دوشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩٤
نظرات ()
Share

سه‌شنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩٤
نظرات ()
Share

*گفت دوست‌م گفته برات گردنبند گرفتم کربلا که رفته بودم با خودم بردم حرم و اینا.

 

گفتم خیلی خوب‌ه که. چرا اینطوری میگی؟

 

گفت گردنبند میخوام چی کار؟

 

گفتم خب اگه نمیخوای‌ش، من میخوام‌ش.

 

گفت باشه. مال تو.

امروز هدیه‌ای گرفتم که برام خیلی بیشتر از فقط یه گردنبند ه. توضیح بعضی چیزا خیلی سخت‌ه.

جمعه ٢۱ فروردین ۱۳٩٤
نظرات ()
Share

یه عالم سنگ و صدف لازم دارم.

شنبه ۱۸ بهمن ۱۳٩۳
نظرات ()
Share

دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۳٩۳
نظرات ()
Share

*چند وقت پیش توی اینستاگرام یه عکسی دیدم - یه پلاک چوبی - که ازش خوش‌م اومد. کامنت دادم و تمجید کردم. صاحب پیج هم با خوش‌رویی تشکر کرد. بعد گفت که صنایع دستی خونده. خلاصه سر صحبت باز شد و عکس کارهایی رو که توی دانشگاه یاد گرفته بود بهم نشون داد.

هی این عکس‌ها رو می‌فرستاد، هی تشویق توام با هیجان من شدیدتر می‌شد. باید بودین و کارهاش رو می‌دیدین. هر چیزی که من عاشق‌ش‌م رو بلد بود بسازه. ساختن سرهم‌بندی الکی هم نه‌ها. ترتمیز و درست‌وحسابی.

یه چند وقتی‌ه ندای درون‌م درباره‌ی رشته‌ی صنایع دستی داره یه چیزایی بهم میگه...

Share

پنجشنبه ۳ مهر ۱۳٩۳
نظرات ()
Share

*وقت خریدن لباس‌های پاییزی دقت کنید. لباس‌هایی بخرید با جیب‌های بزرگ به اندازه‌ی دو دست. شاید همین پاییز عاشق شوید!



چهارشنبه ٢ مهر ۱۳٩۳
نظرات ()
Share

*هوا داره خنک میشه. اذان مغرب قبل از ساعت 8 ه. این یعنی شب‌های بلند و روزهای پیاده‌روی و ذخیره‌کردن آفتاب. عاشق بعدازظهرهای پاییز م یا هر بعدازظهری که شبیه پاییز باشه. فکر کنم کل تابستون رو به خودم غر زدم. میخوام یاد بگیرم رضا به داده بدهم وز جبین، گره بگشایم!

شنبه ٢٢ شهریور ۱۳٩۳
نظرات ()
Share

*دل‌م یه عروسک خیلی بزررررررگ میخواد دو برابر قد خودم...

سه‌شنبه ٢٤ تیر ۱۳٩۳
نظرات ()
Share

دوشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩۳
نظرات ()
Share

شنبه ۳ اسفند ۱۳٩٢
نظرات ()
Share

*ما به تازگی کشف کرده‌ایم که عاشق داشتن یک مدل کفش ساده در هزار رنگ مختلف هستیم. فعلا زرشکی‌ش رو خریده‌ایم البته اگر اجداد پایمان رو جلوی چشم‌مان نیاورد نیشخند

دوشنبه ٢۸ بهمن ۱۳٩٢
نظرات ()
Share

سه‌شنبه ٢٢ بهمن ۱۳٩٢
نظرات ()
Share

*یه وقتایی هست آدم دل‌ش میخواد تنهایی بره جنوب، توی یه روستا، بشینه با تنور، نون بپزه! ریخت هیچ‌کس رو هم نبینه.

یکشنبه ٦ بهمن ۱۳٩٢
نظرات ()
Share

دوشنبه ۱٤ بهمن ۱۳٩٢
نظرات ()
Share

*دل‌م فانوس میخواد...

