*دوست‌م داشت برام تعریف می‌کرد که همکار ش، تمام خوبی‌ها و محبت‌های دوست‌م رو نادیده گرفته و خنگ‌بازی‌های خودش رو گذاشته به حساب کم‌کاری دوست‌م و خلاصه لطف کرده زیرآب‌زنی کرده در حد توان خودش. به دوست‌م گفتم تربیت خانوادگی که میگن، الان مشخص میشه. همکار ت بهت نشون داد چطور آدمی‌ه. این دفعه دیگه گندکاری‌هاش رو لاپوشونی نکن بذار زیرآب‌ش زده شه ببینه چه مزه‌ای‌ه.

بعد نشستم براش گوگل کردم ببینم چه ورد و دعایی به درد ش می‌خوره. رسیدم به یه مطلبی که الان براتون میگم. اما قبل‌ش باید یادآوری کنم که هیچ اتفاقی، اتفاقی نیست. این نشانه رو جدی بگیرید:

مرحوم شیخ محمود عراقى که از شاگردان مبرزا شیخ انصارى بوده است، در قسمت پایانى کتاب دارالسلام، قصه‌هایى را با ذکر سند در احوال فقها و علما آورده است که سند بعضى از آنها شیخ انصارى و ملا احمد نراقى است.

یکى از این ماجراها مربوط به میرزاى قمى است که شیخ انصارى، عصر او را درک کرده است؛ چرا که شیخ انصارى، متولد 1214 قمرى است و میرزاى قمى، 1231 چشم از جهان فرو بست. به عبارت دیگر، وقتى میرزاى قمى رحلت کرد، شیخ جوانى هفده ساله بود.

شیخ محمود عراقى در کتاب دارالسلام آورده است که شخصى از راه دریاى عمان، عازم حج بود. در بین راه، همیان پول خود را درآورده و محاسبه می‌‏کرد که چقدر از پول‏‌هایش خرج شده و چه مقدار مانده است. در همین حال متوجه می‌‏شود که شخصى از طبقه‌ی بالاى کشتى او را می‌پاید.

چند لحظه بعد، همان شخص از بالاى کشتى شروع به داد و فریاد کرد که همیان پول مرا دزدیدند! پلیس کشتى آمد و پرس‌و‌جو را آغاز کرد. او نشانى و مشخصات همیان این زائر بیت الله الحرام را به آنها داد، که رنگ‌ش چنین است و این مقدار پول، داخل آن است.

آن زائر دید دقیقاً مشخصات همیان او را می‌‏دهد و می‌خواهد از این طریق، پول‏‌هایش را به چنگ آورد. با خود گفت: خدایا، چه کار کنم؟ الان است که مرا به جرم دزدى دستگیر کنند و پول‏‌هایم را نیز از دست بدهم و چه بسا به مجازات برسم.

این بود که گفت: یا امیرمؤمنان، این پول‏‌هاى من نزد شما امانت باشد. و پول‏‌ها را به دریا انداخت. مأمورها همه را گشتند تا نوبت به او رسید. او را نیز بازرسى کردند اما چیزى پیدا نکردند. از این رو شخصى را که در طبقه‌ی فوقانى کشتى بود، به جرم این‏که تهمت زده است، به مجازات رساندند. اما مجازات او هیچ فایده‌‏اى به حال این زائر بی‏نوا نداشت؛ زیرا پول‏‌هایش را از دست داده بود.

با هزار بدبختى به حج رفت و در راه بازگشت، به نجف اشرف و حرم امیرمؤمنان علیه‌السلام رفت و عرض کرد: یا امیر مؤمنان، ما به شما اعتقاد داریم. من همیان خود را به رسم امانت به شما سپردم و اکنون هم آن را از شما می‌خواهم.

شب، حضرت امیر مؤمنان على علیه‌السلام را در عالم رؤیا دید که به او فرمودند: به قم برو و امانت خود را از میرزاى قمى بگیر.

از خواب بیدار شد. میرزاى قمى را نمی‌‏شناخت، اما به طرف قم حرکت کرد. به قم که رسید، از مردم پرس‌وجو کرد که میرزاى قمى کیست و خانه‌‏اش کجاست؟ گفتند: مرجع تقلید است و خانه‏‌اش در فلان محله قرار دارد.

خدمت میرزا رسید و ماجرا را برایش نقل کرد. میرزاى قمى نیز همان همیان را از زیر عبایش در آورد و به او داد. وقتى آن را باز کرد، دید پول‏‌ها دست نخورده است.

«میرزاى قمى نیز مثل دیگران، انسان معمولى بود اما با زحمت و پشتکار به این مقام رسیده بود. گفته‏‌اند بسیارى از کراماتى که به دست آورده بود، از راه سکوت و نگه داشتن زبان بوده است».

پ.ن: همین امشب، جای دیگه‌ای خوندمکه حجت‌الاسلام فاطمی‌نیا نقل می‌کنند: حضرت آیه الله العظمی اراکی که عالم بسیار باطن‌دار و بزرگواری بودند و من خیلی خدمت‌شان رسیده بودم، فرمودند: هرگز نشد که من مشکلی داشته باشم و یک سوره قرآن برای میرزای قمی بخوانم و مشکل من حل نشود.

دوست‌م باعث شد این ماجرا رو بخونم امشب. لطفا موقع دعاکردن، برای حل مشکل دوست‌م هم دعا کنید. ممنون.

پنجشنبه ۱ اسفند ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: ماوراء
Share

*با هیجان میگه مریمی باور ت نمیشه. این هیات‌ه هست سر کوچه‌ی فلان؟

- خب؟

- ببین اینا واقعا هیچی پول ندارن یعنی خیلی کمتر از چیزی‌ه که لازم‌ه اما هر سال هیات رو بر پا می‌کنن، هر سال هم همه چیز جور میشه براشون. دیگه همه توی محل می‌دونن خدا برای اینا می‌رسونه. همین امروز یکی‌شون گفت بخاری نداریم. سرد میشه خیلی. داشت فکر می‌کرد پول‌ش رو چطوری جور کنه. یه آقایی با ماشین داشت رد می‌شد. یهو نگه‌داشت پیاده شد اومد گفت من اومده بودم امروز 3 تومن برای مراسم محرم بدم به یه هیاتی. میشه بدم به هیات شما؟ اصلا 5 دقیقه نشد، جور شد! بعضیا که می‌دونستن اصلا تعجب نکردن. میگن هر سال همینطوری میشه. یعنی میگی بقیه‌ش هم جور میشه؟

من: شک نکن.

- چطوری؟

من: همینطوری که این جور شد.

- چطوری‌ه آخه؟

من: باور کن نمی‌دونم. فقط این رو بهت بگم که هر کاری از دست‌ت برمیاد، انجام بده. امام حسین به کسی مدیون نمی‌مونه.

یکشنبه ۱٢ آبان ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: ماوراء
Share

*اول برای قوی‌ترشدن رو بخونید با حوصله. بعد اینجا رو:

خیلی طولانی میشه اگه هر کس بخواد بگه به چی چقدر معتقد ه و مطمئنا همیشه یه چیزایی از قلم میفته. با این حال، اگر بخوام چند تا از اصول زندگی‌م رو بگن، اینهاست:

شدیدا معتقد م از هر دست بدی، از همون دست می‌گیری! شدیدا بهش معتقدم. کار دنیا چنان حساب و کتاب داره که در مخیله‌ی آدمی نمی‌گنجه. حتی نیت آدم هم مهم‌ه. کافی‌ه بخوام بدی کنم. کافی‌ه فقط بخوام. هنوز انجام نداده، گوش‌م پیچونده میشه!واقعا راست‌ه که میگن آدم نون قلب‌ش رو می‌خوره

دیگه اینکه معتقدم روزی آدما فقط دست خدا ست و اگر چیزی روزی تو، قسمت تو، مال تو باشه از دست‌ت نمیره و نصیب کس دیگه‌ای نمیشه.

سومی این‌ه: وای به کاری که نخواهد خدا! به هر دری بزنی، کاری که خدا نمیخواد انجام بشه، انجام نمیشه که نمیشه که نمیشه! برعکس‌ش هم صادق‌ه.

چهارم اینکه هر اتفاقی در وقت و زمان مشخص خودش اتفاق میفته. هیچ اتفاقی هم اتفاقی نیست. اینکه ما دلیل چیزی رو نمی‌دونیم، معنی‌ش این نیست که اون چیز کلا بی‌دلیل و همینطوری الکی اتفاق افتاده برامون.

پنجم اینکه عبادت به جز خدمت خلق نیست. منکر سایر انواع عبادت نمیشم اما خوش‌حال کردن یه موجود زنده، یه چیز دیگه‌ای‌ه. اینکه یه جورایی خادم معنوی خداوند باشی. دعای مستحبی رو بذاری کنار، بری برای پیرزن همسایه‌تون نون بخری مثلا.

ششم: برکت. مهم نیست چقدر پول داری. مهم این‌ه که پول‌ت، مال‌ت برکت داره یا نه. این برکت رو میشه زیاد کرد حتی. دیده‌م که میگم.

هفتم هم اینکه خدا، کائنات، روح جهان یا هر چیزی که اسم‌ش رو گذاشته‌ن، واقعا وجور داره. همه جا حضور داره و گاهی کافی‌ه ازش کمک بخوای با تمام وجود ت. اگه ذره‌ای خیال کنم که خودم می‌تونم و از عهده‌ی کاری برمیام و کمک نمیخوام، قطعا گند زده میشه به کار م. متاسفانه من به خدا اعتقاد دارم ولی گاهی اعتماد ندارم...

حالا تو بنویس...

پ.ن: قوانین زندگی

یکشنبه ۱٤ مهر ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: ماوراء
Share

*دکتر فرهنگ می‌گفت از آدم‌هایی که بهتون انرژی منفی میدن، تا می‌تونید دور بمونید. آدم‌هایی که همیشه شاکی‌ن، آدم‌های ناشکر، آدم‌هایی که فقط بدی‌ها رو می‌بینن، آدم‌های غرغرو... می‌گفت این آدما صبح به صبح، یه کیسه‌ی زباله‌ی بزرگ می‌گیرن توی بغل‌شون، راه میفتن. بعد مدام غر می‌زنن همه جا بوی زباله میاد! همه جا پر مگس‌ه.

می‌گفت کسی که کیسه‌ی زباله حمل می‌کنه، مگس جذب می‌کنه. کسی که انتظار پروانه رو می‌کشه، باید بوی گل بده! دوست من! برای اینکه آدم‌های خوب بیان توی زندگی‌ت، خوبی‌ها رو زندگی کن...

پ.ن بی‌ربط: آرشیوخوانی رندوم!

پنجشنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: ماوراء
Share

*الان همه‌مون از زلزله می‌ترسیم اما چندتامون نماز آیات خونده‌ایم؟ دیگه بی‌رودرواسی، از ترس جون‌مون هم شده باید یه نمازی دعایی چیزی بخونیم به نظرم.

الان گوگل کردم به اینا رسیدم. هر کس معتقد ه، انجام بده. هر کس هم بی‌خیال‌ش‌ه، بره مدیتیشن کار کنه ریلکس شه. واللااااا

امام کاظم (ع): بر شما باد دعا کردن. چرا که دعا برای خداوند و درخواست از خدا، بلا را برگرداند [حتی] در حالی که تقدیر و قضا شده باشد و جز امضای آن، باقی نمانده باشد. پس هرگاه از خداوند عزوجل دعا و درخواست شد، بی‌درنگ بلا را برگرداند. الکافی: ج 2 ص 472 ح 3
امام صادق (ع): هر که از بلایی که به او می‌رسد، بترسد و درباره‌ی آن به دعا پیشی بگیرد، خداوند عزوجل هرگز آن بلا را بدو نشان ندهد. ثواب الأعمال: ص
153

امام رضا (ع) فرمود: هرگاه زمین‌لرزه شد، نماز آیات بخوان و هرگاه از نماز فارغ شدى، سجده کن و بگو: یا من یمسک السماوات و الارض ان تزولا و لئن زالتا ان امسکهما من احد من بعده انه کان حلیما غفورا یا من یمسک السماء ان تقع على الارض الا باذنه امسک عنا السقم و المعرض و جمیع انواع البلاء.

امیر مومنان فرمود رسول خدا (ص) را بر پله‌هاى این منبر دیدم که مى‌فرمود: هر کس آیه الکرسى را بعد از هر نماز بخواند، هیچ چیز مانع از داخل شدن‌ش در بهشت نمى‌شود تا زمانى که مرگ‌ش فرا رسد و مواظبت از آن نمى‌کند مگر صدیق یا عابد. و هر کس هنگام خواب آن را قرائت کند، خداوند او، خانه‌اش و خانه‌هاى اطراف‌ش را حفظ مى‌کند.

آیة‌الله جنتی: زلزله‌ی تهران قطعی نیست و اگر هم قطعی باشد، با دعا و توسل قابل پیش‌گیری است. با توسل، عبادت، خیرات و توبه می‌توان جلوی زلزله را گرفت. همچنین گفته می‌شود خواندن آیه‌ی 41 سوره فاطر برای مصونیت از زلزله موثر است...

إنَّ اللهَ یُمسِکُ السَّماواتِ وَ الأرضَ أن تَزُولا و لَئِن زالَتآ إن إمسَکَهُما مِن أَحَدٍ مِن بَعدِهِ إنَّهُ کانَ حَلیماً غَفُوراً.
محققا خدا آسمان‌ها و زمین را از اینکه نابود شوند، نگاه می‌دارد و اگر رو به زوال نهند، گذشته از او، هیچ‌کس آنها را محفوظ نتواند داشت. خدا بسیار بردبار و آمرزنده است...

پ.ن: خوندن سوره‌ی زلزال هم توصیه شده.

یکشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: ماوراء
Share

*فیلم شکوفا شدن گل‌های مختلف با سرعت بالا

پنجشنبه ۱ فروردین ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: ماوراء
Share

*درس امروز درباره‌ی "عدم دلبستگی و وابستگی" بود - سومین کلید طلایی موفقیت - اما استاد گفت فرهنگسرا باهاش درباره‌ی برنامه های سال بعد، هماهنگ نکرده‌ن. استاد هم برنامه‌ی فروردین رو بسته و تا تابستون نمی‌تونه برای فرهنگسرا وقت بذاره. گفت مجبورم یه جوری بحث رو جمع‌بندی کنم.

داشت تعریف می‌کرد که موفقیت یعنی چی؟ دیده بود یکی از اساتید موفقیت توی مصاحبه‌ش گفته من امریکا درس خونده‌م، خانوم‌م هم همینطور، دختر م هم همینطور. الان دخترم اونجا یه آپارتمان هم خریده. پس من موفق‌م!

می‌گفت توی دیکشنری نوشته‌ن موفقیت یعنی چیزی رو بخوای و با حس رضایت، به دست بیاری‌ش. غربی‌ها میگن موفقیت یعنی رسیدن به خواسته‌ها به هر قیمتی. مثلا فرض کن من، پول شما رو می‌خورم با رضایت کامل! این موفقیت‌ه؟

می‌گفت بعضیا فکر می‌کنن چون من الان این بالا ایستاده‌م و همه دارن نگاه‌م می‌کنن، پس من خیلی موفق‌م. خب اگه جای من، یه زرافه اینجا بود، خیلی بیشتر و با دقت‌تر نگاه‌ش می‌کردین. نه؟

می‌گفت بعضیا میگن چون عکس تو همه جا هست، پس تو موفقی.خب عکس گاو هر روز در تیارژ میلیونی روی پاکت‌های شیر در سراسر دنیا چاپ میشه. پس گاو خیلی موفق‌ه دیگه!

می‌گفت بعضیا میگن چون تو رو خیلیا می‌شناسن، پس یعنی موفقی! خب من الان از در این فرهنگسرا برم بیرون، خیلی‌ها من رو نمی‌شناسن. اما بگی صدام، همه می‌شناسن. این یعنی صدام خیلی آدم موفقی بود؟

نه. موفقیت یعنی توفیق بندگی خدا. موفقیت یعنی با خدا رفیق بشی و هرچی میگه، بگی چشم...

بعد یقه‌ش رو کج کرد و نامرتب. گفت فکر کنید الان من توی یه عروسی نشسته‌م. لباس‌م اینطوری کج‌وکوله شده. نون‌خامه‌ای هم خورده‌م مالیده به صورت‌م. حواس‌م هم نیست.

داماد و فیلم‌بردار وارد میشن. نمی‌دونم توی زنونه چطوری‌ه اما توی مردونه تا داماد وارد میشه، مردها ردیفی موج مکزیکی میرن: بلند میشن، با داماد روبوسی می‌کنن، میشینن. من تا می‌بینم دوربین داره میاد، یقه‌م رو صاف می‌کنم. صورت‌م رو پاک می‌کنم. مودب و مرتب میشینم که توی فیلم، ضایع نباشم!

ولی دیگه حواس‌م نیست که خدا داره همیشه من رو می‌بینه. حواس‌م به دوربین خدا نیست. یه آقای پیری بود دعوت شد عروسی. رفت نشست سر یه میزی. تنها هم بود. هر کس وارد شد، رفت یه جای دیگه نشست. کسی حوصله نداشت کنار یه پیرمرد بشینه. کم‌کم آقاهه حوصله‌ش سر رفت.

فکر کرد چی کار کنه؟ دید داماد اومده و پشت به آقاهه کمی دورتر ایستاده. یه قند برداشت. پرت کرد پس گردن داماد! بعد هم از خنده غش کرد و گرفت نشست. تا صبح هم داشت با خودش می‌خندید از حرکت بامزه‌ای که کرده.

چند روز بعد، داماد بهش تلفن زد. آقاهه شروع کرد تعارفات معمول و تبریک... که یهو داماد گفت آقا اون چه حرکتی بود توی عروسی کردی؟ چی بود پرت کردی طرف من؟ آقاهه اول انکار کرد اما وقتی فهمید توی فیلم، تمام عملیات مردم‌آزاری‌ش ثبت شده، دیگه منکر نشد. گفت پاک‌ش کنید لطفا.

خب. نهایت لطف اون عروس و داماد در حق این آقا این‌ه که اون فیلم رو پاک کنن. اگه دیگه بخوان خیلی بالا ببرن‌ش، گوشی رو برمی‌دارن به 4 نفر میگم شام عروسی ما رو آقای فلانی متقبل شده بود! دیگه بیشتر از این که نیست. نه؟

سوره‌ی فرقان، آیه‌ی 70: کسانی که با ایمان به خدا، توبه کنند و عمل صالح انجام دهند، ما اعمال بد آنان را پاک می‌کنیم و به جای آن، عمل صالح می‌گذاریم.

مثلا می‌بینی روز قیامت برای من نوشته‌ن کمک به یتیم! خب من خودم می‌دونم یه یتیمی کمک نکرده‌م. می‌دونم فلان کارهای خوب رو که برام نوشته‌ن، واقعا من انجام نداده‌م اما خدا باهام اینطوری حساب می‌کنه. چون توبه کرده‌م و سعی کردم خوب باشم، باهام این برخورد رو می‌کنه. حیف نیست با این خدا رفیق نباشیم؟

بهترین عیدی‌ای که براتون دارم، این توصیه‌ست: مدام دوربین پروردگار رو به خودتون یادآوری کنید...

کلاس که تموم شد، یه لحظه فکر کردم چقدر بد... دوره نصفه‌نیمه رها شد. بعد فکر کردم هر اتفاقی، دلیلی داره. هیچ اتفاقی، اتفاقی نیست. دلیل این ماجرا رو هم بعدا بفهمم شاید...

یادم‌ه استاد می‌گفت با لباس نو پوشیدن و خوندن دعای تحویل سال، کسی زندگی‌ش متحول نمیشه. تحول رو از همین امروز، شروع کنید. برید ببینید چی نگه‌داشته‌اید توی انباری‌تون؟ توی چمدون‌ها؟ توی کمد؟ همه رو بیارید بیرون، ببینید چی‌ن. آشغال، جمع نکنید. به‌دردنخورها رو دور بریزید. خوب‌هاش رو که استفاده نمی‌کنید و فقط همینطوری نگه‌داشتید، ببخشید به دیگران. یا هدیه بدین. دلبستگی‌ها و وابستگی‌ها رو رها کنید...

عصر، بعد از کلاس با دوست‌م رفتم هفت تیر. این روزها اگر برید اونجا می‌بینید کللللی دست‌فروش نشسته‌ن دارن کاسبی می‌کنن. آخرین روزهای سال، خیلی جاها حتی مغازه‌دارها، مغازه رو تعطیل می‌کنن و مث دست‌فروش‌ها بساط می‌کنن و جنس‌هاشون رو توی هیاهوی شب عید می‌فروشن. همه‌شون هم خوب یا بد نیستن. مث مغازه‌ست دیگه. باید جنس و قیمت رو خودن بسنجی.

یکی‌شون بود شال و روسری داشت. من و دوست‌م خریدیم. هرکدوم‌مون یه مدل توی ذهن‌مون بود که هردومون جذب کردیم‌ش و توی بساط همون دست‌فروش، پیدا ش کردیم. واقعا همه چیز بود. هم لباسای تابستونی، هم بهاره. هم تزئینی، هم کفش و مانتو. همه چیز.

داشتیم پیرهن‌های بساط یه دست‌فروش‌ رو زیر و رو می‌کردیم. همه سخت مشغول بودن. 2 تا دختر اومدن. یکی‌شون گفت اینها نو ئن؟ اون یکی گفت نه. اگه نو بود انقد ارزون نمی‌داد. بیا بریم.

یه لحظه بد م اومد از فکر اینکه شاید این لباسا نو نباشن. لباسی رو که دست‌م بود، پرت کردم سر جا ش. دوست‌م از آقاهه پرسید آقا اینها نو نیستن؟ پسره گفت چرا خانوم! اینها تک‌سازهای مغازه‌ن. از هرکدوم یکی مونده. آورده‌م اینجا که جمعیت زیاد میرن و میان که بفروشم. یه دونه از یه مدل رو چی کار کنم؟

راست می‌گفت. رو شون اتیکت بود هنوز. اگه دقت کرده باشین خیلی از لباسایی که از مغازه می‌خریم، اتیکت هم ندارن! به هر حال بدم اومد. به دوست‌م گفتم بیا بریم. نمیخواد چیزی بخریم. گفت صبر کن خب. این بلوز ه مفت‌ه. میخوام‌ش.

خرید و اومدیم. توی شلوغی مترو اعصاب‌م داغون بود و تمام مدت توی فکر بودم. هی به خودم گفتم این اتفاق چه درسی برای من داشت؟

بعد چند دقیقه فهمیدم: اگه کسی برای شما یه چیز مستعمل، هدیه بیاره چی کار می کنید؟

فرق داره‌ها. مثلا من یه انگشتر دست‌م. دوست‌م میگه چقدر خوشگل‌ه. من هم اصرار می‌کنم که این، مال تو باشه. یا مثلا دوست‌م یه شال خریده. من می‌بینم خوش‌م میاد. ذوق می‌کنم که من این مدلی دوست دارم. از کجا خریدی؟ خب دوست‌م شال رو میده به من. میگه مال تو باشه. بیشتر از من دوست‌ش داری. یا مثلا من یه مانتو دارم که توی کمد م مونده چون تنگ شده برام. ولی اندازه‌ی توئه. میدم تو استفاده کنی نه اینکه توی کمد بمونه تا خراب شه.

وقتی تو برای خرید یه لباس، پول داری، خیال‌ت راحت‌ه. اگر یه موقعیت اینطوری هم پیش بیاد، بهت برنمی‌خوره چون اژه بخوای، می‌تونی بری همین امروز یکی بهتر ش رو بخری. اما وقتی نداشته باشی، حساس‌تر میشی. اون وقت امان از روزی که یه چیز کارکرده برات بیارن. تصور کن چقدر خورد میشی. چقدر چندش‌ت میشه.

دوست‌م سال‌ها پیش توی ستاد جمع‌آوری کمک‌های مردمی بود. شاید برای مثلا جشن نیکوکاری. درست نمی‌دونم. می‌گفت باورت نمیشه بعضی مردم چه چیزایی برمی‌دارن میارن. قسم می‌خورد لباس زیر پاره هم دیده که بعضیا آورده‌ن.

می‌گفت مردم، جنگ‌زده و زلزله‌زده و فقیر هم که باشن، بی‌شخصیت که نیستن. یکی به همین مردم، این چیزا رو بده، چه حالی میشن؟

امروز به خودم گفتم مریمی! همیشه از چیزایی که دوست‌شون داری، به دیگران ببخش. از پول‌ت. از لباسای نو ت. لباس کهنه رو که هدیه نمیدن. "بده شاید یکی بپوشه" یعنی چی؟

اون حس بد و اعصاب خورد، درس خوبی بهم داد. دیگه همیشه یادم می‌مونه این درس رو. هرچند مامان‌م همیشه اینا رو یادآوری کرده و بارها و بارها گفته ولی لابد یه جا یه حرکت نابجایی کرده بودم که امروز این اتفاق افتاد. حال خوبی ندارم. امیدوارم خدا من رو ببخشه. یادم نمیاد چی کار کرده‌م...

 

یکشنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: ماوراء
Share

*قبلا هم گفته‌م. کلا آدم خجالتی‌ای هستم یعنی وقتی خودم رو با بقیه مقایسه می‌کنم، می‌بینم انقدر که اونا راحت‌ن، من نیستم. امروز با استاد، کار داشتم. نیم ساعت قبل از شروع کلاس، توی سالن نشسته بود. مردم هم دونه‌دونه می‌رفتن می‌نشستن سوال‌شون رو می‌پرسیدن اما اگه تو رفتی حرف‌ت رو بزنی، من هم رو م شد برم!

راستش کلافه بودم. خیلی وقت بود حس می‌کردم درون‌م یه دیوار هست که نمیذاره نور به قلب‌م برسه. اما هر چی فکر می‌کردم، نمی‌فهمیدم چه‌م شده. یادم‌ه یه بار کلی اشک ریختم و از ته ته دل‌م آرزو کردم بشم آدم چند سال قبل. همون مریمی که خیلی سبک‌بال‌تر از این روزها بود.

نشسته بودم توی سالن، داشتم توی ذهن‌م می‌گشتم که گفت سلام. خیلی اتفاقی - هرچند هیچ اتفاقی، اتفاقی نیست - چند ساعت قبل از کلاس، ازم آدرس گرفت و قرار شد همدیگه رو ببینیم.

می‌دونین؟ برای من پیش اومده مدت‌ها یه وبلاگی رو می‌خوندم و فکر می‌کردم نویسنده‌ش رو خیلی خوب می‌شناسم اما بعدها دیدم اصلا اینطور نبوده! و پیش هم اومده که کسی رو زیاد نمی‌شناخته‌م اما دیده‌م‌‌ش و اون دیدار، واقعا عالی بوده. مث امروز.

برخلاف اسمی که روی خودش گذاشته، حضورش خیلی لطیف و آروم بود. هم‌زمان هم شوق داشت، هم آرامش. کنارم نشست و من اصلا حس نمی‌کردم دفعه‌ی اول‌ه دارم می‌بینم‌ش. به وضوح، دوست‌ش داشتم.

فقط حواس‌م کمی پرت بود. ذهن‌م هنوز داشت دنبال منشاء اون دیوار لعنتی‌ای رو می‌گشت که جلوی نور رو گرفته بود...

کلاس، شروع شد. استاد گفت اولین کلید موفقیت، بخشش دیگران‌ه. برای پرواز کردن و اوج گرفتن، باید سب‌کبال بود. باید دل‌مون رو از کینه‌ی دیگران خالی کنیم. کسی که دیگران رو می‌بخشه، یک عمر خوشحال‌ه و کسی که انتقام می‌گیره، فقط یک لحظه خوشحال‌ه...

گفت نبخشیدن دیگران، ضایع کردن حق خودمون‌ه! ما خودمون رو قربانی رفتارهای دیگران می‌کنیم ، کنترل زندگی‌مون رو دست بقیه می‌سپریم و این، غلط‌ه. شاید دیگران از نظر ما لایق بخشیده شدن نباشن اما خود ما لایق آرامش نیستیم؟

ذهن‌م هنوز داشت می‌گشت. فکر کردم به خاطر کینه، به خاطر نبخشیدن، چه شب‌هایی، خواب راحت رو از دست دادم. چقدر هوا خوب بود و من ازش لذت نبردم. چقدر برام جوک گفتن و من خنده‌م نگرفت. چقدر خوراکی خوشمزه خوردم و هیچی از مزه‌ش نفهمیدم. فکر کردم چقدر این کینه من رو مریض کرد. سردرد، درد معده، درد دست... کینه، دردی شده بود که روح‌م رو عذاب می‌داد و جسم‌م رو می‌آزرد اما من دودستی چسبیده بودم بهش. فکر می‌کردم با رهانکردن‌ش، طرف مقابل، در بند من‌ه. اما در واقع، من شده بودم اسیر اون و خودم نمی‌فهمیدم...

