.

اینکه با چه محاسبات دقیقی، چنین کیک بزرگی ساخته‌ن بدون اینکه بریزه، این هم هیچی.

کسی می‌دونه چطور کیک رو برده‌ن تا تالار؟

به من یک کاسه ژله بدن، ده بار کج میشه توی دست‌م. خیلی هنر میخواد ساختن و بردن چنین کیکی.

حتی هنر ش هم به کنار، عاشق اعتمادبه‌نفس آدمایی‌م که مسئولیت‌های بزرگ قبول می‌کنن. آماده کردن کیک مراسم عروسی، مسئولیت کمی نیست. 1درصد فکر کنین خراب‌کاری شه فقط. ما 4 تا مهمون میخواد برامون بیاد 4 روز دور خودمون می‌چرخیم. بعد بعضیا انقد هنرمند ن چنین چیزایی درست می‌کنن. آیکون تشویق همراه با تحسین.

چهارشنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: عکس
Share

شنبه ۱۱ بهمن ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: عکس
Share

سه‌شنبه ٢۳ دی ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: عکس
Share

موضوع: عکس
Share

پنجشنبه ۱۸ دی ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: عکس
Share

موضوع: عکس
Share

پنجشنبه ٤ دی ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: عکس
Share

سه‌شنبه ٢٥ آذر ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: عکس
Share

دوشنبه ٢٤ آذر ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: عکس
Share

دوشنبه ۱٧ آذر ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: عکس
Share

موضوع: عکس
Share

پ.ن: عکس سرقتی از اینستاگرام است. برای دوستان، چنین صحنه‌ای رو آرزو کرده بود نویسنده‌ش.

پنجشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: عکس
Share

*یکی از تعریف‌هایی که از هوش میگن، توانایی سازگاری‌ه.

در اقدامی هوشمندانه با تنی چند از دوستان وبلاگی - از اقصی نقاط کشور - گروه تشکیل داده‌ایم که اول مهم‌ترین‌ دلیل‌ش فرار از تنهایی بود شاید.

چند وقتی‌ه یکی‌ش از دوستان که مدتی کلاس قرآن می‌رفته، هر شب برامون ماجرای زندگی یکی از پیامبران رو مث سریال تعریف می‌کنه.

اول‌ش می‌نویسه "دوستان سلام". آخر ش هم می‌نویسه "این داستان ادامه دارد...". جمعه‌ها هم سریال پخش نمیشه و ما منتظر می‌مونیم تا شنبه.

نمی‌دونم چرا بعضی از مردم فکر می‌کنن تکنولوژی لزوما چیز بدی‌ه و هرکس سر ش توی وسایل الکترونیکی‌ه، لزوما داره خلاف می‌کنه. این رو می‌دونم که هیچ چیز جای مکالمه‌های رودررو رو نمی‌گیره ولی در موقعیتی مثل موقعیت من که دوستا‌ن‌م هر کدوم یک شهر هستن، این بهترین شب‌نشینی‌ ممکن‌ه.

پ.ن: این نامردا رو من به هم معرفی کردم. تا حالا گاهی علیه من تبانی هم می‌کنن نیشخند

یکشنبه ٩ آذر ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: عکس
Share

سه‌شنبه ۸ مهر ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: عکس
Share

یکشنبه ٦ مهر ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: عکس
Share

پنجشنبه ٢٧ شهریور ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: عکس
Share

پ.ن: دیوان شمس. رباعیات. قسمت دوم.

سه‌شنبه ٢٥ شهریور ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: عکس
Share

*اینستاگرام یه گزینه‌ی خیلی جالبی داره. بر اساس عکس‌هایی که لایک می‌کنی، بهت عکس‌های دیگه پیشنهاد میده که ببینی. مثلا یه عالم عکس قورمه‌سبزی به من میده همیشه.

دست‌پخت‌م بد نیست اما اصلا جون‌ش رو ندارم که اول عکس بگیرم بعد بشینم غذا بخورم. دقیقا به همین دلیل، هیچ عکسی از غذاهام ندارم. شکمو هم خودتی نیشخند

یکشنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: عکس
Share

جمعه ٧ شهریور ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: عکس
Share

*نارنجستان، لباس‌های محلی فوق‌العاده‌ای برای عکاسی داره. آبی، قرمز، سبز، سبز و طلایی. همه‌شون هم خوشگل.

فقط اگه رفتین و پوشیدین، مث من خنگ‌بازی درنیارین فقط توی حیاط عکس بگیرین. می‌تونین برین بالا. اونجا یه فضای خیلی خوشگل برای عکس گرفتن هست با دیوارهای نقاشی شده مث اینجا یا اینجا.

 

 

 

 

 

 

 

سه‌شنبه ۱۳ خرداد ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: سفر ، عکس ، یه پیشنهاد
Share

*آرامگاه شیخ مشرف‌الدین ابن مصلح‌الدین سعدی شیرازی در ۴ کیلومتری شمال شرقی شیراز، انتهای خیابان بوستان و در مجاورت باغ دلگشا قرار گرفته است. سعدی در این مکان که در ابتدا به صورت خانقاه بود، اواخر عمر خود را گذراند و سپس در همانجا مدفون شد. در قرن ۷ (ه.ق) مقبره‌ای توسط خواجه شمس‌الدین محمد صاحب دیوانی، وزیر معروف آباقاخان ساخته شد. این بنا در دهه‌ی ۱۳۳۰ توسط انجمن آثار ملی با مساحتی در حدود ۸ هزار متر مربع احیا و بازسازی شد.

در بدو ورود: یک. دو. سه. دور تا دور اون محوطه، کوه بود. این طرف‌ش هم خیابون و مغازه و خونه‌های مردم. توی محوطه هم فروشگاه صنایع دستی داشت، هم باغچه‌های پر از گل، هم یه عالم گلدون. ببینید: چهار. پنج. شش. هفت. هشت.

آرامگاه سعدی کل عوامل مورد علاقه‌م رو یک‌جا داشت: رنگ آبی، خط فارسی، شعر، طرح‌های گل‌گلی، حوض، گلدون، درخت، باغچه... در ورودی آرامگاه. داخل‌ش. از داخل جز در و پنجره به بیرون، یه راهرو بود که می‌رفت به سمت آرامگاه شوریده. نمی‌شد داخل رفت اما اگه از پشت شیشه نگاه می‌کردی اینجا رو می‌دیدی. چند تا عکس دیگه: یک. دو. سه. چهار.

آرامگاه سعدی علیه‌الرحمه نزدیک باغ دلگشا ست. کافی‌ه خیابون رو پشت به آرامگاه طی کنید و پس از گذشتن از کنار چنین منظره‌ای بپیچید به راست و برسید به باغ دلگشا.

سه‌شنبه ۱۳ خرداد ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: سفر ، عکس
Share

*نزدیک ارگ کریم‌خانی، باغ نظر و موزه‌ی پارس بود که سر ظهر بسته شد و نتونستم برم ببینم اونجا رو. دل‌تون نخواد هوا هم خیلی خنک بود! توی عکسا معلوم‌ه. البته چون شیراز هوا ش خیلی تمیزتر از تهران‌‌ه، انقدری که آدم توی تهران، سر ظهر از گرما رو به موت میشه، شیراز اذیت نمیشه آدم. نه که گرم نباشه اما حداقل آلوده نیست انقدر.

خیلی جالب‌ه که مکان‌های تاریخی و دیدنی شیراز، دقیقا وسط شهر ن خیلیاشون. مثلا یه میدون‌ه ماشین‌ها و آدم‌ها در تردد ن. زندگی جریان داره کاملا. اون‌ور دادگستری‌ه این‌ور ارگ! توضیحات بیشتر. +

الواحی که طبق معمول نخوندم‌شون. نمایی دیگر. 3 تا عکس دیگه: یک. دو. سه. وارد می‌شویم: یک. دو. سه. توی حیاط، حوض و باغچه بود و یه فروشگاه صنایع دستی که ازش فیلم شکوه تخت جمشید رو خریدم. خیلی هم خلوت بود اون زمان و مردم هم نبودن تقریبا چه رسد به لیدر و راهنما که توضیح بده. من هم زیاد سردرنیاوردم و فقط عکس گرفتم بعدا ببینم چون توی اون نور، چشم‌م باز نمی‌شد و عملا چیزی نمی‌دیدم: یک. دو. سه. چهار. پنج. شش. هفت. هشت. نه. ده. دو تا چیز اونجا خیلی جالب بود. یکی جنسای تقلبی که به جای عتیقه قرار بوده به فروش برن و کشف و ضبط شده بودن از وسایل ریز بگیر تا تابوت حتی! یکی دیگه هم عکس قدیمی از مقبره‌ی حضرت حافظ:

یکشنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: عکس ، سفر
Share

*بعد از مسجد نصیرالملک، رفتم حمام وکیل. به اینجا که می‌رسید، خیلی نزدیک هستین به حمام و مسجد وکیل و همینطور بازار. چند تا مغازه که بیشتر صنایع دستی می‌فروشن، رستوران وکیل و... ورودی‌ش. ورودی اکثر جاهای دیدنی شیراز 2 تومن بود. جز یک جا که 1500 بود و یه جا که 300 تومن بود - فکر کنم باغ دلگشا - بعد انگار یه دفعه وارد حمام مردونه میشین.

راستش من اصلا از اونجا خوش‌م نیومد و همه‌ش می‌خواستم فرار کنم نیشخند ولی خانواده معتقد ن من اساسا آدم بی‌ذوقی هستم و اون فضا با وجود مجسمه‌هاش، صداهایی که از اسپیکرها پخش می‌شد و ... خیلی طبیعی و به واقعیت نزدیک‌ه. چند تا عکس ببینید: یک. دو. سه. چهار. پنج. شش. هفت. هشت. نه. ده

 

کنار حمام وکیل، مسجد وکیل‌ه که من وقت نشد برم ببینم متاسفانه و فیلم‌ش رو تماشا کردم.

دوشنبه ۱٢ خرداد ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: عکس ، سفر
Share

*از خانه‌ی زینت‌الملک که میایین بیرون، باید عرض خیابون رو رد کنید و اون‌طرف قد 2 تا چهارراه راه برید تا برسید به مسجد نصیرالملک. ظاهرا حرم شاه چراغ هم نزدیک اونجا ست ولی من ظهر نرفتم اونجا. مسجد، انتهای یه کوچه‌ست و سر کوچه هم تابلو داره. می‌تونید راحت پیدا کنید. در ورودی‌ش. توضیحات که من شکر خدا اینا رو نخوندم اونجا. وارد که میشید، حیاط رو می‌بینید.

سمت چپ رو اگر نگاه کنید، وارد اینجا میشید: یک. دو. سه. سقف رو دقت کنید. من نفهمیدم چرا اینجوری ساخته شده. شاید برای انعکاس صدا بوده. مثلا صدای اذان و اقامه یا سخنرانی. نمی‌دونم.

حیاط از روبرو. روبروی حیاط که می‌ایستید، سمت چپ میشه اینجا. یه در هست که اگر وارد ش بشین می‌رسین به اینجا. نمی‌دونم کاربری اون سالن بزرگ مستطیل‌شکل با حجره‌هاش دقیقا چی بود. شاید جای درس و بحث بوده. انتهای تالار، چند تا پله‌ی بلند ترسناک بود که می‌رفت پایین. نوشته بود گاوچاه. اول‌ش که من نرفتم داخل اصلا. یه آقایی اونجا بود که کمی توضیح می‌داد. هی گفت برو ببین. گفتم من می‌ترسم. هروقت شماها همه اومدین، من هم باهاتون میام اون پایین. می‌خندید می گفت دخترای تهران که باید خیلی شجاع باشن. از چی می‌ترسی؟ گفتم از پله! نیشخند

اون پایین، یه چاه بود که رو ش بسته بود اما می‌تونستی داخل‌ش رو ببینی. ظاهرا اونجا آب جمع می‌کردن و خنک هم می‌مونده. انتهای اون راهروی تاریک نزدیگ چاه اگر می‌رفتی و دست‌ت رو می‌زدی به دیوار، می‌دیدی خنک و مرطوب‌ه. یعنی نزدیک چاه، اون ته راهرو، انگار کولر آبی روشن بود. باور ت نمی‌شد سر ظهر توی مسجد آفتاب توی مغز آدم می‌زنه. بعد الان این‌ه وضع معماری‌مون با این همه پز و بند و بساط.

روبروی حیاط، سمت راست اینجا رو می‌دیدی که همانا شیشه‌رنگیای معروف مسجد نصیرالملک‌ه اما از بیرون هیچی معلوم نیست. داخل که میری ستون‌ها رو می‌بینی و بعد چشم‌ت روی پنجره‌ها می‌مونه. یه عکس دیگه.

این دو تا عکس رو هم ببینید: یک. دو. گل‌های خوشگل کنار حوض. توضیحات بیشتر

شنبه ۱٠ خرداد ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: عکس ، سفر
Share

*از نارنجستان قوام که میایین بیرون، اگر پشت به نارنجستان - رو به خیابون - بایستید، سمت راست‌تون یه کوچه هست. که اونجا ورودی خانه‌ی زینت‌الملوک قوامی رو می‌تونید ببینید. ظاهرا اینجا به منزله‌ی اندرونی نارنجستان قوام بوده.

یه حیاط بزرگ و باصفا با باغچه‌های پر از گل و درخت، حوض آب، دورتادور هم اتاق‌هایی که پنجره‌هاشون به حیاط باز میشه و به هم راه دارن. توی عکسا دیدم بعضی پنجره‌هاش از این شیشه‌رنگیای خوشگل داره منتها این پنجره‌ها از بیرون مشخص نمیشن و باید داخل اتاق برید تا بتونید بازی نور و رنگ‌ها رو ببینید.

همون اول، توی یکی از اتاق‌ها دفتر مدیریت‌شون بود فکر کنم و ما دودستی بر سر کوفتیم که مردم تهران کار می‌کنن توی ادارات، مردم شیراز هم کار می‌کنن. توی اون فضا آدم اصلا خسته نمیشه. صد البته ما مردم شیراز رو خیلی دوست می‌داریم ولی دل‌مون برای مردم شهر خودمون هم می‌سوزه خب.

اون دست حیاط، یه فضایی درست کرده بودن برای عکاسی سنتی ولی خب صاحب‌ش نبود که ازش قیمت بگیرم بهتون بگم. جلوتر هم شربت‌خانه و محل فروش سوغاتی بود. عکس‌های دیگه: یک. دو. سه. چهار. زیر خونه یه زیرزمین خیلی بزرگ بود - قد حیاط - که از دو طرف حیاط پله می‌خورد می‌رفت پایین توی زیرزمین. یعنی شما می‌تونستی از یک سری پله‌ها بری پایین، توی زیرزمین رو بچرخی و از پله‌های اون سر حیاط بیای بالا.

