چهارشنبه ٢٧ خرداد ۱۳٩٤
نظرات ()
موضوع: ))=
Share

*میگن برای مومیایی کردن اجساد، به روش‌هایی مغز شون رو از راه بینی‌شون تخلیه می‌کردن یا چنین چیزی.

فکرکنم توی کتاب سینوهه این رو خوندم. می‌دونین که من چقدر آدم دقیقی‌م :)) و اطلاعات تاریخی‌م حتی از جغرافی‌م هم بهتر ه.

دل‌تون نخواد مغز م داره از بینی‌م میاد بیرون‌. واقعا نمی‌دونم با این حجم عطسه و سرفه چطور زنده‌م. دارو و جوشونده و اینا هم خوردم ولی انگار نه انگار.

امروز رفتم مثلا هواخوری بلکنم! حال‌م بهتر شه، هرچی گرده‌ی گیاه در کل تهران بود رفت توی بینی‌م. خلاصه اگه چاره‌ای می‌دونین بگین لطفا. با مسئولیت خودم انجام‌ش میدم. بهتر ه از داوطلبانه طی کردن مراحل مومیایی شدن‌ه نیشخند

پ.ن: ستیریزین مرا نجات داد.

دوشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩٤
نظرات ()
موضوع: ))=
Share

*کاش فقط در دل‌م بود البته... حوصله‌ی حرف زدن هم ندارم.

یکشنبه ٢٥ آبان ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: ))=
Share

*تصویرشون مدام جلوی چشمام‌ه. خیلی وحشتناک‌ه یه روز مث همیشه از خونه بری بیرون، چند ساعت بعد با سر و صورت سوخته توی بیمارستان بستری باشی بدون اینکه حتی بفهمی چرا کسی باید چنین بلایی سر ت بیاره.

ما عادت کردیم توی خیابون که راه میریم مراقب باشیم کیف‌مون رو نزنن. هر بار نگرانیم مبادا کسی عمدا بهمون تنه بزنه، حرف زشتی بگه، اذیت‌مون کنه، فرض که به همه‌ی اینا عادت کرده باشیم. ولی کی‌ه که به سر و صورت سوخته از اسید هم عادت کنه؟

این وسط یه مشت نامرد برای خودشون تفریح جدید جور کردن: به صورت دخترا آب یا شیر می‌پاشن. بعد وایمیسن به ترسیدن‌شون هرهر می‌خندن. حیف اسم حیوانات که برای خطاب‌‌کردن اینا استفاده بشه.

خدایا این دخترا بی‌گناه‌ن. خانواده‌هاشون بی‌گناه‌ن. اشک‌های ما مرهم دل خودمون هم نمیشه. برای اونا هم فایده‌ای نداره. بهمون جثه‌ی قوی هم ندادی که وایسیم از خودمون دفاع کنیم. خودت مراقب‌مون باش. به مردم این سرزمین رحم کن...

موضوع: ))=
Share

*نمی‌دونم چرا تا اینجوری شد وایبر رو باز کردم و برای تو نوشتم.

 

- ما خیلی با هم دوستیم. سخت می‌گیری به خودت.

 

*وقتی با داداش خودم مقایسه‌ش می‌کنم، میگم اگه اون مرد ه، این چرا اینطوری‌ه پس؟

 

داداش من زمان دوستی‌ش با عروس‌مون، هر پنج‌شنبه‌شب از شهر ما حرکت می‌کرد، جمعه‌صبح می‌رسید شهری که دوست‌دختر ش اونجا زندگی می‌کرد. صبح زود می‌رسید معمولا. تا ظهر خودش رو سرگرم می‌کرد هر طوری بود... که دختر ه بتونه بیاد همدیگه رو ببینن.