استاد گفت کیف‌های دسته‌بلند تون رو بیارید بذارید روی سن. بعد از یکی از آقایون خواست برای کمک بره. شروع کرد اسم بردن: فلان همکارم از راه نرسیده، میخواد زیرآب من رو بزنه. آقاهه یه کیف گذاشت روی دوش استاد.

ادامه داد: مردم، برادر دارن. من هم برادر دارم. شده سوهان روح‌م. آقاهه یه کیف دیگه گذاشت روی دوش استاد.

باز هم ادامه داد: مرد همسایه رو چرا نمیگی؟ دیدی باهام چه برخوردی کرد؟ انقد ازش بدم میاد. و یه کیف دیگه رو روی دوش‌ش تحمل کرد.

هی اسم می‌برد و دوش‌ش از سنگینی کیف‌ها بیشتر درد می‌گرفت. گذشت تا تمام کیف‌ها رو انداختن روی شونه‌هاش.

گفت به نظر تون با این کیف‌های سنگین، من چقدر می‌تونم راه برم؟ تا خونه می‌تونم برم؟ تا سر همین خیابون چی؟ تا دم در فرهنگسرا چی؟ هر کدوم از این کیف‌ها، نماینده‌ی یه نفر ه که تو ازش عصبانی هستی. ما هر روز وجودمون رو پر از کینه و خشم و ناراحتی می‌کنیم، بعد میگیم چرا به موفقیت نمی‌رسیم؟!

نبخشیدن دیگران، کم‌لطفی به خودمون‌ه و بخشیدن دیگران، لطف به خودمون... سوره‌ی شوری، آیه‌ی 40: وَ جَزاءُ سَیِّئَةٍ سَیِّئَةٌ مِثْلُها فَمَنْ عَفا وَ أَصْلَحَ فَأَجْرُهُ عَلَى اللَّهِ یعنی سزای بدی، بدی‌ست اما کسی که می‌بخشد، پاداش او با خود خداست.

حالا کسی اینجا هست که از کسی کینه به دل داره و نمی‌تونه ببخشه؟ دست‌ش رو بگیره بالا.

یه لحظه فراموش کردم چقدر خجالتی‌م. اولین نفر بودم که دست‌م رو گرفتم بالا. اون لحظه فقط این برام مهم بود که یکی بتونه من رو از این رنج، رها کنه. استاد گفت پاشو بیا این بالا.

رفتم. خیلی‌های دیگه هم بودن... به هر کدوم‌مون یه لیوان یک بار مصرف داد. وزنی نداره مسلما. اما گفت دست‌تون رو بیارید جلو و کاملا کشیده نگه‌دارید. کسی حق نداره دست‌ش رو بندازه!

بعد شروع کرد رو به جمعیت، ادامه‌ی حرف‌ش رو گفت: یه عروسی بود که اصلا نمی‌تونست با مادرشوهرش کنار بیاد. خیلی از دست‌ش حرص می‌خورد و همیشه جروبحث داشتن. تا اینکه یه روز تصمیم گرفت مادرشوهرش رو بکشه و از دست‌ش راحت شه. رفت پیش یکی از دوستان‌شون که داروساز بود تا ازش یه سم بگیره و باهاش مادرشوهرش رو بکشه.

داروساز بهش گفت اگه یه دفعه مادرشوهرت رو بکشی، خیلی زود لو میری چون همه می‌دونن شما میونه‌ی خوبی با هم ندارین. من بهت یه سم میدم که ذره‌ذره بکشدش. هر روز مقداری از این سم رو به خورد مادرشوهرت بده وب رای اینکه کسی بهت شک نکنه، سعی کن باهاش خوش‌رفتار باشی و حتی کلی قربون صدقه‌ش بری.

عروس مذکور، دقیقا همین کار رو کرد. هر روز مقدار کمی از سم رو به خورد مادرشوهرش داد و بهش محبت هم می‌کرد. بعد از 3 ماه، همون عروس، رفت پیش داروساز. گفت یه دارویی بهم بده که اثر اون سم رو خنثی کنه. من مادرشوهرم رو دوست دارم. دیگه ازش متنفر نیستم. نمیخوام بمیره.

دکتر داروساز گفت اون پودری که من بهت دادم، سم نبود. ویتامین بود. سم واقعی، در ذهن و دل خود تو بود که با محبت، از بین رفت. برو نگران نباش. از عمر مادرشوهرت چیزی کم نکردی...

استاد برگشت سمت ما که هنوز لیوان‌ها رو بین زمین و هوا نگه‌داشته‌بودیم: حال‌تون خوب‌ه؟

یکی گفت بله. یکی گفت دست‌م درد می‌کنه. من دست‌م داشت خواب می‌رفت. یکی دیگه گفت دست‌م از کتف داره میفته! خلاصه هر کی یه آه و ناله‌ای کرد. استاد برگشت رو به جمعیت و بی‌توجه به شکایت ما به حرفاش ادامه داد:

به نظر شما یه ماشین می‌تونه هم زباله حمل کنه، هم شمش طلا؟ اصلا تا حالا دیدین کسی چنین کاری کنه؟ مثلا وسط ماشین شهرداری، شمش طلا میذارن ببرن این‌ور اون‌ور؟ یا ماشین حمل پول بانک، میاد قاطی شمش‌ها، آشغال هم جابه‌جا کنه؟

باز برگشت سمت ما: شماها خوبین؟ بعضیا هنوز کوتاه نمیومدن. بعضیا می‌گفتن واقعا دیگه نمی‌تونن دست‌شون رو کشیده نگه دارن و وزن لیوان یک بار مصرف رو تحمل کنن!گفتم استاد تخفیف نمیدین؟

گفت نخیر! تخفیفی وجود نداره. یه لیوان به این سبکی که وزنی نداره. چرا شکایت می‌کنید؟ نکنه خسته شدین؟

دست‌م رو انداختم. گفتم دیگه نمی‌تونم وزن لیوان رو تحمل کنم. استاد گفت یعنی دیگه نمی‌تونی کینه رو تحمل کنی؟ پس میخوای چی کار کنی؟ گفتم می‌بخشم.

همه دست‌هاشون رو آوردن پایین. میکروفون رو داد دست‌م. گفت بگو چرا میخوای ببخشی؟ گفتم چون نمی‌تونم هر روز م رو با "خدا لعنت‌ت کنه فلانی! بگذرونم. میخوام راحت شم. از زندگی‌م لذت ببرم." گفت واقعا می‌بخشی؟ گفتم اوهوم. گفت برو بشین. براش دست بزنید!

رفتم نشستم. اشک‌م سرازیر شد. حس خیلی عجیبی داشتم. بعد از مدت‌ها حس کردم دوباره خودم شده‌م. الان که دارم می‌نویسم، دست راست‌م هنوز درد می‌کنه و اشک توش چشمام جمع شده اما راضی‌م و خوشحال.

یکی دیگه گفت استاد! من نمی‌بخشم! اون این کار رو کرده. اون فلان کار رو کرده. استاد گفت اگر ذهن و دل‌ت پر از خشم باشه، نمی‌تونی بخندی از ته دل. از غذا ت لذت نمی‌بری. خواب‌ راحت نداری. تو لایق آرامشی. اون رو رها ش کن! اون که تو رو آزار داده، الان داره برای خودش زندگی می‌کنه و لذت می‌بره اما تو هنوز داری بهش فکر می‌کنی و عذاب می‌کشی. شاید فکر کنی اون لایق بخشیده شدن نیست اما تو که لایق آرامش هستی.

بعد تعریف کرد که 2 تا راهب بودایی داشتن از کنار رودخانه‌ای رد می‌شدن. دختربچه‌ای رو دیدن که می‌خواست از این طرف رود بره اون طرف اما نمی‌تونست. راهبی که سن‌ش بالاتر بود، خم شد بچه رو بلند کرد، بردش اون طرف رود، گذاشت‌ش روی زمین و برگشت. بعد به راه‌شون ادامه دادن.

چند ساعت بعد، راهب جوان‌تر گفت لمس کردن جنس زن، خلاف آیین ماست. تو چطور تونستی چنین کاری کنی؟ راهب مسن‌تر گفت من چند ساعت پیش اون دختربچه رو کنار رود روی زمین گذاشتم اما تو همچنان داری روی دوش‌ت حمل‌ش می‌کنی!

با هر روایت و داستانی که می‌گفت، یکی توجیه می‌شد که اگه ببخشه، راحت‌ میشه. باز هم ادامه داد: فرض کنید یه نفر، پسر من رو کشته. من هم نمی‌بخشم‌ش. میگم آدم کشته، باید قصاص شه. حق‌م‌ه دیگه. نه؟

روز قصاص وقتی طناب دار رو میندازن دور گردن‌ش، میگم من می‌بخشم‌ش! فقط می‌خواستم سردی مرگ رو حس کنه... خب حالا چی میشه؟ طرف آزاد میشه؟ نه. به خاطر ترساندن مردم و برهم‌زدن احساس امنیت توی جامعه، قاضی براش تنبیه در نظر می‌گیره. صرف اینکه من بخشیدم‌ش، باعث نمیشه دیگه تنبیهی براش در نظر گرفته نشه.

توی این دنیا، قاضی، پروردگار ه! چرا من و شما بخوایم کسی رو ادب کنیم؟ با بخشش شما، جریمه‌ی اون آدم، سبک‌تر میشه اما حذف نمیشه. حساب و کتاب، با خداست. تنبیه با خداست. دل تو جای عشق‌ه، مغز ت جای تفکر ه، نه آشغال و زباله...

مارک تواین میگه بخشش، بوی خوش گل بنفشه بر ته کفشی‌ست که آن را لگدکرده‌است.

بخشش یعنی پل زدن بین قلب آدم‌ها. چه اون آدم، از اون پل عبور بکنه چه نکنه، برای خود تو بهتر ه که ببخشی. چون تو این وسط، مهمی! نگید طرف رو ببخشم، پررو میشه. شما اصلا لازم نیست برید به طرف بگید من تو رو بخشیدم. لازم نیست خودتون رو مجبور کنید دوباره با اون آدم رفت‌وآمد داشته باشید ولی رها ش کنید! واقعا رها ش کنید.

فرض کنید آدم‌ها هرکدوم، یه صندوق‌ پستی‌ن. حالا یه سوالی ازتون می‌پرسم. مادرهای جمع، جواب بدن: روز مادر، بچه‌ی بزرگ‌تون براتون طلا می‌خره، بچه‌ی کوچیک‌تون، به نقاشی براتون می‌کشه. کدوم بیشتر به دل‌تون می‌نشینه؟ اون نقاشی‌ه...

هر وقت کسی من رو اذیت کرد، من یه نقاشی زیبا برای خدا می‌کشم و توسط اون آدم، که مث یه صندوق پست‌ه، نامه‌ی زیبای من میره سمت خدا. دوست ندارید لبخند به لب خدا بنشونید؟

حتی اگر می‌تونید، برای کسی که بهتون بد کرده، دعا کنید. خود خدا داره میگه که وقتی کسی رو ببخشی، پاداش‌ت با خود خداست.

نامه‌ی 31 نهج‌البلاغه: چون برادرت از تو جدا گردد، تو پیوند دوستى را برقرار کن. اگر روى برگرداند، تو مهربانى کن. و چون بخل ورزد، تو بخشنده باش. هنگامى که دورى مى‌گزیند، تو نزدیک شو. و چون سخت مى‌گیرد، تو آسان گیر. و به هنگام گناه‌ش عذر او بپذیر چنانکه گویا بنده‌ی او مى باشى و او صاحب نعمت تو ست...

چرا؟ چون تو قرار ه "بزرگ" بشی... سوره‌ی آل عمران، آیه‌ی 134 و 133: بشتابید به سویر مغفرت پروردگار تان که شامل حال نیکوکاران می‌شود. آنها که خشم خود را فرومی‌خورند - وَ الْکاظِمینَ الْغَیْظَ - و از خطای مردم درمی‌گذرند - وَ الْعافینَ عَنِ النَّاسِ - و خداوند، نیکوکاران را دوست دارد.

رسول خدا فرمود با مردم طوری رفتار کن که دوست داری خدا باهات همونطور فتار کنه.

نگو نمی‌بخشم. به اونی که چنین و چنان کرده، کار نداشته باش. تو مهمی. تو لایق آرامشی...

توی راه به فلفل‌خانوم گفتم واقعا باورم نمیشه بعد سال‌ها شده‌م همون مریمی سال‌های دور. خیلی آروم‌م. بقیه‌ی مسیر به حرف زدن گذشت و بعد مدت‌ها یه دل سیر، بلند خندیدم...

اینجا رو هم بخونید، مخصوصا نیمه‌ی دوم‌ش رو.

یکشنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: ماوراء
Share

*توی خیابون داری میری، نفر جلویی‌ت یهو می‌خوره زمین. این اتفاق برای تو چه پیامی داره؟

بهت میگه خودت با این مسیری که داری میری، خودت رو می‌زنی زمین. مسیر ت رو اصلاح کن. باعث سقوط خودت نشو.

داری میری جلسه، ماشین‌ت پنجر میشه. 10 دقیقه معطل میشی تا پنچری‌ش رو بگیری. پیام‌ش چی‌ه؟

بهت میگه این دقیقه‌ای که معطلی تا پنچری ماشین رو بگیری، فکر کن! شاید داری میری توی جلسه حرفی بزنی که نباید!

زنبور عسل روزی 250 بار در روز پرواز می‌کنه برای تامین مواد غذایی که 240 بار ش به خاطر من و شماست، 10 بار ش به خاطر تغذیه‌ی خودش. شما از زنبور عسل، چه درسی می‌گیری؟

زنبور عسل، کسی رو نیش نمی‌زنه مگه اینکه اذیت‌ش کنن. وقتی هم نیش بزنه، خودش می‌میره. داره به ما میگه اگه آدم خوبی هم هستی، همون یک باری که بری کسی رو نیش بزنی، کلک خودت هم کنده‌ست. کسی رو نیش نزن.

داره میگه بیشتر از اونکه به فکر خودت باشی، به فکر دیگران باش.

داره میگه می‌تونی کوچیک باشی اما مفید.

پاییز برای ما چه پیامی داره؟

وقتی برگ‌های زرد و طلایی رو می‌بینین که روی زمین ریخته‌ن، اون منظره‌ی زیبا بهمون میگه سعی کن "طلایی" بشی و بمیری. میگه اگه مرگ همه‌ی ما با رنگی‌شدن باشه، هستی رو نقاشی می‌کنیم. هستی رو زیبا می‌کنیم. اما ما عملا فقط به فکر خودمونیم.

ریزش برگ‌های زرد در پاییز و رویش مجدد برگ‌های سبز در بهار، به ما این رو میگه که لازمه‌ی رشد، از دست دادن و سپس، به دست آوردن‌ه. چون در فاصله‌ی پاییز تا بهار، درخت، رشد می‌کنه.

به ما میگه که با مرگ، همه چیز تموم نمیشه.

بهمون میگه که همیشه، اون بالاها نیستی. زیاد دور برندار!

نردبان این جهان، ما و منی‌ست / عاقبت این نردبان، افتادنی‌ست

لاجرم هر کس که بالاتر نشست / استخوان‌ش سخت‌تر خواهد شکست

دیدن یه بادکنک برای ما چه پیامی داره؟

میگه اگه زیاد باد کنی، می‌ترکی!

میگه به هر چیزی نزدیک نشو، خطرناک‌ه!

میگه باید بزرگ باشی تا بتونی اوج بگیری.

میگه بعضیا ظاهرا بزرگ‌ن اما توخالی. تو بزرگ توخالی نباش!

باران برای ما چه پیامی داره؟

بچه‌کوچولوها رو دیدین وقتی بارون می‌باره و چاله‌چوله‌های خیابون، پر آب میشه، چی کار می‌کنن؟ جفت‌پا می‌پرن توی چاله‌ها و ذوق می‌کنن اما بزرگ‌ها چی؟ ما بیشتر غر می‌زنیم. چاله‌چوله‌های زیادی سر راه‌مون هست که می‌تونیم ازشون بگذریم یا حتی باهاشون شاد شیم. تصویر آسمون رو تو شون ببینیم و لذت ببریم اما ما فقط غر می‌زنیم.

موقع رگبار، گنجشک‌ها رو دیدین؟ زیر برگ‌های پهن، جمع میشن. وقتی بارون تموم میشه، میان بیرون و همگی آواز سرمیدن. وقتی رگبار به زندگی‌ت می‌باره، یه سرپناه پیدا کن و آرام باش. بعدش بزن زیر آواز. شاد باش و بخند.

اما ما چه کار می‌کنیم؟ وقتی رگبار زندگی، سختی زندگی میاد و تمام میشه تازه شروع می‌کنیم: کمر م شکست!، این چه مصیبتی بود؟، حالا بعدی رو خدا به خیر کنه... از گنجشک‌ها درس نمی‌گیریم...

همه کار ایام، درس است و پند / دریغا که شاگرد، هشیار نیست

بعضیا میگن ما شانس نداریم که. همین که ماشین‌مون رو می‌شوریم، بارون میاد.

خدا به واسطه‌ی اتفاقات روزانه با ما حرف می‌زنه. داره میگه وقتی دل کثیف و غبارگرفته‌ت رو بشوری، باران رحمت من می‌باره.

سوره‌ی علق، آیه‌ی 14 میگه نمی‌دونید که خدا شما رو می‌بینه؟

ما وقتی بدونیم جایی دوربین هست، هر کاری رو انجام نمیدیم اما خیلی وقتا فراموش می‌کنیم خدا همیشه ما رو می‌بینه.

شب و تاریکی برای ما چه پیامی داره؟ پایان شب سیه، سپید است.

میگه شب، وقتی چراغ اتاق‌ت رو خاموش می‌کنی، تازه کلی ستاره می‌بینی - البته نه توی هوای کثیف تهران - کلی ستاره‌ی درخشان، درون‌ت هست که تو نمی‌بینی‌شون. چراغ کوچیک "من"‌ت رو خاموش کن تا اونا رو ببینی.

تاریکی، محل خلق زیباترین عکس‌هاست: در دل شب‌های تاریک، با خدا خلوت کن.

خورشید، هر روز صبح، بر سرزمین ما طلوع می‌کنه. بعد غروب می‌کنه و در جای دیگه‌ای طلوع می‌کنه. داره به ما میگه خورشید عمر تو روزی طلوع کرده و روزی که دور هم نیست، غروب می‌کنه. اما این پایان ماجرا نیست. تا الان میلیاردها نفر مث تو اومده‌ن و رفته‌ن. دور برندار... و 1000 تا پیام دیگه که ما بهشون توجهی نمی‌کنیم.

حسن بصری، پایه‌گذار عرفان، کسی بود که شاگردان زیادی رو تربیت کرد. اواخر عمر وقتی بیمار شده بود، شاگردان‌ش دور ش جمع شده بودند و ازش سوال می‌کردند. یکی سوال کرد استاد! شما در طول زندگی‌تون چند تا استاد داشته‌این؟

- هزاران استاد

شاگر پرسید مهم‌ترین استادهاتون رو بگین.

حسن بصری گفت بهترین اساتید زندگی من، 3 تا بودند:
اولین استاد من، یک راهزن بود!
هر روز صبح زود که من برای عبادت می‌رفتم، می‌دیدم‌ش که از سمت بیابان، دست خالی میومد. بهش می‌گفتم چی شد؟ قافله‌ای بود که غارت‌شون کنی؟ راهزن‌ه می‌گفت نه اما ایشالا به لطف خدا امشب، کسی رو پیدا می‌کنم که غارت‌ش کنم!

من سال‌ها تلاش کردم، عبادت کردم برای رفاقت با خدا اما کم‌کم داشتم پیش خودم فکر می‌کردم که من رو بین آسمانی‌ها راه نمیدن. اما یه راهزن، برای کار باطل خودش، به خدا امید داره. اما من، برای کار درست خودم انقدر به خدا امید داشتم؟ از اون راهزن یاد گرفتم تلاش‌م رو ادامه بدم و به خدا امیدوار باشم.

استاد دوم من، یه توله‌سگ بود.
یه روز کنار رودخانه، توله‌سگ تشنه‌ای رو دیدم که اومده بود آب بخوره. اما تا می‌رفت جلو، تصویر خودش رو توی آب میدید و می‌ترسید و عقب‌عقب می‌رفت. چند بار جلو اومد و از ترس برگشت عقب. آخر سر، سریع عقب‌عقب رفت و یهو دوید پرید روی تصویری که توی آب می‌دید! وقتی پرید توی آب، اون تصویر محو شد. تونست آب بخوره و بیاد بیرون. اون توله سگ به من یاد داد که "هر وقت مشکلی برات پیش اومد، باهاش مواجه شو! ازش فرار نکن!"

امروز ما می‌دونیم که مهم‌ترین راه از بین بردن ترس‌های روانی، مواجه‌ست. ناپلئون میگه برای خاموش‌کردن آتش، باید به آن نزدیک شد.

سومین استاد من، یه بچه بود.
شب بود که دیدم‌ش داشت می‌رفت به سمت مسجد. یه شمع روشن هم توی دست‌ش بود. من هم از اونجایی که همیشه نگران آتیش‌بازی بچه‌ها بودم، رفتم جلو با نگرانی بهش گفتم "این شمع رو کی برات روشن کرده؟"

دختربچه یه لبخندی زد و بدون اینکه جوابی بده، شمع رو فوت کرد و گفت "همونی که شمع رو روشن کرده، خاموش‌ش کرد الان". خاموش‌کننده‌ی شمع، همون کسی‌ه که اون رو روشن کرده بود.

فهمیدم همون کسی که نور ایمان و معرفت رو در دل ما روشن می‌کنه، اگه از مسیر حق رو به مسیر باطل تغییر کنیم، همون کس می‌تونه اون نور رو خاموش کنه.

امام صادق (ع): علم، نوری‌ست که خدا در دل آدم‌ها قرار می‌دهد.

خداوند فرمود: ای رسول ما! قبل از آنکه علم ما تمام و کمال با وحی، به تو برسد، بسیار بگو رب زدنی علما!

هر اتفاقی برای ما درس و پیامی داره. وقتی پیام یک اتفاق رو بگیریم، آرام میشیم. اگر از اتفاقی مدت‌ها گذشته اما تو هنوز آرام نیستی، بدون که پیام اون اتفاق رو درست نفهمیدی هنوز! در نتیجه، اتفاقی دیگر، در زمان و مکانی دیگر با همون پیام، برای تو پیش میاد و اگه باز هم پیام‌ش رو نگیری، جور دیگه برات تکرار میشه تا وقتی که درس اون اتفاق رو بفهمی!

یه خانوم مسنی یه ماجرای طولانی‌ای رو برای من تعریف کرد. شاید حدود نیم ساعت، فقط داشت ابعاد مختلف ماجرا رو برای من می‌گفت. ماجرای پیچیده‌ای بود و تحمل‌ش هم سخت بود. اون خانوم حق داشت واقعا به هم ریخته باشه. بهش گفتم خانوم فکر می‌کنی پیام این اتفاق برای شما چی بوده؟

گفت فلان چیز... گفتم فکر نکنم فقط همین بوده باشه. برو خوب بهش فکر کن. وقتی درس‌ش رو بگیری، آروم میشی.

جلسه‌ی بعد اومد گفت دکتر فرهنگ! من بهش فکر کردم و درس‌ش رو هم فهمیده‌م اما هنوز آروم نیستم. بهش گفتم پس هنوز درس‌ش رو نگرفتی. چی بوده درس‌ش؟

خانوم ه گفت فلان چیز... گفتم فکر نمی‌کنی پیام اون اتفاق برای شما این بوده که... (پیامی رو که به نظرم درست بود، بهش گفتم) باور تون نمیشه. یهو خانوم‌ه که صاف و قرص و محکم ایستاده بود، یهو شونه‌هاش افتاد! گفت واااای! همین بود. راحت شدم. الان که فهمیدم، راحت شدم.

اگه براتون اتفاقی پیش اومده و مدت‌ها گذشته اما هنوز آرام نیستید، بدونید هنوز درس‌شون رو نگرفتین! وقتی پیام و درس رویدادها رو متوجه شین، بعدش دیگه کاملا آرام میشین.

سه‌شنبه ٢٤ بهمن ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: ماوراء
Share

*دکتر فرهنگ، درباره‌ی مبحث رسیدن به خواسته‌ها، روی "عدم حساسیت"، خیلی تاکید داره. همیشه میگه به نتیجه وابسته نباشید. نگران‌ش نباشید. ول‌ش کنید. شد شد، نشد هم نشد.

خب من این رو در هر موردی امتحان کردم، جواب داده. مثلا ریزش مو. یه مدت خیلی به موهام گیر داده بودم. واقعا حس می‌کردم بدجوری موهام داره می‌ریزه. واقعا هم هر چی بیشتر نگران‌ش می‌شدم، بدتر می‌شد تا جایی که کم‌کم، بقیه هم داشتن متوجه‌ش می‌شدن! یه دوره تقویتی خوردم اما بعد، رها ش کردم. باور تون میشه خوب شد؟

مورد دوم، وزن‌م بود. من هر روز صبح، روی ترازو بودم و معمولا مویه‌کنان میومدم پایین چون مثلا 200 گرم اضافه شده بود وزن‌م. اون رو هم رها ش کردم. بعد چند ماه وقتی رفتم روی ترازو، وزن‌م ثابت مونده بود. در نظر داشته باشید که من دقیقا هر چی دل‌م بخواد، می‌خورم. فقط زیاده‌روی نمی‌کنم. وقت خوردن، تمرکز م فقط به خوردن‌ه. حرف نمی‌زنم. چیزی نمی‌خونم. تی‌وی نمی‌بینم. فقط حواس‌م به خوردن‌ه. دکتر فرهنگ گفت به این روش بخورید، اگر وزن‌تون زیاد شد، بیایید یقه‌ی من رو بگیرید. راست هم میگه. درصد بالایی از اضافه وزن ما به خاطر این‌ه که انقد حواس‌مون موقع خوردن پرت‌ه، حجم زیادی از غذا رو می‌خوریم بدون اینکه از مزه‌ش لذت ببریم یا حس کنیم سیر شده‌ایم.

اتفاق جالبی هم که این هفته سر کلاس پیش اومد، این بود:

دکتر فرهنگ داشت می‌گفت بعضیا میان میگن ما شانس نداریم. هر غلطی که بکنیم، خدا تا شب، از دماغ‌مون درمیاره خلاصه یه جوری. ولی دوست‌م رو ببین. انقد شانس داره. هر گندی هم بزنه، توسری‌ش رو نمی‌خوره. راحت‌ه. خوش‌به‌حال‌ش.

می‌گفت اصلا هم خوش‌به‌حال‌ این آدما نیست. می‌دونین چرا؟ فرض کنید من الان یه فنجون نسکافه دارم. همینطور که دارم می‌خورم، یهو یه قطره‌ش می‌ریزه روی عینک‌م. من میذارم این لک قهوه‌ای رنگ روی شیشه‌ی عینک‌م بمونه؟ بعد مثلا وایسم اینجا همه‌تون رو قهوه‌ای ببینم بگم وااای چقد آقا و خانم قهوه‌ای سوال میذارم لک، روی عینک‌م بمونه؟ نه.

چرا؟ چون شیشه‌ست، تمیز ه، شفاف‌ه. نمیخوام به خاطر یه لکه، کدر شه. زود لکه رو پاک می‌کنم. اما فرض کنید همونطور که دارم نسکافه می‌خورم، یهو فنجون از دست‌م بیفته، کل نسکافه بریزه روی زمین. چی کار می‌کنم؟ سخنرانی‌م رو تعطیل می‌کنم وایمیسم زمین اینجا رو می‌شورم؟ نه.

چرا؟ چون اینجا خیلی کثیف‌ه. یه لکه رو ش معلوم نمیشه. میگم ول‌ش کن. بذار بعدا یهو اساسی میفتم به جون زمین، تمیز ش می‌کنم.

آدما هم همین‌ن. اینایی که تا یه کاری می‌کنن، خدا حال‌شون رو می‌گیره، باید خوشحال هم باشن چون هنوز کدر نشده‌ن. شفاف‌ن. خدا نمیخواد مث اون مثال نسکافه، لک رو شون بمونه.

خلاصه هی گفت نسکافه، نسکافه، نسکافه، یهو همه‌مون خندیدیم. برگشت پشت سر ش رو نگاه کرد، دید یه آقایی خیلی جدی، با یه فنجون نسکافه رفته روی سن. فنجون رو تقدیم کرد و اومد پایین. از مسئولین سالن بود. مشخص بود قبل از بیان مثال نسکافه، آماده کرده بودن‌ش. آوردن‌ش هم‌زمان با مثال شد ولی.

یکی گفت دکتر! نسکافه جذب کردین. یکی گفت خدا حاجت‌های شکمی رو زود میده. استاد می‌گفت من خودم رو کشتم شماها این حرف رو نزنید، باز میگین خدا حاجت‌های شکمی رو زود میده؟ برای خدا، خوراکی و غیر خوراکی فرق نداره اما برای ما، فرق نداره. رسیدن خوراکی رو محال نمی‌دونیم، نگران‌ش هم نیستیم. برای همین، زود بهمون می‌رسه.