زیرزمین، موزه‌ی مشاهیر  فارس‌ه و عکاسی اونجا ممنوع بود. الان از نت یه سری عکس پیدا کردم که میذارم ببینید. زیرزمین، فضای نسبتا تاریکی داشت و مجسمه‌های فکر کنم مومی مشاهیر فارس در ابعاد واقعی اونجا به نمایش گذاشته شده بودن. در بدو ورود، مجسمه‌ی خود زینت‌الملک بود که اگر بی‌هوا می‌رفتی تو، حتما می‌ترسیدی. دو طرف در هم دو تا سرباز. جلوتر همچین فضایی بود. یه عکس دیگه. باربد. مجسمه‌ی سعدی علیه‌الرحمه که بنده لطف کردم با دیدن‌ش چنان ذوق کردم انگار خودش اونجا ایستاده. ملت هم کلی بهم خندیدن نیشخند

من یه اخلاق بدی دارم. وقتی میرم موزه‌ای جایی اصلا حوصله نمی‌کنم تنهایی توضیحات رو بخونم. اگر لیدر باهام باشه، حوصله ندارم گوش بدم و ذوق دارم این‌ور اون‌ور بدوئم. اگر تنها باشم میگم اینا چی‌ن؟ کاش یکی بود توضیح می‌داد.

به پله‌ها دقت کنین. به نظر می‌رسه طراحی‌ش باعث رسیدن نور به زیرزمین می‌شده.

اینجا توضیحات بیشتر رو بخونید و یه فیلم دو دقیقه‌ای هم هست که حتما ببینید. اسپیکر تون هم روشن باشه. و اینجا. موزه‌ی مادام توسوی شیراز‍!

جمعه ٩ خرداد ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: عکس ، سفر
Share

*باغ دلگشا یکی از باغ‌های قدیمی شیراز است که در شمال شرقی شیراز و در نزدیکی آرامگاه سعدی قرار دارد. قدمت این باغ به دوره‌ی ساسانیان برمی‌گردد. اهمیت آن، علاوه بر ساختمان زیبای آن که به سبک معماری ساسانی است، قرار گرفتن در کنار قناتی موسوم به کاریز سعدی و نیز واقع شدن در محدوده‌ی قلعه‌ای موسوم به کهندژ می‌باشد. وجود درختان زیبای نارنج و درختان کهنسال سرو، کاج و نخل، شکوه و جلوه‌ی خاصی به این باغ داده‌اند. همچنین اولین کلاه فرنگی ایران در این باغ به ثبت رسیده است.

من نه کاریز سعدی رو دیدم، نه کهن‌دژ رو متاسفانه اما خود باغ رو رفتم و دیدم. منتها چون بلافاصله بعد از سعدیه رفتم و کلی گل دیده بودم، باغ دلگشا خیلی به چشم‌م نیومد اما محیط خوب و سالم و تمیزی داشت. یه موزه هم داشت که در بدو ورود، با ساز و آواز مواجه شدم که گویا بعضی روزها جزو برنامه‌شون‌ه اصولا. طبقه‌ی بالا هم موزه‌ی رادیو بود و یه فروشگاه که نمی‌دونم ساز می‌فروختن یا سی‌دی.

بدی شیراز رفتن من این بود که دائم در حال دویدن بودم و هیچ جا رو نتونستم زیاد بمونم و به فراغ دل ببینم. باغ دلگشا در هنگام ورود. اولین چیزی که می‌بینین، در ادامه. این همون ساختمون موزه‌ست. عکس‌های داخل: یک. دو. سه. چهار. پنج. این عکس رو که می‌بینم، دل‌م میخواد دوباره برم شیراز یک ماه بمونم. روز اولی که وارد شهر شدم، هوا ابری بود. از یه جایی گذشتیم که خیابون و پل و کوه و ابر، همه با هم دیده می‌شد. آدم نسبت به بعضی جاها حس آشنایی داره. انگار بخشی از تو متعلق به اونجا ست. مثلا اصفهان شهر بسیار زیبایی‌ه اما منتها من شیراز رو خیلی دوست‌تر دارم. حس عجیبی رو که به شیراز دارم به جای دیگه‌ای نداشته‌م تا حالا.

توضیحاتی که حالا بعدا می‌خونم‌شون، همون حوض، موقع خروج. اعتراف می‌کنم تمام مدتی که اونجا بودم، دل‌م کماکان جایی نزدیک آرامگاه سعدی بود، یه خیابون اون‌طرف‌تر...

چهارشنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: عکس ، سفر
Share

*آرامگاه شاه چراغ باشکوه‌ترین و مهم‌ترین مرکز مذهبی شیراز است که گنبد نیلوفری آن به سبک بسیار زیبایی کاشی‌کاری شده و از دوردست نمایان است. حضرت میر سید احمد فرزند امام موسی کاظم (ع) معروف به شاهچراغ (ع) برادر حضرت امام رضا(ع) در آغاز قرن سوم هجری به شیراز هجرت نمود و در همان جا وفات یافت. ضریح موجود، موقوفه‌ی فتحعلی شاه قاجار می‌باشد که مورد بازسازی و مرمت قرار گرفته است.

حس‌وحال اونجا آدم رو یاد حرم امام رضا مینداخت. اون شب که من رفتم، شب شهادت امام موسی کاظم بود. یه صدای آشنا توی حیاط داشت برای مردم سخنرانی می‌کرد.

می‌گفت چهارشنبه‌ها که در برنامه‌ی سمت خدا... شناختم‌ش. حاج آقا حیدری کاشانی بود. می‌گفت الان که اومدی حرم، فکر این نباش که حوائج‌ت رو لیست کنی. هول نشو کدوم رو اول بگی. خدا خودش تمام خواسته‌های شما رو می‌دونه. الان که چنین شبی اینجا اومدی، فکر کن قرار ه از امام موسی کاظم چه چیزی یاد بگیری.چه اخلاق بدی، چه عادت داری که باید ترک‌ش کنی؟ نمیگم آدم هیچ‌وقت هیچ‌جا نباید عصبانی بشه اما خیلی از خشم‌ها بی‌دلیل‌ن. عادت بدی‌ن که باید ترک شن. شما این رو تمرین کن. نیازی به لیست کردن حوائج نیست. خدا همه رو خودش می‌دونه. (نقل به مضمون)

فیلم‌ش

جمعه ۱٦ خرداد ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: عکس ، سفر
Share

*پارسه یا تخت جمشید نام یکی از شهرهای باستانی ایران است که سالیان سال، پایتخت تشریفاتی امپراطوری هخامنشیان بوده است که توسط اسکندر مقدونی، سردار یونانی به آتش کشیده شد که بخش عظیمی از کتاب‌ها، فرهنگ و هنر هخامنشی را نابود نمود ولی هنوز خرابه‌های آن در شهر شیراز برپا است. این مکان در سال ۱۹۷۹به ثبت میراث جهانی یونسکو رسید. وسعت کامل کاخ‌های تخت جمشید، ۱۲۵هزار متر مربع است که از این بخش‌های مهم تشکیل شده است: کاخ‌های رسمی و تشریفاتی پارسه (کاخ دروازه ملل)، سرای نشیمن و کاخ‌های کوچک اختصاصی، خزانه‌ی شاهی و دژ حفاظتی. نام دیگر کاخ‌های آن عبارتند از کاخ آپادانا، کاخ هدیش، کاخ تچر، کاخ ملکه، کاخ صد ستون، کاخ شورا.

*کاخ آپادانا از قدیمی‌ترین کاخ‌های تخت جمشید می‌باشد که به فرمان داریوش بزرگ بنا شده است و برای برگزاری جشن‌های نوروزی و پذیرش نمایندگان کشورهای وابسته به حضور پادشاه استفاده می‌شده است. دیوارهای این کاخ از خشت با نمای آجری و ستون‌های آن از سنگ است. دیوارهای داخلی آن با آجر لعاب‌دار پوشیده شده و دارای نقش سربازان گارد جاویدان و گل نیلوفر آبی بوده است.

این کاخ هم در حمله‌ی اسکندر، به کلی ویران و به آتش کشیده شد. در سال ۱۳۸۰ در فهرست آثار ملی ایران به ثبت رسید. ستونی از کاخ آپادانا در موزه لوور پاریس نگهداری می‌شود.

برای دیدن تخت جمشید باید صبح زود حرکت کنید چون حدود یک ساعت و نیم از شیراز فاصله داره و اگر دیر راه بیفتید، وسط گرما می‌رسید اونجا. مسقف هم نیست و کلا حتی اگر بتونید چشماتون رو بازنگه‌دارید و چیزی ببینید، بی‌شک از گرما کباب میشید. حتما کرم ضد آفتاب بزنید، کلاه لبه‌دار و نقاب! ببرید. اگر هم نمیخواید دستاتون 40 درجه تیره بشه رنگ‌ش - بلایی که سر اینجانب اومد - یا دستکش دست‌تون کنید یا یه لباسی بپوشید که آستین‌ش روی دست رو بپوشونه تا حدودی. کفش‌تون اصلا پاشنه نداشته باشه چون قرار ه روی خاک و سنگریزه راه برید و خلاصه قرتی‌بازی رو تا حد زیادی بذارید کنار نیشخند

راستش من پارسه رو خیلی دوست داشتم اما اصلا اونجا احساس شادی نمی‌کردم. درست‌ه برای گردش رفته بودم اما وسط ویرانه‌های تخت جمشید نمیشه خوشحال شد واقعا. یه چیز دیگه‌ای که لج آدم رو درمی‌آورد، خارجی‌ها بودن مخصوصا زن‌ها. درست‌ه که توی شیراز کسی ایراد نمی‌گیره چرا جای مانتو، پیرهن و بلوز پوشیدی اما دیگه درست نیست آدم یه لباس خیلی نازک سفید بپوشه و زیر ش هم قرمز! بپوشه. از اون جالب‌تر، کسانی بودن که یه تاپ پوشیده بودن با دامن توخونه‌ای. یه شال هم انداخته بودن روی شونه‌شون. گرم بود هوا اما جهنم نبود که اینا این شکلی اومده بودن. بعضیا هم کلا چیزی به نام شال و روسری همراه‌شون نبود و یه کلاه مختصر رو کافی دونسته بودن. هیچ‌کدوم آرایش نداشتن. ولی مثلا اینکه یکی‌شون وسط آپادانا روی نیمکت خوابیده بود، صحنه‌ی جالبی نبود. کلا رفتار طلبکارانه و حق‌به‌جانب خارجی‌ها در شهرهای توریستی، همیشه کفر من رو درمیاره.

آدم خیلی مومنی نیستم اما فکر می‌کنم وقتی کسی میره به یه کشوری، باید مقررات اونجا رو رعایت کنه و احترام بذاره که من چنین چیزی ندیدم خیلی وقتا. بگذریم...

اصولا مردم یک ساعت وقت میذارن برای پارسه و بعد میرن نقش رستم و نقش رجب و پاسارگاد رو هم می‌بینن. پاسارگاد از پارسه خیلی دور ه. ظاهرا حدود همون یک ساعت و نیم. من با اجازه‌تون 4 دور، دور تخت جمشید رو گشتم و انقد پله‌ها رو بالا و پایین رفتم که همه جا رو سیر ببینم که ساعت از 1 گذشت و زیر اون آفتاب، احدی راضی نمی‌شد با من بیاد پاسارگاد.

موقع برگشت، آقای راننده پرسید نقش رستم و نقش رجب رو دیدین یا نه؟ و ما گفتیم نه. گفت از اینجا 7 کیلومتر بیشتر فاصله نداره. بریم ببینید؟ بعد بی‌توجه به مخالفت ملت، گفت بریم ببینیم. الان گرم‌تون‌ه. بعد که میرید خونه و خستگی‌تون درمیره، پشیمون میشید که چرا تا اینجا اومدین و این ذره راه رو نرفتین. بعد هم لبخندزنان پیچید سمت نقش رجب!

*نقش رجب: نقش برجسته‌های داخل شکاف کوه، در مسیر نقش رستم، چشم بازدیدکنندگان را به خود معطوف می‌دارد. این نقوش دوره‌ی ساسانی را نقش رجب می‌نامند. حجاری‌های نقش رجب، شامل چهار نقش برجسته‌ی تاج‌گذاری اردشیر بابکان، تصویر کرتیر (موبد بزرگ و مقتدر اوایل دوره‌ی ساسانی)، نقش شاپور اول و تاج‌گذاری شاپور اول ساسانی سوار بر اسب و ۹ نفر از بزرگان سلطنتی را که پشت سر وی ایستاده‌اند، را نشان می‌دهد.

از آقای راننده پرسیدم نقش رجب چی‌ه؟ گفت یکی به نام رجب اینجا یه چیزایی کشف کرده. گفتم چه چیزایی؟ گفت چیز مهمی نیست. از همین توی ماشین ببینید بریم نقش رستم. و به مسیر ادامه داد نیشخند

*نقش رستم یکی از مهم‌ترین و زیباترین آثار باستانی سرزمین همیشه جاوید پارس می‌باشد که آثار مهمی را از دوران ایلامی، هخامنشی و ساسانی در خود جای داده است. بر سینه‌ی این کوه، مقبره‌های بسیار عظیمی به جای مانده که شهریاران هخامنشی در آنجا آرمیده‌اند. این قبور منسوب به داریوش کبیر، خشایارشا، داریوش دوم و اردشیر اول می‌باشد که در آرامگاه داریوش اول، سنگ‌نوشته‌های بزرگی به خط میخی وجود دارد که حاوی نیایش و مضامین مذهبی است. این آثار در ۳ کیلومتری تخت جمشید و در کنار جاده جدید شیراز - مرودشت واقع شده است.

اینطور که آقای راننده می‌گفت، نقوش روی دیوار اونجا هیچ ربطی به رستم نداره و صحنه‌ی تعظیم والریانوس! - نمی‌دونم کی بوده - هست منتها مردم عامی به دلیل عظمت و بزرگی تصویر، به اسم رستم می‌شناخته‌ن‌ش و این اسم همینطور تکرار شده و روی بنا مونده دیگه.

*پاسارگاد بر خلاف تصوری که در میان عامه‌ی مردم وجود دارد، تنها یک مقبره نیست بلکه مجموعه‌ای‌ست گسترده از کاخ‌ها و بناهای گوناگون که در تمام دشت مرغاب پراکنده شده‌اند. کاخ‌های پاسارگاد به دستور کوروش کبیر بنا شده است. آرامگاه کوروش و کاخ اختصاصی وی، نقش انسان بالدار، کاخ تشریفات و ساختمان مذهبی (آتشکده) از بناهای باقی مانده در این مجموعه تاریخی است. مهم‌ترین اثر موجود، همان مقبره‌ی کوروش کبیر است.

