*این پست گلدونه، من رو یاد یه چیزی انداخت: توی شرکت ما یه مدت رل دستمال توالت رو آورده بودن جای دستمال کاغذی، گذاشته بودن سر میزها. کور شم اگه دروغ بگم!

بعد همکارم می‌گفت می‌دونید پیام این کار چی‌ه؟
یعنی هر وقت ر...دید، همونجا به راحتی پاک‌ش کنید قهقهه

چهارشنبه ۱٦ امرداد ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: کارنوشت
Share

*آقای همکار پیر گوشی رو گذاشت روی میز و بدون اینکه Holdش کنه، رفت! آقای همکار خنده‌دار و آقای همکار خوش‌اخلاق هم شدیداً مشغول چرند گفتن بودن. ببین چی می‌گفتن که روشون نشد برام تعریف کنن. اصلاً هم حواس‌شون به تلفن نبود.

وقتی دیدن آقای همکار پیر برگشت و مشغول حرف زدن با خانوم پشت خط شد، دوتایی فرار کردن رفتن توی اتاق اسرار قایم شدن. فقط صدای خنده‌شون میومد.

 

سه‌شنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸۸
نظرات ()
موضوع: کارنوشت
Share

*آقای همکار مودب و عموی مدیر مون اسباب‌کشی کردن به اتاق جدیدشون. تمام پنج‌شنبه رو هم مشغول بیرون ریختن آشغال‌های آقای امور اداری اسبق بودن! ماشالا طرف یک‌تنه، زباله‌دان تاریخ ساخته بود دیدنی! انقدر هم اتاق‌ش بوی سیگار می‌داد که عملاً نمی‌تونستی نفس بکشی اونجا. من که هر کاری داشتم از همون دم در می‌گفتم بهش. اگر هم قرار بود برگه‌ی مرخصی‌م رو بدم امضا کنه، نفس می‌گرفتم، می‌رفتم داخل، سریع امضا رو می‌گرفتم و می‌دویدم سمت بالکن اتاق‌مون.

الان به دلیل تنفر آقای همکار مودب از هرگونه دود، هوای اتاق نرمال شده - در، تمام مدت باز ه - و میشه مثل یک انسان متمدن رفتار کرد اونجا. امروز با صحنه‌ی جالبی روبرو شدم.

آقای امور اداری سابق، به دلیل سلیقه‌ی زیاد! و نظم بیش از حد! تمام مدارک و کپی شناسنامه‌ها و قراردادها رو همینطوری پخش‌وپلا ریخته بود کف کشوها! آقای امور اداری جدید که همانا کسی نیست جز عموی مدیرمون، با توی رودرواسی گذاشتن آقای همکار مودب، وظیفه‌ی خطیر سروسامان‌دادن به پرونده‌ها رو انداخته گردن ایشون.

گفتم چقدر می‌گیری چند دقیقه از اتاق بری بیرون؟
- برای چی؟
به جای جواب، ورق‌های روی میز رو نگاه می‌کردم!:واااااااااای آقای نگهبان چه نو بوده!

- چی بوده؟
- نو!

- چی؟
- نو! New!

- یعنی چی؟
- شما نمیگین؟ یعنی چقدر جوون بوده!

بعد یه ورق داد دست‌م. کپی شناسنامه‌ی خانوم همکار منشی بود. نگاه کردم: متولد ۱۳۴۹!
چشمام گرد شد، دوباره نگاه کردم. ۴۹ بود واقعاً.
یه دفعه برگه رو کشید از توی دست‌م: انقدر نگاه نکن! :دی
مااااااااات و مبهوت گفتم بده یه بار دیگه.واقعاً نوشته بود ۴۹!
- چی رو انقدر نگاه می‌کنی؟

هیچی نگفتم اما خب.. خانوم همکار منشی همیشه می‌گفت متولد ۵۹ هست! برای ۵۰ای بودن یه کم پیر ه برای ۴۹ای بودن یه کم جوون! رفتم سراغ‌ش:
چند تیر ه تولد ت؟
- یک!

- چه سالی؟
- چطور؟

- آخه الان پیش آقای همکار مودب بودم، اون هم پیش پرونده‌ها بود. نگفتی..
- بعداً بهت میگم.

فهمیدم افتاد که بله...

شنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٧
نظرات ()
موضوع: کارنوشت
Share

*در حال حاضر، تنها نکات مثبت محل کار من، اینترنت پر سرعت قاچاقی و آینه­‌ی بزرگ دستشویی­‌ه.

یکشنبه ۳ آبان ۱۳۸۸
نظرات ()
موضوع: کارنوشت
Share

*هیچ‌ اتفاقی، اتفاقی نیست. سعی می‌کنم با این دید، دنیا رو ببینم.

امروز وقتی داشتم با آقای بازاریاب حرف می‌زدم، بهم گفت حالا که تا اینجا اومدی، این رو از من داشته باش: همیشه هر جا رفتی ببینی شرایط کار شون چطوری‌ه، روزمه‌ی خودت رو ببر هرچند اونجا بهت فرم بدن. از دید کارفرما این حرکت مثبتی‌ه حتی اگه از نظر خودت، اصلا مهم نباشه.

بعد هم شاید خودت فکر کنی مثلا همه بلدن با کامپیوتر و نت کار کنن یا دونستن زبان انگلیسی، کار عجیب‌وغریبی نیست اما من دیده‌م کسی لیسانس کامپیوتر داره اما واقعا نمی‌دونه پای کامپیوتر میشینه، باید چی کار کنه اصلا.

وقتی داشت اینا رو می‌گفت، یاد معلم زبان‌م افتادم که می‌گفت شاگردایی داره که دانشجوی ارشد زبان‌ن اما واقعا هیچی بلد نیستن. مونده بود اینا چطوری واحد پاس می‌کنن.

آقای بازاریاب ادامه داد: همیشه با پررویی از خودت تعریف کن. تا من از خودم تعریف نکنم، کی می‌فهمه چی بلدم؟

گفتم اصلا رو م نمیشه. به نظرم بی‌معنی‌ه. خندیدم.

گفت تو داری وقت‌ت رو به شرکت فلان می‌فروشی. باید بگی چی برای ارائه داری. خوب توضیح بدی و براش قیمت تعیین کنی. الان خط فقر میشه زیر 1 و 400. اینجا میگن 400 میدن. شما راضی هستی؟

گفتم وقتی شرایط رو می‌دونم، باید یه چیزی بگم که بگنجه. نه؟

گفت حالا بیشتر بخواه. شاید متقاعد شدن. کی می‌دونه؟

بعد هم کلی سعی کرد تفاوت بازاریابی و ویزیتوری رو برام تفهیم کنه و اثبات کنه یه بازاریاب می‌تونه ماهی 20 میلیون تومن!!! هم درآمد داشته باشه اما یه مدیر که از 5 صبح تا غروب سر کار ه، شاید نهایتا 3 تومن دربیاره.

هرچند من در عمر م مدیری ندیده‌م که 5 صبح سر کار بره. کلا توی شرکت قبلی هر کس دیر میومد، می‌گفتن مدیر شدی فلانی؟

امروز دیدم شرکت‌شون خیلی خیلی کوچیک بود. منشی واسه خودش یه گوشه نشسته بود. مدیر عامل هم توی اتاق‌ش بود. 2 تا خانوم هم دیدم توی یه اتاق مشغول بودن. شرکت قبلی هرچی‌ش بد بود، خیلی زنده بود محیط‌ش. حداقل 20 تا کارمند داشت با کلی ارباب رجوع. کلی آدم تلفن می‌زدن باهام کار داشتن. اینجا اگه قسمت باشه کار کنم، باید به قول آقای بازاریاب، "گوشه‌ی تنهایی" کار کنم. می‌گفت ایرانی‌ها دنبال گوشه‌ی تنهایی‌ن. حال ندارن بازاریابی کنن.

من معتقد بودم هر کسی را بهر کاری ساختند. اما اون می‌گفت نه. گفتم این نگرش، نادیده گرفتن تفاوت‌های فردی‌ه. اما حرف‌م رو زیاد قبول نداشت. به هر حال از نظر من، شاید همه بتونن همه کار رو یاد بگیرن - که نمی‌تونن! - اما کاری که با علاقه و رضایت انجام‌ش ندی، دیر یا زود، زمین‌ت می‌زنه.

لوس‌م. نه؟

دست و پا، بی‌میل، جنبان کی شود / خار و خس، بی آب و بادی کی رود

پنجشنبه ٥ بهمن ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: کارنوشت
Share

*انقدر که تهران، شلوغ و پرترافیک‌ه، یکی از آرزو!های من این‌ه که با یه تاکسی یا مترو بتونم برم سر کار. نه اینکه مث قبل، یه سری پیاده برم، یه سری با مترو، یه سری هم با تاکسی. یعنی توی تهران، گاهی انقد توی مسیر می‌مونی که واقعا یادت میره مقصد ت کجا بود. یادم‌ه یه بار خیلی داغون و خسته و گیج بودم، توی مترو گم شدم! منی که همه جا رو تا حد ممکن با مترو میرم، توی مترو کاملا گیج شده بودم! واقعا هنگ کرده بودم. آخر سر تلفن زدم به همکار م. گفتم مسخره‌ست اما بهم بگو کجا باید پیاده شم. گم شده‌م...

اصلا وقتی یه کاری پیدا می‌کنم که خیلی ازم دور ه و متروخور هم نیست، ماتم می‌گیرم. که من توی سرما و گرما چطور هر روز این راه رو برم و برگردم و به موقع هم برسم. کارفرما که مسئول دوری راه من نیست. نمی‌تونم هر روز بگم راه‌م دور ه و ماشین گیر م نیومد و ترافیک بود و ...

یه همکاری داشتم که آرزو ش بود توی یه شرکت شیک شمال شهر - واج‌آرایی ش - کار کنه. بهش گفتم آخه مگه تو چقدر حقوق می‌گیری به عنوان منشی که کلی‌ش رو هم بدی برای رفت‌وآمد. دنبال یه کاری نزدیک خونه‌تون باش که حداقل ساعت‌ها توی راه نباشی و بتونی اون مبلغ رو خرج خودت کنی. می‌گفت نه. آدم باید جای شیک کار کنه. به نظر من تمیز بودن محل کار در حد عرف، کافی‌ه. شیک هم نبود، نبود. ولی اون قبول نمی‌کرد حرف من رو. فکر می‌کرد بالای شهر کار کردن مساوی‌ست با شوهر پولدار! حالا چرا چنین فکری می‌کرد، هنوز هم نمی‌دونم.

دیروز یه آگهی استخدام دیدم که محل‌ش خیلی خیلی خیلی بهم نزدیک‌ه. برای همین با ذوق رفتم ببینم دقیقا چطوری‌ه و فرم پر کنم. یه ساختمون قدیمی چند طبقه بود که یکی از واحدهای یکی از طبقات‌ش، همون شرکت مذکور بود.

از این شرکتای کوچولو که هر کی بخواد وارد شه، باید در بزنه منشی بیاد در رو براش باز کنه. اصلا هم شیک نبود. والا اتاق مصاحبه‌شون حتی تمیز هم نبود. بیشتر شبیه یه انباری بود با کلی صندلی و فایل و 2 تا میز. یکی از فایل‌ها رو که تا سقف می‌رسید، گذاشته بودن جلوی یکی از میزها که رو ش کامپیوتر بود. مونده‌ بودم که این چه جور دکوری‌ه دیگه!

حتی صندلی‌شون هم انقدر خاکی بود که رغبت نکردم بشینم. فکر کردم پالتو م خاکی میشه. البته خاکی نبود اما تمیز هم به نظر نمیومد.

آقایی که باهاش صحبت کردم، بازاریاب بود. فوق‌العاده خوش‌برخورد. نه که جلف باشه. اتفاقا خیلی هم متین و جدی بود اما روابط عمومی‌ش عالی بود. طوری برخورد کرد که در عرض کمتر از 1 دقیقه یخ‌ من ذوب شد! فکر می‌کردم خیلی وقت‌ه می‌شناسم‌ش. این یعنی کار ش رو خوب بلد بود.

بهم گفت که اگه قرار بشه اونجا کار کنم، باید 3 ماه بدون قرارداد و بدون بیمه کار کنم اما حقوق دارم. بعد اگر با هم به توافق رسیدیم، قرارداد یک ساله خواهم داشت.

