*توی دانشگاه اولی یه دوستی داشتم اهل یه شهر خاص که حالا اسم نمی‌برم. این دختر، واقعا به اصالت‌ش افتخار می‌کرد و هر کس ازش می‌پرسید، خیلی با اعتمادبه‌نفس اسم شهر ش رو می‌گفت. من شهر شون رو ندیده‌م اما خودش می‌گفت شهر کوچیکی‌ه و امکانات محدودی داره. دوست‌م می‌تونست خیلی راحت خودش رو سنجاق کنه به یه شهر بزرگ‌تر یا حداقل مرکز استان ولی دلیلی نمی‌دید بخواد چنین کاری کنه. لزومی نمی‌دید بخواد دروغ بگه. خیلی دختر خوب و دوست‌داشتنی‌ای بود. و اعتراف می‌کنم اولین بار بود می‌دیدم کسی انقد قشنگ درباره‌ی اصالت خودش تعریف می‌کنه برای بقیه. حتی شعرهای شهر شون رو با گویش محلی بلد بود. برام می‌خوند. بعد مجبور م می‌گرد ترجمه کنم. یه جاهایی‌ش رو نمی‌فهمیدم. می‌گفت حدس بزن. حدس‌های خنده‌دار می‌زدم. کلی می‌خندیدیم. بعد درست‌ش رو می‌گفت.

یه همکلاسی داشتم. اطراف تهران زندگی می‌کردن اما اصالت‌شون برمی‌گشت به یه شهر دیگه. رسما هم لهجه داشت. معلوم نبود لهجه‌ش مال کجا ست اما خب لهجه داشت. بعد کسی ازش می‌پرسید اهل کجاست، با لهجه می‌گفت تهران! ملت می‌گفتن بابا تو قشنگ لهجه داری. خب بگو اهل کجایی. باهاشون دعوا می‌کرد که نه. من لهجه ندارم.

چند تا همکلاسی داشتیم. اونا رو هم نمیگم اهل کجا بودن اما برای خودشون دارودسته شده بودن و یه طوری با بقیه برخورد می‌کردن انگار مثلا قاتل پدر شون رو دارن می‌بینن. دقیقا به همین شدت. همیشه با بقیه دعوا داشتن. هیچ جوری هم با کسی همکاری نمی‌کردن. هیچ‌وقت خدا جزوه نداشتن به کسی بدن. همیشه درس نخونده بودن. همیشه پروژه‌شون آماده‌ی تحویل نبود. همیشه هم فردا، پروژه‌شون حاضر و آماده از سقف می‌افتاد و نمره‌شون به حول و قوه‌ی الهی و الهامات غیبی خوب می‌شد!

یه بار حرف بود. یه دفعه یکی‌شون هجوم آورد سمت ما که چی‌ه؟ فکر کردید چه خبر ه؟ یه عمر شما از امکانات پایتخت استفاده کردید، حالا 4 سال هم ما اومدیم استفاده کنیم. رشته‌ی ما رو شهر خودمون داشت اما ما عمدا زدیم تهران که دور از خانواده و غرغرهاشون 4 سال نفس بکشیم و اینجا زندگی کنیم. شاید شانس‌مون زد و شوهر کردیم و کلا موندگار شدیم اینجا.

یکی دیگه گفت حیف آب‌وهوای شهر خودتون نیست ول‌ش کنی بیای اینجا دود بخوری؟ کلی تعریف کرد از شهر ایشون خلاصه. دختر ه هم در اومد که آره. خراب شه این تهران دودگرفته‌ی شلوغ بی‌دروپیکر. دیروز فلان قدر توی راه مونده بودم و انقد ازم کرایه گرفتن و فلان جا گم شدم و 20 دفعه آدرس پرسیدم و... خلاصه هی غر می‌زد و بدوبیراه می‌گفت.

