*اولین خاطره‌ای که از هولاهوپ دارم، مال وقتی‌ه که خیلی کوچیک بودم. دختر همسایه‌مون داشت هولاهوپ یاد می‌گرفت. به من هم گفت امتحان کنم. خب قاعدتا نتونستم بار اول. حلقه افتاد و من داشتم با سعی و تلاش، کمر م رو می‌چرخوندم الکی واسه خودم. مامان‌ش خندید، من هم لبخند زدم ولی دیگه هیچ‌وقت سراغ هولاهوپ نرفتم. کلا میونه‌م با ورزش خوب نبود.

پارسال با دوستان حرف هولاهوپ شد دوباره. من یه ساده‌ش رو داشتم. رفتم آوردم‌ش ولی خب، بازم نتونستم بزنم. دوستام هر کاری بلد بودن انجام دادن که من یاد بگیرم. از توضیح کتبی و شفاهی بگیر تا کلیپ ضبط کردن حتی ولی نشد که نشد.

آخر توی یوتیوب یه کلیپ آموزشی دیدم که خیلی جالب توضیح می‌داد. براتون میگم شاید به درد تون بخوره:

اول این رو بگم که اینطوری که من دیدم، حلقه‌ها سه نوع‌ن: ساده و سبک سبک، دندونه‌دار که برای لاغری‌ه و ژله‌ای یا جادویی که برای فرم‌دهی‌ه.

بعضیا با سبک راحت‌ن، بعضیا هم مثل من اصلا نمی‌تونن با سبک کار کنن و باید برن سراغ ورژن دندونه‌دار یا ژله‌ای. البته تحمل درد ش رو هم باید داشته باشید.

بعضیا راحت‌ن که پاهاشون جفت باشه موقع حلقه‌زدن. بعضیا پاها رو کمی فاصله میدن. بعضیا یه پا رو جلوتر میذارن.

بعضیا حلقه رو در جهت حرکت عقربه‌های ساعت می‌چرخونن، بعضیا برعکس‌ش یعنی پاد ساعتگرد. این اصلا قانون خاص نداره. باید ببینید چطوری راحت‌ترید.

کل‌ش هم اینجوری‌ه که حلقه رو از پشت می‌چسبونید به کمر تون. با شتاب حرکت‌ش میدین و سعی می‌کنید به تناوب با شکم و پشت کمر تون بهش ضربه بزنید تا بچرخه و نیفته. اول‌ش بهتر ه دور تون کاملا باز باشه و هیچ چیز شکستنی اطراف‌تون نباشه چون نمی‌تونین کنترل کنید و دائم حلقه کج میره و تلپ میفته، باید خم شید بر ش دارید یه پوزیشن دیگه رو امتحان کنید ولی در نهایت، همون روز اول می‌تونید یاد ش بگیرید.

اشتباه من این بود که فقط حلقه‌ی سبک رو امتحان کرده بودم ولی به محض اینکه رفتم خونه‌ی دوست‌م و دیدم با حلقه‌ی ژله‌ای اون راحت می‌تونم پنج تا بزنم، نور امید به قلب‌م تابیدن گرفت نیشخند اومدم خونه، با حلقه‌ی دندونه‌داری که داشتم تمرین کردم و تونستم صد تا بزنم بدون اینکه حلقه بیفته. هرقدر بخواین می‌تونین نگه‌ش دارین مگه اینکه خودتون خسته شید و شل بزنید که خب سرعت حلقه هم کم میشه سریع و نهایتا میفتهالانم انگار توی شکم‌م مشت خورده ولی خوشحال و راضی‌م. به درد این عادت کنم میرم سراغ هولاهوپ ژله‌ایییییییییی!

پ.ن: پارسال بهار!

جمعه ٢٢ خرداد ۱۳٩٤
نظرات ()
موضوع: ((:
Share

*فکر کن سرما خورده باشی، عطسه، گلودرد. سر ت رو به گوشی گرم کنی، بعد همون موقع یک فروند دوست بی‌وجدان - ماشالا یکی دو تا هم نیستن دوستان بی‌وجدان من نیشخند - یک عکس از ژانر همین الان یهویی - قورمه‌سبزی - رو برات بفرسته. آیکون خیره‌شدن به افق. حال ندارم در افق محو شم حتی.

شنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩٤
نظرات ()
موضوع: ((:
Share

*شاهکاری دیگر از دوست عزیز بی‌وجدان‌م نیشخند

شنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩٤
نظرات ()
موضوع: ((:
Share

*وقتی آرایشگاه در اقدامی نابخردانه، وای‌فای ارائه میدن و در ازا ش تعرفه‌ها رو می‌برن بالا، من هم حق دارم وقتی منتظر نشسته‌م، کلی کلیپ دانلود کنم بلکنم! دل‌م خنک شه.

پ.ن: عکس، تزئینی‌ست.

دوشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩٤
نظرات ()
موضوع: ((:
Share

چهارشنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩٤
نظرات ()
موضوع: ((:
Share

*دوست عزیزی که انقد هی برات مهمون اومد، نتونستی بیای خونه‌ی ما عیددیدنی!

من متوجه موقعیت‌ت هستما اما این حرفا سر م نمیشه.

هرچی شیرینی رنگی‌رنگی با ذوق برات کنار گذاشته بودم، دارن تبدیل به شهاب‌سنگ میشن. از همه بدتر ش هم همین‌ه که در عکس ملاحظه می‌فرمایید و فقط به زور چای داغ میشه خوردش.

در هر حال این چیزا به من ربطی نداره. تمام این شیرینی‌ها رو باید بخوری تا دفعه‌ی دیگه فجایع امسال تکرار نشه نیشخند حل‌ه عزیزم؟

چهارشنبه ۱٢ فروردین ۱۳٩٤
نظرات ()
موضوع: ((:
Share

یکشنبه ٢ فروردین ۱۳٩٤
نظرات ()
موضوع: ((:
Share

*ماجرا از یه عکس شروع شد. پرسیده بودن این پیرهن چه رنگی‌ه؟

خیلی عادی نوشتم آبی و مشکی.

غافل از اینکه اکثر دوستام این رو سفید و طلایی می‌بینن. اول هر کسی فکر کرد خودش جواب جدی داده و بقیه دارن شوخی می‌کنن. کم‌کم تعجب  رعب و وحشت حکم‌فرما شد. که مگه میشه یه چیز رو دو نفر، دو رنگ مختلف ببینن؟

بعد تست‌کردن‌ها شروع شد. یکی می‌گفت توی گوشی‌م این رنگی‌ه، توی گوشی برادرم‌م یه رنگ دیگه می‌بینم‌ش.

یکی گفت وقتی سر م رو تکون میدم یه رنگ می‌بینم، وقتی تکون نمیدم یه رنگ دیگه. خلاصه فهمیدیم شرایط محیطی موثر ه در اینکه یه چیزی رو داریم دقیقا چه رنگی می‌بینیم.

بعد هم کلی مطلب و کلیپ در توضیح این پدیده اومد که حوصله نداشتم بخونم راستش. فقط خیلی وست داشتم بدونم اونایی که میگن سفید و طلایی، چطوری می‌بینن که یکی از دوستان، این عکس رو فرستاد:

و ساعاتی بعد قهقهه

چهارشنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: ((:
Share

*یه چیزی میگم، همه بگید آمین!

خدایا وسوسه‌ی سفال‌گری را از اینجانب دور بفرما!

سه‌شنبه ٢۱ بهمن ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: ((:
Share

*تا وقتی ماکارونی هست، من نمی‌تونم رژیم بگیرم. والسلام!

 

 

 

 

 

یکشنبه ٢۳ آذر ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: ((:
Share

*اسم اون چوبی که باهاش طبل می‌زنن چی‌ه؟

بچه‌ی همسایه اومده بود اینجا. با چشمایی که از تعجب گرد شده بود، اومده بود توی صورت من، می‌گفت توی خیابون دسته دیدم. یه آقایی یه آبنبات چوبی بززررررگ داشت. باهام بوم‌م‌م می‌زد صدا می‌داد!

چهارشنبه ۱٤ آبان ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: ((:
Share

*چند روز پیش یکی از دوستام تلفن زد یه چیزایی تعریف کرد که از خنده نزدیک بود روده‌هامون پاره شه نیشخند حالا شاید الان تعریف کنم خنده‌دار نباشن ولی توی موقعیت، آدم از هر حرف و کلمه‌ای خنده‌ش بیشتر میشه مخصوصا که ماجراها واقعی‌ باشن، شخصیت‌ها رو بشناسی و از همه فجیع‌تر اینکه خودتون رو سوژه کنید بخندید.

این دوست من یه عمه‌ داره که بنده خدا کمی عقب‌مانده‌ی ذهنی‌ه. خواهر این دوست‌م که نمیگم اسم‌ش چی‌ه - اسم قشنگی هم داره - اسم‌ش رو دوست نداره. دوست داره اسم‌ش "رها" باشه مثلا. وقتی قرار بود براش خواستگار بیاد به همه‌ی خانواده سپرد که در حضور خواستگارا "رها" خطاب‌ش کنن که اونا هم عادت کنن بگن "رها". کلی هم سفارش کرد به همه. آخر سر هم نگران بود که حتی اگه همه هم درست بگن، عمه‌جان صددرصد اسم اصلی‌م رو میگه.

و اما چیزی که عملا اتفاق افتاد:

پدر و مادر دوست‌م همون اول گفتن ما عادت داریم اسم خودت رو بگیم و "رها" به زبون‌مون نمیاد. ما رو معاف کن.

خواهر دوست‌م مدام عروس رو به اسم اصلی‌ش صدا زده و محض رضای خدا حتی یک بار هم نتونسته بگه "رها"!

دوست‌م همیشه ابتدا حرف اول اسم اصلی عروس رو میگه بعد یهو یادش میفته داد می‌زنه "رها"!

عمه‌شون از اول همیشه گفته "رهاجون"! و حتی یک بار هم اسم قبلی از دهن‌ش نپریده.

من دیگه حرفی ندارم قهقهه

موضوع: ((:
Share

*دوست‌م شب این رو فرستاد، کلی خندیدم. فرداصبح‌ش که بیدار شدم هنوز داشتم می‌خندیدمنیشخند

یکشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: ((:
Share

*صدای آواز خوندن بچه‌ی همسایه توی راهرو میومد. فکرکردم صدا ش توی گوش‌م‌ه.

کمی بعدتر صدای گروپ‌گروب دویدن‌ش از خونه‌ی مادربزرگ‌ش اومد. بعد صدای بمپایی - دمپایی‌ - توی پله‌ها. بعد هم صدای در!

در رو باز کردم: سللااااام! اومد ذوق کنه بپره تو، پا ش گیر کرد به کفش خان‌داداش، داشت با مغز میومد توی سر و صورت من که خب به خیر گذشت. بعد از اندازه گرفتن قد ش و اینکه ببین چقد بزرگ شدم و بریم قایم شیم فلانی پیدامون کنه و اینکه مقادیری خوراکی به خورد ش دادیم: گشنه‌ت نیست؟

- نه. الان بررنج خورردم با کتلت با...

یه دفعه چشماش گرد شد: وای!

- چی‌ه؟

دوید سمت در: بالا فالوده بود. من یادم رفت بخورم. الان میرم بخورم بعدش میام. در رو نبندیا. الان میام.

اصرار ما برای اینکه بعدا برو بخور یا بشین ما بریم بگیریم برات بیاریم همینجا بخور هیچ فایده‌ای نداشت. بدوبدو رفت بالا نیشخند

پنجشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: ((:
Share

*بچه‌ی همسایه وقتی خیلی کوچیک بود، میومد از پشت در صدا مون می‌زد. داااد می‌زد تا بشنویم و بدویم در رو باز کنیم.

به مامان‌ش سپرده بودیم بیاردش خونه‌ی ما. اون هم به بچه‌ش می‌گفت از پشت در، صدا مون کنه تا حسابی قند توی دل‌مون آب شه.

بزرگ‌تر که شد، در می‌زد. با کف دست، ناشیانه می‌کوبید به در. در باز می‌شد و بلافاصله صدای جیغ و سلام و بفرمای ما و خنده‌ی بچه‌ی همسایه می‌رفت آسمون.

دیروز صدای زنگ در اومد + صدای بچه‌ی همسایه. این یعنی اومده مهمونی! قد ش بلند شده می‌تونه زنگ بزنه و البته جمله‌بندی‌هاش هم کامل و بی‌نقص‌ن. فقط مثلا به دمپایی میگه بمپایی. دقیقا هم می‌دونه من بهش می‌خندم. برای همین گاهی از دست‌م شاکی میشه نیشخند خب چی کار کنم؟ من از چیزی خیلی خوش‌م بیاد به فراخور حال، یا گریه می‌کنم یا کلی می‌خندم.

شاید یک هفته بود همدیگه رو ندیده بودیم. دستام رو باز کردم. دوید محکم بغل‌م کرد. معتقدم تا وقتی زور ت می‌رسه باید بچه رو بغل کنی و راه بری. چون یه روزی دیگه زور ت نمی‌رسه، به دل‌ت می‌مونه فقط نیشخند

چند دقیقه بعد: مریمی انقد ول‌م کن. اذت - اذیت - نکن. پا م رو نگش. دست‌م رو ول کن دارم نقاشی می‌کنم.

چند دقیقه بعدتر: مریمی چرا یادت میره قول دادی اذت نکنی؟

خب بچه رو باید اذت کرد دیگه. چی کار کنم پس؟

موضوع: ((:
Share

*یه اپلیکیشن نصب کرده که فکر کنم اسم‌ش "زمان و علت مرگ شما" ست. خودش می‌گفت قرار ه 51 سال دیگه بمیره بر اثر هیجان! نیشخند از اون روز حرف بهش می‌زنیم میگه هیجان‌زده‌م نکنید. یه وقت عمر م کم میشه.

تاریخ مرگ‌ش هم دقیقا 2 روز قبل از تولد من‌ه‌. گفتم تو همیشه باید زهر ت رو به من بریزی؟ چرا میخوای تولد م رو خراب کنی؟ نیشخند (البته اون موقع من مرده‌م)

گفت من چی کار دارم؟ اصلا میام برات کیک میارم که یه خاطره‌ی خوب بمونه ازم. گفتم تو اخلاق‌ت رو درست کنی من راضی‌م. نمیخواد دم آخری برای من خاطره بسازی.

می‌خندیدیم. گفت ببین از بهمن تا عید که چیزی نمونده. من باید عید اون سال رو هم ببینم، بعد بمیرم. اصلا بیا یک بار دیگه چک کنیم. بار دوم 2 سال به عمر ش اضافه شد! افتاد اردی‌بهشت 2 سال بعد. گفتم اردی‌بهشت هوا خوب‌ه. حیف‌ه آدم بمیره.

گفتم تو اصلا نمیخوای بمیری. بیخود وقت ما رو نگیر. بده من چک کنم. چند تا سوال رو جواب دادم از جمله اینکه کلا شاد م یا غمگین. نوشت 15 سال دیگه بر اثر خنده می‌میرم.