حالا...

یادتون‌ه کتاب‌هام رو می‌خواستم؟ خب تقریبا محال بود پیدا شن چون فکر می‌کردم مامان همه رو ریخته باشه دور. امروز، مامان و بابا مشغول ترتمیزکردن انباری بودن. بعد مامان اومد بالا. گفت مریمی؟ کجایی؟ بیا ببین چی اینجاست!

بعد اینا رو داد دست‌م.

فقط خدا می‌دونه من چقد ذوق کردم و جیغ زدم و بالا و پایین پریدم. نه فقط برای کتابام. برای اینکه این، یه نشونه بود. یه امید. که بدونم حتی وقتی چیزی رو محال و ناممکن می‌دونم، اگه واقعا بخوام و بعد، رها ش کنم، نگران‌ش نباشم، بهش حساس نباشم، همه چیز خودش درست میشه و یه طوری که اصلا فکر ش رو هم نمی‌کردم، به خواسته‌م می‌رسم. شما هم امتحان کنید. به هیچ چیز، حساس نباشید.

این هم افاضات اینجانب، پشت جلد ش.

جمعه ٢٠ بهمن ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: ماوراء
Share

*این مغازه‌هه رو دیدی؟ تازه باز شده‌ها اما از همون روز اول، کلی مشتری داشت! تنها مغازه‌ی محل هم نیست ولی همیشه شلوغ‌ه.

- لابد منصف‌ه و خوش‌برخورد. مغازه‌ش هم ترتمیز ه البته.

گفت ولی چیزای دیگه هم نیست.

- مثلا چی‌؟ شانس داره طرف؟

گفت آره دقیقا!

- من به سرنوشت و کارما و تصویرسازی ذهنی و تلاش عملی و این چیزا اعتقاد دارم. حتی معتقدم با دعا میشه قضا و قدر رو تغییر داد و رزق و روزی رو زیاد کرد اما شانس؟ شانس دقیقا چی‌ه به نظرت؟ همیناست دیگه.

گفت نخیر! اون نعل‌های اسب رو ندیدی جلوی مغازه‌ش؟

- نعل اسب یه تیکه فلز ه. یه تیکه فلز، شانس، جذب نمی‌کنه که.

گفت فعلا که می‌بینی براش شانس آورده.

- به این میگن اثر نیروی انتظار! وقتی فروشنده‌ی این مغازه، نعل اسب میاره میذاره توی پیاده‌روی جلوی مغازه‌ش، یعنی باور داره که نعل اسب می‌تونه براش شانس بیاره. انتظار داره این اتفاق بیفته. وقتی انقد باور ش داره و منتظرش‌ه، خب براش اتفاق میفته. شنیدی بعضیا میگن "قیچی رو باز و بسته نکن. دعوا میشه."؟ قیچی ربطی به دعوای من و تو نداره ولی وقتی باور ش داریم، همه‌مون منتظر دعواییم. توی خونه، یکی یه تنه بهمون بزنه، اگه تا دیروز می‌خندیدیم، امروز داد می‌زنیم مگه کوری؟! بعد دعوا میشه. حالا حکایت شانس‌ه و نعل اسب.

گفت می‌بینم که کلاس‌های دکتر فرهنگ، حسابی متحول‌ت کرده عینک

یکشنبه ۸ بهمن ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: ماوراء
Share

*دوستان سوال کردن "نامه‌ای رو که برای خدا می‌نویسیم، چی کار کنیم؟" اون روز دکتر فرهنگ به یکی گفت بذارش لای قرآن. من هم یواشکی شنیدم!

پنجشنبه ٥ بهمن ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: ماوراء
Share

*دیروز که از کلاس برمی‌گشتم، نون خریده بودم. آیفون رو زدم وایسادم تا در باز شه. یه تیکه‌ی کوچولو از نون کندم بخورم اما از دست‌م افتاد زمین. همونجا اشک‌م سرازیر شد. تا دیروز اگه چنین اتفاقی میفتاد، می‌گفتم اه! و بعد یه تیکه‌ی دیگه برمی‌داشتم.

ولی دیروز دیدم خدا داره باهام حرف می‌زنه. داره میگه اگه من نخوام، نون توی دست‌ت هم باشه، نمی‌تونی نگه‌ش داری. من به تو تن سالم دادم. چرا انقدر غر می‌زنی؟

دوشنبه ٢ بهمن ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: ماوراء
Share

*دکتر فرهنگ می‌گفت شما خارج از ایران هم که کلاس موفقیت برید، درباره‌ی "سوال طلایی" بهتون میگن. سوال طلایی Golden Question این‌ه: هر اتفاقی (رویدادی) برای من چه پیامی داره؟

 

خدا با تک‌تک ما به واسطه‌ی اتفاقات پیرامون، حرف می‌زنه. سوره‌ی حشر، آیه‌ی 2: ای صاحبان دیدگان! عبرت بگیرید.

همه کار ایام، درس است و پند / دریغا که شاگرد، هشیار نیست.

میگن مرد جوونی، عزرائیل رو دید. ازش پرسید اومدی جون‌م رو بگیری؟ عزرائیل گفت نه. باهات کاری ندارم الان. مرد جوون گفت پس قول بده هر وقت خواستی جون‌م رو بگیری قبل‌ش خبر بدی. عزرائیل گفت باشه.

مرد فکر کرد فعلا هر غلطی دل‌ش بخواد، بکنه. هر وقت عزرائیل براش پیغام فرستاد، توبه کنه.

سال‌ها گذشت و مرد، پیر پیر پیر شد. یه بار دیگه عزرائیل رو دید که این بار، اومده بود دنبال‌ش. مرد به عزرائیل گفت چرا بدقولی کردی؟ مگه قرار نبود قبل از اینکه بیای دنبال‌م، خبر م کنی؟

عزرائیل گفت من قول داده بودم یک بار خبر ت کنم اما هزار بار خبرت کنم. وقتی آذربایجان، زلزله اومد بهت گفتم آماده باش! وقتی گلستان، سیل اومد، بهت گفتم آماده باش! وقتی جلوی رو ت یه موتوری تصادف کرد و مرد، بهت گفتم آماده باش! وقتی موهات سفید شد، بهت گفتم آماده باش! وقتی دندونات مصنوعی شد، بهت گفتم آماده باش! من قول داده بودم یه بار خبر ت کنم اما بارها برات پیغام فرستادم. تو خواب بودی!

امام کاظم (ع): در هر آنچه چشمان شما می‌بیند، درس و پندی نهفته است.

مرگ یک عزیز، چه پیغامی داره؟

خدا داره بهت میگه پدر ت وقتی به دنیا اومد، هیچی نداشت. حتی اسم هم نداشت. وقتی رفت، هیچی با خودش نبرد. نه سند ماشین‌ش رو برد، نه کلید خونه‌ش رو، نه دسته‌چک‌ش رو، نه پول‌هاش رو. هیچی با خودش نبرد. عمر ت رو صرف چیزایی کن که بتونی با خودت ببری‌شون.

خدا داره بهت میگه پدر ت یه امانت بود. تو امانت‌دار خوبی بودی؟ رفتی بهش سر بزنی؟ حال‌ش رو می‌پرسیدی؟ بهش می‌رسیدی؟ می‌گفتی چه کاری داره که براش انجام بدی؟ حالا حداقل برای بقیه‌ی امانت‌هات، خوب امانت‌داری کن. به بقیه‌ی عزیزان‌ت بیشتر توجه کن.

خدا پدر کسی رو نمی‌کشه که بخواد بهش پیغام بده‌ها! ما 1000 کار می کنیم به 1 دلیل. خدا 1 کار می‌کنه به 1000 دلیل! خدا به واسطه‌ی تک‌تک اتفاقاتی که در پیرامون ما میفته باهامون حرف می‌زنه.

وقتی مریض میشی میفتی یه گوشه، محتاج این و اونی. این مریض شدن برای تو چه پیغامی داره؟ وقتی سالم بودی، خیلیا بودن که بهت محتاج بودن اما تو تحویل‌شون نگرفتی. وقتی خوب شدی، دیگه مغرور نباش. یادت باشه یه ویروس کوچیک، 60 روز انداخت‌ت. یادت باشه خیلیا محتاج تو ان. بهشون کمک کن. بهشون برس.

ما صرف نظر از دینی که داریم، عملا خداپرستیم؟ خدا در زندگی ما حاضر ه؟ وقتی راست‌راست راه میری، حرف خدا رو گوش نمیدی. خدا میگه 60 روز انداختم‌ت شاید یه بار بگی "خدا!"...

خدا به وسیله‌ی کائنات و اتفاقات با ما حرف می‌زنه اما ما عبرت نمی‌گیریم. علی (ع) فرمودند: عبرت‌ها چقدر فراوانند و عبرت‌پذیران، چقدر اندک!

پیام‌های زندگی شما منحصربه‌فرد و متناسب با شرایط زندگی شماست. من که نمی‌دونم شما دیروز و پریروز چی کار کردی که بتون دقیق بگم پیام فلان رویداد زندگی‌ت، چی بوده؟

شطرنج بلدین؟ اگه بلد نیستین، حتما یاد بگیرین. کسی که تازه شطرنج یاد می‌گیره، همون 2 دقیقه‌ی اول، کیش و مات میشه. کم‌کم یاد می‌گیره چطوری بازی کنه. دفعه‌های بعد زمان بیشتری طول می‌کشه تا کیش و مات بشه. وقتی ماهرتر میشه، زمان زیادی صرف می‌کنه تا کیش و مات کنه طرف مقابل رو. کم‌کم به جایی می‌رسه که در عرض 2 دقیقه، طرف مقابل رو کیش و مات می‌کنه.

برای اینکه پیام رویدادها رو بگیرید، باید ذهن‌تون تمرین کنه. دفعه‌ی اول، احتمالا پیام‌ها رو اشتباه می‌گیرید. درست متوجه‌شون نمیشید. کم‌کم ذهن‌تون حرفه‌ای میشه. همینطور که دارید رد میشید، تندتند از اتفاقا درس می‌گیرید.

می‌بینید یه نفر جلوی چشم‌تون زمین می‌خوره. پیام‌ش چی‌ه؟

داری میری جلسه، ماشین‌ت پنجر میشه. 10 دقیقه معطل میشی تا پنچری‌ش رو بگیری. پیام‌ش چی‌ه؟

زنبور عسل می‌بینی. چه درسی ازش می‌گیری؟

پیام پاییز چی‌ه؟

یه بادکنک، باران، رگبار، چه پیامی برات دارن؟ پیام شب و تاریکی چی‌ه؟ پیام خورشید برای ما چی‌ه؟ (بچه‌ها واقعا فکر کنید. بنویسید از اینا چه پیامی میشه گرفت. دفعه‌ی بعد میگم پیام‌ها چی بودن)

همه کار ایام، درس است و پند / دریغا که شاگرد، هشیار نیست.

دوشنبه ٢ بهمن ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: ماوراء
Share

*دیروز دکتر فرهنگ می‌گفت من گفتم به خدا نامه بنویسید اما نگفتم فقط به همون نامه اکتفا کنید و هیچ تلاشی نکنید.

می‌گفت تلاش عملی یعنی نزدیک شدن شما به هدف. تلاش ذهنی - تصویرسازی - یعنی نزدیک کردن هدف به خودتون. وقتی شما برای مساله‌ای هم تلاش عملی انجام بدید، هم تلاش ذهنی، سرعت رسیدن به هدف، بیشتر میشه چون هم دارید به سمت هدف میرید، هم دارید هدف رو به سمت خودتون می‌کشید.

دیروز می‌گفت نامه رو بنویسید اما به نتیجه وابسته نباشید. از خدا طلبکار نباشید. حساس نباشید. بنویسید و رها ش کنید. شاید درست شه و به خواسته‌تون برسید.

دیروز حال‌م خیلی بد بود اما امروز، خبر جالبی بهم رسید:

دوستان قدیمی‌تر در جریان پرخوری عصبی بنده و بعدش هم باشگاه رفتن‌م هستن. مربی اول من، کار ش عالی بود و اخلاق‌ش افتضاح. بیشتر از یک سال، تحمل‌ش کردم اما وقتی خر م از پل گذشت و به وزن ایده‌آل رسیدم، دیدم دیگه تحمل‌ش برام غیر ممکن‌ه. باشگاه‌م رو عوض کردم. یک ماه، باشگاه دوم بودم اما اونجا شد کاملا مردونه. در نتیجه من رفتم باشگاه سوم.

مربی باشگاه سوم، دختر خوش‌اخلاقی بود هرچند اصلا سواد مربی اول‌م رو نداشت اما اعصاب‌م اونجا کاملا آروم بود و حس می‌کردم دارم ورزش می‌کنم و به آرامش می‌رسم نه اینکه مث بچه‌مدرسه‌ای‌های مجبور، سر ساعت برم و با قیافه‌ی عبوس هم مواجه شم!

خبری که امروز شنیدم، این بود که صاحب باشگاه سوم قرار ه ساختمون باشگاه اول رو بخره. اونجا رو بازسازی و نوسازی کنه و صبح تا شب، اونجا کلا برای خانوما باشه!

باور تون نمیشه اما پارسال، چنین اتفاقی آرزوی من بود چون شدیدا باید ورزش می‌کردم به دلایل روحی و جسمی و خیلی هم دوست داشتم عصر، ورزش کنم. باشگاهی هم که عصر باشه، خیلی ازم دور بود و چند ساعت، رفت‌وبرگشت‌م طول می‌کشید که حوصله‌ش رو نداشتم.

بعد بی‌خیال‌ش شدم. الان چند تا باشگاه می‌شناسم که شاید ایده‌آل نباشن اما عصرها کلاس دارن و از هیچی بهتر ن. الان هم که باشگاه جدید داره با پای خودش میاد!

عملا به چشم دیدم که باید از ته دل‌ت چیزی رو بخوای اما بی‌خیال‌ش شی و بدونی با جور نشدن‌ش، دنیا به آخر نمی‌رسه. تا وقتی نگرانی، همه‌ش بد میاری اما ولی حساسیت نداشته باشی، احتمالا همه چیز خودش جور میشه.

نمیگم آدم تلاشی نکنه برای رسیدن به خواسته‌هاش اما بعضی چیزا از کنترل ما خارج‌ن. اگه حساس نباشیم، خیلی چیزا خودشون جور میشن.

دوشنبه ٢ بهمن ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: ماوراء
Share

*در ادامه‌ی سه قاعده‌ی قانون جذب، دکتر فرهنگ می‌گفت یه خانوم خیلی جوونی، مثلا نهایتا شاید 26 سال داشت، اومد بهم گفت من تا حالا 7 بار ازدواج کرده‌م. یکی از یکی بدتر! برای هشتمین بار اومدم قبل‌ش نظر شما رو بپرسم.

بهش گفتم ندید بهتون میگم این یکی هم مث قبلی‌هاست چون شما هنوز همون آدمی. تا وقتی تو الف هستی، الف‌ها میان خواستگاری‌ت. اگر این وضع رو دوست نداری، اول باید خودت متحول شی. باید تغییر کنی تا آدم‌هایی رو جذب کنی که دیگه الف نباشن.

قبل از هر کاری، یه فکر انجام میشه. خودآگاه یا ناخودآگاه. فکر، انرژی کم‌تراکمی‌ه. آدم‌هایی که به زندگی ما وارد میشن، اتفاق‌هایی که برای ما پیش میان، هیچ‌کدوم، اتفاقی نیستن. همسر شما در ویژگی‌هایی که شما در ش کم‌رنگ هستین، پررنگ‌ه و در ویژ‌گی‌هایی که شما در ش پررنگ هستین، کم‌رنگ‌ه. خدا در و تخته رو جور می‌کنه.

ما با فیلم‌بازی‌کردن می‌تونیم مردم رو گول بزنیم اما کائنات رو نه. نمی‌تونیم گول‌ش بزنیم. وقتی تو جلوی مردم تظاهر می‌کنی، آدم باصداقتی هستی و دروغ نمیگی، شاید مردم این رو باور کنن و گول بخورن، اما کائنات گول نمی‌خوره. یکی وارد زندگی‌ت میشه که 100 بار از تو دروغگوتره تا بفهمی چقدر دروغ گفتن بد ه.

بعضی وقتا هست مثلا تو اصلا دروغ نمیگی اما بهش فکر می‌کنی. مثلا فکر می‌کنی من از دروغ بد م میاد. از آدم دروغگو بد م میاد. وقتی بهش فکر می‌کنی، داری موج دروغگویی رو ساطع می‌کنی. برای همین آدم دروغگو جذب می‌کنی هرچند خودت اصلا دروغگو نباشی.

برای همین میگن که نباید به چیزی خیلی حساس باشین. آدم از هر چی بد ش بیاد، سر ش میاد! من هم از دروغ بدم میاد، دروغ هم نمیگم اما حساس هم نیستم. حساسیت زیادی درباره‌ش نشون نمیدم. روزی 20 بار نمیگم از دروغگوها متنفر م. از همه‌شون بد م میاد! و ...

"هر آدمی رو میشه از دوستاش شناخت" رو خوندین؟ 1 و 2. اگه نخوندین، بخونین و تمرین‌ش رو انجام بدین. بعد بقیه‌ی مطلب رو بخونین.

جدول اولی‌ه نشون میده همه‌ی ما به چهره‌مون، نقاب می‌زنیم اما توی جدول دوم - جدول نتیجه‌گیری - ما خودمون رو بدون نقاب می‌بینیم. اگه چیزی که می‌بینین، به نظر تون بی‌ریخت‌ه، اگه خود بی‌نقاب‌تون رو دوست ندارید، خب تغییر ش بدین. من دیدم توی جمعیت یکی زد تو صورت‌ش نیشخند

راست می‌گفت. چند نفر هم نچ‌نچ می‌کردن می‌گفتن خاک تو سر م!

در 95% موارد، این جدول، موبه‌مو درباره‌ی آدما صدق می‌کنه. اگه مال شما جوردرنمیاد، جزو اون 5% هستی که یا علت‌ش، حساسیت بیش‌ازحد به یه موضوع‌ه یا امتحان الهی‌ه.

آسیه، زن فرعون، زن خوبی بود اما نه پدر ش، معصوم بود نه شوهرش، نه بچه‌ش. آسیه، زن یکتاپرستی بود که شوهرش فرعون بود! چرا باید اینطوری باشه؟ چون فرعون، امتحان الهی بود برای آسیه. چون قرار بود باعث رشد آسیه بشه. فرعون خیلی آسیه رو آزار داد تا دست از خداپرستی‌ش برداره اما همه‌ی اینها باعث رشد آسیه شد.

ولی گفتیم، اون جدول، در 95% موارد، موبه‌مو صدق می‌کنه.

هیچ چیز، اتفاقی نیست: همه‌ی زندگی ما شده درگیری با چیزهایی که نمی‌خواهیم‌شون و این، طنز بزرگ زندگی ما ست. حتی وقتی میخوایم به هم محبت کنیم، میگیم "خسته نباشی". میگیم "به مشکلات‌ت فکر نکن".

جذب دردسر بس‌ه! چرا ما صبح تا شب، درگیر چیزایی هستیم که نمیخوایم؟ این کار ما مث خریدن چیزایی‌ه که دوست‌شون نداریم. مثلا شما میری خرید برای خونه:

آقا این فرش‌ه چقد بدرنگ‌ه؟ چند؟ 2 تا بده!

این مبل‌ها چقد بی‌ریخت‌ن! اه اه! دیگه چی کار کنم دیگه؟ یه دست بده ببرم.

از این لباسا بد م میاد. می‌خرم ولی.

شب وایمیسی خریدات رو نگاه کنی. کل خونه‌ت پر چیزایی‌ه که ازشون بد ت میومده، بعد  همه رو جمع کردی دور خودت!

در طول روز، چقدر به چیزایی فکر می‌کنی که میخوای یا نمیخوای؟

انرژی ما نباید مدام در کائنات، صرف چیزهایی بشه که دوست‌شون نداریم! شما که داری فکر می‌کنی. حداقل لطف کن به چیزایی فکر کن که دوست‌شون داری. که میخوای اتفاق بیفتن!

تا حالا صندوق صدقات دیدین؟ صندوق‌ها رو میذارن یه جایی که توی چشم باشه، دیده بشه و رو ش یه جمله‌ای هم می‌نویسن که وقتی کسی اون رو می‌خونه، ترغیب شه تو ش پول بریزه. بدوبیراه و جملات منفی که نمی‌نویسن.

شما باید درمرکز کائنات بایستی و حرفایی رو به کائنات بگی که پول برات بریزن، نه دردسر! برکات به سمت‌ت بیان، خواسته‌هات برآورده شن، نه اینکه تنش و عصبیت‌ها رو جذب کنی. وقتی میگی چیزی رو نمیخوای، ترجمه‌ش برای کائنات میشه: دقیقا همین رو میخوام!

کائنات رو وادار به ترجمه نکن چون به این شکل، ترجمه می‌کنه!

دقیقا چیزی رو بگو که میخوای!

موضوع: ماوراء
Share

*استاد در ادامه گفتن که ما دنیا رو با حواس پنج‌گانه درک می‌کنیم. در فیزیک، چیزهای پرتراکم با حواس پنج‌گانه درک میشن اما چیزهای کم‌تراکم با حواس پنج‌گانه درک نمیشن.

قانون جذب میگه هر کم‌تراکمی به دنبال جذب پرتراکم مشابه خود است. وقتی به چیزی فکر می‌کنم، فکر من، قابل انتقال‌ه. میره به دنبال جذب پرتراکم‌های مشابه خودش.

انرژی‌ها دائما با هم تبادل اطلاعات می‌کنن. بین تمام کائنات، تبادل انرژی هوشمندانه‌ای وجود داره.

3 قاعده‌ی قانون جذب:

1. قانون جذب، ارتباط مستقیمی با حس ما داره. وقتی حس ما منفی‌ه، منفی‌ها رو جذب می‌کنیم.

سوره‌ی ابراهیم، آیه‌ی 7: شکر کنید. نعمت‌ شما رو افزون می‌کنیم.

شکر، انرژی مثبت و کم‌تراکم‌ه. طبق قانون جذب، این انرژی مثبت کم‌تراکم به دنبال جذب پرتراکم مشابه خود است. در نتیجه، نعمت‌های بیشتری رو به سمت ما جذب می‌کنه. دقت کنید این آیه‌ی قرآن، عین فیزیک کوانتوم‌ه. پس زندگی‌تون رو درگیر مثبت‌ها کنید. مدام غر نزنید.

گفتن من یه زمانی اهواز سخنرانی داشتم. یه آقایی اومد تعریف کرد که من یه چک‌ برگشتی داشتم. اون رو گذاشته‌م زیر شیشه‌ی میز کار م تا هر روز صبح که میرم سر کار، چشم‌م بهش بیفته یادم بیاد که حواس‌م رو جمع کنم مبادا چک‌هام برگشت بخوره.

دکتر فرهنگ گفته بود و حتما از اون روز، چک‌های بیشتری برگشت خورده‌ن! خب شما چرا چیزی رو گذاشتی جلوی چشم‌ت که نمیخوای بیشتر شه؟ یه تراول ببر، ازش کپی بگیر. کپی رو بذار زیر شیشه‌ی میز ت تا هی چشم‌ت بهش بیفته، هی تراول جذب کنی. چرا میخوای چک برگشتی جذب کنی؟ چرا برای خودت دردسر درست کنی؟

خلاصه اینکه حس، عامل اصلی جذب‌ه. برای همین میگم که عبارات تاکیدی هر کس، منحصربه‌فرد هستن. کسی نمی‌تونه برای کس دیگه عبارات تاکیدی بسازه. اون عبارات باید به دل شما بنشینن و بهتون حس خوبی بدن وگرنه تکرار شون هیچ فایده‌ای نداره.

2. قانون جذب با باور ما ارتباط مستقیم داره.

3. در قانون جذب، باد می‌کارید، طوفان درو می‌کنید! قانون جذب همیشه شکل پررنگ هر چیز رو به سمت شما جذب می‌کنه.

حالا چی میشه که ما آدم‌ها و اتفاق‌های خاصی رو جذب می‌کنیم؟ شانس در کار ه؟ چرا از بین میلیون‌ها آدم، یه آدم خاص میشه همسر من؟

ای بسا عیبی که بینی در کسان / خوی تو باشد در ایشان ای فلان!
اندر ایشان تافته هستی تو / از نفاق و ظلم و بدمس.تی تو

پیش چشم‌ت داشتی شیشه کبود / زان‌سبب، عالم، کبود ت می‌نمود

مولانا میگه عیبی که در اطرافیان‌ت می‌بینی، چه بسا دونه‌دونه‌ی این عیب‌ها، عیب‌های خودت باشه! و دقیقا همون چیزی‌ه که امروز فیزیک کوانتوم، اثبات‌ش کرده. ما آدم‌هایی رو جذب می‌کنیم که شکل پرتراکم خودمون هستن.

شما قبل از هر رفتاری، فکر می‌کنید. خودآگاه یا ناخودآگاه! اون فکر شما، کم‌تراکم‌ه. مثلا من بچه که بودم، یه هوا با مادر م لجبازی می‌کردم. فقط یه هوا!

انرژی‌های من می‌گردن دنبال یه آدم سوپرلجباز لجبازپور لجبازنسب لجباززاده‌ی لجبازیان! انرژی‌ها یه آدم لجبازی برام میارن که من دیگه حال‌م از لجبازی به‌هم‌بخوره!

وقتی کسی مدام، کیسه‌ی زباله با خودش حمل می‌کنه، هر مگسی دور ش جمع میشه. کسی که انتظار پروانه رو می‌کشه، باید بوی گل بدهد.

در ریاضی میگیم p=>q تا وقتی تو p هستی، آنگاه q برقرار ه. هر وقت تو شدی "p اون وقت "q اتفاق میفته.

موضوع: ماوراء
Share

*استاد فرهنگ می‌گفت من خیلی دیده‌م جوونا نشان زرتشتی‌ها رو میندازن گردن‌شون یا میدن طرح‌ش رو بندازن روی کاپوت ماشین‌شون. میگن مگه "گفتار نیک، پندار نیک، کردار نیک" چه‌ش بود که ما بخوایم بشیم شکل عربا؟ پیغمبر عربا چه ربطی به ما داره؟

خب راستش این حرفی بود که خودم هم گاهی می‌زدم.

استاد گفت من خودم عرب نیستم. اصالتا ایرانی‌م. قرار هم نیست خودمون رو بکنیم شکل عربا. شعار "گفتار نیک، پندار نیک، کردار نیک" خیلی قشنگ‌ه اما یه ایرادی داره. اگه گفتین چی؟

کسی چیزی به ذهن‌ش نرسید.

ادامه داد: فرض کنید شما یه مادری دارید که زیاد هم میرید بهش سرمی‌زنید. از راه می‌رسید کلی قربون صدقه‌ش میرید (گفتار نیک) و هر کاری هم داره، خرید و غیره، براش انجام میدین (کردار نیک). قبول دارین فرمان همه‌ی کارهای ما رو مغز میده؟ ما قبل از هر کاری فکر می‌کنیم. گاهی این فکر، خودآگاه‌ه گاهی هم ناخودآگاه اما در هر صورت، تا فکری نباشه، فرمان از مغز صادر نمیشه.

حتی وقتی شما لجبازی می‌کنید با کلام یا عمل‌تون، فرمان‌ش از مغز شما صادر شده. وقتی هم نیکی می‌کنید، فرمان‌ش از مغز اومده (پندار نیک) اماااا چرا شما انقد به مامان‌تون خوبی می‌کنید؟ چون مامان‌تون یه حساب بانکی‌ای داره که شما نقشه‌ی پول‌هاش رو کشیدین. این همه سر زدن و قربون صدقه و کمک، به خاطر صاحب شدن اون پول‌هاست.

ظاهر عمل شما درست‌ه. پندار و گفتار و کردار تون، نیک‌ه اما نیت‌تون چی‌ه؟ نیت‌تون خوب نیست. برای همین میگن انما الاعمال بالنیات. ملاک سنجش اعمال ما نیت‌مون‌ه.

پ.ن: لطفا نیاید بگید عربا فلان. من کار ندارم کی حرف می‌زنه، گوش میدم ببینم چی داره میگه. و این حرف، از نظر م درست بود.

سه‌شنبه ۱٩ دی ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: ماوراء
Share

*اگه کلا نمی‌دونین جریان چی‌ه، قسمت اول رو بخونید. اگه خوندین اما تنبلی کردین و جدول رو درست نکردین، پیشنهاد م این‌ه که 10 دقیقه براش وقت بذارین چون صرف خوندن این مطلب، فایده‌ای به حال کسی نداره. باید انجام‌ش بدین. اگر هم خوندین و باز هم دل‌تون نمیخواد انجام بدین، شامل "خسروان دانند" هستین.