پنجشنبه ٢٦ دی ۱۳٩٢
نظرات ()
Share

سه‌شنبه ٧ آبان ۱۳٩٢
نظرات ()
Share

*دل‌م هوای عصرهای سرد پاییزی دانشکده اولی رو کرده...

پ.ن: لطفا یکی بیاد سی‌دی عکس‌های اون زمان رو برام پیدا کنه. توی وسایل من، شتر با بار ش گم میشه.

سه‌شنبه ۳٠ مهر ۱۳٩٢
نظرات ()
Share

*یکی از فانتزی‌هام این‌ه که کاشی‌کاری یه جایی رو خودم انجام داده باشم خیال باطل

فانتزی شما چی‌ه؟ یکی‌ش رو بگید.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پنجشنبه ۱۸ مهر ۱۳٩٢
نظرات ()
Share

*دیشب خواب بدی دیدم. تمام امروز تب داشتم. نه به خاطر اون خواب. کلا حال‌م خوب نیست. بهانه‌م سرماخوردگی‌ه اما واقعیت‌ این‌ه که حال دل‌م خوب نیست. خودم رو عادت داده‌م برای چیزای الکی غصه نخورم. از چیزی ناراحت شم که واقعا ارزش داشته باشه.

میگن هر وقت خواستی ناراحت و عصبانی شی، فکر کن این مساله‌ای که درگیر ش هستی، توی زندگی 10 سال آینده‌ت چه اثری داره؟ چقد مهم‌ه؟ اگه دیدی خیلی مهم‌ه، اون وقت عصبانی شو. اون وقت غصه‌ش رو بخور.

اینطوری حساب کنی، بیشتر مسائل ارزش غصه خوردن رو ندارن. نمی‌دونم چطور میشه توضیح‌ش داد. شاید هم نمیخوام توضیح بدم و دارم بهانه میارم. خب بذار خلاصه بگم. یهو بگم راحت شیم همه‌مون:

پست بازی دست‌خط رو که بذارم، بعد ش دیگه نیستم. دارم میرم. امیدوارم کسی باشه بتونه منصرف‌م کنه. اینجا رو دوست دارم. اما واقعیت این‌ه که فکر نکنم شدنی باشه... لطفا وقتی این پست رو خوندین، بهم تلفن نزنید. بی‌سیم نزنید - بی‌سیم! نیشخند - بذارید این کامنت‌دونی تنها راه ارتباط‌مون میشه. حداقل فعلا... خواهش می‌کنم...

پ.ن: نمیگم به کیا رای دادم.

یکشنبه ٢٤ شهریور ۱۳٩٢
نظرات ()
Share

*میخوام تاج درست کنم با گل طبیعی. به نارنجی گفتم. یه لینک خوب داد که ازش این دو تا کشف شد: یک. دو. یکی‌ش چسب حرارتی و تل میخواد. اون یکی چسب نواری رنگی میخواد و ساقه‌ی گل - از این مصنوعی‌ها - به اون چسب‌های نواری رنگی، چسب برق میگن فکر کنم. روش‌های سخت‌تر هم بود که خب چه کاری‌ه؟

چند تا نمونه ببین بگو کدوم‌ش بهتر ه: یک. دو. سه. چهار. پنج. شش. هفت.
الان که فکر می‌کنم می‌بینم انقد عکس نگاه کردم یادم نمیاد چی توی ذهن‌م بود دقیقا. هیچ کدوم از اون 7 تا مدل رو زیاد دوست ندارم. میخوای بقیه‌ش رو هم ببین شاید چیزی پسندیدی. سعی کنید تا شب تصویب شه، فردا درست کنم نشون‌تون بدم.

این سایت هم کشف شد در خلال گوگل کردن.

جمعه ۱ شهریور ۱۳٩٢
نظرات ()
Share

*فکر کن یه شب همه‌مون جمع شیم یه جایی مث این. من که تا صبح نمی‌خوابم خیال باطل

یادمون باشه سوزن و نخ دندون هم ببریم از اینا درست کنیم.

سه‌شنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩٢
نظرات ()
Share

*چند روز ه مدام به پاییز فکر می‌کنم. دل‌م یه ماجرا میخواد...

پنجشنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩٢
نظرات ()
Share

*شما که غریبه نیستید! فکر کنم دارم مستجاب‌الدعوه میشم نیشخند کیف پول دوست‌م که طی مراسمی دزدیده شده بود، پیدا شد! منتها طراحی من براش به این شکل بود که مثلا دزد ه طی عملی سر از ندامت، کارت‌ها و کل یادداشت‌های یادگاری دوست‌م رو بذاره توی یه پاکت و بندازه توی صندوق پست. حتی راضی بودم کیف نو رو هم برداره برای خودش. بعد دوست‌م بگه که مدارک‌ش پیدا شده. من هم برم یک کیف نو براش بخرم از دل‌ش دربیاد. بعد که دیدم کیف و مدارک کلا پیدا شده - بدون پول‌هاش مسلما - فکر کردم چه کم‌توقع‌م من! خب می‌تونستم کیف رو هم بخوام.

مورد بعدی این بود که من شربت آلبالو می‌خواستم اما بابا شربت پرتقال خرید. راضی بودم اما مامان شربت آلبالو درست کرد یعنی مربا درست کرد، خب شربت هم داره دیگه. بعد رفتم خونه‌ی مادربزرگ، اونا هم درست کرده بودن. دیگه کلا دارم شبیه آلبالو میشم!

مورد بعدتر ش این بود که مقادیری رنگ پارچه می‌خواستم. فکر کردم اگر 10 رنگ بخوام و دونه‌ای 10 تومن هم باشه میشه 100 تومن. برم بخرم، 2 روز بعد، از چشم‌م بیفتن چی؟ یه چیزی هم هست که به کار هر کسی نمیاد. رنگ پارچه هم، برخلاف رنگ ویترای، ایرانی‌ش موجود نیست. همه خارجی‌ن و حجم‌شون زیاده. گفتم کاش یه پکیج بود از چند رنگ، مقدار کم داشت. ببینم چطوری‌ه.

دیشب از جلوی یه مغازه‌ای رد شدم. حس کردم باید برگردم. خب برگشتم. رفتم داخل مغازه. پرسیدم رنگ پارچه دارید؟ آقاهه گفت تازه آوردیم خانوم. بعد یک پکیج گذاشت جلو م، 12رنگ! از هر رنگ، یه ذره داره. با یک قلم‌مو شد 20 تومن.

باز هم بگم؟ خاله‌جان بدلیجات سایز بزرگ رو خیلی دوست داره. فکر کردم کاش یه انگشتر خیلی بزرگ براش پیدا کنم. یادم اومد یک مغازه‌ای بود که چند سال پیش دیده بودم بدلیجات داشت فقط. رفتم سراغ‌ش. دیدم اندازه‌ی 10 تا قاب، فقط انگشترهای خیلی بزرگ آورده! براش یکی خریدم. یه دایره‌ی بزرگ قرمز رنگ‌ه. طوری که وقتی توی انگشت وسط‌ت باشه، انگشت اشاره و انگشت حلقه رو هم می‌پوشونه دایره‌ش. شبیه‌ش رو توی سریال خروس، دست اون دختر قرمزپوش توی پیتزافروشی دیدم دیشب! یعنی فیلم هم نگاه می‌کنم، فقط بدلیجات‌شون رو می‌بینم.

خلاصه خرت‌وپرت دل‌تون میخواد بگید من براتون آرزو کنم. فعلا بدجوری آنتن دارم نیشخند

سه‌شنبه ٢٥ تیر ۱۳٩٢
نظرات ()
Share

*داشتیم از جلوی ساختمون رادیو تهران رد می‌شدیم - پانزده خرداد، خیابون داور - گفتم گوینده‌های رادیو همه عاشق کارشون‌ن. چنان با لذت از شغل‌شون حرف می‌زنن که مطمئن میشی اگر هزار بار دیگه هم به دنیا میان، باز دل‌شون میخواد همین شغل رو داشته باشن.