از اون موقع دارم فکر می‌کنم واقعا کار کردن بدون بیمه کار درستی‌ه؟ حتی اگه بگن موقت‌ه و بعدش بیمه خواهم داشت. شاید از اینایی باشن که هر چند ماه یک نفر رو میارن براشون کار کنه. بعد هم به بهانه‌ای می‌پیچونن‌ش و بعدی رو میارن. به هر حال، قرارداد و بیمه برای کارفرما مسئولیتی داره که ترجیح میدن زیر بار نرن.

بزرگ‌ترین مشکل، همین بود. وگرنه ساعت کار طولانی و حقوق کم چیزی‌ه که حداقل توی شرکت‌های خصوصی تهران، خیلی عادی‌ه. برای خودم متاسف‌م که 4 سال صبح خیلی زود 2 ساعت توی راه بودم تا برسم دانشکده و تا غروب هم سر کلاس می‌نشستم. چقدر تحقیق و ترجمه انجام دادم. برای کار با این شرایط، اون همه زحمت، لازم نبود واقعا.

حالا به فرض که همه چیز جور باشه، شما حاضرید مدتی - به گفته‌ی کارفرمایی که نمی‌شناسید ش - بدون بیمه کار کنید؟ من محل کار قبلی‌م از روز اول، بیمه داشتم. دقیقا یادم‌ه 31 شهریور رفتم اونجا و بیمه‌م رو از اول مهر رد کردن. صدای خانوم منشی همیشه توی سرم‌ه: بدون بیمه، یک روز هم کار نکن.

پنجشنبه ٥ بهمن ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: کارنوشت
Share

*بعضی آگهی‌های استخدام، خیلی جالب‌ن. پرت و بدمسیر بودن‌ شرکت‌شون کلا هیچی، اینکه بهشون رو بدی میگن جمعه هم بیا سر کار هیچی، اینکه توقع دارن از سر صبح تا غروب کار کنی و نگی مثلا 12 ساعت کار خیلی زیاده هم هیچی. حتی اینکه 6 ماه توقع دارن کارآموزی کنی بدون بیمه و حقوق اما رفت‌وآمد و انجام وظایف‌ت در حد یک کارمند باشه رو هم ندید بگیریم. رو شون میگه بگن حقوق 400 تومن؟

آدم 400 تومن رو چی کار کنه؟ کرایه تاکسی و اتوبوس و مترو بده؟ کفش و لباس بخره؟ بهترین ساعت‌های روز ت رو بفروشی ماهی 400 تومن؟ خدایا به جوونای این مملکت، رحم کن.

پنجشنبه ٥ بهمن ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: کارنوشت
Share

*دیشب داشتم با فر صحبت می‌کردم. خیلی ناراحت بودم. خیلی. فر همیشه خوش‌اخلاق‌ه. حتی وقتی خیلی کار سر ش ریخته. این حجم اندوه، برام عجیب بود. بعد گفت که ماجرا این بوده. من مونده‌م این دختر چرا انقد مظلوم‌ه؟

می‌دونی؟ من اصلا آدم شری نیستم. اصلا و ابدا. هرگز. اما سر بعضی فضولی‌ها و بی‌احترامی‌ها هیچ جوری کوتاه نمیام. یک بار سر رییس‌م توی شرکت چنانا فریادی زدم که همه‌یش شرکت، جمع شدن پشت در اتاق‌م. حتی خودم هم تعجب کرده بودم. چرا؟ چون مردک، معتاد بود و گیج. بله! معتاد بود. حالا اعتیاد یا سوء مصرف مواد یا هر کوفتی اسم‌ش هست. یک روز خوش و خرم میومد با نیش باز، فردا ش اخما ش توی دهن‌ش بود و همه رو عصبی می‌کرد.


ادامه‌ش
پنجشنبه ۱٤ دی ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: کارنوشت
Share

*آدم می‌مونه توی این ممکلت چه ...ی باید بخوره!
خب راست میگم دیگه! از خودت تعریف نکنی، فکر می‌کنن هیچی حالی‌ت نیست؛ تعریف کنی، همه‌ش دنبال یه چیزی می‌گردن که بلد نباشی.
سریع و دقیق کار کنی، کار هر چی آدم کالیبر-بالا ست میدن به تو؛ نکنی، کار خودت می‌مونه، بقیه هم شاکی میشن.

با همه‌‌ی اینا از من به شما نصیحت:
شرح وظایف‌تون رو تا حد امکان بدونین و کامل انجام‌ش بدین؛ نه بیشتر، نه کمتر.
سعی کنین با رییس‌تون میونه‌ی خوبی داشته باشین اما تا خواست سر تون سوار شه، جلو ش وایسین.
در عین حال، طوری کار کنین که بفهمه شما خیلی با بقیه فرق دارین و نخواد چنین نیرویی رو از دست بده.

پ.ن: بعد از دو هفته درگیری، بالاخره رییس‌مون فهمید که من اونجا بمون‌ نیستم؛ خب خیلی وعده‌ی سر خرمن داده بود که بمونم اونجا اما زد زیر ش، من هم گفتم نمی‌مونم.

بعد سعی کرد نگران‌م کنه که آی کار پیدا نمیشه و اینا.. و گفتم اهمیتی نمیدم.
گفت نه، هر وقت کار بهتری پیدا کردی، ۲۰ روز اونجا رو نگه دار؛ کار اینجا رو به یه سرانجامی برسون، بعد برو.
گفتم اصلاً حرف‌ش رو هم نزنیید!

بعد که دید نه، به هیچ صراطی مستقیم نیستم، گفت آخه چنین کار حساسی رو نمیشه به هر کسی داد؛ بعد هم مردم نه درست کار می‌کنن، نه اصلاً کار رو به این آسونیا یاد می‌گیرن. من کارمندی مث شما از کجا بیارم؟

گفتم هر کاری می‌کنین زودتر! فقط می‌تونم قبل از رفتن، کار یاد بدم به کارمند جدیدتون!

حالا دروغگو! گه‌گیجه گرفته کارمند خر وظیفه‌شناسی مث من از کجا بیاره؟ حق اینجا همون همکارای کار-دزد شون‌ه.
آخه آدم چقدر ...؟ امروز میگه میشه اینا رو - ورقی رو که دست‌ش‌ه - توی اکسل بزنی برام؟

خب متن رو توی اکسل تایپ می‌کنن؟
واقعاً هنر میخواد آدم نشنیده باشه کلمه‌ی Word رو!
جرات داره یه بار دیگه بگه فقط. انگار من تایپیست‌ش‌م! پس ۳ تا منشی چه غلطی می‌کنن صبح تا شب؟

به خدا آدم عقل داشته باشه بشینه توی خونه، با اعصاب راحت، برقصه و آشپزی کنه گاهی. اونی که گفته کار بیرون مال مرد، کار خونه مال زن، یه چی می‌دونسته که یه چی گفته.

موضوع: کارنوشت
Share

*رییس زیاد کلاه‌ش پشم نداره بعضی وقتا. من اذیت‌ش نمی‌کنم، آدم خوبی‌ه، خیلی هم گاهی راه میاد با آدم، بعضی وقتا هم کفر آدم رو درمیاره.

آقای همکار هم تمااااااااااااام مدت پای تلفن با مادر و مادر زن و خواهرا و عمو و پسر عمو ش در حال احوال‌پرسی و هماهنگ کردن قرار مهمونی و این چیزاست.

امروز یه کم وقت کردم نفس بکشم؛ تلفن زدم به دوست‌م یه چیزی بگم بهش.

رییس اومد تو، یه چیزی گفت که نفهمیدم با من کار داشت یا آقای همکار. آخه اصولاً زیاد حرف می‌زنن اینا، بخوای همه رو گوش بدی سرسام می‌گیری. اون موقع هم زده بودم به سیم آخر، حتی به خودم زحمت ندادم نگاش کنم ببینم چی میگه.
خودش رو ش کم شد رفت بیرون.

برای دوست‌م گفتم، مرده بود از خنده؛ می‌گفت چه کارمندای پررویی هستین شما.
انقدر دل‌م می‌خواست بلند بخندم!

دوشنبه ٢۳ مهر ۱۳۸٦
نظرات ()
موضوع: کارنوشت
Share

*عید سعید فطر مبارک!
تعجب نکن. این چیزایی که توی رساله‌ها نوشته، مال عوام‌ه. تو فرق داری؛ تو انتخاب شدی.
قربان‌ت
الیاس


*حاج یونس فتوحی اعلام کرد به کوری چشم بینندگان، خانوم دکتر بردیا را هم می‌گیرم!

*رییس جان حتماً خودش یادش‌ه چقدر وعده‌ی سر خرمن داده، فکر کردم لازم نیست تکرار کنم براش. فقط چون بهم گفته بود خیلیا اومده‌ن فرم پر کرده‌ن که جای من کار کنن و چون قول داده بود یه همکار برام بیاره، گفتم چرا از اون خیل عظیم جماعت داوطلب یکی رو استخدام نمی‌کنین؟

گفت شما اومدین دیگه، کنسل‌ش کردم.
منظورش این بود که وقتی یه آدم، بی‌سروصدا این همه کار می‌کنه، مگه گاو م به دو نفر حقوق بدم؟

گفتم به نظر م بهتره یکی بیاد یه کم کار رو یادش بدم چون من نباشم، اون هم کار بلد نباشه، اذیت میشین. حالا خود دانی!

گفت مگه باز تصمیم‌ت عوض شد؟
گفتم تصمیم من از اول همین بود. فقط خواستم به حرف بقیه گوش بدم که دیدم اشتباه‌ه؛ هر کسی خودش باید برای خودش تصمیم بگیره اما خوشحال‌م که حداقل به خودم ثابت کردم بخوام کاری رو انجام بدم، آدمای نکبتی مث فلانی - که عشق دکترا داره - نمی‌تونن مانع‌م بشن هرچند خیلی بیان روی اعصاب‌م.
رو م نشد بپرسم آدم رییس بشه، استثمارگر هم میشه یا نه؟
تازه مدیر بخش‌مون می‌گفت من رفتم خارج تو بیا جای من مدیر بشو، تو می‌تونی.

خب من به ارواح طیبه‌ی هفت جد م خندیده‌م قبول کنم چنین چیزی رو.
پنجشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸٦
نظرات ()
موضوع: کارنوشت
Share

*در دوران دبیرستان، دوستی داشتم که مقادیری سرخوش بود خیلی؛ در وصف روان‌پریشی او همین بس که که با خودکار، آمپولی را روی تکه‌ای کاغذ تصویر می‌نمود، سپس آن را در دست گرفته، به دنبال همکلاسی‌ها می‌دوید. همکلاسی‌ها هم چنان با اضطراب و وحشت، جیــــــــــــــغ می‌کشیدند و نعره می‌زدند و فرار می‌کردند گویی ماری عقربی اژدهایی در پی آنان است.

دوست عزیز من ید طولایی در بی‌خیالی طی کردن و ریلکسیشن داشت و مصرف رنگ مو و قرص اعصاب اینجانب به سه برابر افزایش یافت تا ایشان، توفیق پاس نمودن شیمی آلی پیش‌دانشگاهی را به دست آوردند.

این دوست عزیز من در تمام عمر پر برکت خویش، موجودی سخی و Easy Going بوده است که همانا در سن ۱۸ سالگی ازدواج نمود و در ۲۲ سالگی تازه دوزاری‌ش افتاد چه کار کرده است

امروز من و این موجود بی‌نظیر و بی‌بدیل با هم قرار گذاشتیم بریم دفتر هفته‌نامه‌ی همشهری خانواده یه آماری بگیریم ببینیم چه خبره!
حالا اینکه توی راه چقد حرف زدیم و هر و کر کردیم و پشت سر همه‌ی آبا اجدادمون سخنرانی کردیم بماند! اینکه چقدر دنبال آدرس گشتیم هم بماند باز!

خب هر کی مث ما فکر می‌کنه که دفتر یه هفته‌نامه‌‌ی جالب، اصولاً مکان جالبی‌ه یا نویسنده‌های مطالب باحال، کلاً آدمای باحالی‌ن باید بدونه که ســــــــــــــخت در اشتباهه!

چیزی که ما مشاهده کردیم، مقادیری آقا و خانوم جوگیر بود با احساس خفقان از فرط باکلاسی! و توهم اینکه هر کی محل کارش جردن باشه، پس حتماً خیلی آدم باکلاسی‌ه! شاید به همین دلیل بود که حتی زورشون میومد به همکاراشون سلام کنن، چه برسه به اینکه لبخند تحویل غریبه‌ها بدن.