همه گفتن پس برای همین‌ه که جدی هستی و زیاد نمی‌خندی. می‌ترسی بخندی بمیری یهو. از اون روز تا یه چیزی میگن و من لبخند می‌زنم، میگن نخند نخند برات خوب نیست. می‌میری‌ها نیشخند

پنجشنبه ٦ شهریور ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: ((:
Share

*همسایه‌مون تلفن زد به مامان‌م: من خیلی خوش‌م میاد از سبک لباس پوشیدن مریمی. همیشه لباسای رنگی‌رنگی می‌پوشه. خیلی باسلیقه شال و روسری‌ش رو با مانتو ش ست می‌کنه. آدم کیف می‌کنه این دختر رو می‌بینه. انقد تمیز، مرتب، خانوم، متین. اون روز اومده بود برای ما نذری آورده بود. با خواهرم صحبت کرد البته. وقتی رفت، خواهرم گفت خیلی ازش خوش‌م اومد.

الان تلفن زدم ازش بپرسین مانتو ش رو از کجا خریده؟ نیشخندنیشخندنیشخند

یکشنبه ٥ امرداد ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: ((:
Share

*سوالی که مطرح میشه این‌ه که در آهنگ دل دیوونه‌م از تو - مازیار فلاحی - اونجا که شاعر می‌فرماید "یه عکس یادگاری که خودتم نداری"، عکس مذکور دقیقا چه شکلی‌ه؟ متفکردیوانه هم نیستم. به روح هم اعتقادی ندارم. به خاندان پدری هم حساس نیستم. دیگه خودتون می‌دونید نیشخند

چهارشنبه ۱ امرداد ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: ((:
Share

*صدای زنگ در اومد. بعد هم یکی آروم و نامنظم، تپ‌تپ با کف دست می‌کوبید به در. در رو باز کردیم. بچه‌ی همسایه‌ بود. بدون سلام دوید تو. بعد یادش افتاد تمپایی‌!هاش رو درنیاورده. برگشت شوت‌شون کرد دم در. بلند گفت بابا م داره کولر رو درست می‌کنه. دریل می‌زنه. من از صدا ش می‌ترسم. مامان‌م گفت بیام اینجا.

دونه‌دونه بهش گفتیم خیلی خوش اومدی. خیلی کار خوبی کردی. از دست همدیگه می‌کشیدیم‌ش که بوس‌ش کنیم. بهش گفتم طالبی می‌خوری؟ گفت آره.

من کلا نمی‌دونم با بچه‌ها باید چطوری برخورد کنم دقیقا. مونده بودم باید بهش بدم بخوره یا خودش بلد ه. یه تیکه‌ی کوچیک رو با چنگال برداشتم. دهن‌ش رو باز کرد. فهمیدم سیستم همین‌ه نیشخند

یهو گفت مریمی من عصر بستنی خوردم. گفتم نوش جون‌ت. چرا الان یادت اومد؟

گفت آخه صورت‌م رو نشستم. الان طالبی خوردم، مزه‌ی بستنی داد.

زبون‌ش رو دور لب‌ش چرخوند. گفتم بچه مگه تو گربه‌ای آخه؟ بعد از 4-3 تا بوس محکم، گفتم بیا بریم صورت‌مون رو بشوریم. بغل‌ش کردم رفتیم توی دستشویی. اون من رو نگاه می‌کرد، من اون رو. دست‌م رو خیس کردم، صورت‌ش رو شستم. هیچی نگفت. فهمیدم سیستم همین‌ه نیشخند

چند دقیقه بعد: تخم مرغ می‌خوری؟

عاشق تخم مرغ آب‌پز ه: آره.

براش پوست گرفتم گذاشتم توی ظرف. داشتم فکر می‌کردم سیستم این چطوری‌ه یعنی؟ متفکر

خودش تخم مرغ رو برداشت نصف کرد با اشتها خورد. داشتم فکر می‌کردم چقد باهاش مهربون شده‌م. عجیب بود برای خودم نیشخند مهربون بودم باهاش اما امروز زیادی دوست‌ش داشتم.

چند دقیقه بعد: سوپ می‌خوری؟

- سوپ خیلی دوست دارم. همـــــــــــه‌ش رو می‌خورم.

ندیده بودم بچه بی‌دردسر سوپ بخوره. مسابقه گذاشتیم. من خودم رو زدم به گیجی. اون تندتند سوپ‌ش رو تموم کرد و برنده شد.

چند دقیقه بعدتر: بستنی می‌خوری؟

- مریمی! روهم‌روهم بخورم بالا میارم نیشخند

سه‌شنبه ۱٧ تیر ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: ((:
Share

*سیمرغ بلورین فان‌!ترین کامنت پست تاریخ تولد تقدیم می‌شود به کامنت شماره‌ی 200: من ﺁﺧﺮ ﺳﺮ ﺍﺯ ﮐﺎﺭ خانوما ﺩﺭنیاوردم: ﻣﺘﻨﻔﺮﻥ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺳﻨﺸﻮﻥ ﺭﻭ ﺑﭙﺮﺳﯽ... ﻭﻟﯽ ﭘﺪﺭﺗﻮ ﺩﺭﻣﯿﺎﺭﻥ ﺍﮔﻪ ﺗﺎﺭﯾﺦ ﺗﻮﻟﺪﺷﻮﻥ ﯾﺎﺩﺕ ﺑﺮﻩ.

این رو در حالتی خوندم که اعصاب‌م خورد بود و در کسری از ثانیه یهو بلند خندیدم. خدا به نویسنده‌ش خیر بده واقعا. خیلی خوب بود نیشخند

پنجشنبه ٥ تیر ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: ((:
Share

*کمترین فایده‌ی باخت ایران در مقابل بوسنی این بود که من گفتم اونجا که همه‌ش جنگ‌ه، اینا فوتبال میخوان چی کار؟ دوست‌م گفت مریمی جنگ بوسنی خیلی وقت‌ه تموم شده!

خب واسه چی اخبار گوش بدم؟ الان توی عراق همه دارن همدیگه رو می‌کشن، من کاری ازم برمیاد؟

چهارشنبه ٤ تیر ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: ((:
Share

*در عمر م 2 بار فوتبال دیدم. هر دو بار ش جام جهانی بود. هر دو بار ش هم دوستان تشویق‌م کردن. یعنی کلا آدم رو سگ بگیره، جو نگیره نیشخند

بار اول، بازی ایران و استرالیا رو دیدم. فکر کنم 16 سال پیش بود. دبیرستانی بودم. بچه‌ها خواستن کلاس زیست‌شناسی شنبه بعدازظهر تعطیل شه، به جا ش بشینیم بازی رو ببینیم. طبیعتا نه مدیر مون قبول کرد، نه دبیر مون. بچه‌ها هم گفتن پس ما درس گوش نمیدیم. رادیو هم داریم. مدیر مون پیشنهاد داد دبیر زیست‌شناسی کوتاه بیاد. و بدین ترتیب یه تی‌وی رفت بالای چارپایه، بچه‌ها هم دور ش. والا من که نمی‌دونستم کجا رو باید نگاه کنم. فقط از اینکه کلاس تعطیل شده، خوشحال بودم. الان که فکر می‌کنم می‌بینم کاش جیم می‌شدم میومدم خونه. چرا نشستم فوتبال نگاه کردم؟

بچه‌ها جیغ می‌زدن، فحش می‌دادن، هیجان‌زده بودن خیلی. من فقط گل خداداد عزیزی رو یادم‌ه. دیشب دوست‌م اومد یادآوری‌ش کنه. به جای غزال تیزپا گفت آهوی تیزچنگال! نیشخند

دیشب بچه‌های گروه وایبر گفتن بیایین فوتبال ببینیم. من اول پرسیدم بازی ایران با کجاست؟ بعد فهمیدم آرژانتین‌ه. بعد فهمیدم مسی معروف توی همین تیم‌ه. تا دقیقه‌های آخر هم باور م نمی‌شد اینا واقعا دارن با آرژانتین بازی می‌کنن.

بعد پرسیدم دروازه‌ی ما کدوم‌ه؟ لباس تیم ما چه رنگی‌ه؟ و فقط این رو از بازی قبلی یادم مونده بود که نیمه‌ی دوم، دروازه‌ها جابه‌جا میشه یعنی ما میریم سمت چپ کادر تی‌وی. بعد داشتم فکر می‌کردم اگر دوربین، از روبروی این یکی دوربین بگیره، چپ و راست جابه‌جا میشه، بعد من چطور بفهمم چی به چی‌ه؟ نیشخند

چند بار هم پرسیدم کجا رو باید نگاه کنم؟ والا قرار بود ملت حقیقی رو دید بزنن اما من حتی نمی‌دونستم کی‌ه و کجاست قهقهه کلا هم دنبال لباس زرد می‌گشتم به توصیه‌ی دوستان. آخر سر یه پرچم زرد پیدا کردم با یه دروازه‌بان که گویا مال تیم رقیب بود.

راستش رو هم بخواین، سر اون گل دقیقه‌ی 91 تا می‌تونستم جیغ کشیدم، فحش هم دادم خنثی 

دقایقی بعد:

حواس‌م رفت پی جوجه‌هه... دقایقی بعدتر:

کلا هم این‌ه وضع‌م:

یکشنبه ۱ تیر ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: ((:
Share

*می‌گفت با بچه‌م رفتیم داخل یه مغازه. داشتم دور و بر رو نگاه می‌کردم، یهو دیدم طوفان شد و گردوخاک! برگشتم ببینم بچه‌م کجا رفت یهو که صاحب مغازه داد زد خانوووووووم! من هنوز کولر رو درست نکرده‌م که پسر شما روشن‌ش کرده. خب مواظب باش. خسارت بزنه باید کلی پول بدیا.

دیدم راست میگه. حق داره واقعا. نگو بچه‌م گرم‌ش شده فکر کرده باید کولر رو روشن کنه خب.

دوشنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: ((:
Share

* وسط مراسم، بچه‌ی دوست‌م از توی اتاق داد زد ماماااااااان. دارم میفتم. من نزدیک‌تر بودم به اتاق. دویدم سمت تخت دوطبقه‌شون. دیدم دوقلوها اون بالا ن. یکی‌شون خیلی ریلکس داره دوروبر رو نگاه می‌کنه، اون یکی می‌خنده.

گفتم بچه چرا الکی میگی؟ نیشخند بعد یه وقتی که واقعا داری میفتی، همه فکر می‌کنن باز داری الکی میگی، نمیان کمک‌ت کنن.

خندید گفت آره می‌دونم. چوپان دروغگو. گفتم تو چوپان دروغگو رو هم بلدی و باز اینوری میگی؟ گفت آره. گفتم خب من دیگه حرفی ندارم نیشخند

پنجشنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: ((:
Share

*یک همچنین پدیده‌ای باعث 2 تا ری‌اکشن میشه معمولا:

یا متعجب میگن "یعنی چی واقعا؟" یا در حالی که از شدت خنده، نفس‌شون بالا نمیاد میگن "جان من بگو بقیه‌ی کلیپ‌هاش رو از کجا بگیرم؟"

اگر کنجکاو شدین ویدیو هاش رو ببینین به قیسیوگ یا اینستاگرام سر بزنید.

پ.ن: هرچی شادی‌ه نثار روح دوست عزیزی که نصف شب، کلیپ شراره رو برام فرستاد. من هم حواس‌م نبود دست‌م خورد Play شد نیشخند

شنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: ((:
Share

*چند روز پیش به محض اینکه از خواب بیدار شدم، لیلا توی سر م شروع کرد به خوندن: عشق‌م رو با تو دیگه قسمت نمی‌کنم من... لینک کمکی. (انگار واجب‌ه حالا)

دیگه امروز تصمیم گرفتم به جای اینکه هی بخونم‌ش یه بار گوش بدم شاید از سر م دربیاد. والا معلوم نیست چه خبر ه توی این مغز بیچاره‌ی من.

پ.ن: من جای خدا باشم، می‌مونم اون دعاها رو باور کنم یا این بزن برقـ.ـص رو نیشخند

پ.پ.ن: دیشب آدرس اینجا رو به یه دوست قدیمی دادم. الان به ابعاد جدیدی از شخصیت من پی برده نیشخند

پ.پ.ن: راستش اینا رو هم پیدا کردم. آیکون اعتراف سنگین قهقهه

پنجشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: گوش کن ، ((:
Share

*دیروز رفته بودم بازار. همین که خیابون داور رو رد کردم، شنیدم 2 تا صدای خوشحال آشنا با ولوم 1000 دارن این رو می‌خونن نیشخند انقد خندیدم.

پنجشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: ((: ، گوش کن
Share

*چند روز پیش با سیستر رفته بودیم دکتر. از اول شروع کردم به عکس گرفتن از خیابان و مناظر داخل محوطه‌ی مطب از زوایای مختلف. انگار نه انگار یک بیمار در حال غش و ضعف همراه‌م‌ه نیشخند

ساختمون‌ش در واقع مث یه آپارتمان چند طبقه‌ی 2 واحدی بود که جلو ش حیاط و درخت و باغچه و حوض داشت. در نرده‌ای روبروی پارکینگ رو بسته بودن و در نرده‌ای تردد افراد، باز بود. پارکینگ رو کلا کرده بودن سرویس بهداشتی و این‌ور ش کافه و اون‌ور ش هم به داروخانه راه داشت.

از در اصلی ساختمون که وارد می‌شدی، تابلوی راهنمای طبقات رو می‌دیدی که رو ش هی نوشته بود طبقه‌ی اول، در شرقی/غربی. طبقه‌ی دوم، در شرقی/غربی. حالا نگو منظور شون از در شرقی یا غربی، در سمت راستی یا چپی بود چون هر طبقه، 2 واحد آپارتمان داشت.

فاصله‌ی در واحد شرقی و غربی هم فقط 2 قدم بود. توی سالن، دیوار بین دو واحد رو هم برداشته بودن و یکی‌ش کرده بودن یعنی عملا فرقی نداشت از در شرقی! وارد شی یا در غربی!

نزدیک در غربی، این منظره رو می‌دیدی که پله می‌خورد می‌رفت سمت عینک‌های طبی و غیره. کلا همه جا ش به همه جا راه داشت. من هم که عاشق جاهایی‌م که چند تا در دارن و به هم راه دارن و وسطاشون هم پله داره. یعنی فیوریت خودم بود نیشخند

طبقه‌ی اول، بین در شرقی! و غربی! - در واحد راستی و چپی که به هم راه داشتن - وایسادم مث کماندوها به سیستر علامت دادم تو از اون در برو، من از این یکی در میرم داخل. اون هم با سر اشاره کرد باشه و رفتیم تو. دفترچه رو دادیم نشستیم منتظر. سیستر گفت مریمی هوا گرفته نیست اینجا؟ بریم توی حیاط.

