مشاهده یادداشت خصوصی

پنجشنبه ٥ تیر ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: فامیل
Share

مشاهده یادداشت خصوصی

چهارشنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: فامیل
Share

*مریمی؟ وی‌چت‌م خراب شده.

- یعنی چی خراب شده خاله؟سوال

خاله‌جان: یعنی میگه ورژن‌ش قدیمی‌ه. اما هرچی صبر می‌کنم، آپدیت نمیشه. هنگ می‌کنه.

امتحان کردم. درست می‌گفت: بریم دانلود کنیم، دوباره نصب می‌کنیم.

دقایقی بعد خاله‌جان شیرجه زده روی گوشی. من: چی‌ه؟ نیشخند

خاله‌جان: کلی پیغام دارم. اصلا بی‌سیم نباشه، اعصاب آدم خورد میشه‌ها.

خم شدم گوشی‌ش رو ببینم. حدود 300 تا پیغام داشت! گفتم تو از من بدتری که نیشخند

مریمی؟ پسورد قیسبوگ‌م هم یادم نیست. اوه راستی قندشکن رو درست کن لطفا.

دقایقی بعد: این هم قندشکن. ایمیل‌ت رو بگو خاله.

خاله‌جان: پسورد قیسبوک یادم نیستا!

دقایقی بعدتر: خاله؟ قیسبوک میگه یه لینک برات ایمیل می‌کنه، باهاش پسورد رو عوض کنی.

خاله در حال سوت زدن و تماشای در و دیوار!

من: کوفت! لابد پسورد ایمیل‌ت رو هم یادت نیست! من چی کار کنم از دست تو؟نیشخند

خاله‌جان: به قیسبوگ بگو خاله‌م 6 ماه توی کما بوده. الان هم آلزایمر داره کلا پسوردهاش رو یادش رفته.

- قیسبوگ میگه به خاله‌ت سلام برسون، بگو تو که حافظه‌ت مختل‌ه، بیخود می‌کنی میشینی پای نت. قیسبوک میخوای چی کار؟

خاله‌جان: قیسبوگ غلط کرد نیشخند درست‌ش کن. تو رو خداااا.

بعد کلی آزمون و خطا، پسورد ایمیل کشف شد و بعد از اون هم پسورد قیسبوگ. من: منتظر خاله! تمام پسوردهات رو عوض کردم. سر جد ت عوض‌شون کردی دیگه هیچی به من نگو. هـ.ـک کردن ناسـ.ـا راحت‌تر از مهمونی اومدن خونه‌ی شماست نیشخند

متفکردیدم در بدو ورود کلی مهره‌ی رنگی‌رنگی بهم دادها. نگو نقشه داشت. این رو بهش بگم اول کلی قسم آیه میاره که اینطوری نیست. بعد هم خفه‌م می‌کنه احتمالا نیشخند

پنجشنبه ٢ آبان ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: فامیل
Share

*شما وقتی تلفن می‌زنید منزل یکی از دوستان یا اقوام‌تون، برای احوال‌پرسی اول مکالمه چی میگید؟ سلام. حال‌ت چطور ه؟ خوبی فلانی جون؟ بد موقع مزاحم نشدم؟ الان می‌تونی صحبت کنی؟ فلانی چطور ه؟ (مثلا همسر یا بچه‌ش) خانواده خوب‌ن؟ مامان‌ت اینا چطور ن؟

این حرفا رو میگن معمولا دیگه. حالا، یکی از اقوام ما:

سلام. حال شما خوب‌ه؟ شوهر ت کجاست؟ مریمی کجاست؟ سیستر کجاست؟ خان‌داداش کجاست؟ اینا کجا رفته‌ن؟ کِی رفته‌ن؟ با کی رفته‌ن؟ چرا رفته‌ن؟ تا کِی اونجا ن؟

مدیونید فکر کنید دارم ذره‌ای اغراق می‌کنم! این آدم، احوال‌پرسی‌ش = فضولی! الان لازم‌ه بگم باهاشون معاشرت نمی‌کنم؟

جالب‌ه که بچه‌هاش هم دقیقا مث خودش‌ن و آمار گرفتن و فضولی کردن رو خیلی عادی می‌دونن. البته بعضیا هستن خیلی راحت، همه چیز رو تعریف می‌کنن. به همین دلیل، متوجه نیستن بعضی چیزا رو نباید بپرسن. این آدما واقعا ساده‌ن و به راحتی از فضول‌ها قابل تشخیص‌ن. اما این خانواده واقعا فضول‌ن. همیشه میخوان اطلاعات به‌روز‌شده‌ای ازت داشته باشن تا وقتی به یکی دیگه تلفن می‌زنن، یه وقت خدای نکرده مجبور نشن فقط از خودشون حرف بزنن! و البته حواس‌شون هم هست ذره‌ای اطلاعات از خودشون به کسی ندن. اگر هم بزنی به پررویی و چیزی بپرسی جهت تادیب طرف، کلا کر مادرزاد میشه و 20 بار هم تکرار کنی، تو گویی هیچی نمی‌شنوه!

چند وقت پیش پسر ایشون - که البته 2 برابر من سن داره - از خان‌داداش یه چیزی پرسید. جواب مختصر هم بهشون میدی، متوجه نیستن که باید تموم‌شون کنن. باز یه چیزی می‌پرسن که ناچار شی جواب مبسوط‌تری بدی. خان‌داداش هم حرف توی حرف آورد و پیچوند.