موقع برگشت، بنده از خستگی کاملا خواب بودم و از کنار دروازه قرآن و آرامگاه خواجوی کرمانی که رد می‌شدیم، یه چیزایی دیدم اما نه جون پیاده شدن داشتم، نه جرات‌ش رو نیشخند

*دروازه قرآن یکی از دروازه‌های تاریخی شیراز است که در شمال شرقی شهر شیراز میان کوه چهل مقام و کوه باباکوهی قرار دارد. کریم‌خان زند این دروازه را در دوره‌ی زندیه بازسازی کرد و اتاقی به بالای آن افزود و دو جلد قرآن بزرگ نفیس در اتاقک بالای آن جای داد. این قرآن‌ها که به قرآن هفده مَن معروفند به موزه‌ی پارس شیراز انتقال یافته‌اند.

*آرامگاه خواجوی کرمانی در شمال شیراز، در دامنه‌ی کوه صبوی و در ابتدای جاده شیراز - اصفهان، مشرف بر دروازه قرآن قرار گرفته است. این آرامگاه در محوطه‌ای بدون سقف قرار دارد. در بالا و پایین قبر، دو ستون سنگی کوتاه موجود است که طبق رسم آن زمان، در بالا و پایین قبور عرفا و شعرا ساخته می‌شده. کمی بالاتر از قبر، غاری وجود دارد که محل عبادت و ریاضت زهاد و مشایخ بوده و خواجو نیز مدتی در آنجا به عبادت مشغول بوده است.

و اما عکس‌ها: اول اول. کنار بجه‌ی فروش بلیط. ادامه‌ی مسیر. ماکت کامل پارسه. من نمی‌تونم تصورش کنم راستش. بعد از تحویل بلیط، از این پله‌ها میرید بالا. توضیح اینکه بازدید برای بازنشستگان و 3 نفر همراه‌شون رایگان‌ه. دیگه اینکه ارتفاع پله‌ها خیلی کم‌ه و موقع بالارفتن ناچار نیستید شلنگ‌تخته بندازید برخلاف پله‌های عمارت قدیمی نارنجستان که از بس پله‌هاش بلند بود و مارپیچ، آدم وحشت می‌کرد نیشخند پله‌های تخت جمشید ولی وادار تون می‌کنه مث یه لیدی باشخصیت، آروم برید بالا. الان پله‌ها شکسته‌ یه جاهایی‌ش و روی پله‌ها رو تخته‌های چوبی گذاشته‌ن. شما عملا روی چوب راه میرید.

بعضی جاها از این تابلوها هست که بیفور - افتر قسمت‌های مرمت‌شده رو نشون میده. پارسه کلا ابعاد انسانی نداره یه جورایی یعنی همه چیز ش خیلی غول‌آسا و بزرگ‌ه. اون مقدمه و پیاده‌روی، پله‌ها، بنای بزرگ و باشکوه، همه‌شون تاثیر روانی خاصی روی آدم میذارن. تازه اینکه من میگم، درباره‌ی ویرانه‌هاش‌ه. دیدن اصل‌ش ظرفیت زیادی می‌خواسته حتما که من احتمالا ندارم. آیکون مویه

داشتم فکر می‌کردم اون زمان چطور چنین بناهای سنگی عظیمی رو ساخته‌ن. الان ساختمون روبروی خونه‌ی ما با این همه دم و دستگاه 2 سال‌ه دارن خونه می‌سازن، هنوز هم تموم نشده! بعد یه جا نوشته بود بخضی از ساختمون، نیمه‌کاره رها شده بوده یعنی نرسیده بودن تموم‌ش کنن و از روی اون فهمیده‌ایم که 2 نوع سنگ می‌آوردن اونجا. یه سری مکعبی، یه سری استوانه‌ای. بعد با قرقره‌های بزرگ، اینا رو روی هم سوار می‌کرده‌ن. حجاری‌ها رو هم از بالا شروع می‌کرده‌ن میومدن پایین.

سوال من این‌ه که چنین سنگ‌های یکدست بزرگی رو از کجا جدا می‌کردن می‌آوردن؟ واقعا چطوری جابه‌جا شون می‌کردن؟ اصلا نمی‌تونم تصور کنم با امکانات ابتدایی چطور چنین بنایی ساخته‌ن.

بعضی جاها از این لوح‌ها بود برای توضیحات بیشتر. دروازه‌ی ملل. نمایی در خیابان سپاهیان. چند تا عکس: یک. دو. سه. چهار. از اون بالا: راست. چپ. پنج. ورودی حرمـ.ـسرا با رنگ قرمز: یک. دو. ادامه: شش. هفت. توریست‌ها.

سربازان هخامنشی. پله‌های آپادانا. باز هم پله. هشت. تابلوی فروشگاه صنایع دستی اونجا. فالوده وسط تخت جمشید. البته وسط نیست واقعا. پشت حرمـ.ـسرا بود. از اون فروشگاهه یه دستبند گرفتم که توی این عکس، تقریبا معلوم‌ه. چیز دیگه‌ای که معلوم‌ه، این‌ه که اون باااااالا 2 تا مقبره بود که بنده به علت بار سنگین - شما بخونید کلی آب معدنی از ترس هلاک شدن از گرما - و تابش مستقیم آفتاب و خستگی و سرگیجه و احتمال سقوط - بالا نرفتم. پله هم نداشت و مردم از تپه می‌رفتن. وسط راه، واقعا خسته بودم و کی هم نبود بتونه انسان‌های نادم رو کول کنه بیاره پایین. فلذا بی‌خیال‌ش شدم و به جاش 4 دور، دور اونجا چرخیدم. نکته‌ی دیگه‌ای که توی عکس هست این‌ه که پشت دست‌های اینجانب در عرض همون چند ساعت 40 درجه تغییر رنگ داد و الان بعد از گذشت تقریبا 1 ماه تازه رنگ اول‌ش شده. در و دیوار در هنگام خروج از تخت جمشید بدون ادیت!

این فکر کنم نقش رجب بود. نقش رستم، چندین کتیبه داشت و 4 تا مقبره. متاسفانه من اصلا تاریخ یادم نمی‌مونه چون کلا گوش نمیدم! ولی یکی از اون مقبره‌ها سمت راست بود و سه تای دیگه سمت چپ. من به شدت حواس‌م پی مقبره‌ی اول بود و چشم ازش رنمی‌داشتم. واقعا نمی‌دونم چرا. اینکه اون زمان چطور چنین جایی رو ساختن و اون داخل چه شکلی‌ه، بماند. یه کم اون طرف‌تر کعبه‌ی زرتـ.ـشت بود و کلی حجاری که هر کدوم حکایت خودشون رو داشتن. این هم من در سرزمین پارسه که شکر خدا از روی عکس، برودت هوا کاملا مشخص‌ه و چیزی از لباس مناسب اینجانب معلوم نیست نیشخند مدیونین فکر کنین من لباس پلنگی تن‌م بود اونجا قهقهه

پنجشنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: سفر ، عکس
Share

*شیراز یا باید زیاد بمونید به فراغ دل همه جا رو ببینید یا مث من باید دائم در حال دویدن از این باغ به اون باغ باشید نیشخند شب اول که بنده چسبیده بودم به حافظیه و به زور آوردن‌م بیرون. فردا اول صبح دویدم رفتم نارنجستان. ساعت 9 باز می‌کنن همه جا رو انگار.

نارنجستان قوام که به باغ قوام مشهور است، بین سال‌های ۱۲۵۷ تا ۱۲۶۷ هجری به دستور علی‌محمدخان (قوام‌الملک دوم) و پسر ش (قوام‌الملک سوم) ساخته و تکمیل شد. بنای نارنجستان شامل تالار آیینه، تالار شاه‌نشین و اتاق‌هایی که محل تشریفات اداری و پذیرش مهمانان بوده، می‌باشد. این عمارت از نظر هنرهایی چون آیینه‌کاری، شیشه‌کاری، منبت‌کاری، نقش‌پردازی و گچ‌کاری به کار رفته در آن، از زیباترین بناهای شیراز می‌باشد. باغ نارنجستان در اردیبهشت ماه ۱۳۵۳ به ثبت تاریخی رسید.

سردر. ورودی. وارد که میشید، سمت چپ، اینجا و اینجا رو می‌بینید و یه فروشگاه صنایع دستی رو. روبرو تون. روبروتر! یه کم جلوتر. داخل عمارت انقد قشنگ‌ه که آدم نمی‌دونه کجا رو نگاه کنه. متاسفانه من عجله داشتم و اتاق به اتاق و طبقه به طبقه می‌دویدم تقریبا. خیلی هم عکس گرفتم تا بعدا با دقت ببینم! یه همچین آدم هولی‌م من.

عکسای دیگه: یک. دو. سه. چهار. از این شیشه‌رنگا. یه اتاقی اونجا بود بی‌نهایت زیبا: یک. دو. سه. چهار. پنج. اتاقایی که به هم راه دارن، پله، ایوان، پنجره‌های قدی با شیشه‌های رنگی، نقاشی روی دیوار و... رو خیلی دوست دارم. پکیج کامل‌ش توی شیراز بود به وفور. شش. هفت. نمای دیگه‌ای از محوطه. یه زاویه‌ی خوب برای عکاسی.

توی محوطه‌ی نارنجستان قوام، یه غرفه زده‌ن برای عکاسی با لباس سنتی. قیمتاشون هم عالی‌ه. اگر فقط لباس رو بخواین 5 تومن. با عکاسی و چاپ، 15 تومن. در حالی که توی کاخ گلستان تهران، قیمت عکاسی و چاپ با لباسی خیلی ساده‌تر 10 تومن‌ه که خوب‌ه اما انتهای همون کاخ فقط کرایه‌ی لباس 40 تومن هست و زیبایی لباس‌هاشون به نظرم نصف لباسایی نبود که توی نارنجستان دارن. رنگای خیلی شادی هم داشت: قرمز و آبی و سبز-طلایی و ... چون با قرمز و آبی عکس داشتم، گقتم سبز میخوام و خانوم‌ه از بین چند تا لباس سبزی که داشت، خودش یکی‌ش رو انتخاب کرد. من هم پوشیدم. فکر کن زیر ش شلوار، رو ش هم کلی پارچه و چین. شدم 3 برابر! نیشخند

گفتم بدوبدو برم عکس بگیرم تا شلوغ نشده. نشستم روی پله، سیستر عکس بگیره. یه دفعه دیدم در روبرو باز شد 40-30 تا توریست کمرنگ خوشحااااال وارد شدننیشخند شاید آلمانی یا ایتالیایی بودن، نمی‌دونم. تندتند هم محوطه رو رد کردن برن داخل عمارت که چشم‌شون افتاد به بنده با اون هیبت. ردیف نشستن به عکس گرفتن با چه ذوقی.

حالا فکر کنید من اصولا با دوربین مشکل دارم، با مرکز توجه بودن هم همینطور. در چنین موقعیتی دقیقا باید چه غلطی می‌کردم؟ قهقهه هرچی فکر کردم دیدم بهتر ه ندیدبدیدبازی درنیارم و کلا به رو م نیارم و مشغول کار خودم باشم. فکر کنم اگر موجودی اجتماعی مث سیستر جای من بود، می‌رفت مثلا دو تا پله بالاتر می‌ایستاد و کلی هم ژست می‌گرفت تا عکسا قشنگ‌تر شن ولی خب برخلاف چینی‌ها، اینا اصلا از من اجازه نگرفتن. در نتیجه من هم زیاد تحویل‌شون نگرفتم. این به اون در نیشخند خیال‌شون که راحت شد، پاشدن رفتن ولی یه خانومی ول‌کن نبود و داشت کلی هم فیلم می‌گرفت که دیگه ازش خواهش کردم بی‌خیال شه بذاره عکس‌م رو بگیرم.

انقدر هم نور زیاد بود که عملا نمی‌تونستی بدون عینک، چشمات رو باز نگه‌داری. همه‌ش دنبال سایه می‌گشتم. خلاصه خواستید برید عکاسی، ترجیحا یه وقت خوب برید که آفتاب توی مغز تون نباشه.

نارنجستان قوام با فیلم

پنجشنبه ۸ خرداد ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: سفر ، عکس
Share

*رفته بودم شیراز. پائولوکوئیلو درباره‌ی سفر میگه بهتر ه توی یه شهر، چند روز بمونین تا اینکه چند تا شهر رو توی یه روز ببینین. من زیاد اهل سفر نیستم اما شیراز شهری‌ه که اونجا نه احساس غربت می‌کنید، نه یه اخم، یه نگاه بد، یه رفتار زشت از کسی می‌بینید. مردم خیلی ریلکس و خوشحالی داره. همینطوری راه میرن لبخند می‌زنن. آدمای راحتی‌ن. زندگی رو سخت نمی‌گیرن.

مثلا داشتیم توی خیابون می‌رفتیم. گفتم مامان امروز چندشنبه‌ست؟ یه خانوم پیری خندید گفت دوشنبه‌ست. برگشتم نگاه‌ش کردم من هم خندیدم و تشکر کردم. بعد هم رد شد. مردم تهران اصولا همیشه عجله دارن مگر اینکه خلاف‌ش ثابت شه. و اگر لبخند بزنن، آدم خاصی محسوب میشن. از این لحاظ، شیرازی‌ها اصولا آدمای خاصی‌ن. اونجا یاد ت میره استرس یعنی چی.

یه بار دیگه داشتیم از هم می‌پرسیدیم این‌ور حافظیه بود، اون‌ور باغ جهان‌نما یا برعکس؟ - این دو جا نزدیک هم‌ن. پیاده هم میشه رفت اون مسیر رو - یه آقایی همینطور که رد می‌شد با دست اشاره کرد حافظیه اون‌ور ه، باغ این‌ور. بعد هم لبخندزنان رد شد. اول‌ش عجیب بود برام شاید. بعد دیدم جو حاکم همین‌ه. این همه عجله و استرس و اخم و ... در من هست که عجیب‌ه!

آرامگاه حافظ در شمال شهر شیراز، پایین‌تر از دروازه قرآن در یکی از قبرستان‌های معروف شیراز به نام خاک مصلی قرار دارد. عمارت گنبدی‌شکل آرامگاه و همچنین حوض بزرگی که از آب رکن‌آباد پر می‌شد، به دستور شمس‌الدین محمد یغمایی، وزیر ابوالقاسم گورکانی برای اولین بار بنا شد. امروزه در بیشتر مراسم خانوادگی و جشن‌هایی چون نوروز و یلدا به دیوان حافظ تفال می‌زنند و آینده‌ی خود را در میان ادبیات عرفانی این شاعر ماورایی می‌جویند، از این رو حافظ را لسان‌الغیب و ترجمان الاسرار هم می‌نامند.