بعد این‌همه راه رو برمی‌گشت که شنبه‌صبح بره به کار و زندگی‌ش برسه. قربون صدقه‌ الکی نمی‌نوشت براش. این همه شعر و غزل براش ردیف نمی‌کرد. اما بهش اهمیت می‌داد. این مهم‌بودن رو در عمل نشون‌می‌داد. یک سال تمام، هر هفته این راه رو رفت و اومد برای اینکه محبوب‌ش دلتنگ و غمگین نشه. حالا تو بگو. یه گوشی پر از پیام‌های عاشقانه برای من زندگی میشه مریمی؟

دوشنبه ٢٠ امرداد ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: ))=
Share

*ژانر دلداری‌دادن به خویشتن...

شنبه ۱۱ امرداد ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: ))=
Share

*گوش‌مان درد می‌کند. گلویمان هم همینطور. و نمی‌فهمیم چرا باید سرما خورده باشیم و امیدواریم آلرژی باشد هرچند در اصل ماجرا، تفاوت چندانی ایجاد نمی‌شود.

و داریم فکر می‌کنیم چقدر غذایی که امروز پختیم، خوشمزه شده بود و قالی‌مان چند رج دیگر تمام می‌شود و باز نخ‌های تازه‌ای که خریده‌ایم، همرنگ نخ‌های قبلی نبوده و در نتیجه، کار از شنبه و یکشنبه شدن قالی‌مان گذشته و روزهای هفته هم کم می‌آیند چرا که ما هر رنگ نخی به دست‌مان آمده، زده‌ایم رفته پی کار ش و نتیجه چنان فاجعه‌ای شده که نه تنها نمی‌توانیم به عنوان اولین کار مان به کسی نشان دهیم بلکه باید در هفت سوراخ، پنهان‌ش کنیم.

تازه کاش فقط همین بود. خواستیم یک ابتکاری زده باشیم و اسم‌مان را در جای خالی زمینه‌‌ی قالی نقش بزنیم که گند زدیم و حواس‌مان نبود فاصله‌های حروف را زیاد در نظر بگیریم و ضخامت خطوط را هم همینطور. و نه که خیلی اعتمادبه‌نفس هم بهمان دست داده بود، بدون طراحی همینطور بافتیم و رفتیم و حالا می‌بینیم فقط تعدادی خط پراکنده در وسط زمینه‌ی مثلا سورمه‌ای قالی، شدیدا توی ذوق می‌زند و هرچه بر سر مان بکوبیم دیگر فایده ندارد چرا که این همه بافتن را دیگر نمی‌توان شکافت و راستش ما هم برایمان اهمیتی ندارد. فوق‌ش مربی‌مان می‌گوید این چیست؟ و ما می‌گوییم خراب‌کاری جدید مان است و کلا انقدر گند زده‌ایم به نقش قالی که هنر خطاطی‌مان در آن میان گم است! و احتمال می‌دهیم مربی ما همین روزها سر به بیابان بگذارد به خاطر این همه هنر و سلیقه‌ی شاگردی چون ما.

و داریم به کارهای اداری‌مان فکر می‌کنیم که در روزهای آینده باید برویم انجام‌شان بدهیم اما دائم حواس‌مان پرت می‌شود. می‌دانید؟ بعضی اتفاق‌ها، بعضی افراد، بعضی مکان‌ها، بعضی لحظه‌ها یک نقش‌هایی به دل آدمی می‌زنند که گذر زمان شاید کمرنگ‌شان کند اما نیست و نابود شان نمی‌کند.

و یک روزی که اصلا فکر ش را هم نمی‌کنید، آن نقش‌و نگارها بزرگ و پررنگ می‌شوند و دائم جلوی چشم‌تان رژه می‌شوند و خودشان را به رخ‌تان می‌کشند.

و شما یادتان می‌آید که مردمان چه عادت بدی دارند که دائم، خاطرات تلخ‌شان را مرور می‌کنند و دقیقا به همین دلیل، روزهای سخت و برخوردهای بد و ساعات تلخ را با جزئیات به یاد دارند ولی اگر عکس‌ها و یادداشت‌هایشان را از ایشان بگیرید، اغلب اوقات، چیز زیادی از روزهای شیرین و ساعات خوش زندگانی به یاد نمی‌آورند و به کلیاتی مختصر بسنده می‌کنند.

