*صدبار شایدم بیشتر، رفتم بلاگ‌اسکای ولی اصلا اونجا دست‌م به نوشتن نمیره. به خاطر همین همه‌ش توی اینستاگرام پست میذارم. هرچند اینستاگرام مزایای خودش رو داره و آدم بلافاصله کامنت دوستان رو می‌بینه ولی هیچ‌جا وبلاگ قدیمی آدم نمیشه.

گاهی که به لیست دوستام نگاه می‌کنم می‌بینم تقریبا همه‌شون رو به واسطه‌ی وقتی که برای وبلاگ صرف می‌کردم از خداوند هدیه گرفتم. بله. از نظر من، دوستی، هدیه‌ی خداوند ه.

لطفا اگر این پست رو می‌بینید، اسم‌تون رو برام بنویسید حداقل ببینم کامنت‌دونی کار می‌کنه یا نه.

جمعه ۳٠ امرداد ۱۳٩٤
نظرات ()
موضوع: (-:
Share

*شادی یعنی وقتی داری توی آشپزخونه با اخم به چیزی فکر می‌کنی، یهو یه قاصدک از جلوی چشم‌ت رد شه بهت لبخند بزنه.

سه‌شنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩٤
نظرات ()
موضوع: (-:
Share

یکشنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩٤
نظرات ()
موضوع: (-:
Share

شال ترکمن. با تشکر از دوربینی که تمام عکسا رو نورانی می‌کنه (-:

پ.ن: دست‌ش هم خیلی سبک بود. همون روز سر م کردم رفتم گردش. مرسی فروغ جون‌م قلب

پنجشنبه ٦ فروردین ۱۳٩٤
نظرات ()
موضوع: (-:
Share

*اولین روز بهمن به خیر...

خواهان آن‌م که ضربان قلب‌ت، به لبخندهای مکرر تکرار شود و هر آنچه به دل آرزویش را داری، به بهانه‌ای از آن تو باشد.

دعایتان می‌کنم به خیر، نگاه‌تان می‌کنم به پاکی.

یادتان می‌کنم به خوبی.

هر جا هستید، بهترین‌ها را برایتان آرزو دارم.

فقط از او بخواهید...

خودش بهتر می‌داند...

لحظه‌های زمستان‌ت به خیر

لباتون خندون، دل‌تون شاد ، روز و شب‌هایتان پر از عشق...

چهارشنبه ۱ بهمن ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: (-:
Share

*به خاطر این 11 سال بودن ازتون ممنون‌م.

یکشنبه ٢۸ دی ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: (-:
Share

*امروز، وقتی داشتم یه چیزی رو برای دوست‌م تعریف می‌کردم...

 

یکشنبه ٥ بهمن ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: (-:
Share

*بعضی برخوردها خیلی خوب‌ن. شاید هیچ توضیح و کلام خاصی نگی و نشنوی ولی حس خوبی برات دارن.

3 مورد ش رو یادم‌ه: یکی‌ش آقایی بود از مشهد که برای یه خانومی، گوشواره‌ی انار طبیعی می‌خواست. گفت هزینه‌ش برام مهم نیست اما حتما میخوام‌ش. بدون هیچ حرف و سخن اضافی.

بعد هم که بسته رو تحویل گرفت، ایمیل زد و تشکر کرد.خیلی براش مهم بود اون هدیه‌...

دومی‌ آقایی بود که یه گردنبند خاص برای خودش می‌خواست. بهم یه عکس نشون داد پرسید می‌تونم بسازم‌ش یا نه. براش ساختم و فرستادم. وقتی تحویل‌ش گرفت با خوشحالی نوشت مرسی. رسید. عالی‌ه. دست‌ت طلا! ذوق‌ بین کلمات‌ش جالب بود برام.

سومی هم آقایی بود از اصفهان که یه گردنبند سنتی می‌خواست. گفتم اصفهان جینگیلجات زیاد ه. چرا اینترنتی بخرین؟ گفت میخوام هدیه بدم. شبیه این رو جایی ندیده‌م. همون روزی که رسیده بود هدیه داد ش فکرکنم. فرداشب‌ش خانومی که هدیه رو گرفته بود ایمیل زد برام یه عکس فرستاد. عکس رو گذاشتم توی صفحه‌ی اینستاگرام‌م. هردوشون خیلی به من لطف داشتن.زیر عکس برام یادداشت گذاشنن.

این حس‌های خوب رو فراموش نمی‌کنم...

موضوع: (-:
Share

با خنده‌‌هات بهار میشه

چی پشت خنده‌هات داری؟

 

پ.ن: کی بلد ه با آهنگ‌ش بخونه این رو؟

پ.پ.ن: عکس خیلی بهتر دارم. جرات گذاشتن‌ش رو ندارم ولی نیشخند

 

 

 

 

 

 

یکشنبه ٤ آبان ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: (-:
Share

موضوع: (-:
Share

*تمام آنچه از زندگی می‌خواهم یک غروب پنج‌شنبه‌ی پاییزی‌ست با پنجره‌ای رو به درخت‌ها و کلاغ‌ها و هوای ملس و مرموز مهر با یک فنجان چای تازه‌دم و یک برش بزرگ از کیک شکلاتی با موسیقی‌ای دلخواه و خیالی که از بابت تو سخت، راحت است...

 

 

 

 

 

 

 

دوشنبه ۳۱ شهریور ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: (-:
Share

*خوشبختی یعنی یه عزیزی برات لاک تجویز کنه، یه عزیز دیگه چند تا لاک بهت هدیه بده، چند تا دوست عزیز هم انواع و اقسام مدل‌ها و افکت‌های لاکی رو برات پیدا کنن و بفرستن. فقط برای اینکه خوشحال‌ باشی.

دوشنبه ٢٤ شهریور ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: (-:
Share

*چند روز پیش، تولد سیستر بود. شب دورهمی نشسته بودیم که زنگ در به صدا در آمد که همانا یک آقای راننده‌ی آژانس بود که یک دسته گل بزرگ آورده بود با یه یادداشت رو ش. از طرف کی؟ دوست سیستر که سال‌هاست ایران زندگی نمی‌کنه و همون موقع آنلاین با هم در حال گپ زدن بودن.

سیستر که هیچ، ما هم کلی سورپرایز شدیم و ذوق کردیم. یاد چند ماه قبل افتادم که همین دوست سیستر ازش خواسته بود یه چیزایی رو بخره، بسته‌بندی کنه و بده یکی از آشناها که داره میره اون کشور، براش ببره. سیستر کلی هله‌هوله هم لابه‌لای خریدهای دوست‌ش گذاشت، کلی گوجه‌سبز که اون طفلک خیلی هوس کرده بود و اونجا نداشتن، نون بربری که اونجا ندارن و چند تا چیز دیگه.

دوست‌ش میگه یه تیکه از اون نون رو هنوز توی فریزر نگه‌داشته‌م برای وقتی که خیلی دل‌م میخوادش.

من خیلی نمی‌شناسم‌ش اما می‌دونم که اصلا و ابدا آدم مذهبی‌ای نیست، بی‌نهایت بااخلاق و مهربون‌ه و قدر دوستی رو خیلی می‌دونه. انقد خوب هست که از این همه فاصله، وقتی آنلاین میگه براش مشکلی پیش اومده، اشک توی چشمای سیستر حلقه می‌زنه و بهش امید میده. انقد خوب هست که وقتی خاطره‌ی خنده‌داری داره میاد تعریف می‌کنه سیستر بخنده و با هم خوشحال باشن. انقد خوب هست که دوستی‌ش در حد حرف زدن نیست فقط. بارها در عمل ثابت کرده واقعا دوست خوبی‌ه.

راست میگن که چیزای به‌دردنخور رو دور بنداز تا جا برای چیزهای بهتر باز بشه. این فکر کنم همیشه مصداق داره: از وسایل به‌دردنخور بگیر تا دوستای به‌دردنخور سیستر که پارسال انداخت‌شون دور و الان کلی جایگزین بهتر براشون هست.

اگر فکر می‌کنید چیزی / کسی بیخود داره ازتون انرژی می‌گیره، بندازید ش دور. این شامل عادت‌های بد خودتون هم میشه. کارهای دست‌وپاگیر روزمره که واجب هم نیستن و خیلی چیزهای دیگه...

یکشنبه ٢ شهریور ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: (-:
Share

*روی آسفالت خورد زمین. جیغ‌ش رفت آسمون. سر زانوی شلوارک‌ش پاره شد. زانو ش زخمی شد. ساعد ش هم خراش برداشت.

دوست‌م گفت آخه چرا اینجوری می‌دویی عزیز من؟ آورد ش توی خونه: پنبه الکلی میارم بزنم کزاز نگیری.

صدای گریه‌ی بچه بالاتر رفت. من یواشکی می‌خندیدم: هنوز نزده چرا هوار می‌کشه؟

دوست‌م خنده‌ش رو جمع کرد رفت توی اتاق. صدای گریه تبدیل به جیــــــــــــــــــغ شد. دوست‌م از اتاق اومد بیرون: الان خاله برات چسب می‌زنه رو ش رو.

یه کم دور و بر م رو نگاه کردم. مطمئن شدم منظورش من‌م چون کس دیگه‌ای اونجا نبود. دو تا چسب زخم برداشتم رفتم دیدم شلوار ک ولو اون طرف. خودش با چشم گریون ایستاده وسط اتاق. دل‌م کباب شد.

- می‌دونستی من وقتی هم‌سن تو بودم، همیشه پاهام زخمی بود؟

داشت در مقابل پرت‌شدن حواس‌ش مقاومت می‌کرد. ادامه دادم: به خاطر اینکه دوچرخه‌سواری بلد نبودم اما می‌خواستم یاد بگیرم حتما. روزی 100 بار میفتادم زمین. تمام پا م زخم و لک بود. بذار این رو بزنم زخم‌ش هی نکشه به لباس‌ت. آخر سر یاد گرفتم. پا م هم خوب شد. الان اصلا جای اون زخم‌ها معلوم نیست. دست‌ت رو هم بده عزیزم. قربون اون ریخت‌ت برم. تموم شد. پا ت کنم اون رو؟

- خودم بلدم.

- باشه پس خودت بپوش بیا.

دل‌م نیومد بهش بگم آدم‌ها یه زخم‌هایی به دل‌ت می‌زنن که هیچ‌وقت جا ش خوب نمیشه.

2 ساعت بعد کلا یادش رفته بود لنگان‌لنگان راه بره. می‌دوید این طرف و اون طرف. فکر کردم خوش به حال بچه‌ها. چه زود فراموش می‌کنن...

شنبه ۱ شهریور ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: (-:
Share

*بچه‌ی همسایه وقتی خوش‌خوشان‌ش باشه توی راهرو آواز می‌خونه. 

بعدش اومد خونه‌ی ما: من موهام رو کوتاه‌کردم. رفتیم خیابون فلان. دوست بابام بود. مامان‌م قبلا بهم گفته بود بریم موهام رو کوتاه کنیم.

اون گوشواره سنجاقکی سبز ه رو یادتون‌ میاد؟ این گوشواره‌م طلاست. این - اشاره به پابند ش - هم طلاست. طلایی شدم امروز.

ما داریم میریم عروسی. تهران نیست. مامان‌م گفت اونجا که رسیدیم پیرهن‌م رو بپوشم. ولی خجالت می‌کشم برقـ.ـصم.

دیدین اون خونه‌مون زنبور اومده بود؟ فردا هم میرم مهتی‌کوتک. بعدش از مامان‌م ایجیزه بگیرین من بیام اینجا.

تمپایی‌م کو؟ برم مامان‌م داره صدا م می‌کنه. میخوایم برم عروسی. اومدم.

بعد با همون سرعتی اومده بود، رفت...

چهارشنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: (-:
Share

*توی گروه واتس‌اپ به دوستان یادآوری کردم که چت‌کردن ممنوع‌ه.

چند دقیقه بعد به یکی‌شون یه چیزی رو خصوصی توضیح دادم که ضرر نکنه یه وقت. در ادامه:

جمعه ٢٤ امرداد ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: (-:
Share

*شادی یعنی اتفاقی از اینستاگرام بهمن‌بانو سردربیاری، این پست‌ش رو ببینی:

دوشنبه ٢٠ امرداد ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: (-:
Share

*یه دوستی داشتم با گرم شدن هوا، چند تا کار رو حتما انجام می‌داد:

کولر رو راه‌اندازی می‌کرد، کلاس زبان‌ ثبت نام می‌کرد، کفش تابستونی می‌خرید و یه لاک صورتی کم‌رنگ، موهاش رو کوتاه می‌کرد و برای یه سفر، برنامه‌ می‌ریخت.

من یه رمان آب‌دوغ‌خیاری رو میذارم توی لیست فعلا. اسم‌ش از شما...

دیگه پیشنهادی ندارین؟

جمعه ۳٠ خرداد ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: (-:
Share

*یه دوستی داشتیم، بچه‌ی شمال بود اصالتا. بعد مثلا یه وقتی که من آسمون رو صاف می‌دیدم و خیلی ریلکس لبخند می‌زدم، اون می‌گفت شب حتما باد و بارون میشه! می‌گفتم خبری نیست که. چطور این رو میگی؟ می‌گفت از روی رنگ آسمون و فرم ابرها. همون هم می‌شد.

وقتی چند بار این ماجرا تکرار شد، به قدرت پیش‌بینی‌ش درباره‌ی وضعیت جوی ایمان آوردم. بعد نمی‌تونم بفهمم چطور طوفان تهران پیش‌بینی نشد و چند نفر کشته و زخمی شدن.

اون روز همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد. سرعت باد هی بیشتر می‌شد. از صدا ش می‌شد فهمید. کم‌کم رسید به حد اصطلاح "زوزه‌ی باد" که توی کتابا خونده بودم قبلا. بعد یهو هوا تاریک شد. حدود ساعت 5 عصر بهار، هوا کاملا روشن‌ه اما انگار یهو غروب شد. معلوم نبود آسمون سیاهه یا نارنجی. شاخه‌های درختا تکون می‌خوردن. از ساختمون نیمه‌ساز روبرویی صداهای بلندی میومد. دعا می‌کردم زلزله نشه فقط. نمی‌دونم چرا یاد اون افتاده بودم. شاید از ترس‌م بود.

برق قطع شد. مجبور شدم تابلوفرش‌م رو جمع کنم. تقریبا هیچی نمی‌دیدم. با رجوع به اطلاعات مذهبی نصفه‌نیمه‌م یادم اومد اول ظهور ه، بعد قیامت. برنامه هم که قرار نیست عوض شه. پس خدا رو شکر امروز قیامت نمیشه. حوصله نداشتم توی تاریکی بشینم. رفتم خوابیدم. یاد شبی افتادم که از شیراز برمی‌گشتیم. اونجا هوا گرم بود و همه چیز آروم و همه هم خوشحال. گفتن تهران، باد و بارون‌ه. ما هم ذوق کردیم که تهران خنک‌ه.

نیم ساعتی گذشت و از اصفهان رد شدیم. از اول راه، یه خانومی که ردیف جلوی من نشسته بود، شروع کرد به جیغ و داد و غر زدن سر شوهر ش. بعد مهماندار رو صداکرد گفت این آقا - شوهر ش - دوربین‌مون رو توی سالن انتظار جداگذاشته. یه کیف بود تو ش دوربین بود و فلش و رم و ... چی کار کنم الان؟

بهش گفتن شما لازم نیست کاری انجام بدی. ما اطلاع میدیم سالن رو بگردن. اگر دوربین پیدا بشه، می‌سپرن به امور جامه‌دان. اگر کسی رو شیراز رو دارین، بگین 2ساعت دیگه بیان بپرسن پیدا شده یا نه؟ امیدواریم پیدا بشه.

خانوم‌ه بلافاصله دوباره شروع کرد به فحش دادن و غر زدن به شوهر ش که تو عرضه نداشتی یه دوربین رو برداری بیاری و ... شوهر ش داشت از عصبانیت منفجر می‌شد اما چیزی نمی‌گفت. سر ش رو گرفته بود بین دستاش و حرص می‌خورد.