تابلوی ورودی حافظیه. در ورودی‌ش. اصولا باغ‌ها و جاهای دیدنی شیراز، همه سرصاحاب دارن! نیشخند و این خیلی خوب‌ه چون مانع از این میشه که هر کسی وارد بشه و برخلاف پارک‌های تهران، شما متکدی و فال‌فروش و معتاد اونجا نمی‌بینید. محیط بسیار تمیزی هم داره و کلا اگر من شیراز بودم هر روز باید با کتک از یکی از باغ‌ها من رو می‌آوردن خونه.

وقتی وارد میشین روبرو تون اینجا رو می‌بینین. دوربین گوشی من شب خیلی خوب عکس نمی‌گیره. برای من شاید زیاد معلوم نیست چی به چی‌ه. از فضای خیلی خاص حاکم بر اونجا هم نه نمیشه عکس گرفت، نه اصلا در کلام می‌گنجه. جلوتر که میرید، می‌رسید به پله‌ها. آرامگاه حافظ علیه‌الرحمه. اونجا خیلی شلوغ بود و اصلا نمی‌دونستی دقیقا کجا رو چقدر باید نگاه کنی تا خیال‌ت راحت شه و بعدا دلتنگ‌ش نشی. مناظر اطراف.

عکس‌های دیگه: چمدون اینجانب. اینجا. من. باز هم من. محل فروش فالوده، عرقیات، هله‌هوله و ... یه چیز جالب اینکه اونجا هیچ موسیقی‌ای غیر مجـ.ـاز نیست انگار. 

نزدیک ورودی حافظیه هم این دکور بود که مردم سر شون رو جای سر ماکت‌ها میذاشتن و عکس می‌گرفتن. فقط من عکس گذاشتم ولی نمیشه شادی و آرامش شیراز رو تعریف کرد. باید خودتون اونجا بوده باشید تا بدونید از چی حرف می‌زنم.

پ.ن: کلیپ محمد اصفهانی در حافظیه. توضیحات دیگه.

سه‌شنبه ٦ خرداد ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: عکس ، سفر
Share

دوشنبه ٥ خرداد ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: عکس
Share

*اون روز که رفتم بودم بازار، چند تا عکس گرفتم: یک. دو. سه.

بعد رفتم پارک. باز هم عکس گرفتم:

یک. دو. سه. چهار. پنج. شش. هفت. هشت. نه.

توی یکی از عکس‌ها یه آقای پیری رو می‌بینین که سمت راست کادر، نشسته اون دور. وقتی دید دارم عکس می‌گیرم، صدا م کرد گفت دختر چرا از اون طرف عکس نمی‌گیری؟ بعد با دست، یه جایی پشت سر م رو نشون داد.

برگشتم ببینم کجا رو میگه.

گفت نمی‌بینی؟ اون طرف. همون جایی رو می‌گفت که من از کنار ش رد شده بودم و بهش دقت نکرده بودم. گفت اونجا گل‌هاش قشنگ‌تر ه اما تو ندیدی و رد شدی. گفتم چشم. الان میرم.

چند قدم برگشتم و دیدم حق با اون آقای پیر بود.

فکر کردم ما گاهی انقد عجله داریم به چیزایی برسیم که فکر می‌کنیم خوب‌ن که کل مسیر رو نمی‌بینیم زیاد. حداقل وقتی یکی پیدا میشه بهمون یادآوری می‌کنه، بهتر ه حرف‌ش رو نشنیده نگیریم. فرقی نداره پیر باشه یا جوون. شاید چیزایی دیده که ما ندیدیم. ولی زندگی، پارک نیست. گاهی نمیشه برگردی عقب. پس با دقت نگاه کن...

پ.ن: برای دیدن پست ختم امن یجیب، ستون سمت چپ، اون بالا رو ببینید.

دوشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: عکس
Share

*مامان همیشه میگه برای عکس گرفتن، آدم نباید زیاد آرایش کنه چون چند سال دیگه عکس‌هاش رو که می‌بینه، باور ش میشه پوست‌ش همینقدر صاف بوده، همینقد خوشگل بوده! کلا از حمام درمیومده، همین شکلی بوده! بعد غصه می‌خوره چرا الان انقد خراب شده صورت‌ش...

حالا فکر کنید سیستر، صافکاری که هیچی، چاق و لاغرکردن هم بلد ه با فتوشاپ. از اینا بهتر حتی. بعد تصور کنید من چقدر دارم در برابر وسوسه‌ی داشتن چنین عکسایی مقاومت می‌کنم. آیکون دودستی بر سر کوفتن نیشخند

سه‌شنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: عکس
Share

*من: توی بعضی عکسا مخصوصا عکسای عروسی، نور زیاد ه. چطوری اونجوری‌ه؟

سیستر: با رفلکتور!

توضیح واضحات: با طولانی‌تر شدن روزها و نزدیک شدن به بهار، مریمی آفتاب‌پرست، خجسته‌تر از همیشه می‌شود. لذا اینجانب از رفلکتور رسیدم به عکس‌های عروسی ملت. بیایین تماشا کنیم: یک. دو. سه. چهار. پنج. شش. هفت. هشت. نه. بعد ده. یازده. دوازده. سیزده. چهارده. پونزده. شونزده. هفده. هجده. نوزده. بیست. حالا 21. 22. 23. 24. 25. 26. 27. 28. 29. 30 بعد ش از لحاظ نور. 31. 32. 33. از لحاظ دوچرخه. 34. خوبی‌ش این‌ه که آرایش وحشتناک ندارن حال آدم بد شه آخ

جمعه ۱۱ بهمن ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: عکس
Share

پنجشنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: عکس
Share

*تا 12 فروردین، بین ساعت 10 صبح تا 5 عصر می‌تونید برید ایستگاه امام خمینی مترو، به محض خروج، با چنین منظره‌ای مواجه میشید. توی پیاده‌راه باب همایون، طهران قدیم رو دکورسازی کرده‌ن و مردم به شدت هرچه تمام‌تر مشغول عکس گرفتن‌ن اونجا: یک. دو. سه. چهار. پنج. شش. هفت. هشت. نه. ده.

بعد می‌تونید قدم‌زنان به سمت خیابون داور و کاخ گلستان برید: یازده. دوازده. سیزده. چهارده. اگر اهل تهران هستید، بازدید از داخل کاخ‌ها مخصوصا کاخ اصلی رو بذارید برای بعد چون بی‌اغراق حداقل 100 نفر رو دیدم که توی صف منتظر بودن. پانزده. شانزده. هفده. هجده. نوزده. بیست.

بیست و یک. عکس خاله‌جان. عکس خودمان. یک عکس دیگه. باز هم هست. این. این و این. من عاشق پله‌م. خاله‌جان، عاشق حوض! یکی دیگه. نزدیک ایستگاه رادیو.

پنجشنبه ٧ فروردین ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: عکس ، یه پیشنهاد
Share

موضوع: عکس
Share

*رفته بودیم با دکورهای طهران قدیم عکس بگیریم. یکی از آقایون نگهبان اونجا از اول شدیدا بند کرده بود به ما، هر جا می‌رفتیم دنبال‌مون میومد و تذکر می‌داد: خانوم به دیوار تکیه ندید یه وقت، روی سکو ننشینید، به گل‌ها دست نزنید، داخل اتاق نرید، ساعت کار اونجا تا 5ئه. الان تعطیل‌ه، فردا بیایین. ما هم گفتیم چشم.

بعد دیدیم مردم خودشون در رو باز کردن و رفتن داخل، نشستن به عکس گرفتن. تازه به من هم می‌گفتن چرا بیرونی؟ بیا عکس‌ت رو بگیر. آقای نگهبان هم ناگهان ساعت کاری رو به 6 تغییر داد! همه هم هر مدلی دوست داشتن عکس می‌گرفتن، کاری هم به حرف ایشون نداشتن. دفعه‌ی بعد که آقای نگهبان باز اومد یه چیزی بگه، خاله‌جان ازش پرسید چطوری‌ه که قوانین در لحظه وضع میشن و فقط هم برای ما لازم‌الاجرا ن؟ خلاصه ما هم الکی می‌گفتیم چشم اما کار خودمون رو می‌کردیم. کلا سخت‌گیر نیستن. فقط رفتید عکس بگیرید به دیوارا تکیه ندید چون دکور ن. زیاد هم محکم نیستن. حواس‌تون باشه.

عکس دکورها: یک. دو. سه. چهار.

بهار از اون فصل‌هایی‌ه که آدم واقعا نمی‌دونه چی باید بپوشه. من زیر این مانتوی تابستونی، 2 تا لباس گرم پوشیده بودم مث مجبورا! نیشخند

خودمان: یک. دو. سه. چهار. در حال چت با نارنجی. پنج. این بچه‌هه خیلی بامزه بود. شش. هفت. در حال استراحت. هشت. نه. ده.

جز این دکورها، یه عکاس‌خونه بود که مردم براش توی صف نشسته بودن. شلیته‌دامن! هم داشتن به گفته‌ی آقاهه. منتها من هم خسته بودم، هم حوصله‌ی نشستن توی صف ر و نداشتم، هم یه کم خجالتی‌م و رو م نمی‌شد سر اینکه کدوم لباس چقد بهم میاد از آقاهه سوال کنم. البته همه خیلی ریلکس می‌رفتن عکس می‌گرفتن و کلا من غیر عادی‌م. شما این قسمت‌ش رو فاکتور بگیرید.

بعدش؟ چای‌خانه و کباب‌خانه بود. یه کارگاه کوچیک شیشه‌گری هم بود که خاله‌جان با کلی ذوق گفت شعر مرتبط یادش اومده: در کارگه شیشه‌گری رفتم دوش! گفتم خب؟ بعدش چی شد؟ نیشخند

- دیدم دوهزار شیشه، گویا و خموش! سوال

من: ادامه بده. هر یک به زبان حال با من گفتند...

- کو شیشه‌گر و شیشه‌خر و شیشه‌فروش! نیشخند

رسما گند زدیم به شعر، اصلا هم خودمون رو ناراحت نکردیم که احیانا اصل‌ش درباره‌ی کوزه بوده، نه شیشه.

چهارشنبه ٦ فروردین ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: عکس ، یه پیشنهاد
Share

*سیستر که عکس ادیت‌نشده دست کسی نمیده - آیکون همنشینی مریمی با جماعت عکاس و هنرمند - گوشی خودم هم باز ویروسی شده. مسج می‌گیره اما نمیشه جواب بدم. حوصله هم ندارم باز برم بدم درست‌ش کنن. درمان خانگی براش بلدین؟

این عکسا رو هم طی مراسمی از گوشی مذکور به دست آوردم با فلاکت اصلا! و اما شاهکارهام: قالب یخ‌م شکل سیب بود. تو ش دونه‌های انار ریختم و آب. اما اصلا معلوم نبود شکل سیب‌ه! یخ با دونه‌های انار برای تزئین میز / سفره‌ی شب یلدا. (این همه توضیح رو برای گوگل می‌نویسم. شما که عکس رو ببینید متوجه میشید چی‌ه. توضیح نمیخواد اصلا)

بته‌جقه با بادوم (تزئین بادام). بخشی از انارهای مشروحه. نمایی از برگ‌های پاییزی تزئین شده با اکلیل طلایی! اصل جنس! اینجا برگ سبز ه رو ببینید. لبوهای تزئین شده‌ای که لطف کردن لباس‌م رو تزئین کردن نیشخند با قالب خمیر شیرینی، قالب زدم‌شون. از این قالبای بلند فلزی.

شمع داخل پوست گردو. این عکس، زیاد واضح نیست. عکس‌های سیستر به دست‌م برسه میذارم ببینید. فاجعه‌ی اناری! والا این قرار بود خیلی خوشگل باشه. من دیگه حرفی ندارم! نیشخند اوج تزئین هندونه! کلا آموزش تزئین میوه، هندوانه، آجیل، شمع، گردو، بادام، سفره، میز شب یلدا. (با شما نیستم. برای گوگل می‌نویسم)

اینا موبایلی بود. منتظر عکس‌های هنری باشید...

موضوع: یلدای امسال ، عکس
Share

*بعد از عطر یاس در طهران قدیم، می‌رسیم به عطر یاس در نوروز: برج میلاد! تا جایی که براتون امکان داره با آژانس برید. سر پارکینگ، دیدارها با تمام اجداد مون تازه شد نیشخند

غرفه‌ها از همون دم در شروع میشه. بعد آقای بازیگر: یک. دو. بعضیاش توضیح نداره. خودتون تماشا کنید: یک. دو. اول یه گروهی بودن که رقـ.ـص خراسانی را اجرا کردن. نفر اول‌شون که اومد وسط، یه بچه بود. یهو یه پسربچه‌ای از توی جمعیت پرید وسط شروع کرد رقصیدن نیشخند هفت‌سین فروشگاه صنایع دستی اونجا. بعد از پله برقی میرید بالا. یک. دو. خیلی هم خلوت‌ه. اصلا نگران نباشید. بعد از طی مسیری، می‌تونید همون فضای برن برقـ.ـص رو از بالا تماشا کنید. جمعیت زیاد ه. مسیرها را یه کم تغییر داده‌ن. به حرفا راهنماها گوش بدین و از همون مسیری که میگن استفاده کنید.

وارد محوطه که شدیم، صدای جیــــــــــــــــغ بود که میومد. ملت پول می‌دادن بچه‌شون بره بازی کنه. بچه‌ها اکثرا پشیمون می‌شدن اون بالا. این پایین هم پدر و مادر و مردم می‌خندیدن. هی مهیج به نظر میومد. ترسناک هم بود البته. اکثرا جیغ می‌زدن می‌گفتن میخوان بیان پایین ولی یه دختره بود خیلی جالب بود. نه تنها نمی‌ترسید، می‌خندید و خودش هم تاب رو تکون می‌داد. خوش‌م اومد ازش. سر نترسی داشت.

از این عروسکا خیلی بود اونجا: یک. دو. غرفه‌های استان‌های مختلف. این هم هست. هم خوراکی داشتن، هم صنایع دستی اما بیشتر خوراکی بود. انواع شیرینی، آش، نون، عسل، کباب، این چیزا. چند تا دکور خوب هم داشت همه می‌رفتن عکس بگیرن: یک. دو. دیگه؟ اینجا.

یه جمعیت زیادی هم هماهنگ دست می‌زدن و جیغ و هورا. نمی‌دونم چه خبر بود، مسابقه بود چی بود. اما بعد ش دیدم یه آقایی که سامان گوران نبود فکر کنم اما نمی‌دونم کی بود دقیقا داشت حرکات علی دایـ.ـی رو اسلوموشن تقلید می‌کرد. یه عده از مردم همونجا نشسته بودن تماشا. تکون هم نمی‌خوردن از جا شون.