گفت می‌دونی مریمی؟ من توی زندگی‌م واقعا به این نتیجه رسیدم که برای هر چیزی، هر کاری، هر رابطه‌ای باید "عشق" باشه تا بتونی با خوشحالی ادامه بدی و کم نیاری. درس‌خوندنی که فقط بر اساس مصلحت‌اندیشی باشه، کار کردنی که فقط بر اساس منطق باشه، رابطه‌ای که صرفا بر اساس تحمل کردن باشه، هیچ‌کدوم عاقبت خوشی ندارن. راضی‌ت نمی کنن. آدم یک باز رندگی می‌کنه. اون یک بار رو باید با عشق، زندگی کنه.

از من بهت نصیحت. لباس‌هایی رو بپوش که عاشق‌شونی. کاری رو انجام بده که عشق‌ش رو داری و فقط وقتی ازدواج کن که عاشق اون آدم باشی هرچند مثل همه‌ی آدم‌های دیگه بی‌نقص نیست مسلما. عشق رو دست کم نگیر.

 

یکشنبه ۱٦ تیر ۱۳٩٢
نظرات ()
Share

*گاهی وقتا میشه آدم از چیزای کوچیک برای خودش خوشحالی بسازه؛ مث من که وقتی کلافه میشم، به خودم قول میدم که به زودی میرم خونه و چارزانو میشینم روی کاناپه، بقیه‌ی لاست رو تماشا می‌کنم و لیوان کافی‌میکس رو توی دستام می‌چرخونم هی.

یکشنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
Share

*شاد از ماجرای روسری، داشتم می‌رفتم مهمونی. چشم‌م افتاد به این دستبند مهره‌ای‌های رنگی‌م. فکر کردم کاش یه جفت گوشواره‌‌ شبیه‌ش بگیرم. این از ذهن‌م گذشت اما اهمیت خیلی خاصی هم نداشت. (به نتیجه وابسته نباش)

رسیدم اونجا. بی‌مناسبت، هدیه گرفتم. سمت راست عکس رو ببین. 3 تا مهره‌ی براق فیروزه‌ای‌ه تقریبا. 2 تا ش گوشواره‌ست، یکی‌ش گردنبند.

بعد برام شکلات آورد. اول فقط اون مربعی‌ها بود و دایره‌ای‌ها. از ذهن‌م گذشت شکلات سورمه‌ای ماه و ستاره‌ای خوب‌ه. یهو گفت اوه چه چیزی یادم اومد مریمی. بعد رفت یه جور شکلات دیگه هم آورد. عین همونی که توی ذهن‌م بود. متاسفانه رنگ‌ها با دوربین گوشی‌م خوب معلوم نمیشن.

 

 

گفتم خاله میشه وسایل‌ت رو یه کم بهتر بگردی؟ پرسید یعنی چی؟

گفتم خب قشنگ نگاه کن. ببین سایز 44-42 آدم خوش‌اخلاق چی داری؟ قهقهه

پ.ن: 3 قاعده‌ی قانون جذب رو دوباره بخونید.

 

پنجشنبه ٦ تیر ۱۳٩٢
نظرات ()
Share

*نمی‌دونستم هفته‌ی میراث فرهنگی‌ه + ولی انقدر گریه کرده بودم و کابوس دیده بودم که اگه توی خونه می‌موندم، شک نداشتم که دیوانه میشم. این شد که شال و کلاه نموده راهی کاخ گلستان شدم. آقای موزه ازم ورودی نگرفت و فقط برای شمس‌العماره بلیط خریدم.

محیط کاخ، سایه بود و خنک. آب و درخت و سبزه و گل. اول نشستم روبروی شمس‌العماره. یک نیم‌ ساعتی به موسیقی سنتی‌ای که اونجا پخش می‌شد، گوش دادم. بعد رفتم داخل. عده‌ای دانشجو با استاد شون - که خیلی جوون بود - اومده بودن. استاد حین توضیح دادن، گفت اون زمان مد بوده روی سقف، طرح قالی کف زمین رو عینا نقش می‌کردن. این شد که من تازه سقف رو هم دیدم! و البته یاد گرفتم حداقل وقتی میرم موزه و کاخ، زیادی سربه‌زیر نباشم و دور و بر م رو خوب تماشا کنم، مخصوصا سقف رو. من کلا آدم بصری‌ای نیستم و عکس گرفتن، باعث میشه وادار شم اطراف رو بهتر ببینم. گاهی هم فقط عکس می‌گیرم و بعدا تازه عکس‌ها رو که می‌بینم، می‌فهمم اونجا چه خبر بوده.