بعضیا خیلی جالب‌ن. جوک قومیتی بشنون، ناراحت میشن. اصطلاحات ناخوشایندی مث "شوخی شهرستانی" ناراحت‌شون می‌کنه ولی بد نمی‌دونن برای تهران موندن، هول بزنن. آخر ش هم خیلی راحت میگن این شهر خراب‌شده! خب این خراب‌شده خدای نکرده شهر ما ست و داریم یه عمر اینجا زندگی می‌کنیم. حاضر نیستن برگردن شهر شون ولی رو شون میشه جاهایی مث قیسبوک، اینطوری بنویسن. بالاخره یه رفتاری یا خوب‌ه یا خوب نیست. یه بام و دو هوا نمیشه که. میشه؟

پ.ن: بازنشر این پست در لینک‌زن

سه‌شنبه ٢ مهر ۱۳٩٢
نظرات ()
Share

*تی‌وی یه برنامه‌ای داره به اسم "شب به‌یادماندنی". خب بر همگان واضح و مبرهن است که من الان اصلا ساعت پخش‌ش رو نمی‌دونم و اینکه کدوم شبکه بود. فقط یادم‌ه شب بود. مجری‌ش هم آقای بهمن هاشمی بود.

ماجرا اینطوری‌ه که مردم لطف می‌کنن تاریخ عروسی‌شون رو پیامک می‌کنن برای برنامه. دست‌اندرکاران هم با دوربین و تجهیزات میرن جهت فیلم‌برداری و تبلیغ ازدواج آسان!

نکته‌ی جالب‌ش اینجا ست که هیچ ازدواج آسانی در منزل برگزار نشده تا حالا توی این برنامه‌هایی که من کم‌وبیش دیده‌م و همه توی تالارهای شیک بوده‌ن. یعنی تالار معمولی هم نه. یه نمونه‌ش رو براتون تعریف می‌کنم:

عروس و داماد با ماشین گل‌زده اومدن. توضیح هم دادن که ما صرفه‌جویی کردیم ماشین خودمون رو گل زدیم و ماشین شیک‌تری نگرفتیم. (ماشین داشتن. گل هم زده بودن حسابی) بعد رفتن داخل تالار. از دم در هم همینطوری سبدهای بزرگ رو چیده بودن تا داخل. مهمونا هم کلی شعار دادن در باب ساده‌زیستی. بعد مجری برنامه رفت داخل آشپزخونه و سوال کرد چند جور غذا هست و غیره. (کلی مهمون داشتن. چند نوع هم غذا بود)

بعد عروس و داماد گفتن زیاد! برای عروسی خرج نکردیم و با پول‌هامون خونه خریدیم. سوال این‌ه که این دوستان، معنی ازدواج ساده رو نمی‌دونن یا فکر می‌کنن ما قیمت‌ها رو نمی‌دونیم؟ خب طرف وضعیت مالی خوبی داشته. اول زندگی‌ش خونه و ماشین و مراسم عروسی مفصل. نوش جون‌ش. دیگه فیلم‌برداری و تبلیغ‌ش از تی‌وی چه معنایی داره؟ میخوان بگن ساده یعنی اینطوری؟ خب مردم ما خودشون اینجور ساده‌زیستی رو بلدن! یاد دادن نمیخواد. به نظرم اگه خیلی راحت بگن میخوایم آنتن رو پر کنیم، شیک‌تره واقعا. فر هم نظرش همین‌ه تقریبا.

پ.ن: بازنشر این پست در لینک‌زن

پنجشنبه ٢۸ شهریور ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: تی‌وی ، لینک‌زن
Share

*عموهای فیتیله‌ای بودن انگار. داشتن ماکارونی تبلیغ می‌کردن.

عموپورنگ و امیرمحمد داشتن یه قاقا‌لی‌لی رو تبلیغ می‌کردن. پیکوتک بود انگار.

بخش آشپزی "به خانه برمی‌گردیم" همه‌ش شده تجملات و میزهای رنگارنگ و تزئین‌های خیلی خاص. به جای آموزش یک غذای کاربردی، الان میز می‌چینن از این سر تا اون ته. گاهی حتی مجری‌شون نمی‌تونه تشخیص بده در پس این همه تزئین، خوراکی مذکور، چی هست دقیقا!

بقیه‌ش هم هی تبلیغ محصولات 5040 رو میگن و تونیک تقویت مو و غیره. درباره‌ی تونیک طلسم آقائه با قاطعیت می‌گفت که باعث کاهش ریزش مو و رویش مجدد و حتی سیاه شدن موهای سفید میشه. خودش رو مثال زد که با 40 و خورده‌ای سال سن، موهای پر و کاملا سیاهی داشت. می‌گفت بخشی از موهام سفید شده بود. تونیک رو مصرف کردم سیاه شده الان.