هیچی دیگه. ورود به حیاط همان و کشف انواع راه‌ها و خروجی‌ها و دسترسی‌ها به هم همان. از در داروخانه می‌رفتیم داخل، از توی پارکینگ میومدیم بیرون. دوباره از در پارکینگ می‌رفتیم داخل. به کافه سر زدیم. از سمت پارکینگ برگشتیم طبقه‌ی اول. بعد اومدیم بیرون. از در اصلی دوباره رفتیم طبقه‌ی اول.

سیستر که دیگه رفت نشست. من هی از در شرقی می‌رفتم، از در غربی میومدم. از پله‌ها می‌رفتم بالا، دور می‌زدم از اون‌ور میومدم بیرون. می‌رفتیم پایین. میومدم بالا. دوباره از اول.

سیستر می‌گفت تو چرا انقد اذیت می‌کنی؟ گفتم چی‌ه؟ مگه دوربین داره اینجا؟ بعد هم دیدم توی سالن، آنتن ندارم. چسبیده بودم به در، دست‌م توی هوا، داشتم اس‌ام‌اس‌بازی می‌کردم. هرازگاهی هم یه چیزی می‌گفتم سیستر خنده‌ش می‌گرفت. خانوم پذیرش هم با تعجب نگاه‌ش می‌کرد. تازه می‌خواستم برم آسانسور بازی کنم که دیگه وقت نشد سیستر گفت بیا بریم خونه.

چرا نمیذارن آدم به بازی‌ش برسه؟ حیف اون همه در نبود؟ این عکس رو ببینید.

اگه تصور می‌کنید این عکس 13به‌در امسال من‌ه، سخت در اشتباهید. این عکس متعلق است به سیستر. یک هفته بعد از 13به‌در. در حال گرده زدن سبزه های مردم توی محوطه‌ی مطب. بعد به من میگه عین بچه‌ها شیطونی می‌کنی.

گفتم این کارا چی‌ه می‌کنی؟ انقد جلف نباش نیشخند بیا بریم. چند قدم که دور شدیم بدوبدو برگشتم خودم هم یه گره زدم. سیستر جیغ می‌زد یه کم اون‌ورتر گره بزن. گفتم نمیخوام. میخوام خونه‌م نزدیک تو باشه. می‌گفت اه. من چطوری از دست تو خلاص شم انقد هی می‌چسبی به من؟

خیلی ما دو تا بزرگ شدیم واقعا نیشخند خودمون می‌دونیم.

جمعه ٢٢ فروردین ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: ((:
Share

*نشسته بودم منتظر تا قطار مترو وارد ایستگاه بشه. نگاه خانومی رو که کنارم نشسته بود روی صورت‌م حس می‌کردم. یه کم که گذشت برگشتم سمت: چیزی میخواین بگین؟ اون هم لبخند زد: نه. گفتم باشه. دوباره خیره شدم به روبرو.

گفت حال‌م خوب نیست. همونطور که روبرو رو نگاه می‌کردم، پرسیدم چرا؟ گفت حامله‌م. برگشتم سمت‌ش. کلا یه کم تپل بود ولی اگه نمی‌گفت، قابل تشخیص نبود. پرسیدم چیزی میل داری بخوری؟ آدامس یا مثلا شکلات.

گفت نه. هیچی نمیخوام. نمی‌تونم بخورم. پرسیدم اولاش هستی یا آخراش؟ گفت 4 ماه. گفتم پس میشه وسطاش. هردومون خندیدیم.

- بدی‌ش این‌ه که آدم اگه پشیمون شه نمی‌دونه دقیقا باید چی کار کنه.

تکیه داد به عقب. انگار فقط می‌خواست با یکی حرف بزنه تا حال‌ش بهتر شه: اگه نداری یکی بیار. خوب‌ه.

گفتم بچه ندارم ولی نمی‌دونم اینی رو که میگی دقیقا باید چطوری انجام بدم.

با تعجب نگاه‌م می‌کرد. چشماش کاملا گرد شده بود. گفتم حضرت مریم که نیستم خب نیشخند

دوشنبه ۱۸ فروردین ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: ((:
Share

*مامان‌ میگه مدل لباس و جینگیلجات این دختره شبیه من‌ه نیشخند

جمعه ۱٥ فروردین ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: ((:
Share

*ژاپنی‌ها یه ضرب‌المثل دارن که میگن یه مداد کم‌رنگ، بهتر از یه حافظه‌ی قوی‌ه یا همچین چیزی. مضمون‌ش این‌ه خلاصه. حالا حکایت من‌ه!

2 ماه پیش رفتم کلاس قالی‌بافی. یه دونه خودکار و کاغذ هم با خودم نبردم. آدم دقیقی هم نیستم که با دقت نگاه کنم. اصولا سر کلاس، همه چیز آسون‌ه. همه‌ی مساله‌ها راحت حل میشن. همه چیز هم یاد آدم‌ه. ولی سر امتحان، همه‌ش می‌پره! این هم حکایت من‌ه.

دیشب گفتم تمرین‌م رو ببافم تموم کنم ببرم مربی‌م ایرادهای احتمالی رو بگه و خلاص. شکر خدا همه چیز رو نصفه یادم بود. بعد قالی‌بافی کلا اینطوری‌ه که یه رج رو اشتباه کنی اصلا نمیشه ماست‌مالی‌ش کنی. یعنی رج بعد رو عمرا نمی‌تونی ببافی. باید همه رو بشکافی. مدیونید فکر کنید من خیلی تلاش کردم در راستای ماست‌مالی! و بعد از 5 رج تلاش مذبوحانه تسلیم شدم. نتیجه‌ش هم شد اعصاب داغون و سردرد و هدر شدن کلی نخ قالی.

عوض‌ش الان همه چیز رو چنان یادم مونده که تا عمر دارم یادم نمیره. آیکون مریمی تنبلی که باز هم بلند نمیشه بره 2 تا یادداشت بنویسه. بدی‌ش این‌ه که این رو کسی بلد نیست توی خانواده. نه نمی‌تونم ازشون سوال کنم، نه میان بشینن یه رج ببافن نیشخند

از من به شما نصیحت:

هر چیزی یاد می‌گیرید، درس‌هاتون رو یادداشت کنید. الان یادتون‌ه. چند ماه بگذره و سراغ‌ش نرید، حتما یه چیزایی رو فراموش می‌کنید. می‌تونید فایل صوتی بسازید، فیلم بگیرید، عکس بگیرید. هر روشی رو استفاده کنید، بهتر از هیچی ننوشتن‌ه.

کارهاتون رو نذارید برای دقیقه‌ی 90. هیچ کاری هول‌هولکی خوب از آب درنمیاد مخصوصا قالی بافتن که کلا با عجله در تضاد ه. بخوای عجله کنی فقط خودت رو حرص داده‌ای الکی.

آیکون مریمی‌ای که حسابی خسته شده، پود ضخیم‌ش هم برای نهایتا 5 رج جواب میده. کسی اینجا قالی بافتن بلد نیست؟ نخ چله رو برای پود ضخیم استفاده کنم لو میره؟

پ.ن:اینا چطوری هر کدوم یه تیکه رو می‌بافن، اشتباه هم نمیشه؟ من الان این دست‌م و اون یکی با هم به اختلاف نظر برخورده‌ن نیشخند

چهارشنبه ۱۳ فروردین ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: ((:
Share

*تاثیر هولاهوپ در لاغری شکم و پهلو بر همگان، واضح و مبرهن است! اما برای من، تاثیر داروهای ضد افسردگی رو داره چون دائم میفته روی زمین و من می‌خندم و خم میشم بر ش می‌دارم.

گفتنی‌ست تابه‌حال هیچ‌گونه توضیح و آموزشی روی بنده موثر نبوده و هیــــــــــچ جوری نمی‌تونم نگه‌ش دارم. تند، آروم، چرخشی، عقب جلو، هیچ جوری نمی‌مونه. همه‌ش می‌خندم میگم ئه! افتاد نیشخند

یکشنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: ((:
Share

*دسته‌ی عینک‌مان جدا شده یعنی پیچ‌ش باز شده و دسته‌اش کنده شده است! ما نمی‌دانیم چرا تمام عینک‌مان این مدلی خراب می‌شوند. فقط خوشحالیم که پیچ مذکور را گم نمی‌کنیم و با سربلندی می‌دهیم آقای عینک‌ساز برایمان درست‌ش کنند. البته فردا تعطیل است و آقای عینک‌ساز تشریف ندارند و ما می‌مانیم بی‌چشم نیشخند همه جا را می‌بینیم اما وقتی بخواهیم چیزی بخوانیم، سردرد می‌گیریم و از چشم‌هایمان اشک می‌آید. لوس ننر هم خودتان هستید. گفته باشیم قهرنیشخند

دوشنبه ٢۱ بهمن ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: ((:
Share

*- مریمی بیا!

من: باز چه کردی خان‌داداش؟

- هیچی بابا. این دکمه‌هه رو اومدم بدوزم دست‌م داغون شد. ببین‌ش.

یه قلمبه نخ گرده‌خورده رو نشون‌م داد که صل بود به لباس‌ش: من اینجوری‌ کردم.

من: "من اینجوری کردم" نه! بهتر آن است که بگویی "من این گند رو زدم"! نیشخند این چی‌ه بچه؟ بلد نیستی دکمه بدوزی؟

- دست نزن. دست تو هم داغون میشه!

من: دست‌م با این سوزن ظریف، داغون شه؟ متفکر چطوری می‌دوزی مگه؟

دست‌ش رو نگاه کردم. معلوم بود سوزن رو گذاشته روی پارچه، با وسط بند انگشت، فشار داده سوزن رو. فقط مونده‌م چطوری نخ‌ها رو اونطوری قلمبه کرده بود گوله‌گوله: تو حیفی! برو خیاط شو.

- برای یه کوتاهی شلوار، 700 هزار تومن می‌گیرم. دست‌م داغون شد نیشخند حالا بدوز ش دیگه آبجی. آفرین!

پ.ن: دنیا دار مکافات‌ه: یه رج بباف. آفرین!نیشخند

سه‌شنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: ((:
Share

*دیدم آقای عطاری، پشت شیشه سورمه‌دان‌های رنگی‌رنگی چیده! با توجه به اینکه اونجا مغازه‌ی جینگیلجات نیست، معلوم بود سورمه آورده! یه سورمه‌دان قرمز و طلایی خریدم با مقادیری سورمه‌ی اصفهان. مسلما سورمه‌دان آبی یا سورمه‌ای رو ترجیح می‌دادم ولی خب قرمز ش قشنگ‌تر بود.

بعد اومدم در ش رو باز کنم. ناخن‌م شکست.

بعدتر رفتم جلوی آینه. مداد رو همیشه عمودی می‌گیرم دست‌م اما قلم سورمه رو باید افقی گرفت انگار. خلاصه هی رفتم عقب، اومدم جلو، قلم رفت توی چشم‌م نیشخند

البته بد هم نشد. مشکل خشکی قلم کلا حل شد.

تازه کشف هم کردم که چشم‌ها به هم وصل‌ن و این دوبیتی کلا غلط‌ه و شاعر ش هیچی از آناتومی نمی‌دونسته:

یک چشم من اندر غم دلدار گریست / چشم دگر م حسود بود و نگریست

چون روز وصال آمد او رو بستم / گفتم نگریستی، نباید نگریست

بعدتر ش اینکه اون نگریست و نگریست رو باید دو جور متفاوت بخونید که من عمدا اعراب نذاشتم فعلا نیشخند

آخر ش هم زیر چشم‌م کلا سیاه شد یعنی اول یه ذره سیاه شد، اومدم با دست، پاک کنم. کل‌ش پخش شد. بعد خواستم با آب بشورم. یادم افتاد اگه هر دفعه همین کار رو کنم کلا دور چشم‌م چروک میشه! آیکون دودستی بر سر کوفتن.

صبح هم پاشدم کلا جک گنجشکه رو دیدی، من مریمی‌شون بودم. رفتم حمام این فاجعه تموم شه، کل سورمه‌ها ریخته زیر چشم‌م. دیگه هم حال ندارم پاک‌شون کنم. الان هم باید برم بیرون.

نتیجه‌ی اخلاقی هم نداره این فاجعهنیشخند

چهارشنبه ٢ بهمن ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: ((:
Share

*اون روز: توی ماشین یهو یادم افتاد. کاغذ رو گرفتم جلوی چشم مامان!

- این چی‌ه؟

من: یکی توی خیابون بهم شماره داد.

- حالا هی تنها برو بیرون واسه خودت نیشخند

من: توی خیابون خودمون بود. (دیگه نگفتم پشت در خونه بود)

- تو هم گرفتی ازش؟

من: خب چی کار کنم؟

امروز برام مسج اومد. نگاه کردم. مامان بود. نوشته سامان چی شد؟

نوشتم واااا! مامان؟

نوشت دیدم جدی‌ای. گفتم یه کم بخندی نیشخند

موضوع: ((:
Share

*ماجراهای من و کاموا: قسمت اول، دوم، سوم.قسمت چهارم:

من: مامان جان! شما بشین استراحت کن. من ناهار درست می‌کنم. موقع رفتن سمت آشپزخونه، کیف بافتنی نصفه‌نیمه رو میدم دست‌ش نیشخند

من: مامان آب پرتقال می‌خوری؟ دو رج بباف خب. چی میشه مگه؟ نیشخند

من: مامان؟ خاله کی میاد؟ میخوام نظر ش رو درباره‌ی کیف‌م بپرسم. حالا چند رج هم ببافه. چیزی نمیشه که نیشخند

من: مامان موقع بافتن کیف که کمک نکردی! حداقل بگو بند ش به نظر ت چطوری باشه.

*من: سلام سوسیس!

بچه‌ی همسایه: من هندونه‌م!

- کی گفته تو هندونه‌ای؟

+ خودم!

- بقیه چی‌ن پس؟

+ نینیگم!

- حالا یه ذره بگو.

+ مامان‌م آناناس‌ه، بابا م لیموشیرین!

موضوع: ((:
Share

*واقعیت این‌ه که دخترا واسه هم آرایش می‌کنن وگرنه پسرا فرق آرایش خوب و بد رو متوجه نمیشنه. همین که سیبیل نداشته باشی کافی‌‌ه‏!‏

از وقتی که معین، سیبیل‌هاش رو زده تنها کسى که تو سنگر سیبیل باقى مونده شهرام صولتی‌ه که اون هم تنها کاربرد سیبیلاش این‌ه که با شهره اشتباه نگیرن‌ش!

بقالی سر کوچه‌مون به جز ریال و تومن، چند واحد پول دیگه هم داره: رنگارنگ، آدامس شیک و چسب زخم!

موضوع: ((:
Share

*خب بالاخره اینجانب بافت ابری رو یاد گرفتم و همه رو از زیر می‌بافم. بد هم نشده انگار. یکدست‌ه تقریبا.

رفتم پیش خاله‌وسطی. گفتم اگه داری از زیر می‌بافی، بده من برات ببافم.

3 رج بافتم. بعد گفتم خب عزیزم اگه میخوای بشکافی، راحت باش. من عادت دارم نیشخند

پ.ن: این همه جینگیلجات دارم ولی عاشق این انگشتر مرجان قرمز م: یک. دو. عکسا رو شب گرفتم. نور نبود.