و اما جدول... جدول ما 3 تا ستون داشت. ستون اول‌‌ش، "نام" بود که ما دیگه باهاش کاری نداریم. اگه حواس‌تون رو پرت می‌کنه، می‌تونین کاغذ رو طوری تا بزنین که کلا ستون نام‌ها رو نبینید.

ستون دوم، "خصوصیات مثبت" هست. مثلا ما برای "امیر" نوشته بودیم "مهربون، مودب، منظم، قابل اعتماد". برای نفرات بعدی هم یه سری صفات دیگه... الان اولین صفت توی این ستون، "مهربون" هست. ببینید چند بار صفت "مهربون" توی ستون خصوصیات مثبت، تکرار شده. مثلا 7 بار. پس توی نتایج می‌نویسین: "مهربون (7)". صفت بعدی "مودب" هست. چند بار توی ستون خصوصیات مثبت، نوشتین "مودب"؟ مثلا 5 بار. توی نتایج می‌نویسین: "مودب (5)". به همین شکل کل ستون خصوصیات مثبت رو جمع‌بندی می‌کنید.

ستون سوم، "خصوصیات منفی" هست. همون روشی رو که برای جمع‌بندی ستون قبلی استفاده کردین، اینجا هم انجام بدین. مثلا اولین صفت، "تنبلی" بوده و 3 بار تکرار شده: "تنبلی (3)". صفت بعدی، "عادت به دروغ گفتن" بوده و 7 بار تکرار شده: "عادت به دروغ گفتن (7)" و الی آخر...

خب. حالا دیگه کلا به جدول کار نداریم. نتایج رو نگاه کنید. صفات مثبت و منفی رو ببینید و وزن‌شون رو نسبت به هم بسنجید. مثلا مهربونی (7) بوده و گشاده‌رویی (1)... تنبلی (3) بوده و عادت به دروغ گفتن (7).

همین الان این جمع‌بندی رو برای جدول خودتون انجام بدین. بعد به نتایج نگاه کنید: این چیزایی که نوشتین، خیلی شبیه اخلاق خودتون نیست؟!!!

موضوع: ماوراء
Share

*همیشه برام سوال بود چرا میگن "هر آدمی رو میشه از دوستاش شناخت". می‌گفتم چه ربطی داره؟ حالا من اتفاقی با کسی همکلاسی شدم، بعد هم باهاش دوست شدم یا هر چیزی شبیه این. چطور میشه از روی خصوصیات دوست‌م، من رو شناخت؟

الان به جواب سوال‌م رسیده‌م. یه تمرین ساده داشت که استاد فرهنگ یاد داد. یه جدول این شکلی روی کاغذ بکشید.

 نام

خصوصیات مثبت

خصوصیات منفی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 خیلی ممنون که الان دویدین دنبال کاغذ و خودکار! نیشخند ذهنی نمیشه انجام داد. حتما باید مکتوب باشه.

خب... حالا اگر متاهل هستید، اسم همسر تون رو به عنوان اولین نام بنویسید. اگر نامزد دارید یا با کسی دوستید، اسم اون رو بنویسید. اگر نه، اسم صمیمی‌ترین آدم زندگی‌تون رو بنویسید. می‌تونه یه دوست باشه یا یکی از خانواده یا فامیل. به نسبت‌ش کاری نداریم اینجا. با این کار داریم که اون آدم، دوست صمیمی شماست. مثلا فرض کنید یکی می‌نویسه "امیر".

خب. حالا خصوصیات مثبت امیر رو توی خونه‌ی مربوط بهش بنویسید. سعی کنید توصیف‌ها در حد کلمه باشن، نه جمله‌های طولانی. طومار ننویسید. مختصر و گویا. مثلا یکی می‌نویسه "مهربون، مودب، منظم، قابل اعتماد" یا هر صفت خوب دیگه. بعد خصوصیات منفی امیر رو توی خونه‌ی مربوط بهش بنویسید. مثلا یکی می‌نویسه "زود عصبانی میشه، تنبل، لجباز، زودرنج، کینه‌توز" یا هر خصوصیت بد دیگه‌ای که مثلا امیر داره.

حالا میریم ردیف دوم. اسم کسی دیگه‌ای رو بنویسید که باهاش صمیمی هستید. به همین ترتیب، خونه‌های مثبت و منفی رو براش پر کنید.

سعی کنید تعداد آدم‌هایی که درباره‌شون می‌نویسید، خیلی زیاد نشه. مثلا 20 نفر رو لیست نکنید. به هر حال شما با 20 نفر که خیلی صمیمی نیستید. مثلا با 6 تا شون واقعا صمیمی هستید. همونا رو بنویسید، کافی‌ه.

موقع پر کردن جدول، اصلا با خودتون رودرواسی نکنید. کسی جز شما قرار نیست این جدول رو ببینه. اگر حس می‌کنید مثلا فلان دوست‌تون، واقعا فلان خصوصیت‌ش خوب یا بد ه، بنویسید. خجالت نکشید. چیزی رو هم حذف نکنید. چند دقیقه وقت بذارید و جدول رو با حوصله پر کنید.

توی پست بعدی بهتون میگم این جدول، به چه دردی می‌خوره. الان نمیگم چون یه راست میرید سر اصل مطلب. دیگه جدول رو درست نمی‌کنید نیشخند

کیا جدول‌شون آمده‌ست؟

پنجشنبه ٧ دی ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: ماوراء
Share

*بعضی وقتا فکر می‌کنیم رسماً چند تا خدا وجود داره! یعنی انگار نمیشه خدای کتابای شاد انگلیسی رو همون خدای شب قدر بدونیم! یا نمی‌تونیم خدای نماز و دعا رو همون خدایی بدونیم که توی فیلم راز بهش میگن کائنات!...

یادم‌ه یکی از دوستان، برای اون پست کامنت داد که جای خدا توی مطالب فیلم راز کجاست؟
من جواب‌ش رو توی سخنرانی موفقیت استاد فرهنگ گرفتم. کاش همه‌تون گوش بدید ش. می‌گفت قانون جذب یعنی اینکه هر کم‌تراکمی، پرتراکم‌های مشابه خودش رو جذب می‌کنه. غم، غم‌های بزرگتر میاره و شادی، شادی‌های بیشتر. نتیجه‌ی قانون جذب این‌ه که به هر چیزی فکر کنیم، اون چیز رو به زندگی‌مون جذب می‌کنیم.

می‌گفت اینها توی قرآن نوشته شده - آیات‌ش رو می‌خوند - اما گاهاً غلط ترجمه شده برای ما - ترجمه‌‌ی غلط و درست رو می‌گفت - و اینکه میگن قرآن رو بخونین، به خاطر این‌ه که قوانین دنیا رو بدونید و راحت‌تر و بهتر زندگی کنید.

حالا یه روز وقت میذارم خلاصه‌ی سخنرانی‌ش رو می‌نویسم اینجا اما یه چیزی رو الان باید بگم چون شب قدر ه و همه، آرزوهاشون رو لیست می‌کنن برای خدا.

یه جا توی سخنرانی، حرف شوهر پیدا کردن بود. همه هم بلندبلند می‌خندیدن. استاد فرهنگ می‌گفت یه کاغذ بردارید. قشنگ بنویسید چی میخواید. مثلاً اگه شوهر میخواید، کامل بنویسید چه جور شوهری میخواید.
بعد تعریف کرد که این کار رو قبلاً هم توی یه همایشی یاد دادم. ۳ هفته‌ی بعد یه خانومی اومد برام تعریف کرد که اون روز، طبق روشی که یاد دادم، نوشته:
من شوهری میخوام که اسم‌ش محمد یا صادق باشه
قد بلند
لاغر
ریش بذاره
مهندس باشه
امریکا زندگی کنه

گفت ۳ هفته‌ی بعد برام خواستگاری اومد که اسم‌ش محمدصادق‌ه، مهندس‌ه. قد ش بلند ه. ریش میذاره. امریکا هم زندگی می‌کنه. من داشتم از توی کوچه رد می‌شدم. من رو دیدن و پسندیدن و اومدن خواستگاری. قرار شده ازدواج کردیم بریم امریکا.

می‌گفت خدا همه‌ی بنده هاش رو می‌شناسه. شما بگید چی میخواید، اون می‌دونه کی به درد تون می‌خوره. همون رو سر راه شما قرار میده. این خیلی روش بهتری‌ه تا اینکه خودتون بخواید بگردید. شما ممکن‌ه پیدا نکنید اما خدا خودش می‌دونه کی چطوری‌ه. حالا نه اینکه اسم تعیین کنید اما مشخصات مورد نظرتون رو بدید حتماً. وقتی همه چیز درست بود، حالا اسم شهرام، بهرام باشه خیلی فرق می‌کنه؟ :دی

این، یه جور تکنیک تصویرسازی ذهنی‌ه. نوشتن باعث میشه آدم بیشتر تمرکز کنه و دقیقاً بفهمه چی میخواد. این روش رو برای دانشگاه قبول شدن، خونه خریدن یا هر آرزوی دیگه‌ای که دارید، انجام بدید.

نشستم فکر کردم. دیدم بدون اینکه این روش رو کسی یادم داده باشه، تجربه‌ش کرده بودم. شاید اون زمان فکر کردم یه این یه هم‌زمانی خیلی جالب‌ه - چون توی دنیا چیزی به اسم «تصادف» وجود نداره و همه چیز با دقت زمان‌بندی و برنامه‌ریزی شده برای دنیا - اما الان می‌فهمم یکی از قوانین دنیاست.

حالا امتحان کنید همین امشب.
آشتی با خدا فقط معنی‌ش گریه و زاری نیست.
اصلاً اگه آدم، آرزوهاش رو به خدا نگه، به کی بگه؟
شدیداً شدیداً از من به شما وصیت و نصیحت! این روش رو همین امشب امتحان کنید. اتلاف وقت نیست. واقعاً جواب میده.

خودم هم تا همین امروز دوباره انجام‌ش نداده بودم. الان نشستم توی صفحه‌ی مسج یه چیزایی نوشتم و برای خودم نگه داشتم. موضوع، نوشتن‌ه. حالا روی ورق یا روی دیوار کوچه‌تون :دی

وقتی نتیجه گرفتید به بقیه هم بگید (-:

پنجشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸٩
نظرات ()
موضوع: ماوراء
Share

علم تلقین به نفس و عبارات تاکیدی: عبارات تاکیدی رو مدام تکرار کنید چون تکرار، رمز نفوذ در ضمیر ناخودآگاه‌ه و تکرار عبارات تاکیدی می‌تونه مغز شما رو گول بزنه و اتفاقاتی عالی رو براتون رقم بزنه اما توجه داشته باشید که عبارات تاکیدی هر کس، مخصوص خودش‌ه. هیچ‌کس نمی‌تونه بشینه برای یکی دیگه عبارات تاکیدی بسازه. پس کتابایی مث «چهار اثر» فلورانس اسکاول‌شین رو عملاً باید ریخت دور!

چند تا نکته:

۱. عبارات رو «در حال دستیابی» بگید نه «به عینیت رسیده». مثلاً اگه کامپیوتر میخواید، نگید کامپیوتر دارم! مثلاً بگید من روز به روز به کامپیوتر م نزدیک‌تر میشم - یا هر جمله‌ای که بهتون حس خوبی میده - چون گفتیم اگه ضمیرخودآگاه و ناخودآگاه در امری با هم مخالف باشن «معمولاً» ناخودآگاه پیروز میشه اما اگه این دفعه زد و خودآگاه منطقی پیروز شد، شما دیگه باید قید کامپیوتر رو بزنید کلاً!

۲. عبارت رو ساده بگید. مثلاً اگه دارید درباره‌ی خونه میگید، نگید من هر روز به خونه‌ی ۱۸۰ متری ۳ خوابه‌ی سر کوچه‌ی فلان نزدیک و نزدیک‌تر میشم! ساده بگید.

۳. عبارات تاکیدی باید در ما احساس خوبی ایجاد کنن و ازشون لذت ببریم. شاید یکی به دل‌ش نچسبه بگه «من هر روز به شوهر دلخواه‌م نزدیک میشم». شاید دوست داره بگه «شوهر تپل‌ه داره میاد. آخ جووون»!

۴. عبارات تاکیدی باید سرشار از کلمات + باشن و با لحن قشنگ تکرار شن. شما باید عبارات تاکیدی‌تون رو باور کنید.

۵. در عبارات تاکیدی‌تون نشانی از خدا باشه.. مثلاً بگید «به لطف الهی..»

۶. عبارات تاکیدی رو تا رسیدن به خواسته‌تون هی عوض نکنید چون اگه به جای یه عبارات تاکیدی، یه عبارت دیگه بسازید که جای اون اولی بگید، ذهن شما نمی‌فهمه مضمون این ۲ تا عبارت یکی‌ه! فکر می‌کنه این، یه خواسته‌ی دیگه‌ست.

۷. تا جایی که امکان داره، عبارات تاکیدی رو با صدای بلند بیان کنید. چون از راه گوش‌تون دوباره صدای خودتون رو می‌شنوید. عملاً میشه دوبل!

دیگه اینکه هیچ‌وقت نگید «نمی‌تونم، نمیشه، نمیذارن». به جا ش بگید«می‌تونم، میشه، میذارن».. توجه کنید که اگه حالت و رفتار تون با خواسته‌تون فرق داشته باشه، ممکن‌ه به خواسته‌تون نرسید. با قیافه‌ی ناله نمیشه گفت «من سرشار از انرژی و شادی هستم»!

اثر نیروی انتظار در بهبود عملکرد: منتظر هر اتفاقی باشین، همون براتون پیش میاد. مثلاً بعضیا میگن اگه قیچی رو به بزنین دعوا میشه. چرا باید این اتفاق بیفته؟ چون ما برای ذهن‌مون انتظار شروع دعوا رو می‌سازیم و بالاخره یه جوری میشه که دعوا میشه!
یعنی حواس‌تون باشه ته ذهن‌تون منتظر چه جور اتفاقی هستین. همون براتون پیش میاد.

تکنیک تصویرسازی ذهنی: شما باید خواسته‌های بزرگ رو هم مث خواسته‌های کوچیک، با اشتیاق و با تمام وجود بخواید. همونطور که میگید «یه بستنی الان می‌چسبه» با همون ذوق، چیزای دیگه رو هم بخواید.

در عین حال، سعی کنید به نتیجه‌ی کار، «وابسته» نباشید. نگید اگه اینطوری نشه، دیگه هیچی! مثلاً اگه کنکور میخواید بدید، بگید من تلاش‌م رو کردم. خدا هم کمک‌م می‌کنه. فکر کنید حالا اگه نشد هم دنیا تموم نمیشه که. راه‌های دیگه‌ای هم هست. کنکور سال بعد هم هست.

نگران هم نباشید! هیچ‌وقت به خواسته‌هاتون با نگرانی فکر نکنید. هر چی نگران‌تر، خواسته از شما دورتر!

هدف‌تون پز دادن، درآوردن چشم دیگران و سوزوندن بقیه نباشه. هر چیزی رو برای لذت و راحتی و خوشحالی خودتون بخواید فقط.

وقتی هم گند کاری درمیاد، معجزه‌ی به‌به رو فراموش نکنید. (من انجام دادم. شد! سخت بود اما شد)

تطابق حالات و رفتار با خواسته‌ها: اگر ظاهر شما مطابق با خواسته‌ی درونی‌تون نباشه، به خواسته‌تون نمی‌رسید.

مغز انسان، تفاوتی بین تصویر و واقعیت قائل نیست  و هر دو رو به عنوان یک واقعه ثبت می‌کنه. می‌تونین با تکنیک تصویرسازی ذهنی (سوره‌ی انفال - آیات ۴۲ تا ۴۴) چیزهایی رو که میخواید داشته باشید یا اتفاق بیفتن، تصویرسازی کنید. ذهن شما فرق تصویری رو که با تجسم خلاق ساختین، با واقعیت نمی‌دونه. همه رو باور می‌کنه و به همونا عینیت میده.
 
ما ۲ نوع تلاش داریم: تلاش عملی (تلاش جسمی) و تلاش ذهنی. تلاش جسمی، حرکت ما به سمت هدف‌ه. تلاش ذهنی (تصویرسازی ذهنی) کشیدن هدف به سمت خودمون‌ه.
 ۲ نوع هم تجسم داریم: تجسم و تجسم خلاق. تجسم یعنی دیدن چیزایی که قبلا دیدیم. تجسم خلاق یعنی دیدن چیزایی که تا حالا ندیدیم.
 
انیشتین: تخیل، شاهراه رسیدن به واقعیت است. شما با تصویرسازی ذهنی، رویدادهای آینده‌ی زندگی خود را پیشاپیش به نمایش درمی‌آورید.

میکل آنژ، گوته، والت دیسنی هر سه جداگانه در زندگی‌نامه‌هاشون گفته‌ن ما هر شب که می‌خواستیم بخوابیم، فردای خودمون رو در ذهن‌مون تصویرسازی می‌کردیم و اکثر ش فردا اتفاق می‌افتاد.
 
در امریکا یک گروه تیرانداز ماهر - کسانی که قبلاً تلاش عملی انجام داده بودن - رو به ۲ گروه تقسیم کردن. گروه اول، یک ماه روزی ۱ ساعت در میدان تیر تمرین می‌کردن. گروه دوم یک ماه روزی ۱ ساعت چشماشون رو می‌بستن و توی تمرین ذهنی می‌دیدن که همه‌ی تیرها رو می‌زدن وسط هدف.

بعد از یک ماه از اینا امتحان گرفتن. گروه ۱به خاطر تمرین، ۱۰٪ پیشرفت داشتن. گروه دوم ۲۵٪! (قاعدتاً باید برعکس می‌بود. نه؟) ذهن ما تفاوتی بین تصویر و واقعیت قایل نیست.
در کارهایی که احتیاج به مهارت دارن، اول فراگیری و تمرین کنید. بعد تصویرسازی ذهنی. مثلاً اگر کلاس زبان میرید، اول کلاس رو برید، درس بخونید. بعد توی ذهن ببینید دارید عین بلبل! انگلیسی حرف می‌زنید.
بعضی کارها هستن که فراگیری و تمرین‌شون قبلاً انجام شده و / یا نیازی به فراگیری و تمرین نیست. تصویرسازی در اینها معجزه می‌کنه. فرض کنید یکی سرطان داره و میخواد خوب شه. نمردن این آدم احتیاج به فراگیری و تمرین نداره که! یا کسی دانشگاه رفته، یه سری مهارت‌ها رو کسب کرده، زبان خونده، تایپ بلد ه، الان دنبال کار می‌گرده. یا یکی ۲ میلیون تومن داره. میخواد خونه‌ی ۸۰ میلیونی بخره. تصویرسازی در اینها معجزه می‌کنه.

بیمار سرطانی باید ببینه توی ذهن‌ش که تومور ش هر روز داره کوچیک‌تر میشه. آدم بیکار توی ذهن‌ش ببینه که داره در محیط دلخواه‌ش کار می‌کنه.
 
یه خانوم ۸۰ سال‌ه‌ی دانشجو تعریف کرد که برای حج دانشجویی ثبت نام کرده بود اما به خاطر بالا بودن سن‌ش بهش اجازه نمی‌دادن. با تصویرسازی ذهنی، تصور کرده بود که از دانشگاه بهش تلفن می‌زنن میگن مشکل شما حل شده. بیا برو حج!
۲ هفته بعد این اتفاق افتاد.
شوهر این خانوم بهش گفت تو که برای خودت تصویرسازی کردی. یه کاری کن من رو هم ببرن. این خانوم دوباره تصویرسازی کرد. از دانشگاه اطلاع دادن می‌تونه همراه ببره با خودش. ماجرا رو برای یکی از استادا تعریف کرد. استاد گفت می‌تونی برای من هم تصویر بسازی؟
 
بعد دانشگاه تصمیم گرفت استاد مذکور رو هم تشویقی بفرسته حج. بعد استاد گفت میشه تصویرسازی کنی پسرم هم بیاد؟ این خانوم دوباره تصویرسازی کرد تا دانشگاه به استاد گفتن می‌تونه از بستگاه درجه یک همراه ببره.. اینا قصه نیست. (حالا قضاوت‌ش با خودتون.)

یادتون باشه توی دنیا چیزی کم نمیاد! همه چیز، همیشه، برای همه به هر اندازه بخواید هست! از خدا بخواید. ما گاهی حتی تنبلی‌مون میاد بخوایم! از خدا بخواید. بهتون میده.
این بود انجام وظیفه‌ی انسانی من (-:

لینک‌های مرتبط: قوانین دنیا و شب آشتی با خدا .. این روزهای مریمی


پ.ن: استاد فرهنگ نیازی به تبلیغ ندارن.
نوشتن اینها هم برام هیچگونه سود مادی نداره. فقط از ناحیه‌ی دست و گوش، داغون شدم بس که هی عقب جلو زدم و نوشتم! توقع تشکر هم ندارم واقعاً. فقط لطفاً اگه این مطلب رو دوست داشتین، توی بلاگ‌تون لینک بدین، توی گودر Share کنین. برای دوستاتون ایمیل کنین. بذارین دست به دست بشه و همه استفاده کنن.

پ.پ.ن: توصیه می‌کنم خود فیلم رو بگیرید ببینید. ۱۲۰۰ تومن مبلغی نیست واقعاً. می‌ارزه.

پ.پ.پ.ن: سوالی داشتین کامنت بذارین. اگه توی سخنرانی جواب‌ش رو شنیده باشم، میگم حتماً.

منبع: سمینار موفقیت - موسسه‌ی نرم‌افزاری کوثر
قم: ۷۷۴۱۶۰۰-۰۲۵۱
تهران: ۶۶۹۰۹۰۷۰ و ۸۰
http://www.AvaMehr.Ir
پنجشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸٩
نظرات ()
موضوع: ماوراء
Share

*استاد فرهنگ یه جا توی سخنرانی موفقیت‌ش به «اثر نیروی انتظار» اشاره می‌کنه. به این معنی که اگه واقعاً منتظر وقوع اتفاقی باشی، حتماً اون چیز برات اتفاق میفته. بعد هم قیچی رو مثال می‌زنه. میگه قدیمیا میگن قیچی رو به هم نزن - باز و بسته‌ش نکن -  دعوا میشه!

قیچی هیچ ربطی به دعوای ۲ نفر نداره اما همین حرف، انتظار می‌سازه توی ذهن ما. اگه تا دیروز من و خواهر م روزی ۴ بار بی‌اختیار به هم تنه می‌زدیم و می‌خندیدیم و رد می‌شدیم، الان تا به هم بخوریم چپ‌چپ نگاه می‌کنیم و حرف‌مون میشه چون ناخودآگاه‌مون، منتظر یه دعواست.

بحث‌ش سر این بود که وقتی ناخودآگاه شما انقدر قوی‌ه، چرا باهاش دردسر و بلا خلق می‌کنید؟ ازش استفاده کنید برای رسیدن به همه‌ی چیزایی که میخواید.

یه جای دیگه به «معجزه‌ی انرژی مثبت» اشاره می‌کنه. مثال می‌زنه اون صاحبخونه‌ای رو که هر روز مستاجرهاش رو در بدو ورود، فحش می‌داد.

استاد فرهنگ می‌گفت ایراد ما ایرانی‌ها این‌ه که هر چیزی رو امتحان نکرده، رد می‌کنیم! شما برید خودتون گفته‌های من رو امتحان کنید. اگه درست نبود، رد ش کنید.

خب من امتحان کردم. نتیجه‌ش عالی بود.
یادم‌ه سیستر وقتی رفته بود سازمان نظام مهندسی عضو بشه، گفت اونجا یه خانومی هست که شغل‌ش «پذیرش و تمدید عضویت‌»ه! - چه شغل سختی واقعاً - خیلی هم بداخلاق و عنق‌ه. مواظب باش دعوا تون نشه.

اون روز که داشتم می‌رفتم - شاید ۲ هفته پیش مثلاً - هی پیش خودم می‌گفتم حتماً خانوم‌ه اون روز خسته بوده. کلاً شاید آدم گرمی نباشه اما خوب‌ه در کل. نمیشه که آدم صبح تا غروب، توی روی ارباب رجوع بخنده که. امروز حتماً کار من رو خوب و سریع انجام میده.

تمام مدتی که اینا رو به خودم می‌گفتم، حس خر کردن خودم رو داشتم تاااا رسیدم سر میز خانوم‌ه. داشت خیلی معمولی با تلفن صحبت می‌کرد.

بعضی ارباب رجوع‌ها فکر می‌کنن کارمند فلان جا، نوکر پدرشون‌ه. تا از راه می‌رسن، مث علم یزید بالا سر طرف وایمیسن و اعصاب‌ش رو داغون می‌کنن. من این کار رو نمی‌کنم مگه وقتی که لازم باشه جداً.

خانوم‌ه من رو دید. سلام گفتم و رفتم ۴ تا صندلی اونورتر نشستم تا تلفن‌ش تموم شد. تمام مدتی هم که داشت حرف می‌زد، اصلاً بهش نگاه نمی‌کردم و خیلی عادی نگاه‌م به دیوار روبرو م بود (-:

بعد بهش گفتم که برای عضویت اومده‌م. فرم داد پر کردم. دونه‌دونه مدارک لازم رو می‌گفت و من می‌دادم دست‌ش. اسکن می‌کرد و پس می‌داد بهم. آخر سر هم خیلی دوستانه چند تا جمله گفت و من انتخاب کردم اشتراک یک‌سال‌ه میخوام یا پنج‌سال‌ه - قیمت‌ها رو گفت. گفتم ۵ سال‌ه - کارت‌م رو پرس کرد داد بهم و تموم.

بلند شدم. مدارک‌م رو جمع کردم. ازش تشکر کردم. با هم دست دادیم و اومدم بیرون.
به هر دومون خوب گذشت.

نمی‌دونم اون خانوم کلاً چه تیپ اخلاقی داره و روزانه چند نفر با درخواست‌های غیرمنطقی میان روی اعصاب‌ش احتمالاً اما من دوست دارم وقتی کسی رو ترک می‌کنم، اون آدم حس خوبی داشته باشه. فکر می‌کنم در حالت عادی، باید از آدما حتی برای کارهایی که وظیفه‌شون‌ه، تشکر کنیم.

وقتی اومدم بیرون، دیدم معجزه‌ی انرژی مثبت، حقیقت داره.

دومین باری که امتحان‌ش کردم، پنج‌شنبه‌ی هفته‌ی پیش بود که برای گرفتن تاییدیه‌ی پیش‌دانشگاهی رفته بودم اداره‌ی پست. من هیچ‌وقت دفتر پستی بالای خیابون‌مون نمیرم چون کارمندای دفتر پستی پایین خیابون‌مون، صمیمی‌تر و راحت‌ترن. اکثراً هم آقایون هستن. بالایی‌ها اکثراً خانوم هستن و زیادی کلاس میذارن یه خورده. در کل من ترجیح میدم با آقایون طرف باشم.

اون روز انرژی فرستادم که آره! کارمندای اونجا تا چهار نفر رو می‌بینن که تاییدیه میخوان، جای عصبی شدن، با خنده و خوش‌اخلاقی هی توضیح میدن و کلاً خوش می‌گذره. مرگ که نیست. تاییدیه‌ست!

اونجا که رسیدم، دقیقاً همینطور شد. کارمندای خانوم سر شون به کار خودشون بود. یه آقای خیلی محترم و پرحوصله هم، تاییدیه‌ رو دونه‌دونه، نفر به نفر توضیح می‌داد. کلافه هم نمی‌شد.

یه شانس دیگه هم آوردم. اینکه اصلاً حواس‌م نبود شنبه، اداره‌ی پست هم تعطیل‌ه و همینطوری شانسی پنج‌شنبه راه افتادم رفتم.

الان هم ثبت نام اینترنتی‌م خراب شده اما مهم نیست. به خودم میگم ثبت نام، کار سختی نیست و کلاً همه چیز خوب پیش میره.

شدیداً توصیه می‌کنم روی معجزه‌ی انرژی مثبت کار کنید. اینطوری همه‌ی کاراتون راحت‌تر انجام میشن و از دست کسی هم حرص نمی‌خورید. خوش می‌گذره اصلاً. حواس‌تون به اثر نیروی انتظار هم باشه. منتظر چیزای خوب باشید همیشه. خدا همیشه چیزایی رو که میخواید، از راه‌هایی براتون می‌رسونه که اصلاً فکر ش رو هم نمی کنید.

برای خواستن چیزی، به فکر راه برآورده شدن‌ش نباشید همیشه. نگید راه نداره و محال‌ه و نمیشه. هیچ‌وقت هم چیزی رو برای پز دادن و سوزوندن دیگران نخواید. کلاً فقط خودتون مهم باشید. هر چیز رو برای خود خودتون بخواید. ببینید خدا چطوری راه‌ش رو براتون پیدا می‌کنه. من این رو دیده‌م که میگم. امام علی (ع) می‌فرمایند با باور می‌توان به «منتها»ی خواسته رسید.

اگه باور کنید که میشه، خدا از هر چیز، بهترین‌ش رو میده. برای خدا هیچ چیز، سخت و محال نیست.

یکشنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸٩
نظرات ()
موضوع: ماوراء
Share

*دیشب رفتم انقلاب و ۲ تا CD شهادت آب - شعور آب - خریدم از استاد شاهین فرهنگ. (سایت خود آقای فرهنگ) مطلب‌ش رو همه حتماً شنیده‌ن اما من کلاً از ساده و واضح صحبت کردن استاد فرهنگ خوش‌م میاد. در ضمن همیشه یادم‌ه که بعضی چیزا رو می‌دونی اما بهتر ه گاهی برات تکرار شن. دیشب هم تا ۳ صبح نشسته بودم نگاه می‌کردم‌ش.

کل بحث استاد فرهنگ این بود که پندار، گفتار، رفتار و موسیقی، همه موج و انرژی خاصی دارن که روی کل عالم اثر میذاره. بعد اثر اینها رو مستند، روی ملکول‌های آب نشون می‌داد - عکس ملکول‌های آب رو با میکروسکوپ الکترونی گرفته بودن - و می‌گفت حتی به شوخی، کلماتی رو که بار منفی دارن، به کار نبرید. هر مطلبی رو نخونید، هر موسیقی‌ای رو گوش ندید.

راست هم می‌گفت. من خودم بارها این رو تجربه کرده‌م. الان که دیگه خیلی حساس شده‌م. مثلاً وقتی یه عکسی رو می‌بینم، انقدر حس اون لحظه‌ی محیط، سوژه و عکاس بهم القاء میشه که نمی‌تونم توضیح بدم. برای همین هر عکسی رو پیش خودم نگه نمی‌دارم. دیشب به این نتیجه رسیدم که پاک کردن یه سری شماره‌ها از روی گوشی‌م، حرکت خیلی خوبی بود. شاید بهتر ه یه سری فیلم‌ها رو هم دور بریزم.

استاد می‌گفت ضمیر ناخودآگاه شما همه‌ی زبان‌ها رو بلد ه. اگه مثلاً یه ترانه‌ی آلمانی رو گوش می‌دید اما نمی‌فهمید معنی‌ش رو، ضمیرتون می‌فهمه و موج مثبت یا منفی اون رو می‌گیره.

بعد توضیح داد که چطور آب هم مث همه‌ی اجزای هستی، شعور داره و تحت تاثیر اعمال ما قرار می‌گیره. تعریف می‌کرد که دعا خوندن به آب و خوردن‌ش یا نامه نوشتن به خدا و انداختن‌ش توی آب روان، همه دلیل علمی دارن. دعا، گفتن آرزوها و به زبون آوردن کلمه‌های قشنگ، موج مثبتی دارن که باعث زیباشدن آب میشه. وقتی اون آب رو می‌خورید، تمام بدن شما - که ۷۰٪ ش آب‌ه - تحت تاثیر قرار می‌گیره. زیبا میشید. حال‌تون خوب میشه. یا وقتی نامه‌تون رو به آب می‌سپرید، تمام اون آب، رنگ رویاهای شما رو به خودش می‌گیره. جاری میشه. توی عالم می‌مونه. خواسته‌ی شما رو بارها تکرار می‌کنه تا وقتی که به واقعیت بپیونده. می‌گفت دعاهای شما محو نمیشن. هر روز دارن تکرار میشن. برای همین، همیشه حرف خوب بزنین.

حالا تصمیم دارم یه سری عکس و کلمه‌ی خوب جمع‌آوری کنم و توی خونه داشته باشم. حتی می‌تونید روی شیشه‌های آب یا حتی روی در یخچال، عکس‌ها یا نوشته‌هایی که موج مثبت دارن، داشته باشید و اثر ش رو خودتون تجربه کنید.

کلمه‌های روشنی که خودش می‌گفت:
دوست‌ت ‌دارم
emotion
ممنون
مادر
لطفاً
Thank you
فرشته
عشق
شادی
همسر
خوشبختی

چیزای دیگه هم میشه اضافه کرد:
زلال
نور
روشن
اسم کسی که دوست‌ش دارید
درخت
گل
رود
سیب
پنجره
سبز
آغو.ش
بوس.ه
سفید
عود
بارون

شعری که خیلی بهتون انرژی میده مث این:
با هر چه عشق، نام تو را می‌توان نوشت
با هر چه رود، یاد تو را می‌توان سرود
بیم از حصار نیست که هر قفل کهنه را
با دست‌های روشن تو می‌توان گشود

یه نکته‌ش رو یادم رفت بگم: آقای فرهنگ می‌گفت من متاسف‌م برای آدمایی که به اسم دین، مردم رو از شادی منع می‌کنند. تصویر ملکول‌های آب در نزدیکی جاهایی که محل تفریح و شادی مردم‌ه، شکل زیبایی داره حتی اگه ظاهر اون آب پر از آشغال و زباله باشه چون اونجا مردم شاد، خندون و پر از امواج مثبت‌ن.

پ.ن: توضیحات علمی تر و عکس هاش

پ.پ.ن: سایت اصلی آقای ایموتو، محقق این پروژه

پ.پ.پ.ن: دانلود سخنرانی آقای شاهین فرهنگ در ارتباط با موفقیت و زندگی

پ.پ.پ.پ.ن: دانلود کلیپ تصویری شهادت آب

سه‌شنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸٩
نظرات ()
موضوع: ماوراء
Share

*فیلم راز رو همه دیده‌ن. یه فیلم امریکایی‌ه. حدود ۱ ساعت. تی‌وی راه به راه پخش‌ش می‌کنه. انقلاب هم می‌فروشن‌ش. شرح و تفسیر ش رو نخرید. فقط خود فیلم رو بخرید و ببینید. جداً جالب‌ه. انرژی خاصی هم میده به آدم. کل بحث سر قانون جذب‌ه. البته زیاد توضیح نمیدن قانون جذب چی‌ه. اما نتایج‌ش رو میگن. شما اول اون فیلم رو ببینید.

خلاصه‌ش میشه اینکه میگن قوانین کائنات، بسیار دقیق‌ند و همه‌ی ما با راز قانون جذب کار می‌کنیم.
شما خالق دنیای خویشتنید و چیزی که براتون اتفاق میفته، احساسات شما ست نه افکار تون! پس اینکه الکی به چیزای خوب فکر کنید، اما کماکان حس بدی داشته باشید، عملاً به درد نمی‌خوره.

مراحل رسیدن به خواسته‌ها رو توصیف می‌کنن: Ask.. Answer.. Receive (فیلم، دوبله شده‌ست اما صدای حرف‌هاشون هنوز روی فیلم شنیده میشه) یعنی اول با افکار و احساس‌ت، خواسته‌ت رو مطرح کن. هر چی دوست داری، بخواه.
جهان به افکار شما جواب میده.
بعد دنیا با افکار ت هم‌جهت میشه تا به خواسته‌ت برسی.

در ادامه توضیح میدن که بهتره برای خودتون لیست شکرگزاری بنویسین تا سطح انرژی مثبت‌تون بالا بره و اینکه فقط فکر و احساس، کافی نیستن. باید تجسم هم بلد باشین.

در کل، فیلم تاثیرگذاری‌ه اما برای ما که از بچگی بلند شدن‌مون با «یا علی» و آب خوردن‌مون با «یا حسین»‌ه، جای خالی خدا خیلی تو ش حس میشه... اینکه نقش خدا چی‌ه توی رسیدن ما به آرزوهامون؟ جواب این سوال رو استاد فرهنگ توی سخنرانی‌ش میگه. اصلاً هم شعار نمیده. برای همین، حرفاش به دل میشینه.

بعد ترجیحاً فیلم شعور آب رو ببینید. شهادت آب نه‌ها! شعور آب! شهادت آب، قدیمی‌ه. شعور آب کامل‌تر و جدیدتره.

اگه نمی‌بینید هم از این لینکای آخر همین پست، مطلب‌ش رو بخونید اما انرژی خود فیلم، یه چیز دیگه‌ست.

الان می‌رسیم به تکنیک‌های موفقیت استاد شاهین فرهنگ...

در لوح محفوظ برای هر انسان چندین سرنوشت مقدر شده که فرد، خودش یکی از اونها رو انتخاب می‌کنه. (تاکید بر این‌ه که آدم حق انتخاب داره)

فرمان کارهای ما رو مغز میده. مغز انسان، پیچیده‌ترین چیز عالم‌ه. اگر رگ‌های خونی مغز یک انسان رو باز کنن، ۴ دور، دور کره‌ی زمین می‌گرده.

ما توی مغزمون هیچ جای بیکاری نداریم. تمام مغز ما کار می‌کنه اما در حداقل توان. مغز ما مث ماشینی‌ه که میشه باهاش با سرعت ۲۰۰ کیلومتر در ساعت رانندگی می‌کرد اما ما داریم با سرعت ۱۰ کیلومتر در ساعت باهاش حرکت می‌کنیم. تمام ماشین درگیر ه ولی در حداقل توان.

مغز ما مث آدمی‌ه که ۴ تا بالش بذاریم روی صورت‌ش. ما هم بشینیم روی بالش‌ها. نتونه نفس بکشه. این بلایی‌ه که سر مغزمون آوردیم. اگر ما از ۱۰۰٪ توان مغز مون استفاده کنیم، هر کدوم ما قادریم به سادگی ۲ میلیون جلد کتاب ۵۰۰ صفحه‌ای رو حفظ کنیم.

هر انسان قادر ه چیزی حدود ۲ برابر مجموعه کتاب‌های بزرگ‌ترین کتابخانه‌ی جهان رو به حافظه بسپاره اگر از 100% توان مغز بهره ببره. اگر از ۵۰٪ش استفاده کنیم، می‌تونیم به ۱۰ زبان زنده دنیا مسلط صحبت کنیم و در ۱۰ رشته، دکترا بگیریم.. اما تحقیقات علمی نشون میده انسان امروز از ۱۲٪ توان مغز ش بیشتر استفاده نمی‌کنه؛ اون هم به بدترین شکل ممکن.

ما از ۱۲٪ توان مغز مون استفاده می‌کنیم تا برای اینکه توی زندگی‌هامون دردسر و بلا خلق کنیم. بعد هم به سادگی اینها رو میندازیم گردن تقدیر و آزمایش الهی! در حالی که اینجوری نیست. آزمایش الهی نشانه‌هایی داره و شامل حال هر کسی هم نمیشه. مخصوص بندگان خاص خداست.

اگه با یه خط افقی مغز مون رو ۲ قسمت در نظر بگیریم، کارهای ارادی، یعنی کارهایی که با تصمیم‌گیری انجام میدیم - مث راه رفتن - دستور ش رو بالای مغز میده. به بالای مغز میگیم ضمیر خودآگاه.

پایین مغز دستور انجام کارهای غیر ارادی رو مید‌ه مثل تپش قلب، مثل گردش خون در بدن. به پایین مغز میگیم ضمیر ناخودآگاه. ضمیر ناخودآگاه خیلی توانمند ه. گاهی وقتی خیلی به حل یک مساله فکر می‌کنیم اما به جواب نمی‌رسیم. خواب‌مون می‌بره. صبح که بلند میشیم، مساله حل شده. مساله رو کی حل کرده؟ ضمیر ناخودآگاه! اگه ما بتونیم ناخودآگاه رو کنترل کنیم، زندگی هامون عوض میشه. جور دیگه‌ای رقم می‌خوره.

تفاوت‌های ضمیر ناخودآگاه و ضمیر خودآگاه:

۱. ضمیر خودآگاه فقط وقتی کار می‌کنه که ما بیداریم. توی خواب یا بیهوشی کار نمی‌کنه.. اما ضمیر ناخودآگاه همیشه کار می‌کنه. حتی وقتی خوابیم یا بیهوشیم.
۲. ضمیر خودآگاه، فقط چیزهای منطقی رو قبول می‌کنه اما ضمیر ناخودآگاه، همه چیز رو قبول می‌کنه: راست و دروغ.. شوخی و جدی.. مثبت و منفی.. همه رو باور می‌کنه.
مصرع دوم این بیت رو بگین: اگر او ز حکمت ببندد دری..
حضار: ز رحمت گشاید در دیگری
یکی از حضار: زند بر سر ش، قفل محکم‌تری!

بالای مغز، منطقی‌ها رو باور می‌کنه. وقتی می‌شنوید «زند بر سر ش قفل محکم‌تری»، خودآگاه شما این رو جدی نمی‌گیره اما ناخودآگاه شما رو این رو نگه می‌داره و دیگه پاک نمی‌کنه. تا آخر عمرتون هر وقت بشنوید «اگر او ز حکمت ببندد دری»، میگید «ز رحمت گشاید در دیگری» اما همون موقع یه چیزی پایین مغزتون میگه «قفل محکم‌تری..»
اون اشتباه رو به شما یادآوری می‌کنه. این کی‌ه؟ ضمیر ناخودآگاه.

دانشمندان میگن ما وقتی به دنیا میاییم همه‌ی زبان‌های دنیا رو بلدیم. وقتی زبانی رو یاد می‌گیریم در واقع داریم اون رو بازآموزی و یادآوری می‌کنیم. در قرآن ۱۴۰۰ سال پیش، سوره‌ی بقره آیه‌ی ۳۱ این موضوع آمده: ما به آدم - جنس آدم - همه‌ی اسماء رو آموختیم.

زبان، کنار هم قرار گرفتن کلمات و اسماء‌ هست. وقتی شما کلمه‌ای رو می‌شنوید و میگید "معنی‌ش چی‌ه؟" این حرف خودآگاه شماست. ناخودآگاه شما دقیقاً تمام کلمات رو می‌شناسه.

تا حالا شده از خواب بیدار شین، خسته و کسل و داغون؟ یا شاد و شنگول؟
از نظر پزشکی و روان‌شناسی، حدود ۳۰ دلیل وجود داره برای اینکه ما کسل و خسته بیدار شیم یا شاد و شنگول. یک دلیل‌ش مربوط به سخنرانی امروز ه که میگیم.

تا حالا توی آب، سنگ انداختین؟ هر سنگی توی آب میندازین، دایره‌هایی تشکیل میشه که با تکرار، بزرگ و بزرگ و بزرگ‌تر میشن.

تا حالا توی کوه، داد زدین؟ اگه برید داد بزنید "اه!"، چی‌ می‌شنوین؟ اه.. اه.. اه... داد بزنین "به!" چی می‌شنوین؟ به‌به‌به..

این جهان کوه است و فعل ما ندا / سوی ما آید نداها را صدا

دلیل علمی وجود داره برای این موضوع که اونایی که توی زندگی اه اه میگن، زندگی‌شون اه اه اه‌ میشه! اونایی که به‌به میگن، به‌به‌به‌!
ما تصمیم می‌گیریم توی زندگی‌مون دردسر جذب کنیم یا شادی.
ضمیر ناخودآگاه ما تمام کلمات رو بلد ه. به طرز خارق‌العاده‌ای کلمات + و - و خنثی رو از هم تشخیص میده.

ناخودآگاه ما نسبت به کلمات + و - واکنش نشون میده اما به کلمات خنثی هیچ واکنشی نشون نمیده اسکنرهای مغز نشون داده‌ن ضمیر ناخودآگاه، کلمات + و - را چند ساعت تکرار می کنه و با «تکرار»، اونها رو بزرگ می کنه برای خودش.. مثل سنگی که توی آب انداختیم.. مثل دادی که توی کوه زدیم..

وقتی ما جمله‌ای رو به هم میگیم، خودآگاه ما کل جمله رو نگاه می‌کنه اما ناخودآگاه‌مون توی جمله می‌گرده دنبال کلمات + و - . با جمله کاری نداره. کلمات رو تکرار می‌کنه. یه نفر میگه «من چرا انقدر بدبخت‌م؟»
من.. چرا.. انقدر.. این ۳ کلمه خنثی‌ن..
بدبخت‌م، کلمه‌ی منفی‌ه. تا صبح تکرار میشه.. انرژی منفی‌ش بیچاره‌ می‌کنه اون آدم رو.

بهمون میگن «آفرین».. تا صبح تکرار میشه: آفرین.. آفرین.. آفرین..
صبح پامیشیم خوشحال و خندون.

سوره‌ی اسری، آیه‌ی ۵۳: ای پیامبر! بندگان‌م رو بگو سخنان زیبا را بر زبان بیاورند (هر حرفی نزنن)
حرفای بد تکرار میشن. ما رو کسل و بیمار می‌کنن. حرفای خوب تکرار میشن و ما رو شاد می‌کنن.

۳. ضمیر خودآگاه فقط در درون خود ماست. همینجا. اما ضمیر ناخودآگاه ما در بسیاری از جاهای عالم حضور داره به صورت هم‌زمان.

قانون یعنی چی؟
یعنی چیزی که از نظر علمی، اثبات شده.
در فیزیک قانونی هست به نام قانون دوبروی. این قانون میگه هر ذره، مدام در حال ساطع کردن انرژی از خود است. به هر ذره می‌توان طول موجی را نسبت داد.

به دستور ضمیر ناخودآگاه ما، انرژی از ما ساطع میشه و چون ضمیر ناخودآگاه، در همه جا حاضر ه - به همه جا رفت‌وآمد می‌کنه - هر جا انرژی ما میره، انگار که ضمیر ناخودآگاه ما اونجا حضور داره. انرژی ما - در مقایسه با سایر انرژی‌های موجود در عالم - قابل کنترل و قابل هدایت به سمت مشخصی‌ه! وقتی به چیزی / کسی فکر می‌کنیم، انرژی ما به سمت اون چیز میره و بهش می‌رسه.
انرژی ما دارای بار + یا - ه و روی دنیای پیرامون اثر میذاره.
در دانشگاه استنفورد امریکا دستگاهی وجود داشت که بار انرژی آدما رو تشخیص می‌داد. با آزمایش، مشاهده کردند که با تغییر «مسخره کردن» به «دعا کردن»، انرژی از - به + تغییر می‌کنه. اعمال ما مدام روی انرژی ما اثر می‌گذارن.

نکته‌ی دیگه اینکه متخصصین فیزیک کوانتوم می‌دونن که انرژی‌ها مدام با هم، تبادل اطلاعات می‌کنن. این به لحاظ علمی ثابت شده!

توی دنیا قانون دیگه‌ای هست به اسم قانون جذب. این قانون میگه هر کم‌تراکمی به دنبال جذب پرتراکم مشابه خود است. یعنی ما الان داریم همه همدیگه رو می‌بینیم چون از نظر فیزیک، همه‌ی ما پرتراکم هستیم. اما شما نمی‌تونین فکر من رو ببینین چون فکر من، کم‌تراکم‌ه!

وقتی یکی هی میگه من بدبخت‌م، بدبخت‌م، بدبخت‌م، علت بدبختی‌ش چی‌ه؟ اینکه هر کم‌تراکمی به دنبال جذب پرتراکم مشابه خود است. به خاطر فکر ش، انرژی کم‌تراکمی ساطع می‌کنه که میگه «من بدبختی میخوام». نتیجه‌ش میشه اینکه بلاهای دیگه‌ای رو هم جذب می‌کنه.

آیا قانون جذب فقط درباره‌ی منفی‌ها عمل می‌کنه؟ نه! درباره‌ی مثبت‌ها هم همینقدر صدق می‌کنه.

سوره‌ی ابراهیم آیه‌ی ۷: لَاِن شَکَرتُم لَاَزیدَنَکُم
این عین قانون کوانتوم‌ه: شکر نعمت، باعث جذب نعمت‌های بیشتر میشه.

فکر.. چه به زبان بیاد، چه نیاد، به انرژی‌ها، بار مثبت یا منفی میده. این همون معنی «اِنَمَا الاَعمالُ بالنیات»‌ه!

نتیجه‌ی قانون جذب: به هر چیزی فکر کنی، اون رو به سمت خود می‌کشونی.

قوانین مغز

شما باید ضمیر ناخودآگاه‌تون رو کنترل کنید تا زندگی‌تون رو تغییر بدین. تغییرات اساسی!

قانون‌های مغز: ۱. هر عملی که بر اثر تکرار تبدیل به عادت بشه، کنترل اون از بالای مغز به پایین مغز منتقل میشه. یعنی از خودآگاه به ناخودآگاه. وقتی چند روز ساعت بذارین برای ۴ صبح، چند روز اول خاموش‌ش می‌کنین و می‌خوابین اما چند روز بعدش دیگه ضمیر ناخودآگاه سر همون ساعت بیدارتون می‌کنه..
مث تایپ کردن، که اول با ۲ تا انگشت تایپ می‌کنیم. بعد چند وقت بر اثر تکرار، تایپ‌مون سریع میشه..
مث رانندگی، که اول آدم حرف هم نمی‌زنه که حواس‌ش پرت نشه اما بعد چند ماه، مردم پشت فرمون، آهنگ گوش میدن، حرف می‌زنن، به اطراف نگاه می‌کنن، تخمه می‌شکنن، میوه می‌خورن، چایی می‌خورن. آخر هم میگن چه زود رسیدیم. چون دارن ناخودآگاه رانندگی می‌کنن.

۲. هر پیامی که مدام تکرار شه، در ناخودآگاه نفوذ می‌کنه یعنی تکرار، رمز نفوذ در ضمیر ناخودآگاه‌ه. این پیام می‌تونه از طرف خود فرد - از طریق گفتن یا فکر کردن - یا دیگران باشه.

۳. اگر ضمیر خودآگاه و ناخودآگاه‌ در انجام امری با هم مخالف باشن، «معمولاً» ناخودآگاه‌ برنده میشه.

۴. اگر ضمیر خودآگاه‌ و ناخودآگاه‌ در انجام امری با هم موافق باشن، توان اونها در هم ضرب میشه.

بعد توماس ادیسون رو مثال می‌زنه با ۱۰۹۳ اختراع جانانه. یعنی در طول ۱۴ سال متوالی، هر ۵ روز، یک اختراع ثبت کرده. ادیسون بچه‌ای بود که قبل از ۱۶ سالگی به دلیل کودن بودن، از مدرسه اخراج شد. اما با کمک «کلمات مثبت» مادر ش و «پشتکار» شد بزرگ‌ترین مخترع طول تاریخ بشر!

۹۵٪ مردم دنیا اگر بخواهند و مورد توجه و آموزش قرار بگیرند، می‌تونن حداقل در یک زمینه نابغه باشن. یعنی نبوغ، بیشتر از اون که ذاتی باشه، اکتسابی‌ه اما ماها خودمون نمیخوایم. قبول کرده‌ایم که توانایی‌مون در همین حد معمولی‌ه.  جز مبتلایان به سندرم داون، هر انسانی می‌تونه به نبوغ برسه!

و ضمناً ما به جای کلمات + مدام خودمون رو با کلمات - بمباران می‌کنیم. طرف برمی داره روی دیوار خونه‌ش می‌نویسه «لعنت بر پدر و مادر کسی که اینجا آشغال بریزه».. طبق قانون جذب، این نوشته، آشغال جذب می‌کنه. اگه تا دیروز ۲ تا کیسه‌ی آشغال اینجا بود، امشب میشه یه تپه! یا همون ماجرای «بر چشم بد لعنت»!

هر آهنگی رو گوش ندید! تحقیقات نشون داده متن ۹۴.۵ ٪ ترانه‌های سراسر دنیا، منفی‌ه..
سیاوش قمیشی: پرنده‌های قفسی، عادت دارن به بی‌کسی..
دیگه؟ دل‌م رو شکوندی، برو حال‌ش رو ببر!
تف به مرام‌ت، عوضی!

حتی به هم نگید «خسته نباشی».. بهتر از کلمه‌ی خسته، بلد نیستین چیزی؟ بگین شاد باشی، موفق باشی، خدا قوت!

یا میریم عیادت، میگیم «خدا بد نده!»

مامانا برای بچه‌هاشون می‌خونن «تاب تاب عباسی، خدا منو نندازی. اگه منو بندازی، بغل مامان بندازی!»

خب مگه خدا مردم‌آزار ه؟ بچه‌ها رو که از روی تاب میندازه، به آدم‌بزرگا هم بد میده. چرا راه میریم و کفر میگیم؟

سوره‌ی نساء آیه‌ی ۷۹: هر بدی که به شما می‌رسد، از جانب خود شماست.

سوره‌ی شوری آیه‌ی ۳۰: هر مصیبتی که به شما می‌رسد، دستاورد خود شماست.

فکرای منفی و رفتارای غلط ما، جذب دردسر و بلا می‌کنه. انرژی و قانون‌های دنیا رو خدا آفریده. دنیا قانونمند ه اما ما با قانون‌های دنیا، هی برای خودمون دردسر درست می‌کنیم!

روایت داریم که خداوند، اصرارکننده بر دعا رو دوست دارد. وقتی میخواید دعا کنید، حتماً اصرار کنین. اگه چیزی رو میخواین روزی ۵۰۰ دفعه! هی بگین و اصرار کنین اما آخرش بگین «اگر به صلاح‌ه»!

به جای مانترا گفتن و اینکه برید سراغ عرفان بودایی و غیره، ذکر بگین و ذکرها رو تکرار کنین چون تکرار، رمز نفوذ در ضمیر ناخودآگاه‌ه.. و وقتی چیزی رو میخواید و دعا می‌کنید براش، اصلاً لازم نیست فکر کنید خدا چطوری و چه از راهی می‌تونه اون چیز رو به شما بده. مثلاً یکی شوهر میخواد و روزی ۵۰۰ دفعه هم میگه شوهر، شوهر، شوهر! اما بعد میگه خب شوهر کجا بود؟ از آسمون که نمیفته!

چرا! خدا میگه «از جایی بهت میدم که تو باور ت نشه». مِن حَیثُ لایَحتَسب. شما چرا توی کار خدا فضولی می کنی؟ وقتی میگه برو ذکر رو تکرار کن، فقط برو تکرار کن. نگران بقیه‌ش نباش!

درباره‌ی چیزی که نمیخواید اتفاق بیفته هم اصلاً حساسیت به خرج ندین چون اگه حساس باشین و هی بهش فکر کنین، بدتر انرژی می‌فرستین و همون چیز براتون اتفاق میفته. مث وقتی که نگران بودین معلم ازتون درس بپرسه! و انقدر به خودتون می‌گفتین "خدا ازم نپرسه! نپرسه!"، بدتر ازتون می‌پرسید. شما خودتون انرژی می‌فرستادین. کاری می‌کردین که توجه معلم، بدتر به سمت شما جلب می‌شد. معجزه‌ی انرژی مثبت رو بخونید!

پنجشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸٩
نظرات ()
موضوع: ماوراء
Share

*قانون جذب - قسمت اول رو خوندی؟

الان میخوام چند تا نکته رو که برام خیلی جالب بود، درباره‌ی انرژی بگم. دکتر فرهنگ می‌گفت یه آقایی اومد پیش من. گفت مادر من چند تا گلدون داشت که خیلی بهشون توجه می‌کرد یعنی مثلا آب که می‌خواست به اینا بده، آب ولرم درست می‌کرد مبادا گل‌ها اذیت شن. من یه خواهری دارم که - فکر کنم گفت - کرج زندگی می‌کنه. چند روز مامان‌م رفت خونه‌ی خواهرم از ما خواست حتما گلدون‌ها رو آب بدیم و حتما هم آب ولرم درست کنیم. خیلی خیلی سفارش کرد و خلاصه رفت. من آب ولرم به گلدونا دادم نیشخند

- ولی گل‌ها زرد و پژمرده شدن!

+ آره ولی نمی‌دونم چرا.

دکتر فرهنگ گفت شما آب ولرم دادی اما از آب دادن به گل‌ها خو‌ش‌ت نمیومد. به زور بهشون آب می‌دادی. با حرص. چپ‌چپ بهشون نگاه می‌کردی. تبادل انرژی در جهان رو نباید نادیده بگیرید. انرژی منفی شما وقتی به گل‌ها نگاه می‌کردید، بهشون منتقل می‌شده. منتها گفتید اینکه آدم نیست. نمی‌فهمه. نتیجه‌ی اون انرژی‌های منفی شد زرد شدن گل‌ها.

خیلی مهم‌ه که شما حتی توی روابط‌تون، تا جایی که امکان داره از کسانی که انرژی‌شون منفی‌ه، دوری کنید. مثلا آدمای غرغرو انرژی‌شون منفی‌ه. دیدین حتما. مثلا همه دور هم نشستن. هر کسی داره کار خودش رو می‌کنه. همه خیلی آروم‌ن. یهو در باز میشه یه آدم غرغرو میاد داخل. فقط میگه "سلام" و به تک‌تک اون افراد نگاه می‌کنه. همین. انرژی منفی اون آدم، به نگاه‌ش شلیک میشه به اون آدما. 3 دقیقه بعد می‌بینی همه اخماشون توی هم‌ه یا اصلا بلند میشن میرن.

یا مثلا آدمای ناشکر. آدمایی که مدام میگن ما خیلی بدبختیم. هیچی نداریم. همین امروز و فردا ست که از بدبختی بمیریم. این انرژی منفی، انرژی‌های منفی بیشتری رو جذب می‌کنه. این "بدبختی"‌ای که مدام تکرار ش می‌کنن، بدبختی‌های بیشتری براشون جذب می‌کنه. از رسول خدا روایت داریم که هر کس ادای فقیرها رو دربیاره، واقعا فقیر میشه. از حضرت علی (ع) روایت داریم اگه میخواید صبور بشید واقعا، اول‌ش ادای آدم‌های صبور رو دربیارید.