چند روز بعد ش من توی خونه تنها بودم. تلفن زنگ زد. نمی‌دونم چی شد جواب دادم چون کلا اصلا اهل تلفنی صحبت کردن نیستم مگر با چند نفر خاص. فکر می‌کنید اولین سوال ایشون چی بود؟

خب اگر فکر می‌کنید احوال‌پرسی کرد، سخت در اشتباهید! نیشخند پرسید چرا تلفن رو انقد دیر جواب دادی؟ فکر کردم نیستید! گفتم بله! تلفن رو دیر جواب میدم. گاهی اصلا جواب نمیدم. الان شما خوش‌شانس بودید که تلفن‌تون رو جواب دادم.

دید لحن‌م زیاد خوشحال به نظر نمی‌رسه! گفت یعنی منظورم این بود که فکر کردم خواب بودی. گفتم شما فکر می‌کنید خواب بودم و انقد گذاشتید تلفن زنگ بخوره؟

دید نه داره بدتر میشه، شروع کرد که خوبی و چه خبر و این حرفا... 2 دقیقه بعد همون سوالی رو که مطمئن بودم از خان‌داداش پرسیده - هرچند خان‌داداش بهم چیزی نگفته بود. ما کلا عادت نداریم زیاد حرف رو جابه‌جا کنیم - از من هم پرسید. گفتم نمی‌دونم.

گفت یعنی چی؟ مگه میشه ندونی؟ تو مثلا خواهر بزرگ‌ترش هستی!

به خنده گفتم خواهر بزرگ‌ترم. فضول که نیستم! بخواد من چیزی رو بدونم، میاد خودش میگه. من سوال‌پیچ‌ش نمی‌کنم. وقتی هم چیزی رو بهم میگن، امانت‌دار م. به دیگران نمیگم.

گفت بله شما درست میگی. تلفنی صحبت کردن رو هم که دوست نداریو من مزاحم نشم. خیلی ممنون که گوشی رو برداشتی. سلام برسون. خدافظ.

برای مامان تعریف کردم. گفت مریمی؟ تو اگه بخوای با کسی مهربون حرف بزنی، خوب بلدی. چرا با این بنده خدا اینجوری حرف زدی؟ منتظر

گفتم چون برای آدمای فضول، هیچ احترامی قائل نیستم. کسی که به خودش اجازه میده گوشی‌به‌دست توی زندگی مردم سرک بکشه، حق‌ش‌ه مزین شه به رنگ قهوه‌ای. 100 سال‌ش‌ه نفهمیده رفتار ش زشت‌ه. شاید اینطوری بفهمه.

یکشنبه ٢۸ مهر ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: فامیل
Share

*تی‌وی خونه‌ی مادربزرگ، سیستمی‌ه برای خودش. باید این رو از برق بکشی، اون رو بزنی جا ش! بعد اول تی‌وی رو روشن کنی، بعد ست‌آپ‌باکس رو. بعد مهپاره رو. بعد دکمه‌ی نمی‌دونم چی‌چی تی‌وی رو بزنی. بعد... داستانی‌ه اصلا. البته سخت نیست اما باید بدونی داری چی کار می‌کنی. من هم که می‌دونید کلا به وسایل خونه‌ی کسی - هیچ‌کس - دست نمی‌زنم.

اوضاع به همین منوال بود تا اینکه امروز داشتم می‌رفتم پیش‌ش. گفتم خب. امروز حواس‌م هست گند نزنم باز. به مادربزرگ گفتم بذار تی‌وی رو روشن کنم با هم صبح دیگر تماشا کنیم. ولی انقدر لفت‌ش دادم که به ظهر دیگر هم نرسیدیم حتی. یه چشم‌م به آشپزی‌م بود، یه چشم‌م به کنترل تی‌وی. دو تایی نشستیم هر چی دکمه بود زدیم. کلا کانال‌ها به هم ریخت. گفتم راحت باش ببینیم آخر ش چی میشه. دیگه می‌خواستم پاشم کنترل پنکه پایه‌بلند ه رو هم بیارم عیش‌مون تکمیل شه که خدا رحم کرد خاله‌جان اومد و گفت دکمه‌ی بالا سمت راست رو باید بزنی.

جالب‌ه که ما هممممه‌ی دکمه‌ها رو زده بودیم جز اون یه دونه. خلاصه امروز روغن‌ها رو نریختم ولی از خجالت کانال‌ها در اومدم حسابی. منتظر داستان‌های بعدی ما باشید.

چهارشنبه ۱٩ تیر ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: فامیل
Share

*خواستم خیر سر م نوه‌ی گلی باشم، پاشدم رفتم خونه‌ی مادربزرگ یه سری بهش بزنم و تنها نباشه و براش هم آشپزی کنم.

مادربزرگ الان که بنده خدا از دست و پا افتاده حسابی اما یادم‌ه قبل‌ترها خیلی ترتمیز و حتی وسواسی بود و بین نوه‌ها من رو خیلی به تمیزی قبول داشت. الان هم همینطور ه. این شد که وقتی فرستادم‌ش توی اتاق بشینه، اصلا درصدد چک کردن روش من برای آشپزی و شستن سبزی‌ها نبود و فقط وقتی داشتم ماست‌وخیار درست می‌کردم کلی از تمیز کار کردن‌م تعریف کرد بی‌خبر از اینکه چه گندی زده‌م!

خب تقصیر خودشون بود. کلی روغن رو ریخته بودن توی یه ظرف فلزی قدبلند. نمی‌دونم روغن‌ه، مایع بود یا جامد در بدو پیدایش، اما کلا مایع شده بود! یه ملاقه هم بود که باهاش روغن می‌ریختن.