و ما نیز جزو همین مردمان هستیم و از این قاعده مستثنی نمی‌باشیم و گاهی حتی وقتی که خواب هستیم، یادمان می‌آید که فلان دوست وبلاگی‌مان اسم‌ش را به ما چیز دیگری گفته بود و ما تا مدت‌ها با همان اسم صدایش می‌زدیم و او هم خیلی عادی جواب می‌داد و مطمئن هستیم هر بار که صدایش می‌زدیم، به یادش می‌آمده که درباره‌ی اسم‌ش به ما دروغ گفته ولی نمی‌فهمیم چرا هر بار مقاومت می‌کرد و راستش را نمی‌گفت و وقتی یک روز حقیقت را گفت، ما خیلی دلخور شدیم و گفتیم شما با رفتار تان ما را مسخره کرده‌اید و هرچند بعدها فهمیدیم ایشان هیچ‌وقت اسم‌شان را دوست نمی‌داشته‌اند اما درک نکردیم چرا آدمی باید به دوست‌ش، چیزی خلاف واقع بگوید که بعدها مایه‌ی سرافکندگی‌ش شود.

و ما عادت نداریم دوستان‌مان را سوال‌پیچ کنیم و زیاد از حد صمیمی شویم و از جزئیات سوال کنیم اما نام هر کس برای آن است که همگان بدانند و دروغ گفتن  درباره‌ی آنچه همه می‌دانند، به نظرمان بی‌معنی می‌آید.

گوش‌مان درد می‌کند و دیگرانی را به یاد می‌آوریم که در سال‌های دور و نزدیک، مدعی بوده‌اند ما را از صمیم قلب دوست می‌دارند و در وصف ما سخنرانی‌ها کرده‌اند و نزد دوستان‌مان اشک‌ها ریخته‌اند و هر کس را به فکر شان خطور می‌کرده، واسطه نموده‌اند شاید فرجی شود و تجدید نظر کنیم و همین افراد، به چشم‌های ما خیره شده‌اند و دروغ‌های بی‌سروته ردیف کرده‌اند و یک چیزهایی را هم نگفتند که عملا این قبیل پنهان‌کاری‌ها با دروغ‌گویی از نظر ما تفاوت ویژه‌ای نداشته و ما دل‌مان به درد آمده و گفته‌ایم از فلان مطلب می‌شد گذشت اما از بی‌صداقتی نه و صفحه‌های تقویم مربوط به ایشان را کنده‌ایم ریخته‌ایم در آتش اما دل‌مان گرم‌تر نشده.

سر مان درد می‌کند و فکر می‌کنیم چرا ما از این حیث، شبیه به دیگران نیستیم و نمی‌توانیم مانند نقل و نبات، دروغ بگوییم حتی در مواقع غیر ضروری و فکر می‌کنیم شاید بهتر بود مادر مان به ما یاد نمی‌داد همیشه حقیقت را بگوییم حتی اگر به ضرر مان بشود و اگر اینطور بودیم، در مواجهه با بی‌صداقتی و پلیدی‌های دیگران، خم به ابرو نمی‌آوردیم و فکر می‌کردیم چیزی که عوض دارد، گله ندارد.

ما حتی به یاد می‌آوریم که اولین دروغی که در عمر مان شنیدیم چه بود و یادمان است که داشتیم بازی می‌کردیم و به دلایلی تا اطلاع ثانوی از خروج از اتاق، منع شده بودیم و هم‌بازی‌مان که از ما بزرگتر بود، داشت نقش آموزگار را ایفا می‌کرد که خیلی حق‌به‌جانب به ما گفت مشغول انجام تکالیف‌مان شویم و ما همینجا یک دوری می‌زنیم تا به شما وقت داده باشیم و سپس از دیدگان ما پنهان شد و چون غیبت‌ش طولانی گشت، ما متوجه شدیم ایشان ما را فریب داده تا به تنهایی از اتاق خارج شود و تا همین الان اولین فریب عمر مان به وضوح در خاطر مان نقش بسته.