داشتم فکر می‌کردم همیشه وقتی تلفن می‌زدم جایی و می‌گفتم سلام، خسته نباشید.. چقدر بدم میومد وقتی طرف جواب‌م رو نمی‌داد. شاید واسه همین‌ه که الان هر کی زنگ می‌زنه میگه سلام خانوم، خسته نباشید، حتماً میگم سلام، خیلی ممنون، شما هم..

خلاصه اینکه اونجا همه توی قیف بودن و کسی به کسی نبود و من همه‌ش داشتم زیر گوش دوست‌م می‌گفتم محل کار من، هر بدی‌ای داره، یه خوبی بزرگ داره؛ اون هم این‌ه که آدماش خیلی خاکی‌ن. اینا فکر می‌کنن کی‌ن یا اینجا کجاست آخه؟ ناسا ست مثلاً؟

مدیر اجرایی مجله، کمی تا قسمتی میشه گفت قابل تحمل بود اما یکی دیگه‌شون آدم فوق‌العاده بی‌جنبه‌ای بود که مچ‌ش رو گرفتم فهمیدم یک هفته هم نشده روزنامه‌چی شده! بعد زنیکه‌ی بی‌سواد برگشته به من میگه هر کی بره کلاس زبان، می‌تونه ترجمه کنه! هنر یه مترجم، انتخاب متن خوب‌ه! البته متن انتخابی شما و همینطور ترجمه‌تون خیلی روون و قشنگ‌ه‌ها، کلاً میگم.

من مطلقاً هیچچچچچچی جواب ندادم! آخه نفهم! تو اگه یه جلسه کلاس زبان یا کلاس ترجمه رفته بودی، فرق‌ش رو حالی‌ت می‌شد! برای انتخاب داستان قشنگ هم سواد انگلیسی و هنر ترجمه لازم نیست؛ همونطور که برای فهمیدن اوج بی‌سوادی تو، چشم بصیرت لازم نیست. یه بار گفتم کسی نمی‌دونه نویسنده‌‌ی این داستان‌ کی‌ه! میخوای چاپ کن، میخوای نکن! به ...م!

خلاصه ما هر و کر کنان اومدیم بیرون و تصمیم گرفتیم زین پس به ترک دیوار هم بخندیم و الکی خوشی و بی‌خیالی طی کنیم که همانا پدر و مادر و دوستان آدمیزاد، هر چه بگویند زیاد مهم نیست. نظرات بقیه هم که اصولاً از بنیان، بی‌اهمیت بوده و هست و تنها چیز مهم دنیا، همانا خودمان هستیم که نباید خاطرمان با حرف‌های بی‌پایه و اساس سایرین مکدر شود!

این شد که تصمیم گرفتیم بی‌خیالی طی کنیم و هر و کر کنان رفتیم شرکت و به رییس گفتیم می‌خواهی کسی را جای ما بیاور، نمی‌خواهی هم نیاور. به ما مربوط نیست.. بعد هم تا ساعت ۶ عصر این طرف اون طرف دویدیم و گفتیم عیب ندارد، آخرهایش است!

پ.ن: هر کسی تریبون آزاد می‌خواهد برای لکچر دادن با موضوع «هر جا بروی، آسمان همین رنگ است» بیاید طبقه‌ی دوم، اتاق ما!

پ.پ.ن: ما همچنان برای مرمر عزیزتر از جان‌مان، دنبال لباس نامزدی و آرایشگاه می‌گردیم با عکاس خوب! یک چیزهایی هم پیدا کرده‌ایم که بعداً مبسوط تعریف می‌کنیم انشاالله!

*خیلی وقت بود دل‌م می‌خواست از خستگی بیهوش شم. میشم امشب!

موضوع: کارنوشت
Share

*هی فکر کردم چطور این خانوم منشی‌ه رو در طول مسیر نمی‌بینم، بعد سر خیابون همین که می‌پیچم جلو م ظاهر میشه.
امروز گفتم این راه رو پیاده میای؟
گفت نه، با ماشین!
کاش انقدر فسفر نمی‌سوزوندم حداقل.

*خوبی حجم زیاد کار این‌ه که آدم جز اون کاری که انجام میده، به هیچ چیز دیگه‌ای نمی‌تونه فکر کنه و این خیلی بهتر از هجوم انواع افکار مزخرف به مغز نداشته‌ی آدمیزاد ه اما اعتراف می‌کنم امروز وقتی بوی اولین بارون پاییزی رو حس کردم، دل‌م یه جوری شد.

از پنجره آدما رو می‌شد دید که دارن می‌دوئن خیس نشن. یکی نبود بگه نوابغ! آدم زیر بارون بدوئه، بیشتر خیس میشه. ماشین‌ها هم الکی گاز می‌دادن تندتند برن.
کسی نبود. یه کم کار م رو انجام می‌دادم، یه کم زمین خیس از بارون رو تماشا می‌کردم. فکر کردم اگه الان چند سال پیش بود، هوای دانشکده چطوری می‌شد، حتی می‌تونستم صدای به هم خوردن شاخه‌ها و برگ‌ها رو هم بشنوم، سرد م بشه از خنکی بارون.

فکر کردم محیط چقدر موثر ه.
اگه طبقه‌ی پایین بودم، حتی نمی‌دیدم بارون میاد؛ اتاق ما خوبی‌‌ش این‌ه که پنجره داره به خیابون. اگه توی مدرسه بودم، شاید دل‌م می‌خواست جای گوش دادن، از پنجره آویزون شم حیاط رو تماشا کنم؛ مث موقع‌هایی که استاد طرح می‌زد روی وایت‌برد، من محو هوای ابری و برگ‌های رنگ‌وارنگ، خیال‌بافی می‌کردم واسه خودم.

همه‌ی اون بد ها و خوب‌ها تموم شدن.
تو هم تموم میشی یه روزی؟

*خواهری برام نویزگیر جینجول گرفته! عروسک خالی‌ش رو داشتم. شدم دو تا حالا!
یکشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸٦
نظرات ()
موضوع: کارنوشت
Share

*چند روز پیش آقای همکار بی‌مقدمه گفت شما خیلی سخت‌تون‌ه عینک بزنین؟
گفتم از کجا متوجه شدین؟
گفت آخه خیـــــــــــــلی از روی چشم‌تون بر ش می‌دارین!
گفتم جداً؟
و در همون لحظه، عینک‌م رو زدم به چشم‌م، بعد بر ش داشتم گذاشتم روی میز!
خندید بهم!

پ.ن: آقای همکار، یه شخص خاص نیست. خب اصولاً اونجا جز ۲ نفر، بقیه آقای همکار ن نه خانوم همکار. دیگه اینکه در کل، هیچ آقای همکار ی برام خاص نیست یعنی اصولاً هیچ آقایی برام خاص نیست یعنی آقایون نمی‌تونن خاص باشن؛ حتی اگه یه روزی هم توهم بزنی فکر کنی یکی‌شون خاص‌ه، بعد می‌فهمی بیخود چنین فکر مزخرفی زده به کله‌ت :دی

*باز من ...گیجه گرفتم! کار کردن خوب‌ه‌ها ولی به نظرم برای آقایون و خانوما خیلی فرق داره. شاید برای آقایون، مهم‌ترین فاکتور بعد از علاقه، درآمد زیاد باشه. خیلی از آقایون، ساعات کار طولانی‌ای دارن و خیـــــــــلی هم اذیت نمیشن. نه اینکه بگم خسته نمیشن اما مثلاً دیپرس نمیشن! تازه برن خونه، کلی هم انرژی دارن برای مثلاً گردش یا خرید رفتن اما خانومایی که هم کار می‌کنن، هم درس می‌خونن، هم به کارای خونه می‌رسن، واقعاً از خودشون مایه میذارن؛ برای همه‌شون سخت‌ه.

فکر کنم برای خانومایی که تامین مخارج زندگی به عهده‌شون نیست و روحیه‌ی خیلی نرم و لطیفی هم دارن، مهم‌ترین فاکتور برای انتخاب کار، علاقه و جالب بودن اون کار ه؛ مث سر و کار داشتن با بچه‌ها و نوجوون‌ها، تدریس، ترجمه و کارای اداری آروم و بی‌درد‌سر.

خود من اصلاً خوش‌م نمیاد از آدمایی که توی ساعات اداری، تمام مدت دارن تلفنی حال هفت جد شون رو می‌پرسن و قرار مهمونی شب و گردش آخر هفته رو هماهنگ می‌کنن یا آدمایی که هرجوری شده از زیر کار درمیرن یا اونایی که بیشتر از کار کردن، نق می‌زنن اما دوست هم ندارم فول‌تایم سر کار باشم هرچند حقوق کارای پارت‌تایم کمتر ه قاعدتاً.

فکر کنم بزرگترین مصیبت بعد از دور بودن محل کار، طولانی بودن ساعات کار ه.
به همه‌ی اینا عدم حضور خانوم‌ها در محیط رو هم اضافه کنین و آقایونی که مدام دارن سیگار می‌کشن - من اصلاً دود بهم می‌خوره، حال‌م بد میشه. همیشه هم پنجره‌ها رو باز میذارم اما فایده نداره. نق هم می‌زنم اما اون هم باعث نمیشه ملت برن اعتیادشون به دود و دم رو ترک کنن - و آستانه‌ی تحملی هم ندارن که حالا بخواد بالا باشه یا پایین. این خیلی بد ه که از کله‌ی صبح همه‌ی همکارای آدم، عصبی و بی‌حوصله باشن.

از همه‌ی اینا بدتر، رییس دروغگو داشتن‌ه. اصولاً رییس‌ها انگار باید عادت کنن به وعده‌ی سر خرمن دادن. اون روز وقتی بهش گفتم دیگه نمیخوام بیام، کلی باهام حرف زد و راضی‌م کرد که قرار ه یه همکار خانوم بیاره با یه اتاق جداگانه. اینطوری هم محیط عوض میشه، هم مجبور نیستم کار دو نفر رو انجام بدن. کلی هم گفت که بعد از به روز شدن کارها، روزی ۲ ساعت!!! بیشتر کار نخواهی داشت. حالا انگار اینا مغز خر خورده‌ن برای دو ساعت کار، اندازه‌ی هشت ساعت حقوق بدن به کسی.

من هم به امید اینکه حداقل نصف حرفاش رو راست بگه، قبول کردم بمونم. نمی‌خواستم احساس کنم نازک‌نارنجی‌م. از اون روز هم هیچ کس، پاچه‌م رو که نگرفت هیچ، همه کلی باهام خوب‌ن و ثانیه‌ای سی بار حال‌م رو می‌پرسن ولی با ساعت کار و حجم زیادش مشکل دارم هنوز. انجام میدما ولی خیلی انرژی‌م رو می‌گیره، نه به بعضی کارای دولتی، نه به این شرکت‌های خصوصی که تا اندازه‌ی ۳ نفر براشون کار نکنی، نمی‌صرفه براشون.

هر چی فکر کردم دیدم توی این ۳ هفته حتی نرسیدم دو صفحه روزنامه بخونم، درس و کتاب هیچی! اصلاً شاید خنده‌دار باشه اما دل‌م میخواد وسط کار م یه کم برم قدم بزنم استراحت کنم یا بتونم بعضی صبح‌ها با دوستام برم بیرون.

مصیبت واقعی اینجا بود که این همه فجایع انسانی اصلاً با این حقوق نمی‌ارزه! و نوعی بیگاری مدرن محسوب میشه. زدم به سیم آخر. گفتم اصلاً برام مهم نیست اون جناب معرف درباره‌م چه فکری می‌کنه. اصلاً کی گفته هر کی یه کاری به آدم پیشنهاد بده، آدم بدوئه بره بچسبه به اون کار؟ خب آدم باید کار، محیط و شرایط رو ببینه. تصمیم‌ش با خودش. خواست می‌مونه، نخواست بی‌خیال میشه.

خودم رو می‌شناسم. آدمی‌م که ترجیح میدم کمتر خرج کنم اما روح‌م آرامش داشته باشه. فردا میرم سراغ رییس یعنی همیشه اون میاد دفتر ما. وقتی بهش بگم، حتماً میگه دیوونه‌م!

پ.ن: طبقه‌ی پایین کلی پرسنل داره. همه‌شون هم عادت کرده‌ن لبخندزنان بشینن پای کامپیوتر، یه دکمه الان بزنن یکی نیم ساعت دیگه! یه روز که کار دارن - باز هم نه به اندازه‌ی ما - باید ببینی‌شون. دارن می‌میرن انگار. یه بند هم نق می‌زنن و ناله می‌کنن.
چهارشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸٦
نظرات ()
موضوع: کارنوشت
Share

*زهرا درست میگه. مثلاً خود من خیلی دل‌م می‌خواست تیپ و قیافه‌ی شرکت، جای سنگ‌های مشکی، سفید یا زرد یا آبی یا نارنجی یا یه رنگ شاد بود؛  یا واقعاً دوست دارم ۱۰۰ تا گلدون رنگی با گل‌های خوشگل یا حداقل برگ‌های رنگی ببرم پخش کنم توی اتاق‌ها و راهروها.  یا اصلاً خوش‌م نمیاد از اینکه آقایون هی سیگار می‌کشن و سر هر چیز کوچیکی عصبی میشن و داد می‌زنن سر هم یه پشت سر هم انقدر حرف می‌زنن.