بعد تلفن‌ها شروع شد: مامان تو به کار من کار نداشته باش لطفا. اصلا کی بهت گفته انقد زنگ بزنی؟ بیخود. بهش بگو به تو مربوط نیست. فضولی نکنا. این گندزده خب. دوربین‌مون رو جاگذاشته. چی چی رو ول‌ش کن؟ 2 تومن قیمت همون دوربین‌ه. توی هتل کلی با لباس خواب عکس گرفته بودم من. چی کار کنم دیگه. خاک‌برسری شد حالا. اصلا چی میگین شماها؟ نخیر. لازم نکرده. من برسم تهران، برمی‌گردم شیراز دوباره. این؟ من نمی‌دونم. نمیخواد نیاد اصلا. باید دوربین رو پیدا کنم.

خلاصه نیم ساعت غر زد تا اصفهان. اگر گریه می‌کرد، کمتر تعجب می‌کردم. راستش خیلی دل‌م می‌خواست ازش بخوام دهن‌ش رو ببنده اما می‌دونستم فایده‌ای نداره. اعصاب‌ش بدجوری داغون بود.

بعد خلبان شروع کرد به صحبت کردن. اوایل سفر اگر میومد چیزی بگه، عجیب نبود. مثلا میگن این پرواز فلان‌ه. دمای هوای مقصد الان انقدر ه. سفر خوبی رو براتون آرزو می‌کنم. از این حرفا. اما وسط سفر، مشکوک بود اوضاع.

گفت الان دمای بیرون، منفی 40 درجه‌ست. از اصفهان رد شدیم. هوای تهران، باد و بارونی‌ه. اگر نتونستیم فرودبیاییم، برمی‌گردیم اصفهان. خانوم مذکور داد ش رفت آسمون: اصفهان چی بود این وسط؟ فقط همین رو کم داشتم. یکی از پشت سر گفت آخ جون اصفهان! خارجی‌ها مهماندار رو صداکردن بپرسن چی شده؟

کم‌کم انگار باد شدیدی می‌وزید، هواپیما خیلی تکون می‌خورد. دسته‌ی کیف‌م رو چنان محکم گرفته بودم انگار مثلا چتر نجا‌ت‌ه! به نظر می‌رسید خلبان نمی‌‌تونست کم‌کم ارتفاع رو کم کنه. نمی‌شد یعنی. یه ذره مستقیم می‌رفت. یهو ارتفاع رو خیلی کم می‌کرد. چیزی که حس می‌شد، این بود. چند بار تکرار شد. یه بار هم‌زمان با این کاهش ارتفاع، هواپیما تکون شدیدی خورد. پشت‌سریا با تمام قدرت جیـــــــــــــــــــــغ می‌کشیدن. یکی‌شون اون وسط خدا رو قسم می‌داد به بچه‌هاش رحم کنه. جو داشت ترسناک می‌شد. بعضیا زیرچشمی به هم نگاه می‌کردن. یکی بلند گفت یعنی چی؟ برای چی جیغ می‌زنین؟ کسی محل‌ش نمیذاشت.

وقتی فرود اومدیم، یه عده بلند صلوات فرستادن. بعد هم برای خلبان سوت و دست زدن و تشویق. خارجیا با تعجب نگاه می‌کردن ببینن این اصوات عجیب که همه یهو با هم گفتن چی بود! اون وسط یکی گفت چرا اول‌ش صلوات نفرستادن؟ توی دل‌م گفتم اول‌ش نمی‌ترسیدیم آخه.

نتیجه‌ی اخلاقی سطحی‌نگرانه: آدم باید حتما سوت‌زدن بلد باشه. برای تشکر لازم میشه گاهی نیشخند

یکشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: (-:
Share

*سرگرمی این روزها: من و پینترست و کلی عکس خوشگل، مخصوصا از این ژانر.

تفاوتی که خیلی محسوس‌ه، این‌ه که عکس عروسی ایرانیا اولا انقد آرایش و گریم داره که شما ممکن‌ه کلا عروس رو نشناسی و این شناخته نشدن از فرط تغییر، جزو نکات مثبت تلقی میشه اینجا! بعد هم اینکه نصف ژست‌هاشون یا چسبیده به دیوار ه یا جلوی پرده‌های نقاشی شده‌ای که چنگی به دل نمی‌زنن یا وسط 8-7 نفر که همه زل زده‌ن به دوربین. تازه آخر ش سر اینکه کی چند تا عکس گرفت، دعوا هم میشه بعضا.

ولی عکسای خارجی، تمیز و پرنور و خلوت‌ن. عکسای شلوغ‌شون اغلب با ساق‌دوش‌هاشون‌ه که اتفاقا عکسای شادی هم میشن و تماشایی. نمی‌دونم واقعیت مراسم‌شون چطوری‌ه اما عکسایی که من دیدم، زیبا بودن.

چهارشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: (-:
Share

همچنان خبرهای خوب: مریمی منم به لیست اجابت شده ها اضافه کن ...قبلا گفته بودم که من از نذر صلوات چند بار به مراد دلم رسیدم و خب پست اون روزت و نوشتن در مورد این نذر باعث شد باز واسه مسئله ای که خیی بهش امید نداشتم نیت کنم که دیروز خبرش رسید که شده ...بی نهایت خوشحالم البته من واسه محکم کاری 124000صلوات دیگه هم نذر کردم ...ممنونم مریمی ....بی نهاااایت ممنون.

پ.ن: گزینه‌ی رودرواسی

سه‌شنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: (-:
Share

*به کامنتی که هم‌اکنون به دست‌م رسید، توجه کنید:

مریمی جان انشاالله خیر ببینی و به هرچی در زندگیت میخوای برسی،من هم نذر سه روزه آیت الکرسی رو خوندم و همینطور ٩ صلوات نذر امام جواد و حاجت گرفتم مرسی که بانی خیر شدی.

پ.ن: خبر خوب قبلی

 

یکشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: (-:
Share

*دو گدا بودند یکی بسیار چاپلوس و دیگری آرام و ساکت. گدای چاپلوس وقتی شاه محمود و یا وزیران‌ش رو می‌دید بسیار چاپلوسی می‌کرد و از سلطان محمود تعریف می‌کرد و صله می‌گرفت ولی اون یکی ساکت بود.

اون گدای چاپلوس روزی به گدای ساکت گفت چرا تو هم وقتی شاه رو می‌بینی چیزی نمیگی تا به تو هم پولی داده بشه؟ گدای ساکت گفت: کار خوب‌ه خدا درست کنه. سلطان محمود خر کی‌ه؟

برای سلطان محمود هم این سوال پیش اومد که چرا اون گدا ساکت‌ه و هیچی نمیگه. وقتی از اطرافیان خود پرسید، به او گفتند که این گدا گفته کار خوب‌ه خدا درست کنه، سلطان محمود خر کی‌ه؟

سلطان محمود ناراحت شد و گفت حالا که اینطوری فکر می‌کنه، فردا مرغی بریان شده که در شکم‌ش الماسی باشه رو به گدایی که چاپلوسی می‌کنه بدین تا بفهمه سلطان محمود خر کی‌ه؟

صبح روز بعد همین کار رو انجام دادن غافل از اینکه وزیر، بوقلمونی برای گدا برده و گدای متملق، سیر ه. پس وقتی که مرغ بریان شده رو به او دادند، او که سیر بود مرغ را به گدای ساکت داد و گفت: امروز چند سکه درآمد داشتی؟ و او گفت سه سکه. گدای متملق گفت: این مرغ رو به سه سکه به تو می‌فروشم و آن گدا قبول نکرد و آخر سر پس از چانه‌زنی، مرغ  بریان رو بدون دادن حتی یک سکه صاحب شد.

لقمه‌ی اول رو که خورد، چشم‌ش به آن سنگ قیمتی افتاد و به رفیق خود گفت فکر می‌کنم از فردا دیگه همدیگر رو نبینیم.

فردای آن روز سلطان محمود دید که باز گدای متملق اونجاست و گدایی می‌کنه، از او پرسید چرا هنوز گدایی می‌کنی؟ گفت: خوب باید خرج زن و بچه‌م را درآورم. سلطان محمود با تعجب پرسید مگر ما دیروز برای شما تحفه‌ای نفرستادیم؟

گدای متملق گفت: بله دست شما درد نکنه. وزیر شما قبل از اینکه شما مرغ رو بفرستید، بوقلمونی آوردند و من خوردم. چون من سیر بودم، مرغ رو به رفیق‌م دادم و دیگر خبری هم از رفیق‌م ندارم.

سلطان محمود عصبانی شد و گفت: دست و پایش را ببندید و به  قصر بیاریدش. در قصر به گدا گفت بگو  کار رو باید خدا درست کنه. سلطان محمود خر کی‌ه؟ گدا این را نمی‌گفت و سلطان محمود می‌گفت بزنیدش. من میگم تو هم بگو: کار خوب‌ه خدا درست‌ش کنه. سلطان محمود خر کی‌ه؟ 

فایل صوتی. وارد صفحه که شدین، "دانلود با سرعت پایین" رو بزنین. بعد "ایجاد لینک دانلود" و آخر دکمه‌ی بزرگ "دانلود" رو بزنین.

چهارشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: (-:
Share

*همیشه فکر می‌کردم چرا خدا بعد از آفرینش انسان گفت فتبارک الله احسن الخالقین؟

قیاس بی‌ربطی‌ه اما امروز یه چیزی ساختم. خودم خیلی ذوق کردم. گفتم به‌به مریمی. عالی شد. بعد فکر کردم خب من اگر جای خدا بودم حتما از خودم تعریف بیشتری می‌کردم دیگه نیشخند

یکشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: (-:
Share

*مدیونید فکر کنید اون موجود خجسته‌ای که دیروز لباسای تابستونی رو با نیم‌چکمه پوشیده بود و زیر بارون بهار ساعت‌ها پیاده‌روی می‌کرد، امروز سرما خورده، پشیمون هم نیست نیشخند

پنجشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: (-:
Share

*قالی‌م رو برداشتم بردم به مربی‌م نشون دادم. گفت عالی بافتی و هیچ ایرادی بهش وارد نیست. به نظر خودم، قیچی زدن‌م افتضاح‌ه و کاملا جویده‌جویده میشه سطح قالی. مربی‌م می‌گفت قالی رو بعد از اتمام، میدن برای پرداخت. یه چیزی شبیه ادیت و ویرایش. یه جور تمیزکاری. برای همین‌ه که سطح کار، یکنواخت میشه. وگرنه کسی با یه قیچی معمولی نمی‌تونه فرش رو پرداخت کنه. تو چقد توقع داری از خودت!

در ادامه، اینجانب اعتراف کردم که پود ضخیم‌م تموم شده و دارم به جاش نخ چله‌کشی استفاده می‌کنم. رنگام هم تموم شده. دوباره از این رنگا میخوام.

مربی جان‌م هم نایلون نخ‌ها رو آوردن و گفتن ببین مریمی! رنگایی که تو میخوای رو دیگه نداریم. نتیجه‌ هم شد اینکه بنده مجبور نصف دیگه‌ی قالی رو با یک سری رنگای دیگه ببافم! تا همینجاش هم انقد شنبه یکشنبه کرده‌م رنگا رو که رو م نمیشه به کسی نشون‌ش بدم نیشخند

خلاصه رفتم‌ مرحله‌ی آخر و آلبوم طرح‌های تابلوفرش رو بهم دادن تا یکی انتخاب کنم و ببافم. مینیاتورها رو دوست داشتم. به نظرم پررنگ‌ولعاب و شیک درمیان. ولی وقتی "خانه‌ی پدری" رو دیدم، چشم‌م رو ش موند.

مربی‌م گفت همونی رو انتخاب کن که اول چشم‌ت رو گرفته. من هم گفتم همین رو میخوام. می‌گفت کار تکی‌ه و هر جایی این کار رو نمیشه دید. وسایل‌م 3 هفته‌ی دیگه می‌رسه و من می‌تونم تابلوفرش ببافم خیال باطل

پ.ن: مربی‌م هم مث‌ همه‌ی عالم، فکر می‌کرد بنده متاهل هستم. من هم ماجرای پیشنهاد بی‌شرمانه رو براش تعریف کردم نیشخند

چهارشنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: (-:
Share

*سیستر: الان چی هستی؟

بچه‌ی همسایه: هندونه!

مامان: من چی‌م؟

بچه‌ی همسایه: موز!

من: من چی‌م؟

بچه‌ی همسایه پس از تفکر و نگاه دقیق: انار متفکر

 

شنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: (-:
Share

*دراز کشیده بودم داشتم غصه می‌خوردم. صدای بچه‌ی همسایه رو شنیدم. توی راهرو می‌رفت و با کلی احساس می‌خوند: تو حوض خونه‌ی ما، ماهیای رنگارنگ... بالا و پایین میرن با پولکای قشنگ...

چهارشنبه ٧ اسفند ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: (-:
Share

*موی‌مان را آتش زدند سر از اینجا درآوردیم!

از اسم وبلاگ میشه فهمید توش چه خبره و چی میگذره ولی اگه دفعه اولی که میری تو وبلاگش به پست‌های صفحه اولش که نگاه کنی، متوجه میشی حرفهاش پیچیده نیستن ولی بی‌محتوا هم نیستن. گوشه طنز هم تو بیشتر پستهاش به چشم میخوره. عکس شاخص وبلاگش، حس خوبی به آدم میده و یه طورایی از فضای سوررئال برخی وبلاگهای نابود کننده، آدم رو به فضای خونگی نزدیک می‌کنه. من خودم بعضی وقتا فقط میرم یه سری به عکس مذکور می‌زنم و برمی‌گردم. تعداد پست‌هاش هم نشون میده که خیلی وقت‌ه می‌نویسه و تاریخ پست‌هاش هم نشون میده که همیشه می‌نویسه.

بعد اون همه وبلاگ خاک گرفته‌ای که من (ادمین) از لینک‌های همه پاک کردم (البته فعلا با عرض شرمندگی فراوان – اشتباه کردم ببخشید) هنوز 89 تا لینک تو لینک‌دونی بلاگ چرخونش باقی مونده. این نشون میده که ارتباطات وبلاگی خوبی داره. البته هر کی تعداد لینک بالا داره، لزوماً ارتباطات دوطرفه خوب نداره . خدا رو چه دیدید شاید یه روزی با صاحب این وبلاگ مصاحبه هم کردیم. یه اشکال عمده و بسیار بزرگ این وبلاگ اینه که یه لینک ناقابل هم به وبلاگستان نداده که اینم مساله مهمی نی خیلیا سختشون بود زیبایی دیوار وبلاگشون رو با لینک دادن به ما خراب کنن. ما که ازشون گذشتیم شما هم بگذرین.

نیشخند آقا من لوگو تون رو گذاشته بودم. خودش نیست‌ونابود شد. باز دست‌تون درد نکنه حداقل تو روی آدم میگید. فقط پیشنهاد می‌شود درباره‌ی وبلاگ مردم، بنویسید نه خصایص شخصیتی خودشون چون آدما رو به این راحتی نمیشه شناخت و مثلا یه نفر رو می‌نویسید خیلی مهربون و مودب‌ه، اون وقت خود بنده‌ی حقیر، چنان حرفایی از ایشون شنیده‌م که نگن، بهتر ه! دست شما هم درد نکنه. خیلی هم ممنون لبخند

پنجشنبه ۱ اسفند ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: (-:
Share

*بی‌مقدمه گفت اون بچه رو توی بغل مامان‌ش دیدم، دل‌م برای بچه‌م تنگ شد. کاش زودتر برسم خونه. جهت نگاه‌ش رو دنبال کردم: چند سال‌ش‌ه بچه‌تون؟

- یک سال و نیم.

گفتم پس حتما خیلی بامزه‌ست الان.

موبایل‌ش رو درآورد عکس دختر ش رو بهم نشون بده. همون موقع یکی زنگ زد. وی اسکرین نوشت "علی جون". با خجالت، زیر چشمی نگاه‌م کرد و ریجکت‌ش کرد. گفتم جواب‌ش رو بده. نگران میشه. گفت عکس رو ببین. الان دوباره زنگ می‌زنه خودش.

دختر ش زیاد شبیه خودش نبود. فکر کنم شبیه علی جون‌ش بود لبخند

جمعه ٢٥ بهمن ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: (-:
Share

*از من به شما نصیحت: هیچ مدیتیشنی بهتر از قالی‌بافی نیست...

چهارشنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: (-:
Share

*وبلاگ‌م 10 ساله شد. 28 دی ماه 82 رو یادم‌ه. کافی‌ه یه چرخی توی آرشیو بزنم تا یادم بیاد تمام فراز و فرودهای این سال‌ها رو.