نمیگم نمیشه این کارا رو کرد اما خب اون تبلیغ بود. کسی اینجا امتحان کرده این محصول رو؟ حالا ما هیچی. "به خانه برمی‌گردیم" هم هیچی. دیگه توی برنامه‌ی کودک چرا تبلیغ میذارن؟

پ.ن: بازنشر این پست در لینک‌زن

سه‌شنبه ۱٥ امرداد ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: تی‌وی ، لینک‌زن
Share

*مسیر رو گفتم و سوار شدم. کمی جلوتر یه دختر چادری سوار شد. ازم پرسید بلدی چطوری می‌تونم برم فلان جا؟

بهش گفتم مقصد ت وسطای همین خیابون روبروی‌ه اما یک‌طرفه‌ست و اگه الان پیاده شی، مجبور میشی خلاف جهت حرکت ماشین‌ها همه‌ی مسیر رو پیاده بری تا مقصد ت. ماشین که دور زد، اون سر خیابون‌ه پیاده شو. بعد با یه تاکسی دیگه یا پیاده، خیابون‌ه رو برو تا برسی به مقصد ت. گفت تو بلدی؟ گفتم آره. بهت نشون میدم کجا پیاده شی.

یهو دیدیم ماشین به جای اینکه بپیچه چپ، پیچید راست. گفتم آقا کجا داری میری؟ گفت خانوم مسیر م این طرف‌ه دیگه. گفتم مگه ما نگفتیم فلان جا؟ خودش رو زد به نفهمی که نفری 500 ازمون بگیره یه ذره راه رو. پیاده شدیم. رفتیم اون طرف میدون. دوباره سوار شدیم.

توی ماشین یه کم حرف زدیم و خندیدیم. بعد بهش گفتم اینجا پیاده شو پیاده‌روی سمت راست رو برو تا خیابون فلان رو پیدا کنی. تعارف کرد مال تو رو هم حساب کنم که خب من مسلما تشکر کردم و گفتم نه. بعد آقای راننده ازش 1 تومن گرفت که خب زیاد بود! بعد که اون پیاده شد و رفت، آقاهه گفت شما پیاده نمیشی؟ من 2 نفر حساب کردم.

یعنی کارد می‌زدی خون من درنمیومد. آقاهه گفت عیب نداره حالا. گفتم آقا چی چی رو عیب نداره؟ من اصلا این بنده‌ی خدا رو نمی‌شناختم! آقاهه هم لابد مونده بود حیرون که تو چطور با کسی که نمی‌شناسی انقدر میگی و می خندی! (برعکس رفتار م با آقایون که اصلا فرندلی به نظر شون نمیام!)

آقاهه چند تا بوق زد و دختر ه رو صدا کرد بیاد. طفلی شاد و خندون اومد اما هر کاری کردیم پول رو نگرفت و فرار کرد رفت. دیگه نمی‌شد بیشتر از این راه رو ببندیم. از شیشه‌ی عقب نگاه‌ش کردم. با ذوق برام دست تکون می‌داد.

ادای چنگ زدن به صورت‌م رو درآوردم. بیشتر خنده‌ش گرفت. من هم خندیدم براش دست تکون دادم. 500 تومن رو براش صدقه دادم اما صورت خوشگل‌ش رو همیشه یادم می‌مونه.

پ.ن:بازنشر این پست در لینک‌زن

دوشنبه ۱٠ تیر ۱۳٩٢
نظرات ()
Share

*تی‌وی یک زوج معلول رو نشون می‌داد. خانوم‌ه روی ویلچر بود. پاهاش مشکل داشت. آقاهه دست نداشت. ولی واقعا هنرمند بود. کارهای معرق‌ش رو می‌دیدی، باور ت نمی‌شد با پا این‌ها رو درست کرده.

ازدواج 2 نفر معلول که بتونن کمک هم باشن و با هم خوش باشن، خوب بود. چیزی بود که می‌شد براش تبلیغ کرد از تی‌وی. اما بعد نشون داد اینها یک بچه داشتن. من هر چی فکر می‌کنم، نمی‌فهمم 2 نفری که معلولیت‌شون انقدر وسیع‌ه، در حد نداشتن دست و پای سالم، چطور جرات کردن بچه‌دار شن. بچه‌شون شکر خدا سالم بود ظاهرا. نشون داد لیوان آب رو نگه داشته بود بابا ش آب بخوره...