بین غرفه‌ها، یک غرفه‌ی ویترای بود و نقاشی روی پارچه و چاپ باتیک. شیشه‌هاش با آدم حرف می‌زد. انقققققققققققققققققدر تمیز نقاشی شده بود که فکر می‌کردی این نقش‌ها روی شیشه چاپ شده‌ن. خانومی که مسئول غرفه بود، گفت اینها کار استادم‌ه دورگیری‌ش و من رنگ‌آمیزی کرده‌م. - دورگیری خیلی سخت‌تر از رنگ‌آمیزی‌ه - طرح‌هاش رو باید می‌دیدین! من این همه عکس ویترای دیدم. اما اینها یک چیز دیگه بودن.

توی کاخ، کلی عکس گرفتم که بعدا میذارم ببینید. اون وسط یک آقای مسنی با دو تا بچه اومده بود. خیلی هم احساس بامزگی می‌کرد و نوشته‌های روی در و دیوار رو بلندبلند می‌خوند. صدا ش توی اتاق می‌پیچید و کیف می‌کرد! بیرون هم برای بچه‌ها توضیح داد که اون زمان، درها دو تا کوبه - ؟ - داشته. سنگین‌تره برای آقایون بوده و ظریف‌تره برای خانوما. از روی صدای در می‌فهمیدن فردی که پشت در ه، مرد هست یا زن. بعد تصمیم می‌گرفتن کی بره در رو باز کنه.

یه خانومی بهم گفت اون زمان مردم حیا داشتن. نجیب بودن. الان چی؟ مرد ه با زن‌ش میاد بیرون، باز هم چشماش می‌چرخه. البته می‌دونی؟ آدم وقتی لباسای خاص بپوشه و تیپ بزنه، خب مردم درباره‌ش فکرهایی می‌کنن.

متفکر این جمله‌ی آخر ش خیلی بی‌ربط بود. البته 3 دقیقه بعد فهمیدم منظورش از لباس‌های خاص، احتمالا رنگ سفید و آبی لباس‌های من بوده. حالا ایشون چه فکرایی در مورد م کرده رو خدا عالم‌ه نیشخند

بیرون کاخ، یه فضای سبز خیلی خوشگل هست - روبروی ساختمون رادیو - که دقیقا انگار شیراز ه، نه تهران! اون‌طرف‌تر هم بازار دست‌فروش‌ها و هیاهوی مردم بود. انواع مانتو و تونیک و شال. تاپ و دامن و دامن‌شلواری و صندل. قاقالی‌لی و فلافل و سمبوسه. دقیقا انگار شب عید ه منتها در هوای بهاری.

البته من کماکان حال‌م زیاد خوب نبود و فقط ادای آدمای خوشحال رو درمی‌آوردم. این شد که سر م رو انداختم پایین و از ری سردرآوردم. فکر کردم لیلة‌الرغائب‌ه: شبی که خداوند، بی‌حساب می‌بخشد. برم اونجا مگه دل‌م آروم شه و خدا بهم کمک کنه. یک لیست بلندبالا هم داشتم برای غصه خوردن که در صدر ش حرف دکتر بود مبنی بر اینکه مامان‌م باید عمل شه.