اینجانب هم آخرین عکس‌م رو گرفتم و رضایت دادم بیام خونه. فالوده‌ی شیراز و نون سنتی خراسان خوب بود. اگه خیلی سرمایی هستین هم یه چیزی بپوشین که غروب اون بالا من رو فحش ندین نیشخند

جمعه ۸ فروردین ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: عکس ، یه پیشنهاد
Share

*باز هم ژانر شکلات‌های خاله‌وسطی: ایناهاش!

قدیما یکی بدغذا بود می‌گفتن ول‌ش کن. آدم گرسنه‌، سنگ رو هم می‌خوره. کجا ن که ببینن سنگ رو هم میشه خورد. طفلیا خیلی ضایع می‌شدنا نیشخند

پ.ن: انقد لج‌م می‌گیره چای داغ، توی عکس، سرد به نظر می‌رسه.

 

 

جمعه ۱٧ آبان ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: عکس
Share

چهارشنبه ٢٤ مهر ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: عکس
Share

چهارشنبه ٢٤ مهر ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: عکس
Share

*این هم عکس‌های جشنواره‌ی نوروزی برج میلاد که گفتم امروز، اختتامیه‌ش‌ه. 150 تا عکس‌ه. سعی کردم چهره‌ی مردم توی عکس، معلوم نباشه. حجم عکسا رو هم کم کرده‌م. دیگه؟ آهان! یه عکاسی هم بود با دکور و لباسای سنتی خیلی خوشگل که گوشی‌م خاموش شد و نتونستم عکس بگیرم.

نمایی از برج میلاد در حالت تقریبا افقی! مسیر: یک. دو. سه. سازه‌های بزرگی بودن اینجا. این شبیه شمع بود به نظرم. این یکی تخم‌ مرغی بود که رو ش قسمت‌هایی از کتاب‌های قدیمی مختلف رو نوشته بودن. متاسفانه وقت نبود وایسم همه‌ش رو بخونم. روی این کاغذهای رنگی، هر کس یه آرزویی رو نوشته بود. اینا رو هم وقت نشد بخونم. فقط دیدم یکی نوشته بود میخوام امسال میلیاردر شم. از این‌ش خوش‌م اومد که مردم از آرزو کردن، نه ترسیده بودن، نه خجالت‌زده بودن. آرزوشون رو نوشته بودن گذاشته بودن همه بخونن. واقعا دل‌م میخواد به آرزوهاشون برسن.

در بدو ورود، مردم ایستاده بودن اجرای زنده‌ی موسیقی سنتی رو تماشا می‌کردن. من یه اجرای جنوبی دیدم، یه خراسانی. یک. دو. سه. چهار. پنج

یه سیب بزرگ هم بود همه می‌رفتن باهاش عکس می‌گرفتن. هر چی می‌گذشت، شلوغ‌تر می‌شد.

سمت چپ، یه فروشگاه بزرگ صنایع دستی بود به اسم پرسپولیس! تجسم رویاهای من بود به مفهوم واقعی کلمه. یعنی با کتک اومدم بیرون از اونجا نیشخند انقدر عکس گرفتم که دیگه خودم خجالت کشیدم. تازه از لباسا رو م نشد عکس بگیرم. واقعا توصیه می‌کنم یک بار هم شده، اونجا رو از نزدیک ببینید. ویترین‌ش: یک. دو

صندوق در سایزهای مختلف. کارهای ویترای. شمع. یه چیزی اونجا خیلی من رو عذاب داد! اینکه تمام کارهای ویترای‌شون از سایز ظرف سس‌خوری بگیر تا گلدون قد من! نقاشی‌هاش یکدست و یک فرم بود بدون حتی یک مورد قلم‌خوردگی! به طرز وحشتناکی همه عین هم بودن. واقعا باورم نمیشه حتی اگه همه‌ش کار یک نفر بوده باشه، باز هم بتونه همه رو دقیقا عین هم دربیاره. لاینر ش هم خیلی کلفت و اکلیلی بود که من چنین چیزی ندیده‌م واقعا با اینکه چند جور لاینر خریده‌م. این یه لمی داره که باید کشف کنم. به نظرت چطوری میشه با شابلون اینا رو کشید؟ از رنگ، خیلی کم استفاده شده بود. فقط برای گلبرگ‌ها و برگ‌ها. اون هم به نظرم رنگ ویترای نبود. اکریلیک بود انگار. عکسا رو ببین. شاید چیزی به نظر برسه. این مثلا. این یکی تار شده. این مخصوصا!

کیف‌های ترمه. رومیزی. ظروف آبگینه - یاد گرفتم اسم‌ش رو بالاخره - یادم‌ه یکی از دوستان، عکس کیف ترمه‌ای رو که روی نت دیده بودم، دید. می‌خواست بگو کجا می‌فروشن - سلام نیره - این فروشگاه پرسپولیس چند مدل‌ش رو داشت که براش عکس گرفتم. قیمت‌ش هم حدود 75 تا 85 بود اگر اشتباه نکنم. همینطوری‌ش قشنگ بود اما دست می‌زدی، کمی زبر به نظر میومد.

ظروف ویترای در حد خودزنی! این ظرف‌ها که اسم‌شون رو نمی‌دونم. کارهای مرصع: یک. دو. باز هم ترمه. کیف‌ها: یک. دو. کلی بدلیجات و قاب عکس‌های ریز و خوشگل داشت که برای هدیه دادن تک بود به نظرم.

این گلدون‌ه که نمی‌دونم بهش چی میگن، قیمت‌ش یک تومن بود که توی هفت‌سین گذاشته بودن‌شون. باز هم ظرف: یک. دو. سه. چهار

مردم کماکان به پایکوبی مشغول بودن. صف پله‌برقی. از اون بالا: یک. دو. سال نو مبارک! یه سری پله برقی دیگه هم باید می‌رفتی تا برسی به اینجا. توی محوطه کلی تخم مرغ بزرگ بود من خدا قبول کنه، از همه‌شون عکس گرفتن مدیون خودم و شما نشم نیشخند یک. دو. سه. چهار. پنج. شش. هفت. هشت. نه. ده. یازده. دوازده

سه طبقه نمایشگاه بود یعنی جز اون 2 سری پله برقی که پشت هم باید سوار می‌شدی، 3 تا دیگه هم بود! شمردم که یه وقت چیزی از قلم‌تون نیفته! دار قالی. تازگیا عجیب، عاشق قالی شده‌م. خلاصه اگه یه روز اومدم گفتم دارم قالی می‌بافم تعجب نکنید.

توی محیط، دائما صدای آب میومد در حد دریا! نمایشگاه مالزی!: یک. دو. به نوشته‌های فارسی داخل قالب و ترجمه‌ش دقت کنید. نمی‌دونم به چه زبونی‌ه دقیقا. لباس. کارهای چوبی: یک. دو.

همینطوری ردیفی همه رو عکس گرفتم. بریم جلو: یک. دو. سه. چهار. پنج. شش. با این هم خیلیا عکس می‌گرفتن. دکور آبنما (دریا!)، چرخ سفال‌گری - اسم درست‌ش چی‌ه؟ - وای اینجا رو بگم. یه سالن بزرگ بود تمام‌ش رو میز چیده بودن رو شون ظروف سفالی بود و لعابی اینا. اون رنگی خوشگل‌ها حدود 60 تا 90 بود قیمت‌هاشون فکر کنم: یک. دو. سه. چهار. پنج. شش. هفت. هشت. نه. ده. یازده. دوازده

یه اتفاق جالبی که پیش اومد، این بود که به محض اینکه نمایشگاه کتاب اونجا رو دیدم یادم اومد چند وقت پیش خواب اونجا رو دیده بودم. اتفاقا توی خواب خیلی برام عجیب بود که چطور اونجا نمایشگاه کتاب‌ه اما شبیه نمایشگاه کتاب که هر سال، اردیبهشت برگزار میشه نیست. از اون موقع دارم فکر می‌کنم چقدر عجیب‌ه که هیچ چیز دنیا اتفاقی نیست و خیلی چیزها برای ما از قبل، مقدر شده. نمایشگاه کتاب: یک. دو. سه

روی دیوارها تابلوهای قشنگی بود: یک. دو. پایان طبقه‌ی اول.

طبقه‌ی دوم و سوم: یک. دو. سه. چهار. پنج. شش. هفت. هشت. نه. ده. یازده.

یه مغازه‌ی بزرگ بود. فکر کنم مال یزد بود. نمی‌دونم. دکور ش آدم رو می‌کشت! خودت ببین: یک. دو. سه. چهار. پنج. شش. هفت

هفت‌سین یه مغازه‌ی دیگه. دار قالی (تار ه). فرش و تابلو فرش. از اون بالا: یک. دو. سه. چهار. آینه و دیوار کنار ش.

پله برقی! دیوار کنار دریا! محوطه‌ی بیرون: یک. دو.

یه سیاه‌چادر بود که داخل‌ش هم با لباس سنتی عکس می‌گرفتن، هم بدلیجات می‌فروختن. نسبت به سعدآباد ارزون‌تر بود قیمت‌هاش. خوشگل هم بودن. البته تاریک بود زیاد معلوم نیست. یه پدیده‌ی عجیب هم بود اونجا. توی دست‌م! سایز تمام انگشترها یکی بود و اصلا قاطی می‌کردی کدوم انگشت‌ت کجا بود نیشخند همه‌ش هم می‌چرخید توی دست. اون انگشتر نامربوط اون وسط هم مال خود‌م‌ه. بدلیجات در تاریکی تقریبا مطلق.

بیرون: یک. دو. هفت‌سین غول پیکر: یک. دو. سه. چهار. اعتراف می‌کنم کلی روی اون چمن‌ها دویدم بازی کردم خجالت ماشین‌های قدیمی که مردم با ذوق نگاه‌شون می‌کردن و عکس می‌گرفتن: یک. دو. زمین بازی بچه‌ها.

توی محوطه کلی خوراکی می‌پختن مث آش، میرزا قاسمی، کشک و بادمجون، دلمه و از این چیزا که خب به نظرم زیاد بهداشتی نبود. من هم که حساس.

شترمرغ! صحنه‌ی دلخرا‌ش‌ش این بود که دقیقا کنار قفس شترمرغ‌ها راجع به خواص گوشت شترمرغ نوشته بودن. اون طرف هم روغن شترمرغ می‌فروختن. البته من عذاب وجدان نداشتم چون کلا فقط گوشت سفید می‌خورم، از نوع مرغ!

تهیه‌ی سوهان. روسری و شال. از اونجا خواستید خرید کنید حواس‌تون به قیمت‌ها باشه. خیلی پرت می‌گفت به نظرم. لاله‌ها: یک. دو. نوستالژی. باز هم تخم مرغ!

آبی. چای و قهوه‌ی عربی. همه با این مهرها عکس می‌گرفتن. آبنما. اینها فکر کنم کار همدان بود. محیط. دکور رستوران گیلار: یک. دو.

اینجا دیگه گوشی‌م خاموش شد. آخرهای نمایشگاه هم بودم. غرفه‌ی کارهای چرم هم بود. مهد کودک و اون عکاسی‌ه که گفتم با لباس و دکور سنتی عکس می‌گرفت.

پ.ن: به دلیل فاجعه‌باربودن سرعت نت، اول متن رو نوشتم. بعد عکسا رو آپلود کردم. جایی‌ش غلط نداشت؟

پ.پ.ن: به دلیل قاط‌زدن پست قبلی با همین مضمون، این جایگزین‌ش شد. کامنت‌های پست قبلی.

جمعه ۱٦ فروردین ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: عکس
Share

*و اما عکس هایی که قول داده بودم:

اوه اول این رو بگم. استندها رو یادتون میاد؟

استند گوشواره سوزنی. بهش "سینی گوشواره سوزنی" هم میگن یا "سینی گوشواره میخی".

به این یکی‌ها هم میگن "سینی گوشواره عصایی". البته اگه توی عکس دقت کنید، هر جایی برای گوشواره عصایی گذاشته، بالا ش یه جای برای گوشواره سوزنی هم هست. یعنی عملا همین یه دونه رو بخرید، کافی‌ه مگه اینکه گوشواره عصایی‌هاتون خیلی بزرگ باشن و سوزنی‌ها دیده نشن!

از اون موقع دارم فکر می‌کنم چرا فکر می‌کردم خیلی گوشواره دارم؟ اینا که زیاد نیست سوال توهم تا کجا دیگه؟ نیشخند

خب... ردیف اول، سمت چپ، ورژن اصلاح‌شده‌ی گوشواره‌ی تابه‌تا رو ملاحظه می‌فرمایید و ماجرای پاندول و اینا. عکس بیفور ش رو داشتم اما الان نمی‌دونم کجا ست. لازم‌ه بگردم پیدا ش کنم؟

زیری‌ش هم همون گوشواره فیروزه‌هه‌ست که یکی‌ش هی میفتاد.

اون چوبی پایینی‌ه هم همون‌ه که توی گوش می‌چرخه. یه جفت حلقه‌ی متوسط میخواد که من نقره‌ای‌ش رو ندارم الان. نشد درست‌ش کنم. شاید کلا طلایی بذارم خیال خودم رو راحت کنم.

از بقایای خوردوخوراک کاناپه‌ی گوشواره‌خوار هم فعلا اثری نیست! این کانایه‌هه آخر یه روز خودم رو هم می‌خوره. حالا ببینید کی گفتم استرسنیشخند

یکشنبه ٧ مهر ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: عکس
Share

*عکساش رو می‌بینم سردرد م برمی‌گرده! گریه واقعا نمی‌دونم پیش خودم چی فکر کردم پاشدم رفتم جشنواره‌ی اقوام ایرانی. آفتاب کاملا توی مغز م بود. تا قبل از ساعت 6:30 همه جا تعطیل بود. فقط یه جا رو پیدا کردم بستنی می‌فروخت که تونستم زنده برگردم از اونجا نیشخند فقط مونده‌م مردم چطوری شاد و خجسته توی آفتاب داغ نشسته بودن گپ می‌زدن و میوه می‌خوردن: یک. دو. سه. چهار. پنج. شش. هفت

تمام راه برگشت رو هم با لایتراکان چت کردیم نیشخند با تشکر از ایرانسل.

سه‌شنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: عکس
Share

*لباس قجری. اولین روز بهار. این عکس هم مال خرداد ه. خب این الان به چه دردی می‌خوره؟ آخنیشخند

یکشنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: عکس
Share

*هر کس یه سلیقه‌ای داره. آدمیزاد هم ازش انتظار میره به سلیقه‌ی دیگران، احترام بذاره.