و یک وقت‌هایی فکر می‌کنیم ما به درد این دنیا نمی‌خوریم و برای اینکه از پس یک سری مسائل برآییم، زیادی نازکنارنجی و حساس هستیم و یا باید دیده از جهان بربندیم و خلاص شویم یا یاد بگیریم مدام دروغ بگوییم و دیگران را فریب دهیم و پنهان‌کاری کنیم و به دل دیگران زخم بزنیم و کلا دست پیش بگیریم مبادا پس بیفتیم.

و وقتی به خود آن مدلی‌مان فکر می‌کنیم، حال‌مان از تصور ش هم به هم می‌خورد و بیشتر به این نتیجه می‌رسیم که باید از مردمان فاصله گرفت و ایشان را باور نداشت چرا که هر کسی امروز دوست شما ست، ممکن است فردا دیگر دوست‌ش نداشته باشید و هرگز نباید روی صداقت احدی حساب کرد چرا که هر حقیقتی! ممکن است دروغ محض باشد و ما کسی نیستیم که این سیاهی آزار مان ندهد.

شنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: ))=
Share

*رفته بودم دانشگاه سومی، داشتم امضا جمع می‌کردم - لطفا درباره‌ش سوال نکنید. می‌خواستم بگم، خودم می‌گفتم - دیدم یه خانومی برگه‌به‌دست داره امضاء جمع می‌کنه برای انصراف.

نمی‌تونم بگم دقیقا چند سال‌ش بود. جدا از اینکه کلا در تخمین زدن سن‌ دیگران، خود فاجعه‌م، صورت بدون آرایش و خط خنده‌ی عمیق و رو گرفتن اون خانوم، بیشتر می‌تونست آدم رو به اشتباه بندازه ولی بعدا بین حرفاش گفت بچه‌ش دبستانی‌ه. پس احتمالا 30 و خورده‌ای ساله بود مثلا. خیلی عجله داشت. انگار می‌خواست فرار کنه فقط.

بهش گفتم یه لحظه صبر می‌کنین؟ با تردید ایستاد. بعد برگشت طرف‌م. گفت بله؟

گفتم برگه‌ی انصراف دست‌تون‌ه؟ گفت بله. گفتم چرا میخواین انصراف بدین؟

جلوی نگهبانی بودیم. دست‌م رو گرفت رفتیم یه کم اون‌طرف‌تر. یه نگاهی به دور و بر کرد. انگار می‌خواستیم مثلا مواد، ردوبدل کنیم! بعد گفت به خاطر رفتار بد پرسنل.

گفتم ئه! مگه چی کار کرده‌ن؟ گفت بی‌ادب‌ن. انگار از آدم، طلب دارن. یه کاری باهاشون داری، کلی منت میذارن، پاس میدن به هم، آخر هم انجام نمیدن. مگه من مجبورم خودم رو عذاب بدم؟ بچه‌م رو اذیت کنم؛ خودم اذیت شم. این رفتارها رو هم تحمل کنم؟

گفتم من هم یه زمانی ناراحت می‌شدم وقتی مثلا وارد ادار‌ه‌ای جایی می‌شدم، سلام می‌کردم و طرف مقابل، زور ش میومد جواب بده. کاری به حساب کتاب ثواب‌ش - 69 به 1 - ندارم. ادب حکم می‌کنه جواب سلام مردم رو بدن ولی بعضیا واقعا از آدم طلبکار ن انگار. بعضیاشون برای کاری حقوق می‌گیرن که زور شون میاد انجام‌ش بدن. ولی به درک. آدم به خاطر این چیزا انصراف نمیده که. شما انقد حساسین؟