رفتم پیش سید خراسانی. همین که نشستم، انقدر دل‌م آروم شد که حتی گریه کردنی که به خودم وعده داده بودم هم یادم رفت! بعد رفتم داخل. چند ساعتی نشستم مردم رو تماشا کردم. تماشای هیاهوی مردم، حس زنده بودن رو بهم تزریق می‌کنه. صدای باد میومد و بوی بارون. یه لوستر، بیرون، توی یه فضای نیمه‌باز نصب شده از اینا که آویزهای شیشه‌ای بلند داره. باد، اون آویزها رو می‌زد به هم. مث بادزنگ. صدا ش مسحورکننده و خیال‌انگیز بود. چند تا از خانوما از وزش باد گله داشتن و می‌خواستن درها بسته شن. من ولی نشسته بودم روی پله - عاشق پله‌م - روبروی در. چادر گل‌گلی‌م رو سفت نگه داشته بودم باد نبردش‌ - در این زمینه، پرونده‌ی سیاهی دارم! جرم‌م شال و روسری‌ه البته - و به صدای اون بادزنگ رویایی گوش می‌دادم.

وقتی میومدم بیرون، از سید خراسانی تشکر کردم به خاطر محبتی که در حق‌م کرد. من به این چیزا خیلی معتقدم. خیلی.

امشب برای همدیگه دعا کنیم. مخصوصا مریض‌ها. هیچ نعمتی بالاتر از سلامتی نیست. و بعدش آرامش. که بخشی از سلامت روان‌ه. امیدوارم خدا امشب به همه‌مون عیدی بده یه عالم.

پنجشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩٢
نظرات ()
Share

*خدای تنهایی من

چه بسا هر گره‌ای که در کار من می‌اندازی

همچون گره‌های قالی باشد

که با آنها برای سرنوشت‌م

نقشی زیبا بیافرینی...

 

چهارشنبه ٢٢ آذر ۱۳٩۱
نظرات ()
Share

من کلا‘ دیر عادت می‌کنم. وقتی هم بچسبم به چیزی، جداکردن‌م خیلی سخت‌ه.

الان که وارد دهه‌ی سوم ماه مبارک شدیم، تازه حسابی بهش عادت کرده‌م و ازش لذت می‌برم. دوست‌ش دارم یه جورایی. یه جور بامزه‌ای نظم مسخره‌ی روزهام رو به هم ریخته. شب‌ها خیلی دیر می‌خوابم. صبح‌ها اگه بیرون کاری داشته باشم، با گریه بیدار میشم. تازه بعد از اینکه گوشی‌م 30 دفعه زنگ می‌زنه به فاصله‌های 5 دقیقه‌ای.

ساعت 4 و 5 دوباره خواب‌م می‌بره. از حدود ساعت 7 تسبیح دست‌م می‌گیرم و همونطور که فیلم می‌بینم، ذکرهام رو می‌خونم - ماشالا تمرکز! - برای افطاری و سحری گاهی آشپزی می‌کنم و وقت اذان که میشه، هول میشم اول کدوم دعا م رو بگم.

شب‌های قدر با مریم در تماس‌م مث هر سال. همدیگه رو چک می‌کنیم مبادا دعایی سوره‌ای از قلم بیفته و حداقل به من که خیلی خوش می‌گذره. عصرها مریم میشینه پای تی‌وی سخنرانی‌های مذهبی رو گوش میده. سه‌شنبه‌ها که حاج آقا قرائتی هست من رو صدا می‌زنه بشینم گوش بدم. اونایی رو هم که گوش ندادم برام می‌نویسه مسج می‌کنه. می‌دونه تا زکات علم‌ش رو نده، دست از سر ش برنمی‌دارم.

وسط این کارا گاهی مسابقات المپیک رو می‌بینم. گاهی با عذاب وجدان حاصل از پرخوری میرم روی ترازو! و تا میخوام به چیزای ناراحت‌کننده فکر کنم، حواس‌م رو پرت می‌کنم.

دل‌م خیلی تنوع میخواد. 2 سال و نیم‌ه هیچ حرکت مثبتی انجام نداده‌م. دانشگاه قبول شدم اما پشیمون شدم از خوندن اون رشته و انصراف دادم و بزرگ‌ترین پیشرفت این سال‌هام کاهش 10 کیلو اضافه وزن با اعمال شاقه بوده که البته اینجوری که پیش میرم، 20 کیلو جا ش میاد حتما‘ + پیشرفت در امر خطیر آشپزی و تغییر چند تا از اخلاقای بد م.