دوست داشتم توی طبقه‌ی خودمون یه همکار خانوم داشتم.
زیاد برام جالب نیست انقدر نماز خوندن یا روزه گرفتن‌م توی چشم همه باشه. البته در کل، همکارام خوب‌ن اما خب این مدلی‌ن دیگه.
امروز آقای همکار حرف انداخت به روزه گرفتن و اینا و گفت این چیزا مال ۲۰۰۰ سال پیش‌ه، آدم خودش عقل داره، از این حرفایی که میگن دیگه...
بعد هم گفت قرآن رو خود آدما نوشتن و نمیشه بهش استدلال کرد، من اصلاً به هیچی اعتقادی ندارم و غیره و می‌خواست بدونه من چرا روزه می‌گیرم.
می‌گفت بدترین آدمایی که دیده، آدم‌هایی با ظاهر مذهبی بودن.

بهش گفتم خدا اولین چیزی که از آدما میخواد، این‌ه که خوب باشن.  ایراد از مسلمونی بعضیاست و اینکه هستن آدمایی که با ظاهر مذهب، هر کاری دل‌شون بخواد می‌کنن. چه ربطی داره؟

بعد شروع کرد آروم واسه خودش شجریان خوندن - دیوونه‌خونه‌س اونجا؛ امروز توی اتاق کناری یکی داشت فتانه گوش می‌داد! - گفتم لااقل یه چیز شاد بخونید!
می‌دونستم میخواد بپرسه چه جور آهنگایی گوش میدم.
پرسید؛ گفتم دقیقاً همه چیز گوش میدم جز شجریان و شهرام ناظری که خیلی سنگین می‌خونن. آدم غم‌ش می‌گیره!
بعد هم گفت ببخشید من دیگه خسته شدم از یواشکی چیزی خوردن. علناً دارم می‌خورم.
خندیدم، گفتم عیبی نداره. من مشکلی ندارم.

کلی هم نق زدن چرا افطاری نموندی. حالا انگار میشینم پیش اینا.
سه‌شنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٦
نظرات ()
موضوع: کارنوشت
Share

*آخرای یه چیزی که میشه، آدم دو حالت پیدا می‌کنه:
یا خیلی خوشحال‌ه و کلی انرژی داره برای تموم کردن کارهاش یا اصلاً دست و دل‌ش به هیچ کاری نمیره و میخواد فقط تموم شه.

دیگه این ماجرای کل‌کل من و رییس، مبنی بر موندن یا نموندن من، خیلی تکراری شده! خدا رو شکر امروز نیومده بود زبان یه عالم گزارش براش گرفتم چیدم روی هم که شنبه ببینه حظ کنه! البته واسه خودم بد میشه چون بیشتر به این نتیجه می‌رسه که نمیخواد من برم از اونجا. چه می‌دونم...

این چند وقت کلی محبوبیت پیدا کردم؛ اصلاً قراره همکارها برام پاشگاه طرفداران تشکیل بدن. همه هی به هم میگن که دل‌شون میخواد من بمونم، به خودم هم میگن اما خب من دل‌م نمیخواد. خوبی اینجا روابط خوب آدم‌هاش‌ه، شاید کمتر جایی اینطوری باشه؛ البته بدی‌هایی هم داره‌ها! مثلاً من چرا باید بدونم ۲ ماه پیش آقای فلانی از خونه قهر کرده و با دو تا ساک اومده شرکت، یه مدت خونه‌ی دوست‌ش بوده و لباس‌هاش رو هم میداده بیرون براش بشورن و اتو کنن؟!

تازه این رو هم می‌دونم که دعوا سر این بوده که طرف خودش، همسر آینده‌ش رو انتخاب کرده و پدر و مادرش مخالف بوده‌ن؛ الان هم دیگه مجبور شده‌ن کوتاه بیان و چند بار رفته‌ن خواستگاری. این راه‌به‌راه مرخصی گرفتن‌های آقای همکار هم دلیل‌ش این‌ه که مجبوره تا شمال بره واسه خواستگاری. چالوس‌ه خونه‌ی دختره!

ببین چطوری خاله‌زنک می‌کنن آدم رو؟!

*آقای همکار ۱ به آقای همکار ۲ گفت: خوش به حال‌ت فلانی؛ راحتی!
آقای همکار ۲ که پسری‌ست سرخوش، سبک‌سر و بی‌خیال و همیشه هم در حال بازی، مسخره‌بازی یا گوش دادن به آهنگ‌های موجود در گوشی‌ش می‌باشد، گفت از چه نظر؟ زن و بچه؟
- زن و بچه.. مخ.. همه چی!

آقای همکار ۲ اصلاً ناراحت نشد، هر و کر هم می‌خندید!
من داشتم فکر می‌کردم چرا باید دنیا انقدر به آدما سخت بگیره؟ چی‌ه زندگی؟

در همین راستا اعلام می‌دارم داوطلبانه باقی‌مانده‌ی عمر پربرکت خویش را - که ظاهراً کم هم نیست! (همه‌ی فامیل ما عمر نوح دارن، آخرش هم از رودرواسی می‌میرن) را دودستی تقدیم بزرگان علم این مرز و بوم می‌کنم یا نصف می‌کنم بین lovers که حداقل برام دوزار فاتحه بخونن. برم این فرم اهدای عضو رو هم پر کنم بعد از قرنی پشت گوش انداختن. هی به گوش‌م بخونن Lovely، خواستنی، عزیز، از این چیزا.

*آقای همکار هی راه رفت و از خودش تعریف کرد؛ گفت مریمی! من این همه چیز یادت دادم، باز تو میگی من بد م!
گفتم من بخوام چیزی بگم، به خود آدما میگم نه پشت سرشون! از شما هم بدی ندیدم من.

گفت هیچی نمیگه کسی، مجبورم خودم از خودم تعریف کنم دیگه!
گفتم حکم‌ش رو هم که می‌دونین!

آقای همکار:

پ.ن: متاسفانه از قدیم گفته‌اند: تعریف از خود کردن، گه خوردن است! 

پنجشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸٦
نظرات ()
موضوع: کارنوشت
Share

*هر کسی یادگرفتن رو تعطیل کنه، پیر ه. فرقی نداره ۲۰ سال‌ش باشه یا ۸۰ سال‌ش. هر کی همیشه به یاد گرفتن ادامه بده، جوون می‌مونه. بزرگ‌ترین چیز در زندگی این‌ه که ذهن‌ت رو جوون نگه داری.

*امروز خیلی اکتیو شدم! بدوبدو رفتم سر کار. یعنی دیر شد، علاوه بر مترو، ۲ سری تاکسی هم سوار شدم یعنی راست‌ش خواب‌م میومد، انقدر معطل کردم دیر م شد آخر! توی راه خانوم همکار رو دیدم که کمی تا قسمتی می‌لنگید، دیروز هم نیومده بود. تلفن‌ش هم خاموش بود وقتی زنگ زدم. شب قبل‌ش دم خونه‌ش یه تصادف خفیف کرده بود یعنی طرف اومده بود از پارکینگ بیاد بیرون، بعد نه اون، این رو دیده بود، نه این اون رو! بنده‌ی خدا پیشونی‌ش زخم شده بود، می‌گفت تمام بدن‌ش هم کمبود شده. بهش گفتم چقدر ناشی‌گردی درمیاری. دو تا چسب زخم بگیر ضربدری بزن روی پیشونی‌ت. کلی هم بلنگ و پا ت رو بکش روی زمین. اینطوری هم می‌تونی دو هفته مرخصی بگیری، هم وقت داری بری یقه‌‌ی راننده رو - که همسایه‌شون هم هست - بگیری بگی چون احساسات من جریحه‌دار شده، باید با من ازدواج کنی تا هول و ولای این تصادف‌ه ازم دور شه! :دی نمی‌دونم چرا می‌خندید فقط!

ظهر تا اومدم به دوست دوست‌م تلفن بزنم، خودش زنگ زد. فقط شنیدم که گفت بدو بیا! من هم بدو بدو رفتم! اصلاً نفهمیدم چطور نوشتم برگه‌ی مرخصی رو! کلی هم به روان اون پسر ه که سر خیابون دوست دوست‌م اینا، آدرس اشتباهی بهم داد و باعث شد کلی از راه رو پیاده برم و بعد دوباره برگردم، رحمت فرستادم! دوست دوست‌م اومد و کلی ما رو ماچید و تحویل گرفت و اینا، انگار ۱۰۰ سال‌ه می‌شناسه من رو. من هم جوگیر! همینطوری‌ش هم استرسی میشم گاهی، حرص اون رو هم می‌خوردم که دیرش نشه. خودش هم داشت حرص می‌خورد اما الکی می‌خندید و به رو ش نمیاورد.

کلی حرف زدیم با هم، بعد اومدیم بیرون. یه احساس گه‌گیجه‌ی توام با امید و خوشحالی و سردرگمی داشتم کمی تا قسمتی. الان دوباره تلفنی با هم حرف زدیم، بقیه‌ش هم ایمیل، آخرش هم اس‌ام‌اس! این بود اولین روز روزنامه‌نگاری مریمی! از مهندسی و مترجمی رسیدم به حسابداری و روزنامه‌نگاری. آخرش هم میرم قصاب میشم. خدایا آخر عاقبت ما رو به خیر کن.

*خدمت دوستان محترمی که نمی دونم چرا پیام خصوصی میذارن - ما که همه‌ی زندگی‌مون رو گذاشتیم روی نت همه بخونن، خصوصی مصوصی نداریم با کسی! - عرض شود که مودی یعنی آدم ِ حالی به حالی! یعنی کسی که الان خوشحال‌ه، دو دقیقه دیگه حال‌ش گرفته‌س، اگه بپرسی چرا هم واقعاً نمی‌دونه! الان یه چیزی رو نمیخواد، ۱۰ دقیقه دیگه میخواد، چرا؟ کسی نمی‌دونه! سر کردن با آدم‌های مودی یا خیلی فلاکت‌بار و زجرآور ه یا خیلی جالب و مفرح! یا حوصله‌ت رو با بی‌ثباتی‌شون سر می‌برن یا می‌مونی توی خلقت خدا واقعاً!

خود من به عنوان یه آدم مودی روزی ۳ بار توی ذهن‌م، طی مذاکراتی با رییس‌م استعفا میدم، اون هم اصلاً محل‌م نمیذاره و هر روز عصر ازم قول می‌گیره فردا هم برم سر کار! من هم میرم، میشینم کارهام رو انجام میدم، بهش نق می‌زنم یه نفر رو بیاره کار یادش بدم چون نمیخوام بیام دیگه! بعد اون می‌پرسه چرا، من میگم به همون دلایلی که قبلاً بهت گفتم، اون میگه باشه و میره. عصر ازم قول می‌گیره فردا برم. من میگم به شرط اینکه تهدید م رو جدی بگیری و اون هم قبول می‌کنه. این ماجرا هر روز تکرار میشه. ۱. رییس می‌دونه من مودی‌م. ۲. رییس نمی‌دونه من مودی‌م اما می‌دونه با زبون می‌تونه یه روز دیگه هم نگه‌م داره. ۳. رییس عادت داره وعده‌ی سر خرمن بده و ملت رو هم بذاره توی رودرواسی. ۴. من و رییس هر دو حال ِ عصب داریم و روان‌هایمان ۱۰۰٪ پریش است! :دی

ضمناً هر آدمی در روز درجاتی از بی‌جنبگی و بی‌ظرفیتی رو تجربه می‌کنه. من هم مستثنی نیستم، تعجب نفرمایید. من شیطون هستم اما اصلاً اعتماد به نفس فوق‌العاده ندارم، به مسایل اطراف‌م حساس‌م، درست اما نمی‌دونم وقتی یکی بهم میگه «خودت رو دست بالا می‌گیری» منظورش دقیقاً چی‌ه. 