آدم وقتی وبلاگ می‌سازه، دوست داره همه بهش لینک بدن، براش کامنت بذارن، اسم بلاگ‌ش معروف شه. مردم به چهره بشناسن‌ش. اما وقتی این اتفاق میفته، همه خوشحال نمیشن زیاد نمی‌دونم چرا. حتی وقتی بهت میگن بیا مصاحبه کن، شاید بگی نه.

دنیای عجیبی‌ه با آدمای رنگارنگ. یکی خودآزار ه. میاد نوشته‌هات رو می‌خونه. عذاب می‌کشه. فحش میده. تربیت خانوادگی‌ش رو به رخ‌ت می‌کشه. تو هم کم‌کم یاد می‌گیری از دست آدم بیمار نباید ناراحت شی یا حتی براش دل بسوزونی. دایورت کردن، بهترین روش‌ه.

یکی هر روز بهت سرمی‌زنه. هیچی هم نمیگه اما اگه نباشی، سراغ‌ت رو می‌گیره. بی‌سروصدا پیغام میذاره ببینه حال‌ت خوب‌ه یا نه؟

یکی زیاد پیغام میذاره. باهات شوخی می‌کنه. سربه‌سر ت میذاره و تو کم‌کم با دیدن اسم‌ش لبخند می‌زنی و قلب‌ت پر از شادی میشه.

یکی بهت کمک می‌کنه روزهای سخت رو بگذرونی. یکی بهت آدرس میده کجا بری خرید. یکی برات کارت پستال می‌سازه. یکی برات کلیپ می‌فرسته که ببینی و بخندی.

فرشته‌هایی دور ت جمع میشن که به چهره نمی‌شناسی‌شون اما حضور شون بهترین هدیه‌ست برای ساختن روزهات.

ولی می‌دونی؟ آدما عوض میشن. وقتی به خودم نگاه می‌کنم می‌بینم آدم 10 سال پیش نیستم و البته این خیلی خوب‌ه، طبیعی‌ترین حالت ممکن‌ه. من تغییر کردم، زندگی‌م تغییر کرده و علیرغم بعضی دلخوری‌ها، دیگه زیاد وقت نمیذارم برای وب‌خونی. میشه لطفا بهم بگید چرا اینجا رو می‌خونید؟

اینجا حداقل 500 تا خواننده‌ی ثابت داره. البته تجربه نشون داده اکثر شون خیلی تنبل تشریف دارن برای کامنت نوشتن نیشخند

پ.ن: از همه‌تون ممنون‌م به خاطر محبت‌ها و تبریک‌هاتون به ویژه وبلاگ ده ساله!

یکشنبه ٢٩ دی ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: (-:
Share

*این بچه رو ببینید. یه بیماری خاص داره. اسم‌ش رو نگفت دکتر ش. خلاصه‌ش میشه اینکه بدن‌ش با مو، مث یه بافت اضافی، برخورد می‌کنه. تحمل‌ش نمی‌کنه. برای همین این بچه اصلا مو نداره.

اون آقایی که کنار ش نشسته، معلم‌ش‌ه. برای همدردی با این بچه، برای اینکه حس نکنه دیگران مسخره‌ش می‌کنن و دل‌ش به درد نیاد، رفته موهاش رو زده تا شکل هم بشن. اگه این معلم، ساعت‌ها سخنرانی می‌کرد، انقد ازش درس نمی‌گرفت کسی. معلم به این آقا میگن. یه مرد واقعی...

یکشنبه ٢٩ دی ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: (-:
Share

*یه تزئین ساده‌ی غذا که همیشه انجام میدین رو بگید.

مثلا میشه سیب‌زمینی رو شکل گل بچینید ته قابلمه‌ی برنج. بعد در اقدامی ضربتی، کل‌ش رو برگردونید توی ظرف. ته‌دیگ‌ها شکل گل باشن.

رنگ کردن برنج با زعفران و آب لبو و آب کرفس و رنگ‌های خوراکی. یه جا دیدم با زرشک و خلال بادوم و این چیزا روی برنج رو بته‌جقه نقاشی کرده بودن.

گذاشتن انار و برگ نعناع و آلبالو و این چیزا داخل قالب یخ مخصوصا برای شربت توی فصل‌های گرم

چی به ذهن‌تون میاد که آسون باشه؟

موضوع: (-:
Share

*مورد اعتماد بودن، حس بی‌نظیری‌ه...

موضوع: (-:
Share

*نزدیک ایستگاه مقصد، یه خانوم فروشنده رو دیدم. وایسادم ازش خرید کنم. همون موقع چند نفر دیگه هم اومدن خرید کنن.

قبلا تعریف کرده بودم که عادت کرده‌م وقتی میرم خرید، چند نفر دیگه هم بیان و می‌دونم تا اونا خرید شون تموم نشه، فروشنده از من پول نمی‌گیره. انگار این رسم فروشندگی‌ه چون همه‌شون همینطوری‌ن. من هم اعتراضی نمی‌کنم و ساکت منتظر می‌مونم. حتی پیش اومده این مغازه‌ها که شکل غرفه هستن، انقد شلوغ شده که فروشنده صدا م کرده برم داخل، بشینم راحت باشم. کور شم اگه دروغ بگم نیشخند

این ماجرا و خیلی اتفاق‌های دیگه بهم یاد داده باید صبور باشم. اوایل حرص می‌خوردم. بعدش فقط ادای آدم‌های صبور رو درمی‌آوردم. الان واقعا صبر م بیشتر شده و از این بابت خیلی خوشحال‌م. مث امروز که خانوم فروشنده‌ی مترو انقد طول‌ش داد و بقیه‌ی پول‌م رو نداد تا در قطار بسته شد و بنده با اجازه‌تون ایستگاه مورد نظر رو رد کردم. اگه فکر می‌کنی ناراحت شدم، سخت در اشتباهی. بهش گفتم حالا که قسمت شده 2 دقیقه بیشتر اینجا باشم، بیشتر ازت خرید می‌کنم نیشخند

پنجشنبه ٥ دی ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: (-:
Share

*از آینده‌ی ناشناخته‌ات نترس. خدا آن را می‌داند.

موضوع: (-:
Share

*به ما گفتند مرتضی پاشایی، سرطان معده دارد و نهایتا تا 2 ماه دیگر در این جهان زندگی می‌کند و ما خیلی غمگین شدیم و فکر کردیم حتی وی را به چهره نمی‌شناسیم اما مطلع یکی از موزیک‌هایش ما را شاد کرده و به اندازه‌ی همان چند ثانیه به گردن ما حق دارد و کلی دعا کردیم که این حرف‌ها اشتباه یا شایعه باشد و عقل‌مان نرسید گوگل کنیم لااقل و الان اینجا را خواندیم و دل‌مان شاد شد و فکر کردیم چرا ما انقدر به خودمان مطمئن هستیم که مثلا تا 2 روز دیگر زنده‌ایم که حالا غصه‌ی 2 ماه دیگر فلانی را می‌خوریم؟ و چرا فراموش می‌کنیم که هستند کسانی که خیلی بیشتر از چند ثانیه به گردن ما حق دارند و ما نادیده می‌گیرم‌شان و فکر کردیم در تمام این اتفاق‌ها خداوند دارند با ما حرف می‌زند و در این روزهای آخر سال، بد نیست که کمی گوش‌مان را پیچاند و دست‌ش درد نکند.

و ما دیشب تقریبا خواب‌مان نبرد و صبح زوووود با فلاکت بیدار شدیم و یواشکی به آقای آژانس تلفن زدیم و وی هم اوضاع را درک می‌کرد و نگفت شما چرا انقدر آهسته صحبت می‌کنید و فقط گفت چشم. الان ماشین می‌فرستم. و آقای راننده هم به ما اشاره کرد که آیا شما بودید تلفن زدید؟ و ما اشاره کردیم بله و ایشان توقف کرد و پیاده نشد که زنگ بزند و او هم درک می‌کرد آدمی نباید سر صبح انقدر سروصدا به راه بیندازد.

و خانم مجری رادیو با تمام قدرت، جیغ می‌کشید و برای درخت‌کاری تبلیغ می‌کرد و ادای حرف زدن بچه‌ها را درمی‌آورد و در همان حال، شعر می‌خواند و لهجه‌های شمالی و یزدی را به فجیع‌ترین شکل ممکن، تقلید می‌کرد و هرهر می‌خندید و ما فکر می‌کردیم سر صبحی چه حالی دارد که به جای همکار ش رفته و انقدر جیغ می‌زند و خوشا به حال‌ش که انقدر رویش زیاد است و خودش را قبول دارد و خجالت نمی‌کشد که این اداها را از خودش در‌می‌آورد.

ما کلا معتقدیم اعتمادبه‌نفس خیلی خوب است اما اگر بیش از حد بشود، آدمی را مضحکه‌ی دیگران می‌کند و آدمی آرا‌م‌آرام به سمت خودشیفتگی و هذیان بزرگ‌منشی پیش می‌رود و رفتار یک جورهایی چندش‌آور و خنده‌دار می‌شود.

بعد یاد آن آقای مجری افتادیم که در برنامه‌ی زنده‌ی اینجا ایران است، هر وقت دل‌ش بخواهد آواز می‌خواند و دائما لبخند می‌زند و ما گاهی در دل‌مان می‌گوییم کاش ما نصف روی ایشان را داشتیم و دیگر غمی نداشتیم.

بعد یاد لیلا فـ.ـروهر می‌افتیم که چند ثانیه قبل از اجرای زنده با وی مصاحبه کردند و او استرس داشت و می گفت با اینکه از بچگی می‌خوانده اما همیشه استرس هم داشته و دارد و اصولا کسی در دنیا وجود ندارد که برای چنین اجراهایی دچار اضطراب نشود چون به هر حال آن همه آدم قرار است وی را قضاوت کنند اما همیشه به خودش یادآوری می‌کند که مردم خیلی به او لطف دارند و وقتی وارد سالن می‌شودو مردم برایش جیغ می‌کشند و تشویق‌ش می‌کنند استرس‌ش را فراموش می‌کند و با شوق، شروع به خواندن می‌کند.

و در کشمکش بین طبیعت و تربیت، ما طرفدار طبیعت هستیم و معتقدیم هر کسی یک ذاتی دارد و ما اگر به جای لیلا فـ.ـروهر هم بودیم، باز رویمان نمی‌شد بخوانیم و اصولا در زندگی به جایی نرسیم از همین کم‌رویی و تواضع بیجایمان است و خوشا به سعادت آنان که روزی 30 بار توهم می‌زنند و خودشان را زیادی قبول دارند و برایشان مهم نیست مضحکه‌ی دیگران شده‌اند و اصولا به قول دوست‌مان کسانی که از فهم و شعور بهره‌ی کمتری دارند، همیشه از زندگانی لذت بیشتری می‌برند.

و ما در جلسه‌ی امتحان داشتیم نقشه‌ی بقیه‌ی خانه‌تکانی را می‌کشیدیم و این روزها، هوا بهاری‌ست و نور، زیاد است و ما شادیم و به استقبال یک پنج‌شنبه‌ی خوب می‌رویم.

پنجشنبه ۱٥ اسفند ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: (-:
Share

*یه جا خوندم اگه شب، قبل از خواب، انار بخورید، لاغر میشید!

بعد فکر کردم خودم قبل از خواب چی می‌خورم؟

نتایج: پرتقال، شکلات، موز، شیر، شیرینی و عملا هر چیزی دل‌م بخواد جز انار.

توضیح اینکه روز روشن هم انار نمی‌خورم مگه اینکه برم خونه‌ی مادربزرگ‌. خاله‌وسطی زحمت بکشه با متد خودش دونه‌های انار رو بریزه توی کاسه، بذاره جلو م که زحمت بکشم لطف کنم بخورم! آخ انار خوردن سخت‌ه خب. تازه بعدش هم آدم گرسنه میشه باز مجبور ه بره شکلات بخوره. هرچی شادی‌ه نثار روح اون خواننده‌ی خاموشی که توی وی‌چت برای من عکس شکلات میذاره نیشخند اول اسم‌ش هم زهرا ست!

یکشنبه ۳ آذر ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: (-:
Share

*از پله‌های پاساژ که اومدم بالا، دیدم چند تا خانوم ایستاده‌ن. بچه‌هاشون دارن با هم بازی می‌کنن. 3-2 تا دختر بودن. اینجور وقتا مواظب‌م نخورم بهشون یا کیف‌م کوبیده نشه توی سر و صورت‌شون.

رد که شدم، یه پسربچه‌ی نیم وجبی، که تمام صورت‌ش لبخند بود، اومد جلو، بدون یه کلمه حرف، بغل‌م کرد. قد ش هم نمی‌رسید ولی دستاش رو باز کرد دوید جلو. نمی‌دونم من رو با کی اشتباه گرفت اما اگه فکر می‌کنید بغل‌ش نکردم، سخت در اشتباهید. مامان‌ش اومد بچه رو ببره کنار. فکر کرد شاید مثلا من خوش‌م نیاد اما هردومون انقد خوشحال بودیم که ترجیح داد هیچی نگه و اون هم مث ما بخنده فقط.

پنجشنبه ٢ آبان ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: (-:
Share

*امروز عصر، سیستر و دختر همسایه

یکشنبه ٢۱ مهر ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: (-:
Share

*- خوبی مریمی؟

من: ممنون. هیچ‌وقت این موقع بهم تلفن نمی‌زدی. اتفاقی افتاده؟

- نه. دیدم مسج جواب نمیدی، گفتم چی شدی؟

من: حوصله نداشته باشم هیچی رو جواب نمیدم. الان دیگه دیدم تلفن زدی، فکر کردم حتما باید جواب بدم شاید کاری داری، اتفاقی افتاده، از این چیزا...

- کار که نه. خواستم ببینم چی شدی. میوام بیام ببینم‌ت. هستی؟

من: آره. ناهار بیا.

- آخ جون. باشه.

من: دیر نکنی. می‌بینم‌ت...

.

.

.

+ مریمی؟ شما متاهلی؟

من: نه.

+ نه؟! پس من چرا فکر می‌کردم متاهلی؟ تقریبا مطمئن بودم.

من: سوال جالبی‌ه ولی جواب‌ش رو خودت باید بدی.

+ نمی‌دونم. بهت میاد! به نظرم متاهل‌ها یه جورایی افتاده‌تر ن. ساکت‌تر ن. سر شون به کار خودشون‌ه. دید نمی‌زنن بقیه رو. زیاد ول نمی‌گردن! رفت‌وآمد شون هدف‌مند ه!

من: چی بگم؟

+ حالا مطمئنی؟

من: تو یه جوری میگی آدم شک می‌کنه نیشخند

.

.

.

= رفتی فلان جا؟

من: آره.

= با کی رفتی؟

من: با کی؟ با خودم! سوال

= تو چطوری حوصله‌ت میشه تنها بری بیرون؟ من اصلا نمی‌تونم. همیشه باید یه نفر رو پیدا کنم باهام بیاد. شده به زور حتی!

من: چند بار خودت بری، برات عادی میشه. بد هم نیست. به حال خودتی. نگران خسته شدن و اذیت شدن احتمالی همراه‌ت هم نیستی.

= یه جوری حرف می‌زنی اگه آدم ندونه فکر می‌کنه از این لباس بلندا می‌پوشی میری توی کوه، تنها میشینی مدیتیشن کار می‌کنی.

من: لباس بلند که می‌پوشم. مدیتیشن هم کار می‌کنم اگه تنبلی نکنم و وسط‌ش هم خواب‌م نبره ولی کوه نه نیشخند

= یه جوری‌ای. جالبی اما فهمیدن‌ت سخت‌ه.

من: دیگه چه خبر؟

.

.

.