گفتم مبادا اینطوری روغن بریزه این‌ور اون‌ور. ظرف مذکور، یه دسته‌ی فلزی نازک هم داشت که ترسیدم مبادا یهو باز شه و روغن‌ها بریزه. برای همین ظرف رو از بدنه‌ش گرفتم بلند کردم بیارم نزدیک قابلمه. غافل از اینکه بدنه‌ش چرب بود و توی دست‌م لیز خورد.

ظرف رو نگه‌داشتم. کلا مهارت خاصی دارم در بین زمین و هوا قاپیدن ظروف در شرف شکستن و بچه‌ی در آستانه‌ی زمین خوردن و غیره. ظرف رو گرفتم اما کلی روغن پاشید به همه جا! شلوار م، گاز، زمین، فرش!

آخه کف آشپزخونه جای فرش انداختن‌ه؟ گریه بیرون رو نگاه کردم. مادربزرگ اون اطراف نبود. بنده خدا انقدر حال‌ش بد بود که بی‌خیال سر زدن به من شده بود وگرنه اگر حال‌ش خوب باشه ثانیه‌ای 30 بار یا تشکر می‌کنه یا عذرخواهی یا میگه بیا توی اتاق. آشپزخونه گرم‌ه. اذیت میشی.

یک دستمال بزرگ اونجا بود. بر ش داشتم و روغن‌ها رو که روی زمین جاری بودن، جمع کردم. دستمال‌ه چرب شد کاملا. شستم‌ش با چه فلاکتی. دیدم اینطوری فایده نداره. زمین و گاز رو با کلی شوینده شستم و البته تمام مدت حواس‌م به اطراف و اکناف بود مبادا مادربزرگ سر برسه!

دردسر تون ندم! گاز رو فکر کنم 5 بار شستم، زمین رو 8-7 بار. یعنی برق می‌زد دیگه! فقط اون گوشه‌ی فرش رو هیچ جوری نتونستم ماست‌مالی کنم. خاله‌وسطی اومد خونه. براش تعریف کردم. گفت صدا ش رو درنیار. فرش رو می‌خواستم بشورم اصلا. بقیه‌ش رو هم خوب شستی. خیلی تمیز شده نیشخند

بعد برای خاله‌جان تعریف کردیم. نامرد گیر داده بود که مریمی لباس‌ت چرا لک شده؟ روغن ریخته رو ش؟ بده بشورم خب. انقدر گفتن که مادربزرگ گفت اینجا روغن ریخت روی لباس‌ت؟ متفکر گفتم نمی‌دونم! نه! مهم نیست یعنی!

کار خودم تمیز بود. اون نامردها تابلو م کردن.

چهارشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: فامیل
Share

*یه عمر هر کس توی فامیل، ازدواج کرد، این پاشد بدوبدو رفت جهیزیه‌ش رو ببینه و مسخره کنه و ایراد بگیره. جدا از این بحث که "مگه خونه‌ی آدم، نمایشگاه‌ه که مردم بیان بازدید؟"، این سوال، مطرح شد که "چرا عاقل کند کاری که بعدش به شکر خوردن بیفته؟".

گفتنی‌ست خانوم مذکور، تمام پس‌انداز سنوات کار ش رو یک‌جا خرج خرید جهیزیه کرد و هر طور بود اون همه وسیله رو تپوند توی یه وجب خونه.

از هر چیزی هم گرون‌ترین‌ش رو خرید بدون اینکه مدل‌های جدید و حدود قیمت‌ها رو بدونه چون کلا اهل خرید نبود و فقط پول جمع می‌کرد برای درآردن چشم مردم موقع خریدن جهیزیه. مثلا چند برابر حد معمول، هزینه کرد برای خرید جدیدترین ظرف حبوبات و ادویه. اون زمان، مدل شیشه‌ای مد شده بود که در ش کج بود یعنی به جای اینکه در ش صاف از بالا باز شه، کمی مایل بود در ش. همین!

در کابنت‌ها رو هم بازگذاشت فامیل شوهر ش ببینن و حظ ببرن. بعد مادرشوهرش با دهنی که نمی‌دونم چرا کج شده بود، همه جا رو با نگاهی پر تحقیر، برانداز کرد، بعد گفت چقدر پیش‌بند مایع ظرف‌شویی‌ش قشنگ‌ه.

آخ

پ.ن: من برای چیدن و دیدن جهیزیه‌ی احدی نرفته و نمیرم و نخواهم رفت. این هم فامیل بود و نمی‌دونم چه خبر بود که من اونجا بودم. مادرشوهر مذکور هم تازه از سفر اومده بود و به چیدمان نرسیده بود. فقط اومده بود محض بازدید.

جمعه ۱۸ اسفند ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: فامیل
Share

*مامان‌م رو که دید، گفت بیا یه چیزی برات بگم. تو دختر داری. یاد بگیری، خوب‌ه. البته من اون زمان بچه مدرسه‌ای بودم اما چون خودش دختر ش رو 17 سالگی شوهر داده بود، به نظرش واجب بود گفتن این حرفا. توقع داشت از حرف‌ش استقبال هم بشه.

گفت می‌دونی؟ وقتی می فهمیدیم داماد م اینا قرار ه بیان خواستگاری‌م، خوش‌مون اومد. دیدیم خانواده‌ی مومنی‌ن. از همون اول، جواب‌مون مثبت بود اما به رو مون نیاوردیم. به دختر م هم گفتم زیاد ذوق نکن. تو اصلا حرف نزن. ما خودمون بلدیم چی بگیم و چی کار کنیم.