دل‌م احساس آدم بودن میخواد. یه شغلی، کاری که بهم انگیزه و حس پیشرفت بده. نه به اون زمان که تا 7 شب وقت سر خاروندن نداشتم، نه به الان.

احساس تنهایی می‌کنم. نمیخوام ناشکری کنم به خدا اما آدم انگار نباید به بعضی چیزا فکر کنه. چون فکر کردن گاهی هیچ نتیجه‌ای نداره جز مرور خاطره‌ها و روزهای رفته. یه وقتی می‌رسه که حس می‌کنی داری پیر میشی و هیچ کاری برای زندگی‌ت نکردی. امسال من 29 سال‌ه میشم و اینکه همه فکر می‌کنن 24-23 سال‌م‌ه، چیزی نیست که در بلندمدت شاد م کنه.

خودتون می‌دونین. اینجا آدم دکترا هم که داشته باشه، باز یا باید پول داشته باشه یا پارتی تا به یه جایی برسه زحمت‌هاش. لطفا‘ وسط دعاهای ریز و درشت‌تون برای من هم دعا کنین. مرسی لبخند

جمعه ٢٠ امرداد ۱۳٩۱
نظرات ()
Share

دل‌‌‌م برای نمازها و دعاهای بی‌ریای سال‌های دور تنگ شده. انقدر دور که انگار اون آدم، من نبوده‌م.

این روزها خیلی متاسف‌م. برای خودم. برای خیلی چیزها. عبادت کاسب‌کارانه رو دوست ندارم: که من این نماز رو می‌خونم، تو هم جا ش! فلان چیز رو بده...

هرچند اگه اینطوری هم عیبی نداره انگار (-: خدایا به داده و نداده‌ت شکر. به همه سلامتی و عمر باعزت و شادی بده. قلب مهربون و صبر بده. اول ببخش، بعد بر مون گردون پیش خودت. یه کاری کن آخر زندگی‌م متاسف نباشم.

همدیگه رو دعا کنیم امشب...

پنجشنبه ٤ خرداد ۱۳٩۱
نظرات ()
Share

دوشنبه ٢٩ اسفند ۱۳٩٠
نظرات ()
Share

اون دوست وبلاگی من‌م!

یکشنبه ٢۱ اسفند ۱۳٩٠
نظرات ()
Share

خیلی وقت بود کتابخونه رو مرتب نکرده بودم. توی هر قفسه‌ش 2 ردیف کتاب می‌چینم به اجبار. از ترس ولو شدن اون همه کتاب، هیچ‌وقت سراغ کتابای پشتی نمیرم. البته سراغ جلویی‌‌ها هم نمیرم. یه زمانی خیلی باعث افتخار بودم. تمام وقت‌های مرده رو با کتاب خوندن پر می‌کردم. یادش بخیر...

کتابا رو ریختم روی زمین. داخل قفسه‌ها رو پاک کردم. کتابا رو هم. یه وجب خاک روی همه‌شون نشسته بود. بعد یه جور دیگه چیدم‌شون. کلاْ همه رو حسابی جابجا کردم. ترتیب خاصی هم نداره واقعاْ. باید فقط جا می‌شدن. چند تایی رو هم گذاشتم کنار که بدم به کتابخونه. درسی-دانشگاهی‌ن و عمراْ نمی‌خونم‌شون. برعکس کتابای غیر درسی، بای بخشیدن کتابای درسی خیلی دست‌و‌دل‌بازم.

یه عالم کتاب روان‌شناسی دیدم امروز. زن نمونه، مردان را بشناسید، مردان مریخی و زنان ونوسی، آنچه زنان درباره‌ی مردان باید بدانند، چرا مردان دروغ می‌گویند و زنان گریه می‌کنند.. این آخری عنوان‌ش واقعاْ مصداق داره.

جمعه ۱٩ اسفند ۱۳٩٠
نظرات ()
Share

Daisypath Happy Birthday tickers