به نظرم خیلی ظلم‌ه. اینکه آزمون و خطا کنی ببینی بچه‌هه سالم درمیاد یا نه. و اگه سالم بود، از بچگی وظیفه داشته باشه به پدر و مادر معلول‌ش کمک کنه. حالا باز اینا به خودشون مربوط‌ه اما تبلیغ‌ش از تی‌وی اصلا جالب نیست به نظرم.

پ.ن: بازنشر این پست در لینک‌زن

یکشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: تی‌وی ، لینک‌زن
Share

*دیشب داشت برام تعریف می‌کرد که براش خواستگار اومده. کاملا هم غریبه‌ست. خودش خیلی اتفاقی دوست‌م رو دیده و کلی ازش خوش‌ش اومده. چند بار هم صحبت کرده‌ن با هم.

کلا بحث، خوب پیش رفته بود. فقط یه چیزی‌ش به نظر م مشکوک اومد. من کاری ندارم که جک ساختن پشت سر فلان قوم و حرف زدن درباره‌ی فرهنگ فلان طایفه بد و غیره اما این رو می‌دونم که واقعا اقوام و طوایف مختلف کشور ما، فرهنگ‌های بسیار متفاوتی دارن و گاهی یه مسایلی خیلی براشون مهم یا بی‌اهمیت‌ه که من نوعی کم مونده شاخ دربیارم فقط! برای همین ازدواج‌های این مدلی با یه قومیت متفاوت و فرهنگ متفاوت رو واقعا به کسی توصیه نمی‌کنم چون در خیلی از موارد، واقعا دیده‌م که نتیجه‌ی جالبی نداشته! مگر اینکه شما خیلی آدم آسون‌گیر و فداکار و باگذشتی باشی که تحمل کنی یک سری مسائل رو.

چون مسلما نمی‌تونی با 4 کلمه حرف و استدلال به یه خانواده تفهیم کنی که مثلا فلان رسم‌شون بی‌مورد ه از نظر ت! یا فلات توقع‌شون بیجا ست. یا باید باهاشون هماهنگ شی و به دل‌شون راه بیای که معمولا بعد چند سال، کم میاری و کلافه میشی یا باید باهاشون بجنگی که خب چه کاری‌ه؟ داری زندگی‌ت رو می‌کنی الان. ازدواج کنی برای اینکه اره بدی و تیشه بگیری 24 ساعت؟

در بعضی فرهنگ‌های خاص، مردسالاری کاملا جاافتاده. یعنی مثل روز روشن‌ه که مرد خانواده، رییس‌ه. اون باید تصمیم بگیره و بقیه اجرا کنن. وقتی مادر خانواده یک عمر اینطوری زندگی کرده، بچه‌هاش رو هم اینطوری بار آورده. این مساله برای همه‌شون کاملا جا افتاده و بدیهی‌ه.

بعد یکی از همین خانواده میاد خواستگاری شما. توی مراسم خواستگاری باید خیلی دقت کنید و چیزی از چشم‌تون دور نمونه. مثلا می‌بینین دیر اومدن. سوال می‌کنید. جواب میدن پدر خانواده گفتن اول نیم ساعت بخوابم. بعد بریم. نیم ساعت شد 2 ساعت. ایشون گفتن عیبی نداره با 2 ساعت تاخیر بیاییم.

یا مثلا جای گل، شیرینی میارن. شما تعجب می‌کنید. پسر شون توضیح میدن: پدر م گفتن فعلا خوب نیست برای دختر مردم، گل ببری. بعد مثلا شما میگی: ولی من دوست دارم برام گل بیارید. و جواب می‌شنوید: یه وقتی که بابا م باهام نبود، چشم!

یعنی من اینها رو شنیده‌م که دارم میگم.

یا مثلا حرف برگزاری مراسم میشه. شما هرچی میگید، کل خانواده‌ی طرف مقابل چشم می‌دوزن به دهن پدر خانواده. ایشون هم توی چشم شما نگاه می‌کنن میگن نع! باید اینطوری باشه و فلان روز باشه و مهمونا اینها باشن و ...و شما هرچی مخالفت می‌کنید، همه نشنیده می‌گیرن چون نظر پدر خانواده، چیز دیگه‌ای‌ه!