 

سه‌شنبه ٢٤ دی ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: ((:
Share

*مامان: مریمی بیا یه رج بباف!

من (با لحن خانوم شیرزاد بخونید): چی‌ه؟ تا دیروز که من بافتنی بلد نبودم. هی خندیدین گفتین مریمی همه رو غلط می‌بافه و وسط‌ش دونه‌ها رو در میده! شل می‌بافه. سفت می‌بافه. حالا چی شد؟ باشه بده ببافم نیشخند

مامان: نمیخواد ببافی اصلا!

من: نه. بده. چطوری ببافم؟

مامان: یکی از زیر، یکی از رو.

من: باشه. حالا رو کدوم بود؟

مامان: بده بده نمیخوام. خودم می‌بافم.

من: واااا صبر کن خب. الان راه میفتم نیشخند

2 دقیقه بعد: مریمی نمیخوام ببافی! تمام لب‌ت رو کندی. بافتنی چی کار به لب‌ت داره آخه؟ بده خودم می‌بافم. نگاه کن! چی بافتی؟ این چرا اینطوری‌ه؟

من: نشکافیا! بلد نیستی ایراد الکی می‌گیری نیشخند

مامان، نادم و پشیمون، همه رو شکافت. یه دونه هم اون وسط، در شد! من بلد می‌خندیدم. مامان نمی‌دونست بخنده یا من رو بکشه! نیشخند

2 ساعت بعد، وقتی مامان خواب بود، لطف کردم 3 رج براش بافتم وقتی بیدار میشه ذوق کنه. فقط نمی‌دونم چرا شکل‌ش با بقیه‌ی بافتنی‌ه فرق داشت. گفتم عیب نداره. طرح انداختم. الان بیدار شه خوشحال میشه. پریدم توی حمام.

برگشتم دیدم مامان داره با قیافه‌ی شاکی بافتنی‌ش رو می‌بافه.

من: نمی‌دونم چرا تشکر نمی‌کنین ازم؟ نیشخند

مامان: تشکر برای این افتضاحی که بافتی؟

من: خیلی هم عالی بود. غلط هم نبود.

مامان: چطوری بافتی؟

من: یکی زیر، یکی رو.

مامان: اینجا ش یه رج زیر، یه رج رو باید باشه. نگاه کن خب.

من: خب تا فردا هم نگاه کنم از کجا بفهمم چطوری‌ داری می‌بافی؟ اصلا می‌دونی چی‌ه؟ شما بافتنی بلد نیستی، از من الکی ایراد می‌گیری. من میخوام بافتنی با قلاب یاد بگیرم اصلا.

مامان: این رو فکر می‌کنی بلدی یعنی؟ (آیکون دودستی بر سر کوفتن)

من: آآآآره. دیروز به خاله گفتم قلاب بیاره یادم بده.

مامان: خب خاله‌ت چی‌گفت؟

- عین شما خوشحال شد دودستی زد تو سر شنیشخند

دوشنبه ٢۳ دی ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: ((:
Share

*اینا رو ببینید بخندید فقط نیشخند

 

 

 

 

 

 

پنجشنبه ۱٩ دی ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: ((:
Share

*هی رفتم، اومدم با صدای مورچه‌خوار گفتم سلام سوسیس! نیشخند

مامان یکی دو بار خنده‌ش گرفت. بعد گفت مریمی این چی‌ه هی میگی میفته توی دهن آدم. نگو انقد!

و خب چون من خیلی حرف‌گوش‌کن‌م، ادامه دادم.

دیروز بعدازظهر مامان رفت ختم یکی از اقوام دور. وقتی برگشت، گفت مریمی مگه دست‌م بهت نرسه. اونجا هر کی اومد بهم سلام کرد، نزدیک بود بگم سلام سوسیس!

قهقهه

موضوع: ((:
Share

*سیستر: مریمی دیشب آبمیوه درست کردم چرا نخوردی؟

من با مظلوم‌نمایی متمایل به منت‌گذاری: دور که نریختم. خوردم ولی واسه چی با موزهای له‌شده، شیرموز درست می‌کنی؟

سیستر: موز له‌شده چی‌ه؟

- ترش بود خب.

سیستر: دیوونه تو ش آب سیب ریختم. آب سیب-موز ندیدی بیرون درست می‌کنن؟

- دیگه بدتر ش نکن. برداشتی قاطی شیرموز، آب سیب ریختی، پز هم میدی؟ نخیرم. اون موزها له‌شده بود. مزه‌ی سیب هم نمی‌داد.

سیستر: آب سیب-موز بود. تو ش شیر هم ریختم.

- باشه. همه‌ی اینا قبول. ولی دیگه با موز له‌شده، شیرموز درست نکن خب نیشخند زبون‌نفهم هم خودتی.

موضوع: ((:
Share

*من: یه بار داشتم تند میومدم توی اتاق. موهام گیر کرد به دستگیره‌ی در. بلند گفتم آخ. ول‌م کن. یه بار هم کارت‌م رو از عابربانک گرفتم، گفتم مرسی نیشخند

دوست‌م می‌خندید: اینا چی‌ه میگی؟ جوک‌ه؟نیشخند

گفتم اونی که برای شما جوک‌ه، برای من خاطره‌ست نیشخند

سه‌شنبه ۱٠ دی ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: ((:
Share

*بچه‌ی همسایه توی کوچه با ذوق، داد می‌زنه و می‌خنده، به مامان‌ش میگه من هندونه‌م نیشخند

چهارشنبه ٤ دی ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: ((:
Share

*تلفن یک‌سره زنگ می‌خورد. من که هرگز برای تلفن جواب دادن بیدار نمیشم! ولی مامان بلند شد رفت جواب داد. یه دختر جیغ‌جیغو بود که گفت همکلاسی خان‌داداش‌ه و اگه این بار هم! کلاس رو نیاد، استاد حذف‌ش می‌کنه. بعد هم گفت ما هرچی به موبایل‌ش زنگ می‌زنیم، جواب میده. خواب‌ه انگار. بهش بگید پاشه بیاد کلاس رو.

مامان رفت خان‌داداش رو بیدار کرد. اون هم داشت غر می‌زد که چرا ساعت گوشی‌ش زنگ نزده و بیدار نشده. باز تلفن خونه زنگ زد. مامان گوشی رو برداشت. همون دختر ه بود. گفت وای ببخشید می‌خواستم به موبایل‌ش بزنم. باز تلفن خونه رو گرفتم.

مامان گفت اینا کی‌ن یک‌سره به خونه و موبایل این زنگ می‌زنن؟ گفتم ول کن بابا. 4 تا بچه‌ی دیوونه‌ن مث خودش. حوصله داری؟ نیشخند

والا من با این سن با کسی دوست بشم بهش نمیگم تلفن بزنه خونه. چقد رو دارن بچه‌های این دوره زمونه. نمی‌دونم اینا خیلی پرروئن، ما دهه 60‌ای‌ها خیلی بی‌عرضه‌ایم، چی‌ه جریان؟

سه‌شنبه ٢٦ آذر ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: ((:
Share

*چند روز پیش، دوست‌م گفت دوست‌ش بهش توصیه کرده مروارید استفاده کنه مثلا یه گوشواره‌ای دستبندی چیزی... پرسیدم چرا؟ گفت دوست‌م گفته از پیامبر روایت داریم مروارید برای شوهرکردن خو‌ب‌ه، خاصیت داره!

گفتم بسم الله! چه ربطی داره؟ انرژی میده؟ چطوری‌ه؟ سوالگفت نمی‌دونم. دوست‌م گفته دیگه.

گوگل کردم اما هیچی پیدا نکردم. دوست‌م هم عدل همون موقع گوشواره‌ی مروارید ش رو گم کرد! نیشخند اومد گفت مریمی یه دستبند مروارید برام بساز.

از خدا که پنهون نیست، از شما چه پنهون یکی شبیه این رو برای خودم هم ساختم. البته جدیدا یاد گرفته‌م که اینا اسم‌ش صدف‌ه و مروارید، فرق داره. ریزتر و کج‌وکوله‌ست. بعد الان دارم فکر می‌کنم نکنه اون که میگن چنین خواصی! داره، شاید مروارید واقعی‌ه، نه صدف؟

نتیجه‌ی اخلاقی ماجرا اینکه این دستبند صدف فعلا دست‌م‌ه، اگه افاقه نکرد، که احتمالا نمی‌کنه، باید برم مروارید واقعنی بخرم. اگه اون هم افاقه نکنه، پول همه‌ش رو از دوست دوست‌م می‌گیرم با این توصیه‌هاش. اگر هم اثر داشته باشه، اسم‌ش رو میذارم دستبند شوهریاب، ثواب هم داره تازه.

پ.ن: ماجرای ملاممدجاننیشخند

چهارشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: ((:
Share

*حدس بزن من کی‌ام تا جایزه ببری! شروع کن و شناسایی کن. کافی‌ه یک پیامک رایگان به ... بفرستی. جوایز: یک خودرو... هر هفته یک نیم‌سکه‌ی بهار آزادی. 3 گوشی آیفون...

آی‌دی وی‌چت داده و البته زیر ش نوشته تخفیف تا 15 آذر. بلیط 15 و 17 تومن. دهکده‌ی آبی پارس. تلفن... از طرف هایپر استار!

مسابقه‌ی مربی والیبال! برای شرکت در مسابقه، یک پیامک رایگان به ... ارسال کنید. جوایز" پژو و ...

مرکز لاغری و زیبایی ... 10 جلسه، 10 سانتی‌متر. 100% تضمینی. تلفن...

حمله با سپاه هخامنش به امپراطوری رم! در قرعه‌کشی تندر 90 امروز شرکت کن! جوایز روزانه: سکه‌ی طلا، ایکس‌باکس، سفر خارجی، هر هفته یک شمش طلا. شروع بازی نبرد اساطیر با ارسال پیامک رایگان به...

همایش جذاب و علمی آموزش روابط خاص! اطلاعات با ارسال ... به شماره ...

فال قهوه و تاروت و تخم مرغ. حضوری و تلفنی. آموزش تضمینی. تلفن...

پ.ن: شماره‌ی این آخری رو نفری 5 تومن می‌گیرم بهتون بدم قهقهه

دوشنبه ۱۱ آذر ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: ((:
Share

*وقتی میخوام سالاد درست کنم، اول چند تا برگ تازه رو براش می‌شورم میذارم بخوره. همه رو که نمی‌خوره ولی خب...

قبلنا دست‌م رو می‌بردم جلو براش چیزی بذارم، ازم می‌ترسید. الان انگار که بشناسه، دیگه نمی‌ترسه. فقط میره کمی عقب‌تر می‌ایسته. فنچ‌ها کلا ترسوئن خیلی.

بعضی وقتا وایمیسم نگاه‌ش می‌کنم. اون هم زل می‌زنه به من. نمی‌دونم به چی فکر می‌کنه! اما من هر وقت براش چیزی میذارم، فکر می‌کنم الان اون پیش خودش میگه تمام دنیا همین یه ذره جا ست و این خوراکیا و مریمی. لابد خدا هم وقتی برای من چیزی میذاره کنار، پیش خودش میگه چقد این مریمی گیج‌ه. فکر می‌کنه تمام دنیا همین یه ذره جا ست و چیزایی که بهش داده‌م...

این کوچولو که گیج‌ه بدتر از من. هیچ‌وقت بهش نگفته‌م فنچ. همیشه بلبل صدا ش می‌کنم. بلبل که میگم، منظورم نوع پرنده نیست. اسم‌ش "بلبل"ه چون با اینکه خیلی بد می‌خونه اما همیشه سعی‌ش رو می‌کنه نیشخند من هم همیشه بهش میگم بخون. تو آخر ش بلبل میشی. البته سیستر میگه این تشویق نیست، تحقیر ه! چون تفسیر ش میشه اینکه تو همینطوری قبول‌ش نداری و توقع داری حتما بلبل بشه! نیشخند

ولی من با همین صدای افتضاح‌ش خیلی دوست‌ش دارم. انقد دل‌م میخواد یه دونه بوس‌ش کنم. منتها نمیشه. هم اون از من می‌ترسه، هم من از اون! آخنیشخند

سه‌شنبه ٥ آذر ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: ((:
Share

*دوست‌م تازه وی‌چت‌دار شده! دیشب داشتیم چت می‌کردیم. بعد دیدم چه کاری‌ه هی بنویسم؟ فایل صوتی می‌فرستادم. اون هم جیغ و ذوق و هورا که آخ جون! من سخت‌م بود تایپ کنم. خدا چه چیزایی آفریده!

یه کم تبادل عکس کردیم. این (ترول و نذری) رو براش فرستادم در حالی که 5 دقیقه بود رسما داشتم می‌خندیدم. دیدم خیلی دیر جواب داد. وقتی هم حرف می‌زد، صدا ش از خنده می‌لرزید. اون وسط غر هم می‌زد که اینا رو الان می‌فرستی، بچه‌هام خواب‌ن، نمی‌تونم بخندم زیاد نیشخند

شنبه ٢٥ آبان ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: ((:
Share

*اینکه تا 4 صبح بیدار بشینی آنلاین، با یک دوست نادیده، 20 سوالی بازی کنی.

این همه تقلب کردم باز هم باختم تازه نیشخند

 

 

 

چهارشنبه ۸ آبان ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: ((:
Share

دوشنبه ٢٩ مهر ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: ((:
Share

*پریشب، خان‌داداش پای تلفن: آره. بعد یه درس دیگه هم داریم. اقتصاد خِرَد ه چی‌ه؟ همون...

من: اقتصاد خـــــُــــــــرد! قهقهه

خان‌داداش: آره دوست‌م هم الان دقیقا همین رو گفت. خب چی کار کنم؟ نشنیده بودم نیشخند

 

دیشب، من: سیستر! کتاب من رو ندیدی؟

سیستر: کدوم کتاب؟

من: همون جلد زرد ه.

سیستر: خب ایناهاش (اشاره به کتاب ولو روی فرش)

من: این نه. از این فکر کنم بزرگ‌تر بود.این رو الان دارم می‌خونم که...

سیستر: خب کجا گذاشته بودی‌ش؟

من: همینجا. کتابام همیشه با نظم و ترتیب همین جا ولوئه دیگه.

خان‌داداش: بابا من که میگم مرتب نکن خواهر من. گوش نمیدی خودت.

دوتایی بلند شدن همه جا رو گشتن. گفتم اصلا نمیخوام. ول‌ش کن. رفتم نشستم روبروی تی‌وی.

چند دقیقه بعد، سیستر: مریمی؟ گفتی اسم کتاب‌ت چی بود؟ متفکر

اومدم توی اتاق. سیستر کتاب رو این‌وری کرد: آخ کتابی که داشتم می‌خوندم، همون کتابی بود که همه جا رو دنبال‌ش می‌گشتم! برم صدقه بندازم برای خودم با این همه تمرکز نیشخند

شب‌تر، سیستر پای بیسیم برای دخترخاله‌جان: می‌دونی مریمی نابغه امشب چی کار کرده؟ نیشخند خان‌داداش: اقتصاد خِرَد رو هم بگو براش نیشخند

موضوع: ((:
Share

*سیستر فردا عروسی دعوت‌ه. گفت مریمی دونه‌دونه بگو چیا لازم‌ه. یه وقت چیزی جانذارم.