گفت من رشته‌م رو دوست داشتم اما دانشگاه چیزی بهم یاد نداد. علاقه‌م رو هم دارم از دست میدم. گفتم انصراف بدم حداقل این وقت رو جور دیگه صرف کنم یه چیزی هم یاد بگیرم واقعا. ولی شاید اگه رفتار شون درست بود، انصراف نمی‌دادم. باور تون میشه شما اولین کسی هستین که توی این پروسه، از من سوال کردین چرا میخوام انصراف بدم؟

نمی‌دونم لیسانس‌ش الهیات بود یا رشته‌ای شبیه این. حرف رسید به دعا و نذر و حاجت و اینها. یه حرفی زد که من اصلا قبول ندارم. گفت اگه میخواین از ائمه حاجت بگیرین، باید مث اونا بشین...

به نظر من نه قرار ه کسی از ائمه حاجت بگیره - برآورده شدن حوائج، دست خداوند ه - نه خدا اگه بخواد دعای کسی رو برآورده کنه، نگاه به ریخت و قیافه‌ش می‌کنه. داشتم برای خودم فکر می‌کردم که یادم اومد داره برای من صحبت می‌کنه: شما باید این صورت خوشگل‌ت رو بپوشونی. حیف نیست که...

حرف‌ش رو به شوخی قطع کردم: بس کنین تو رو خدا... مگه قیافه‌ی من چه‌ش‌ه؟

یه ذره بهم نگاه کرد. حس کردم متوجه شد که از حرف‌ش ناراحت شدم. گفت باشه ادامه‌ش نمیدم. بعد هم تشکر کردیم و خدافظی.

توی راه برگشت، یه دختری که توی تاکسی با هم هم‌صحبت شده بودیم، سن‌م رو پرسید. گفتم خودت حدس بزن. گفت متولد 67 یا 66 هستی. گفتم نه. خوشحال از کشف‌ش، کلی ذوق کرد که واااای تو 10 سال از من بزرگتری؟ اصلا بهت نمیاد و این حرفا.

زیاد حواس‌م به حرفاش نبود. توی شیشه‌ی قطار مترو خودم رو نگاه کردم. لباسام ساده و مشکی بود. موهام یه ذره اومده بود توی صورت‌م. لپام هم به لطف مقنعه زده بود بیرون، شکل بچه‌مدرسه‌ای‌ها شده بودم با 50-40 سال اضافه‌سن! کجا ش مورد داشت که باعث برآورده نشدن حوائج بشه رو نفهمیدم ولی به خدا!

شنبه ۱٠ اسفند ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: ))=
Share

*زشت‌ه آدم عصر از خواب بیدار شه، بشینه گریه کنه؟

 

 

 

 

 

 

چهارشنبه ۱٧ مهر ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: ))=
Share

*تا در قفس بال و پر خویش اسیرست

بیگانه‌ی پرواز بود مرغ هوایی

با شوق سرانگشت تو لبریز نواهاست

تا خود به کنارت چه کند چنگ نوایی

پ.ن: داشتم دنبال لینک خودش می‌گشتم. کد پیشواز ش رو پیدا کردم!

پ.پ.ن: با زبون خوش بگید کی تا نصف شب بیدار ه؟ مجبور م نکنید بیدار تون کنم! گریه

 

دوشنبه ۱۸ شهریور ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: ))=
Share

*بی‌خبر از همه‌جا پشت میز م نشسته بودم مشغول کار و فعالیت، که یکی از دوستان دوران دبیرستان تلفن زد. من هم خوشحاااااااااال گوشی رو برداشتم: سلااااااااام. چطوری؟ خوبی؟ چه خبرا؟
- سلام مریمی. خوبی؟ راستش من حامل خبرهای بدی هستم...