با این حال، باید اعتراف کنم من اگر بخوام دنبال ژست دخترونه برای عکس بگردم، اول از همه عکس‌های ایشون رو گوگل می‌کنم. البته شاید تقصیر خودش هم نیستا. بیشتر تقصیر عکاس‌ش‌ه شاید که از این بنده خدا با این ژست‌ها عکس می‌گیره. یک. دو. سه. چهار. پنج. این یکی کار کی‌ه واقعا؟ تعجب

این عکس =>> خوشگل‌ه. نمی‌دونم دخترونه‌ست فقط یا نه. در این موارد گاهی خیلی سخت‌گیر م.

شنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: عکس
Share

*رفتیم نشستیم با هم چای ترش و نبات خوردیم و پاستیل! یه عالم عکس از نامزدی و عقد و عروسی‌ش هم آورده بود ببینم. یعنی انقد میریم پارک تا حال جفت‌مون رسما به هم بخوره نیشخند

این انگشتر سبز ه رو یادت‌ه؟ مشکی‌ش. قهوه‌ای‌ش. این هم هست. این بنفش‌ه. نمی‌دونم چرا آبی شده. یه بار دیگه هم سعی کردم، باز آبی شد! یه انگشتر دیگه.

می‌گفت مریمی فکر کنم تو قرار نیست اون چیزایی رو که برای هدیه خریدی، بهشون بدی. ضمن تشکر بابت این شناخت دقیق، باید عرض کنم که من و نارنجی، یه شعار داریم: چیزی رو که خودم ندارم، به کسی هدیه نمیدم عینک البته واقعا اینا رو قرار نیست کلا برای خودم نگه دارم. سعی می‌کنم دختر خوبی باشم

شنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: عکس
Share

*...در حیاط صحن باغ طوطی قبرهای متعددی از اموات می‌باشد. شناخت همه‌ی آنها میسر نیست اما همه‌ی آنها آدم‌های رستگاری هستند که در جوار سه امام‌زاده دفن شده‌اند. یکی از قبرهایی که همیشه و در همه حال، سر مزارش می‌روم، قبر عارفی است به نام مرحوم مغفور ربانی سید محمدرضا حق الیقین معروف به سید خراسانی، ولد مرحوم سید ابوالقاسم، که در پنجاه و هفت سالگی وفات یافته (تاریخ دفن 30/11/1334شمسی) و روی مزارش این شعر جلوه می‌کند: بعد از وفات، تربت ما، در زمین مجوی / در سینه‌های مردم عارف، مزار ماست. عکس سنگ مزار سید خراسانی

عکس‌های پست قبل: باغچه‌ی حد فاصل بازار تا کاخ گلستان(اسم خیابون‌ش رو یادم نیست): یک. دو. سه. حوض؟ پنج باغ: یک. دو. سه. چهار. پنج. شش. هفت. هشت. نه. ده. یازده

عکس از داخل شمس العماره: یک. دو. سه. شومینه. کشف جدیدم توی باغچه: یک. دو. 2 تا عکس قدیمی و سیاه و سفید از شمس العماره: در حال ساخت. تکمیل شده

در و دیوار: یک. دو. لباس‌های مورددار خودم! کفپوش‌هایی که قدم گذاشنن رو شون آدم رو می‌کشه از عذاب وجدان.

3 سال طول کشید 30 تا عکس رو آپلود کنم اوه

جمعه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: عکس
Share

*گاهی قشنگی زندگی به این‌ه که یک‌دست، آبی بپوشی و خودت رو سنجاق کنی به بوته‌های یاس و تا می‌تونی، نفس بکشی...

توضیحات تکمیلی!

سه‌شنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: عکس
Share

*والپیپیر گوشی‌م...

عکسای غیرحرفه‌ای خودم رو گاهی خیلی دوست دارم. مث این.

 

 

 

 

 

سه‌شنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: عکس
Share

*این هم عکس‌های جشنواره‌ی نوروزی برج میلاد که گفتم امروز، اختتامیه‌ش‌ه. 150 تا عکس‌ه. سعی کردم چهره‌ی مردم توی عکس، معلوم نباشه. حجم عکسا رو هم کم کرده‌م. دیگه؟ آهان! یه عکاسی هم بود با دکور و لباسای سنتی خیلی خوشگل که گوشی‌م خاموش شد و نتونستم عکس بگیرم.

نمایی از برج میلاد در حالت تقریبا افقی! مسیر: یک. دو. سه. سازه‌های بزرگی بودن اینجا. این شبیه شمع بود به نظرم. این یکی تخم‌ مرغی بود که رو ش قسمت‌هایی از کتاب‌های قدیمی مختلف رو نوشته بودن. متاسفانه وقت نبود وایسم همه‌ش رو بخونم. روی این کاغذهای رنگی، هر کس یه آرزویی رو نوشته بود. اینا رو هم وقت نشد بخونم. فقط دیدم یکی نوشته بود میخوام امسال میلیاردر شم. از این‌ش خوش‌م اومد که مردم از آرزو کردن، نه ترسیده بودن، نه خجالت‌زده بودن. آرزوشون رو نوشته بودن گذاشته بودن همه بخونن. واقعا دل‌م میخواد به آرزوهاشون برسن.

در بدو ورود، مردم ایستاده بودن اجرای زنده‌ی موسیقی سنتی رو تماشا می‌کردن. من یه اجرای جنوبی دیدم، یه خراسانی. یک. دو. سه. چهار. پنج

یه سیب بزرگ هم بود همه می‌رفتن باهاش عکس می‌گرفتن. هر چی می‌گذشت، شلوغ‌تر می‌شد.

سمت چپ، یه فروشگاه بزرگ صنایع دستی بود به اسم پرسپولیس! تجسم رویاهای من بود به مفهوم واقعی کلمه. یعنی با کتک اومدم بیرون از اونجا نیشخند انقدر عکس گرفتم که دیگه خودم خجالت کشیدم. تازه از لباسا رو م نشد عکس بگیرم. واقعا توصیه می‌کنم یک بار هم شده، اونجا رو از نزدیک ببینید. ویترین‌ش: یک. دو

صندوق در سایزهای مختلف. کارهای ویترای. شمع. یه چیزی اونجا خیلی من رو عذاب داد! اینکه تمام کارهای ویترای‌شون از سایز ظرف سس‌خوری بگیر تا گلدون قد من! نقاشی‌هاش یکدست و یک فرم بود بدون حتی یک مورد قلم‌خوردگی! به طرز وحشتناکی همه عین هم بودن. واقعا باورم نمیشه حتی اگه همه‌ش کار یک نفر بوده باشه، باز هم بتونه همه رو دقیقا عین هم دربیاره. لاینر ش هم خیلی کلفت و اکلیلی بود که من چنین چیزی ندیده‌م واقعا با اینکه چند جور لاینر خریده‌م. این یه لمی داره که باید کشف کنم. به نظرت چطوری میشه با شابلون اینا رو کشید؟ از رنگ، خیلی کم استفاده شده بود. فقط برای گلبرگ‌ها و برگ‌ها. اون هم به نظرم رنگ ویترای نبود. اکریلیک بود انگار. عکسا رو ببین. شاید چیزی به نظر برسه. این مثلا. این یکی تار شده. این مخصوصا!

کیف‌های ترمه. رومیزی. ظروف آبگینه - یاد گرفتم اسم‌ش رو بالاخره - یادم‌ه یکی از دوستان، عکس کیف ترمه‌ای رو که روی نت دیده بودم، دید. می‌خواست بگو کجا می‌فروشن - سلام نیره - این فروشگاه پرسپولیس چند مدل‌ش رو داشت که براش عکس گرفتم. قیمت‌ش هم حدود 75 تا 85 بود اگر اشتباه نکنم. همینطوری‌ش قشنگ بود اما دست می‌زدی، کمی زبر به نظر میومد.

ظروف ویترای در حد خودزنی! این ظرف‌ها که اسم‌شون رو نمی‌دونم. کارهای مرصع: یک. دو. باز هم ترمه. کیف‌ها: یک. دو. کلی بدلیجات و قاب عکس‌های ریز و خوشگل داشت که برای هدیه دادن تک بود به نظرم.

این گلدون‌ه که نمی‌دونم بهش چی میگن، قیمت‌ش یک تومن بود که توی هفت‌سین گذاشته بودن‌شون. باز هم ظرف: یک. دو. سه. چهار

مردم کماکان به پایکوبی مشغول بودن. صف پله‌برقی. از اون بالا: یک. دو. سال نو مبارک! یه سری پله برقی دیگه هم باید می‌رفتی تا برسی به اینجا. توی محوطه کلی تخم مرغ بزرگ بود من خدا قبول کنه، از همه‌شون عکس گرفتن مدیون خودم و شما نشم نیشخند یک. دو. سه. چهار. پنج. شش. هفت. هشت. نه. ده. یازده. دوازده

سه طبقه نمایشگاه بود یعنی جز اون 2 سری پله برقی که پشت هم باید سوار می‌شدی، 3 تا دیگه هم بود! شمردم که یه وقت چیزی از قلم‌تون نیفته! دار قالی. تازگیا عجیب، عاشق قالی شده‌م. خلاصه اگه یه روز اومدم گفتم دارم قالی می‌بافم تعجب نکنید.

توی محیط، دائما صدای آب میومد در حد دریا! نمایشگاه مالزی!: یک. دو. به نوشته‌های فارسی داخل قالب و ترجمه‌ش دقت کنید. نمی‌دونم به چه زبونی‌ه دقیقا. لباس. کارهای چوبی: یک. دو.

همینطوری ردیفی همه رو عکس گرفتم. بریم جلو: یک. دو. سه. چهار. پنج. شش. با این هم خیلیا عکس می‌گرفتن. دکور آبنما (دریا!)، چرخ سفال‌گری - اسم درست‌ش چی‌ه؟ - وای اینجا رو بگم. یه سالن بزرگ بود تمام‌ش رو میز چیده بودن رو شون ظروف سفالی بود و لعابی اینا. اون رنگی خوشگل‌ها حدود 60 تا 90 بود قیمت‌هاشون فکر کنم: یک. دو. سه. چهار. پنج. شش. هفت. هشت. نه. ده. یازده. دوازده

یه اتفاق جالبی که پیش اومد، این بود که به محض اینکه نمایشگاه کتاب اونجا رو دیدم یادم اومد چند وقت پیش خواب اونجا رو دیده بودم. اتفاقا توی خواب خیلی برام عجیب بود که چطور اونجا نمایشگاه کتاب‌ه اما شبیه نمایشگاه کتاب که هر سال، اردیبهشت برگزار میشه نیست. از اون موقع دارم فکر می‌کنم چقدر عجیب‌ه که هیچ چیز دنیا اتفاقی نیست و خیلی چیزها برای ما از قبل، مقدر شده. نمایشگاه کتاب: یک. دو. سه

روی دیوارها تابلوهای قشنگی بود: یک. دو. پایان طبقه‌ی اول.

طبقه‌ی دوم و سوم: یک. دو. سه. چهار. پنج. شش. هفت. هشت. نه. ده. یازده.

یه مغازه‌ی بزرگ بود. فکر کنم مال یزد بود. نمی‌دونم. دکور ش آدم رو می‌کشت! خودت ببین: یک. دو. سه. چهار. پنج. شش. هفت

هفت‌سین یه مغازه‌ی دیگه. دار قالی (تار ه). فرش و تابلو فرش. از اون بالا: یک. دو. سه. چهار. آینه و دیوار کنار ش.

پله برقی! دیوار کنار دریا! محوطه‌ی بیرون: یک. دو.

یه سیاه‌چادر بود که داخل‌ش هم با لباس سنتی عکس می‌گرفتن، هم بدلیجات می‌فروختن. نسبت به سعدآباد ارزون‌تر بود قیمت‌هاش. خوشگل هم بودن. البته تاریک بود زیاد معلوم نیست. یه پدیده‌ی عجیب هم بود اونجا. توی دست‌م! سایز تمام انگشترها یکی بود و اصلا قاطی می‌کردی کدوم انگشت‌ت کجا بود نیشخند همه‌ش هم می‌چرخید توی دست. اون انگشتر نامربوط اون وسط هم مال خود‌م‌ه. بدلیجات در تاریکی تقریبا مطلق.

بیرون: یک. دو. هفت‌سین غول پیکر: یک. دو. سه. چهار. اعتراف می‌کنم کلی روی اون چمن‌ها دویدم بازی کردم خجالت ماشین‌های قدیمی که مردم با ذوق نگاه‌شون می‌کردن و عکس می‌گرفتن: یک. دو. زمین بازی بچه‌ها.

توی محوطه کلی خوراکی می‌پختن مث آش، میرزا قاسمی، کشک و بادمجون، دلمه و از این چیزا که خب به نظرم زیاد بهداشتی نبود. من هم که حساس.

شترمرغ! صحنه‌ی دلخرا‌ش‌ش این بود که دقیقا کنار قفس شترمرغ‌ها راجع به خواص گوشت شترمرغ نوشته بودن. اون طرف هم روغن شترمرغ می‌فروختن. البته من عذاب وجدان نداشتم چون کلا فقط گوشت سفید می‌خورم، از نوع مرغ!

تهیه‌ی سوهان. روسری و شال. از اونجا خواستید خرید کنید حواس‌تون به قیمت‌ها باشه. خیلی پرت می‌گفت به نظرم. لاله‌ها: یک. دو. نوستالژی. باز هم تخم مرغ!

آبی. چای و قهوه‌ی عربی. همه با این مهرها عکس می‌گرفتن. آبنما. اینها فکر کنم کار همدان بود. محیط. دکور رستوران گیلار: یک. دو.

اینجا دیگه گوشی‌م خاموش شد. آخرهای نمایشگاه هم بودم. غرفه‌ی کارهای چرم هم بود. مهد کودک و اون عکاسی‌ه که گفتم با لباس و دکور سنتی عکس می‌گرفت.

پ.ن: به دلیل فاجعه‌باربودن سرعت نت، اول متن رو نوشتم. بعد عکسا رو آپلود کردم. جایی‌ش غلط نداشت؟

جمعه ۱٦ فروردین ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: عکس
Share

*برای عشاق بستنی، ماجرای بزرگ‌ترین بستنی دنیا باید خیلی هیجان‌انگیز بوده باشه. این رو می‌شد از ماشین‌هایی که ردیف پارک شده بودن و جمعیتی که تندتند سربالایی می‌رفتن، فهمید. البته فکر کنم گفتن بعد از ساعت 4 دیگه کسی رو داخل راه نمیدن.