دوشنبه ۸ مهر ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: (-:
Share

*نارنجی یه سری انبردست و ابزار داره که خب من هیچ‌وقت درک نمی‌کردم عشق‌ش به اون ابزار رو. مسلما دلیل‌ش رو هم نپرسیدم ازش. ما زیاد از هم سوال نمی‌کنیم. البته می‌پرسیدم هم فایده‌ای نداشت. عشق و علاقه و دوست‌داشتن رو نمیشه توضیح داد. حالا عشق به هرچی میخواد باشه. از یه انبردست بگیر تا یه سایز 42-44 نیشخند

و در راستای تاپیرپذیری من و نارنجی از هم، یه روز به خودم اومدم دیدم 2 تا انبردست دارم نیشخند که همون روز اول، چند تا از مشکلات بشریت باهاشون حل شد! یکی‌ش همین سنجاق ساده‌ای بود که دوست داشتم داشته باشم. یکی دیگه‌ش این بود که من یه جفت گوشواره‌ی مثلا فیروزه داشتم که حلقه‌ی عصایی یکی‌ش لق بود. تا در ش می‌آوردم، حلقه‌هه کلا ته کشو گم می‌شد. باید کلی دنبال‌ش می‌گشتم دفعه‌ی بعد. وقتی هم به گوش‌م بود، نگران بودم بیفته و گم بشه! من هم گاهی زیاد بدوبدو می‌کنم. گوشواره هم وزنی نداره که. بهش عادت می‌کنی و حس نمیشه. خلاصه با انبردست، سفت‌ش کردم و خیال‌م راحت شد.

مورد سوم، یه جفت گوشواره‌ برنجی تابه‌تا بود که ایراد زیاد داشت. اولی‌ش اینکه خود گل‌ش برنج بود اما زنجیر ش نه. فکر کن گل‌ه برق می‌زد، زنجیر ش سیاه شده بود. خب زشت میشه دیگه. بعد اینکه زنجیر ش ظریف و بلند بود. خود گل‌ه، بزرگ و سنگین. لنگه‌ی بلند گوشواره عملا عین پاندول ساعت، تاب می‌خورد. گل به اون بزرگی رو تابه‌تا درست نمی‌کنن. سومی‌ش هم اینکه سوزنی بود گوشواره‌هه. دیر می‌جنبیدی، بر اثر حرکات پاندول، کلا گوشواره از گوش‌ت درمیومد میفتاد و احیانا گم‌وگور می‌شد نیشخند یعنی این خرید کردن‌م کشت خودم رو با این همه دقتی که صرف‌ش کردم. خلاصه اینا رو میگم که شما اشتباهات من رو موقع خرید این چیزا تکرار نکنید.

با انبردست مذکور، زنجیر ش رو کلا گذاشتم کنار. مدل سوزنی رو هم تبدیل کردم به عصایی و الان براق و نو شده، حسابی هم باهاش راحت‌م.

سر ماجرای کاناپه‌ی گوشواره‌خوار، که کم‌کم داره میشه کاناپه‌ی همه‌چیزخوار، الان برای من یه آویز گردنی مونده و یه لنگه‌ گوشواره! الان برم گردنی‌ه رو تبدیل به گوشواره کنم خیال‌م راحت شه. این میشه 4 مورد. مورد پنجم هم یادم اومد. یه گوشواره چوبی دارم که یه جوری ساخته‌ن‌ش که وقتی میندازی به گوش‌ت عملا می‌چرخه طوری که رو ش دیده نمیشه - پشت‌ش دیده میشه - اون رو هم باید درست کنم. این شد 5 تا. فعلا چیز دیگه‌ای یادم نمیاد.

یعنی اصلا فکر نمی‌کردم یه انبردست بتونه انقد مشکلات من رو حل کنه. الان دل‌م جعبه‌ابزار میخواد خیال باطل اصلا من کلا دوست دارم مثلا نجاری بلد باشم. فردا اومدم گفتم دارم نجاری می‌کنم، تعجب نکنید. به قول دوستان قدیمی، از مریمی هیچی بعید نیست (صدای مویه و شیون حضار) نیشخند

موضوع: (-:
Share

شنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: (-:
Share

*دارم شدیدا خودم رو دار می‌زنم با لیموترش. پیشنهادی ندارین؟ مردم انقد شربت لیمو، چای با لیمو، سالاد با لیمو، سوپ با لیمو، خورشت با لیمو، برنج با لیمو و لیموی خالی خوردم!

جمعه ٢٩ شهریور ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: (-:
Share

*میگن هر آدمی رو میشه از دوستاش شناخت. آدم‌هایی که شبیه هم‌ن، همدیگه رو جذب می‌کنن.

گاهی هم بعد از مدتی، سلیقه‌ی متفاوت دوست‌ها مثل هم میشه. مثلا یادم‌ه چندین سال پیش، نارنجی اصلا چیزای سنتی و طلایی و نگین و مهره رو دوست نداشت. من دوست داشتم. چند وقت پیش هم اون بندهای چرم رنگی‌رنگی رو خیلی دوست داشت اما من می‌گفتم دوست ندارم.

بعد حالا این هفته هی این بندها رو این‌ور اون‌ور زدم، کم‌کم داره ازشون خوش‌م میاد فکر کنم. خام‌شون هم قشنگ‌ه یه جورایی. نه؟

سه‌شنبه ٢٦ شهریور ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: (-:
Share

یکشنبه ۱٠ شهریور ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: (-:
Share

*یک. یه دوستی داشتم همیشه می‌گفت مریمی تو خیلی بی‌سیـ.ـاستی! خب راست هم می‌گفت. طبق استانداردهای خیلی از ایرانی‌ها من واقعا بی‌سیـ.ـاست‌م. مثال:

می‌نشست چند ساعت با یکی حرف می‌زد. مشورت می‌کرد. نظر ش رو می‌پرسید. طرف خودش رو می‌کشت یه چیزایی رو توضیح بده. می‌رفت پرس‌وجو می‌کرد حتی. کلی وقت میذاشت. بعد این دوست من آخر سر، همون کاری رو می‌کرد که از اول، قصد داشت انجام بده. صد البته هر کسی خودش برای خودش می‌تونه تصمیم بگیره اما دیگه ادای مشورت کردن چرا؟

یه روز بهش گفتم این رو. وقتی به خاطر ش چند ساعت وقت گذاشتم در حالی که مطمئن بودم نقشه‌ش رو مث همیشه عملی می‌کنه. بعد بی‌رودرواسی گفتم این مشورت کردن نیست، مسخره کردن طرف مقابل‌ه. مشورت مال وقتی‌ه که تو تصمیم‌ت رو نگرفتی. نه اینکه تصمیم‌ت قطعی باشه و فقط وقت طرف مقابل رو بگیری و بذاری‌ش سر کار. که بره برات تحقیق کنه حتی. بعد تو بشینی اینجا به ریش‌ش بخندی.

گفت من همیشه مشورت می‌کنم و میگم چشم اما انجام‌ش نمیدم. اینطوری مردم ازم راضی‌ن. میگن فلانی همیشه نظر ما رو می‌پرسه. وقتی اینطوری راضی‌ن من هم چند ساعت وقت‌شون رو می‌گیرم برای جلب رضایت‌شون. آخر هم کار خودم رو می‌کنم و چون باهاشون مشورت کرده‌م، دیگه کسی ازم شاکی نمیشه.

گفتم اتلاف وقت مردم و مسخره کردن‌شون، کار زشتی‌ه از نظر من. دیگه برات وقت نمیذارم. واقعا هم دیگه براش وقت نذاشتم. بعد یه بار بدون اینکه ازش چیزی بپرسم، یه پیشنهادی داد که توقع داشت مث همیشه استقبال کنم. یا حداقل بهش فکر کنم. در جا گفتم نه. خوب نیست. گفت چرا؟ گفتم عقل‌م رو دست تو نمیدم. تو خودت هنوز نمی‌دونی رفتار نرمال چی‌ه. خوش‌ش نیومد. خب فدای سر م.

دو. یه دوستی دارم لحن مسج‌هاش همیشه خیلی جدی بود. مثلا: مریمی گوشی رو بردار. 3 بار زنگ زدم خونه‌تون. کار ت دارم. خب من می‌دونستم این دوست‌م چقد گل‌ه. تلفن می‌زدم بهش. پای تلفن می‌خندید صدا ش. یه بار گفتم بترکی تو. یه طوری نوشته بودی فکر کردم دعوا ست. خندید گفت بی‌خیال تو رو خدا. من واقعا سخت‌م‌ه تایپ کردن توی اس‌ام‌اس ولی یه خواهر شوهر دارم اینطوری می‌نویسه: فلانی! عزیزکم! بهتر نبود جای اینکه گوشی رو برنداری، فلان کار رو می‌کردی گل‌ من؟ خب این خود فحش‌ه. یعنی فحش بده آدم کمتر بهش برمی‌خوره. منتها خودش توهم داره که خیلی نرم و آروم حرف می‌زنه. خب بذار در همین توهم‌ش بمونه. من بهش گفته‌م اینطوری مسج بزنه جواب نمیدم. می‌خندید می‌گفت چرا همه‌ش من ناراحت شم از دست‌ش؟ یه بار هم اون ناراحت شه. فدای سر م.

سه. یه دوستی داشتم می‌گفت من کلا توی دوستی، شانس ندارم. به هر کس خوبی کردم، بهم بدی کرد. من توقع داشتم اونا اینطوری جبران کنن. اون کار رو کنن. ولی نکردن. پرسیدم بهت بدی کردن یا اون مدلی که تو می‌خواستی، خوبی نکردن؟ گفت مثلا من برای فلانی توی خونه‌م تولد گرفتم، همه رو دعوت کردم. خب اون هم باید همین کار رو می‌کرد. که نکرد.

گفتم تو دل‌ت خواسته براش تولد بگیری. خب دست‌ت درد نکنه ولی باهاش قرارداد نداشتی که اون هم حتما شب تولد ت برات وقت بذاره و خرج کنه و جشن بگیره. چه توقعی‌ه آخه؟ کلی استدلال آورد. گفتم ببین من می‌فهمم تو دوست داشتی اینطوری شه اما نمیشه بری یه خاطر دل خودت، یقه‌ی دوست‌ت رو بگیری. این رو قبول کن. زد زیر گریه.

بعضی زن‌ها اینطوری‌ن. هرچی دوست دارن میگن. بعد وقتی گیر می‌کنن و دیگه نمی‌دونن چی بگن که حرف غیر منطقی‌شون پذیرفته شه، متوسل میشن به گریه کردن و گفتن اینکه من اعصاب ندارم، دل‌م نازک‌ه، طاقت ندارم، نگو و امثالهم. عکس‌العمل من: خنثی رفتار ت مث بچه‌های مهد کودکی‌ه. خب دوست‌م ناراحت شد. ولی من دلیلی نمی‌بینم یه تایمی از روز م رو بذارم برای راضی کردن نی‌نی‌کوچولوهای متوقع. فدای سر م.

پ.ن: نمیشه آدم هر چی به دهن‌ش میاد بگه، بعد با 4 تا لفظ پاچه‌خوارانه بخواد ماست‌مالی‌ش کنه. میشه واقعا؟ متفکر

پ.پ.ن: 2 تا شماره تلفن از موبایل‌م حذف کردم. احساس سبکی می‌بینم.اگه فکر می‌کنید رفتار کسی در شان شما نیست، نمی‌تونید توقع داشته باشید اون آدم حتما بفهمه و درک کنه و بخواد تغییر کنه و بهتر شه. اما می‌تونید وقت‌تون رو برای آدمای بهتری صرف کنید که ارزش‌ش رو دارن. دفعه‌ی اول‌ش سخت‌ه. بعد که تونستی، می‌بینی این حذف کردن‌های گاه‌به‌گاه، جزو بدیهیات زندگی‌ه اصلا.

چهارشنبه ٦ شهریور ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: (-:
Share

*گوشی‌م رو چک کردم:

نوشته بود: آنگاه که دوست داری کسی به یاد ت باشد، به یاد من باش که همیشه به یادت‌ هستم.

زیر ش نوشته بود: سوره‌ی بقره - آیه‌ی 152

پ.ن: فَاذْکُرُونِی أَذْکُرْکُمْ وَ اشْکُرُواْ لِی وَ لاَ تَکْفُرُونِ ﴿152﴾

 

 

 

 

پنجشنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: (-:
Share

*دو فنجان مکث - نارنجی

آب معدنی

آسمان فیروزه‌ای زندگی من - آفرین بانو

بر بال آرامش - مهبانو

ترک‌های یک عدد بتن شفاف - لایتراکان

دفترچه‌ی عقاید - یاسی

دور دنیا - سپیده

فلفل خانم

کلوچه

لایف - اردی

میسیز طلبه

لایف‌رایتر

مهشاد

لئونا.بریده‌ها

محیا ماهی قرمز

هدی

زهرا اچ‌بی

برای همیشه

کتاب‌هایی که خوانده‌ام - میم

الهام. خواننده‌ی معمولا خاموش

مریم. مامان ساغر

مرگل

الی، الهام (مدیونی فکر کنی می‌دونم الی و الهام، کدوم، کدوم‌ن. الان 3 تا ساحل می‌شناسم که با هم قاطی‌شون می‌کنم. 3-2 نفر غزل یا غزال یا غزاله. مریم‌ها هم همه از دم! پسوند و توضیح دارن! در این حد تمرکز دارم یعنی)

بانوی بهمن ماه - فرزانه

گیلاس خانومی - محدثه خ

لئونا

قاصدک من. زهرا

مهربانوت

مولی

نازنین.میم

اسم واقعی‌ش. غزال روزهای طلایی من

به امید طویل‌تر شدن این اسامی عجیب و غریب دوست‌داشتنی قلب

اضافه شد: الی گولو

تندوخند - گلدونه

اینجا پلاک بیست و هشت - نفیسه

گلابتون بانو

گل آبی

سمیه.س

به اضافه‌ی خدا، منهای خیلی‌ها - خانم فــــ

حرف‌های نوشتنی - مهدثه

یک خورشید درخشان

یه الهام دیگه (خدا خیر ش بده خودش فامیلی‌ش رو گفت که من دیگه بیشتر از این گیج نشم)

عسل

سوسو

صدیقه

دخی

تفکرات یک عدد وروجک - شقایق

دالان بهشت. شیوا

بازیگوش

فرشته‌ی زمینی

و من همچنان با فون‌بوک درگیرمنیشخند

سه‌شنبه ٢٢ امرداد ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: (-:
Share

*چند روز ه یه قوطی بزرگ - چیزی شبیه تخم مرغ شانسی منتها در ابعاد بزرگ‌تر - با یه پاکت که تو ش سی‌دی‌ه، کنار میز هفت‌سین‌ه. رو ش عکس بزرگ باب اسفنجی‌ه که داره به پهنای صورت می‌خنده.

بچه‌ی همسایه جدیدا اعلام کرده که دیگه هندونه نیست. بستنی هم نیست. باب اسفنجی‌ه. مامان اینا هم عیدی براش اون قوطی‌ه رو خریده‌ن گذاشته‌ن از سفر برگرده بیاد عیددیدنی تا بهش بدن. البته بچه‌ی مذکور قبل رفتن 30 ثانیه اومد اما مامان اینا خونه نبودن و تمام اون تایم رو سیستر استفاده کرد به این صورت که محکم گرفته بودش تاپ و توپ بوس‌ش می‌کرد.

حالا هر روز چشم‌م میفته به قیافه‌ی خندون باب اسفنجی، بی‌اختیار لبخند می‌زنم.

پ.ن: این کارا به نظر شما بامزه‌ست واقعا؟

چهارشنبه ٦ فروردین ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: (-:
Share

*موقع صحبت کردن پای تلفن، لبخند بزن. لبخند از توی صدای آدم هم معلوم میشه حتی!

 

 

 

 

 

موضوع: (-:
Share

*نیمه‌ی دوم کلاس اومد. یک‌راست نشست کنار من. شروع کردیم به یواشکی حرف زدن. گفت مریمی خیلی گرم‌ه هوا. اگر شماره موبایل آقای سرباز رو داشتم، اصلا این جلسه رو هم نمیومدم.

توضیح اینکه آقای سرباز، از همه‌مون درس‌خون‌تر ه. هر جلسه هم لطف می‌کنه متن کل درس رو تایپ و ایمیل می‌کنه برای هر کی بخواد ازش. گفتم شماره؟ گفت آره. گفتم نابغه! راه تماس گرفتن مگه فقط تلفن‌ه؟ خب ایمیل می‌زدی بهش می‌گفتی همون حرفی رو که می‌خواستی پای تلفن بگی. می‌خندید می‌گفت وای من چقدر گیج‌م.