برعکس‌ش هم درست‌ه. برای همین‌ه که میگن شکر نعمت، نعمت‌ت افزون کند.

چند سال قبل یه سخنرانی داشتم به اسم "شهادت آب". سی‌دی جدید ش به اسم "شعور آب" رو شاید دیده باشین. اونجا نشون دادیم که چطور، انرژی کلمات مثبت یا منفی، بلافاصله بر آرایش مولکولی آب اثر می‌گذاره. 70% بدن انسان، آب‌ه. شعور من هم از این بطری آب - بطری آب معدنی روی میز رو گرفت بالا - کمتر که نیست؟

جمعیت، ساکت بودن.

- شک دارین؟ نیشخند

سالن منفجر شد از خنده‌ی مردم.

می گفت دستگاهی ساخته شده که با عقربه‌ش، وجود انرژی مثبت یا منفی رو در شما نشون میده حتی در شعاع 4.5 متری‌تون. حتی اگه پشت سر تون باشه و نگاه‌تون هم بهش نیفته.

برای آزمایش، به 2 نفر گفتن یکی‌تون دعا بخونه، یکی بدوبیراه بگه. دستگاه، برای نفری که دعا می‌خوند، انرژی مثبت رو نشون داد و برای کسی که بدوبیراه می‌گفت، انرژی منفی رو. بعد گفتن خب صبر کنید! حالا برعکس. شما که تا حالا دعا می‌خندی، حالا فحش بگو. شما که تا حالا بدوبیراه می‌گفت، حالا دعا بخون. دیدن که نتیجه هم برعکس شد. تغییر انرژی و انتقال‌ش به همین سرعت انجام میشه. حتی اگر کسی با انرژی منفی‌ش آزار تون میده، می‌تونید چند ثانیه وقت بذارید و رسیدن به وضعیت آلفا (آرامش) رو تجربه کنید و حتی‌الامکان، هم از کسانی که انرژی‌شون منفی‌ه، دوری کنید.

دیشب هم که داشتم اون فایل سخنرانی اصفهان رو گوش می‌دادم، می‌گفت بعضیا با ذوق میگن این مثلا هشتمین بار ه که من دارم دوره‌ی موفقیت رو شرکت می‌کنم. خب آخه 8 بار هم نه، 800 بار اصلا! وقتی فقط بشنوی و عمل کنی، فایده‌ای نداره.

قسمت سوم رو بعدا می‌نویسم.

سه‌شنبه ٢۸ آذر ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: ماوراء
Share

*اومدم. والا به ما گفته بودن کلاس از ساعت 2 تا 4 هست. فکر کردم اگه 1:30 اونجا باشم خوب‌ه و می‌تونم ردیف دوم بشینم. ظاهرا ردیف اول برای مهمانان ویژه‌ست. نمی‌دونم. ولی فکر کن ساعت شد 1 و من کجا بودم؟ آفرین. سر میز ناهار. غذای داغ و سالاد سرد رو نفهمیدم چطوری بلعیدم فقط. خب من اصلا تحمل گرسنگی رو ندارم و معده و میگرن‌م کار دست‌م میدن. از طرفی حجم غذا م کم‌ه و اگه سالاد نخورم، نیم ساعت بعد باز رسما دل‌م میخواد ناهار بخورم.

گفتم خدا کنه زود برسم. باور تون نمیشه. انگار زمان خیلی کند پیش می‌رفت. ساعت شد 1:30 و من روی صندلی‌م توی سالن نشسته بودم! ولی دل‌تون نخواد دکتر فرهنگ کمی بعد از ساعت 2 اومد و بنده‌ی خدا 20 دقیقه دم در داشت سالن جواب می‌داد. جمعیت اجازه نمی‌دادن بیاد روی سن.

به محض تموم شدن سرود ملی هم گفت شروع کلاس ساعت 2:30 بوده. یه وقت پیش خودتون فکر نکنید من معطل‌تون کردم. همین الان هم من چند دقیقه کلاس رو زودتر شروع کرده‌م. کلا اینکه انقدر برای وقت همه‌ی مردم احترام قائل‌ه، واقعا قشنگ‌ه.

بعد مردم یک سری سوال کتبی و شفاهی داشتن. داشتم با خودم فکر می‌کردم کاش جلسات قبلی هم شرکت کرده بودم که حداقل قانون جذب رو خودم می‌شنیدم سر کلاس. دقایقی بعد فهمیدم این جلسه، موضوع کلاس، قانون جذب‌ه. دیگه کلا شعف بر من مستولی بود. برخلاف دفعه‌ی قبل هم خیلی مجلسی دست‌م رو بردم بالا و بدون اینکه رو م نشه، یه سوال پرسیدم.

ولی الان که فکر می‌کنم، می‌بینم کار م خیلی زشت بود که از جا م بلند نشدم. زشت‌ه وقتی استاد ایستاده، آدم نشسته سوال بپرسه. ولی خب روتین کلاس این شکلی بود و من اون موقع، متوجه بدی رفتار م نشدم چون همه همونطوری می‌پرسیدن. بعد هم فاصله‌ی صندلی‌ها کم بود و همه کیف و وسایل‌شون روی پا شون بود. بعد بلند که می‌شدی، صندلی‌ت جمع می‌شد - مث سینما - و کلا فلاکتی بود. ولی خب باز به نظر خودم کار م خوب نبود.

خب بریم سر اصل مطلب: قانون یعنی چی؟ یعنی چیزی که علم، اون رو ثابت کرده. قانون جذب، یه قانون‌ه یعنی توسط علم، ثابت شده. در حد یه نطریه نیست. ولی مثلا ماجرای چاکراهای بدن، در حد نظریه‌ست و هیچ دانشگاه معتبری، قبول‌ش نداره. اثبات علمی هم براش وجود نداره. روی عکس یه آدم یه سری علامت می‌زنن و میگن اینا چاکرا ست. ولی این چیزی رو ثابت نمی‌کنه.

یه قانونی هست به اسم قانون دوبروی. میگه به هر ذره می‌توان طول موجی را نسبت داد یا هر ذره، دائم، در حال ساطع کردن انرژی از خود است.

تمام اشیاء، گیاهان، حیوانات و انسان‌ها در اطراف خودشون، هاله‌ای از این انرژی درونی‌شون رو دارن که با دوربین‌های مخصوص میشه از این هاله عکس گرفت. درباره‌ی هاله‌ی انرژی انسان، میگن که انرژی بدن انسان می‌تونه در 4 وضعیت مختلف قرار بگیره. یعنی بین دو نیمکره‌ی راست و چپ مغز، تبادل انرژی و فرکانسی وجود داره که می‌تونه 4 وضعیت بتا، آلفا، تتا و دلتا باشه.

اگر اون فرکانس، 26-14 نوسان در ثانیه باشه=موج بتا

اگر 30-26 نوسان در ثانیه باشه=بتای سریع. مثلا وقتی جسم یا ذهن شما به شدددت درگیر کاری‌ه، اون موج، بتای سریع هست.

13-8 نوسان در ثانیه باشه=آلفا که وضعیت آرامش‌ه.

دکتر فرهنگ خیلی تاکید کرد که اصلا این سی‌دی‌های آموزش رسیدن به وضعیت آلفا رو نخرید و توی کلاس‌هاشون هم شرکت نکنید و پول الکی ندید چون رسیدن از وضعیت بتا به آلفا (آرامش) چند ثانیه بیشتر زمان نمیخواد و آموزش خاصی هم لازم نداره. کافی‌ه راحت بشینید و چشم‌هاتون رو ببندید و چند تا نفس عمیق بکشید. همین. بیشترین اختراعات و اکتشافات بشر در وضعیت آلفا به ذهن انسان‌ها رسیده مث ماجرای ارشمیدس و اورکا اورکا!

یا مثلا نیوتن حتما بارها صحنه‌ی سقوط اجسام رو دیده بود اما قانون جاذبه‌ی عمومی رو وقتی کشف کرد که زیر درخت سیبی در حال استراحت و در وضعیت آلفا بود.

گفت اگر مثلا یه روزی خیلی کار دارید و به شدت درگیر هستید و رییس‌تون خیلی برآشفته و باعجله میاد و ازتون میخواد فلان کار رو تا نیم ساعت دیگه حتما بهش تحویل بدید، وقتی رییس‌تون رفت، راحت بشینید. چشم‌هاتون رو ببندید و چند تا نفس بکشید تا به وضعیت آلفا برسید. صرف این چند ثانیه باعث میشه خیلی بهتر و سریع‌تر کار تون رو انجام بدید.

7-5 نوسان در ثانیه باشه=تتا. یعنی وقتی که خیلی خواب‌آلود هستید و چشماتون شده کاسه‌ی خون یا کلا در حالت خواب سبک هستید.

در طول روز، یا کمتر از 20 دقیقه بخوابید که خواب‌تون سبک باشه و بعدش سرحال باشید یا اگه میخواید زیاد بخوابید، بیشتر از 90 دقیقه بخوابید. ولی اگه در طول روز، بین 20 تا 90 دقیقه بخوابید، در مرحله‌ی عبور از خواب سبک به خواب عمیق، بیدار میشید که باعث میشه کسل باشید، نه سرحال.

در مورد خواب شب، یا 6 ساعت بخوابید که خواب سبک باشه یا 9 ساعت بخوابید که خواب‌تون عمیق باشه که خب 9 ساعت معمولا زیاد ه! اما اگر بین 6 تا 9 ساعت بخوابید، در مرحله‌ی انتقال بیدار میشید. در نتیجه سرحال نیستید.

بهترین حالت این‌ه که شب، 6 ساعت بخوابید و در طول روز 3 تا 20 دقیقه یا کمتر از 20 دقیقه بخوابید که جمعا بشه حدود 7 ساعت. چون 7 ساعت خواب برای آدم کافی‌ه معمولا.

خب.. انرژی بدن ما 2 تا تفاوت اساسی با انرژی‌های دیگه - مثلا انرژی اشیاء یا حیوانات یا گیاهان - داره:

1. انرژی ما قابل هدایت و کنترل‌ه. اگر به چیز خاصی فکر کنیم، بدون طی شدن زمان، انرژی ما به اون می‌رسه. مثلا وقتی کسی به شما خیره میشه، شما پشت سر تون که چشم ندارید اما "حس‌"‌ش می‌کنید. یا برای همه پیش اومده که به کسی فکر کنن و اون آدم، همون موقع بهشون تلفن بزنه. که اینجور وقتا میگیم دل به دل، راه داره.

2. انرژی انسان قابل باردار شدن‌ه: بار مثبت یا منفی ولی انرژی‌های دیگه خنثی‌ن، بار ندارن. این بار انرژی ما، مثبت باشه یا منفی، روی دنیای اطراف اثر میذاره.

می‌گفت قدیمی‌ها به بحث "مجاورت" معتقد بودن. مثلا یه مولوی بود و کلی مرید. که هر جا می‌رفت، دور ش بودن. این، اثر انرژی به شدت مثبت اون آدم بود که باعث می‌شد دیگران از کنار اون آدم بودن، لذت ببرن و حال‌شون و حس‌شون خوب باشه.

یکی از بین جمعیت گفت دور رییس دزدها و خلاف‌کارها هم کلی آدم هست. دکتر گفت بله ولی اونا حس خوبی ندارن.

یکی دیگه گفت مثلا غیبت کردن، کار خوبی نیست اما حس‌ش خیلی خوب‌ه.

دکتر گفت همون لحظه خوب‌ه به نظر تون اما بعدش که می‌گذره، حال‌تون دیگه خوب نیست. حس‌تون بد میشه.

در ادامه گفت تمرکز انرژی در بدن، 2 جا خیلی بیشتر از جاهای دیگه‌ست: اول، دور چشم‌ها.. بعد، دور دست، از مچ تا سر انگشت‌ها.

درباره‌ی انرژی‌درمانی هم گفت من خودم مدرک مَستر انرژی‌درمانی از امریکا گرفته‌م و برای دوره‌ی مقدماتی‌ش فقط 3 سال و نیم، کلاس رفتم اما الان می‌دونم که اینها فقط بازی با ذهن مردم‌ه.

می‌گفت وقتی حال‌تون خوب‌ه، چشم شما دروازه‌ی انتقال انرژی‌های مثبت‌ه. حتی روایت داریم وقتی حال‌تون خوب‌ه، به عزیزان‌تون نگاه کنید.

این مبحث انرژی‌ها رو خیلی جدی بگیرید، واقعیت داره. در هلند، بخشنامه هست که مهد کودک‌ها هفته‌ای یک بار بچه‌ها رو برای بازی ببرن مراکز پرورش گل. چون تحقیقات نشون داده بچه‌ها همیشه در وضعیت آلفا (آرامش) هستن و چون دغدغه‌ی ذهنی ندارن، انرژی‌شون همیشه مثبت‌ه. این انرژی مثبت باعث شادابی گل‌ها میشه. بازی کردن بین گل‌ها هم باعث شدی بچه‌ها میشه.

درباره‌ی چشم‌زخم هم گفت حقیقت داره. وقتی اتفاق میفته که شما مثلا از درون دارید منفجر میشید از اینکه کسی به چیزی یا مقامی رسیده اما وانمود می‌کنید خوشحالید و مثلا میرید بهش تبریک میگید اما توی دل‌تون میگید الهی کوفت‌ت شه. الهی بمیری. رفتار تون رو کنترل می‌کنید اما انرژی منفی‌تون هم منتقل میشه.

چاره‌ی چشم‌زخم، صدقه هست. صدقه از ریشه‌ی صدق هست یعنی راستی. هر کار نیکی، صدقه محسوب میشه. یعنی صدقه، فقط پول ریختن توی اون صندوق سورمه‌ای‌ها نیست. صدقه‌ی مال وجود داره، صدقه‌ی دانایی، صدقه‌ی جایگاه و مقام و مرتبه. مثلا اگر شما با استفاده از جایگاه‌تون توی محل کار از ظلمی به یه نفر، جلوگیری کنی، این میشه صدقه. لبخند زدن به مردم، آدرس دادن به کسی توی خیابون، هر کار خیری صدقه‌ست و باعث دور کردن انرژی‌های منفی و چشم‌زخم میشه. فقط کافی‌ه مردم، یه کم بیشتر براتون مهم باشن.

در این هنگام، 3 تا از دخترا خیلی شاکی گفتن وای استاد! مگه اینجا مهد کودک‌ه؟ این 8-7 تا بچه سر ما رو خوردن انقد جلوی سن دویدن و بازی کردن. راست هم می‌گفتن. اونجا مهد هم بود برای بچه‌ها ولی مردم شاید براشون سنگین بود هزار تومن بدن برای 1 ساعت مهد. بچه‌ها اول نشسته بودن. بعد خسته شدن شروع کردن به دویدن و بازی کردن.

جالب‌ش این بود که دکتر انگار اصلا اونها رو نمی‌دید. اصلا حواس‌ش پرت نمی‌شد. مردم 20 بار وسط حرف‌ش سوال می‌کردن. اما باز هم حواس‌ش پرت نمی‌شد. گفت قبول دارید حرف زدن برای جمع، به تمرکز بیشتری احتیاج داره تا گوش دادن؟

من میخوام حواس‌م به حرف‌م باشه. دیدید که حواس‌م هم پرت نشد. الان که شما گفتید، من تازه متوجه شلوغی بچه‌ها شدم. شما هم اگه بخوای، می‌تونی گوش بدی. بعد هم چه اشکالی داره؟ بچه‌ها پر انرژی مثبت‌ن. بد تون میاد از انرژی مثبت؟

یکی از دخترا گفت برای ماماناشون مثبت‌ن. ما نیومدیم اینجا بازی بچه‌های مردم رو ببینیم. دکتر گفت دعا کنم مادام‌العمر از این انرژی مثبت، محروم شی؟ نیشخند یه دعا می‌کنم همه آمین بگید. دختره گفت ننننننننننننننننننننننننه! بحث، تموم شد.

خب الان دقیقا رسیدیم سر اینکه قانون جذب چی‌ه ولی خسته شدم از تایپ کردن. شام هم نخوردم. بقیه‌ش باشه برای بعد.

مرسی که حوصله کردین خوندین. لطفا اگر مطلبی به نظر تون خوب‌ه، توی گوگل محبوب‌ش کنید - روی این علامت گوگل زیر هر پست، کلیک کنید. اگر بلاگ دارید، به این مطلب، لینک بدین. اگر اهل ایمیل‌بازی هستید، لینک‌ش رو برای دوستاتون بفرستید. بذارید دست به دست شه و همه استفاده کنن.

دوشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: ماوراء
Share

*و اما در ادامه‌ی پست قبل: درباره‌ی کارهایی که نیاز به فراگیری و تمرین دارن، اولین کار شما باید همون فراگیری و تمرین باشه، بعد تصویرسازی. مثلا با توی خونه خوابیدن و اوکی اوکی گفتن و تصویرسازی، زبان شما تقویت نمیشه. اما اگر هم‌زمان با فراگیری و تمرین، تصویرسازی هم بکنید، درصد موفقیت‌تون به وضوح بالاتر میره. حالا چطوری؟

دکتر فرهنگ می‌گفت اومدن توی ارتش امریکا، 2 دسته تیرانداز ماهر رو انتخاب کردن. اینها ماهر بودن یعنی مرحله‌ی فراگیری و تمرین رو گذرونده بودن. گفت مثلا توی کارتون رابین‌هود شما می‌دیدین تیر اول صاف می‌رفت وسط هدف. بعد تیر دوم میومد تیر اول رو نصف می‌کرد! این اغراق‌آمیز ه و هیچ تیرانداز ماهری نمی‌تونه تمام تیرها رو بزنه وسط هدف ولی مثلا اینها تیر شون خطا نمی‌رفت و جایی بیرون هدف نمی‌خورد ولی همیشه هم وسط هدف نمی‌خورد.

به یکی از این 2 گروه گفتن شما باید 1 ماه روی 1 ساعت تمرین تیراندازی انجام بدین هر روز. به گروه دوم گفتن شما 1 ماه حق تمرین ندارید اما باید 3 تا 20 دقیقه بنشینید و تصویرسازی ذهنی کنید و توی ذهن‌تون ببینید دارید تمام تیرها رو می‌زنید وسط هدف!

بعد از 1 ماه، از همه‌ی افراد 2 گروه آزمون گرفتن. پیشرفت گروه اول که روزی 1 ساعت تمرین کرده بودن، 10% بود اما پیشرفت گروه دوم که هر روز توی ذهن‌شون تیرها رو به هدف زده بودن، 25% بود. یعنی 15% بیشتر از گروهی که تمرین عملی داشتن!

این قصه نیست. واقعیتی‌ه که بارها و بارها آزموده شده. مثلا همونجا یه دختری اومد تعریف کرد که هم دوست داشته گواهینامه‌ی رانندگی بگیره، هم از رانندگی وحشت داشته. می‌گفت من روز اولی که پشت فرمون ماشین آموزشگاه نشستم، عملا داشتم سکته می‌کردم و تمام کف دست‌هام و فرمون، خیس عرق بود. بعد نشستم به تصویرسازی و خودم رو تجسم کردم که خیلی ریلکس دارم رانندگی می‌کنم. الان گواهینامه دارم و از رانندگی هم نمی‌ترسم.

یه دختر دیگه هم اومد راجع به رتبه‌ی امتحان علوم پزشکی‌ش گفت. مثال از این دست خیلی بود و هست. ایشالا مثال بدی رو شما از زندگی خودتون برامون بگید به زودی.

چهارشنبه ٢٢ آذر ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: ماوراء
Share

*آموزش ریلکسیشن یا همون تن‌آرامی، 5 دقیقه هم وقت نمی‌بره. دکتر فرهنگ می‌گفت این سی‌دی‌های آموزش ریلکسیشن رو نخرید. کلاس‌هاشون رو هم ثبت نام کنید. یه آموزش 5 دقیقه‌ای چیزی نیست که براش چندین جلسه کلاس بذارن یا 10 تا سی‌دی بزنن و بفروشن. بیخودی پول به اینها ندین.

مثلا توی کلاس‌هاشون میگن دست‌هاتون رو اینطوری بگیرید. سر این انگشت رو بچرخونید، بعد بچسبونید به سر اون یکی انگشت. توی سی‌دی‌هاشون صدای آب و باد و طوفان پخش می‌کنن. بعد وسط صدای باد یهو صدای یکی میاد مث این ژاپنی‌ها میگه یهووووویوووو. اینا همه‌ش اداست.

اصل ریلکسیشن این‌ه: می‌تونی بخوابی. پاها کنار هم. دست‌ها صاف، کنار بدن. یا اینکه بنشینی روی صندلی، صاف. نه اینکه فرو بری توی صندلی. پاها کنار هم. دست‌ها روی ران‌ها.

چشم‌هات رو می‌بندی. توی ذهن‌ت، دست‌ راست‌ت رو می‌بینی. از انگشت تا بالا - بازو - رو ش تمرکز می‌کنی و میگی "آرام باش". بعد دست چپ‌ت رو می‌بینی. رو ش تمرکز می‌کنی و میگی "آرام باش". به همین شکل، تمرکز می‌کنی روی عضلات پشت، سی‌.نه، شکم تاااا نوک انگشتان پا و به همه میگی "آرام باش".

بعد، تمرکز می‌کنی روی تنفس‌ت. هوا رو آرام میدی داخل ریه‌ها ت و با تمرکز، خارج می‌کنی. چند بار که اینطوری تنفس کنی، ریلکس میشی.

ما همونجا این کار رو انجام دادیم و واقعا خیلی آسون بود. برای خواب هم خیلی خوب‌ه! وقتایی که بدخواب میشین، یاد من بیفتین و حتما امتحان‌ش کنید.

گفت برای تصویرسازی ذهنی، همیشه اول ریلکسیشن کنید. بعد شروع کنید به تصویرسازی. کل این پروسه از 5 دقیقه، کمتر و از 20 دقیقه، بیشتر نشه. چون تمرکز آدم نهایتا تا 25 دقیقه‌ست.

برای تمرین از ما خواست خونه‌ی خودمون رو همونطور چشم‌بسته توی ذهن‌مون تجسم کنیم. گفت به این میگن "تجسم" چون "دیدن چیزی در ذهن‌ه که قبلا بارها دیدی‌ش". گفت توی خونه‌تون یه چرخی بزنید. اتاق پذیرایی. اتاق خواب. سر یخچال نرید! توی آشپزخونه، یه لیمو رو بگیرید توی دست‌تون. کامل لمس‌ش کنید. زیر شیر آب بشورید ش. یه چاقو بردارید. نصف‌ش کنید. بگیرید جلوی بینی‌تون. بو ش کنید. بعضیا حتی مزه‌ی ترش‌ش رو هم حس می‌کنن.

خب حالا خونه‌‌ی من رو تجسم کنید. شما تا حالا خونه‌ی من رو ندیدین. این میشه "تجسم خلاق" یعنی "دیدن چیزی در ذهن، که تا به حال ندیدی‌ش". یه چرخی توی خونه من بزنید.

یکی از وسط جمعیت هوار زد خانوم‌تون راه‌مون نمیده نیشخند

گفت حالا چشم‌هاتون رو باز کنید. بگید خونه‌ی من چه شکلی بود؟

یکی گفت دوبلکس بود. یکی بود حیاط‌دار بود با طرح‌های سنتی. یکی گفت تاریک بود پر از کتاب. روی زمین همینجوری کتاب ریخته بود. یکی گفت یه عالم گلدون طبیعی داشتید.

دکتر فرهنگ گفت بعضیاتون با توجه به شخصیتی که فکر می‌کنید من دارم، خونه‌مون رو تصور کردین. مثلا فکر کردین فرهنگ حتما زیاد کتاب می‌خونه. توی خونه‌ش همینطوری کتاب چیده از زمین تا سقف.

بعضیا خونه‌ای رو که خودتون دوست دارید داشته باشید، برای من دیدید. مثلا یه خونه‌ی دوبلکس. یا یه خونه با طرح‌های سنتی.

گفت تصویرسازی دقیقا همین‌ه. باید بتونید خوب تصویر کنید چیزی رو که میخواید واقعی شه. با تمام جزئیات.

اگر تجسم‌تون قوی نیست، تمرین کنید. یه شی‌ء ساده مثلا یه خودکار رو بگیرید جلوی چشم‌تون. هی پلک بزنید. بعد یهو چشم‌تون رو ببندید و سعی کنید خودکار رو توی ذهن‌تون با تمام جزئیات ببینید. قوی تونستید خودکار رو ببینید، برید سراغ اشیاء پیچیده‌تر.

انقدر تمرین کنید تا بتونید یه سناریو بنویسید و کل اتفاق‌های دلخواه‌تون رو مث فیلم توی ذهن‌تون ببینید. حتی حرف‌هایی که دوست دارید کسی بهتون بگه. مدل و دکور خونه‌ی دلخواه‌تون. رتبه‌ی دلخواه‌تون توی کنکور. هر چیزی.

گفت تصویرسازی ذهنی برای کارهایی که به فراگیری و تمرین، نیازی ندارن، معجزه می‌کنه. فقط امتحان‌ش کنید!

چهارشنبه ٢٢ آذر ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: ماوراء
Share

*اومدم. اگه بخوام در یک جمله بگم، باید بگم "عالی بود"!

شکر خدا من نیم ساعت زود رسیدم و ردیف دوم نشستم. البته ردیف اول جا بود ولی من رو م نشد راستش. می‌دونم این، با تصوری که ازم دارین خیلی فاصله داره اما در کل، من آدم کم‌رویی هستم.

سالن پر شد. نشسته بودم داشتم فکر می‌کردم. یادم اومد یه زمانی خیلی دوست داشتم روان‌شناسی بخونم اما چون مدرسه‌مون، رشته‌ی علوم انسانی نداشت، منصرف شدم اما در تمام سال‌های تحصیل و حتی بعد از اون، دل‌م می‌خواست روان‌شناسی بخونم.

چند سالی درگیر کار بودم ولی همیشه دل‌م می‌خواست جز این سخنرانی‌های متداول، که با لبخندهای تصنعی میان، فریاد می‌زنن "شاد باشیم" و سعی می‌کنن مردم رو به وجد بیارن، حرف‌های بهتری پیدا کنم برای گوش دادن. بالاخره هم جذب‌ش کردم.

یه روز توی تی‌وی، چند دقیقه سخنرانی دکتر فرهنگ رو دیدم. اسم‌ش رو گوگل کردم. سی‌دی‌هاش رو خریدم و از اون روز خیلی چیزها توی دنیای من عوض شد. این رو جدی میگم. بی‌اغراق. بعد از اون دوست داشتم یه روز خودم سر کلاس‌ها حضور داشته باشم. حدودا یه همچین فاصله‌ای! و الان خیلی خوشحال‌م طبیعتا. حضور توی جمع، انرژی خاصی داره که باکیفیت‌ترین دی‌وی‌دی‌ها ندارن.

(توضیح اینکه اون لیدی توی عکس، من نیستم.) خلاصه شاد و سرخوش بدم که صدای استاد رو از پشت سر شنیدم که وارد سالن شد و تا سرود ملی شروع شه و تموم شه، 20 نفر اومدن سوال پرسیدن که باز تا نوبت من شد، یه خانومی پرید جلو، نوبت من رو گرفت. من هم رو م نشد بگم نوبت من بود!

استاد گفت زود باشین سرود تموم شد و بعد رفت روی سن. 1 ساعت صحبت کرد و در تمام این مدت، جز وقتایی که شوخی می‌کرد و مردم می‌خندیدن یا سوال می‌کرد و بقیه جواب می‌دادن، صدا از جمعیت نمیومد و همه با دقت گوش می‌دادن.بحث درباره‌ی تکنیک‌های تصویرسازی ذهنی بود. تجسم و تجسم خلاق.

الان من بخوام تعریف کنم، واقعا حق مطلب ادا نمیشه و فقط مطلب، حیف و حروم میشه. ایشالا حوصله کنم یه روز می‌نویسم. هر چند فایل‌های صوتی و تصویری روی نت هست و می‌تونید ببینید. سخنرانی‌های اخیر رو هم توی سایت‌شون اینترنتی می‌فروشن و می تونید بخرید.

ولی یک قسمت‌ش رو حتما باید بگم. می‌گفت فلان سال، فلان جا چند جلسه سخنرانی 4 ساعته داشتم. جلسه‌ی اول، یه خانوم پیری اومد ردیف اول نشست. عین 4 ساعت رو اخم کرده بود. واقعا انرژی آدم گرفته میشه وقتی 4 ساعت حرف بزنی و تمام مدت یه نفر با اخم بشینه روبرو ت.