چند تا رو گفتم. تا رفت یکی‌شون رو بیاره، شروع کردم نماز خوندن.

اومد گفت خوب‌ه تو مدیر برنامه‌هام نشدی وگرنه وسط‌ش می‌رفتی حج! نیشخند

 

 

 

 

سه‌شنبه ٢۳ مهر ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: ((:
Share

*دیروز داشتم اتاق رو تمیز می‌کردم. چند ساعت کار کردم. آخر آخر ش اومدم بلند شدم. سر م محکم کوبیده شد به جایی. آدم جیغ زدن و گریه کردن و این قبیل لوس‌بازی‌ها نیستم. همونجا نشستم تا درد ش کمتر شد. بعد این‌وری شدم از روی تخت رد شم که آرنج‌م کوبیده شد به لبه‌ی تخت. چنان درد گرفت که نفس‌م بالا نمیومد بی‌اغراق. این دفعه بد م نمیومد بتونم گریه کنم اما واقعا نفس نداشتم. مونده بودم چی کار کنم؟

البته باز هم مجبور شدم بشینم تا درد ش کمتر شه. این وسط یاد سخنرانی‌هایی افتادم که درباره‌ی کاهش درد با هیپنوتیزم و تنفس و تمرکز و اینها شنیده بودم نیشخند شب داشتم اینا رو برای دوست‌م تعریف می‌کردم. می‌گفت مریمی اینا همه‌ش کار دشمن فرضی‌ه.

الان چطوری تجهیز کنم خودم رو؟ دوربین دید در شب بخرم خوب‌ه؟ خمپاره‌انداز؟ ضد هوایی؟ لباس نینجایی؟ کلت کمری؟ جن‌گیر؟ متفکر

یکشنبه ٢۱ مهر ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: ((:
Share

*داشتم مسواک‌به‌دست با دشمن فرضی، شمشیربازی می‌کردم، دیدم خان‌داداش داره می‌خنده و سر تکون میده.

 

 

 

 

 

 

 

 

موضوع: ((:
Share

*از سری مکالمات کاملا جدی من و سرشار (به محتوای پست مذکور حتما توجه بفرمایید) نیشخند

 

 

موضوع: ((:
Share

*همون آقایی که اون روز صبح زود، 2 ساعت و نیم داشت آیفون رو می‌زد، اومد دم در: ببخشید مزاحم میشم. یه زحمتی براتون دارم. اگر اشکالی داره این کلیدهای خونه‌ی ما خدمت شما باشه - 2 تا کلید داد دست‌م - ما داریم میریم بیرون، دیر میاییم. اگر برادر م - همون آقایی که از 2 ساعت و نیم صدای آیفون بیدار نشد نیشخند - اومد، بی‌زحمت بهش بدید. خیلی ممنون‌م. ببخشید دیگه. ما همیشه یه زحمتی برای شما داریم.

- خواهش می‌کنم. می‌دونید حدودا کی میان؟

- حدود 10 تا 10 و نیم. ول‌ش کنید بابا. فوق‌ش کلید نداره توی ماشین می‌خوابه نیشخند می‌خواستم بگم حق‌ت بود در رو باز نکنم اون روز توی ماشین بخوابی نیشخند والااااا

موضوع: ((:
Share

*این گوشواره رو یادتون‌ه که کانایه‌هه خورد ش؟ سعی کردم ازش نتیجه‌ی معنوی بگیرم مثلا نیشخند ولی وقتی اون شب، یه پلاک آویز دوست‌م رو هم خورد، نمی‌دونستم حرص بخورم یا فحش بدم یا بخندم گریه مامان میگه کاناپه جای چیدن این خرت‌وپرت‌ها نیست. خب من هم عادت دارم اینا که رو درمیارم یا می‌چینم عکس بگیرم برای دوست‌م، یک‌راست برم سراغ همون کاناپه!

ولی خب اون که از رو نمیره، من باید برم سراغ یه کاناپه‌ی دیگه انگار. آدم‌خوار نباشه حالا؟ استرس

سه‌شنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: ((:
Share

*صبح با صدای دل‌انگیز هایـ.ـده بیدار شدم. مغز م بیدار شد ولی چشم‌م خواب بود هنوز. فکر کردم اوه! من یه شب زود خوابیدما. چه خبر شده از آسمون، این ترانه‌ها رو پخش می‌کنن؟

یک ساعت بعد، کاملا بیدار بودم خنثی اون از پارک علم و فناوری، این هم از امروز نیشخند

شنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: ((:
Share

*سراغ سیستر رو می‌گرفت. مامان بهش گفت الان میاد.

چند دقیقه بعد، پای تلفن:

سیستر: دارم میام. چی برات بخرم؟ بستنی میخوای؟

بچه‌ی دوست‌م: آره.

سیستر: چه بستنی‌ای؟

بچه‌ی دوست‌م: بستنی یواشکی!

 

چهارشنبه ۱۳ شهریور ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: ((:
Share

*مگه نمیگن بستنی، شادی‌بخش‌ه؟

سیستر: آره.

- ولی من این رو می‌خورم، استرس می‌گیرم 1000 واحد نیشخند

سیستر: وای مریمی باز کالری‌سنجی کردی؟ چرا کوفت خودت‌ت می‌کنی‌ش؟

- نه. کالری چی‌ه؟ خب من آروم می‌خورم. این هم یهو آب میشه میفته! از استرس افتادن‌ش، هیچی از مزه‌ش نمی‌فهمم. تمام تمرکز م روی این‌ه که آب نشه فقط نیشخند

البته جدیدا این واقعیت رو پذیرفته‌م که بستنی لواشکی زود آب میشه - ذوب! میشه - برای همین پوست‌ش! رو میذارم دم دست که حداقل بریزه توی اون، نه روی لباس‌م! نیشخند

نتیجه‌گیری شیک: با پذیرفتن واقعیت‌های زندگی‌، استرس را از خود دور کنید!

پ.ن: خدا رو شکر من گوشت قرمز نمی‌خورم وگرنه بقیه‌ی تمرکز م هم صرف هماهنگ کردن مقدار کباب با برنج می‌شد کلا هیچی از زندگی‌م نمی‌فهمیدم.

پ.پ.ن: 16 نکته که ای کاش توی مدرسه بهمون یاد داده بودن!

جمعه ۱٥ شهریور ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: ((:
Share

*دقایقی پیش، موقع تایید کامنت‌ها، دوست‌م برام لینک این سایت رو گذاشته بود. داشتم تو ش می‌گشتم رسیدم به این پست.

فکر کردم حالا اون نخ‌ه هیچی! نارنگی ندارم الان که سوال حالا اینجا رو ببینید.

 

عکس مال 5 دقیقه پیش‌ه! به این میگن جذب. فقط لامصب همیشه درست کار نمی‌کنه نمی‌دونم چرا نیشخند

پ.ن: آیکون آدم بی‌خیال. آنتن میده الان.

دوشنبه ۱۱ شهریور ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: ((:
Share

*دوست‌م سال‌هاست دائم سروکار ش با نامه‌نگاری‌ اداری‌ه. حتی توی دوستان و فامیل هم بخوان چیزی رو رسمی بنویسن یا حتی بگن، ازش میخوان لطف کنه براشون بنویسه یا تلفنی صحبت کنه.

اون روز آنلاین دیدم‌ش. پرسیدم از شغل جدید ت راضی هستی؟ چون تازگیا محل کار ش رو عوض کرده. نوشت اینجا محیط کاملا مردونه‌ست. تنها خانوم مجموعه، من‌م. اینا هم که شعور ندارن درست رفتار کنن. فقط ادعا شون میشه. دیشب انقد از دست‌شون گریه کردم ساعت 3 صبح خوابیدم. صبح پاشدم سروکله‌م این هوا شده بود! آسمون همه جا همین رنگ‌ه.

خیلی تعجب کردم چون دوست‌م سال‌هاست داره کار می‌کنه و بهش نمیاد از حرف کسی بشینه گریه کنه توی خونه. نوشت مریمی یه نامه رو برات می‌فرستم. بخون بگو نظر ت رو. نوشتم نظر م درباره‌ی چی رو؟ گفت کل‌ش. فکر کن این ایمیل برای تو اومده. همون موقع 3-2 نفر دیگه هم آنلاین شدن. قرار شد اونا هم بخونن. دوست‌م نامه‌ی مذکور رو داد و ما هم خوندیم. درباره‌ی این بود که مثلا مدارک‌تون رو تا فلان تاریخ کامل کنید بیارید وگرنه از فلان چیز جامی‌مونید و محروم میشید. شبیه اطلاعیه‌های سازمان سنجش که آخر ش اتمام حجت می‌کنن که مثلا مهلت ثبت نام، به هیچ وجه، تمدید نخواهد شد.

نظر خاصی نداشتیم هیچ‌کدوم‌مون. نامه بود دیگه. گفت حالا صبر کنید جواب یکی از دریافت‌کنندگان رو براتون بفرستم. قرار بوده نامه‌ی ایشون رو فوروارد کنم برای سایرین جهت هماهنگی. ببینید اول‌ش چی نوشته.

آقای محترم مذکور، اول نامه، از جانب دوست من و کل سازمان‌شون از همه عذرخواهی کرده بود بابت لحن بد نامه و چند خط توضیح داده بود که باور کنید نیت دوستان، خیر بوده و فقط خواسته‌ن ما جانمونیم و نمی‌خواستن طعنه بزنن و ما رو ناراحت کنن و چه و چه... پاراگراف بعدی، تازه حرف خودش رو زده بود طرف!

دوست‌م می‌خندید می‌گفت آخه مردک بوووووووووووووق به تو چه جای من از دیگران عذرخواهی می‌کنی؟ مگه من خودم زبون ندارم؟ نیشخند

بهش گفتیم ببین فلانی! تو تازه دست‌ت به نامه و ایمیل رسیده نمی‌دونی چی رو چطوری بنویسی. بذار ما به جا ت اطلاعیه بنویسیم که به کسی برنخوره یه وقت:

سلام جیگر

خوفی؟ قلب

ببین یه چیزی میگم ناراحت نشیا! جون تو منظوری ندارم. نمیشه اون کاغذپاره‌ها رو بیاری پرت کنی روی میز رییس ما؟ حال نداری بده پیک بیاره. چی کار کنیم دیگه؟ این بوووووووووووق‌ها گیر داده‌ن میخوان‌شون. هیچی حالیشون نیست. تو ناراحت نشو. به دل نگیر. البته من راضی به زحمت‌ت نیستما. ببین اصن ول‌ش کن نمیخواد بیاری. یه چیزی گفته‌ن واسه خودشون. برای اینکه از دل‌ت دربیارم جمعه صبح بریم دربند عجقم؟

با تشکر

امور اداری

والللللللللا! نیشخند تازه قرار ه این رو هم بفرستیم نامه رو شخصا ببره تحویل بده جهت احترام بیشتر:

روی عکس، کلیک کنید! نیشخند

یکشنبه ۱٠ شهریور ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: ((:
Share

*رژیم می‌گیری خوش‌تیپ شی، ریزش مو می‌گیری. داروی تقویت مو می‌خوری، پوست‌ت خراب میشه. داروی می‌خوری پوست‌ت درست شه، معده‌ت داغون میشه. تا معده‌ت رو درست کنی، ضعف اعصاب می‌گیری. بری داروی اعصاب بخوری، چاق میشی. زندگی‌ه داریم؟

دوشنبه ٢۸ امرداد ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: ((:
Share

مشاهده یادداشت خصوصی

شنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: ((:
Share

*ایستاده بودم بیرون گیت -gate - منتظر. آقای مسئول اونجا هی واسه خودش می‌‌رفت و میومد. اون ایستگاه، همیشه خیلی شلوغ‌ه اما خب ماه رمضون کلا مردم کمتر رفت‌وآمد می‌کنن. تک‌وتوک کسی می‌رفت و میومد. یه آقای سربازی اومد وارد سالن شه اما نمی‌خواست کارت بزنه. نمی‌دونم مامور کجا بود. آقای مسئول گیت با یه ترفندی یکی از ورودی‌های گیت رو باز کرد، آقای سرباز دوید ازش رد شد. آقای مسئول هم خوشحااااال، انگار فتح خیبر کرده نیشخند

هنوز چند دقیقه‌ای از فتوحات‌ اخیر ش نگذشته بود که چند نفر خارجی اومدن از گیت رد شن. نمی‌دونم اهل کجا بودن. اگه حرف نمی‌زدن، متوجه نمی‌شدی ایرانی نیستن. البته از مدل گیج نگاه کردن‌شون مشخص بود دفعه‌ی اول‌ه اون ایستگاه رو می‌بینن. رفتار متروسوارهای حرفه‌ای از 20 کیلومتری معلوم‌ه.

یه کم دوروبر شون رو نگاه کردن. داشتم خودم رو راضی کردم اگه لازم شد، زحمت ترجمه رو بکشم - من کلا کم‌رو ئم تا حدودی - که یکی‌شون گفت "دیگیت"! تا جایی که من می‌دونم، این کلمه، نه فارسی‌ه نه انگلیسی. فکر کردم خب پس شرمنده. این زبون سوم رو من بلد نیستم دیگه. آقاهه دوباره تکرار کرد: "دیگیت"!

آقای مسئول گیت گفت تیکت؟ (بلیط) - ticket - بعد با قیافه‌ای کاملا شاد و خجسته‌وار، گفت انتهای همین سالن، دست چپ، همین راه رو برگرد. اون ته بلیط‌فروشی‌ه. با دست‌ش هم‌زمان با توضیح دادن، اول به انتهای سالن اشاره کرد، بعد دست‌ش رو چرخوند به سمت چپ و مسیر برگشت از راهروی سمت چپ تا بلیط‌فروشی رو نشون داد. آقاهه هم به مسیر دست‌ش نگاه کرد و بعد، همه‌شون کاملا متوجه شدن و رفتن که راهروی سمت چپ رو برگردن تا برسن به بایط‌فروشی.

من هم دیگه نتونستم نخندم نیشخند

شنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: ((:
Share

*من آدم ساکتی‌م معمولا. و اینکه آدم‌ها زود بهم اعتماد می‌کنن، یکی از بزرگ‌ترین لذت‌های زندگی‌م‌ه. حالا نمی‌دونم این دو تا ربطی به هم دارن یا نه. داشتم به ربط احتمالی‌شون فکر می‌کردم سر کلاس - من کلا گاهی به خودم میام می‌بینم سر کلاس دارم خیلی فکر می‌کنم به یک چیز دیگه - که دیدم یکی هی با شیطنت روی صندلی‌ش جابه‌جا میشه و دور و بر ش رو نگاه می‌کنه و می‌خنده.