فکر کردم شوخی می‌کنه. آخه جمله‌ش یه کم مسخره اومد به نظرم! گفتم یعنی چی؟ مگه چی شده؟


اصلاً ذهن‌م کار نمی‌کرد. گفتم خب شاید بچه‌ش سقط شده باز... اما بعد فکر کردم اون دفعه انقدر ناراحت نبود وقتی داشت برام تعریف می‌کرد. بعد فکر کردم شاید پول کم آوردن بری پرداخت قسط‌های خونه. که خب همه پول کم میارن و معمولا انقدر اینجوری با غصه تعریف نمی‌کنن. اصلاً ذهن‌م کار نمی‌کرد.

گفت سارا امروز صبح زود، وقتی داشته از سفر برمی‌گشته، تصادف کرده فوت شده.

انقدر رک و ناگهانی گفت که واقعاً داشتم سکته می‌کردم. انگار آب یخ ریخته بودن رو م، تمام تن‌م می‌لرزید. همونطور که گریه می‌کردم - و البته آقای همکار یه بند می‌پرسید چی شده؟ چه خبری دادن بهت؟ - گفتم خب چرا اینطوری میگی به آدم؟ بگو مریض شده، بگو بیمارستان‌ه. چرا یهویی میگی؟ بمیرم الهی. راست میگی حالا؟ مطمئنی؟ اشتباه نمی‌کنی؟

جز غضه خوردن و اشک ریختن، کاری از دست‌م برنمیاد...

موضوع: ))=
Share

*میرم سامانه‌ی جستجوی اموات بهشت زهرا. اسم‌ش رو سرچ می‌کنم. چشم‌م می‌گرده روی قطعه و ردیف و ...

پ.ن: سارا رفت

دوشنبه ٤ شهریور ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: ))=
Share

*اگر ذره‌ای عقل توی سر تون باشه، عصر پنج‌شنبه تنهایی نمیرید بیرون!گریه

پنجشنبه ۱۱ مهر ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: ))=
Share

*اومدم خونه، دیدم پرنده‌م مرده. تا 4 صبح براش گریه می‌کردم. نگید لوس و فلان. دلخوشی‌م این بود صبح‌ها بدوئم ببینم بیدار ه یا نه؟ براش دونه می‌ریختم، آب میذاشتم. حالا نیست. جای خالی‌ش داره روح‌م رو می‌خوره. باید تنها باشی تا بفهمی چی میگم. خدا نصیب نکنه. اون یکی تنها میشینه ساکت. مسخره‌ست اما رو م نمیشه بهش نگاه کنم. وقتی سروصدا می‌کنه اشک‌م درمیاد. چی کار کنم؟

چهارشنبه ۱٥ خرداد ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: ))=
Share

*بد کردی خدا..
این همه زیبایی خلق کردی
اما با ترس مرگ، تمام‌شون رو زهر کردی بهمون.
مُردن، ترس نداره.. اما تو فقط بگو چطور دل‌ت میاد اینطوری آدما رو از هم جدا کنی... تز خلاقانه‌ای بود، قبول. فکر نکردی برای ما چقدر دردناک‌ه ولی؟
بد کردی بهمون خدا..

پ.ن: طوری نشده. افکار هر روزه‌م رو نوشتم فقط.

سه‌شنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩٠
نظرات ()
موضوع: ))=
Share

*دیشب یکی از بدترین شب‌های زندگی‌م بود. خیلی جاها زلزله اومد و اخبار ش آنلاین می‌رسید. رسما وحشت‌زده بودم و نشسته بودم گریه می‌کردم. ببین از اول فروردین، چقدر زلزله اومده ایران. کاش فقط در حد لرزش زمین باشه. زیاد از مردن نمی‌ترسم. خیلی چیزای بدتر از مرگ هم می‌تونه اتفاق بیفته. هنوز یاد بم میفتم، دل‌م خون میشه. خدایا رحم کن...

