*من نزدیک به سى مسافر براى بردن به زیارت حضرت رضا (ع) پذیرفته بودم و قرار بود اوایل هفته‌ی بعد به جانب مشهد حرکت کنیم.

شب چهارشنبه حضرت رضا (ع) را در خواب دیدم که با محبتى خاص به من فرمودند: در این سفر، ابراهیم جیب‌بر را همراه خود بیاور. از خواب بیدار شدم در حالى که در تعجب بودم که چرا از من خواسته شده چنین شخص فاسق و فاجرى را که در بین مردم بسیار بدنام است، به مشهد ببرم. فکر کردم خوابى که دیده‌ام صحیح نیست.

شب بعد همان خواب را بدون کم و زیاد دیدم ولى باز توجه به آن ننمودم.

شب سوم در عالم رؤیا حضرت رضا (ع) را خشمگین مشاهده کردم که با حالتى خاص به من فرمودند: چرا در این زمینه اقدام نمى‌کنى؟

روز جمعه به محلى که افراد شرور و گنهکار جمع مى‌شدند رفتم. ابراهیم را در میان آنان دیدم. نزدیک او رفته سلام کردم و از او براى زیارت مشهد دعوت نمودم. با شگفتى با دعوت‌م روبرو شد. به من گفت: حرم حضرت رضا جاى من آلوده نیست. آنجا مرکز اجتماع اهل دل و پاکان است. مرا از این سفر معاف دار.

اصرار کردم و او نمى‌پذیرفت. عاقبت با عصبانیت به من گفت: من خرجى این راه را ندارم. فعلا تمام سرمایه‌ی من، سى ریال پول است، آن هم پولى حرام که از کیسه‌ی پیرزن فقیرى دستبرد زده‌ام!

به او گفتم من از تو مخارج سفر نمى‌خواهم. رفت و برگشت این سفر را مهمان منى. اصرار م مقبول افتاد. آمدن به مشهد را پذیرفت. قرار شد روز یکشنبه همراه با کاروان حرکت کند.

کاروان به راه افتاد. مسافران از بودن شخصى مانند ابراهیم جیب‌بر تعجب داشتند ولى احدى را جرأت سؤال و جواب نسبت به این مسافر نبود. ماشین بارى همراه بار و مسافر در جاده‌ی خراب و خاکى به جانب کوى دوست در حرکت بود. نرسیده به منطقه‌ی زیدر که محلى ناامن و جاى حمله‌ی ...ها به زوّار بود، عرض جاده به وسیله‌ی قلدرى ستم‌کار بسته شده بود.

ماشین توقّف کرد. راهزن بالا آمد. خطاب به تمام مسافران گفت آنچه پول دارید در این کیسه بریزید و در برابر من ایستادگى نکنید که شما را به قتل مى‌رسانم!

پول راننده و تمام مسافران را گرفت، سپس ماشین را ترک گفت. ماشین پس از ساعتى چند به محل زیدر رسید و کنار قهوه‌خانه نگاه داشت. مسافرین پیاده شدند، کنار هم نشستند، غم و اندوه جانکاهى بر آنان سایه انداخت. بیش از همه راننده ناراحت بود، مى‌گفت: نه اینکه خرجى خود را ندارم بلکه از پول بنزین و دیگر مخارج ماشین هم محروم شدم. رسیدن ما به مقصد بسیار مشکل به نظر مى‌رسد.

سپس از شدت ناراحتى به گریه افتاد. در میان بهت و حیرت مسافران، ابراهیم جیب‌بر به راننده گفت چه مقدار پول تو را آن راهزن برده؟

راننده مبلغى را گفت. ابراهیم آن مبلغ را به او پرداخت. سپس از بقیه‌ی مسافران به طور تک‌تک مبلغ ربوده‌شده آنان را پرسید و به هر کدام هر مبلغى را که مى‌گفتند مى‌پرداخت. در نهایت کار سى ریال باقى ماند که ابراهیم گفت: این هم مبلغ ربوده‌شده از من بود که سهم من است.

همه شگفت‌زده شدند. از او پرسیدند: این همه پول را از کجا آورده‌اى؟ در پاسخ گفت وقتى آن راهزن از همه‌ی شما پول گرفت و سپس مطمئن و آرام خواست از ماشین پیاده شود، بى‌سروصدا جیب او را زدم. او پیاده شد و ماشین هم به سرعت به حرکت آمد و از منطقه دور گشت تا به اینجا رسید. این پول‌هایى که به شما دادم پول خود شماست.

بلند بلند گریستم. ابراهیم به من گفت پول تو را هم که برگرداندم. چرا گریه مى‌کنى؟ خواب‌م را که در سه شب پى‌درپى دیده بودم براى او گفتم و اعلام کردم من از فلسفه‌ی خواب بى‌خبر بودم تا الان فهمیدم که دعوت حضرت رضا از تو بدون دلیل نبوده. امام (ع) مى‌خواست به وسیله‌ی تو این خطر را از ما دور کند.

حال ابراهیم عوض شد. انقلاب شدیدى به او دست داد. به شدت گریست. این حال تا رسیدن به تپه‌ی سلام جایى که برق گنبد بارگاه ملکوتى حضرت رضا (ع) دیده‌ی مسافران را روشن مى‌کند، ادامه داشت. در آنجا گفت زنجیرى به گردن من بیندازید. مرا تا نزدیک صحن به این صورت ببرید. چون پیاده شدیم مرا به جانب حرم به همین حال حرکت دهید. آنچه مى‌خواست انجام دادیم. تا در مشهد بودیم همین حال تواضع و خضوع را داشت. توبه‌ی عجیبى کرد. پول پیرزن ناشناس را در ضریح مطهر انداخت. امام را شفیع خود قرار داد تا گناهان گذشته‌اش بخشیده شود. همه‌ی مسافران کاروان به او غبطه مى‌خوردند. سفر در حال خوشى پایان یافت. همه به ارومیه برگشتیم ولى آن تائب باارزش، مقیم کوى یار شد!

پنجشنبه ٥ شهریور ۱۳٩٤
نظرات ()
موضوع: مناسبتی
Share

Daisypath Happy Birthday tickers