فکر کن آفتاب مستقیم توی مغز ت باشه، محیط هم به نظرت بی‌مزه بیاد، خوش نمی‌گذره که. به خودم غر می‌زنم کاش بعد از ناهار، یک‌راست برگشته بودیم خونه یا حداقل می‌رفتم موزه‌ای کاخی جایی. چی‌ه اینجا؟

خب مستحضرید که من و سیستر، زمین تا آسمون با هم فرق داریم و اصولا از هر چی من خوش‌م بیاد، سیستر احتمالا اصلا خوش‌ش نمیاد و برعکس نیشخند

دردسر تون ندم. این شما و این گزارش تصویری امروز: از این نعلبکی‌ها کجا می‌فروشن؟ مامان دوست داره. من میگم چرا باید وقتی چای می‌خوری، عکس این آدم رو ببینی با سبیل‌های ازبناگوش‌دررفته؟ کوفت آدم میشه که نیشخند

مسیر خیلی زیبا و سرسبز و بدیعی که ملت داشتن می‌رفتن بالا تندتند: یک. دو. سه. چهار. به سیستر گفتم می‌دونی اینجا چی کم داره؟ گفت چی؟ متفکر

گفتم کلی غرفه و دست‌فروش. کارد می‌زدی خون‌ش درنمیومد آخ گفت مریمی صد بار نگفتم انقدر نرو میدون امام؟ آخه مگه اینجا باب همایون‌ه؟ نیشخند

اونجا یه پارک بی‌مزه هم بود: یک. دو. سه که تنها خوبی‌ش این بود که آب معدنی می‌فروختن.

یه گلخونه هم بود که بن‌سای و گل‌ و گیاه می‌فروخت که در بدو ورود، خاطرات فلاکت‌های دانشکده بهم هجوم آورد. روزهایی که 2ساعت 2ساعت توی گلخونه، جزوه به دست، دنبال استاد می‌دویدیم و یادداشت برمی‌داشتیم. فکر کن سر ظهر. گرم. توی گلخونه مجبور شی 2 ساعت وایسی با لباس رسمی. تازه جزوه هم بنویسی: یک. دو. سه. چهار. پنج. شش

دوشنبه ۱٢ فروردین ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: عکس
Share

*کلی زحمت کشیدم فتوشاپ نصب کردم، عکس‌ها رو با ترس و وحشت - از ویروسی شدن گوشی‌م! - از گوشی آوردم روی کامپیوتر، حجم عکس‌ها رو کم کردم، آپلود کردم که حضرتعالی ملاحظه بفرمایید :دی

لاله عباسی‌هایی که می‌گفتم

مقبره‌ی شهدای گمنام - تجریش - حرم امامزاده صالح (ع) - شب تحویل سال نو

مجسمه‌ی حاجی فیروزهای میدون تجریش - شب تحویل سال نو

کارت پستال دختر ایرانی سنتی (نقاشی)

نقل رنگی یا قند رنگی قلبی شکل (شکل قلب) اصلا ولی خوشمزه نیستن..

یه روش آدم‌وار هم برای عکس گذاشتن به من یاد بدین لطفا!


با کمک دوستان و همسایگان، لینک عکس‌ها اصلاح شد!

یکشنبه ۱ فروردین ۱۳۸٩
نظرات ()
موضوع: عکس
Share

*جاشمعی مذکور. هفت‌سین ما: یک. دو. سه. چهار.

هفت‌سین شما

یکشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: عکس
Share

*واقعا با وجود نوابغی مث من، نباید نگران آینده‌ی کشور بود. فکر کن رفته‌م پارک لاله، بعد می‌بینم همه رو شدیدا لاله کاشته‌ن! شدیدا که میگم یعنی شدیدهاااا. بعد به خودم میگم حالا چرا انقدر لاله؟ بعد نیم ساعت تازه فهمیده‌م که بله! خدا قبول کنه اسم پارک، لاله‌ست نیشخند

امروز نمی‌دونم چه‌م بود. دل‌م خیلی گرفته بود. قرار بود برامون مهمون بیاد اما من پاشدم رفتم پارک. حوصله‌ی توی خونه بودن رو نداشتم. می‌دونستم تا بیان و برن خیلی دیر میشه و نمی‌رسم جایی برم. پارک لاله، گزینه‌ی خوبی برای گردش‌ه فقط یا صبح برید یا عصر، تنها نرید. آدم دل‌ش می‌گیره. تاریک هم هست. زیاد حس راحتی نمی‌کنم وقتی تنها باشم. نمی‌دونم فقط من اینجوری‌م یا همه مث من‌ن که خب مسلما نیستن.

و اما عکس‌های پارک لاله: درخت. آبنما از 3 زاویه: یک. دو. سه. آبنمای ابوریحان فکر کنم. آبنمای پلکانی. مناظر: یک. دو. سه. چهار. پنج. شش. هفت. هشت. نه. ده. یازده. دوازده. سیزده

یهو دیدم. یه چیزی بین زمین و هوا معلق‌ه. یکی دیگه هم بود. خیلیای دیگه بودن! هنوز از شوک اونا درنیومده بودم که با یه عالم از اینا مواجه شدم: یک. دو. فکر کن آدم میره پارک، اعصاب‌ش آروم شه. زهره‌ترک میشی برمی‌گردی نیشخند

نمازخونه‌ی پارک. هر چی فکر کردم نفهمیدم این مدل‌ش دقیقا یعنی چی. شهر فرنگ؟ موقع برگشتن، دور میدون آب - آبنمای اصلی - این رو دیدم حال‌م بهتر شد لبخند

شنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: عکس
Share

*این هم عکس‌های گلستان که قول داده بودم: بلیط قسمت‌های مختلف. گردنبندهای چوبی. انگشتر و گردنبند، قابلیت تبدیل به همدیگه رو داشتن انگار. جاشمعی با سنگ نمک. کارای ویترای خیلی قشنگی هم بود که غرفه‌دارها خانوم بودن و اجازه‌ی عکاسی ندادن.

من همینطوری رد شدم ردیفی عکس گرفتم: یک. دو. سه. چهار. پنج. شش. هفت. هشت. نه. ده. تا رسیده به عمارت بادگیر: یک. دو و توضیح‌ش و داخل‌ش: یک. دو. سه. چهار. پنج. شش. هفت. و بیرون‌ش که من عاشق‌ش شدم: بلندی، نور، درختای سبز. آدم دل‌ش می‌خواست خودش رو بزنه اصلا نیشخند یک. دو. سه. چهار. پنج. شش. هفت. هشت. نه. پله قلب

ادامه‌ی مسیر: یک. دو. اینجا چند تا هفت‌سین و یه هفت‌شین چیده بودن. مردم هم می‌نشستن عکس می‌گرفتن. اصلا هم رعایت نمی‌کردن که توی کادر هم هستن. فقط می‌خواستن زودتر از بقیه، عکس بگیرن نیشخند یک. دو. سه. چند تا عکس خیلی شاد هم روی دیوار اونجا بود: یک. دو. هفت‌شین.

ادامه‌ی مسیر تا خلوت کریم‌خانی: یک. دو. خلوت کریم‌خانی: یک. دو. آخرین عکس کاخ.

و حالا محوطه‌ی موزه‌ی ملی (موزه‌ی ایران باستان) که البته لازم به ذکر است تا اونجا یعنی خیابان امام خمینی. خیابان سی تیر پیاده رفتم و شب‌ش 10 ساعت تمام خواب بودم از خستگی نیشخند یک. دو. خیابون سی تیر هم خیلی خوشگل کرده بودن: یک. دو. البته انتهاش دیگه چیز خاصی نداره و بی‌مزه میشه. اونجا رفتید یا باید ماشین داشته باشید یا اگه مث من، راه قرض دارید و عاشق مترو هستید، با کلی تا مترو پیاده برید چون تعطیلی‌ه و تاکسی قحط می‌باشد. نگید نگفتی!

این نمایشگاه زیورآلات رو نباید از دست بدم. شدیدا هم دل‌م پیش اون لباس خوشگل‌هاست که باهاش عکس می‌گرفتن. باید یه تور دیگه برم. اینطوری نمیشه! مژه

جمعه ٩ فروردین ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: عکس
Share

*کلا بافت قدیمی میدون امام خمینی تا بازار و پارک شهر و اون حول و حوش رو دوست دارم. یه جورایی آسمون، زیاد داره.

این هم عکسایی که قول‌شون رو داده بودم: این هفت‌سین‌هایی‌ه که توی سالن اصلی متروی امام خمینی می‌بینید: یک. دو. این صندوق هم قشنگ بود: سه. چهار

و اما پیاده‌راه باب همایون و جشنواره‌ی نوروزی‌ش: قاقالی‌لی. ماشین دودی. مردم چنان صف می‌ایستن انگار تا حالا سوار هیچ‌گونه وسیله‌ی نقلیه‌ای نشدن نیشخند ترشی‌جات. باز هست: اینجا و اینجا. بدلیجات. ادویه. این غرفه‌ی بدلیجات، محشر بود. نیشکر؟ برای دیابتی‌ها. مزه‌ی شکرک می‌داد راستش. فکر کنم دارم اسم‌ش رو غلط میگم. درست یادم نیست. بمب انرژی. یه ماشین دودی دیگه. تمام مدت "چرا در گنجه باز ه؟" توی ذهن‌م تکرار می‌شد نیشخند

جوب‌!ش خوشگل بود. توی عکس، خوب نیفتاده. نون سنتی خراسان. با آرد و سبزیجات معطر و پیاز داغ و ادویه. اون مدل مثلثی‌ش، لپه و سیب‌زمینی هم داشت گویا. یک نمای دیگه از محیط.

باغچه‌ها و گل‌های بنفشه و لاله: یک. دو. سه. چهار.

از خیابون صور اسرافیل به سمت کاخ گلستان: یک. دو. سه. چهار. پنج. شش

بنر کنار در کاخ‌موزه‌ی گلستان. ما دیر رسیدیم. دیگه کسی رو راه نمی‌دادن. تا 4 اجازه میدن برید داخل. بعد از اون فقط حق خروج از کاخ رو دارن مردم. کسی وارد نمیشه.

و اما پارک شهر: قسمتی که پرنده‌ها و خرگوش اینا بودن. فواره‌ها: یک. دو. سه. جایی که همیشه بهش می‌گفتم میدون سشوار نیشخند دیروز فهمیدم جریان‌ش چی‌ه. کلی شرمنده‌ی خودم شدم.

تخم‌مرغ‌های بزرگ رنگی: یک. دو. یه عکس دیگه از پارک.

منتظر گزارش‌های بعدی مریمی باشید عینک

چهارشنبه ٧ فروردین ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: عکس
Share

*خب. این هم عکس‌هایی که قول‌شون رو داده بودم. اول صف ایستاده، با پرداخت 1000 تومن، بلیط ورود می‌گیرید. برای بازدید از هر کاخ، باید جداگانه بلیط بخرید. در بدو ورود. من عاشق این در و پله‌ها شدم وحشتناک.

زرد. آرش کمانگیر؟ ظرف‌های رنگی: یک. دو

میشه شماره بزنم؟ هفت. هشت. نه. ده

یه غرفه بود که اتفاقا تی‌وی هم نشون‌ش داد. یه آقایی بود که با یه وسیله‌ی برقی، روی شیشه‌ها شکل می‌کشید یا هر چی می‌خواستی رو می‌نوشت. خیلی هم سریع این کار رو انجام می‌داد. دست‌خط و نقاشی‌ش عالی بود. قیمت‌هاش هم خیلی خوب بود: یک. دو

سیزده. چهارده. پونزده، شونزده. هفده. هجده. نوزده. بیست

موازی غرفه‌ها یه تپه‌مانند بزرگ بود که ملت اونجا نشسته بودن شدیدا: یک. دو. سه مراسم آواز و اینا! که گفتم، همونجا بود. فیلم‌ش رو سعی می‌کنم بذارم ببینید.

یه سیاه‌چادر ترکمن هم اونجا بود که یکی از فروشنده‌هاش خیلی مرد آرومی بود. کل بدلیجات‌ش رو زیر و رو کردم. هیچی بهم نگفت. راستش دنبال یه انگشتر خیلی بزرگ بودم که یکی پیدا کردم مردونه. از بس بزرگ بود رو م نشد بخرم‌ش. یکی کوچیک‌تر خریدم که عکس‌ش رو بعدا میذارم: از بالا. از کنار.

این هم بیرون سیاه‌چادر: یک. دو

هفت‌سین روبروی سکوی اجرای برنامه: یک. دو

یه غرفه بود کارای برنجی و مسی - اگر اشتباه نکنم - داشت. مدل‌هاش واقعا تک بود. این بنر ش‌ه.

سی‌ویک. سی‌ودو.

سی‌وسه. بیرون، توی خیابون.

یه غر هم بزنم آخرش. دوستی من رو دید. گفت مریمی اصلا فکر نمی‌کرم انقدر چاق شده باشی. توضیح اینکه خودش خیلی وزن اضافه کرده. کم هم نکرده. من نمی‌فهمم. دیگه خوردنی که دست خودم آدم‌ه هم حسودی کردن داره؟ خب نخور خواهر من! نخور لاغر میشی نیشخند یعنی حتی جواب هم ندادما. همینطوری کردم قیافه‌م رو فقط نیشخند

بعدا: عکس انگشتر م: یک. دو. برام بزرگ‌ه البته.

یکشنبه ٤ فروردین ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: عکس
Share

*آدرس‌ش میشه بلوار کشاورز، کارگر شمالی. یه کم بالاتر از موزه‌ی هنرهای معاصر. نیازی به توضیح نیست. عکس‌هاش رو ببینید: یک. دو. سه. چهار. پنج. شش. هفت

امروز هرکس باهام میومد حسابی فحش‌م می‌داد چون سه ساعت و نیم داشتم راه می‌رفتم!

اینا رو هم خریدم: جاشمعی چوبی نستعلیق (خوشنویسی-خطاطی) یک. دو. 10 تومن

این رو هم خریدم. مدیونی فکر کنی حسود م. کسی براش پیشنهادی داره؟

یکشنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: عکس
Share

*نزدیک خونه‌تون یا محل کار یا تحصیل‌تون یا هر جا رفت‌وآمد می‌کنید، گل‌فروشی نیست؟ یا کسی که ماهی و سبزه و تزئینات هفت‌سین بفروشه؟ از اینا که تمام پیاده‌رو رو شلوغ می‌کنن و خیابون رو خوشگل می‌کنن.

بیایین همه‌مون از اون سبزه‌ها، گل‌ها، ماهی‌ها و شادی و نشاط روزهای آخر سال و نزدیک شدن نوروز، عکس بگیریم. تنبلی نکنید. همه‌ی موبایل‌ها دوربین دارن الان. اگه از فروشنده عکس نگیرید، ایراد نمی‌گیره به عکس گرفتن‌تون. بعضیاشون دوست دارن توی عکس باشن حتی! اگه طرف بداخلاق بود - که احتمال‌ش خیلی کم‌ه - اجازه بگیرید. به هر حال وقتی کار تون دزدکی نباشه و کاملا علنی باشه، به قدر کافی مشخص‌ه و حتی اجازه‌ی رسمی هم نمیخواد در اغلب موارد.