پ.ن: این رو خوندم حال‌م بهتر شد. امیدوارم حقیقت داشته باشه.

شنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: ))=
Share

*رفته بودم نمایشگاه پارک گفتگو. افتضاح بود به نظرم! یعنی غرفه‌ها داخل سالن بود، نه در فضای باز. بعد تهویه هم به کل تعطیل! من هم واقعا عصبی میشم جایی که هوا نباشه. یعنی خونه‌ی کسی هم برم تهویه درست نباشه، سریع جیم میشم. در این حد! خب مسلم‌ه که زیاد اونجا نموندم. مخصوصا که همه چیز کاملا تکراری و مثل جاهای دیگه بود + کلی جنس بنجل که روی دست‌شون مونده بود و آورده بودن توی هاگیرواگیر شب عید بفروشن. یعنی 100 رحمت به دست‌فروش‌های هفت تیر.

بعد نمی‌دونم دیدین یا نه؟ مد شده پیکسل و سنجاق سین.ه می‌فروشن با طرح‌های سنتی. مثلا یه سنجاق طلایی رنگ بزرگ با چند تا مهره‌ی رنگی. ولی مثلا بعضیاش واقعا افتضاح بود. فکر کن 2 لایه پارچه رو دایره‌ای بریده بودن چسبونده بودن به هم. رو ش 3 تا دکمه دوخته بودن این رو می‌فروختن! باز بدلیجات‌شون بهتر بود. ولی توصیه‌ی من همون بازارچه‌ی کارآفرینی پارک لاله‌ست کماکان.

دیروز که رفتم، 20 دقیقه بیشتر وقت نداشتم اونجا بمونم. نشد خوب بگردم. ایشالا دوباره میرم گزارشی مفصل و مصور می‌نویسم.

ولی الان که کاملا دپسرده‌م. واقعا نمی‌دونم چرا موقع نقاشی روی شیشه‌های مدور انقدر دست‌م می‌لرزه. من می‌تونم دقایق طولانی روی یک پا وایسم، تکون هم نمی‌خورم با 59 کیلو وزن! بعد لاینر فسقلی انقدر توی دست‌م می‌لرزه.

البته مدل ایرانی‌ش کاملا داغون‌ه و پدر دست‌م در اومد انقدر فشار ش دادم. یهو وسط کار هم فرتی می‌ریزه بیرون و گند می‌زنه به اعصاب و شیشه و همه چیز! خارجی‌ش واقعا خوب‌ه. ایراد از من‌ه خنثی

خلاصه اینکه کل بته‌جقه‌های روی تنگ ماهی‌م شبیه نمودارهای زلزله‌نگاری‌ه. تازه داشتم ذوق می‌کردم که حداقل رنگ‌هام این دفعه یکدست در اومده‌ن که به دلایل مختلف، مث کج شدن تنگ وقتی باید می‌موند تا خشک شه، رنگ یک طرف، بیشتر از طرف دیگه شده یا مثلا داشتم لبه‌ی تنگ رو خال‌خالی می‌کردم. دکمه‌ی بزرگ پیرهن‌م کشیده شده روی تنگ. خط افتاده این هوا. اومدم ماست‌مالی‌ش کنم. بدتر شد گریه الان عصبانی‌م اعصاب ندارم عکس بذارم.

کارهای بیرون بعضیاشون واقعا زلزله‌نگاری‌ن. طرح‌هاشون هم اکثرا ریز ه و خلوت. اینطوری خیلی آسون‌تر ه تا طرح بزرگ و ساده که هر اشتباه کوچیکی صاف توی چشم آدم‌ه! ولی خب بعضیا واقعا خطوط‌شون یکدست درمیاد. مال من درست نمیشه گریه

پنجشنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: ))=
Share

*می‌گفت بچه‌ی دوست‌م بهش گفته "یا برام یه خواهر یا برادر بیار، یا حداقل یه سگ بخر. تنها زندگی کردن، سخت‌ه."