شب اولی که اومدن خواستگاری، از دسته‌گل و شیرینی‌شون خوش‌م نیومد. به نظرم کم بود برای دختر م. توقع بالاتر از اینها رو داشتم. قشنگ هم به رو شون آوردم. گفتم خب شد خودمون شیرینی خریدیم‌ها وگرنه این کم میومد حتما. بعد هم با خوش‌رویی پذیرایی کردم. اونا هم فقط به هم نگاه کردن و چیزی نگفتن.

دفعه‌ی بعد، گل بزرگ‌تر آوردن و شیرینی بیشتر. به دخترم گفتم ببین! حالا شد! الان یاد گرفتن برای تو باید چطوری خرج کنن.

خلاصه چند بار بدون اینکه حرف خاصی داشته باشیم، اینها رو بردم و آوردم که نگن همون اول، قبول کردیم. گفتم بذار فرصت بشه چند نفری از فامیل‌شون هم بدونن اینا میان خواستگاری خونه‌ی ما که یه وقت نتونن پا پس بکشن. خودم هم تلفنی به چند نفری گفتم که حرف‌، پخش بشه.

بعد یه بار که صحبت می‌کردیم، پدر داماد مون گفت من برای پسر م یه خونه خریدم فلان جا که ایشالا برن اونجا زندگی کنن. شوهرم گفت شرط من برای ازدواج دخترم این‌ه که 3 دانگ اون خونه، باید مهریه‌ش باشه. ما کلا رسم داریم توی خانواده‌مون مهریه‌ها رو ملک در نظر می‌گیریم. سکه که فقط در حد حرف‌ه و ارزشی نداره. به هر حال باید برای زن، ارزش قائل شد. الان نصف خونه‌ی ما هم به نام خانوم‌م‌ه.

دیگه اونا هم قبول کردن. ما رفتیم سند زدیم خونه رو. وقتی سند ش اومد، قرار عقد گذاشتیم. من اجازه نمی‌دادم سر دختر م کلاه بره. مگه چی‌ش از بقیه کمتر ه؟

بعد هم برای شب یلدا، به داماد م تلفن کردم یه طوری که مثلا دختر م نمی‌دونه. پرسیدم برنامه‌تون چی‌ه؟ گفت چه برنامه‌ای؟ چی؟ گفتم پسرم رسم شب یلدا رو شما نمی‌دونی. از مادر ت بپرس با من هماهنگ کن. باید چند تا مهمون هم دعوت کنم.

بعدا مادر ش تلفن زد که ببینه جریان چی‌ه. کلی براش سخنرانی کردم. نتیجه‌ش شد اینکه داماد م و پدر و مادر ش شب یلدا اومدن با کل خواهر ها و برادر ها ش و همسرها و بچه‌هاشون. گفته بودم کسی به بهانه‌ای نیاد، بی‌احترامی به دخترم‌ه و بهمون بدجوری برمی‌خوره.

چند جور میوه آوردن همه با جعبه! نه توی نایلون. گوسفند آوردن گل‌زده! برای قربونی. چند کیلو شیرینی. کلی هدیه شامل لباس و طلا و پارچه. بعد که رفتن، من خوشحال بودم که به دختر م عزت و احترام گذاشتن و شب یلدای زمان عقد ش براش خاطره‌ی خوبی شد. کلی میوه هم موند و خراب شد و ریختیم دور. که البته فدای سر دخترم. اگه نمی‌آوردن بد بود.

مامان‌م گفت حداقل میوه‌ها رو می‌دادین به چند تا آدم فقیر. خیرات می‌دادن. موند تا خراب شد؟

گفت آره. حالا اون مهم نیست. میخوام بهت بگم تو هم یاد بگیر از اول، حد و حدود رو برای خانواده‌ی داماد ت مشخص کنی.

مامان گفت فلانی شما نماز می‌خونید. بارها مکه رفتید. چرا اسراف اصلا براتون مهم نیست؟ کلی پول همین میوه‌ها بود. بعد هم آدم باید بودجه‌ی داماد ازش توقع داشته باشه. اگه به نظر ت این آدم، نمی‌تونه انتظار دختر ت رو برآورده کنه، چرا قبول کنی‌ش؟

گفت وااای. چقدر تو ساده‌ای. بخوام مث تو فکر کنم، نباید دخترهام رو شوهر بدم. اول چند بار میان و میرن، بعد که قبول کردیم، کم‌کم شرط میذاریم. اینطوری دیگه نمی‌تونن نه بگن. هم دخترم رو شوهر داده‌م، هم کلی براش عزت و احترام خریده‌م.

پ.ن: بعد بعضیا میگن چرا با این فامیل، رفت‌وآمد نمی‌کنید؟!

پ.پ.ن: شما "یلدایی" یا "جشن یلدا" رسم دارید برای تازه‌عروس‌ها؟

موضوع: فامیل
Share

* امروز اینجانب خر شدم، رفتم مهمونی بعد از کار!
چشم‌ت روز بد نبینه، انقـــــــــــــــــــدر این صاحبخونه‌ها حرفــــــــــــــــــــــــــــ زدن و از خودشون تعریف کردم که من علاوه بر افت شدید اعتماد به نفس، دل‌م می‌خواست ۳ تا چاقو داشتم، تا دسته فرو می‌کردم توی شکم این ۳ تا!
دیوانه شدم حسابی!
آخر هم یه شوهر وراج ازخودممنون بی‌احساس کاملاً غیر رمانتیک گیر م میاد که تا دنیا، دنیاست حال‌م گرفته باشه!

خدایا دور کن!

یکشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٦
نظرات ()
موضوع: فامیل
Share

*والا اون زمان که شانس تقسیم می‌کردن، نمی‌دونم من کجا بودم! ولی از فامیل، هیچ شانسی نیاوردم. نه که من، مامان و بابا م همینطور. یعنی اینها آدمایی‌ن که اگه دست‌ت رو تا ایننننننجا - آرنج! - بزنی توی عسل، بذاری دهن‌شون، باز گاز ت می‌گیرن.