تنبلی نکنید. حیف‌ه. دنیا 2 روز ه. بیایید دور هم خوش باشیم. عکس‌هاتون رو ایمیل یا آپلود کنید بدید بذارم همین‌جا. مجبورم نکنید باز رمزدار ش کنمنیشخند

عکس‌های خودم: یک. دو. سه. چهار. پنج. شش

عکس‌های نفیسه: یک. دو

عکس‌های گلدونه: یک. دو. سه. چهار. پنج

شنبه ٢٦ اسفند ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: عکس
Share

*بعد از آه و فغان‌های مذکور، همون شب رفتم اینا رو خریدم. تظاهر هم کردم برای آب‌کردن روی کیک میخوام اما قصد داشتم با چای بخورم‌ش. 2 تا تیکه خوردم و سیر شدم متاسفانه.

چند روز هم پیش هم رفتم این رو خریدم که خب دوست‌تر داشتم‌ش چون هم رو ش عکس ماه داشت، هم فویل! داشت دور شکلات‌ه قلب

اگه هنوز کاملا ضعف اعصاب نگرفتین، اینا رو هم ببینید: یک، دو، سه، چهار، پنج، شش

پنجشنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: عکس
Share

*یه چیزی نشون‌تون بدم حال‌تون به‌هم‌بخوره؟ فحش ندینا نیشخند

موضوع: عکس
Share

*کوزتینگ: مریمی 

عکاسی: سیستر

 

 

 

 

 

موضوع: عکس
Share

*از صبح، کلی عکس خاتون، گوگل کردم. چند تا لینک میذارم شما هم ببینید. 1.. 2.. 3.. 4..

هدر اون بالا خیلی کوچیک‌ه؟

موضوع: عکس
Share

*ایناهاش

 

سه‌شنبه ۱٤ آذر ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: عکس
Share

*این پست جوگیریات، این رو یادم آورد! چاق بودم اینجا البته.

جمعه ٢٦ آبان ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: عکس
Share

*این هم عکس‌های بوستان باغ ایرانی تهران

موضوع: عکس
Share

*عکس که می‌بینم، یه سری‌ش رو جدا می‌کنم که بعداً یکی عین همون رو از خودم بگیرم. یعنی دنبال ژست خوشگل برای عکس می‌گردم همیشه. کلاً از عکسایی که تو ش همه زل زده‌ن به دوربین، خوش‌م نمیاد. البته بعضی وقتا عکس اینجوری خیلی زنده و قشنگ‌ه اما همیشه جالب نیست. بعضی وقتا جذابیت عکس به این‌ه که سوژه به حال خودش‌ه و اون لحظه ثبت میشه.

امروز woman reading a book رو سرچ کردم. اینا رو بیشتر از بقیه دوست داشتم.. کدوم قشنگ‌تره؟
۱. این دختربچه که دست‌ش رو زده زیر چونه‌ش، داره کتاب می‌خونه پشت میز.
۲. این دختربچه که کتاباش رو چیده روی هم، روشون نشسته داره کتاب می‌خونه.
۳. زل به دوربین، با لبخند! یه تپه کتاب هم بغل دست سوژه.
۴. درازکش روی چمن، در حال کتاب خوندن. صورت سوژه معلوم نیست. پشت موهاش معلوم‌ه بیشتر.
۵. همین عکس بالا!

سه‌شنبه ۱۳ مهر ۱۳۸٩
نظرات ()
موضوع: عکس
Share

*دوستانی که فیس‌بوق و قندشکن ندارن و بلاگ دارن و می‌شناسم‌شون و میخوان عکس رو ببینن، اسم‌هاشون رو بنویسن. برای بزرگ دیدن عکس رو ش کلیک راست کنین و View Image رو بزنین.

توضیح اینکه توی این عکس کاملا در حال نابود شدن بودن از فرط خستگی و چشمام باز نمی‌شد. پف زیر پلک‌م هم مال همون‌ه. وگرنه من خیلی زیبا م! و مدارک‌ش در فیس‌بوق موجود ه نیشخند

یکشنبه ٢٦ شهریور ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: عکس
Share

حذف شد

شنبه ٢٥ شهریور ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: عکس
Share

*2 تا کار اداری داشتم که هی تنبلی‌م میومد برم انجام‌شون بدم. یه بار که داشتم برای دوست‌م تعریف می‌کردم، گفت مریمی آدم گاهی خوش‌ش میاد تنبلی کنه یه کاری رو انجام نده اما اون کار، دائم گوشه‌ی ذهن تو هست. برو انجام‌ش بده که دیگه راحت شی. اصلا بیا قرار بذاریم. اگر نرفتی انجام‌شون بدی تا عید، بابت هر کدوم 50 تومن ازت جریمه می‌گیرم. قبول؟ گفتم قبول.

اولی رو 2 هفته پیش رفتم انجام دادم. مرحله‌ی نهایی‌ش رو هم باید بعد از 13به‌در برم. اصلا هم بهم بد نگذشت. تمام مدت توی راه داشتم با نارنجی چت می‌کردم توی واتس اپ. بعد هم ناهار خوشمزه، بعدتر ش هم رفتیم مهمونی.

دومی رو هم دیروز پاشدم رفتم. یعنی بعد 2 هفته سعی و تلاش، بالاخره پریروز موفق شدم با مسئول‌ش صحبت کنم. قول داد نامه‌م رو بذاره و بعد بره خونه چون کلا تا آخر وقت اداری نمی‌مونه. راستش اگر زن بود اصلا روی حرف‌ش حساب نمی‌کردم اما مرد بود. دیروز پاشدم رفتم دیدم نامه‌م رو نوشته و گذاشته برام.

امروز رفتم اونجا. نامه رو دادم. خانوم‌ه گفت مدارک لطفا؟ گفتم هیچی همراه‌م نیاورده‌م. واقعا نمی‌دونم چه فکری کردم که بدون مدارک رفتم. فقط کارت ملی همراه‌م بود. خلاصه گفت برو کپی کارت ملی و شناسنامه و غیره رو بردار بیار. خسته شده بودم انقد که دنبال آدرس گشته بودم. نشستم. یه آقایی داشت با این خانوم‌ه حرف می‌زد. حرف‌ش که به یه سرانجامی رسید، خانوم‌ه با نگاهی پر از پرسش برگشت سمت من نیشخند گفتم جز این کپی‌ها چیز دیگه‌ای لازم نیست بیارم؟ گفت ئه چرا! اصل مدارک هم همراه‌ت باشه.

همونجا در عالم معنا 2 تا شادی نثار روح اون آقاهه و این خانوم‌ه کردم. اون آقاهه که به من نگفت چیا باید همراه‌م بیارم. این خانوم‌ه هم کپی رو گفت، اصل رو نگفت. اگه نپرسیده بودم باز باید همون راه رو برای بار سوم می‌رفتم.

اومدم بیرون. دیدم اونجا یه پارک هست. خواستم برم بازی، گفتم نه. هر وقت مدارک آوردم و نامه‌م رو داد، برای تشویق خودم، میام بازی می‌کنم. بعد همینطوری دیدم یه اتوبوسی جلوتر ایستاده. نگاه کردم دیدم توی مسیر ش میدون فردوسی هم هست. سوار شدم. چون چند روز قبل، دوست‌م - که در بالا ذکر ش رفت! - تعریف کرده بود که خواهر ش از یه جایی نزدیک میدون فردوسی، مانتو دامن رنگی‌رنگی خریده توپ!

آدرس که نداشتم اما گفتم میرم پیدا ش می‌کنم. لازم نیست بگم چقدر خیابون شلوغ بود ولی خب شب عید ه و من از ترافیک، لج‌م نمی‌گیره. فروشگاه مذکور، اسم‌ش ترمه‌ست. در واقع یه خونه‌ی خیلی قدیمی‌ه که اگه فقط در ورودی‌ش رو دیده بودم و تعریف‌ش رو نشنیده بودم، نمی‌رفنم داخل فکر کنم.

داخل‌ش خیلی خوب بود. پنجره‌ی چوبی، گلدون، تزئین‌های سنتی، کیف و کلی لباس.

عکسی که من گرفتم خوب نشده چون ضد نور شده ولی کاری‌ش نمی‌شد کرد. اونجا اصلا تاریک نبود ولی. فروشگاه شیکی نیست اما خوشگل‌ه. لباسای قشنگی داره با تنوع رنگ خوب و قیمت‌های بسیار مناسب. اگه عاشق لباس‌های سنتی هستید، یه سری بزنید.

آدرس‌ش هم اینطوری بگم: به تاکسی یا مترو یا بی‌آرتی برید میدون فردوسی. ضلع غربی میدون، پیاده‌روی دست چپ، سفره‌خونه‌ی سنتی عیاران هست. به سمت غرب حرکت کنید. یه صرافی بزرگ هست. بعد کوچه‌ی براتی. بعد هم یه کم جلوتر، دنبال همون دری بگردید که عکس‌ش رو گذاشته‌م.

فروشنده‌‌هاش هم خوش‌برخورد بودن. من خیلی لباس قیمت کردم. آخر سر گفتم کاش اتیکت می‌زدین من انقد سوال نکنم. گفتن قراره بنویسن قیمت‌ها رو. حالا اگر رفتین و قیمت نداشت بعضی کارا، بدون ترس‌ولرز :دی سوال کنید.

اتاق پرو شون هم در واقع، اتاق پشتی همون خونه قدیمی‌ه. تو ش یه آینه بزرگ با قاب چوبی داره و کلی طاقه پارچه هم اونجا هست چون همونجا می‌دوزن همه رو فکر کنم. همون موقع یه خانومی شت چرخ خیاطی نشسته بود اونجا. من رو که می‌شناسید، اصلا توی نگاه کردن، دقیق نیستم.

خودم یه مانتوی زرشکی - قرمز ه یا زرشکی؟ - با خال‌خال‌های ریز سفید گرفتم از اینا که سر آستین‌های کش داره، جلو ش هم 2 تا جیب. مدل‌های قشنگی داشت. با دقت باید نگاه کنید. من شکر خدا اصلا دقت ندارم. ولی خواستید سر بزنید، خیلی خوش‌مسیر ه. اصلا اذیت نمیشید. چند تا عکس هم براتون گرفتم:

پ.ن: فروش ویژه‌ی نوروز

پ.پ.ن: هفت‌سین پاساژ پردیس. میدون ولی عصر. من رفته بودم لباس‌های انارگل رو ببینم اونجا. من و سیستر. توجه دارین که من انقد لباس پوشیده‌م دارم می‌ترکم. سیستر فقط یه مانتوی نازک پوشیده باز هم می‌گفت گرم‌ه.

فروشگاه فرهنگ، نزدیک میدون ولی عصر: یک. دو. سه. چهار. پنج.

بهار در شهر: یک. دو. سه. چهار. پنج.

یکشنبه ٢٥ اسفند ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: یه پیشنهاد ، عکس
Share

عکس‌های پست قبل رو با گوشی گرفته بودم. و اما هنرنمایی خانواده:

این من‌م با 3 تا تاپ و تی‌شرت زیر مانتو م. توصیه‌ی ایمنی: هرگز مانتوی جلوبسته نپوشید. شکم‌تون رو 3 برابر به نمایش می‌گذاره! آیکون ندامت.

این هم باز من‌م

این شاهکار سیستر ه که سریع گذاشتم‌ش تایم‌لاین صورت‌کتاب‌م!

توصیه‌ی دیگه اینکه اگه نق‌نقو هستین و ضد نور هم دوست دارین، حداقل زحمت پوشیدن یه لباس نه چندان گشاد رو به خودتون بدین. آیکون اون مانتو آبی گشاد ه.

پنجشنبه ۱ تیر ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: سفر ، عکس
Share

دو روز گذشته رو سفر بودم. عکس‌هاش رو براتون میذارم ببینید. جا تون خالی شب کاملاْ قندیل بسته بودم و گرمای تهران برام آرزو بود! الان که اینجا م و هوا گرم‌ه، دل‌م خنکای اونجا رو میخواد. آدمیزاد همین‌ه. تابستون دنبال خنکی‌ه، زمستون پی گرما. کلی هم ادعا ش میشه. بحث فلسفی نکنیم. عکس‌ها:

آسمون اونجا

یه کم بعدتر ش

فردا صبح‌ش

دو قدم اون طرف‌تر

کجکی

اون سمت

چند کیلومتر بعد

2 قدم این طرف‌ش

و این هم آموزش تصویری استفاده از طبیعت یا چطور در کنار نور و سایه و سنگ و درخت و آب و علف به ما خوش بگذرد

عکس‌ها از استان البرز. شهرستان طالقان. روستای میناوند و اطراف.

پنجشنبه ۱ تیر ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: سفر ، عکس
Share

قشنگ‌ه؟

دوشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: عکس ، دخترونه
Share

چی بهتر از این، که وسط یه بعدازظهر کشدار نوروزی، وقتی ولو شدی روی کاناپه و داری فکر می‌کنی چقدر تنهایی، آقای پستچی در بزنه و برات یه بسته بیاره با یه کارت.

حالا من یه دستبند خوشگل دارم با انگشتر و گوشواره‌های ست‌ش. یه چراغ خواب بامزه. کتاب، صدف و ماهی که دریای جنوب رو یادم میاره، طعم نارگیل که همیشه دوست داشته‌م و یه دنیا دوستی. حتی یاد اون مجسمه‌ی بزرگی که برام خریدی و شکست و ندیدم‌ش هم خوشحال‌م می‌کنه نارنجی جون. امیدوارم بتونم لطف‌ت رو جبران کنم و لایق این همه محبت‌ت باشم. ممنون‌م ازت لبخند

شنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩۱
نظرات ()
Share

توضیح نداره.

سه‌شنبه ۸ فروردین ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: عکس
Share

آب.. شما رسم ندارین بعد از تحویل سال، یکی بره بیرون از خونه. در بزنه و یه ظرف آب با خودش بیاره داخل؟

هفت‌سین 1.. دوست داشتم هفت‌سین بزرگ‌تری بچینم و حتی آجیل و میوه و شیرینی رو هم توی سفره‌ی هفت‌سین بذارم. نشد متاسفانه. هفت‌سین 2

چهارشنبه ٢ فروردین ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: عکس
Share

آلبوم قبلی‌م تموم شده. 2 سالی هست سراغ آلبوم نرفته‌م. از دیروز نشسته‌م عکس انتخاب می‌کنم از روی سیستم. برم عکاسی لبخند انقد هم که باد و طوفان‌ه آدم جرات نمی‌کنه از در خونه بره بیرون!

یکشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩٠
نظرات ()
موضوع: عکس
Share

Daisypath Happy Birthday tickers