جلسه‌ی بعد باز همین اتفاق تکرار شد و اون خانوم پیر، عین 4 ساعت رو اخم کرده بود. جلسه‌ی سوم هم همینطور شد اما من دیدم دیگه نمی‌تونم تحمل کنم! آخر جلسه صدا ش کردم گفتم خانوم معذرت میخوام. من دیدم شما همیشه با اخم میشینید توی جلسات. خب به هر حال هر کسی یه هنری داره. خدا به هر کسی یه لطفی کرده. هنر من هم این‌ه که اگه از دست‌م بربیاد، گرهی از زندگی مردم باز کنم. شما یا بگید مشکل‌تون چی‌ه یا اگه دوست ندارید بگید، لطف کنید چند ردیف عقب‌تر بنشینید. من واقعا انرژی‌م گرفته میشه.

طفلی خانوم پیر، تعریف کرده بود که من و شوهرم، فقط یه بچه داریم. یه پسر. که اون هم مدتی رفته و سراغ ما نیومده. ازش خبری نداریم. - حالا نمی‌دونم خارج بود یا ایران بود، نمیومد یا چی. - کار من و شوهرم شده اینکه بشینیم غصه‌ش رو بخوریم. برای همین من همیشه ناراحت‌م.

دکتر فرهنگ بهش گفته بود که من یه راهی به شما یاد میدم که احتمالا مشکل‌تون حل میشه.

تاکید هم می‌کرد روی "احتمالا". می‌گفت شما باید برای خواسته‌هاتون تصویرسازی کنید اما به نتیجه وابسته نباشید. هر چی به نتیجه وابسته‌تر باشید و براش نگران باشید، نتیجه از شما دورتر میشه.

بعد به خانوم پیر یاد داده بود که شبی 20 دقیقه ریلکسیشن کار کنه و صحنه‌ی اومدن پسر ش رو توی ذهن‌ش به شکل متحرک ببینه. گفت اگر شوهرتون هم میخواد تصویرسازی کنه، باید تصویر شما و شوهر تون یک جور باشه. مثلا ببینید در باز میشه. پسر تون پشت در ه.

حالا دوست دارید دقیقا چطوری باشه؟ خانوم پیر گفته بود دوست دارم پسر م یه دسته گل برامون بیاره. بعد بیاد تو و همگی با هم بریم رستوران! - اینجا همه خندیدن - دکتر گفت خانوم بعد قرنی پسر تون میخواد بیاد، یه ناهار نمیخواید براش بپزید؟

خانوم پیر گفته بود آخه اون موقع‌ها پسرم هفته‌ای چند بار ما رو می‌برد رستوران و دور هم بودیم. میخوام اون خاطره‌ها باز تازه شه.

خلاصه قرار شد خانوم پیر و شوهرش تصویرسازی کنن. هفته‌ی بعد خانوم پیر نیومد. هفته‌ی بعد ش مردم کلی دور ش جمع شده بودن و تا دکتر فرهنگ رو دید، پرید که بغل‌ش کنه از ذوق‌ش! (که البته موفق نشده بود)

گفته بود دقیقا عین همون صحنه‌هایی که ساختیم، اتفاق افتاد. باورنکردنی‌ه.

دکتر می‌گفت مغز شما فرقی نمیذاره بین چیزی که واقعا اتفاق میفته و تجربه‌ش می‌کنید با تصویر متحرکی که خودتون توی ذهن‌تون می‌سازید. بعضی کارها نیاز به فراگیری و تمرین دارن. برای موفق شدن توی اون کارها اول باید آموزش ببینید و تمرین کنید. بعد با تصویرسازی، درصد موفقیت‌تون رو بالا ببرید.

اما برای کارهایی که نیاز به فراگیری و تمرین ندارن، تصویرسازی ذهنی معجزه می‌کنه. همون موقع یه دختری که دانشجوی پزشکی بود اومد گفت میخواد تجربه‌ی شخصی‌ش رو تعریف کنه.

گفت من وقتی امتحان علوم پایه داشتم، درس می‌خوندم - فراگیری و تمرین - اما مدام نگران رتبه‌م بودم. بعد تصمیم گرفتم برای خودم موفقیت‌م رو تصویرسازی کنم. توی تصویرهام می‌دیدم که رتبه‌ها اعلام شده و من شده‌م رتبه‌ی یک کشوری! برام پلاکارد زده‌ن. دوستان و حتی استادها میان بهم تبریک میگن و این بازخوردی که ازشون می‌گیرم، تا یک ماه ادامه داره.

باور تون نمیشه. نتیجه‌ها اعلام شد. توی دانشگاه اول شدم، توی کشور، سوم. دوستان و حتی اساتید میومدن بهم تبریک می‌گفتن و این تبریک‌ها تا یک ماه همچنان ادامه داشت.

استاد می‌گفت نمیشه شما بخوابید توی خونه و تصویرسازی کنید که چقدر زبان‌تون عالی شده. برای زبان اول باید برید کلاس - فراگیری و تمرین - بعد تصویرسازی کنید. اما مثلا واقعا کسی هست بتونه بهتون یاد بده چطور با 5 میلیون، یه خونه‌ی 100 میلیونی بخرید؟ این فقط یه راه داره: معجزه‌ی تصویرسازی ذهنی.

بعد تعریف کرد که خانومی اومده بود گفته بود دختر من فوق لیسانس داره. خیلی جاها درخواست داده برای کار اما هیچ‌کدوم حتی تلفن نزدن بگن نمیخوایم! دیگه داره افسرده و ناامید میشه دخترم.

دکتر فرهنگ سوال کرده بود که جایی بوده که شما و دختر تون خیلی خوش‌تون اومده باشه و دوست داشته باشید دختر تون اونجا بره برای کار؟ همون رو توی ذهن‌تون بیارید. ببینید که تلفن‌تون زنگ می‌خوره. مثلا بهتون میگن فلان وقت که شما فرم پر کردین ما نیرو نیاز نداشتیم اما الان تشریف بیارید. حتی می‌تونید توی ذهن‌تون ببینید که مثلا بهتون میگن فلان مدارک رو هم بیارید.

بعدا اون خانوم تعریف کرده بود که 3 روز بعد از همون جا باهاشون تماس گرفتن. همون مکالمات رو داشتن. همون مدارک رو خواستن و دختر ش همون جا مشغول به کار شده بود.

گفت اول از هر چیز باید ذهنیت شما مثبت باشه. بعد وارد عمل بشید. کل ریلکسیشن و تصویرسازی‌تون بیشتز از 20 دقیقه طول نکشه چون نهایت تمرکز آدمی تا 25 دقیقه‌ست و به نتیجه وابسته نباشید. یعنی نگران‌ش نباشید. تصویر تون رو بسازید. با جزئیات ببینید ش. و بعد، رها ش کنید. تصویرسازی ذهنی معجزه می‌کنه.

گفت نرید از اینجا بیرون، بگید اینا چی بود می‌گفت! امتحان‌ش کنید.

دوشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: ماوراء
Share

*ما کِی وکیل می‌گیریم؟ وقتی پرونده‌ی حاد داریم. وقتی که کارمون خیلی گیر ه. فرض کن من ۶۰ روز ه مساله‌ی بزرگی دارم که ذهن‌م رو خیلی مشغول کرده. نه می‌تونم غذا بخورم. نه راحت خواب‌م می‌بره. همه‌ش مضطرب‌م. همه‌ش استرس دارم. دوست‌م بهم میگه فلانی! چرا وکیل نمی‌گیری؟ من یه وکیل خیلی خوب سراغ دارم که حتماً می‌تونه کار تو رو درست کنه.

با هم میریم پیش وکیل. وکیل، پرونده‌م رو می‌خونه. چند تا سوال می‌پرسه و میگه خیال‌ت راحت باشه. خودم برات حل‌ش می‌کنم. نگران نباش. بعد کمد ش رو باز می‌کنه و بهم ۲۰۰ تا پرونده‌ی دیگه نشون میده. میگه مساله‌ی همه‌ی اینا از مال تو خیلی حادتر بوده اما من همه‌شون رو درست کرده‌م. بسپارش به من. برو خیال‌ت تخت.

از اون شب به بعد من دیگه راحت می‌خوابم! خب چرا ۶۰ روز بیخودی خودم رو آزار دادم؟...

ما خیلی جاها در زندگی استرس داریم که حالا فردا چی میخواد بشه؟ نگرانیم. از خواب و خوراک میفتیم اما یه وکیل نمی‌گیریم تا بهش تکیه کنیم و خیال‌مون راحت شه. یه وکیلی که شک نداشته باشیم می‌تونه کار ما رو درست کنه.

خدا در سوره‌ی آل عمران، آیه‌ی ۱۲میگه همه‌تون باید به من تکیه کنید. من خودم، وکیل همه‌تون‌م. هیچ منتی سرتون نیست. هیچ چیزی هم در ازاش نمیخواد بدید. چرا وقتی کارمون گیر ه نریم سراغ خدا وقتی که ۹ بار در قرآن این مساله رو تکرار کرده؟ و ۳ بار هم گفته من وکیل خیلی خوبی‌م! به ازای هر ۳ باری که گفته من وکیل همه‌تون‌م، یه بار هم گفته من خیلی وکیل خوبی‌م!

گاهی ما پرونده‌مون رو میدیم دست خدا اما باز نگرانیم. هی از دست‌ش می‌گیریم. هی باز پس‌ش میدیم. ما گاهی با خدا هم بازی می‌کنیم.

دعای جوشن کبیر، دعایی‌ه که خدا از طریق جبرییل برای پیامبر ش فرستاده. خدا اونجا میگه لا معین من لا معین له.. ای کمک‌کننده به کسی که هیچ کمکی نداره
لا عماد من لا عماد له.. ای تکیه‌گاه کسی که هیچ تکیه‌گاهی نداره
لا حبیب من لا حبیب له.. ای رفیق کسی که هیچ رفیقی نداره
لا انیس من لا انیس له.. ای مونس کسی که هیچ مونسی نداره
لا شفیق من لا شفیق له.. ای مهربان بر کسی که هیچ‌کس بهش مهربانی نمی‌کنه.

اینها ویژگی‌های خداست. خدا میگه وقتی تکیه‌گاهی نداشتی، رفیق و مونسی نداشتی و کسی باهات مهربان نبود، بیا سراغ من. بیا به من تکیه کن تا گره از کار ت باز کنم. یعنی خدا رو وکیل کنیم برای رسیدن به خواسته‌هامون...

این، یک داستان واقعی‌ست..

شخصی به نام نظرعلی طالقانی، در زمان ناصرالدین شاه، طلبه‌ی مدرسه‌ی مروی تهران بود. آدم بسیار بسیار آدم فقیری بود. انقدر فقیر بود که شب‌ها یواشکی می‌رفت دوروبر حجره‌های طلبه ها می‌گشت و از توی آشغال‌های اونها چیزی برای خوردن پیدا می‌کرد.

یه روز نظرعلی به ذهن‌ش رسید که برای خدا نامه‌ای بنویسه.. که اون نامه، الان در موزه‌ی گلستان تهران تحت عنوان "نامه‌ای به خدا" نگهداری میشه. می‌تونید برید ببینید. متن نامه‌ این‌ه:


خدمت جناب خدا
سلام علیکم
اینجانب بنده‌ی شما هستم.

شما در قرآن فرمودید و ما من دابه فی الارض الا علی الله رزقها
هیچ موجود زنده‌ای روی زمین نیست مگر آنکه روزی او روی زمین باشد. من هم جنبنده‌ای هستم روی زمین.

و همچنین فرمودید ان الله لایخلف المیعاد
مسلماً خدا خلف وعده نمی‌کند.

بنابر این از آنجا که من بنده‌ی شما هستم و طبق وعده‌ی شما، روزی من به عهده‌ی شماست، اینجانب لیستی از خواسته‌هایم تهیه کرده‌ام:

۱. همسری زیبا و متدین
۲. خانه‌ای وسیع
۳. یک خادم
۴. باغی بزرگ
۵. کالسکه و سورچی (کالسکه‌ران)
۷. پول برای تجارت

لطفاً بعد از هماهنگی به من اطلاع دهید.
مدرسه‌ی مروی - حجره‌ی شماره‌ی ۱۶ - نظرعلی طالقانی

نظر علی بعد از نوشتن این نامه فکر می‌کنه کجا بذاردش که کسی نبینه. آخر سر به مسجد شاه سابق (مسجد امام جدید) در بازار تهران میره - با این فکر که مسجد، خونه‌ی خداست - و نامه رو توی شکاف دیوار میذاره که خدا پیداش کنه.

این کار رو پنج‌شنبه انجام داد.

فردا صبح، یعنی صبح جمعه، ناصرالدین شاه و درباری‌ها برای شکار از جلوی مسجد رد می‌شدن تا به خارج از شهر برن. وقتی حرکت می‌کردن آسمون کاملاً صاف بود اما به محض اینکه رسیدن جلوی مسجد، هوا طوفانی شد.

باد، مامور خدا بود.
نقش هستی، نقشی از ایوان ماست
آب و باد و خاک، سرگردان ماست

باد نامه رو از سوراخ دیوار بیرون آورد و انداخت روی پای ناصرالدین شاه.
ناصرالدین شاه نامه رو برداشت، خوند:  خدمت جناب خدا
سلام علیکم
خنده‌ش گرفت.

بعد که کل نامه رو خوند، از شکار منصرف شد. گفت برگردیم و پیکی رو فرستاد که بره به مدرسه‌ی مروی و نظرعلی رو پیدا کنه بیاره.

وقتی نظرعلی اومد، ناصرالدین شاه دستور داد تمام وزرا بیان. توی جمع گفت ما مفتخر شدیم نامه‌ای رو که به خدا فرستادید، خدا به ما حواله کردند. پس ما باید انجام‌ش بدیم. هر وزیر، یک کار رو به عهده بگیره.

خلاصه که یه نفر دخترش رو برای ازدواج به نظرعلی پیشنهاد داد... یکی بهش خونه داد. یکی باغ.. یکی کالسکه‌ی خودش رو که همون بیرون بود و خلاصه همه حاجت‌های نظر علی برآورده شد...

یادتون باشه ما همیشه می‌تونیم با خدا حرف بزنیم اما زمان مخصوص این کار، پنج‌شنبه ظهر تا جمعه ظهر ه.

توکل ۲ گام داره:
۱. گاهی ما از وسیله‌ها استفاده می‌کنیم اما دل‌گرم به خداییم. خدا رو موثر می دونیم، نه وسیله رو.
۲. گاهی وسیله‌ای وجود نداره. دل گرم به خدایی هستیم که وسیله‌ساز ه.

برای روزی، سر کار برو اما دل‌گرم و وابسته‌ی محل کار ت نباش. دل‌گرم به خدایی باش که هوالرزاق‌ه. برای رفع بیماری، دارو بخور اما برای شفا دل‌گرم دارو نباش. دل‌گرم خدایی باش که هوالشافی‌ست..

برای مورد اول، مثال «با توکل، زانوی اشتر ببند» رو گفتن که همه شنیده‌ایم. برای مورد دوم هم داستان کوهنورد و طناب بود که توی آرشیو موجود ه.

در مسیر توکل، توسل هم داشته باشید. توسل یعنی متوسل شدن به کسی که نزد خدا منزلتی داره مث امام رضا (ع) و اینطور هم نباشه که ما از امام رضا چیزی رو بخواهیم. فقط ایشون رو واسطه قرار بدهیم که چیزی رو که که میخوایم از خدا برامون بگیرن.

این بود متن سی‌دی توکل که امروز از استاد فرهنگ دیدم. من کلاً دل‌م نمیاد کسی اینها رو ندونه خصوصاً که آدما وقتی به مشکلی برمی‌خورن، بیشتر احتیاج دارن یکی باشه این چیزا رو براشون مرور کنه و امیدوارتر شون کنه (-:

نتیجه‌گیری هم نمیخواد. همه متوجه شدن (-:

چهارشنبه ۸ دی ۱۳۸٩
نظرات ()
موضوع: ماوراء
Share

*برام کامنت داده: ما بنده‌های خدا همیشه با علم خودمون در مورد دیگران قضاوت می‌کنیم ولی خب مسلما قضاوت خدا با ما خیلی فرق داره. حالا جالب‌ش می‌دونی چی‌ه؟

از دید ما یه کسانی جهنمی هستن که شاید خدا بهشت رو براشون مقدر کنه. از این دست داستان‌ها زیاد ه. باید دید توی اون دنیا، کی بهشتی میشه و کی جهنمی...

راست میگه. دیشب تنها بودم. داشتم فکر می‌کردم به همین... میگن بعضیا فکر می‌کنن اعمال نیک‌شون خیلی پر و پیمون‌ه اما وقتی میرن برای محاسبه، می‌فهمنن یه کارایی کرده‌ن که تمام اعمال‌شون رو نیست و نابود کرده. میگن بعضیا هیچ کار خاص و خارق‌العاده‌ای توی زندگی‌شون انجام نمیدن اما انقدر خوب‌ن که وقتی میرن برای محاسبه‌ی اعمال‌، شگفت‌زده میشن که جریان چی‌ه واقعا؟ از کجا اومده این همه نیکی؟

مادربزرگ یکی از اقوام من، یه زن خیلی پیری بود وقتی من بچه بودم. طفلی توی زندگی‌ش خیلی سختی کشیده بود. یعنی من یه چیزی میگم، شما یه چیزی می‌شنوید. حالا کاری ندارم که چی شد و زندگی‌ش چطور بود و چه اتفاقایی براش افتاد. اما آدمی که من بودم، کسی بود که از فرط کهولت سن، خیلی نحیف شده بود. مدام یه گوشه می‌نشست یا می‌خوابید. هر ماه هم خونه‌ی یکی از بچه‌هاش بود.

والا بعضیا 2 ساعت میان مهمونی خونه‌ی آدم، درباره‌ی همه چیز نظر میدن و به همه جا سرک می‌کشن و توی همه کار دخالت می‌کنن. ولی این زن، انگار نه چیزی می‌دید، نه می‌شنید. نه اظهار نظر می‌کرد، نه از خونه‌ت چیزی برای کسی تعریف می‌کرد، دقیقا هیچی! نه که نفهمه. اتفاقا خوب می‌فهمید. ولی این رو هم می‌فهمید که نباید توی زندگی کسی دخالت کنه. حتی پسرهاش، حتی دخترهاش، نوه‌هاش...

خیلی وقت‌ه به رحمت خدا رفته. یه بار دختر این خانوم، رفته بوده سر مزار مامان‌ش. وسط هفته بوده. بهشت زهرا هم نه. یه قبرستان کوچیک یه جا اطراف شهر. دید یه نفر نشسته کنار مزار و خرما هم برده خیرات میده.

می‌گفت هر چی به خانوم‌ه نگاه کردم، دیدم نمی‌شناسم‌ش. اصلا تا حالا ندیدم‌ش. گفتم خانوم شما دارین برای مادر من خیرات میدین؟ مگه می‌شناختیدش؟

خانوم‌ه گفته بود شما واقعا دختر ایشون هستید؟ مادر تون چه زن بزرگی بوده. من براش نذر کرده بودم. که اگه مشکل‌م حل شد، بیام اینجا فاتحه‌خونی و خیرات بدم. الان دارم نذر م رو ادا می‌کنم. از یکی شنیدم که اون هم از یکی دیگه از فامیل‌تون یاد گرفته بوده گویا. مگه شما خبر ندارین مردم برای مادر تون نذر خیرات می‌کنن و حاجت می‌گیرن؟

والا من اگه خودم این آدم رو ندیده بودم، شاید باور نمی‌کردم. اما الان می‌فهمم خوب بودن زیاد کار شاق و پیچیده‌ای نیست. یعنی دنیا اصلا با حساب و کتاب ما جور درنمیاد گاهی...

پ.ن: همیشه وقتی آیه‌ی هبط اعمال رو می‌خوندم، با خودم می‌گفتم مگه میشه کسی یه عمر کار خوب کنه و همه‌ی اعمال‌ش در یه لحظه از بین بره؟
امروز توی شرکت، خیلی خوشحال بودم چون کارام داشت خوب پیش می‌رفت. داشتم می‌رفتم به مدیر پروژه‌م نشون بدم و سوالام رو بپرسم که یهو لپ‌تاپ از دست‌م افتاد. نه تنها پروژه‌های شرکت، همه‌ی پروژه‌های دانشگاه‌م، همه‌ی فایل‌هام...
الان فقط به اینکه دوباره فرصت از نو کار کردن بهم داده بشه هم راضی‌م. خدا نکنه که وقتی فرصتی در کار نیست، بفهمم چه بلایی سرم اومده!

موضوع: ماوراء
Share

*می‌گفت امام حسین به کسی مدیون نمی‌مونه. براش یه کاری انجام بدین، امکان نداره براتون جبران نکنه.

سه‌شنبه ٧ آذر ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: ماوراء
Share

*پخش مستقیم

موضوع: ماوراء
Share

*دوست‌م گفت ما همیشه پنج‌شنبه‌ها بعدازظهر میریم کلاس تفسیر. بیا یه بار بریم. شاید همونی بود که میخوای. رفتیم. از شانس من استاد همیشگی نیومد. یه خانوم دیگه اومد. مرثیه‌خوانی داشت و سخنرانی.

حسینیه‌ی خیلی بزرگ و تمیزی بود. خادمین‌ش هم همه کاملا حرفه‌ای. از دم در تا توی مجلس، با فاصله ایستاده بودن. با خوشرویی سلام می‌کردن و راه رو نشون می‌دادن. به هر کس هم یه کیسه می‌دادن براش کفش - جنس‌ش مثل گونی برنج بود مثلا ولی تمیز بود خیلی - توی سالن اصلی، فرش بود همه جا. بخاری و اسپیکرهای بزرگ. بعضی جاها روی فرش، نوارهای سفیدرنگ انداخته بودن. گفتن روی نوارها کسی ننشینه تا رفت‌وآمد خادمین راحت باشه. همه چادر پوشیده بودن. اون وسط داشتم به دوست‌م لعنت می‌فرستادم که اغفال‌م کرد گفت همه تیپ آدمی میان و تابلو نیستی. اگه توی اون جمعیت، آدم با پالتو و شال قهوه‌ای تابلو نیست، چی‌ه پس؟ آخ

همه مرتب نشستن. سخنران وارد شد. همه به احترام‌ش ایستادن و تا وقتی ننشست، همون‌طور ایستاده بودن. واقعا نظم و ادب‌شون، کم‌نظیر که نه، اصلا بی‌نظیر بود.

یکی از خادمین قرآن خوند. معنی‌ش رو خوند. تذکر داد کسی عکس‌برداری و فیلم‌برداری نکنه. صدا هم ضبط نکنین. آخر مجلس هم اومد دعا خوند و تکرار کرد که اگر چیزی ضبط کردین، حتما فایل‌ش رو پاک کنین. مطمئنا کسی فیلم نمی‌گرفت. ولی شاید سابقه داشتن توی ضبط کردن صدا که تاکید می‌کردن.

سخنران با مرثیه‌خوانی شروع کرد. جماعت چنان هماهنگ بودن که دهن آدم باز می‌موند از تعجب. خیلی جدی، بدون اینکه به هم نگاه کنن یا رو شون نشه، همه سی.نه می‌زدن و بلندبلند می‌خوندن یک‌صدا. هیچ‌کس عقب و جلو نمی‌خوند. واقعا هماهنگ بودن. آدم تعجب می‌کرد.

بعد سخنرانی شروع شد. همه با دقت یادداشت برمی‌داشتن. بعد روضه‌ی حضرت قاسم رو خوندن. دوست‌م گفت خیلی جالب‌ه که از کتاب مقتل شوشتری می‌خوندن و از خودشون چیزی نمی‌گفتن.

همه چیز عالی بود. فقط اینکه اواخر مجلس، انقدر بعضی دخترها جییییییییغ می‌زدن و فریاد می‌کشیدن و خودشون رو می‌زدن، واقعا صدای سخنران رو نمی‌شنیدیم با اینکه خیلی جلو نشسته بودیم. یعنی صدا شون از صدای سخنران که میکروفون داشت، بلندتر بود!

عجیب‌تر اینکه هنوز اولین جمله‌ی روضه‌ی حضرت قاسم رو نگفته بود که اینها شروع کردن به گریه کردن. یعنی بندگان خدا انقدر دل‌شون پر بود که بدون روضه اونطوری شیون و زاری می‌کردن. آدم نمی‌تونه نهی‌شون کنه ولی دیگه اینجور فریاد زدن هم قشنگ نیست. مخصوصا که تو هنوز هیچی نشنیدی.

بعد که اومدیم بیرون، دوست‌م هم شاکی بود که این کناردستی‌م انقد فریاد زد من نصف‌ش رو نشنیدم. تازه خود دوست‌م هم از همون اول چادر ش رو کشید روی صورت‌ش و شروع کرد گریه کردن. والا من کلا دل‌م سنگ‌ه ولی از گریه‌ی جمعیت اشک‌م دراومد. برای خودم هم متاسف شدم که هیچی نمی‌فهمم. حتما بقیه می‌فهمیدن که اونطوری زاری می‌کردن.

یه قسمت از سخنرانی بود که اومدم اون روز بگم اصلا:

داود رقی گوید: به کسی پول قرض دادم. بعد پشیمان شدم. ترسیدم در پرداخت  پول من تاخیر کند. خدمت امام صادق علیه السلام رفتم. دل‌نگرانی خود را برای آن حضرت بیان کردم. امام علیه السلام فرمودند:

وقتی از مکه عبور می‌کنی، به نیابت از عبدالمطلب یک دور طواف کن دو رکعت نماز  بخوان. بعد به نیابت از از ابوطالب و بعد به نیابت از عبدالله - پدر پیامبر - و بعد آمنه، مادر پیامبر و بعد فاطمه بنت اسد - مادر امیرالمومنین - از جانب هر یک طواف کن و دو رکعت نماز بخوان. سپس از خدا بخواه که مال‌ت را به تو برگرداند.

یه مکه رفتم. هر چه امام گفته بود، با حوصله انجام دادم. کار م تمام شد. از باب‌الصفا خارج شدم. ناگهان بدهکار م را دیدم که آنجا ایستاده. تا من را دید، گفت: بیا پیش من تا پول‌ت را پرداخت کنم.

سخنران می‌گفت این سری از اسرار هست و دونستن‌ش روزی هر کسی نمیشه.

فکر کردم ما که به کعبه نزدیک نیستیم بتونیم راحت بریم و طواف کنیم. مهم نیت‌ه. می‌تونیم همون نمازها رو بخونیم و حل مشکل‌مون رو از خدا بخوایم. ان‌شا‌ءالله خدا حاجت همه رو بده به خیر و نیکی. نمازها رو خوندین، من رو هم دعا کنین. بدجوری غمگین‌م. مرسی لبخند

پنجشنبه ٢ آذر ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: ماوراء
Share

*اول یه چیزی بگم: ما ایرانی‌ها یه اخلاق خیلی بد داریم متاسفانه. هر چیزی رو ندیده و ندونسته و امتحان نکرده، رد می‌کنیم! حالا نه همه، نه همیشه اما خیلی وقتا اینطوری‌ه. شاید علت‌ش این باشه که ته دل خیلیامون، یه ناامید نشسته که هی میگه "نمیشه. بیخود دل‌ت رو خوش نکن".

اینی رو که میخوام بهتون بگم، دقیق گوش کنید. هیچ اظهار نظری نکنید لطفا و فقط برید امتحان‌ش کنید و نتیجه‌ش رو ببینید. توضیح اینکه من این دستور رو خیلی خونده بودم توی منابع مختلف اما اصل جریان رو نمی‌دونستم تا اینکه حاج آقا حیدری کاشانی امروز، توی برنامه‌ی سمت خدا کل داستان رو گفتن.

توضیح دیگه اینکه مابقی ماجرا و سایر توصیه‌ها رو چهارشنبه‌ی هفته دیگه قراره بگن که سعی می‌کنم اونا رو هم اینجا بنویسم.

با این مقدمه، بریم سر اصل مطلب. خوب خوب گوش کنید!

شرح ماجرا به نقل از فرزند آیت‌الله شبیری زنجانی از زبان پدر بزرگوارشان:

در سفری که امام خمینی (ره) و پدرم برای زیارت به مشهد مقدس رفته بودند، امام در صحن حرم امام رضا (ع) با سالک الی الله حاج حسنعلی نخودکی مواجه می‌شوند. امام (ره) که در آن زمان شاید در حدود سی الی چهل سال بیشتر نداشت، وقت را غنیمت می‌شمارد و به ایشان می‌گوید با شما سخنی دارم. حاج حسنعلی نخودکی می‌گوید: من در حال انجام اعمال هستم، شما در بقعه حر عاملی (ره) بمانید. من خودم پیش شما می‌آیم. بعد از مدتی حاج حسنعلی می‌آید و می‌گوید چه کار دارید؟

امام (ره) خطاب به ایشان رو به گنبد و بارگاه امام رضا (علیه‌السلام) کرد و گفت: تو را به این امام رضا، اگر (علم) کیمیا داری به ما هم بده؟

حاج حسنعلی نخودکی انکار به داشتن علم (کیمیا) نکرد بلکه به امام (ره) فرمودند: اگر ما «کیمیا» به شما بدهیم و شما تمام کوه و در و دشت را طلا کردید، آیا قول می‌دهید که به جا استفاده کنید و آن را حفظ کنید و در هر جایی به کار نبرید؟

امام خمینی (ره) که از همان ایام جوانی، صداقت از وجودشان می‌بارید، سر به زیر انداختند و با تفکری به ایشان گفتند: نه نمی‌توانم چنین قولی به شما بدهم.