واقعیت این‌‌ه که پدر و مادر من، کم به این فامیل محبت نکردن. عیادت، تبریک، تسلیت، هدیه بردن، شرکت توی مراسم‌شون، مهمونی دادن، احترام گذاشتن، هر جوری فکر کنی محبت کرده‌ن. ولی این وسط یه اشتباه کوچولو داشتن: این کارا رو بی‌منت و چشم‌داشت جبران انجام دادن. در نتیجه، مردم رو پررو کردن.

و خب در راستای اینکه در طبیعی‌ترین حالت ممکن، بچه مث پدر و مادر ش میشه، من هم همینقدر مهربون بودم! ولی از یه جایی به بعد دیدم نع! من نمیخوام به نتیجه‌ای برسم که مامان و بابا م رسیدن. در نتیجه از خلوص ماجرا کم کردم و بر منت‌ش افزودم.

البته فرق داره‌ها. من دوستانی دارم که خیلی خاکی‌ن. خیلی خودمونی‌ن با من. خیلی دوست‌ن. نه توقع بیجا دارن ازم، نه حساب کتاب می‌کنن کی بزرگتر ه کی کوچیکتر، کی آخرین بار تلفن زده، الان نوبت کی‌ه تماس بگیره، نه احتمال میدن چشم بخورن، نه چشم می‌زنن، نه یکسری مسائل سطحی رو توی دوستی‌مون دخیل کرده‌ن هیچ‌وقت. اینها واقعا دوست‌ن. از فامیل هزار بار بهتر ن. اینها رو استثناء می‌دونم و هر کاری براشون انجام میدم، به خاطر خودشون‌ه، نه چیز دیگه.

اما برای بعضیا باید چوب‌خط داشته باشی. باید اگه 1 بار تلفن می‌زنی، دیگه باد کنی بشینی بالای اتاق تا اون هم وظیفه‌ش رو انجام بده و بهت تلفن بزنه. باید حساب کنی ببینی کی بزرگتره و اگه تو بزرگتری، عید بشینی اول اون تبریک بگه. این دوست‌ها مث فامیل‌ن تقریبا. مث فامیلی که تو رو ت میگن دوست‌ت دارن. بعد اگه چند ماه هم پیدا ت نشه، یه مسج نمی‌زنن ببینن مرده‌ای یا زنده. چرا؟ فقط چون طبق معمول، روزی که قرار بوده بیان منزل‌ت، نیومدن. اطلاع هم ندادن. تو هم دیگه تلفن نزدی مجدد دعوت‌شون کنی.

من یه تزی دارم توی زندگی‌م که به نظرم واقعا درست‌ه. اینکه بعضی آدما حد دارن و باید اون حد رو بدونن. نمیشه هر وقت خواستن، غیب شن. هر وقت خواستن، حس صمیمیت خفه‌شون کنه و سر ت هوار شن.

اینکه کی جزو کدوم دسته باشه، انتخاب خودش‌ه اما چند سالی‌ه در حد لیاقت هر کس باهاش رفتار می‌کنم، نه در حد فهم خودم. من گاهی زیادی می‌فهمم و این شده باعث عذاب‌م. وقتی مث خودشون برخورد می‌کنم، راحت‌ترم و بی‌حساب میشیم. راست‌ه که میگن احترام هر کسی، دست خودش‌ه...

دوشنبه ۱ آبان ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: فامیل
Share

*اون ماجرای کارت عروسی رو یادتون‌ میاد؟ فامیل مذکور فردا شب‌ش تلفن زد به مامان گفت ببخشید که من داخل نیومدم. خیلی کار سر م ریخته و فلان. راستی کروک باغ رو بهتون دادم دیگه؟

صد البته اینها مقدمه‌ای بیش نبود و اصلا ایشون اومده بود که کروکی رو بیاره چون خودش گفت آدرس‌ش خیلی پیچیده و بدفرم‌ه و بدون کروکی امکان نداره کسی بتونه راه رو پیدا کنه.

بعد از این مقدمه‌ی تمیز ایشون فرمودن راستی میاین دیگه؟ یعنی منظورم‌ این‌ه که دوست دارم بیایین. ولی اگه نمیاین بگین که من 4 نفر دیگه رو جاتون دعوت کنم. البته دوست دارم بیاین‌ها ولی اگه نمیان بگین!

ما هم که منتظر فرصتی برای نرفتن! گفتیم وقتی دل‌ش رو نداره، مهمون دعوت نکنه. هم بلند میشه کارت میاره که بگه من دعوت کردم، هم بعد ش میگه میاین یا نه که جامون کس دیگه رو دعوت کنه؟ خب از اول همونا رو دعوت کنه. یه منت سر ما لازم‌ه انگار فقط این وسط.

موضوع: فامیل
Share

*والا ما توقع نداریم مهمون دقیقا خر ما بشه ولی دیگه قرار هم نیست ما خم شیم سوار مون شن. یه فامیلی داریم ما. این خانواده اصرار دارن با ما رفت‌وآمد کنن. مدام میگن چرا اینجا نمیایین؟ چرا شام و ناهار نمیان؟ چرا به ما سرنمی‌زنید؟ کلی تعارف می‌کنن. بعد تمام تعطیلی‌ها و آخر هفته‌ها تلفن خونه‌شون رو جواب نمیدن، موبایل‌هاشون هم قطع‌ه. جمعه 8 شب همه رو وصل می‌کنن چون خیال‌شون راحت‌ه دیگه مهمون نمیره براشون و بعد هم با قیافه‌های حق‌به‌جانب، منکر کل قضیه میشن و میگن نه اینطوری نکردیم ما. شما اصلا بدبین هستید!