دوشنبه ۳٠ مهر ۱۳۸٦
نظرات ()
موضوع: کارنوشت
Share

*به نظرم یکی از مهم‌ترین فاکتورهای آرامش این‌ه که آدم هر وقت هر کار دل‌ش بخواد، بتونه انجام بده. مثلا بتونه تا هر وقت دل‌ش میخواد بخوابه یا هر ساعتی فیلم خوبی داره تی‌وی، بشینه ببینه، بتونه بدون نگرانی بره باشگاه ورزش کنه یا شب تا دیروقت بیدار بمونه و کتاب بخونه.

روزی که استعفا دادم، حال خیلی بدی داشتم. می‌دونی؟ سر کار رفتن خیلی سخت‌ه. باید همیشه صبح زود بیدار شی. من هم که مالیخولیایی! صبح‌های زود، حس خیلی بدی دارم. دقیقا می‌تونم بشینم حسابی گریه کنم. وقتی سر کار میری مجبوری ساعت‌ها یه جا بشینی. حس می‌کنی مفید هستی چون داری کلی کار انجام میدی اما خبری از ناهار خوردن با آرامش یا دراز کشیدن بعدازظهر نیست. بعضی وقتا دوست داری بری قدم بزنی یا خرید کنی اما کار ت طولانی میشه و فقط می‌رسی بری دوش بگیری و بخوابی. اما اینکه بیمه و بازنشستگی خواهی داشت، خوب‌ه. اینکه هر ماه حقوق داری و می‌تونی چیزایی رو که دل‌ت میخواد با پول خودت بخری، خوب‌ه.

مث همه‌ی چیزای دیگه هم خوبی داره، هم بدی. ولی اینکه کلا خوب باشه یا بد، خیلی بستگی داره به همکارای آدم.

2 سال بیشتر ه دیگه سر کار نمیرم اما هیچ‌وقت با بی‌خیالی برای خودم ول نگشته‌م. واقعا نمی‌دونم چرا. گاهی به خودم میگم همه توی این سن یا کار می‌کنن یا درس می‌خونن یا هر دو ش یا سر شون به بچه‌داری گرم‌ه. توی خونه نشستن و عمر تلف کردن هم شد کار، مریمی؟!

ولی هر وقت میخوام یه اقدام جدی کنم برای کار، یا حتی بشینم یه دعای حسابی بگم برای کار، یادم میاد که وااای باز باید هر روز صبح زود بیدار شم و سر چند ساعت مرخصی استحقاقی با 100 نفر چونه بزنم ناراحت کلا هم خدا رو میخوام، هم خرما رو که ظاهرا نمیشه.

برای من یه تغییر لازم‌ه. یه برنامه. یه اجبار. یه چیزی که در بلندمدت به نفع‌م باشه. نمی‌دونم. دل‌م یه‌جوری‌ه. حس خوبی ندارم. اصلا کلا دل‌م گرفته. بهانه می‌گیره...

یکشنبه ٢۸ آبان ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: کارنوشت
Share

*یه مدیر داشتیم. دیده بود رییس شرکت، عرضه‌ی اداره‌ی امور رو نداره. نشسته بود 4 تا کتاب مدیریت خونده بود. بعد رفته بود برای رییس شرکت بارها سخنرانی کرده بود که به من اختیارات بده چنین و چنان می‌کنم. طرف هم از خدا خواسته، کار رو سپرده بود دست این تحفه.

جناب تحفه در بدو ورود گفت آدم‌ها باید تغییر کنن. وقتی وضعیت شرکت مناسب نبوده، یعنی آدم‌های مناسبی در جاهای مناسب نبوده‌ن! این جمله فقط 3 ثانیه قشنگ ه اما بعد، هر عقل سلیمی می‌فهمه که اینطوریا هم نیست. یکی دراومد که جناب تحفه! شما بیا و سیستم مدیریتی شرکت رو تغییر بده. شرح وظایف هر کس رو متناسب با برنامه‌هات تغییر بده. بعد ببین کار، درست انجام میشه یا نه. همه که دست و پا چلفتی نیستن. اگه نشد، اون وقت کارمندها رو جابه‌جا کن.

جناب تحفه در جواب فرمودن من وقتی برای تلف کردن ندارم. آدمای قبلی رو کلا حذف می‌کنم و آدم‌های کاربلد میارم. یکی دراومد که مگه اخراج کردن نیروها الکی‌ه؟ نمیشه آدم یهو به یکی بگه خوش ندارم از فردا بیایی سر کار!

تحفه خان فرمودند من اینطوری نمیگم که کسی نتونه بره از دست‌م شاکی شه. اما طوری برخورد می‌کنم که خودشون بفهمن برن، بهتره براشون. بدین ترتیب تحفه خان در مرحله‌ی اول، پاکوبان و فریادزنان وارد سالن شد و خیلی شلوغ‌ش کرد. توی هر اتاقی 4 تا دستور داد و هفته‌ی بعد هم همه رو منتقل یه طبقه‌ی دیگه. بنایی و نقاشی راه انداخت و واحدهای کنار هم رو یکی کرد و گفت شکل ساختمون، عامل مهمی در پیشبرد کار ه. ضمن اینکه وقتی شکل و شمایل دفتر کار عوض شه، آدم‌های قدیمی رو راحت‌تر میشه گذاشت سر جای جدید یا کلا حذف‌شون کرد.

بدین ترتیب، دفتر کار خیلی‌ها تقدیم کاربلدهای تازه‌وارد شد که اصلا دوستان قدیمی جناب تحفه نبودن! و همگی از طریق اطلاعیه‌ی چاپ شده در روزنامه و بعد از مصاحبه اومده بودن. قدیمی‌ها موندن بی‌کار. یعنی از صبح که میومدن، نه کاری برای انجام دادن داشتن، نه جایی برای مستقر شدن. تک‌تک احضار شدن اتاق تحفه خان و توجیه شدن که بهشون نیازی نیست و اگر میخوان بمونن باید مثلا فلان سمت رو بپذیرن. کلا هم تحفه خان خیلی زبون‌باز بود و با 4 تا جمله بهشون می‌فهموند که بهتره برن!

خیلی‌ها رفتن. شما هم باشی، شاید اول مقاومت کنی و سعی کنی هماهنگ شی. بعد که ببینی عمدا دیده نمیشی، برات جایی رو در نظر نمی‌گیرن، ازت کاری نمیخوان انجام بدی، می‌فهمی نمی‌تونی بمونی دیگه.

نگهبان موند و منشی و آبدارچی و چند تا کارمندی که یا استخدام رسمی اونجا بودن یا پررو تشریف داشتن، مثل بنده!

تحفه خان برای حذف نامبردگان به روش های دیگه ای متوسل شد مثلا تلاش برای فرستادن نیروهای رسمی به شهرستان. با این توجیه که فقط اونجا به شما نیاز هست. یا استعفا میدی یا میری کار رو انجام میدی. اینکه خانواده ت اینجا ن و زندگی ت اینجاست هم مشکل من نیست.

طرف درمیومد که ای بابا! کار همیشگی‌م رو خودم انجام میدم. تو نیروی کاربلد تازه وارد ت رو بفرست شهرستان. جواب میومد که من مدیر م یا تو؟ نمیشه!

به من هم طبق اعتراف صریح خودش، 3 برابر معمول کار می سپرد که تا شب تموم نمی‌شد. فکر می‌کرد بالاخره روزی من هم خسته میشم و میرم.

البته خوش‌ش میومد از پررویی و پشتکار من. اما واقعا خیلی اذیت می‌کرد. خدا ازش نگذره.

دردسر تون ندم. از همون اول، برای همه سوال شد که این آدم چطور همه‌ی قدیمی‌ها رو سه‌سوت تار و مار کرد؟ کی‌ن این نیروهای کاربلد ش که قیمت هر کاری رو چند برابر حد معمول حساب می‌کنن با شرکت؟ اصلا چقدر منفعت داره مدیر بودن براش؟

خلاصه رفتیم توی کار حساب و کتاب! یعنی چه جاصوثی‌!ها که من نکردم برای کله پا کردن‌ش. فکر کردم این که برای من، شغل دائم نمیشه. دیر یا زود من هم اخراج‌م. پس تا هستم، انتقام بقیه رو بگیرم. البته تنها نبودم. چند نفر بودیم. آمار دزدی‌های تحفه جان رو دودستی تقدیم رییس شرکت کردیم. اون هم دم تحفه خان رو گرفت و پرت‌ش کرد بیرون.

البته من جای رییس بزرگ بودم، تحفه‌خان رو پول درست می‌کردم تا دیگه هوس دزدی به سر ش نزنه. حالا چرا رییس شرکت این کار رو نکرد، خدا می‌دونه.

القصه.. یه روز تحفه‌خان وارد بخش حسابداری شد محض گند زدن به روال طبیعی اونجا که روز روز ش هم هیچ‌ کار شون طبیعی و منظم نبود شکر خدا. یکی از کارمندا زیر لب محض خنده به اون یکی گفت مواظب جیب‌هات باش! تحفه خان اومد!

خب به هر حال اونها کار شون حساب و کتاب بود و خیلی زودتر از من گیج، فهمیده بودن دنیا دست کی‌ه. تحفه‌خان شنید. ظاهرا اونجا به رو ش نیاورده بود اما توی جمع ما تعریف کرد. گفت بچه‌های حسابداری اینطوری گفته‌ن. البته از فلانی - کسی که این حرف رو زده بود - واقعا توقعی نمیشه داشت. کسی که هر روز با یه کیسه داروی افسردگی میاد سر کار، همین‌ه دیگه. چرت و پرت هم میگه.

بعد هم خندید. دوستان کاربلد ش هم خندیدن. من نخندیدم. وقتی همه ساکت شدن، گفتم فلانی افسرده‌ست؟ گفت آره. نمی‌دونی مگه؟

گفتم شما از کجا می‌دونین؟

- خودش گفت.

گفتم واقعا فلانی اومده گفته تحفه خان من افسرده شده‌م و دارو می‌خورم؟

- به من که نگفته اما به همکارا ش گفته. اونها هم به من گفته‌ن. حالا منظور ت چی‌ه؟

گفتم منظورم این‌ه که شما می‌دونین مردم ما نظر مثبتی راجع به مصرف داروهای اعصاب و روان ندارن. برای همین جلوی همه گفتین فلانی یه کیسه دارو داره. چرا با آبرو ش انقدر راحت بازی کردین؟ شاید اون دوست نداشت من نوعی بدونم دارو مصرف می‌کنه. مگه به من مربوط‌ه زندگی خصوصی اون؟

گفت اون تحت تاثیر دارو این حرفا رو زده! من داروهاش رو می‌دونم چی‌ن. با خودش حرف زدم درباره‌ی داروهاش.

گفتم ولی من سواد داروشناسی ندارم. اما حرف شما باعث شد دید من ناخودآگاه عوض شه به این آدم. فکر نکنم راضی باشه از ما.

تحفه‌خان هیچی نگفت. کلا من خیلی رک جواب‌ش رو می‌دادم. می‌دونست چیزی برای از دست دادن ندارم. زبون درازی هم دارم. بهش هم فهمونده بودم خود رییس شرکت، معرف‌م بوده. کارمند زیادی خوبی هم بودم. برای همین کلا زیاد باهام بحث نمی‌کرد.

الان سال‌ها از اون روزها گذشته. اما گاهی که یاد کارهاش میفتم، منزجر میشم از پول. که باعث میشه بعضیا انقدر پلید شن. دارم فکر می‌کنم اگه روزی این آدم ناچار شه داروی اعصاب و روان مصرف کنه، دل‌ش میخواد مردم درباره‌ش بگن تحفه خان یه کیسه داروی اعصاب همراه‌ش‌ه همیشه؟ دوست داره با خفت از محل کار ش بیرون‌ش کنن؟ دوست داره پول‌ش رو بخورن و بهش وعده‌های دروغ بدن؟

بدجنسی‌ه اما گاهی میگم کاش سر ش بیاد تا بفهمه چقدر دل مردم رو سوزونده. بفهمه آدما می‌تونن کار دیگه‌ای پیدا کنن اما نمی‌تونن خورده‌های شخصیت‌شون رو از زیر پای مردم، جمع کنن...