گوشی‌م روی پا م بود داشتم توی عکساش می‌گشتم. آروم زدم به آرنج‌ش. برگشت نگاه‌م کرد. گوشی‌م رو نگاه کردم. اون هم سمت نگاه من رو دنبال کرد رسید به عکس‌م: واااای این تویی؟ چقدر بهت میاد. تو اصلا چهره‌ت فتوژنیک‌ه. چرا نمیری بازیگر شی؟

خندیدم. داشتم فکر می‌کردم مثلا خیلی خوش‌تیپ بودم باید می‌رفتم مانکن می‌شدم؟ نیشخند

سه‌شنبه ٢٥ تیر ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: (-:
Share

*پرشین‌بلاگ قاطی کرده. بعضی وبلاگا رو میگه کلا نیست و نابود شده در حالی که اینطوری نیست. لطفا هر کس این پست رو می‌بینه با لایکی کامنتی تک‌زنگی مسجی دودی چیزی علامت بده.

راستی ممنون بابت ایمیل‌ها و اس‌ام‌اس‌های احوال‌پرسی‌تون. ببخشید که نگران شدید. تنی‌چند از دوستان، شماره‌ی من رو نداشتن از سیستر سوال کرده بودن حال‌م رو. آدم می‌مونه چه کنه در مقابل این همه محبت. کی میگه این دنیا مجازی‌ه؟

موضوع: (-:
Share

*که یه دوست تازه برات بنویسه؟

پنجشنبه ۱۳ تیر ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: (-:
Share

*۲۷ تا دی‌وی‌دی سریال لاست رو خریدم ۲۷ تومن. خوشحاااااااااااااال‌م!

چهارشنبه ٥ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
موضوع: (-:
Share

*یه بار خانوم بنفش رو توی خیابون آموزشگاه دیدم. تا رسید بهم، گفت به‌به! چه لباس خوشرنگی پوشیدی.

دیروز بعد 2 هفته خانوم آبی رو دیدم. بهش گفتم که به شکل محسوسی لاغر شده و شال سورمه‌ای رنگ‌ش خیلی بهش میاد. کلی خوشحال شد که لاغری‌ش مشهود ه. بابت تعریف‌م هم شاد شد - کی بد ش میاد از حرف خوب؟ - وقتی خانوم بنفش اومد و نشست، بهش گفت به‌به! چه کیف خوشرنگی! گفتم آره رنگ سورمه‌ای‌ کیف‌ش خیلی خوشرنگ‌ه.

به چهره‌ها نگاه کردم. همه داشتن لبخند می‌زدن.

یه جلسه‌ی دیگه، خانوم قهوه‌ای، روبروی من و خانوم بنفش نشسته بود. گفت یه چیزی می‌پرسم جفت‌تون اعتراف کنید. رنگ موهاتون چی‌ه؟ - خانوم بنفش موهاش رو مشکی کرده بود - ما خندیدیم. بعد گفت مریمی تضاد مشکی موهات و شال سفید ت چشم آدم رو می‌گیره. چند دقیقه قبل‌ش هم دیدم داشت به خانوم نسکافه‌ای می‌گفت چی رو با چی قاطی کنه چه رنگی درمیاد. خیلی هم ازش تعریف کرد.از خوش‌قلبی‌ش خوش‌م میاد خیلی.

این جو کمتر پیش میاد بین خانوما باشه. که انقدر از هم تعریف کنن و حسادت نکنن. و البته در تمام مدت، یکی مث خانوم سورمه‌ای - موهاش رو سورمه‌ای کرده - زیرچشمی نگاه می‌کنه و ترجیح میده حرف نزنه یا اون دختر مذکور که وقتی می‌بینه روسری‌م رو جای گره زدن، با یه رینگ نقره، بسته‌م هرهر می‌خنده که شکل حاج خانوما شدی در حالی که داره با دقت به هماهنگی رنگ دستبند و روسری‌م نگاه می‌کنه. و عکس‌العمل بقیه که همدیگه رو با تعجب نگاه می‌کنن که مثلا این چه حرفی بود این گفت الان؟!

تعریف کردن از دیگران، حتی در حد یک جمله، تاثیر فوق‌العاده‌ای داره. یادم‌ه جلسه‌ی دومی که رفتم سر کلاس، به خانوم آبی گفتم صحبت‌های جلسه‌ی قبل‌ش برام ح خوبی داشته. همین یک جمله باعث شد با هم دوست شیم. این جلسه که بعد دو هفته دیدم‌ش، با روی گشاده و لبخند اومد جلو برای احوال‌پرسی. می‌خواستم باهاش دست بدم. گفت بذار ببوسم‌ت.

می‌بینی؟ دوست داشتن آدما خیلی آسون‌ه.

سه‌شنبه ۱۱ تیر ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: (-:
Share

*می‌گفت یه بار که بلاگ‌ت رو می‌خوندم، برات صدقه دادم.

حس‌م وصف‌نشدنی‌ه!

سه‌شنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: (-:
Share

*نیما یوشیج در جشن یک سالگی فرزندش نوشت: "یک بهار، یک تابستان، یک پاییز و یک زمستان را دیدی. از این پس، همه چیز جهان تکراری‌ست، جز مهربانی!

یکشنبه ٥ خرداد ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: (-:
Share

*داشتم برمی‌گشتم خونه. چشم‌م افتاد به پرچم سیاه عزاداری امام حسین که رو ش طرح‌های سبزرنگ داشت. من آدم خیلی مذهبی‌ای نیستم اما اون لحظه، یاد نوشته‌های یکی از دوستان افتادم که روی بلاگ‌ش از عشق مردم به امام حسین نوشته بود و اینکه اگه رو شون می‌شد از محرم امسال، دهه به دهه برای امام عزاداری می‌کردن و مراسم می‌گرفتن تا سال بعد.

من آدم خیلی مذهبی‌ای نیستم. اطلاعات دینی‌م هم اصلا قوی نیست اما نمیشه امام حسین رو دوست نداشت.

چهارشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: (-:
Share

*از جلوی تی‌وی رد شدم. داشت می‌گفت دعا در حق دوستان، به اجابت خیلی نزدیک‌ه. یعنی اول دوستاتون رو دعا کنید تا دعای خودتون هم احتمال اجابت‌ش بره بالا!
بعد می‌گفت از خدا زیاد بخواهید. هم تعداد، هم سطح خواسته‌ها منظور ش بود.
می‌گفت بعضیا توی دعا کردن هم بخیل‌ن.

مث من..

یکی دیگه می‌گفت از خدا مدام چیزای مختلف بخواین. روزی ۵۰۰ بار اصلاً. اگه داد که خوش به حال‌تون‌ه. نداد هم طلبکار میشین. بعداً جا ش چیزای بهتری میده. حالا یا توی این دنیا یا توی دنیای دیگه. بعد اصلاً طوری‌ه که اون موقع به خدا میگین کاش چیزای بیشتری ازت می‌خواستم، تو هم هیچ‌کدوم‌شون رو بهم نمی‌دادی!

خلاصه اینکه یه لیست بلند بالا ببریم برای خدا. از ۲۰۰ تا، ۲ تا ش رو می‌مونه توی رودرواسی دیگه حتماً!

شنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩٠
نظرات ()
موضوع: (-:
Share

*تمام عمر، دل‌م یه دوست اینجوری می‌خواست.

 و به شکلی باورنکردنی، همیشه دوست‌هام ازم خیلی دور بوده‌ن! کم‌کم داره برام معما میشه!

 

 

 

 

 

 

شنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: (-:
Share

*چند روز پیش نشسته بودم واسه خودم. داشتم آرزو می‌کردم کاش یکی بود یه کم برام آواز می‌خوند... حقیقت‌ش من آواز خوندن بلد نیستم. سعی هم نکرده‌م یاد بگیرم. هم رو م نمیشه، هم اینکه فکر نکنم صدا م به درد آواز خوندن بخوره، هم اینکه اصلا کجا تمرین کنم؟ توی آپارتمان؟

کنسرت هم که میری، انقدر صدای ساز بلند ه که عملا "آواز" نمی‌شنوی. و کلا این خوندن‌های رایج، با آوازی که دل‌م می‌خواست، خیلی فاصله داشت. جمعه صبح، تی‌وی روشن بود. جام جم 1 داشت استاد رسول نجفیان رو نشون می‌داد. یه ساز - تار یا سه‌تار - هم اونجا بود. مستحضرید که در شبکه‌های داخلی، عملا چیزی به نام ساز، وجود خارجی نداره! یعنی شما مجازی صدای ساز رو بشنوی اما دیدن خود ساز، مجاز نیست! والا من هر چی فکر کردم، دلیل‌ش رو نفهمیدم ولی خب اینطوری‌ه و اگه ساز ی هم در صحنه باشه، حتما با مقادیری گل و گلدون، استتار میشه.

ماجرای لقمان و خربزه‌ی تلخ رو همه شنیده‌ن فکر کنم. اون روز آقای نجفیان، هم‌زمان که اصل شعر رو با آواز می‌خوند، ساز رو هم می‌نواخت. بعد از هر 2-1 بیت، معنی‌ش رو می‌گفت یعنی داستان رو با نثر امروز، تعریف می‌کرد که اگه کسی ادبیات‌ش خیلی قوی نیست، متوجه ماجرا بشه. منظره‌ی پشت سر ش هم مقادیر قابل توجهی دار و درخت بود و هوای اردی‌بهشت... و بدین ترتیب، آرزوی کوچک مریمی برآورده و به فیض شنیدن نوای ساز و نغمه‌ی آواز نائل گردید خیال باطل

یکشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: (-:
Share

*خان‌داداش یه بلوتوث نشون‌م میده. ۲ دقیقه از فیلمی‌ه به اسم «راز مانا». استاد شج.ریان رو می‌بینی که نشسته و داره از چند نفر تست آواز می‌گیره.

اونا می‌خونن، چهچه می‌زنن، خارج می‌خونن، گلوشون خشک میشه، خودشون و مردم می‌خندن. استاد میگه صدا ت رو ندزد، خاک بر سر ش نکن. اینطوری بخون.
بعد یهو چنان صدا ش اوج می‌گیره که من دهن‌م باز می‌مونه!

امروز فهمیدم وقتی میگن ش.جریان ۶ دنگ صدا داره، یعنی چی! خودش می‌گفت آخر هر هفته صبح تا شب توی کوه راه می‌رفتم و داد می‌زدم صدا ش باز شه فقط. توی آپارتمان که نمیشه آواز خوند.
خان‌داداش میگه وقتی استاد توی کوه آواز می‌خونده، ۳۰۰ نفر دنبال‌ش راه میفتادن گوش بدن صدا ش رو.

تصور ش هم قشنگ‌ه (-: من عاشق آواز م. بدون موسیقی حتی.
اینکه یکی شعر بگه، یکی با آواز بخونه و همه با لذت گوش بدن. توی دنیای پر از جنگ و نفرت و خودخواهی، هنوز هم چیزای قشنگ هست. یکی‌ش همین آواز (-:

یکشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩٠
نظرات ()
موضوع: (-:
Share

*اردی‌بهشت و هوای دو نفره و دار و درخت و گل و چمن رو تبریک میگم! لبخند

پنجشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٠
نظرات ()
موضوع: (-:
Share

*داشت می‌خوند: خورشید رو به روم‌ه، تاریکی تموم‌ه، امروز اومد از راه، اونی که آرزوم‌ه، آفتاب می‌درخشه رو پرهای بنفشه، شوق دیدن تو، زندگی می‌بخشه...

سه‌شنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸٥
نظرات ()
موضوع: (-:
Share

*داشتم توی پیاده‌رو می‌رفتم. یه دختری هم از روبرو میومد. چهره‌ش به نظر آشنا میومد اما فکر نکردم جایی دیده باشم‌ش. گفتم لابد مدل چهره‌ش آشناست. یه سری ورق و جزوه هم دست‌ش بود که داشت بهشون نگاه می‌کرد. داشتم فکر می‌کردم این چرا اینطوری درس می‌خونه؟ می‌خوره زمین خب یهو. اون هم داشت بهم نگاه می‌کرد. شاید از خودش می‌پرسید این دختر ه چرا انقدر من رو نگاه می‌کنه؟

نزدیک‌تر که رسید، سلام کرد و دست داد باهام. من هم کلی تحویل‌ش گرفتم اما اعتراف کردم یادم نمیاد کجا دیدم‌ش. گفت با هم کلی توی کاخ گلستان گشتیم و عکس گرفتیم. واقعا یادت نمیاد؟

تازه یادم اومد! من کلا چهره‌ی آدما رو زیاد یادم نمی‌مونه یعنی مثلا اصلا به درد چهره‌نگاری نمی‌خورم. حتی ممکن‌ه 3 ساعت روبروی کسی بنشینم و باهاش حرف بزنم اما بعدش اگه بپرسی لباس فلانی چه رنگی یا چه مدلی بود، نمی‌دونم. مگه اینکه به دلیل خاصی توجه‌م بهش جلب شه و اینطوری یادم بمونه.

وایسادم یه کم حرف زدیم. تعریف کرد چرا اومده اینجا و چی کار داره می‌کنه. یه کم هم بهش آدرس دادم. بعد که خواستیم خداحافظی کنیم، گفتم من نیم ساعت پیش می‌خواستم بیام بیرون. هی نمی‌شد. الان فهمیدم چرا انقدر الکی معطل می‌شدم. قرار بوده تو رو ببینم. گفت مریمی خییییییییییلی از دیدن‌ت خوشحال شدم.

واقعیت این‌ه که من هم از دیدن‌ش واقعا خوشحال شدم.

چهارشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: (-:
Share

*اینجا... صرفا جهت یادآوری

سه‌شنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: (-:
Share

*اگه ازم بپرسی "این روزا چی کار می‌کنی؟" باید بگم "پیاده‌روی می‌کنم".

این روزا خیلی راه میرم. ساعت‌ها با خودم میرم پیاده‌روی. پارک هم میرم. پیاده‌روی توی پارک، بهترین حالت‌ش‌ه. چیزای دیگه هم دل‌م میخواد. مثلا دوچرخه‌سواری. ممنوع‌ه. نه؟

یا اینکه بدمینتون بازی کنم با یکی. بازی دوست دارم تازگیا. فکر کنم سن‌م داره کم میشه! نیشخند دوست داشتم می‌شد دراز بکشم روی چمن‌ها، حرکت ابرها رو تماشا کنم. یا بازی نور و سایه‌ها رو یا برم اینجا آب‌بازی. یادش بخیر. چقدر توی دانشکده می‌چریدم قهقهه واقعا کلمه‌ی مناسب‌تری وجود نداره براش. آب‌بازی هم می‌کردم تازه.

من هیچ‌وقت آدمی نبودم که مثلا با پسرا وایسم برف‌بازی کنم. بعد هراصط بیاد دعوا مون کنه اما خودم تنهایی ساعت‌ها می‌رفتم پیاده‌روی. اعتراف می‌کنم یه بار هم جفت‌پا رفتم توی رودخونه‌ی کوچولوی ته باغ. دل‌م باز اون روزا رو میخواد...

سه‌شنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: (-:
Share

*من هیچ‌وقت نتونستم پرواز کنم - حالا انگار بقیه می‌تونن - اما زیر بارون، حس سبکبالی دارم. حتی اگه شب‌ش زانودرد بگیرم و حسابی سرما بخورم.

یکشنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: (-:
Share

*وقت است که بنشینی و گیسو بگشایی... دل‌م یه مکالمه‌ی طولانی میخواد. خیلی طولانی...

چهارشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: (-:
Share

*یه خانوم عکاسی هست که توی محوطه‌ی کاخ گلستان، با لباس‌های قجری از مردم عکس می‌گیره. همونجا هم بسته به سلیقه‌تون، پرینت رنگی یا سیاه و سفید می‌گیره میده. خیلی هم خوش‌اخلاق‌ه. دفعه‌ی اولی که رفتم، مردم دیوانه‌ش کرده بودن. خیلی عصبی بود. امروز می‌گفت این حوض رو تمیز کردیم داخل‌ش آب ریختیم. مردم میان اینجا بچه‌هاشون رو می‌فرستن کفشای گلی و کثیف‌شون رو اینجا بشورن. هر چی هم میگی این برای عکس‌ه و باید تمیز باشه، نمی‌فهمن.