یعنی انقدر  راحت دروغ میگن که واقعا وقتی راست هم میگن، دیگه نمی‌تونی باور کنی. چند روز پیش یکی‌شون تلفن زد که ما میخوایم بیاییم اونجا. مامان گفت فلان روز تشریف بیارید. خانوم‌ه گفت حالا ببینم چی میشه!

مامان گفت "حالا ببینم چی میشه" نه. خواستید تشریف بیارید به من خبر بدین. خانوم‌ه گفت من هروقت حوصله کردم میام یه روزی. مامان گفت "یه روزی" نه. ممکن‌ه ما خونه نباشیم یا برنامه‌ی دیگه‌ای داشته باشیم.

خانوم‌ه گفت خب میرم خونه‌ی همسایه‌تون!!! مامان گفت یعنی چی که "میرم خونه‌ی همسایه‌تون"؟ مگه قرار نیست دیدن ما بیای؟ خانوم‌ه گفت برای این میخوام بیام که حوصله‌م سر نره.

البته مامان بنده مسلما آدمی نبود که جواب بده به کسی و این نتیجه‌ی سال‌ها تعالیم بنده‌ست! خلاصه مامان تلفن رو قطع کرد و روز موعود هم گذشت و اینها نیومدن و مامان هم گفت مهم نیست و من تلفن نمی‌زنم ببینم چرا نیومدن.

بعد چند روز متاسفانه مامان باهاشون کاری داشت و مجبور بود تلفن بزنه. خانوم‌ه هم کلی قیافه گرفته بود و مامان هم زود قطع کرد. حالا اونا لابد نشسته‌ن منتظر عذرخواهی!!! یعنی اینچنین فامیل پررویی داریم ما. قابل توجه اونایی که براشون سوال‌ه چرا من با این فامیل، رفت‌وآمد نمی‌کنم.

موضوع: فامیل
Share

*مستحضرید که بنده در کل از شیوه‌ی برگزاری خیلی از مراسم در سرزمین عزیزمان خوش‌م نمیاد و فکر می‌کنم خیلیامون انقدر در قید ظاهر و حرف مردم هستیم که حتی لذت جشن‌هامون هم از یادمون رفته.توی فامیل ما مهم‌ترین مساله، لباس شیک، آرایش غلیظ، جواهرات سنگین و ماشینی‌ه که باهاش میری عروسی.

اینکه چقدر فهم و شعور داری یا نداری و پشت‌ت رو بکنی به مردم یا زل بزنی توی صورت کسی که سن مادر ت رو داره و منتظر شی تا اون بهت سلام کنه، حرکت زشتی محسوب نمیشه. ما حتی داشتیم موردی رو که خانواده‌ی پسر، سهم دخترا رو کلا ندید گرفتن و همه رو یک‌جا دادن برای پسر شون خونه گرفتن چون عروس‌شون گفته حاضر نیست بره مستاجری. بعد پسر مذکور، خونه رو فروخته و همه رو خرج یه شب جشن عروسی کرده تا سر میز شام، از کوکوی سیب‌زمینی و نیمرو باشه تا کباب بره.

برای همین، من این فامیل رو دوست ندارم و واقعا باهاشون رفت‌وآمد نمی‌کنم. ختم‌هاشون رو هم تا بشه می‌پیچونم و نمیرم. عروسی که دیگه هیچی.

دیروز یکی از فامیل پدری تماس گرفت و گفت خونه‌تون رو آب و جارو کنید که من میخوام بیام براتون کارت عروسی پسرم رو بیارم. عروسی هم مختلط هست و توی باغ. نمیخوام و خوش‌م نمیاد هم نداریم.

مامان هم گفت بفرمایید.

خسته و داغون از باشگاه اومدم به امید اینکه بدوم برم بخوابم که دیدم نخیر. اصلا راه نداره. دیگه وایسادیم به خرید کردن، جارو، تمیز کردن سرامیک‌ها، شستن آشپزخونه و ظرفای ناهار و میوه و مبل‌ها و اینا. چند ساعتی مشغول بودیم. البته دست‌ش درد نکنه. خیلی وقت بود می‌خواستم یه کم توی تمیز کردن خونه کمک کنم، تنبلی‌م میومد.

خلاصه همه چیز آماده شد و ما نشستیم منتظر که اینها بیان. هی نشستیم، هی نشستیم. نیومدن. مامان به بابا گفت این فامیلای شما چرا ساعت ندارن؟

میگرن‌ش اذیت‌ش می‌کرد اما نمی‌دونست اینها کی میان، نمی‌رفت بخوابه. کلافه شده بود. من هم می‌خواستم برم بیرون. دیدم بعد قرنی اینها میخوان بیان، ناراحت میشن. گفتم ول‌ش کن. یه روز دیگه میرم.

به مامان گفتم مادر من! تقصیر خودتون‌ه. یا بگید فلان ساعت منتظرتون هستیم یا سوال کنید چه ساعتی می‌رسن حدودا؟ حداقل آدم تکلیف خودش رو بدونه.

گفت خب کار دارن و دارن کارت، پخش می‌کنن. من هم دیگه سوال نکردم.گفتم خونه‌ی دختر شون همین خیابون پشتی‌ه. مطمئن باش اونجا ن. موقع برگشت فکر کرده‌ن که برای ما کارت بیارن خوب‌ه.