خم شدم به جلو، زدم روی شونه‌ش: به چی می‌خندی تو؟ نیشخند

صندلی اون روبروی تخته بود، صندلی من عمود به تخته. صندلی‌ش رو آورد نزدیک‌تر به من: مریمی بود اسم‌ت. نه؟

- آره.

- مریمی یادت‌ه ترم 1 استاد بهمون نمونه سوال امتحان رو داد؟ به شما هم داده بود حتما. اون موقع اکیپ‌هامون جدا بود.

من: آره به ما هم داد. خب؟

- خب اون روز به جای نمونه سوال ترم 1، اشتباها به من نمونه سوال این ترم رو داد. من هم صدا ش رو درنیاوردم. نگه داشتم‌ش برای چنین روزی عینک

خنده‌م گرفت از ذوق توی چشماش: واقعا میگی؟

- آره بابا. امتحان عملا فرمالیته‌ست دیگه. استاد رو ولی دیدی که چقدر سخت می‌گیره.

من: فکر نکنم عین همونا رو بده برای امتحان ما متفکر

- حالا یا عین‌ش یا شبیه‌ش. ببینیم چطوری‌ه حداقل.

چند دقیقه بعد، یه کاغذ رسید روی میز م. رو ش اسم و شماره موبایل و ایمیل بچه‌ها بود. من هم نوشتم رد کردم به بعدی.

شب‌ش ایمیل بود که بچه‌ها برام فوروارد می‌کردن. دختر ه نشسته بود سوالا رو تایپ کرده بود زده بود توی ورد، فرستاده بود برامون. بچه‌ها هم می‌فرستادن برای من مبادا بهم نرسیده باشه.

ولی اگه تو خوندی‌ش، من هم خوندم. کلا آدم دلی‌ای هستم. خیلی پیش میاد شب امتحان، حوصله ندارم. پس درس نمی‌خونم. به جاش ممکن‌ه سر از مرکز خرید دربیارم یا برم پارک یا مهمون دعوت کنم. یا مثلا نرم مهمونی فلانی فقط چون این روزا توی مود مهمونی نیستم اصلا. جز در مواردی خاص که شاید آدم مجبور ه رسما، در اغلب موارد میذارم دل‌م تصمیم بگیره. تصمیم‌های خوبی هم می‌گیره همیشه.

اون شب هم حوصله نکردم ایمیل‌ه رو بخونم. فقط باز ش کردم چشم‌م افتاد به 4 تا کلمه. بستم‌ش.

رفتیم سر جلسه. هر ترم اینطوری بود که بچه‌ها عین 2 ساعت رو می‌نشستن. آخر هم استاد، بعد امتحان شروع می‌کرد به درس دادن. اینا همچنان می‌گفتن بذار یه کم دیگه بنویسیم! این بار ولی همه تندتند فقط می‌نوشتن! یعنی نخونده می‌نوشتن اصلا!

یکی از آقایون تا وارد شد، به خانوم نسکافه‌ای گفت "سوالا همون‌ه؟" جواب شنید "آره". آقاهه هم گوشی‌ش رو درآورد گذاشت جلو ش، شروع کرد به نوشتن! 2 تا دیگه از دخترا هم داشتن مشترکا از روی گوشی یکی‌شون می‌نوشتن.

چند نفر دیگه هم خودشون همه چیز رو حفظ کرده بودن و تندتند از حفظ می‌نوشتن. 3-2 نفر فقط بودن که روح‌شون از ماجرا خبر نداشت و خیلی صالحانه داشتن امتحان می‌دادن. من داشتم فکر می‌کردم. بچه‌ها 1 ساعت نشده برگه‌ها رو تحویل دادن و نشستن دور و بر من به گپ زدن.

یعنی مُردم انقدر بهشون سقلمه زدم و علامت دادم که هیس! آروم‌تر حرف بزن. کمتر حرف بزن. لامصب حواس‌م پرت میشه اصلا نمی‌فهمم چی دارم می‌نویسم نیشخند می‌خندیدن همه‌شون: مریمی مگه تو سوالا رو نداشتی؟

گفتم خب حوصله‌م نشد بخونم. آروم بگیرید خودم بلدم بنویسم. خانوم نسکافه‌ای گفت کدوم رو یادت نمیاد؟ بگو من بهت بگم. از اون طرف هم خانوم بنفش می‌گفت کدوم رو میخوای؟ من میگم، تو بنویس. اون وسط خنده‌م گرفته بود نه می‌تونستم فکر کنم، نه حتی ازشون بپرسم واقعا.

خانوم نسکافه‌ای خم شد روی برگه‌م: بنویس و در صورتی که.... شروع کرد به دیکته کردن. وسط‌ش من‌من هم می‌کرد. گفتم ای بترکی تو! درست بگو حداقل. بدتر خنده‌ش گرفت یادش رفت چی داشت می‌گفت.

یعنی اگر استاد آی‌کیو ش در حد زیر 70 هم بوده باشه بلاتشبیه، با قطعیت می‌فهمه که ما یه غلطی کرده‌ایم مخصوصا که 15 دقیقه‌ی اول جلسه رو گفت باید بره یه سخنرانی کوتاه انجام بده طبقه‌ی بالا و برمی‌گرده زود. 2 نفر رو هم آورد به عنوان شمر! ولی اونا هم همون اول آتش‌بس دادن.

نمره‌ش مهم نیست خیلی ولی خاطره‌ی خنده‌ش هیچ‌وقت یادم نمیره.

پ.ن: عکس‌های مرتبط: التماس نکن! حق‌مون بود اینجوری ازمون امتحان بگیره استاد. کف دست. روی کاغذ. متدهای نوین. دانشجویان موفق.

پنجشنبه ۳ امرداد ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: ((:
Share

*فکر کن نذر آدم برای ازدواج رو همه‌ی دنیا بدونن نیشخند ورژن افغانی. ورژن ایرانی ("زیارت‌"ه اسم‌ش)

از اون بدتر اینکه عایشه هم مث من، سابقه‌ی درخشانی داشته در عدم کنترل روسری نیشخند حالا خندیدم. ببین کی سر م بیاد! روسری رو نمیگم. اون یکی‌ش قهقهه

توضیح کامل: به دلیل تنبلی دوستان در خوندن متن، خلاصه‌ش رو می‌نویسم هرچند اعتراف می‌کنم خودم هم متن‌ها رو کامل نمی خونم هرگز! و رج می‌زنم:

زمان تیموریان، نوروز که می‌شده مردم از همه جا می‌رفتن به مزار شریف و  عروسی‌شون رو اونجا برگزار می‌کردن. دولت هم خرج‌ش رو می‌داده. دوران تیموریان، عصر شکوفایی هنر در هرات بوده و اونجا کلی مدرسه داشته و شاگرد. یکی از اون شاگردا، اسم‌ش ملاممدجان بوده که همیشه یه مسیری رو پیاده تا سر چشمه می‌رفته و صرف و نحو حفظ می‌کرده، یه کم استراحت می‌کرده و برمی‌گشته.

یه روز چند تا دختر که یکی‌شون عایشه - دختر یکی از افسران مقرب دربار تیموریان - رفته بودن سر اون چشمه‌هه آب بیارن. یهو باد تندی میاد و روسری عایشه درمیاد میره میفته جلوی پای ملاممدجان - چقد من رو یاد خودم میندازه قهقهه - بعد عایشه میره دنبال روسری و اینا هم رو می‌بینن و عاشق هم میشن.

دیگه ملاممد جان، بی‌خیال صرف‌ونحو میشه و میره خواستگاری اما چون طالب علم بی‌بضاعتی بوده، خانواده‌ی عایشه موافقت نمی‌کنن. اینا هم نذر می‌کنن اگه جور شه ازدوا‌ج‌شون، مدتی رو برن همون مزار شریف خدمت کنن. این ترانه‌ی ملاممدجان رو هم عایشه می‌خونده کنار همون چشمه‌هه.

همون موقع، وزیر دانشمند زمان داشته از اونجا رد می‌شده - چه چشمه‌ی پرماجرایی بوده، جای من خالی - که این ترانه رو می‌شنوه. وایمیسه همه‌ش رو گوش می‌کنه می‌فهمه این ماجرا مشکوک‌ه و مخاطب خاص داره حتما! بعد میره جلو و میگه دخترم جریان چی‌ه؟ ملاممدجان کی‌ه؟ بگو میخوام کمک‌ت کنم. دیگه عایشه هم ماجرا رو رنگی تعریف می‌کنه و آخر ش هم میگه سوژه از طلاب مدرسه‌ی شماست.

فردای همون روز امیر شخصا میره به عنوان پدر ملاممدجان، عایشه رو از خانواده‌ش خواستگاری می‌کنه. پدر عایشه هم دیگه رو ش نمیشه مخالفت کنه. اینا هم همونجا عروسی‌ می‌گیرن و نذر شون رو هم ادا می‌کنن.

نتیجه‌ای که من از ماجرا گرفتم:

عیب نداره اگه گاهی روسر‌ی‌م رو باد می‌بره.

عشق در نگاه اول، وجود داره.

آواز خوندن لب چشمه بی‌اشکال‌ه.

خدا بخواد یه کاری رو انجام بده، وسیله‌ش رو جور می‌کنه.

پذیرفته‌شدن نذر آدمی، ربطی به رعایت حجاب نداره. پس عیب نداره اگه گاهی روسر‌ی‌م رو باد می‌بره نیشخند بدوئم نذر کنم! حالا مزار شریف کجاست اصلا؟ آیکون دودستی بر سر کوفتن مریمی‌ای که جغرافی‌ش افتضاح‌ه.

دوشنبه ۸ مهر ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: ((:
Share

*با کلی دلسوزی به اسب و کالسکه‌ی در حال حرکت نگاه کرد گفت اینا چقدر گناه دارن. توی این گرما دور بازار می‌چرخن.

گفتم عزیزم ما هم دقیقا داریم همین کار رو می‌کنیم نیشخند

سه‌شنبه ۱۸ تیر ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: ((:
Share

*برای زن‌ها خرید فقط تفریح نیست. راهی برای دور شدن از استرس و دلتنگی‌ و خستگی‌هاشون‌ه. مث تلویزیون دیدن و روزنامه خوندن برای مردها..

رفتیم هفت تیر، پالتو خریدم. شدیداً توصیه می‌کنم هر کی پالتو میخواد یه سر بره قصر سبز این روزا. قبل از رفتن تلفن زدم ساعت کارشون رو بپرسم. تا گفتم سلام، آقاهه گفت هستیم خانوم :دی خنده‌م گرفت گفتم خب پس. مرسی..
انقدر زنگ زده بودن چک کنن مغازه باز ه یا نه، دیگه آقاهه اتوماتیک گوشی رو برمی‌داشت می‌گفت هستیم! :پی

*تلافی کردم. به سپیده مسج زدم نوشتم تولد م مبارک!
فحش داد دیگه نیشخند

جمعه ٢۳ بهمن ۱۳۸۸
نظرات ()
موضوع: ((:
Share

*یه دوستی دارم اصولا مودب‌ه مگه اینکه مورد خیلی خاصی پیش بیاد نیشخند اون روز داشتم یه ماجرایی رو براش تعریف می‌کردم. دیدم اشک توی چشماش جمع شده. گفتم دیوونه چرا اینطوری می‌کنی با خودت؟ گفت مردم چقدر نکبت‌ن. سگ تو روح‌ش. برو مریم. برو تا کار به ... و ... و ... نرسیده.

...ها فحش‌های خیلی بدی بودن که شنیدن‌شون از زبون دوست‌م انقدر عجیب بود که تا حتی الان هم یادم میفته دارم می‌خندم.

موضوع: ((:
Share

*دخترا دوتا دشمن بیشتر ندارن: دوست‌دختر سابق دوست‌پسر جدیدشون، دوست‌دختر جدید دوست‌پسر سابق‌شون نیشخند
چهارشنبه ٥ تیر ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: ((:
Share

*خونه‌ی دوست‌م دعوت‌م باز. این بار مولودی! خب من کلا زیاد مناسب مراسم شادی نیستم! چون آدم ساکتی‌م. البته فکر نکنم مراسم‌شون شامل بزن‌برقص باشه. یعنی امیدوارم نباشه چون اصولا اهل‌ش نیستم. به نظرم مضحک میاد هرچند در شادی‌آورد بودن رقص شکی نیست ولی انفرادی‌ش! به نظرم جالب‌تره.

در هر حال الان کاملا مونده‌م چی بپوشم و موهام رو چی کار کنم. جرات هم ندارم برم سراغ مدل موی باز و فلان. آدم رو چشم می‌زنن یک هفته افقی میشی. والا نیشخند

بعد همه‌ی اینا هیچی. نمی‌دونم چرا کار من کلا برعکس‌ه. وقتی میرم عزاداری، تمام تمرکز م روی این‌ه که بیجا نخندم. الان که جشن دعوت‌م، از صبح انقدر جدی‌م که خدا می‌دونه. پاشم کمی حرکات فیزیکی موزون انجام بدم شاید برم توی مود مهمونی. خدایا این اخلاق مجلسی باثبات رو از من نگیر.

یکشنبه ٢ تیر ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: ((:
Share

*مسج زد باز هم بدین مضمون که بیا با هم بریم بیرون. خیلی وقت‌ه ندیدم‌ت. دل‌م برات خیلی تنگ شده. دیروز هم که جور نشد. گفتم باشه. امروز ساعت 6 خوب‌ه؟

با تاخیر جواب می‌داد: نمیشه 6:30 بریم که خنک‌تر باشه؟

این دوست من همیشه عادت داره چونه بزنه و 10 دقیقه 10 دقیقه قرار رو به تعویق بندازه. کلا خیلی بدقول‌ه. البته غیبت‌ش نیست! به خودش هم گفته‌م. قبول داره کاملا.

گفتم پاشو ادا درنیار. نوشت که آخه کسی خونه نیست. هیچ‌کدوم هم کلید ندارن. بذار یکی بیاد تا بتونم بیام بیرون.

نوشتم یه تلفن بزن ببین کِی میان. اینطوری 11 شب هم تو هیچ جا نمیای.

خلاصه هی طول‌ش داد. گفتم من دارم میام دم خونه‌تون با هم بریم. رفتم. هر چی بهش تلفن و مسج زدم، می‌گفت تو برو. من هم میام.

نوشتم من که خودم داشتم می‌رفتم. الان من رو مسخره کردی یا خودت رو؟ نیشخند

نوشت توی دستشویی گیر کرده‌م!

گفتم باشه. من میرم و می‌دونی که اگه برم، دیگه نمیام. حالا خود دانی.

این، معمولا آخرین اتمام حجت من‌ه و بعدش دیگه شوخی سر م نمیشه. تلفن زد با صدای مضطرب: مریمی بیا سر کوچه.