این دکور - دکور هفت‌سین - رو برای عکس دکور درست کردم. هر چی میگم با کفش نرید، ازش عکس نگیرید، این برای کار من‌ه، نمی‌فهمن. میگی لباس رو روی مانتو ت بپوش. باز دیر بجنبی، می‌بینی طرف داره همه رو درمیاره. هر چی میگم، گوش نمیدن.

خب واقعا حق داشت عصبانی شه. وسایل من رو که دید گفت تو برای عکس اومدی اصلا. نه؟ گفتم آره. اون دفعه اومدم سوال کردم. الان با وسیله اومده‌م نیشخند رفتم لباس پوشیدم اومدم خود خانوم‌ه خنده‌ش گرفت. گفت چرا انقد لباس قجری و رنگ آبی بهت میاد؟

10 تا عکس گرفت تقریبا. نشون‌م داد گفت بگو کدوم رو دوست داری برات پرینت بگیرم. صد بار هم جلو عقب زد تا انتخاب کنم. کلا عکس‌م رو خیلی دوست دارم. تا خونه، عین بچه‌ها براش ذوق کردم. همونجا هم بهش گفتم خیلی خوشگل شده و تشکر کردم.

فکر می‌کردم فقط عید نوروز اونجا هست خانوم‌ه اما گفت همیشه هستم. بعد همون سوال معروف رو پرسید: مجردی؟ نمی‌دونم چرا وقتی کسی از چهره‌ی کس دیگه خوش‌ش میاد، از مجرد بودن طرف، تعجب می‌کنه! یعنی ارتباط چهره و وضعیت تاهل رو اصولا درک نمی‌کنم. خلاصه گفت ایشالا ازدواج کنی با شوهرت بیایین عکس بگیرین برای گیفت و قاب و این کارا. بعد الان دارم نقشه می‌کشم یادم باشه حتما بپرسم شما حاضرین با لباس قجری عکس بگیرین؟ نیشخند

پ.ن: تا حالا دامن و شلوار با هم نپوشیده بودم نیشخند

شنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: (-:
Share

*چند روز پیش داشتم فکر می‌کردم برم یه پارچه با طرح بته‌جقه بخرم. بعد باهاش جانماز درست کنم. بعد فکر کردم آستر هم میخواد لابد. بعدتر ش فکر کردم خب من که تا حالا خیاطی نکرده‌م. چی کار ش کنم؟ بعد گفتم عیب نداره. یه کاری‌ش می‌کنم.

دوباره فکر کردم ساده قشنگ نمیشه. دور ش رو هم طرح بدم یه کم شلوغ و براق شه، چشم‌گیر باشه. آخر به خودم گفتم مریمی تو همینطوری‌ش هم نمی‌فهمی چی داری می‌خونی سر نماز. بته‌جقه هم جلوی چشم‌ت باشه که دیگه واویلا.

بعد می‌دونین دیروز چی هدیه گرفتم؟ این رو. نور خوب نبود. پارچه‌ش براق‌ه یه کم. یاد انباری مهربون افتادم و چیزهای مهم‌تری که بهشون حساس بودم، نگران‌شون بودم و شدن مصداق ِ "هرچی به نتیجه وابسته‌تر، نتیجه از شما دورتر"...

شنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: (-:
Share

*من قصه‌گوی عشق‌م، تو بهترین کلامی
قشنگ‌ترین خیالی که هر نفس باهامی
وقتی تویی کنارم، آسمون آبی رنگ‌ه
میام به دیدن تو، دنیا با تو قشنگ‌ه..

پنجشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۸۸
نظرات ()
موضوع: (-:
Share

*توی خیابون، چند بار پیش اومد که خیلی جدی بود قیافه‌م خنثی. 3-2 تا خانوم بهم لبخند زدم. تا مدتی لبخند شدم.

چهارشنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: (-:
Share

*به اینا میگن شمسه! امروز یاد گرفتم اتفاقی.

دوشنبه ٢۱ اسفند ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: (-:
Share

*واقعا چه لذتی با خوردن 3 تا شکلات نارگیلی در یک روز، برابری می‌کنه؟ آیکون همه دم عید، رژیم می‌خورن، تو هی شکلات بخور!

شنبه ۱٩ اسفند ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: (-:
Share

*لاله‌عباسی بزرگ دیدم. قرمز داشت و سبز و آبی فیروزه‌ای.. یه جایی نزدیک خونه‌مون، سورمه‌ای‌ش رو هم دارن. آبی و سورمه‌ای‌ش شفاف نیست یعنی مث ظرفای سفالی‌ه. تو ش معلوم نیست اما قرمز و سبز ش مث کریستال و بلور می‌مونه. نور شمع رو خیلی بیشتر منعکس می‌کنه. برخلاف همیشه که عاشق آبی‌م، سبز ش رو دوست دارم (-: اون روز به مریم میگم ملافه و روتختی آبی‌ش زیاد چنگی به دل نمی‌زنه. گل‌گلی اینا بهتر میشه! میگه حرفای تازه می‌شنوم!!! نیشخند

دوشنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸۸
نظرات ()
موضوع: (-:
Share

*هیچ چیز نمی‌تونست اندازه‌ی ایمیل مریم عزیز - دوست دوران دانشکده - خوشحال‌م کنه امروز لبخند

پ.ن: دوستان حسودی نکن‌ها! الان اسم هر کس رو بیارم، تا شب، مسج فحش و فضاحت میاد برام فقط نیشخند

شنبه ۱ اسفند ۱۳۸۸
نظرات ()
موضوع: (-:
Share

*اولین بار بود ماهی کوچولوی عید تا اردیبهشت زنده می‌موند. کلی ازش عکس داشتم که با خراب شدن کامپیوتر همه‌ش رو از دست دادم. دوست داشتم بود. می‌نشستم شنا کردن‌ش رو تماشا می‌کردم؛ شاید هم خوب‌ه که عکس‌ش رو ندارم. شاید اینطوری همه‌ی ماهی‌ها می‌تونن ماهی قرمز کوچولوی من باشن.

پنجشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٥
نظرات ()
موضوع: (-:
Share

*هیچ‌وقت آدم ماست‌مالی‌کردن نبوده‌م. در هیچ زمینه‌ای. مثلا یا درس نمی‌خونم یا درست می‌خونم. یا آشپزی نمی‌کنم یا یه غذای خوب، درست می‌کنم. اهل سرهم‌بندی‌کردن نیستم در کل. تز م این‌ه که یا انجام‌ش نمیدم یا درست انجام میدم.

از درس بخشش همه‌ش 2 روز گذشته اما این 2 روز رو واقعا زندگی کرده‌م. امروز رفته بودم بیرون. حس کسی رو داشتم که خیال می‌کرده مرده اما الان می‌بینه زنده‌ست. آفتاب‌پرست درون‌م داشت زیر نور خورشید، لذت می‌برد. باور نمی‌کردم بعد از مدت‌ها دارم بی‌بهانه لبخند می‌زنم.

کلی چیزای خوشگل دیدم: یه آینه‌ی خیلی بزرگ با قاب چوبی‌ای که رو ش با شیشه‌های سبز و زرد و قرمز و آبی، کار شده بود. چیزی شبیه این کار. پروژه‌ی بعدی‌م، این‌ه که برم اون مغازه‌هه از آینه‌ش عکس بگیرم بهتون نشون بدم. دیگه؟ لاله‌عباسی دیدم در رنگ‌های مختلف. کلی رومیزی دست‌دوز و ترمه در رنگ‌های مختلف. عاشق آبی‌سورمه‌ای‌هاش شدم. کوسن‌های رنگی. کیف و کفش‌های گلیمی. یه ماهیتابه که رو ش طرح بته‌جقه داشت و خیلی چیزای خوشگل دیگه...

وقتی هم اومدم خونه، با این روبرو شدم که تو ش اینا بود و نمیگم توی اینا چی بود نیشخند

ولی همه‌ی اینا شاهکار نارنجی عزیزترازجان بود بغل فکر کردم برای پست بذارم جالب‌تر از تلفن‌ه. کدوم رو دوست‌تر داری راستی نارنجی؟

یه چیز دیگه: بعد 10 سال خوددرگیری، رو م شد کوله‌پشتی بخرم! پیشرفت‌م بدک نیست. نه؟

قدر سلامتی‌تون رو بدونید. تحمل رنج روح، خیلی سخت‌ه. خیلی...

سه‌شنبه ۱ اسفند ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: (-:
Share

*دیروز دوست‌م دنبال جاکارتی می‌گشت بخره! در حد کارت عابر بانک و احیاناً کارت ملی و کارت ماشین و خلاصه کم‌کم جاکارتی تبدیل شد به کیف مدارک!
گفتم نمیخواد بگردی. من یه جا رو بلدم فقط از این چیزا می‌فروشه. مدل‌هاش خیلی متنوع‌ن. یه مغازه‌ست که انواع تقویم و سررسید و دفتر و دفتر تلفن و چسب نواری با ضخامت‌های مختلف و کیف مدارک و جلد شناسنامه و اینا می‌فروشه. قرار شد من برم بخرم از اونجا.

مدلی که توی ذهن‌م بود از این طلقی‌های ظریف بود که آکاردئونی باز میشن! استفاده‌شون هم راحت‌ه اما فقط کارت عابر بانک جا میشه تو ش. صبح با سیستر رفتیم بخریم. توجه بفرمایید که بنده زمستون‌ها همواره با مشکل دستکش روبرو هستم و تمام تمرکز م روی جانگذاشتن دستکش توی مغازه و تاکسی و اینهاست! گوشی‌م رو هم سعی می‌کنم همون توی کیف، چک کنم مبادا حواس‌م بره به دستکش و گوشی جا بمونه.

خلاصه به آقاهه گفتیم چی میخوایم. چند مدل آورد چید روی میز. هی گفتیم اینا رنگ‌بندی نداره؟ فقط همین مدل‌هاست؟ هی آورد ریخت روی میز، هی ما هم زدیم و شنا کردیم و آخر سر 2 تا کیف قهوه‌ای با علامت فروهر پسندیدیم. اون کوچیک‌ه جای ۴ تا کارت عابر بانک داره. بزرگ‌ه خیلی چیزا تو ش جا میشه. چک و پول و انواع کارت و مدارک. خواهری هم یه جاکارتی آسانسوری قرمز پسندید برای خودش. یه خودکار هم برداشتیم که عین علم گرفته بودم‌ش توی دست‌م و داشت یادم می‌رفت پول‌ش رو بدم! آقاهه همه رو گذاشت توی یه نایلون و پول‌ش رو دادم اومدیم بیرون. تاکسی گرفتیم رفتیم خونه‌ی خاله‌جان.

اونجا حرف شد و گفتیم چی خریدیم. نایلون رو درآوردم که نشون‌ش بدم، دیدم یه کیف مشکی هم توی نایلون‌ه!
چشمام گرد شده بود! به سیستر گفتم این رو تو گرفتی؟
گفت نه. من دیدم‌ش آقاهه برات حساب کرد.
گفتم خب چرا نگفتی این چی‌ه؟
گفت وا! به من چه! داشتی خرید می‌کردی دیگه. چی بگم؟

یه کیف مدارک مشکی بود با جای کارت و پول و اینها. گفتم چقدر م بی‌ریخت‌ه. مشکی آخه؟ حالا چی کار ش کنم این رو؟ برای دوست‌م که تعریف کردم، خیلی تعجب کرد. می‌گفت مگه میشه آدم ندونه داره پول چی رو میده؟!
گفتم خب من چند تا چیز انتخاب کردم. گفتم چقدر شد؟ آقاهه گفت انقدر.
من هم پول رو دادم و نایلون رو گرفتم. تازه بابت اینکه دستکش‌م رو گم نکردم، هنوز ازم تشکر نکرده کسی. حالا بد نیست برم عوض‌ش کنم؟
گفت نه. برو یه چیزی بردار به درد ت بخوره.

فکر کردم خدایا! الان من برم بگم نفهمیدم چی دارم می‌خرم؟ ندیدم کیف به این بزرگی رو؟ آقاهه فکر نمی‌کنه دارم دروغ میگم؟ نمیگه سر کار گذاشتم‌ش؟ هیچی هم نگه، به عقل‌م شک می‌کنه حتماً. میگه چقدر این دختر ه گیج بود! حق هم داره البته.

2-1 ساعت بعد خان‌داداش یه سر اومد اونجا. گفت کیف پول‌م پاره شده. یه جا رو بگو برم بخرم امروز. گفتم من یکی اشتباهی خریده‌م. ببین‌ش بگو چه رنگی دوست داری برم برات عوض‌ش کنم.

کیف مشکی رو آوردم ببینه.
خان‌داداش عاشق مشکی‌ه همیشه. گفت مشکی که عالی‌ه. میخوام تو ش کارت زیاد جا بشه. بازش کرد دید ۸ تا جای کارت داره با جای پول و عکس و اینا. خیلی ذوق کرد. گفت دقیقاً یه کیف اینطوری می‌خواستم. دم‌ت گرم. از کجا گیر آوردی این رو؟

بعد بهم ثابت شد که اِوری ثینگ هَپِنز، هَپِنز فُر اِ ریزِن!

پ.ن: جمله‌ی انگلیسی با فونت فارسی و اعراب‌گذاری عربی‌نما.

پنجشنبه ۳٠ دی ۱۳۸٩
نظرات ()
موضوع: (-:
Share

*از الان ذوق دارم برای یکشنبه‌ی آینده و کلاس دکتر فرهنگ. یکی از معدود اساتیدی‌ه که واقعا انقد دوست‌ش دارم. انرژی‌ش خیلی مثبت‌ه. می‌بینم‌ش حال‌م خوب میشه. خدا ازش راضی باشه لبخند

موضوع: (-:
Share

*کلاس استاد فرهنگ همیشه از اول‌ش انقد شلوغ بود که استاد با یه اکیپ 20 نفری وارد سالن می‌شد و بعد از تموم شدن سرود ملی، دیگه ازشون می‌خواست برن بشینن بتونه کلاس رو شروع کنه.

این دفعه، من خیلی سوال داشتم. البته همه‌ش مال خودم نبود. راستش یکی‌ش رو سر فرصت نوشتم، یکی‌ش رو وقتی منتظر بودم در سالن باز شه نوشتم هول‌هولکی، اون 2 تا رو قبل از شروع کلاس گذاشتم روی میز. سومی رو دوست مامان خواست بنویسم. گفتم به جون خودم جواب‌ش همین‌ه که دارم میگم. گفت نه. تو بنویس.

این سومی رو بردم بذارم روی میز. استاد داشت کاغذا رو می‌خوند. من ریز سلام کردم فکر کردم نمی‌شنوه و کلا حواس‌ش نیست ولی وقتی برگشت جواب‌م رو داد، رو م زیاد شد چهارمی رو هم پرسیدم. پنجمی رو نوشتم و وسط کلاس دادم دست‌ش. کلا همه‌ی وقت کلاس مال من بود دیگه. البته بعد چند دقیقه کل سالن، پر شد اما من خوشحال بودم همه‌ی سوالا رو پرسیده‌م.

یکی از سوالا این بود که پرسیدم راضی هستین مردم فایل‌ها رو کپی کنن یا دانلود؟ استاد گفتن که اگر واقعا پول دارید و مشکلی برای خرید اینترنتی ندارید، از روی سایت، خرید کنین. پول‌ش توی جیب من نمیره و در مسیر دیگه‌ای خرج میشه. اگه واقعا می‌تونید، از روی سایت بخرید. (محبوب‌ترین محصولات)

اگر نمی‌تونید به هر دلیلی، دانلود فایل متنی، صوتی، فیلم، کپی کردن سی‌دی، همه‌ش رو راضی‌م. نوش جون‌تون. بنابراین دوستان خارج از کشوری که سوال کرده بودن، با خیال راحت، فایل‌ها رو دانلود کنن. خودم شخصا سوال کردم و اجازه‌ش رو دادن.

راستش این مناعت طبع رو خیلی دوست داشتم. فکر نکنم هیچ‌وقت اون لبخند رضایت از حافظه‌م محو شه.