هیچی دیگه. آخر سر بابا تلفن زد که شما چرا نمیایین؟ گفتن ما خونه‌ی دخترمون هستیم و داریم میاییم. بعد که اومدن، آقاهه توی ماشین موند و خانوم‌ه کارت‌به‌دست بدوبدو اومد و گفت ما توی ترافیک موندیم. الان هم باید بریم. هر قدر گفتم بیایین حداقل یه چای با هم بخوریم، گفت نه به خدا. خیلی کار دارم. عجله دارم.

من هم دیگه اصرار نکردم. رفتن.

یعنی فکر کن کنسلی خواب بعدازظهر، خستگی، اون همه کار، بیرون نرفتن من، همه‌ش به خاطر 2 دقیقه سلام علیک دم در بود. خب چرا میگی آب و جارو کن میخواییم بیاییم خونه‌تون؟ بگو شب 2 دقیقه میام دم در کارت رو میدم و میرم. خیلی کارام مونده.

یکشنبه ٢ مهر ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: فامیل
Share

*الان تازه می‌فهمم خاله‌ی آدم چقد براش عزیز ه. کسی که خواهر مامان‌ت‌ه. خواهر عزیزترین آدم زندگی‌ت...

خاله‌م دیروز بدحال بود و بستری شد. جون‌م بالا اومد تا درمان‌ها جواب داد و یه کم نرمال‌تر شد حال‌ش. الان می‌بینم داشتن و نداشتن مو برام مهم نیست. هر دفعه می‌بینم‌ش میگم کنتور رو صفر کردیا! موهات نو درمیاد. باز هی برو رنگ کن. ولی می‌فهمم برای یه زن، چقد سخت‌ه تحمل یه سر بدون مو.

ولی از اون مهم‌تر، تپیدن قلبی‌ه که مال خاله‌ی تو ست. خواهر مامان‌ت... نازنینی که وقتی بچه بودی باهات بازی می‌کرد. برات لواشک درست می‌کرد و بهت خوراکی‌های خوشمزه می‌داد. کسی که همیشه حواس‌ش بود به تو خوش بگذره.

خاله نترس! تو می‌تونی خوب شی. قوی باش! مث من که نذاشتم هیچ‌وقت اشک‌هام رو ببینی. خاله نترس! تو خوب میشی...

سه‌شنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: فامیل
Share

والا من در عمر م سرزده جایی نرفته و نمیرم. دیروز هم هر چی به خاله جان مسج زدیم، گوشی‌ش خاموش بود. به خاله وسطی مسج زدیم که اون هم حال‌ش خوب نبود و جواب نداد. به مادربزرگ تلفن زدم و شکر خدا جواب داد. گفتم بیایین خونه‌ی ما. گفت خاله وسطی حال‌ش خوب نیست - عوارض شیمی‌درمانی لعنتی - و نمیشه بیاییم.

چند ساعت که گذشت گفتیم خب ما بریم دیدن‌ش. مامان دیروز اونجا بود و گفت من دیگه نمیام که خیلی هم دور ش شلوغ نشه. شما برید ولی بلند بلند حرف نزنید. زیاد شلوغ نکنید. زود هم بیایید.

ما هم مقادیری خوراکی که خاله وسطی ممکن بود دل‌ش بکشه بخوره برداشتیم - چون تهوع داره و مسلماْ اشتها نداره. ضمناْ تهدید کرده بود که عمراْ دیگه لب به سوپ و آش نمی‌زنه. آخه به خاطر آفت دهان چیز دیگه نمی‌تونست بخوره - و راه افتادیم.

 

رسیدیم اونجا دیدیم خاله جان نیست. خاله وسطی گفت رفته دکتر. آدرس یه جایی نزدیک خونه‌ی ما رو داد. گفت بهش زنگ بزنین بگین اینجایید که یه راست بیاد خونه و جای دیگه نره. که خب باز گوشی‌ش خاموش بود. یعنی من نمی‌دونم اون گوشت‌کوب رو واسه چی میذاره توی کیف‌ش؟ هر چی هم مسخره‌ش می‌کنم و براش دست می‌گیرم، از رو نمیره.

خلاصه ما نشستیم به دری‌وری گفتن و خندیدن. جهت اطلاع باید بگم بیمارانی که شیمی‌درمانی می‌کنن رو نباید تنها گذاشت. یعنی هر چی دور و بر شون شلوغ باشه و سرگرم باشن، تمرکز شون روی حس تهوع کمتر شه و حال بهتری پیدا می‌کنن حداقل اون چند ساعت.

از شانس گند ما اومدیم فیلم ببنیم. شخصیت اول فیلم، سرطان داشت و دکتر گفته بود نهایتاْ 1 سال زنده می‌مونه. زدیم مه‌پاره. بزرگ‌داشت طوفان بود و فیلم‌هاش رو نشون می‌داد با دستمال‌سرهای رنگی‌رنگی. خاله وسطی پرسید چرا مرد؟ و خان‌داداش خیلی رک گفت سرطان داشت دیگه. تابلوئه. بعد خاله وسطی گفت دستمال‌سر هم خوب‌ه‌ها. بهتر از روسری‌ه. برای خودم بگیرم. که اون لحظه من دل‌م می‌خواست زار بزنم منتها کاملاْ خودم رو ضبط و ربط کردم گفتم هر جا دیدم برات می‌گیرم. بعد هنوز خرید نکنه وایسادیم به تعارف کردن سر پول‌ش!

بعد دیدم گوشی‌م زنگ می‌خوره. خاله جان بود. گفت وای مریمی! چقد جات خالی‌ه! گفتم کجایی تو مگه؟ گفت خونه‌ی شما دیگه!