خب من روبروی خونه‌شون بودم اما اون که توی دستشویی گیر کرده بود و خانواده‌ش هم همه بیرون بودن و کلید هم نداشتن، سر کوچه بود! پرواز که نکرده بود. اونجا چی کار می‌کرد؟

برگشتم سر کوچه. اومد جلو سرافکنده و شرمسار. حالا من هی می‌پرسم چی شده، اون فقط عذرخواهی می‌کنه میگه من می‌دونم تو چقدر از دروغ بد ت میاد. واقعا ببخشید که انقدر دروغ بهت گفتم. فقط الان باید عصبانی باشی. چرا نیستی؟

گفتم چون اخلاق‌م رو عوض کرده‌م.

دوباره شروع کرد عذرخواهی رو. گفتم اصلا مساله‌ای نیست. فقط لطفا همیشه به من راستش رو بگو. اینطوری یک جمله بگی کفایت می‌کنه وگرنه مجبور میشی هی پشت هم دروغ بگی. حس بد ش هم نصیب خودت میشه.

گفت آره واقعا حس خیلی بدی دارم. دروغ گفتن به تو خیلی کار سختی‌ه از بس که خودت دروغ نمیگی.

گفتم حالا چی شده؟ بیرون بودی چرا؟

گفت بابا راستش از 5 بیرون‌م. با اون مرتیکه دعوا م شد. شکاک‌ه. توقع داره ثانیه به ثانیه بهش گزارش بدم. امروز هم دیگه هر چی از دهن‌ش در اومد، بهم گفت. من هم تموم‌ش کردم و پیاده شدم.

گفتم خب این کجا ش ناراحتی داره؟ آدم شکاک بددهن ارزش ناراحتی داره؟

همچنان چهره‌ش گرفته و غمگین بود. کلی توضیح داد که من شانس ندارم و همه بد شده‌ن و دوست‌ش نداشتم اما بهش عادت کرده بودم و این چه غلطی بود من کردم و ... من هم کلی سخنرانی کردم و خندوندم‌ش و امیدواری دادم. 2 ساعت حرف زدم.

آخر سر میگه اصلا می‌دونی چی‌ه مریمی؟ من بابت اون ناراحت نیستم که. از اینکه به تو دروغ گفته‌م دارم خجالت می‌شم. گفتم خب می‌ترکی این رو زودتر بگی؟ این همه حرف نمی‌زدم من.

شنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: ((:
Share

*مسج تبریک عید مبعث داده کاملا شیک و مجلسی.

می‌نویسم مگه مبعث کِی‌ه؟

خیلی جدی جواب میده وقت گل نِی‌ه!

فکر کن!

جمعه ۱٧ خرداد ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: ((:
Share

*رفتم توی راهرو. دیدم بچه‌ها نشسته‌ن. کلاس، پر بود. من هم نشستم کنار این دختر ه. ماموریت داشتم از طرف جمعی از دوستان که بفهمم چند سال‌ش‌ه. آقای سرباز هم نشسته بود روبرو ش. کلا آقای سرباز، از ایناست که مدام لبخند می‌زنه و با همه می‌خنده اما بچه‌ی خوبی‌ه. بی‌منظور ه. اخلاق‌ش این مدلی‌ه.

دختر ه ازش پرسید لیسانس چی خوندی؟ فوق چرا این رو خوندی؟ کجا خوندی؟ چرا نمیری سر کار؟ آقای سرباز گفت کار بدون کارت پایان خدمت که نمیشه. فایده نداره اصلا. رفتم خدمت، تموم شه خیال‌م راحت شه. دختر ه گفت اون آقاهه هست ته کلاس میشینه. شغل اون چی‌ه؟ اون دختر ه و اون پسر ه چی؟ شغل اون یکی آقاهه چی‌ه؟

آقای سرباز هی می‌خندید می‌گفت کی؟ چی؟ نمی‌دونم. گفتم دختر جان یه سوالی بپرس به درد ت بخوره جواب‌ش خب. اینا چی‌ه می‌پرسی؟ آقای سرباز گفت برای اطلاعات عمومی‌ش میخواد. دختر ه هم هی می‌خندید و باز یه چیز دیگه می‌پرسید. 

بعد گفت مریمی تو چند سال‌ت‌ه؟ بذار بگم... 26؟ گفتم نه. بیشتر. 7؟ 27؟ گفتم از تو بزرگتر م. گفت من 26 سال‌م‌ه. و بدین‌سان ماموریت با موفقیت انجام شد! نیشخند

رفتم آب بخورم. برگشتم دیدم همه‌ی صندلیا رو چیده‌ن دور تا دور کلاس. وسط خالی. گفتم آخ جون وسطی! خانوم آبی و خانوم بنفش - البته الان هر دو موهاشون رو یه رنگ دیگه کرده‌ن من مونده‌م چی صدا شون کنم - کشیدن‌م بشینم روی صندلی‌م که بین صندلی خودشون بود. آقای سرباز هم روبرو م بود. با فاصله‌ی 2 تا صندلی، اون دختر ه نشسته بود.

یعنی من رسما هیچی از 4 ساعت درس این جلسه نفهمیدم. هر دفعه سر م رو بلند کردم دیدم آقای سرباز داره نگاه‌م می‌کنه. چشماش می‌خندید. سر م رو این‌وری می‌کردم می‌دیدم دختر ه داره می‌خنده واسه خودش. شاد ه اصلا. بعد من خنده‌م می‌گرفت. آقای سرباز از خنده و سمت نگاه من، برمی‌گشت دختر ه رو نگاه می‌کرد. اون هم خنده‌ش می‌گرفت. بعد خانوم بنفش و خانوم آبی آروم می‌زدن به من، می‌دیدم دارم می‌خندن. کلا استاد خفه‌مون می‌کرد هم حق داشت از بس خندیدیم. واقعا چرا انقدر می‌خنده؟ خوب‌ه که آقای سرباز موهاش رو فشن درست می‌کنه و خیلی وقتا لباس شخصی! می‌پوشه میاد. دیگه چی‌ش خنده‌دار ه خب؟

دوشنبه ۱۳ خرداد ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: ((:
Share

*دارم با دقت پا عوض می‌کنم و دست‌هام رو می‌چرخونم. گاهی قاطی می‌کنم. از آهنگ جامی‌مونم. وایمیسم. دوباره از اول.

خان‌داداش گاهی میاد وسط ادا م رو درمیاره جلوی چشم خودم. از خنده نمی‌تونم تکون بخورم. دو قدم هل‌ش میدم عقب. برمی‌گردم دوباره تمرین رو شروع می‌کنم. میگه چرا انقدر جدی‌ای تو؟ غلط برقصی با تیر می‌زنن‌ت؟

یکشنبه ۱٢ خرداد ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: ((:
Share

*هر وقت یک خانوم رو در حال پارک دوبل می‌بینم، یاد روزی میفتم که مربی رانندگی‌م می‌خواست بهم پارک دوبل یاد بده. کاملا توضیح داد که فاصله‌ت با ماشین کناری، قد یک دست کشیده باشه. قد یه کاپوت از ماشین کناری‌ه برو جلوتر. بعد اینطوری و اونطوری... کلی توضیح داد. گفت متوجه شدی؟ گفتم فکر کنم بله! گفت خب حالا انجام بده.

من انجام دادم و ماشین کاملا درست پارک شد! مربی‌م با بهت و حیرت نگاه کرد گفت تو مطمئنی تا حالا پارک نکرده بودی؟ آخه راه درست رو تا بری، پدر من رو درمیاری ولی پارک کردن‌ت 20ئه.

راست می‌گفت بنده خدا. رانندگی توی راه راست سخت بود به نظرم. مخصوصا که کلا عادت نداشتم آینه‌ها رو نگاه کنم. لازم‌ نیستن به نظرم. جنبه‌ی تزئینی دارن نیشخند یه بار بهم گفت بیابون نیست‌ها. خیابون‌ه. دور و بر ت رو نگاه کن. خب من کلا آدمی نیستن که اهل "دیدن" باشم! زیاد دور و بر م رو نگاه نمی‌کنم. بعد وقتی توی ماشین، آدم مدام مجبور ه هی این‌ور اون‌ور رو نگاه کنه، حس بدی بهم دست میده. نمی‌تونم خوب توصیف‌ش کنم.

سر امتحان‌ش هم افسر ه گفت با اون ماشین فلان، پارک کن! و این در حالی بود که من نه تنها اسم ماشینا رو نمی‌دونم، بلکه راه راست رو هم سخت‌م‌ه رانندگی کنم. این شد که ماشین مذکور رو رد کردم و سر ماشین بعدی که پشت‌ش جای پارک داشت، توقف کردم.

خانوم‌ه شاکی شد که من اون یکی ماشین رو گفتم. من هم گفتم متوجه نشدم کدوم رو میگید. گفت ببین. این بد پارک کرده. نصف‌ش توی جوب‌ه. اگه پشت این پارک کردی و رفتی توی جوب، خودت پیاده شو. خب من پارک کردم و توی جوب هم نرفتم. خیلی تعجب کرد اما هیچی نمی‌تونست بگه. گفت خودت از پارک دربیار. انقدر بدجاست بعدی نمی‌تونه در ش بیاره. بعد برگه‌م رو امضاء کرد گفت قبولی.

همه‌ی اینا رو در حالی یادم اومد که دیدم یه خانومی داشت ماشین‌ش رو پارک می‌کرد. فقط خودش توی ماشین بود. موبایل‌ش هم دست‌ش بود. یه کم فکر کرد موبایل رو کجا بذاره. بعد فکر می‌کنی چی کار کرد؟

بله! موبایل رو کرد توی دهن‌ش و در همون حالت، سعی و کوشش می‌کرد ماشین رو پارک کنه. خب من خیلی خندیدم. عذاب وجدان هم ندارم راستش. اگه پارک بلد نبود، اصلا تعجب نداشت ولی آخه جای موبایل، توی دهن‌ه؟

شنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: ((:
Share

*تلفن زنگ زد. پسر ه گوشی رو برداشت. آدم خوش‌اخلاق و راحتی به نظر می‌رسید. مودب هم بود خیلی. موجود پشت خط گفت هر چی زنگ می‌زنم، اینا در رو باز نمی‌کنن. پسر ه گفت من باهاشون هماهنگ کردم. هستن.

موجود پشت خط تاکید کرد که در رو باز نکرده‌ن. پسر ه گفت باشه. شما همونجا باشید. من الان بهشون تلفن می‌زنم.

بعد تلفن زد به اون شرکت‌ه. گفت فلانی پشت در ه. در رو باز کنید براش. اونا گفتن ما کلا هستیم اینجا و کسی زنگ نزده. از بالا هم نگاه کردیم، کسی رو ندیدیم.

پسر ه گفت باشه. الان به موبایل‌ش زنگ می‌زنم ببینم دقیقا کجا ست.

تا داشت شماره می‌گرفت، دختر ه - همکار ش - گفت بابا این داره دروغ میگه. اصلا اونجا نیست! پسر ه گفت لابد پیدا نکرده آدرس رو. رو ش هم نمیشه بگه. هنوز داره می‌گرده.

بعد به موجود پشت خط گفت اینها هستن توی شرکت. میگن جلوی در هم یه ماشین فلان - اسم‌ش رو یادم نمونده - پارک‌ شده. اون رو پیدا کنید، در شون رو هم می‌بینید. یعنی اصلا به رو ش نیاورد که مثلا تو اونجا نبودی و زنگ نزدی و الکی گفتی و فلان.

داشتم فکر می‌کردم شاید طرف نمی‌دونه این ماشین‌ه، چه شکلی‌ه اصلا. همون موقع، دختر ه گفت این یارو گیج‌ه. اصلا می‌دونه این ماشین‌ه چه شکلی‌ه؟ نمی‌دونه که!

پسر ه از سر تعجب خندید: مگه میشه ندونه؟

گفتم من هم نمی‌دونم!

چشمای پسر ه گرد شد: واقعا؟

گفتم بله واقعا. کلا اسم ماشینا رو نمی‌دونم.

گفت خب این ماشین - که شکر خدا اسم‌ش رو یادم نمیاد - یه ماشین شاسی بلند ه. هر جا پارک باشه، مشخص‌ه. مگه مثلا توی یه کوچه، چند تا شاسی بلند هست؟

گفتم خب لابد اون موجود پشت خط هم مث من، اسم ماشینا رو بلد نیست. رو ش هم نشده بگه بلد نیست.

سه‌شنبه ٧ خرداد ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: ((:
Share

*به نظرم یه خونه‌ی کامل، باید جز اندرونی و بیرونی، یه اتاق مبله هم داشته باشه تا هر شالی رو که اتو می‌زنی، قشنگ پهن کنی روی یکی از مبل‌ها که دفعه‌ی بعد مجبور نباشی باز اتو بزنی‌ش.

یکشنبه ٥ خرداد ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: ((:
Share

*والا آقای دکتر داروخانه گفت توی بسته‌ش 30 تا قرص‌ه. ولی من هر چی فکر می‌کنم، بیشتر مطمئن میشم که اینا قرار بوده شیاف باشن، در آخرین لحظات شده‌ن کپسول!

سه‌شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: ((:
Share

*وقتی پول ژیلت رو دادم، خواستم از مغازه بیام بیرون، آقاهه گفت "موفق باشید."

البته من از کودکی از این لفظ "موفق باشید" خوش‌م نمیومد. یه جورایی خیلی کلیشه‌ای و بی‌احساس‌ه به نظرم. ولی کاربرد ش بلافاصله بعد از خرید من، خنده‌دار بود. خدا رو شکر چیز دیگه نخریده بودم! نیشخند

پ.ن: دسته‌ی عینک‌م جدا شد الان. پیچ‌ش گم نشد شکر خدا. اینا رو بدون عینک، در فاصله‌ی 3 سانتی‌متری مانیتور تایپ کردم. چقد کم‌عقل بودم وقتی یواشکی می‌رفتم توی جلوی تی‌وی می‌ایستادم تا چشمام ضعیف شه و عینک بخرم. بگو خب بچه! عین بچه‌ی آدمیزاد بیاد بگو دل‌م میخواد عینک بزنم. حداقل یه بدون نمره‌ش رو برات بگیرن یه مدت بزنی ببینی چه مصیبتی‌ه. برم این رو بدم درست‌ش کنن برام.

چهارشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: ((:
Share

*روی دیوار نوشته بود: جُک! آرام بخند!

نیشخند

چند قدم رفتم. برگشتم دوباره بخونم‌ش: جَکِ آرام‌بند! (از اینا که وصل می‌کنن به در ورودی ساختمون که یهو کوبیده نشه تتتتتتتتتتتتتتتتققققققققق صدا بده)

چهارشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: ((:
Share

*با کمال شرمندگی، 7 صبح، من داشتم فکر می‌کردم پارک علم و فناوری، تاب و سرسره هم داره یعنی؟ خجالت +

چهارشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: ((:
Share

*رفته بودم سبزی خوردن بخرم. از اینا بود که سبزی‌ها رو دسته‌دسته می‌کنن مث شمال. از هر سبزی‌ای هر چند تا دسته بخوای برمی‌داری. آخر سر برات حساب می‌کنن.