یکشنبه ۱٧ دی ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: (-:
Share

*ای کسانی که اینجا رو بی‌سروصدا می‌خونید، چه غریبه باشید چه آشنا، اگه پست رمزدار بنویسم، رمز ش رو بهتون نمیدم بی‌تعارف. نگید نگفتی نیشخند به بهانه‌ی بازی تاریخ تولد، یه حاضری بزنید خب. مگه اشکالی داره؟ لبخند

موضوع: (-:
Share

*عاشق این‌هام

موضوع: (-:
Share

*به دوست‌م گفتم یکی دیگه ازدوستام - که تازه ترکیده! - دیگه حا‌ل‌ش خوب شده و دعوت‌م کرده برم خونه‌شون. حالا چطوری برم؟

آخه دفعه‌ی قبل، لقمه رو دور سر م چرخونده بودم. خواستم این دفعه دوباره اینطوری نشه. دوست‌م بعد از اینکه انواع و اقسام مسیرهای ممکن با مترو و بی‌آرتی و تاکسی رو برام توضیح داد، گفت یه جور دیگه هم می‌تونی بری. بیا من برسونم‌ت.

خب مسلماً هر آدم عاقلی روش آخر رو انتخاب می‌کنه.
این شد که بنده صبح ساعت گذاشتم که پاشم برم مهمونی! توی راه شاد و شنگول خودم رو رسوندم به اون مغازه جدیده که لباس نوزادی می‌فروشه. راست‌ش خیلی وقت بود نقشه‌ش رو کشیده بودم اما نوزاد نداشتم که براش چیزی بخرم. امروز هم انقد هول بودم الکی که همه‌ی لباساش رو ندیدم. بیشتر از این هول و ولا داشتم که نمی‌دونستم یه بچه‌ی ۳-۲ ماهه چه قدی‌ه دقیقاً /-:

به آقاهه گفتم لباس نوزادی میخوام، پسرونه.
چند تا رو نشون‌م داد. بعد پرسید چند وقت‌ش‌ه؟
گفتم ۲ ماه. خیلی جدی گفت ۲ سال؟
نوزاد ۲ ساله داریم آخه؟ :دی
خلاصه یه پیرهن شلوار آبی با عکس یه خرس قلمبه‌ی سفید رو ش خریدم اومدم بیرون.

دوست‌م اومد من رو رسوند تا سر کوچه‌ی اون یکی دوست‌م اینا. رسوندن که بهانه بود. می‌خواستیم بعد قرنی همدیگه رو ببینیم و یه کم قدم بزنیم و صحبت کنیم. توی راه، راجع به همه چیز از شمال و جنوب و سربازی و بازار کار و بستنی و بنگاه و زمین و رنگ لباس حرف زدیم که کلاً خیلی رمانتیک بود. بعد هم رسیدیم به اینکه کلاً چرا بچه‌ی اول، اغلب شکل بابا ش میشه و آدم به چی نگاه کنه، بچه‌ش چه شکلی میشه و از ۵ تا ۹ ماهگی چیا میشه به بچه یاد داد و فلان...

وایسادیم زیر سایه‌ی یه درخت. من کلاً نور و سایه‌ی روزهای بهاری رو خیلی دوست دارم. انقــــــــــــــــــــــــــدر حرف زدیم که دیگه پامون خسته شد. بعدش هم رفتم نی‌نی زشت و دوست‌داشتنی دوست‌م رو دیدم. یه پسر فضوووووول  که هرچی می‌خوابوندم‌ش، ۲ ثانیه بعد باز بیدار بود! این بچه کلاً بغلی شده و وقتی میذاری‌ش روی زمین، جیغ‌ش میره آسمون. توی بغل هم فقط باید دور و بر رو نگاه کنه و اصولاً نمی‌خوابه روی دست.

دوست‌م مات و متحیر مونده بود که نی‌نی چطور روی دست من افقی خوابیده، چرا انقد بهم لبخندهای کج و کوله تحویل میده یا اصلاً چطور توی بغل من انقدر آروم‌ه و میگم بخواب بخواب، کم‌کم می‌خوابه. البته نی‌نی یه کم مقاومت می‌کردا اما کم‌کم دستاش شل می‌شد، چشماش تار می‌شد. اول یه چشم‌ش رو می‌بست، بعد اون یکی چشم‌ش رو نصفه می‌بست. آخر کلاً می‌خوابید.

دیگه تا عصر نی‌نی چنان پوستی از من کند که اومدم خونه عین جنازه خوابیدم!

سه‌شنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩٠
نظرات ()
موضوع: (-:
Share

*یه وقتایی هست که حس می‌کنی حتی اسم روزا هم دیگه خیلی تکراری شده ولی باز هم یه روز هست که هر هفته خوشحال‌ت می کنه. نمی‌دونم دقیقاً چرا اما احساس می‌کنم پنج‌شنبه‌ها دعا م بالا میره. پنج‌شنبه‌ها خدا بیشتر به نق‌زدن‌هام گوش میده!

پنجشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٤
نظرات ()
موضوع: (-:
Share

*ولی عیب نداره...

پنجشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: (-:
Share

*مرسی

دوشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: (-:
Share

روزی که گلابتون بانو پست شام غریبان رو نوشت و من اون کامنت رو نوشتم و اون پست رو، فکر نمی‌کردم انقد زود به خواسته‌ش برسه. خدا رو شکر.

دوشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: (-:
Share

*گاهی به اینجا سرمی‌زنم...

دوشنبه ٦ آذر ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: (-:
Share

*چند روز پیش یه اتفاق بامزه‌ای افتاد، یادم رفت بگم:
رفتم مسجد نماز بخونم. یه دختربچه ای منتظر بود تا نماز مامان‌ش تموم بشه ببردش کلاس نقاشی. دفتر و مدادرنگی‌هاش رو ولو کرده بود دور ش. نگاه‌ش که بهم افتاد، لبخند زدم. اون هم جواب نداد. بچه‌ی خجالتی‌ای نبود.

نماز م که تموم شد گفت خاله؟ میای نقاشی‌هام رو نشون‌ت بدم؟
رفتم دوزانو نشستم پیش‌ش و دقایقی بعد هردومون سخت مشغول نقاشی کشیدن و رنگ زدن بودیم. خیلی کِیف داشت. تازگیا مشکل‌م حل شده با بچه‌ها. شاید از همون روزی که آقای همکار خوش‌اخلاق گفت دخترش گفته مریمی چقدر مهربون‌ه - فقط چون وقتی اومد اتاق ما، من بلند شدم بوس‌ش کردم و چون ننشست، من هم کنار ش ایستاده بودم و دستام روی شونه‌هاش بود تمام مدت - یا شاید از روزی که بچه‌ی ۲ ماهه‌ی دوست‌م رو نیم ساعت با دهن بسته به مامان‌ش نشون دادم. آخه عادت داره یه بند زر بزنه اما اون روز همه ش با من می‌خندید! چی می‌گفتم؟ آهان!

بعد گفت بیا برات سگ بکشم. یه لاک‌پشت گنده کشید، گفت این شتر ه! آبی‌ش کن. بال هم داره. گفتم رومینا شتر که بال نداره.
نگاه‌ش گیج بود.
گفتم اون قلنبه‌ی پشت‌ش رو میگی؟ اسم اون کوهان‌ه.
تکرار کرد: کوهان؟
- کوهان (-:

فکر کن یه شتر آبی پرواز کنه، شکل لاک‌پشت باشه، بهش بگن سگ!
((:

سه‌شنبه ۳٠ مهر ۱۳۸٧
نظرات ()
موضوع: (-:
Share

*یه بار هم که من خوش‌اخلاق‌م، بقیه حال عصب دارن توی شرکت! تازه دعوت می‌کنن افطاری هم بمون! من یه ارواح طیبه‌ی هفت جد م خندیده‌م یه ثانیه اضافه‌تر بمونم اونجا!

*به عمه کوچیک‌ه گفتم هر وقت میخوام نق بزنم، یاد شما میفتم میگم من نه بچه دارم، نه کار خونه. پس نباید نق بزنم! می‌خندید، می‌گفت کاش بتونی کار دولتی پیدا کنی. یه جورایی خیلی دل‌ش کباب شد برام که توی ۹-۸ ساعت کار، ۱۰ دقیقه استراحت می‌کنم.

*به پسر عمه جان نافرمان میگم به مامان بگو بیاردت خونه‌ی ما.
میگه برام تفنگ می‌خری؟!
گفتم آره، همه چی می‌خرم برات. تو بیا فقط. دل‌م تنگ شده براش. باید برم ببینم‌ش. آدم بچه‌ها رو می‌بینه روح‌ش تازه میشه. من همیشه یاد خدا میفتم با دیدن بچه‌ها.

*اون شماره مزاحم‌ه مال دختر خاله‌ی گرامی بود.
گفت هر کاری کردم نرفتی سر کار! لو میدم خودم رو دیگه.

دوشنبه ۱٦ مهر ۱۳۸٦
نظرات ()
موضوع: (-:
Share

*من و نارنجی ۵ صبح نشده بیدار بودیم. از هتل با آژانس اومد دنبال‌م. پریدم سوار شدم. با هم رفتیم خدمت دکتر فوق تخصص قرنیه برای عمل لازک چشم‌هاش.

می‌دونی؟ آدم‌ها توی برخوردهای اول، خودشون نیستن. نارنجی حتی شبیه وبلاگ‌ش هم نیست. الان که بیشتر می‌شناسم‌ش، واقعاً تعجب می‌کنم. خیلی تفاوت هست بین تصویری که خودش از خودش می‌بینه و اون چیزی که من دارم می‌بینم ازش!

نارنجی‌ای که من می‌بینم به شدت ملاحظه‌کار ه. ترسو نه‌ها! ملاحظه‌ی طرف مقابل‌ش رو می‌کنه. خیلی حواس‌ش هست که کسی ازش ناراحت نشه. هیچ‌وقت اندازه‌ی من اعتراض نمی‌کنه به حرکات دیگران. خیلی هم مراقب‌ه که دیگران اذیت نشن و بهشون خوش بگذره حتی. حالا تعریف که کنم متوجه منظورم میشی.

ما رفتیم بیمارستان. خانوم پذیرش، فرم رضایت عمل رو داد پر کنه نارنجی. فرم، شکل یه پوشه‌ی بزرگ بود. سمت راست‌ش فارسی نوشته بود، سمت چپ‌ش انگلیسی. نارنجی خیلی شیک، خودکار رو برداشت فرم انگلیسی رو پر کنه. چشمای خانوم‌ه گرد شد با خنده گفت فارسی بنویسه. در همون حال من که خیلی شجاع‌م و قلب‌م داشت میومد توی دهن‌م، توی کیف‌م دنبال قرص آرام‌بخش می‌گشتم. یکی خوردم. به نارنجی هم تعارف کردم. گفت نمی‌خوره. می‌ترسه یه وقت ضرری عوارضی چیزی داشته باشه. اون می‌خواست عمل شه، من داشتم سکته می‌کردم. البته خیلی ریلکس توضیح داد که خیلی استرس داره اما واقعاً خوب خودش رو کنترل می‌کرد. بیشتر به من می‌خورد عمل قلب باز داشته باشم :دی

بعد هم که دکتر صدا ش کرد، خیلی راحت پول و مدارک‌ش رو داد دست من و رفت داخل. حالا به چه اعتمادی؟ هنوز نمی‌دونم! بنا به دستور دکتر، از عینک‌ش هم خداحافظی کرد. عینک رو داد دست من و رفت داخل.

وقتی برگشت، یه عینک آفتابی زده بود. از چشماش اشک میومد اما هیچی نمی‌گفت. پرسیدم درد داری؟ گفت نه. حالا تعارف اصراااااار که کیف من سنگین‌ه. بده خودم میارم. خلاصه زور م بهش نرسید. قرار شد کیف‌ش رو خودش بیاره، عوض‌ش من کول‌ش کنم.

۱۵-۱۰ دقیقه از لای پلک‌ش یواشکی نگاه می‌کرد و کارای اداری رو انجام می‌داد. تموم که شد، اعلام کرد که دیگه رسماً جایی رو نمی‌بینه. چشم‌هاش باز نمی‌شد یعنی. دست‌ش رو گرفتم و توی حیاط راه افتادیم. براش تعریف می‌کردم: الان راه صاف‌ه. هیچی جلو ی پات نیست. خودم بودم حتماً مث ترسوها قدم مورچه‌ای میومدم اما نارنجی با سرعت معمولی دست من رو گرفته بود و میومد.

فقط یه پا سرعت‌گیر ماشین بود که تا گفتم اینجا سرعت‌گیر ه، نارنجی سکندری خورد طفلی. نیفتاد اما من انقد ناراحت شدم که همونجا می‌خواستم بشینم گریه کنم واقعاً. گفت زودتر می‌گفتی! می‌خندید.
خیلی خجالت کشیدم اما دیگه یاد گرفتم باید زودتر بگم.

دوباره آژانس گرفتیم برگردیم. با اون حال‌ش کیف پول رو داده بود دست من، سفارش می‌کرد از کیف خودت پول ندیا مریمی! تمام مدت هم با دست راست، اشک‌ها رو پاک می‌کرد با دستمال. دست چپ‌ش رو هم گذاشته بود روی پیشونی‌ش. چشماش درد می‌کرد اما هیچی نمی‌گفت. دریغ از یه آخ. دل من کباب شد یعنی. اگه نق می‌زد انقد دل‌م نمی‌سوخت.

پیاده که شدیم دست‌م رو حلقه کردم دور شونه‌ش. فکر کردم اینطوری حس راه رفتن براش آسون‌تر ه. بعد هم دست راست‌ش رو گرفت به نرده‌های پله. دونه‌دونه میومد. به ۳ تا پله‌ی آخر که می‌رسیدم می‌گفتم ۳.. ۲.. ۱.. تموم شد.

کلاً حرکات‌ش خیلی فرز بود. خودش می‌گفت توی زندگی قبلی‌ش کور بوده لابد ((: از این عجیب‌تر وقتی بود که نشست روی تخت‌ش. باور ت نمیشه. تمام وسایلی رو که ممکن بود لازم‌ش بشه ردیف چیده بود زیر تخت. جای همه‌ش رو هم حفظ بود. خیلی خونسرد خم می‌شد مثلاً از توی نایلون سوم از راست، فلان چیز رو برمی‌داشت. من که چشمام باز ه انقد زود پیدا نمی‌کنم وسایل‌م رو.

بعد گفت خریدهاش رو باز کنم ببینم. جیگیلی‌پیگیلی‌های دخترونه (-: یعنی من کن‌فیکون کردم وسایل‌ش رو. خیلی عادی خواست وقتی دیدم، دوباره جمع‌شون کنم. این آرامش و اعتماد ش رو خیلی دوست دارم.

خدا می‌دونه چقدر حرف زدم من! فکر کنم قد ۱ سال اضافه حرف زدم. می‌خواستم سر ش گرم شه و تمرکز ش روی درد نباشه. احتمالاً از وراجی‌های من سردرد گرفته بود. بعد نشستیم ناهار بخوریم.

گفت اینجوری چطوری ناهار بخورم؟ توفیق اجباری شد کورها رو هم درک کنم. خیلیا اینجور وقت‌ها گریه‌زاری راه میندازن. نارنجی می‌خندید ولی. یعنی من کِیف کردم از بودن با این آدم. آخر ش هم گفت مریمی ظرفا رو نشوریا! شب خودم می‌شورم!
یه بار هم می‌خواست بپره سر کوچه یه کاری انجام بده و برگرده! ((:

بعدازظهر من بهش می‌گفتم بخواب. مثلاً عمل کردیا! باید استراحت کنی. می‌گفت نه. خواب‌م نمیاد. تو بخواب. خلاصه بعد از ۱ ساعت تعارف، هر دو دراز کشیدیم. وسط حرف زدن، یهو صدا ش قطع شد. فهمیدم خواب‌ش برده. من هم خوابیدم.

حالا فکر کن کسی با عینک آفتابی بخوابه. جدا از بحث «آفتاب بدم خدمت‌تون؟ :دی» من که نمی‌فهمیدم خواب‌ه یا بیدار شده و فقط دراز کشیده. اون هم که من رو نمی‌دید. صدا م هم که درنمیومد. چشماش هم باز نمی‌شد قاچاقی نگاه کنه لااقل. هی صدا می‌کردیم هم رو. بیشتر من می‌گفتم یعنی. هی می‌گفتم بیداری؟ من الان اینجا م. من رفتم. من اومدم.
هر کی هم تلفن می‌زد حال‌ش رو بپرسه می‌گفت خوب‌م و درد ندارم!!! نمی‌خواست کسی نگران‌ش شه.