یکشنبه ٢۱ آبان ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: کارنوشت
Share

*معاون بازرگانی‌مون شدیداً توصیه کرد زود نیام خونه و بیشتر بمونم دفتر. می‌ترسید کاری پیش بیاد و من نباشم! یه ربع که از تموم شدن ساعت کار گذشت، آقای همکار مودب در حالی که داشت سر و کله‌ش رو با دستمال خشک می‌کرد و اظهار ندامت می‌کرد از اینکه چرا اضافه بر سازمان مونده و حواس‌ش به ساعت نبوده، گفت چرا نمیری خونه؟ خوش‌ت اومده؟

وسط مکالمه رسیدم به فیلم Wanted! گفتم بابا این چی بود؟! خیلی خنده‌دار بودا اما یه کم اصلاً خانوادگی نیست.
گفت چی؟ Wanted؟ اون که چیزی نداره. اکشن‌ه همه‌ش. کجا ش رو میگی؟

گفتم مکالمه‌هاش! دیگه خاموش کردم ندیدم بقیه‌ش رو. اول‌ش چطوری‌ه؟
- یکی تیر غیب می‌خوره و می‌میره! یه گروه‌ن آدم می‌کشن. صحنه نداره!

من: نـــــــــــــــــه! اشتباه نمی‌کنی؟ ببین رو ش عکس آنج-لینا جو-لی داره‌ها که تفنگ دست‌ش‌ه اما تو ش اینطوری نیست!
- یعنی چطوری‌ه؟ تعریف کن.

من:یه پسره میره سوار سرویس بشه ببرندشون بازدید. بعد هی در و دیوار کوبیده میشه توی سر و کله‌ش تا سوار شه. خنده‌داره خیلی یعنی من Play رو زدم شروع کردم به خندیدن! بعد توی بازدید به جای آب، H2O9 برمی‌داره. بعد که میره خونه، Uncle کتاب به دست میاد ارشاد ش کنه - حالا این وسطا هم هی سانسور می‌کردم - شروع می‌کنه چرت و پرت گفتن. من هم خدا رو شکر کردم زیرنویس‌ش فارسی نبود. خاموش‌ش کردم.
- این نیست فیلم‌ه.

من: یعنی پوست‌ش Wantedه تو ش یه چیز دیگه؟ خب دست‌ش درد نکنه. واقعاً خنده‌داره فیلم‌ش.

آقای همکار مودب مونده بود من چرا به جلد سی‌دی و دی‌وی‌دی میگم پوست!سوال

هیچی دیگه! الکی تا ساعت یه ربع به ۶ معطل شدم. آخرش به مدیرمون گفتم من تا کِی باید اینجا بشینم؟
چشماش گرد شد: خب پاشو برو اگه دوست نداری بمونی!

یه بار اومدم حرف گوش کنما! بعد سر و کله‌ی آقای همکار مهندس کامپیوتر پیدا شد. فهمیدم چرا باید اون ساعت، اونجا می بودم. اطلاعات‌ش خوب‌ه در زمینه‌ی ماوراءالطبیعه و رمالی و عرفان و موضوعات عجیب و غریب در کل!

یکشنبه ۱٤ مهر ۱۳۸٧
نظرات ()
موضوع: کارنوشت
Share

*بعدازظهر خوابیدم. تمام مدت داشتم با خانوم همکار سابق حرف می‌زدم.
نمی‌دونم چرا.
با اینکه خاطره‌ی خوبی از خودش برام نذاشته، وقتی فکر می‌کنم ممکن‌ه از تنهایی و فکر و خیال، افسرده شه ناراحت میشم. آدمی هم هست که به هیچ صراطی مستقیم نیست. یعنی در همون لحظه که تو داری بهش محبت می‌کنی، توی ذهن‌ش داره سفارش خنجر میده که تا دسته فرو کنه توی شکم‌ت!

الان یه سوال پیش میاد: چرا من آدم نمیشم واقعاً؟ کم بدی کرد بهم؟

پنجشنبه ۱٤ مهر ۱۳٩٠
نظرات ()
موضوع: کارنوشت
Share

*با آقای همکار قلنبه حرف نمی‌زنم. من اصولاً چندش‌م میشه وقتی یکی زیاد احساس صمیمیت می‌کنه. بدم میاد کسی زیاد نزدیک‌م وایسه و زل بزنه بهم موقع حرف زدن و بیخودی بچسبونه خودش رو. البته همه‌‌ی اینا خیلی بستگی داره اما همیشه شاکی بوده‌م از این حرکات آقای همکار قلنبه و خیلی دوستانه هم بهش می‌گفتم اما وقتی دیدم اصلاً رعایت نمی‌کنه، دیگه اون رو م اومد بالا و از در خشانت و بی‌محلی دراومدم تا حد خودش رو بدونه.

خب حق دارم. تو هم خوش‌ت نمیاد همکار ت عزیزم صدا ت بزنه! زیادی نزدیک‌ت وایسه و تو هی مجبور شی بری عقب‌تر، زیادی تماشا ت کنه و از توجه پسرای دیگه! به تو شاکی بشه و غیره.. یه روز برگشت بهم گفت وقتی تو با بقیه - مث آقای همکار مهندس کامپیوتر، آقای همکار مودب یا آقای همکار دودره‌باز - حرف می‌زنی، من عمداً دخالت نمی‌کنم!

من هم خیلی جدی گفتم کار خیلی خوبی می‌کنی.. و معنا و مفهوم آن این بود که به مربوط نمیشه که بخوای دخالت کنی!

چند بار هم پیش اومد خودش رو انداخت وسط حرف من و کسانی که داشتم باهاشون حرف می‌زدم یا انقدر زیادی خرکی فردین‌بازی درآورد و مثلاً هوا م رو داشت که واقعاً حال‌م داشت به هم می‌خورد.

امروز هم که آقای همکار خوش‌اخلاق رو واسطه کرد گفتم اینطوری‌ه جریان. بهش بگین حواس‌ش به رفتارش باشه. همه اشتباه می‌کنن اما وقتی یکی دوستانه اشتباه‌ت رو بهت میگه باید گوش بدی! این گوش نداد، این هم آخر و عاقبت‌ش!

موضوع: کارنوشت
Share

*اصولاً وقتی یه روز و نیم تعطیلات آخر هفته بشه یه روز و سه چهارم یا بیشتر، دیگه عبور و مرور آقای همکار مودب در سطح شهر تهران ممنوع میشه! مجبوره بره شمال! و خب چون اصولاً وقتی همه توی صف پررویی وایساده بودن، ایشون توی صف خونسردی بوده در غالب موارد، روز بعد از تعطیلات رو هم کمافی‌السابق! در تعطیلات به سرمی‌بره و فردا ش تشریف میاره خوشحااال! انگار نه انگار که اتفاقی افتاده.. و بدین سان آقای همکار مهندس کامپیوتر امروز کلی مجبور شد پشت در بسته‌ی اتاق منتظر وایسه.

گفتم بیا اتاق ما بشین. اومد اما اصلاً راحت نبود.
گفتم اینجا بودن از روی میخ خوابیدن هم سخت‌تره گویا! چرا اینطوری هستی؟ گفت من که اینجا راحت‌م یعنی اصلاً دوست دارم اینجا باشم - منظورش این بود که شخصاً با ما مشکلی نداره - ولی خب بقیه زبون‌شون می‌دونی چطوری‌ه که. بعد هر چی کار کردم، همه‌ی زحمات‌م میره زیر سوال!

گفتم بخوای اینطوری فکر کنی من کلاً زیر سوال‌م :دی رفتار م نرمال‌ه و خب اهمیتی نمیدم به دیگران یعنی اصلاً خوب نیست بخوای بشینی تصور کنی کی ممکن‌ه پشت سر ت چی بگه! چون هیچ‌وقت به نتایج خوبی نمی‌رسی. فکر ش رو نکنی بهتر ه پس...

*تغذیه‌ی سالم، روز اول‌ش خیلی سخت‌ه. روز دو‌م‌ش - که همانا امروز ه - سخت‌ه و احتمالاً از فردا راحت‌تر میشه. والا یه زمانی بنده ۲ سال رژیم گرفتم چاق بشم! اصلاً هم فکر ش رو نمی‌کردم زمانی برسه که بخوام وزن کم کنم! چند روز پیش رفتم روی ترازوی آشپزخانه :دی :دی دیدم واااویلا! ۶۰ کیلو شدم! در حالی که یک سال پیش در چنین روزی وزن‌م ۵۳ بود. تازه می‌گفتم چقدر زیاد شده‌م! کلی هم حواس‌م بود نشم ۵۴ حتی!

راست‌ش اول خواستم به رو م نیارم اما دیدم نمیشه! من هم مودی! دیدم بهترین راه این‌ه که تا توی مود ش هستم درست‌ش کنم. نتیجه‌ی اخلاقی ماجرا اینکه گیاهخوار شده‌م شدید! البته برنج گیاه محسوب نمیشه فعلاً!

موضوع: کارنوشت
Share

*از از یک کلیک برای همیشه: آیا می‌دانستید که حروف انگلیسی A ، B ، C ، D در املای انگلیسی هیچ یک از اعداد 1 تا 100 دیده نمی‌شود؟ حرف D برای اولین بار در عدد 100 بکار می‌رود (Hundred)

حروف A ، B ، C در املای انگلیسی هیچ یک از اعداد 1 تا 999 دیده نمی‌شود. حرف A برای اولین بار در املای عدد 1000 دیده می شود (Thousand) حروف B ، C در املای انگلیسی هیچ یک از اعداد 1 تا 999999999 دیده نمی‌شود. حرف B برای اولین بار در املای عدد بیلیون بکار می‌رود (billion) و حرف C هیچ وقت در املای اعداد انگلیسی به کار نمی‌رود.

*به قول گیلاس خانومی خدا نکنه یکی که هیچ گهی نیست، بخواد بهت ثابت کنه که نه یه گهی هست!
یه یارو هست توی شرکت، دقیقاً مصداق همین جمله. جالب‌ه که همممممممه می‌دونن این چطوری‌ه و همه از دم! پشت سرش حرف می‌زنن. دیدم روز اولی که از دست‌ش شاکی شدم، هیچ‌کس تعجب نکردا! :دی فقط خدا رو شکر می‌کنم که زیاد کاری به کار هم نداریم و اگه روزی مجبور نشم برم طبقه‌ی پایین، می‌تونم اصلاً نبینم‌ش. به تمام محاسن قبلی‌ش که آقای همکار گفت، حسودی رو هم اضافه کنین. از وقتی فهمید من مدرک‌م چی‌ه و معرف‌م کی بوده، سوخته خیلی! از همکار ش خواسته «دکتر» صدا ش بزنه! غلط کرده، یه چی رو ش! هر وقت من رو مهندس صدا زد، رفت درس خوند، دکترا گرفت - لیسانس هم نداره حتی - شاید بهش بگم دکتر. تازه به همکار ش هم گفتم مگه این دکترا داره؟ - فوق دیپلم‌ش رو هم به زور رفته بی‌سواد - گفت شاید پزشکی خونده باشه!
یه طوری نگاش کردم که یعنی چرا چرند میگی فلانی؟

نمی‌دونم این آقاهه چرا هیچی یه این مردک نمیگه؟! البته بهتره‌ها، اصولاً حرف بی‌صاحاب رو بشنوی و با سیستم در و دروازه کار کنی، خیلی راحت‌تره تا بخوای کل بزنی و ثابت کنی طرف هیچ گهی نیست! دعوا بمونه واسه مواقع ضروری.

*یه سال همه‌ی وقت‌م مال خودم بوده، الان دچار دوگانگی شده‌م! همه چیز خوب‌ه‌ها ولی من کلاً آدمی‌م که به محیط‌های جدید، دیر عادت می‌کنم؛ یعنی طبیعی بود که هفته‌ی اول برام سخت باشه. فکر کن نه محیط رو بشناسی، نه آدم‌ها رو، سیستم هم جدید باشه و همه گیج بزنن، یه آدم نکبت هم بخواد برات رییس‌بازی دربیاره، تو هم حساااااس. خب میاد روی اعصاب‌ت دیگه.

الان ولی خیلی بهتر شده همه چیز، عادت کرده‌م. فقط مشکل اینجاست که کار شرکت، زیاد حساب و کتاب نداره و هر روز آخر وقت در حال آماده‌باش هستیم من و خانوم منشی‌ه که زیاد اضافه‌کاری نمونیم و بدویم جیم شیم. بعد موقعی که آخر وقت برامون کاری پیش میاد و نمی‌تونیم با هم برگردیم خونه، لج‌مون می‌گیره.

دیگه اینکه من وقتی میام خونه، هی باز به کار و این چیزا فکر می‌کنم و مثلاً موقع دعا خوندن، فیلم دیدن، مجله خوندن، کتاب خوندن - چقدر من اهل مطالعه‌م واقعاً - و حتی غذا خوردن هم کاملاً راحت و آزاد نیستم. شما هم همینطوری هستید؟

البته این اخلاق بدی‌ه که من زمان دانشجویی‌م هم داشتم و تا وقتی ترم تموم نمی‌شد و پروژه‌هام رو تحویل نمی‌دادم و استاد راهنما م از کار م تعریف نمی‌کرد، همه‌ش استندبای بودم یه جورایی!