چند تا دسته خودم برداشتم از اون جلو. دست‌م به عقب‌تریا نمی‌رسید. با اعتمادبه‌نفس گفتم میشه لطفاً تره و توت‌فرنگی هم بدین؟ منظورم تره و تربچه بود.  آقاهه تره رو داد. خیلی جدی گفت بقیه‌ش رو بی‌زحمت خودتون برید اون‌ور بردارید.

هنوز دارم فکر می‌کنم توت‌فرنگی رو نشنید یا به رو ش نیاورد.

دوشنبه ۸ فروردین ۱۳٩٠
نظرات ()
موضوع: ((:
Share

*یکی از مضحک‌ترین صفاتی که در تمام عمر م شنیده‌م مردم به خودشون نسبت میدن، "دم‌بخت‌"ه!

جمعه ۱۸ اسفند ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: ((:
Share

*استاد رسماً دیوانه‌ست. آدم عاقل که انقدر حرف مفت نمی‌زنه. درس که بلد نیست بده اصولاً. وقت اضافه که میاد - از سمینارها - میشینه حرفای بیخودی می‌زنه. بحث امروز هم درباره‌ی اثر تغذیه در افزایش آی.کیو !!! و مسهل بودن گوجه‌فرنگی بود!

*رفته بودم باغ یه خونه‌ای بازدید! استاد به فاصله‌ی ۵۰ قدم، روبروی من بود. یه دفعه دیدم صدا ش از کنارم میاد. داره حرفای بیخودی می‌زنه. کلی هم ترسیدم که چرا صدا ش از این‌ور میاد. نگاه کردم دیدم یکی از پسرا با تبحر خاصی داره صدای استاد رو تقلید می‌کنه. همه هم ساکت شدن و جلوی خنده‌شون رو گرفته‌ن که ببینن عکس‌العمل من چی‌ه. من هم که تابلو! شروع کردم بلندبلند خندیدن. می‌خواستم اصلاً خودم رو از اون بالا پرت کنم پایین. بس که خنده‌دار بود نمی‌شد آدم بخنده حتی قهقهه

همه کلی خندیدن بهش و اینا تا نیم ساعت بعد که رو کرد بلد ه لهجه‌ی جنوبی یکی از پسرا رو - که چندان مجبوبیت هم نداره بین ما - تقلید کنه. وای وقتی شروع کرد دیگه قسمت عقب ماشین - که ما بودیم - روی هوا بود.
خوب‌ه حالا درس نخوندیم کارای دیگه بلدیم! نیشخند

سه‌شنبه ٢ خرداد ۱۳۸٥
نظرات ()
موضوع: ((:
Share

*آقای آبدارچی چایی آورد اما واقعاً جداً چایی‌ش به لعنت پروردگار نمی‌ارزید!
من که تا حد ممکن به مدل کار کردن کسی معترض نمیشم و از ایراد گرفتن خوش‌م نمیاد، صدا م درومد: وای تو رو خدا این چایی‌ه چرا اینطوری‌ه؟ آخ
- چطوری‌ه؟ خیلی هم خوب‌ه! نیشخند

من: کجا ش خوب‌ه؟ انگار لجن‌ه ته لیوان‌م! ببینین.
- این چایی خوب‌ه. تو مریضی!

در مقابل دیدگان متحیر من، آقای آبدارچی این رو گفت و خوش و خندون دور شد..
حالا هر چی میشه آقای همکار خنده‌دار میگه ایراد از فلان چیز نیست، تو مریضی. اون ایراد نداره، من مریض‌م..
هی میگه و هروکر می‌خنده!

شنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٧
نظرات ()
موضوع: ((:
Share

*مامان کلا با فریزر مشکل داره. معتقد ه هر چیزی تازه‌ش خوب‌ه. حتی نمیذاره بادمجون سرخ‌شده تلنبار کنم توی فریزر - اشاره‌ی زیر پوستی به اهمیت بادمجون در زندگی - دیگه سبزی و این چیزا رو هم مجبور ه یه جورایی.

بعد فکر کن در چنین وضعیتی من بخوام آلبالو قایم کنم برای زمستون. نتیجه‌ش میشه اینکه هر دفعه آلبالو خریدیم، نصف‌ش یهو غیب شد. هر بار هم قرار باشه فریزر تمیز شه، مجبور م خودم داوطلب شم آخ

آخر گفتم ایهاالناس! من توی فریزر، آلبالو قایم کرده‌م. دست نزنید بذارید یخ بزنه بمونه بگنده اصلا. بد بود، مال خودم. هیچی دیگه. جون‌م خلاص شد. الان توی فریزر گنج آلبالو دارم. چند تا نایلون کوچیک با محتویات گردالی مشکوک که اون گوشه‌ها قایم‌شون کرده‌م.

برم یه بار بشمرم چند تا دارم، یادداشت کنم هر کدوم توی کدوم کشوئه، پیچونده نشن یه وقت. چقد استرس آخه؟ نیشخند

دوشنبه ٢۳ تیر ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: ((:
Share

*چند تا تکیه‌کلام ناجور داشتم که هر وقت می‌گفتم، مامان می‌گفت نگو. عادت می‌کنی. جلوی یکی از دهن‌ت می‌پره، بعد خجالت‌ش می‌مونه برات. هیچ‌جوری هم نمی‌تونی درست‌ش کنی.

من هم که حرف‌گوش‌کن! نیشخند

مثلا خاله‌جان داشت حرف می‌زد. یهو یه چیزی پیش میومد، یادش می‌رفت چی داشت می‌گفت. می‌پرسید "چی داشتم می‌گفتم؟" من هم بلافاصله جواب می‌دادم "چرت‌وپرت! حرف مفت! حرف درست هم می‌زنی تو مگه؟" نیشخند

یه بار مامان از بیرون اومد، هم می‌خواست خفه‌م کنه، هم خنده‌ش گرفته بود. گفت مریمی! هی میگم درست حرف بزن. الان دوست‌م داشت یه چیزی تعریف می‌کرد. یهو وسط حرف، یادش رفت چی داشت می‌گفت. پرسید "چی داشتم می‌گفتم؟" من هم نزدیک بود بگم: "حرف مفت!". از بس که تو میگی. درست حرف بزن خب.

گفتم حالا نگفتی که مامان! نیشخند

نمونه‌های دیگه‌ای هم بود که خوشبختانه ترک‌شون کردم و یادم نمیاد. ولی دیشب، داشتم با یه بنده‌ خدایی که خیر سرم باهاش رودرواسی کردم، چت می‌کردم. حالا رودرواسی که نه ولی شوخی هم نداریم. جدی شیک و مجلسی داشتیم حرف می‌زدیم. یهو پرسید "شما کجا میشینین؟" منظورش این بود که خونه‌تون کجاست؟ من هم خیلی رسمی جواب دادم: روی مبل! نیشخند

چهارشنبه ٢ اسفند ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: ((:
Share

*یه خاطره‌ی فرهیخته‌وار بگم:

معلم زبان: مریمی! فرق appointment و date رو می‌دونی؟

- بله! اولی برای قرارهای رسمی و کاری‌ه، دومی با اهداف دیگه‌ست! {#emotions_dlg.e28}

معلم‌م: مثلا May I date you in? May I date you out که یعنی داری بیرون با طرف، قرار میذاری یا توی خونه‌ت. حالا یه سوال: اگه با کسی appointment گذاشتی و طرف، خیلی خوش‌تیپ بود، تکلیف‌ چی‌ه؟

- خب بعدا باهاش date هم میذاری! (صدای خنده‌ی حضار)

معلم: آفرین! معلوم‌ه شاگردای خوبی هستین. ادامه‌ی درس...

چهارشنبه ٢ اسفند ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: ((:
Share

*یه وقتایی ناگهان، ظرفیت شوخی‌م خیلی میره بالا. دارم فکر می‌کنم 20 کیلو چاق شم، چقدر شبیه‌ش میشم نیشخند

همچنان در دست تکمیل است.

جمعه ٢٧ بهمن ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: ((:
Share

*یک دوست خوب پیدا کردم

اینا رو هم دادن چون خیلی زحمت کشیده بودم.

پنجشنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: ((:
Share

*مستحضرید که بنده چند سال‌ه هر چی دل‌م میخواد می‌پوشم و کلا راحت‌م. فردا هم با اجازه‌تون، کنکور دارم. اگر مادربزرگ محترم شما اون درس‌ها رو خونده، من هم خونده‌م و بلدم آخ حالا این‌ش اصلا مهم نیست و به خاطر کیک و ساندیسی هم که براش پول داده‌م، میرم. کلا نذر دارم کنکور رو برم ثبت نام کنم و قسط‌هام رو بپردازم به سازمان سنجش اما چه مرضی‌ه که درس نمی‌خونم، خدا عالم‌ه.

خلاصه اینکه هر چی لباس دارم، کوتاه و مدل‌دار و گل‌گلی‌ه با انواع و اقسام شال و روسری. گشتم، مقنعه پیدا کردم. حالا مونده‌م پالتو/مانتو چی بپوشم؟ گیر نمیدن به پالتوی تا بالای زانو؟ نیشخند خب من چی بپوشم؟

چهارشنبه ۱۸ بهمن ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: ((:
Share

*کیف پول‌م رو باز کردم که پول کتاب رو بدم. بوی روغن سوخته خورد توی صورت‌م. هم خنده‌م گرفته بود، هم مونده بودم این بو از کجا ست؟ امیدوار بودم خانوم‌ه متوجه بوی مضحک پول‌ها نشه. که نشد.

شب یادم افتاد 2 روز پیش، سیب‌زمینی سرخ‌کرده خریده بودم. بقیه‌ی پول‌ که آقاهه بهم داد، بوی روغن و سس و آویشن می‌داد نیشخند

یکشنبه ۸ بهمن ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: ((:
Share

*آخرین باری که این جمله‌ها رو شنیدی، کِی بود؟

"از جلسه‌ی بعد، یه دفتر 60 برگ بیارین با 2 تا خودکار، آبی و مشکی. کتاب‌تون رو هم جانذارید خونه."

1 سال پیش؟ 4 سال پیش؟ 10 سال پیش؟ من همین دیشب شنیدم! در آستانه‌ی 29 سالگی‌م، سر یه کلاس یه دوره‌ی تخصصی! تازه استاد مون هم دکترا داره. امریکا هم تدریس می‌کرده سال‌ها. فکر کن نیشخند

 

یکشنبه ۸ بهمن ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: ((:
Share

*اصولا بنده، ید طولایی در نوشتن توضیحات مرتبط دارم! پست آسانسور معیوب - حلقه رو هم نوشتم که "یک ربع مانده" رو معرفی کرده باشم و بگم دوشنبه‌ها اونجا هم می‌نویسم. بعد کامنت‌های خصوصی و مسج‌ها رو باید ببینی. کسی یک کلمه درباره‌ی خود "یک ربع مانده" ننوشته. بعد همه درباره‌ی قیافه‌م نظر داده‌ن. لایک به تمرکز تون نیشخند

یکشنبه ۱٧ دی ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: ((:
Share

*مسجد رفتن امسال من، علاوه بر احکام جدیدی که یاد گرفتم بعضا، بعضی وقتا خیلی معنوی بود، گاهی هم با کلی خنده همراه بود! والا قصد من خندیدن نبود دهه‌ی اول محرم خدا شاهد ه ولی بعضیا یه کارایی می‌کنن که نمیشه نخندید اصلا نیشخند

یه شب بعد از نماز، همه دورتادور نشسته بودن. حاج آقا داشت احکام می‌گفت. از اون 9 روزی که من رفتم اونجا، 5 روز ش رو داشت تاکید می‌کرد که بیایید خمس بدین. شما این همه زحمت می‌کشید. نماز می‌خونید. روزه می‌گیرید. دنبال مال حلال هستید. چرا خمس نمیدین؟ نترسید. به خدا مال‌تون کم نمیشه. خمس اینطوری استفاده میشه، فلان‌ه بهمان‌ه. بعد هم یه نفر دیگه که انصافا خوش‌صدا و باسواد بود، یه مرثیه‌خوانی می‌کرد و همه هم ساکت گوش می‌دادن.

اون شب یه خانوم حدودا 55-50 ساله اومده بود. ظاهرا کمردرد بدی داشت بنده‌ی خدا چون تمام مدت دراز کشیده بود. پا ش به سمت دیوار بود. به پهلو خوابیده بود. نه که کنار دیوار بخوابه. عمود به دیوار خوابیده بود. خب اگه چند سال قبل بود من کلی می‌خندیدم. فکر کن یه جای جدی همه نشسته‌ن، یهو یکی انگار از سقف افتاده اون وسط ولی دیگه کلا از من گذشته این حرکات کودکانه. سر م رو انداختم پایین و داشتم لپه پاک می‌کردم و سخنرانی گوش می‌دادم.

یهو موبایل این خانوم ه زنگ خورد. خیلی حرص‌م می‌گیره از اینا که موبایل‌شون رو سایلنت نمی‌کنن توی مسجد. داری نماز می‌خونی مثلا، یهو آهنگ‌ش بلند میشه. این یکی تموم میشه، اون یکی شروع میشه. اون شب هم وسط سخنرانی صدای آهنگ، بلند شد. بعد نمی‌دونم موبایل‌های اینا چی‌ه که انقد صدا ش قوی‌ه. والا من آهنگ گوشی‌م رو میذارم روی بلندترین حالت، باز توی خیابون صدا ش رو نمی‌شنوم.

خلاصه 40 بار زنگ خورد تا خانوم‌ه خیلی ریلکس در حالت افقی، گوشی رو از توی کیف‌ش پیدا کرد. به جای اینکه جواب نده یا خیلی آروم حرف بزنه، هوااار کشید الو؟ الووووووووو! صدا ش رسما از صدای سخنران که میکروفون داشت، بلندتر بود. همه برگشتن نگاه‌ش کردن. چند نفری ریزریز می‌خندیدن. شونه‌هاشون می‌لرزید.

خانوم ه همونطور که خوابیده بود، به گوشی نگاه کرد. قطع شده بود. برگشت مردم رو نگاه کرد. دید دارن نگاه‌ش می‌کنن. گفت "امام رضا ست. میگه توی حرم‌م."

دیگه نتونستم نخندم قهقهه خیلیا خندیدن. منظور ش این بود که دخترم‌ه. میگه مشهد م. توی حرم امام رضا.

یکشنبه ۱٠ دی ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: ((:
Share

*از باشگاه اومده‌م. مربی‌م برنامه‌م رو عوض کرده. تمام تن‌م درد می‌کنه. دوست‌م میگه چی گذاشتی توی آستین‌ت انقدر باد کرده؟ محو عضله‌هات‌م اصلاً.
یه کم حرف می‌زنیم. هی میگه دو و شنا بهتر از بدن‌سازی‌ه. من میگم نه. آخر می‌فهمم می‌ترسه من این شکلی شم آخر سر ((:

 

جمعه ٤ شهریور ۱۳٩٠
نظرات ()
موضوع: ((:
Share

Daisypath Happy Birthday tickers