آدم وقتی جایی رو نبینه عرصه بهش تنگ میشه. کلافه میشه اما این بنده خدا هیچ شکایتی نکرد. فقط خواست چند تا فایل صوتی براش ببرم. من هم که بی‌کلاس! هر چی آهنگ ۸ و ۶ موجود بود دارم می‌برم براش بلوتوث کنم.

پ.ن: مریض میشین خوش‌اخلاق باشین. همه بیشتر دوست‌تون دارن اینجوری. من اگه مریض شم هیچ‌کس تحمل‌م نمی‌کنه. همینطوری‌ش هم دست سگ آقای پتیبل رو از پشت بسته‌م :دی

پنجشنبه ٢۱ مهر ۱۳٩٠
نظرات ()
موضوع: (-:
Share

*با نفری یه کیف و یه نایلون بزرگ دسته‌دار توی پله‌ها می‌دویدیم. نارنجی جلو، من دنبال‌ش. فکر کن! انگار نه انگار چشم‌هاش رو عمل کرده. سر پیچ یهو همکار ش جلو مون سبز شد. من که رد شدم، دیدم نارنجی ایستاد. من هم برگشتم سلام کردم.

همکار ش از دیدن نارنجی با عینک آفتابی توی ساختمون تعجب کرده بود. نارنجی تعریف کرد جریان رو خیلی مختصر. بعد با لهجه‌ی جنوبی‌ش که من عاشق‌ش‌م گفت مریمی! من قرار بود ۲ هفته دیگه توی اداره ادای کورها رو دربیارم. این که دید الان داشتم می‌دویدم. چی بگم‌ش ۲ هفته دیگه؟ من که ریسه رفته بودم از خنده. گفتم اون حرف‌م مال وقتی بود که نمی‌دونستم ۲ هفته استعلاجی داری. دیگه بعد ش نمی‌تونی این فیلما رو دربیاری :دی

توی ماشین هردومون ساکت بودیم. من یه چیزی می‌گفتم، نارنجی جواب می‌داد هاااا. اون یه چیزی می‌گفت، من جواب می‌دادم هوم‌‌م‌م. حوصله‌ی پرحرفی نداریم هیچ‌کدوم‌مون. من که راضی‌م. اون رو نمی‌دونم :دی

توی فرودگاه هم هرجا می‌رسیدیم همه بهش می‌گفتن عینک‌ش رو برداره. مشکوک بود خب ((: بعد هم میز پذیرش و کارت پرواز و خداحافظی..

اومدن نارنجی برای من یکی خیلی خوب شد. چند روزی از تنهایی دراومدم. دوستای زیادی ندارم. اکثر شون هم متاهل‌ن. با خونه زندگی و شوهر و بچه دیگه پایه‌ی پیاده‌روی و گردش با من نیستن. فامیل هم که ندارم شکر خدا. یعنی دارم اما نباشن، بهتر ه. دوستای دیگه‌م هم تهران نیستن. خیلی تنها م.

اومدن نارنجی برام خیلی خوب شد. با هم غذا می‌خوردیم. بعد از چای بعدازظهر می‌خوابیدیم. بعد می‌نشستیم به دری‌وری گفتن و خندیدن.

اخلاق اعصاب خورد کن هم نداره. اصلاً فضول نیست. اصلاً که میگم یعنی اصلاً و ابداً.
با تعارفای الکی روی اعصاب آدم نمیاد. نق نمی‌زنه. شوخی هم زیاد می‌کنه. من برعکس‌م. تعارفی. نق‌نقو. برج زهر مار. برای همین این چند روز خیلی بهم خوش گذشت باهاش. نامرد م که با وجود مریضی دوست‌م، بهم خوش گذشته. خودم می‌دونم.

عصر بهم تلفن زد. صحیح و سالم رسیده خونه. بدون عینک طبی. با یه عینک آفتابی بزرگ (-:

دوست داشتم با هم عکس بگیریم. یادم افتاد هنوز قیافه‌ی بدون عینک‌ش رو دوست نداره. آرایش هم براش ممنوع‌ه تا ۲ هفته. کلاً جا ش نبود. نگفتم. شایدم اینطوری بهتر ه. اینجا رو که ببینم، بیشتر از یه عکس، خاطرات‌م رو زنده می‌کنه.

دیدگاه جدید مبارک نارنجی..

یکشنبه ٢٤ مهر ۱۳٩٠
نظرات ()
موضوع: (-:
Share

*میرم توی پروفایل‌ش، تقلب می‌کنم. نوشته چیا دوست داره. کنسرو ماهی، ترشی، ماکارونی، کشک و بادمجون.. فکر می‌کنم شاید دستپخت‌م رو دوست نداشته باشه. دست به دامن مامان میشم.

دیوونه شده‌م این چند روز. برای بار هزار م البته. نمی‌دونم چه‌ مرگ‌م شده. تا وقتی سرگرم‌م که هیچی، بعد ش یه ریز نق می‌زنم، غصه می‌خورم و گریه می‌کنم.

نارنجی خوابیده بود. به زور بلند ش کردم بریم دکتر. خیلی مقاومت کرد اما راه نداشت. بلند شد. کشت ما رو با مراسم آب و اسپری‌ش. هی آب می‌خوره. هی اسپری می‌زنه. خودش رو پیچ و تاب میده و اسپری رو به همه‌ی هیکل‌ش می‌زنه. اول‌ش تعجب کردم. بعد عادی شد کم‌کم ((: اسپری‌ش خوشبو بود خیلی. بوی تمیزی می‌داد؛ بوی زندگی..

رفتیم مطب دکتر ش. ۱ ساعت زودتر رفتیم. اصلاً هم به رومون نیاوردیم. منشی هم به رو ش نیاورد. زود فرستاد‌مون داخل. دکتر ش خیلی جوون و مودب بود. خوش‌تیپ با کت و شلوار و کراوات. به سن و سال‌ش نمیومد وقت کرده باشه فوق تخصص قرنیه بگیره. توی دل‌م گفتم خاک تو سر ت مریمی! با یه لیسانس به‌دردنخور چه کِیفی می‌کردی تا همین چند سال پیش.

دکتر لنزهای پانسمانی رو از توی چشم‌هاش درآورد. داروهای جدید ش رو نوشت. طریقه‌ی مصرف‌شون رو هم خیلی بدخط نوشت. توضیح هم داد. رفتیم داروخانه. دفترچه رو دادیم وایسادیم به حرف زدن.

۴۰ دفعه صدا مون کردن. اصلاً انگار نه انگار ((: از بس حرف می‌زدیم، هیچی نمی‌شنیدیم.
توی مسیر برگشت، خیابونا رو براش تعریف می‌کردم. جاهای خوشگل‌ش رو یواشکی نگاه می‌کرد. مثلاً قرار بود از چشماش کار نکشه زیاد.

بعد که رسیدیم، نشستیم و داروها رو ولو کردیم روی تخت. من که عینک نداشتم، حرفای دکتر رو هم نصفه نیمه یادمون بود. از روی دست‌خط وحشتناک‌ش دستور مصرف داروها رو نوشتم که مثلاً خوانا باشه و یادش رفت بتونه بخونه.

بهش اشک مصنوعی هم داده بود. تا جایی که ما دیده بودیم، اشک مصنوعی یه قطره‌ی معمولی بود مث همه‌ی قطره‌های دیگه. ورژن جدید ش این شکلی شده.

هر یه کپسول‌‌ش، یک بار مصرف‌ه. اول که کلاً نفهمیدیم اینا چی‌ن. خوب شد جای تلفن زدن به دکتر، بروشور داخل جعبه‌ش رو خوندیم وگرنه دکتر کاملاً شک‌ش به یقین تبدیل می‌شد که ما ۲ تا جای امضا کردن، همه جا انگشت می‌زنیم |-:

دکتر نوشته بود توی هر چشم‌ش ۱ قطره اشک مصنوعی بریزه. توی ظرف یک بار مصرف ولی حدود ۶ قطره دارو بود. ۲ تا قطره رو که ریختم، دیدم خیلی‌ش مونده. گفتم نارنجی حیف‌ه. پول دادی سر اینا. بیا زورکی ۲ قطره دیگه هم بریزیم. گفت باشه. باز هم ۲ قطره ته ظرف موند. یکی دیگه‌ش رو هم زورکی ریختم. گفت بس‌ه مریمی ((: دیگه چشم‌م جا نداره. گفتم خب این یه قطره حیف‌ه. دل‌م نمیاد بریزم‌ش دور. گفت بچکون‌ش روی لباس‌ت. بریز توی چشم‌ت اصلاً.

بعد تز داد که کلاً این قرتی‌بازیا به درد نمی‌خورن. گفت صلاح می‌دونم یه ظرف بیارم بشینم همه‌ی این ظرفای یه بار مصرف رو خالی کنم توی ظرف معمولی قطره تا دل‌م خنک شه. از تصور صحنه‌ش ۱۰ دقیقه می‌خندیدیم.

از وقتی خونه اومدم، یه بند گریه می‌کنم باز. غصه‌ی رفتن نارنجی هم اضافه شده روی دل‌م. فردا که بره، خیلی تنها میشم دوباره.

پررو شده مسج می‌زنه!!! فکر کن! :دی

موضوع: (-:
Share

*سه‌شنبه سر کلاس درختان، اعصاب‌م خورد شده بود حسابی. کلاس تازه ساعت سه و نیم شروع شد. تا پنج و نیم هم استاد درس میده. البته درس که چه عرض کنم. هر مزخرفی به ذهن‌ش می‌رسه میگه! خاطره‌های چرت و پرت تعریف می‌کنه، از خودش کلی تعریف و تمجید می‌کنه. خلاصه هر حرفی می‌زنه جز درس دادن. بچه‌های سال بالایی میگن آخر ش هم یه امتحانی می‌گیره که حسابی حال‌تون جا بیاد.

حالا فرض کنین این آدم که خیلیا کلی پاچه‌خواری‌ش رو می‌کنن که واحداشون رو بتونن پاس کنن، دیروز از کلاس ما قهر کرد! چرا؟ چون یه خانومی که داعیه‌ی دین و ادب و ایمان‌ش گوش فلک رو کر کرده، وقتی مثلاً قسمت تئوری درس تموم شد و می‌خواستیم بریم باغ که خواب از سرمون بپره - به امید اینکه یه چیزی یاد بگیریم - برگشت گفت: استاد! خسته نباشین!

از اون خسته‌نباشین‌هایی که معنی خفه شو می‌داد. استاد هم که خودش رو کلی قبول داره، بهش برخورد و قهر کرد رفت. بچه‌ها رفتن دم دفتر ش و علیرغم میل باطنی! ازش خواستن بیاد بقیه‌ی درس رو بده.

اون هم قبول نکرد. من هم از خدا خواسته دویدم به مترو برسم ولی می‌دونم سر امتحان حال‌مون رو می‌گیره! کاش ترم قبل با مریم اینا گرفته بودم قال قضیه رو کنده بودم تا حالا! این ترم که چشم‌م آب نمی‌خوره.

حالا کاش همین یه شاهکار ش بود. هفته‌ی قبل هم سر یه حرفی که استاد زد، این آدم شروع کرد به موعظه کردن برای استاد!

من یکشنبه امتحان خاک‌شناسی دارم. شهلاجون هم که سابقه‌ش توی انداختن همچین درخشان‌ه  - بچه‌ها کلاً خاک‌شناسی رو زیاد میفتن - خدا کنه پاس کنم راحت شم..

موضوع: (-:
Share

*داشتم برمی‌گشتم خونه. یادم افتاد کلاس ایروبیک دوست‌م الان تموم میشه. خودم رو رسوندم سالنکه ببینم‌ش. ملت وا رفته بودند روی زمین. مربی‌شون کلاس رو تموم کرد و رفت بیرون. همه گرد و قلمبه بودند. اون وسط مث سوء تغذیه‌ای‌ها به نظر می‌رسیدم. کلی توهم خوش‌تیپی بهم دست داد. گفتم بیام اینجا بگم شادی‌هام رو قسمت کرده باشم خیال باطل

سه‌شنبه ۱٦ آبان ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: (-:
Share

*این همسایه‌ی ما با همسایه‌ی بالاتر از خودشون، فامیل‌ن. یعنی این میشه مادرشوهر اون یکی. شکر خدا خیلی هم با هم خوب‌ن. البته عروس مذکور هر از گاهی یه اشاره‌هایی می‌کنه به حرص‌های گاه‌به‌گاهی که از دست مادرشوهر ه نوش جان کرده اما کلا دختر باسیاستی‌ه و خیلی در ارتقاء فرهنگ مادرشوهر مذکور کوشیده و الحق، تلاش‌ش بی‌نتیجه نبوده. ما هم حسابی فیض بردیم و روزی نیست که به جون‌ش دعا نکنیم.

کلا هم اینها سروصدا شون کم نیست. البته عروس مذکور در این زمینه واقعا استثنا ست اما بقیه‌شون شلوغ‌ن. البته آدم‌های خوبی‌ن و من یکی اصلا از سروصدا شون شاکی نمیشم. برعکس، اگه یه روزی صدا شون نیاد، فکر می‌کنم حال‌شون خوب‌ه یعنی؟

و دقیقا اینها به واسطه‌ی سروصدا شون تحت کنترل‌ن. چطوری؟ الان میگم!

مثلا صبح شوهر همون عروس مذکور داره میره سر کار. توی راهرو می‌دوئه و صدای پا ش خیلی بلند به گوش می‌رسه. هم‌زمان عادت داره با موبایل بحث کنه با کسی. دم در فریادهای نهایی رو می‌زنه به عنوان نتیجه‌گیری. بعد سوار موتور میشه. خب موتور هم صدا داره. هم‌زمان اگه بچه‌ش بیدار باشه، صدای جیغ‌ش میاد که میخواد با بابا ش بره بیرون و بلند اسم بابا ش رو میگه و حرف می‌زنه.

یعنی کلا این بچه هر وقت بیدار شه جیغ و خنده و گریه‌ش ما رو خبر می‌کنه. میری توی حموم، صدا ش میاد. توی اتاق، صدا ش میاد. قبلا فقط گریه می‌کرد. الان عین رادیو یه سره حرف می‌زنه. 40 تا سوال می‌پرسه. مامان‌ش 4 تا رو جواب میده. بعد بچه‌هه کلافه میشه گاهی و جیییییییییییییغ می‌کشه.

گاهی با هم میرن بیرون و ادامه‌ی سخنرانی بچه رو توی راهرو داریم. بعد می‌رسن در خونه‌ی مادربزرگ‌ش. صدای قیییییییییییییژژژژ در میاد و بعد هم سلام و احوالپرسی گرم‌شون. اگه بچه‌هه بره داخل، صدای دویدن‌ش بالای سر ما میاد. که عکس‌العمل ما چیزی نیست جز جااااان. عزیزم. قربون پاهای کوچولو ت برم. خر سگ! بیشور! بزنم بزنم له‌ش کنما. (اینا رو با محبت بخونید)

بعد می‌رسن دم خونه‌ی ما و معمولا بچه‌هه بلند می‌پرسه مریمی اینا هستن؟ گاهی داد می‌زنه خاااااله؟ گاهی میگه سلااام عموووو. خلاصه یه جوری صدا مون می‌کنه و اصلا هم به تذکرهای مامان‌ش اهمیت نمیده.

گاهی موفق میشه بیاد تو. بعد ما هم سروصدا مون بلند میشه چون ما مجبوریم باهاش خریدبازی و خاله‌بازی کنیم. یا توپ‌بازی دل‌ش میخواد. یا حکم می‌کنه کارتون ببینیم و غش‌غش می‌خنده. یا می‌دوئه لاک میاره میگه بزنید برام. و اینطوری میشه که توی خونه‌ی ما کلا همه با سروصدا شون تحت کنترل‌ن! نیشخند

از صدای پای مادربزرگ‌ش توی راهرو وقتی داره میره یا میاد هم فاکتور گرفتم. همینطور صدای پای مامان‌ش وقتی خسته‌ست یا سرحال‌ه. صدای عمو هاش، مهموناشون و غیره. من تا مدت‌ها نمی‌شناختم‌شون به چهره. جایی می‌دیدم، نمی‌شناختم‌شون اما صداهاشون رو حفظ شدم زود. سمعی‌م.

یکشنبه ۱٤ آبان ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: (-:
Share

Daisypath Happy Birthday tickers