جالب‌ه که حتی استادم هم سر پروژه‌ی نهایی‌م بهم گفت که اصلاً لازم نیست انقدر سخت بگیرم و خودم رو بکشم و همین که یک سری مطلب رو گردآوری کنم و سمینار بدم، کافی‌ه. بهم گفت من که از شما توقع ندارم درباره‌ی فلان موضوع، کتاب جدید بنویسید!

بابا می‌گفت تو از هر نظر، شرایط خوبی داری و دلیلی برای استرس وجود نداره.
گفتم اصلاً نمی‌تونم بفهمم دقیقاً علت استرس‌م چی‌ه اما الان خیلی بهتر شده‌م و فکر می‌کنم واقعاً درست میگه بابا.

اخلاق بد من این‌ه که هیچ وقت به خودم فرصت نمیدم، همیشه از خودم خیلی توقع دارم، هی خودم رو مواخذه می‌کنم و عفوی هم در کار نیست!
روانشناس‌ها میگن آدم خاطره‌ها و روزهای بد رو خیلی بهتر و دقیق‌تر از روزهای خوب به یاد میاره به این دلیل ساده که آدما چیزای بد و ناراحت‌کننده رو هی برای خودشون مرور می‌کنن، بزرگ‌ش می‌کنن و همیشه به یادشون می‌مونه. میخوام سعی کنم این عادت بد رو ترک کنم. انقدر هم توی دانشگاه، آدم بد دیده‌م که عادی‌ه برام.

*ماه رمضون رو - جدا از اینکه همه‌ی مراسم و مناسبت‌های خاص، برام جالب‌ن - خیلی دوست دارم. اول‌ش سخت‌ه اما وقتی عادی میشه و بهش عادت می‌کنی، یه جور خاصی شیرین‌ه برای آدم. آدم احساس می‌کنه خدا نزدیک‌تره..
موضوع: کارنوشت
Share

*آخرای ماه رمضون که میشه همه میرن روی سایلنت؛ شایان ذکر است که ما یه ربنا سر ظهر داشتیم همه روزه و جمع کثیری تشریف می‌بردن برای مراسم ناهار. باز بچه‌های ما انقدر عقل‌شون می‌رسید که برن توی اتاق بزرگ‌ه بشینن ناهار بخورن. واحد اونوریا که دیگه ماشالا! رسماً قابلمه به دست می‌رفتن ناهارخوری، اندازه‌ی ۶ تا عروسی هم سروصدا راه مینداختن.

امروز هم که آقای همکار قلنبه نیومده مرخصی گرفت رفت؛ این‌ه که دیگه کسی نبود شلوغ‌کاری کنه. دیدنی بودن همه. آقای همکار گیج که یا با اخم کار می‌کرد یا خواب بود. بعد که بچه‌ها سر به سرش میذاشتن می‌گفتن چرا انقدر می‌خوابی؟ می‌گفت من؟ خواب؟ من کِی خوابیدم اصلاً؟
آقای همکار آبدارچی یه بند با کسب اجازه از اینجانب به اقصی نقاط تهران تلفن می‌زد. انگار مثلاً تلفن مال بابام‌ه که من بخوام اجازه بدم یا ندم.
آقای همکار دودره‌باز یه ریز شلوغ می‌کرد که مجبور شدم به سکوت دعوت‌ش کنم. بعد دیدم بنده خدا بهتر از این نمی‌تونه باشه. بی‌خیال‌ش شدم.
آقای همکار مودب هم که اصولاً پیدا ش نبود. رفتم کار ش داشتم، دیدم خواب خواب‌ه. یواش اومدم بیرون صدای پا م بیدار ش نکنه.
خانوم همکار هم در حال منهدم شدن بود و خب براش مرام گذاشتم صبر کردم کارش تموم بشه با هم بیایم خونه. البته با عیدی‌ای که مدیر عامل بهش داد حسابی خواب از سرش پرید. حالا فکر می‌کرد لابد الان من و آقای همکار دودره‌باز شاکی میشیم که چرا مدیرعامل فقط به پیرترها و خانوم همکار عیدی داده.

راست‌ش اصلاً حسودی‌م نشد اما واقعاً طرف فکر نمی‌کنه این فرق گذاشتن‌ها به گوش ملت می‌رسه؟ بعد میگن چرا اینا دل به کار نمیدن؟ ملاک این عیدی دادن چی بود الان؟ سن؟ سابقه‌ی کار؟ نیاز مالی؟! وظیفه‌شناسی؟ سِمت؟ من هر رقم حساب کردم با هیچ‌کدوم اینا نمی‌خوند!

*شب کلی مسج تبریک عید داشتم. این همراه اول هم که جدیداً روزای عادی هم تعطیل‌ه؛ دیگه خدا نکنه عیدی چیزی هم باشه و چهار نفر بخوان اضافه بر سازمان مسج بزنن. مگه می‌رسه؟!!

عوض‌ش ایرانسل! به هر بنی‌بشری مسج بزنه Delivered میشه زود! بعد به من میگن چرا N95 خریدی تو ش سیم کارت ایرانسل گذاشتی؟ من فکر نکنم صد سال دیگه هم اینترنت همراه اول، مث ایرانسل کانکت بشه با این سرعت! آهنگ دانلود می‌کنم باهاش من. فقط فایل‌های سنگین رو هنوز نمی‌تونه بگیره هنوز. قطع میشه وسطاش. هی هم بخوای از اول دانلود کنی تموم میشه اعتبار ت خب. حالا از امشب طرح قرمز ش رو فعال کردم خوش به حال‌م بشه! (:

سه‌شنبه ٩ مهر ۱۳۸٧
نظرات ()
موضوع: کارنوشت
Share

*یه کتاب داشتم که تو ش هیچی نداشت. فقط سوال بود. سوالایی که روی جواباش می‌شد فکر کرد و اعماق روان فرد پاسخ‌دهنده رو برملا نمود! یکی از سوالاش این بود که اگه بتونی با گفتن کلمه‌ی «بمیر! بمیر!» یکی رو به درک واصل کنی و تا آخر دنیا هیچ‌کس هم نفهمه کار تو بوده مرگ اون آدم، این کار رو می‌کنی؟ اگه آره، اون آدم کی‌ه؟

من در همینجا و از همین تریبون اعلام می‌کنم که حاضرم یک نفر رو به درک واصل کنم و او کسی نیست به جزززززززززز آقاااااای همکاااااار بی شعووووووور..... سوووووووووووووووت.... دسسسسسسسسسست

چون واقعاً حق‌ش‌ه. آدم تا کجا ش که نمی‌سوزه. فکر کن یه آدم چنـــــــــدش با امواج به غایت منفی، بی‌نهایت عقده‌ای، بی‌سواد و بیخود! بر حسب تصادف دری و تخته‌ای کاره‌ای بشه و ماهی چند میلیون پول مفت به جیب بزنه. هار نمیشه آیا؟

امروز هم ایشون اومدن بالا یه قدمی زدن و یه آماری گرفتن و بدوبدو تشریف بردن دفتر مدیر عامل که چرا نیم ساعت از شروع ساعت کاری گذشته و بعضیا نیومده‌ن هنوز؟! البته نمی‌دونم دیگه چیا بهش گفته بود اما مدیر عامل ما که همیشه‌ی خدا، آروم و ریلکس‌ه و لبخند ش یه لحظه هم محو نمیشه، خییییییییییلی عصبانی شده بود و آمار کی اومده کی نیومده رو گرفته بود از نگهبان!

حالا اعدام که نمی‌کنن کسی رو اما خب اعصاب آدم داغون میشه از اول هفته زیرآب‌زنی و پدرسوختگی و تهدید و ارعاب ببینه. از دار و دسته‌ی ما همه اومده بودن جز آقای همکار مودب. اون هم که ریلــــــــــــــکس. هر دفعه هم بهش نق می‌زنم چرا گاهی انقدر دیر میای، میگه چی‌ه مگه؟ واسه چی زود بیام؟ خیلی اینجا نظم داره؟ سر موقع حقوق میدن یا احترام آدما رو نگه می‌دارن؟ مبلغ‌ش هم که چیز قابل ملاحظه‌ای نیست. اصلاً باشه.. نباشه.. چه فرقی داره؟ سوء استفاده رو اونایی انجام میدن که راست راست راه میرن و حقوقای میلیونی می‌گیرن. من هم فقط میام که حوصله‌م سر نره... البته می‌دونم قانون‌ش چی‌ه و نمیگم کار م درست‌ه اما خب انگیزه‌ای هم ندارم..

بعد هم یه لبخند جهت تلطیف فضا تحویل‌م میده و بحث رو عوض می‌کنه. این مکالمه هر هفته ی ماست.. امروز دیگه اون رو م بالا اومد. تلفن زدم بهش. حالا خنده‌م هم گرفته بود. بچه‌های ما اصولا مصداق "استاد معلم چو بود بی آزار / خرسک بازند کودکان در بازار" هستند! آقای همکار قلنبه رو که عین بچه‌هایی که میرن توی کوچه پی بازی و دیگه برنمی‌گردن باید از اینور و اونور پیدا کنم. این هم از آقای همکار مودب..

حالا گوشی رو برداشته خوشحاااال.. سلاااام. خوبی؟ چه خبرا؟
یه کم حرف زدیم و باز شروع کردم نق زدن - در تمام عمر م هیچ کس اندازه‌ی این آدم از من نق نشنیده! - خیلی ریلکس گفت من کار مهمی برام پیش اومد که باید انجام می‌دادم. دیدم تا بیام اونجا ساعت میشه 12. تا بیام بشینم هم باید برگردم. گفتم اصلا نیام.

- یعنی نشستن‌تون 3 ساعت طول می کشه؟
می‌خندید: آره خب..

گفتم اصلا بهتره نیای. اینا همه افتاده‌ن به جون هم. تازه من یه کاری کردم. می‌دونی؟ فکر کنم.. یه کار بد..
- چی کار کردی؟

براش تعریف کردم:
صبح آقای همکار دودره‌باز تلفن زد گفت توی یه خرابکاری پایه‌ای کمک‌م کنی؟ من هم دیوانه! گفتم باشه. چی؟
گفت من اینجا گیر افتاده‌م نمی‌تونم بیام سر کامپیوتر م. من هر کاری میگم تو برام انجام بده. خب؟ اول این رو باز کن. حالا این کار رو انجام بده. هی انجام دادم هی جلو رفتم تا اینکه کل سیستم کامپیوتری دفتر ترکید! بعدش هم همه به خط شدن درست‌ش کنن! نباید این کار رو می‌کردم، نه؟

آقای همکار مودب خیلی خونسرد گفت یعنی به نفع آقای همکار دودره‌باز کار کردی؟
- آره

- خب عیب نداره. مهم نیست اصلاً..
من هم خوشحاااال خداحافظی کردم موبایل‌م رو گذاشتم توی جیب‌م و برگشتم اتاق‌مون :دی

وقتی برگشتم اتاق‌مون، آقای همکار قلنبه گفت چیزی شده؟ براش تعریف کردم. گفت کار تو بود؟! خب عیب نداره. فدای سر ت. مهم نیست که.

خوب‌ه دیگه. من گند بزنم دوستان تایید کنن. خدا کنه لو نره فقط. آبروریزی میشه بدددمدل! :دی

موضوع: کارنوشت
Share

*آقایون همیشه میگن خانوما زیاد حرف می‌زنن و غیبت می‌کنن و فضول‌ن و کنجکاو ن! و غیره اما تجربه‌ی این ۲ سال بهم میگه آقایون واقعاً بدترن. به یک مثال توجه کنید:

آقای همکار خوش‌اخلاق: آره مریمی! اون روز که رفته بودیم اون یکی دفتر، با کارمندای جدید نشسته بودیم گپ می‌زدیم. بعد یکی‌شون - که من نه دیده‌م‌ش نه حتی اسم‌ش رو شنیده‌م - گفت بین خانومای دفتر فقط مریمی لیسانس داره، خونه‌شون هم فلان جاست. پس از فلان مسیر میره خونه! خانوم همکار علاوه بر دیپلم مدرسه‌ش، فلان دیپلم رو هم داره و اخلاق‌ش هم اینطوری‌ه، اون یکی نمی‌دونم چی.. خلاصه آمار داده بودن کامل!