حاج حسنعلی نخودکی که این را از امام (ره) شنید، رو به ایشان کرد و فرمود: حالا که نمی‌توانید «کیمیا» را حفظ کنید، من بهتر از کیمیا را به شما یاد می‌دهم و آن این که:

بعد از نمازهای واجب، یک بار آیه الکرسی را تا «هو العلی العظیم» می‌خوانی.

بعد تسبیحات فاطمه زهرا سلام الله علیها را می‌گویی.

و بعد سه بار سوره توحید «قل هو الله احد» را می‌خوانی.

و بعد سه بار صلوات می‌گویی: اللهم صل علی محمد و آل محمد

و بعد سه بار آیات 2 و 3 سوره‌ی طلاق را می‌خوانی: وَمَنْ یَتَّقِ اللَّهَ یَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجًا وَیَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لا یَحْتَسِبُ وَمَنْ یَتَوَکَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ إِنَّ اللَّهَ بَالِغُ أَمْرِهِ قَدْ جَعَلَ اللَّهُ لِکُلِّ شَیْءٍ قَدْرًا ؛

(هرکس تقوای الهی پیشه کند، خداوند راه نجاتی برای او فراهم می‌کند و او را از جایی که گمان ندارد، روزی می‌دهد و هرکس بر خداوند توکل کند کفایت امر ش را می‌کند. خداوند فرمان خود را به انجام می‌رساند و خدا برای هر چیزی اندازه‌ای قرار داده است.)

که این از کیمیا برایت بهتر است.

تبیان .. یه نگاهی هم به کامنت‌های پایگاه صالحات بندازید. این مطلب رو به دوستان‌تون بدید بخونن حتما.

چهارشنبه ۱٧ آبان ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: ماوراء
Share

*خیلی تاکید داشت رو ش. گوگل کردم:

برای برآورده شدن حوائج، نمازی است که بسیاری از بزرگان دین به آن اقدام کرده‌اند و آن را موثر یافته‌اند. بعد از نماز عشای شب جمعه در جای خلوتی برود و دو رکعت نماز حاجت بخواند به این صورت که در رکعت اول بعد از حمد، از اول سوره‌ی انعام تا  کُنْتُمْ عَنْ آیاتِه تَسْتَکْبِرُونَ (آیه‌ی ۹۳ سوره‌ی انعام) بخواند و در رکعت دوم بعد از حمد از آیه‌ی وَلَقَدْ جِئْتُمُونَا فُرَادَى (آیه‌ی ۹۴ سوره‌ی انعام) تا اخر سوره را بخواند و سلام نماز را بگوید و بعد از آن 1000 بار صلوات بفرستد و دعا کند و حاجت را بخواهد. البته به اجابت مقرون است اگر چه بین او و حاجت‌ش، بعدالمشرقین باشد و به خاطر همین سرعت تاثیرش، نماز کن فیوکون  نامیده شده و از مجربات است و بسیار تجربه شده است و سوره‌ی انعام را می‌توان از روی کتاب قرآن در هنگام نماز خواند.

سه‌شنبه ٩ آبان ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: ماوراء
Share

*آدمی کیست؟ موجودی زبان‌دراز که با یک ویروس فسقلی، حسابی کله‌پا می‌شود و نمی‌تواند از تخت پایین بیاید و بعضی شب‌ها خیره می‌شود به آسمان بالای سر ش و فکر می‌کند چقدر خوب است که آسمان سر جایش محکم است و روی سر مان نمی‌ریزد. و فکر می‌کند الان چند نفر دیگر در چند کره‌ی دیگر یک گوشه نشسته‌اند و خیره شده‌اند به آسمان و فکر می‌کنند به آرزوهایشان و به محدودیت‌هایشان. به اینکه اگر اتومبیل نباشد برای دیدن یک دوست قدیمی باید ماه‌ها و گاهی سال‌ها پیاده بروند و سفر به کرات دیگر از کودکی برایشان رویا بوده و در یک حد یک رویا هم باقی خواهد ماند و اینکه با تمام اینها چرا خود را عقل کل می‌دانند و به آفریننده‌ی آسمان بی‌انتهای پرستاره اعتماد نمی‌کنند...

چهارشنبه ۱٢ مهر ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: ماوراء
Share

*ما اصولاً همگی کارامون رو سرعتی انجام میدیم، بعد میشینیم به بحث و تبادل نظر! معمولاً یهو یه طوری میشه که همه توی یه اتاقی جمع میشن و یکی یه چیزی میگه بحث شروع میشه. امروز همه توی مود ماوراء‌الطبیعه بودن!

یعنی ماجرا از اونجا شروع شد که گفتم به نظرت هزینه‌ی نصب دوربین مدار بسته چقدر میشه؟
- دوربین مدار بسته میخوای چی کار؟!

گفتم خب باهاش میشه دید هر کسی در اقصی نقاط شرکت داره چی کار می‌کنه. خوب‌ه دیگه. آمار ت تکمیل میشه، حوصله‌ت هم سر نمیره! :دی
- ((: چه فکرایی می‌کنی تو مریمی!

- تازه می‌تونیم یه هزینه‌ای هم پرداخت کنیم این دوربینای کنترل نامحسوس و دوربینای بزرگراه‌های اصلی شهر رو هم که صبح‌ها وضعیت ترافیک‌شون از تی‌وی پخش میشه، بعدازظهرا برامون وصل کنن اینجا :دی
- حالا اینا رو میخوای چی کار تو؟ :دی

- واسه سرگرمی! آمار! همه چی! اصلاً تو فکر کن گوی بلورین داشتن خوب‌ه، نه؟
- گوی بلورین؟

- آره. می‌تونی باهاش همین جا که نشستی کلی آمار بگیری.
- خب بعدش چی؟

- اِ! بعدش چی‌ه؟ خوب نیست بتونی هر لحظه بخوای، آمار هر کس رو بخوای داشته باشی؟ تازه اگه قالیچه‌ی پرنده هم داشته باشی دیگه تکمیل‌ه!
- قالیچه‌ی پرنده؟

یه طوری نگاه‌ش می‌کنم که یعنی همکاری کن!
میگه آره خب. دیگه انقدر م پول مترو نمیدیم.

گفتم اون هم میشه اما فکر کن چه کارایی میشه باهاش کرد. اول با گوی بلورین آمار ت رو می‌گیری، بعد با قالیچه‌ی پرنده هر جا بخوای میری!

- :دی خب ببینم‌.. اگه رفتی و طرف در رو قفل کرده بود یا پرده‌ها رو کشیده بود، چی کار می‌کنی؟
- اوووم.. فکر اینجا ش رو نکرده بودم! خب.. یا به زبون خوش بهش میگی اونجایی و میخوای ببینی‌ش یااا... باید راه دیگه‌ای پیدا کنی مثلاً invisible بشی که البته.. خب باز هم نمیشه از در و دیوار رد شد. باید یه محلول پیدا کنی که وقتی می‌خوری‌ش بتونی از در و دیوار رد شی.. البته شاید محلول‌ه بریزه یه وقت.. آهااااااااان! اتاق ضروریات!

دیگه نتونست نخنده! اینا رو از جا میاری تو؟
- هری پاتر نمی‌خونی؟
- گفت بابا این همه کتاب خوب هست. هری پاتر؟

- یکی‌ش رو بگو مثلاً!
هیچی یادش نیومد: خب می‌دونی که من متاسفانه اهل کتاب خوندن نیستم!

- بله! اون رو که کاملاً در جریان‌م. چرا پس یهو یه چیزی می‌پرونی؟
- حالا اتاق ضروریات چی هست؟

تعریف کردم که اتاق ضروریات اتاقی‌ه که در حالت عادی وجود خارجی نداره و فقط وقتی ظاهر میشه که تو واقعاً به یه چیزی احتیاج داری. میری توی اتاق، چیزی رو که میخوای برمی‌داری و کار ت رو انجام میدی :دی خود اتاق کمک می‌کنه :دی
- تو این حرفا رو از کجا میاری؟!

گفتم من از اول‌ش هم همینطوری بودم. الان بعد ۱ سال تازه دارم نشون میدم خودم رو :دی

بعد حرف آرزوها و رسیدن به اونا شد. همه می‌دونن که تحقق خواسته‌ها راه‌های مختلفی داره. منصفانه‌ترین‌ش تلاش کردن و دعا کردن برای برآورده شدن اون آرزو و رسیدن به اون خواسته‌ست، کثیف‌ترین‌ش هم همانا دست به دامن جادو شدن و کمک گرفتن از نیروهای فرازمینی‌ه. میگم کثیف، چون این کار اختیار رو از طرف مقابل یا کل آدم‌هایی که باهاشون طرف هستی و توی ماجرا دخیل‌ن، سلب می‌کنه و همه چیز به طرز عجیبی در راستای تحقق خواسته‌های تو قرار می‌گیره. البته شاید آدم وسوسه بشه برای بعضی چیزای مهم، افسار بندازه گردن دیگران و دنیا رو مطابق میل خودش بچرخونه اما اگه به خودت یادآوری کنی که «از هر دست بدی، از همون دست می‌گیری» و «در همیشه روی یه پاشنه نمی‌چرخه» اون وقت قضیه یه شکل دیگه‌ای میشه.

به نظر من استفاده از این نیروها فقط یه جا اشکالی نداره و اون هم وقتی‌ه که تو واقعاً بخوای از خودت دفاع کنی یا از مخمصه‌ی کثیفی که برات درست کرده‌ن با همین روش، خودت رو نجات بدی که خب این معمولاً تنها راه ممکن‌ه چون دعا کردن معمولی زورش به چنین چیزایی نمی‌رسه. لطفاً کسی نگه اینطور نیست و چنین چیزایی وجود خارجی ندارن که من نه تنها قبول نمی‌کنم، خیلی هم متاسف میشم که ببینم روز روشن! کسی داره سعی می‌کنه خودش رو اینطوری دلداری بده و گول بزنه!

این کارا کار هر کسی نیست. بلدی میخواد و بهای خاص خودش رو هم داره که هر کسی بخواد این کاره بشه باید اون بها رو بپردازه. بها ش می‌تونه هر چیزی باشه، سلامت روحی، مال دنیا، همسر و فرزند، هر چیزی... دقیقاً به همین دلیل‌ه که این آدما مصداق «کل اگر طبیب بودی..» هستن چون عملاً نمی‌تونن از اون نیروها برای سر و سامون دادن زندگی خودشون استفاده کنن. این بهایی‌ه که قبول کرده‌ن بپردازن. اونایی هم که معمولاً وضع مالی خوبی دارن و ادعا می‌کنن این‌کاره‌ن، دروغ میگن! چون هنوز حاضر نشده‌ن زندگی‌شون رو وقف این کار کنن. نیروهاشون هم در حد بنز عمل نمی‌کنه پس!

میگم بلدی میخواد چون اگه بلد نباشی، نه تنها چیزی درست میشه بلکه ممکن‌ه خراب هم بشه و تو نمی‌دونی چی کار کردی و حالا چطوری باید درست‌ش کنی!

اما کار کردن با نیروهای روحی اشکالی نداره؛ چون داری روی روح و انرژی خودت کار می‌کنی. ضرری نداره و خیلی هم خوب‌ه حتی. بی خطر هم هست. مثلاً آدم می‌تونه بشینه از روی یه کتابی مث «تقویت نیروهای روحی و روانی» برای خودش تمرین کنه و از آرامش و قدرت شهودی که به دست میاره لذت ببره. البته بعضیا هم ممکن‌ه زیاد دوست نداشته باشن حس ششم‌شون قوی بشه مثلاً و اذیت بشن اینطوری. بستگی داره آدم اصلاً از این چیزا خوش‌ش بیاد یا نه.

یکی از راه‌های سالم رسیدن به آرزوها، حفظ انرژی و طرز فکر مثبت‌ه. خیلی چیزا هست که می‌تونه باعث بشه آدم، منفی بشه. از بیکاری و فکر و خیال بگیر تا همنشینی با آدمای منفی‌.. اگه دقت کنی می‌بینی خیلیا حال آدم رو بد می‌کنن. با دروغ گفتن، با فضولی کردن، غیبت کردن، حرف درآوردن..

ببین! همینطور که من میگم، تو داری منفی میشی چون همه‌ش نمونه های عینی اینایی که میگم میاد توی ذهن‌ت.. اما بعضیا هستن که موج‌شون مثبت‌ه، روشن هستن. چشمای این آدما، لبخند و آرامش‌شون و کلمات‌شون حال آدم رو خوب می‌کنن. آدم رو یاد قشنگی‌های دنیا میندازن؛ باعث میشن به روزایی فکر کنی که آرزوهات دارن برآورده میشن و میری سراغ خوبی‌های دنیا..

می‌بینی؟ قدرت کلمات مثبت، کمتر از منفی‌هاست!
برای همین میگن سراغ آدما و چیزای منفی نرید! چون سخت میشه موج‌شون رو دور کرد..

داشتم می‌گفتم: یکی از راه‌های سالم رسیدن به آرزوها، حفظ انرژی و طرز فکر مثبت‌ه؛ یعنی باید بتونی باور کنی به خواسته‌ت می‌رسی و انرژی مثبت‌ت رو متمرکز کنی. دیدی میگن فلانی انقدر گفته که باورش شده؟.. این حقیقت داره. هر چیزی رو میخوای، باید باور کنی داری‌ش. انقدر بگی تا باورت بشه. بعد به خودت میای و می‌بینی واقعاً داری‌ش.

مثلاً تو از من اصلاً خوش‌ت نمیاد! اما میخوای این رو یه طوری حل‌ش کنی چون تداخل امواج ما اذیت‌ت می‌کنه. باید بشینی به ضمیر من نامه بنویسی. یعنی هر شب یه ساعت مشخص - مثلاً ۸ شب - بشینی و فکر کنی داری ضمیر ناخودآگاه من رو دستکاری می‌کنی. انگار اون ورقی که دست‌ت‌ه، ضمیر من‌ه و تو میخوای با خودکار ت رو ش چیزای خوب بنویسی یا حتی مطلبی رو به من القاء کنی. هر چی اون مطلب مثبت‌تر باشه، زودتر جواب میده؛ مثلاً می‌نویسی ما همدیگه رو دوست داریم و با هم مشکلی نداریم و من دوست دارم فردا داوطلبانه بیام با تو احوالپرسی کنم و توی انجام فلان کار هم کمک‌ت کنم چون این هردومون رو خوشحال می‌کنه.

چیزای منفی ننویس! مثلاً ننویس ما دیگه با هم دعوا نمی‌کنیم و دیگه حال‌مون از دیدن هم بد نمیشه و فلان.. چیزای خوب باید بنویسی. یاد گرفتی؟

- آره.. تو این رو امتحان کردی؟

من: آره (: ولی نباید «امتحان»‌ش کنی. باید شک نداشته باشی که جواب میده! چه اشکالی داره آدم چند روز برای خودش و دیگران وقت بذاره، بعد همه چیز بهتر بشه؟

*آقای همکار مودب به آقای همکار دودره‌باز: بابا این اینترنت بیچاره که سرعت‌ش خوب‌ه. کجا تو می‌تونی اینطوری آنلاین کلیپ نگاه کنی؟ انگار از روی هارد داره می‌خونه.
آقای همکار دودره‌باز تایید می‌کنه. همون موقع من وارد میشم و چون به سبک همیشگی آقای همکار مودب، باید تازه‌واردین توی بحث شرکت داده بشن، ازم میخواد ببینم و نظر بدم.

خم میشم روی میز ش که بتونم مانیتورش رو ببینم. یک عدد خانوم متشخص فرهیخته شدیداً داره آواز می‌خونه و بالا پایین می‌پره. از اون کلیپ‌های خارجی شلوغ و پر سر و صدا که یه لحظه‌ش هم برام قابل تحمل نیست.

هیچی نگفتم..

یکی دو ساعت بعد براش قاقالی‌لی بردم. گفت من روزه‌م!
زدم به مونیتور ش گفتم پس اگه روزه‌ای اینا رو تماشا نکن. بذار برای بعد از افطار.
گفت چی رو؟ تو اصلاً بیا ببین این چی‌ه؟

مجبور شدم نگاه کنم. یه وب‌پیج عادی بود. گفتم اون قبلی منظورم‌ه!
- چرا؟ چه ربطی داره؟
گفتم ربط‌ش علت تماشا کردن‌ش‌ه.

- متوجه نمیشم... اعتقادی ندارم به این حرف. ربطی نداره به نظر م.
یه طوری شد. نمی‌شد فهمید جاخورده یا ناراحت شده. گفتم من هم اعتقادی ندارم. می‌خواستم ببینم چی بهم میگی :دی

خب ربط که داره! همون پروردگاری که گفته روزه بگیرین، گفته این چیزا رو تماشا نکنید خب!

عصر گفتم یه کاری انجام میدی برام؟
- چی؟

- برای من دعا کن.. فقط بگو کِی داری این کار رو انجام میدی.
- دعا که وقت نداره!

- آره اما میخوام بدونم.
- خودت دوست داری کِی باشه؟

- امروز می‌تونی؟
- آره..

- ساعت ۶ و۱۰ دقیقه خوب‌ه؟
- باشه؛ چشم..
.
.
ساعت ۶ و۱۰ دقیقه مسج زدم: من زنبیل گذاشتما! یادت‌ه؟
- بله! کاملاً! چشم! خیال‌ت راحت باشه.

آقای همکار خوش‌اخلاق هم قول داده شب که رفت مسجد برای نماز، یه صفحه قرآن بخونه برام. از هر جا شد. قرار ه ثواب‌ش برسه به روح‌م. فرقی نداره کدوم صفحه باشه (:

یکشنبه ٧ مهر ۱۳۸٧
نظرات ()
موضوع: ماوراء
Share

*یادم‌ه سال‌ها پیش دنبال یه خیاط بودیم برای عروسی عمه‌جان‌م برامون لباس بدوزه. والا از عنفوان کودکی از چند تا چیز اصلا خوش‌م نیومد: یکی جشن بی‌معنی عروسی، یکی بچه زاییدن و بزرگ کردن‌ش، یکی مهمون سرزده و غیره که بخوام بگم، لیست بلندبالایی میشه و بهتره الان بی‌خیال‌ش بشیم.

ولی خب عروسی عمه‌م بود و نمی‌شد به عادت معهود بهونه‌ای بتراشم و نرم. حوصله‌ش گشتن دنبال لباس رو هم نداشتم. آدم پیرهن کوتاه و دامن فلان و پشت گردنی و دکلته و این اداها نبوده و نیستم. یعنی کلا به نظرم ایرانی‌ها توی این کارا خیلی اغراق می‌کنن و انقد به زور لباسای تنگ و کفشای بلندی که نمی‌تونن باهاش راه برن - چارپایه - و کلاه‌گیس و مژه مصنوعی و تاتو و گریم، تغییر ماهیت میدن که وقتی وارد مجلس میشی، باید یه دور همه معرفی کنن خودشون رو!

خلاصه یکی از دوستان گفت من یه خیاط می‌شناسم که کار ش واقعا تمیز ه اما دست‌ش سنگین‌ه!

من اولین بار این اصطلاح رو می‌شنیدم. گفتم یعنی چی دست‌ش سنگین‌ه؟

گفت یعنی لباسی رو که برات بدوزه، نمی‌تونی یکی دو بار بیشتر بپوشی.

یادم‌ه گفتم به این چیزا اعتقادی ندارم و مامان رو مجبور کردم برای اثبات نادرستی این مدعا هم که شده، بریم همون خانوم برامون لباس بدوزه

خلاصه خانوم خیاط کت و شلوار من و سیستر رو دوخت تر تمیز و خیلی خوب. ما پوشیدیم و رفتیم عروسی اما توی تن‌م کلا راحت نبود. یعنی کلا با کت مشکل دارن من.

یادم نمیاد لباس سیستر چی شد اما لباس من داخل کمد موند چون مناسبتی نبود که بشه بپوشم‌ش. یه روز دختر دوست مامان اومد دم در گفت میخوام برم عروسی و لباس ندارم. اون لباس‌ت رو بهم قرض بده.

والا من اون زمان دل‌م براش سوخت فکر کردم واقعا پول نداره بره لباس بخره. حساسیت خاصی هم به کت و شلوار مذکور نداشتم چون ازش خوش‌م نیومده بود و توی تن‌م راحت نبود. راست‌ش چندش‌م هم نمی‌شد بخوام بدم دوست‌م تن‌ش کنه اما خب اون زمان، رو م هم نمی‌شد بگم لباس به کسی قرض نمیدم. هرچند الان جوری شده که حتی سی‌دی و کتاب هم قرض نمیدم چون یا باید قید ش رو بزنم یا با 500 بار یادآوری از حلقوم فرد قرض‌گیرنده بکشم‌شون بیرون. پس بهتره کلا قرض ندم و مثلا به جا ش اسم و آدرس مغازه‌ای رو که ازش خریدم میدم که خود طرف بره بخره.

البته من آدمی بودم که واقعا معتقد نبودم به تلنبار کردن کتاب توی خونه اما خب چند باری کتابا رفتن و برنگشتن و مجبور شدم دوباره برم بخرم. کلا هم آدمی‌م که خیلی راحت هدیه میدم اما قرض دادن برام خیلی ناخوشایند ه و چیزی هم قرض نمی‌گیرم. کلا اعتقاد دارم که کهن جامه‌ی خویش پیراستن، به از جامه‌ی عاریت خواستن.

خلاصه کت و شلوار مذکور رفت - با اینکه بزرگ بود برای دختر ه - و با بوی عرق آمیخته به عطر بیک! برگشت. و من باز بچگی کردم و رو م نشد نگیرم ازش و بخوام اول ببره خشک‌شویی و بعد لباس تمیز رو برام بیاره.

میگم که. کلا برام هیچ اهمیتی نداشت اون لباس و همین که حداقل کسی بپوشه و کار ش راه بیفته برام کافی بود.

بعد هم مامان برد داد خشک‌شویی و باز لباس‌ه موند توی کمد. یک بار هم شلوار ش رو با مانتو پوشیدم رفتم بیرون که خب سخت‌م بود و دیگه کلا اون لباس به ابدیت پیوست و جمعا فقط 3 بار پوشیده شد. بعد هم دادم‌ش بره که الکی توی کمد آینه‌ی دق نشه برام چون مطمئن بودم نمی‌پوشم‌ش.

سرگذشت لباس سیستر هم شبیه همین شد. و اثر نیروی انتظار هم نبود چون ما هیچ اعتقادی به سنگین بودن دست و سبک بودن پا و شور بودن چشم و این حرفا نداشتیم.

اما بعد کم‌کم حسابی اعتقاد پیدا کردم. آخرین نمونه‌ش هم این بود که من همیشه به گوشواره‌ی بدل حساسیت شدید داشتم و آرزوی یه جفت گوشواره‌ی رنگی رنگی به دل‌م مونده بود. تا اینکه نارنجی بی‌خبر از همه جا برام یه جفت گوشواره پر نگین بلند هدیه گرفت. من هم دیدم دل‌م نمیاد ازش بگذرم. این شد که برداشتم گوش‌م کردم. گفتم فوق‌ش اذیت میشم در شون میارم.

خلاصه رفتم مهمونی و برگشتم. شب، موقع خواب رفتم جلوی آینه دیدم وااااااااای اینا رو ببین (-: اصلا یادم رفته بود گوشواره‌ها رو. و اصلا هم اذیت نشدم.

از ذوق‌ش فردا هم همون گوشواره‌ها رو گوش‌م کردم و در کمال ناباوری باز هم اذیت نشدم. خلاصه دست نارنجی کلی برای من سبک بود و بعد از اون رفتم چند تا گوشواره که خیلی دل‌م می‌خواست داشته باشم‌شون رو خریدم و دیگه اذیت نمیشم.

درست‌ه که آلرژی بی‌دلیل به وجود میاد و بی‌خبر هم خوب میشه اما شدیدا معتقدم دست نارنجی سبک بود یعنی انرژی‌ش برای من مثبت بود وگرنه خیلی شده که کسی برام هدیه گرفته و با اینکه خیلی هم از قیافه‌ی هدیه‌ی مذکور خوش‌م اومده، اما یک بار هم نشده ازش استفاده کنم یعنی نتونستم و پیش نیومده.

بعضیا هم برعکس‌ن. اسم‌شون، دست‌شون و چشم‌شون توی هر کاری میاد، اون کار خراب میشه و به بن‌بست می‌خوره. دنیاست و انرژی‌ها. انرژی هم خوب منتقل میشه مخصوصا برای متولدین بهمن ماه!

جمعه ۱٠ شهریور ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: ماوراء
Share

روی یه بلاگی یه بنده خدایی نوشته بود طالع می‌بینه و سرکتاب و غیره. گفته بود مسج بزنید. زدم. گفت هزینه‌ش 2 تومن‌ه. اگه مایلی پرداخت کن.

بعد گفت طالع‌ت خیلی خیلی خوب‌ه و فلان امـــــــــــــا در چله‌ی پریان افتاده‌ای یعنی گرفتار طلسم اجنه شدی. و تا این حل نشه، هیچ کاری‌ت به سرانجام نمی‌رسه. نه ازدواج، نه شغل، هیچی...

گفت اگه کسی رو می‌شناسی که استاد این کارا باشه، برو سراغ‌ش. اگه نه، من برات کامل میدم. هزینه‌ش هم 100 تومن‌ه. اگه میخوای آموزش بدم خودت انجام بدی، 50 تومن.

من هم که خرافاتی...استرس

دوشنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: ماوراء
Share

یه دختر ه هست توی باشگاه، خدای اعتمادبه‌نفس. والا انرژی‌ای که ازش می‌گیرم، شدیداْ بهم میگه این آدم، اصلاْ خونسرد و ریلکس نیست و فقط ادا ش رو درمیاره چون مطمئن‌م خصوصیات اخلاقی آدما روی چهره‌شون اثر میذاره و این آدم، اصلاْ آروم و آسوده نیست در باطن.

بعد چند وقت پیش که من خیلی به هم ریخته و داغون بودم از نظر روحی، بهم گفت از چهره‌ت معلوم‌ه اعصاب‌ت آروم نیست و فلان. من هم یه زمانی مثل بودم اما رفتم کلاس‌های عرفان شرکت کردم و اصلاْ زندگی‌م متحول شد. من دیگه حتی آدم دیروز هم نیستم، چه برسه به آدمی که چند سال پیش بودم.

بعد اوج گرفت که آره. هر روز برای من یه شروع تازه‌ست. روابط‌م با دیگران خیلی بهتر شده. من به حلقه‌های انرژی کیهانی متصل‌م. به انرژی بی‌نهایت وصل‌م. حتی همکارام رو هم تشویق کرده‌م بیان این کلاس‌ها رو. ما یه همکاری داشتیم خیلی تنشی و عصبی بودم. الان باید ببینی‌ش چقدر تغییر کرده.

خلاصه خیــــــــلی حرف زد. مونده بودم دلیل این همه اصرار ش چی‌ه دیگه؟ داشت کلافه‌م می‌کرد. از اون روز هر بار من رو می‌دید یه اشاره‌ای به این جریان می‌کرد.

یه روز گفتم استاد شما کی‌ه اصلاْ؟ گفت خانوم فلانی! گفتم خب ایشون کی‌ه؟ گفت شاگرد آقای فلانی! کلاس‌هاشون توی خونه برگزار میشه. هر جلسه‌ش یه جای متفاوت از قبلی برگزار میشه. برای هر جلسه‌ی 2 ساعت‌ه 50 تومن می‌گیرن اما حرفاشون خیلی عالی‌ه و می‌ارزه. بعد تلفن اون خانوم رو بهم داد و اصرار کرد شرکت کنم حتماْ.

گفتم خب اگر انقدر کار شون عالی‌ه چرا یواشکی و بدون مجوز؟ گفت آخه این حکو.مت نمیخوان مردم آگاه باشن!!!

کل حرکت‌شون به نظرم مضحک میاد. استاد انرژی‌ و کائنات و فلان باشی، بعد نتونی یه مجوز برای خودت بگیری؟ کی باور می‌کنه آخه؟ جالب‌ش این بود که این دختره توی تمام حرفاش یه کلمه از خدا اسم نبرد. می‌دونم هر کسی شناخت و تصور خاصی از خدا داره شاید اما به دل‌م نمیشینه که آدم جای خدا، از کائنات مدد بطلبه. کائنات یعنی چی دقیقاْ؟ شیطون‌ه میگه لو شون بدما. گیر آوردن ملت رو.

پنجشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: ماوراء
Share

Daisypath Happy Birthday tickers