در حالی که توی خانواده‌ی شما معمولا پدر تون انتخاب رو میذاره به عهده‌ی مادر تون. یا کلا دموکراسی در زندگی شما حکمفرماست و شما با رعایت حدود و شان خانواده‌تون، آزادی فردی قابل قبولی دارید و هیچ‌وقت محکوم نبودید که مثلا فلانی هرچی بگه، شما بگید چشم!

مسلما وقتی شما اینطوری بزرگ شدی، حالا نمی‌تونی مدام نظر خودت رو ندید بگیری و یک‌سره بگی چشم. 1 سال، 2 سال، 10 سال هم تحمل کنی، بالاخره کاسه‌ی صبر ت لبریز میشه. بعد هم دعوا و اختلاف. چون همسر شما توقع داره زندگی شما هم مردسالارانه باشه. پس نمی‌پذیره که شما روی حرف‌ش حرفی بزنید. حرف ایشون هم چی‌ه؟ هرچی بابا ش گفته!

فهمیدن اینها کار سختی نیست. البته معمولا اگه شما بپرسی "تصمیم‌گیری توی خانواده‌تون چطوری‌ه؟"، معمولا همه جوابای باکلاس و شیکی میدن. حتی میگن من بزرگ شده‌م و برای خودم تصمیم می‌گیرم وگرنه نیومدم خواستگاری!

اما در عمل، اصلا اینطوری نیست و همه‌ی اینها شعار ه. از کجا بفهمید؟

کاری نداره. خانوادگی دعوت‌شون کنید و به الگوهای رفتاری‌شون دقت کنید. ببینید کی اول حرف می‌زنه. عادت دارن بپرن وسط حرف هم؟ ایما و اشاره دارن بین‌شون؟ کسی به کسی چشم‌غره میره؟ حرف آخر رو کی می‌زنه؟ کسی هست که ساز مخالف بزنه و حرص بده بقیه رو؟

بعضیا واقعا میخوان رفتار شون مطلوب و باکلاس باشه اما عادت ندارن، نمی‌تونن. مثلا تفکرات سنتی خاصی دارن اما رو شون نمیشه صاف توی چشم شما بگن خوش‌م نمیاد بری کلاس موسیقی مخت.لط! یا بری فلان شرکت، کار کنی یا بری دانشگاه.

برای همین یه جورایی جواب رو می‌پیچونن: کار که وظیفه‌ی خانوما نیست اما به قصد سرگرمی، نیمه‌وقت، اگر نزدیک باشه و محیط‌ش هم زنونه باشه و به کارای خونه هم برسی و ... و ... و ... اشکالی نداره اما من میگم چه کاری‌ه؟ جا ش غیر حضوری درس بخون! موسیقی هم که کلا تکلیف‌ش معلوم‌ه. حالا ایشالا بعدا پولدار شدیم، براتون معلم خصوصی خانوم می‌گیرم.

من نمیخوام بگم این طرز فکر، خوب‌ه یا بد. درست‌ه یا غلط. اما این آدم عملا داره به شما نشون میده چطوری فکر می‌کنه منتها رک نمیگه مبادا ازش برنجید. مخصوصا اگر بهتون علاقمند شده باشه قبلا.

بعد هم وقتی شما می‌دونی فلان قوم ایرانی، فلان اخلاق خاص رو دارن و تربیت‌شون به شیوه‌ای هست که نمی‌پسندی، بیشتر دقت کن. من واقعا با بعضی افکار سنتی اصلا نمی‌تونم کنار بیام. برای همین خیلی راحت میگم طرز فکر ما شبیه نیست و بحث رو ادامه نمیدم. چون معمولا وقتی کسی هی بره و بیاد و بهت اصرار کنه، ممکن‌ه دل‌ت نرم شه اما توی مغز ت چیزی تغییر خاصی نمی‌کنه. 6 ماه گل و بلبل که تموم شد، علی می‌مونه و حوض‌ش.

پ.ن: بازنشر این پست در لینک‌زن

شنبه ۱۳ آبان ۱۳٩۱
نظرات ()
Share

Daisypath Happy Birthday tickers