نگو بعد دکتر پیچونده رفته خونه‌ی ما. گفتم تو خجالت نمی‌کشی مهمون توی خونه‌ت نشسته میری مهمونی؟ چه بسیار زندگی‌ها که سر همین رفتارهای جلف از هم گسسته. که طرف خودش خونه نبوده و ملت رفته‌ن خونه‌ش مهمونی ـ اصلاْ هم من منظور خاصی نداشتم جون خودم - خاله جان هم خندید و گفت بمونین تا بیام.

بعد مامان گوشی رو گرفت گفت مگه نگفتم انقد شلوغ نکنین؟ پاشین بیاین دیگه. فکر کرده بود مثلاْ ماها خیلی حرف‌گوش‌کنیم.

هیچی دیگه. 3-2 ساعت گذشت. مامان هم خاله جان رو نگه داشته بود تا ما برسیم خونه. خاله وسطی و مادربزرگ هم ما رو نگه داشتن تا خاله جان بیاد. آخر خاله جان از رو رفت و اومد. بعد تا اومد، ما گفتیم خب دیگه. ما میریم خونه.

داشت غرغر می‌‌کرد که من تازه اومدم و بمونین و فلان. گفتم تا تو باشی عین چی سر ت رو نندازی بری مهمونی با اون گوشی همیشه خاموش‌ت. حالا لج کرده هی مسج میده چطوری چلاق؟ احوال‌پرسی‌ش‌ه مثلاْ.

بعد مامان من میشینه میگه با خاله‌ت درست صحبت کن!

پنجشنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: فامیل
Share

قرار بود امروز خاله‌م اینا بیان خونه‌ی ما. محض تلطیف فضا و فراموشی سیل مصائب وارده، وایسادم به مو درست کردن و آرایش.

وقتی اومدن، حس کردم حجم سر خاله‌ وسطی از زیر روسری، کمتر از همیشه‌ست. گفتم حتماْ پا روی دل‌ش گذاشته و موها ش رو کوتاه کرده. اما وقتی روسری‌ش رو درنیاورد، فهمیدم چی شده.

خاله‌جان گفت دیشب خاله‌وسطی مدام می‌گفت سر م خیلی می‌سوزه. بعد یهو موهاش ریخت یه جا. صحنه‌ی دلخراشی بود. اون موهای لخت قهوه‌ای رنگ یهو ریختن روی شونه‌هاش، روی زمین. خودش هم نشست به گریه کردن.

گفتم تو گریه نکردی؟

گفت چرا. اما یواشکی.

دیگه نپرسیدم کی دل‌ش اومد موها رو جمع کنه.

گفت فردا میریم کلاه‌گیس بخریم.

جلسه‌ی اول شیمی‌درمانی وقتی این بود نتیجه‌ش، خدا بقیه‌ش رو به خیر بگذرونه فقط.

جمعه ۱٩ خرداد ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: فامیل
Share

حاضر م هر کاری کنم اما برگردم به آرامشی که تا 10 روز پیش داشتم. هی نق زدم. هی ناشکری کردم. قدر چیزایی رو که دارم، ندونستم. الان خسته و داغون و ناامید و عصبی‌م. خاله باید بره شیمی‌درمانی و رادیوتراپی. نمیگه که می‌ترسه و نگران‌ه اما کسی هست که درک نکنه؟

عمر آدما دست خداست فقط. براش دعا کنین از ریخت و قیافه نیفته و زیاد زجر نکشه. دل آدم، خون میشه وقتی کسی که همیشه موها ش بلند بوده با خنده بگه باید برم موهام رو بزنم.

دوشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: فامیل
Share

سلام. این چند روز به نت دسترسی نداشتم. فقط تونستم مسج‌هاتون رو جواب بدم. زیر همین بارون غروب پنج‌شنبه براتون دعا می‌کنم همیشه سالم و شاد و خوش باشین. بهم دلگرمی دادین. حال‌م رو خوب کردین. خدا گره از کار تون باز کنه و دل‌تون رو همیشه شاد نگه‌داره. آمین.

خاله وسطی عمل شد. من پیش‌ش بودم. امروز عصر اومدم خونه. سیستر رفته امشب اونجا بمونه. خاله‌جان هم که شب‌ها هست کلاْ. فردا هم خاله‌جان تعطیل‌ه و خونه‌ست. فردا شب دوباره میرم اونجا.

حال‌ش فجیع نیست شکر خدا. من هم کمی ترس‌م ریخته. بهش می‌رسم و وقتایی که بیدار ه، براش می‌رقصم حتی! دعا ش کنین. مرسی. خیر ببینین.

پنجشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: فامیل
Share

یادم باشه یه سری هم بشینیم کله‌پاچه‌ی فامیل پدری رو بار بذاریم. آیکون مریمی خبیث شیطان

شنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: فامیل
Share

الان دل‌م میخواد موهام رو دونه‌دونه بکنم ناراحت والا من هر چی تلاش می‌کنم به این نتیجه برسم که ما همه‌چی‌مون غیر از آدمیزاد ه و مردم نرمال‌ن، نمیشه! به حضرت عباس نمیشه! باید یه سری پست بذارم با عنوان فامیل.براتون میگم. ببینید من چی می‌کشم فقط. همون بهتر که آدم، فامیل اینطوری نداشته باشه. مصداق بارز این‌ن:

امیدوار بود آدمی به خیر کسان            مرا به خیر تو امید نیست، شر مرسان

چهارشنبه ۱٧ اسفند ۱۳٩٠
نظرات ()
موضوع: فامیل
Share

Daisypath Happy Birthday tickers