من بوده بودم کسی که تا به حال ندیدی‌ش و هیچ رابطه‌ی کاری هم باهاش نداری چرا باید برات انقدر جذاب و جالب باشه که بدونی مدرک‌ش چی‌ه و معمولاً چطوری لباس می‌پوشه و از چه مسیری میره خونه. هنوز مونده‌م چرا اینا انقدر فضول‌ن :دی

 

دوشنبه ٦ مهر ۱۳۸۸
نظرات ()
موضوع: کارنوشت
Share

*امروز مدارک‌م رو بردم برای امور اداری؛ کارت هم دادن بهم.
بعد صندلی‌م رو عوض کردم، خیال‌م که راحت شد نشستم سر کار م.
حالا بگذریم که سیستم چقـــــــــدر واسه ما ادا درآورد، فعلاً هم که پرینتر نداریم بالا، اون آقایی هم که خیلی باهاش کار داشتیم، داخلی‌ش رو نمی‌تونستم از توی اتاق‌مون بگیرم. این‌ه که ۲۰۰ بار هی پله‌ها رو دویدم بالا، دویدم پایین.

خوبی‌ش این بود که به علت زیاد نشستن، به فیزیوتراپی احتیاج پیدا نکردم :دی
خوبی دیگه‌ش این بود که با خانوم‌های طبقه‌ی پایین کلی پسر خاله شدم. شایان ذکر است که اینا ۳ تیپ آدم کاملاً مختلف‌ن که من با همه‌شون خوب‌م واقعاً. تازه آمار رسید که خانوم‌ه - نه اون ۲ تا دخترای هم‌سن خودم - خونه‌شون توی خیابون ماست البته چشم‌م آب نمی‌خوره تایم برگشت‌مون به هم بخوره - حداقل این هفته که خیلی کار دارم - اما شاید بشه با هم بریم صبح‌ها.
خوبی سوم‌ش این بود که چند بار در روز اینا رو می‌بینم و لبخند تحویل هم میدیم. آدم خسته میشه از چهره‌ها و صداهای مردونه، هر قدر هم آدمای خوبی باشن خب.

من در کل، آدم خیلی حساسی‌م و سال‌ها تمرین و تلاش‌م برای پوست‌کلفتی اصولاً بی‌نتیجه بوده! امروز هم خیلی از برخوردای یکی از آقایون ناراحت شدم انقدر که واقعاً گریه‌م گرفته بود - اون موقع نه، بعدش - و به همکارم گفتم.

یعنی پرسیدم این یارو با آدمای جدید مشکل داره؟
یه دفعه چهره‌ی آقای همکار تغییر کرد، گفت چیزی گفته بهت؟
مونده بودم چی بگم. هی گفتم نه و اینا ولی نذاشت نگم.
گفتم آخه هر روز یه چی میگه به من. روز اول سر ساعت کار باهام بحث کرد، روز دوم دستور داد ساعت رفت و آمد م رو باهاش هماهنگ کنم، الان هم سواد ش رو به رخ‌م می‌کشه، با یه لحن خیلی بد و تحقیرآمیز هی میخواد بگه من هیچی بلد نیستم و باید برم یه خروار کتاب حفظ کنم شاید یاد بگیرم یه چیزایی.

آقای همکار رو کارد می‌زدی خون‌ش درنمیومد. گفت ببخشیدا! خیلی بیجا کرده. این آدم فوق‌العاده بی‌سواد، بی‌احساس، بی‌ادب، بی‌شعور، مغرور و نفهم‌ه که حتی دانشگاه رفتن هم آدم‌ش نکرده. اصلاً نمی‌فهمه باید چطوری با دیگران صحبت کنه، همه هم از دست‌ش ناراحت‌ن اما معمولاً کسی چیزی بهش نمیگه؛ این هم پررو شده. ۱ ماه‌ه اومده اینجا، امتجان‌ش هم کرده‌ایم، دقیقاً هیچی بارش نیست. چند وقت پیش هم حسابی حال‌ش رو گرفتم؛ دل خوشی از من نداره.

بعد هی گفت به دل نگیر و خودت رو ناراحت نکن و اینا. من هم دیپرس! گفتم می‌دونم خیلی حساس‌م ولی این آدم هم خیلی بد حرف می‌زنه، بی‌ادب.

تا اومدم ببینم چه خبر ه، آقای همکار دوید همه‌ش رو گذاشت کف دست آقای رییس. آقای رییس هم اومد بالای سر من، پرسید فلانی چی بهت گفته؟
بعد هم گفت محل‌ش نذار خانوم، این کلاً آدم مشکل‌داری‌ه! ولی حق نداره اینطوری صحبت کنه.

حالا این وسط، یکی از آقایون گیر داده به نماز خوندن من. نمی‌دونم کی بهش گفت من نماز می‌خونم، این ذوق زده شده حسابی! دیروز اومد بالا، گفت خانوم فلانی شما وقت کردین نماز بخونین؟ من که وقت نکردم هنوز.

امروز من رفتم پایین، بعد اومد از توی کشو بالایی یه چیزی دربیاره، هی کشو رو محکم می‌کشید ولی گیر کرده بود. توی کشو پایینی، سجاده گذاشته بود، بعد چون شلخته‌بازی درآورده بود، سجاده‌هه گیر کرده بود لای کشو، بالایی‌ه هم باز نمی‌شد.

سجاده‌ش رو درست گذاشتم که انقدر با کشو کشتی نگیره. بعد پرسید شما نماز خوندین؟ من که وقت نکردم، تا اینا رو مرتب کنی من برم وضو بگیرم.
گفتم خب شما که نماز می‌خونی، زودتر بخون.

روز اول هم که همه پرسیدن روزه می‌گیری یا میای ناهار؟
امروز عصر هم شقایق سوال کرد چون می‌خواست چایی تعارف‌م کنه.
طبقه سومی‌ها هم وقتی میرم نمازخونه، همه می‌بینن. این‌ه که مجبورم به سرعت برق و باد بدوم در اتاق‌ه رو باز کنم، بپرم توش! وقتی هم میام بیرون، همیشه با یکی از دخترا، چشم‌توچشم میشم، بعد من می‌خندم، اون میگه قبول باشه! (:

باقیمانده‌ی همکاران محترم هم وقتی من رو دیدن که داشتم توی سالن قدم می‌زدم تا سیگار آقای همکار تموم شه. حالا نه به خاطر روزه، کلاً از دود و سیگار و اینا حال‌م بد میشه، ضرر ش برای بدن بماند.
امروز آقای همکار لطف کرد رفت توی ایوون سیگار کشید من اذیت نشم - زیادی فهمیده‌س، جزء آدم‌های خوبی‌ه که می‌شناسم، حداقل فعلاً - عوض‌ش یه شیشه نوشابه خانواده رو پر کرده بود گذاشته بود اون پشت مشت‌ها، یواشکی می‌خورد فکر می‌کرد ملت کور ن بلانسبت ((:

باز جای شکرش باقی‌ه یه آدم نخاله داره اونجا، نه یه آدم خوب وسط یه مشت نخاله!
خدا کِی درست میشم من؟ آدم انقدر حساس؟

اما در کل، روز خوبی بود امروز. دارم عادت می‌کنم.
شما هم برمی‌گردید خونه، باز هی به محل کار تون فکر می‌کنین؟ اینطوری ذهن آدم استراحت نمی‌کنه که!

*من کشته‌ی این تیتراژ سریال ماه عسل‌ شده‌م شدید. دمت گرم محسن یگانه. صدای احسان خواجه امیری رو هم که همیشه دوست داشته‌م مخصوصاً تیتراژ سریال میوه ممنوع‌ه رو.

دوشنبه ٢ مهر ۱۳۸٦
نظرات ()
موضوع: کارنوشت
Share

*هم‌اتاقی آقای همکار خوش‌اخلاق میاد اتاق ما میشینه و 4 ساعت حرف می‌زنه از همه چیز. من گوش نمیدم اما صدا ش توی مغزم می‌پیچه و به طرز وحشتناکی احساس می‌کنم سرم در شرف منفجر شدن‌ه. تصمیم می‌گیرم سرگرم بشه. گوشی‌م رو برمی‌دارم و تظاهر می‌کنم شدیداً دارم کار مهمی انجام میدم. با یاهو مسنجر ش آنلاین میشم. آی‌دی آقای همکار مودب روشن‌ه! یه کم سر به سرش میذارم.
جواب میده چه کرده اینترنت! آلویز آنلاین!

گفتم میخوام خودم رو وصل کنم به نت. گوشی افاقه نمی‌کنه دیگه! :دی
- خدا رحم کنه.

بعد نصیحت کرد که انقدر شارژ حروم نکن. 10 متر بشتر فاصله نداریم که.
گفتم چشم.. دیسکانت کردم.

دقایقی بعد دوباره صدای آقای همکار مذکور رفت توی مغز م!
آنلاین شدم نوشتم سامبادی هلپ می!
یاد اون صحنه‌ی فیلم جیغ افتادم که دختره از قاتل فرار می‌کنه. می‌دوه توی اتاق‌ش در رو قفل می‌کنه و از سایت پلیس کمک میخواد. چند ثانیه بعد پلیس میاد کمک‌ش.

اون زمان فکر کردم تا ما بیایم دایل‌آپ کانکت بشیم و سایت بالا بیاد و بنویسیم و پلیس پیام ما رو بخونه و اطمینان حاصل بشه که قصدمون مزاحمت نبوده و واقعاً داریم می‌میریم ریق، رحمت رو سر کشیدیم تموم شده رفته!

پنجره‌ی پی‌ام باز شد: واتس د متر؟
تعریف کردم براش.
جای جواب خودش اومد الکی یه چیزی از آقای همکار گیج پرسید و رفت بیرون. حتی سرم رو هم بلند نکردم. ییهو آقای همکار مذکور بدوبدو رفت اتاق‌شون و قال قضیه کنده شد!!!

پی‌ام زدم قدم‌ت سبک بود. تنکس.
- یور ولکام!

نمک ریخت توی کفش‌ش؟ چی کار ش کرد؟!!!

چهارشنبه ۳ مهر ۱۳۸٧
نظرات ()
موضوع: کارنوشت
Share

*امروز اصلاً شکل اول مهر نبود، همه جا خلوت و کاملاً معمولی بود. یه ربع زود رسیدم شرکت، کلی هم معطل شدیم تا کلیدها پیدا شن! آقای نگهبان یادش نمیومد کلیدها رو کجا گذاشته!

خوبی کار این‌ه که آدم قدر خیلی چیزا رو می‌دونه مث زحمت‌های پدر و مادرش توی این سال‌ها، خونه، خانواده، دوست داشتن، تحصیل، تفریح، دوست، خیلی چیزا... توی دانشگاه، آدمای خوبی دور و برم نبودن. اینا بهتر به نظر می‌رسن، خدا کنه بهتر باشن. به اندازه‌‌ی کافی، آدم بیخود دیده‌م.

اصلاً یادم رفته دوران دانشجویی‌م چطوری زندگی می‌کردم، الان خودم رو می‌کشم که وقت کم نیارم. هرچند اون زمان، عاشق مسیر و خود دانشگاه بودم واقعاً، خیلی وقتا از کلاس جیم می‌شدم، خواب‌م میومد دیر می‌رفتم، عصر می‌رفتیم توی باغ پیکنیک، یه عالم هم آدم جدید بود همیشه.

همیشه دل‌م می‌خواست یه جای بزرگ کار کنم، با کلی پرسنل! اینطوری همیشه ممکن‌ه یه دوست تازه پیدا کنی یا شاید جایی باشه برای قدم زدن.. دوست داشتم جایی مث دانشگاه خودمون کار کنم اما خب قرار نیست همه چیز، همونطوری باشه که ما میخوایم. هیچ تصوری ندارم اما فکر نکنم چندین سال اینجا بمونم. اصلاً نمی‌دونم. دل‌م میخواد برنامه‌ریزی کنم یه رشته‌ای بخونم که به آرزو م نزدیک‌م کنه، یه یه محیط اون شکلی یا ساعت کار کمتر، مثلاً ۳-۲. مهم نیست حقوق‌ش هم کمتر باشه. نمی‌دونم، هیچ تصوری ندارم. زوده برای این فکرا، نه؟

*ماتم برد وقتی قهرمان کتاب "بیگانه" زد الکی الکی اون مرد عرب‌ه رو کشت!
واقعاً همینطوری مونده بودم چرا اینطوری شد! دوست داشتم شخصیت‌ش رو.

یکشنبه ۱ مهر ۱۳۸٦
نظرات ()
موضوع: کارنوشت
Share

Daisypath Happy Birthday tickers