اون یکی دوست‌م گفت "سگ که خیلی خرج داره. همون بچه بهتر ه!"

حالا دوست‌م داره فکر می‌کنه سگ بخره بهتر ه یا اینکه یه بچه‌ی دیگه بیاره.

 


ادامه‌ش
پنجشنبه ٢۸ دی ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: ))=
Share

*توی دنیای مجازی کسی سرزده نمیاد و بی‌اجازه به جایی سرک نمی‌کشه.
توی دنیای مجازی کسی حوصله‌ت رو سر نمی‌بره، پوزخند و بی‌اعتنایی کسی رو نمی‌بینی.
توی دنیای مجازی همه دوست دارن حرف‌هات رو بشنون و عکس جدید ازت ببینن.
توی دنیای مجازی کسی از دستپخت‌ت ایراد نمی‌گیره، حتی با دیدن عکس‌ش هم تعریف می‌کنن ازت.
توی دنیای مجازی همه مهربون‌ن. تو دوست‌داشتنی هستی.
توی دنیای مجازی، دوستان منتظر روزی هستند که بتونن باهات برن گردش، خرید، تفریح.
توی دنیای مجازی کسی نمیگه پرتوقع و بی‌ادب و ایرادگیری.
توی دنیای مجازی همه درک‌ت می‌کنن. همه صبورانه دوست‌ت دارن.
توی دنیای مجازی زندگی خیلی بهتر ه. قانون دنیای مجازی، دوری و دوستی‌ه.

تویی که زهر کلمه‌هات از فرسخ‌ها دورتر قلب‌م رو پاره‌پاره می‌کنه، چطور از من زودرنج ایرادگیر پرتوقع بی‌ادب، توقع صبر داری؟ حق دارم دوست‌ت نداشته باشم. حق دارم بچسبم به زیبایی‌های این دنیای مجازی..

یکشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩٠
نظرات ()
موضوع: ))=
Share

*ژانر این همه‌چیزدان‌هایی که بدون اینکه کسی نظر شون رو بخواد، مدام، اظهار فضل می‌کنن.

سه‌شنبه ٢٩ آذر ۱۳٩٠
نظرات ()
موضوع: ))=
Share

*آدم بدشانس خان‌دادا‌ش من‌ه الان دقیقا. والا دفعه‌ی قبل که گوشی‌ش رو دزدیدن، تا چند وقت ترس به جون همه‌مون بود. راستش من هنوز هم از پل عابر می‌ترسم. بعد گفت که گوشی‌م خراب بوده و دکمه‌هاش فلان بوده و خلاصه چیز زیادی از دست ندادم. فقط برام زور داشت که یکی با چاقو بپره جلو و زورگیری کنه. ما هم گفتیم آدم عاقل، مال‌ش رو میده به دزد، نه جون‌ش رو.

بعد از چند وقت به بابا گفت من اگه یه گوشی خوب بخرم، دیگه تا 10 سال نه گوشی میخوام، نه حتی لپ‌تاپ. همون رو آپدیت می‌کنم. البته اون زمان، گوشی انقد گرون نبود اما کلا گرون بود خب. الان تقریبا دو برابر شده قیمت گوشی انگار.

خلاصه رفت گوشی رو خرید و حتی رو ش ردیاب هم نصب کرد. گفت مال خود شرکت اپل‌ه و حتی اگه گوشی خاموش هم باشه، کار می‌کنه. روزای اول، بیرون که می‌رفت برای خرید و کارای سریع، گوشی‌ش رو نمی‌برد. کم‌کم یادش رفت ماجرا رو. تا اینکه بی‌احتیاطی کرد و این جریان اتفاق افتاد.

مامان میگه یعنی آدم نباید وقتی زحمت می‌کشه و پول جمع می‌کنه برای چیزی، بتونه ازش استفاده کنه؟ گفتم مادر من! اینجا بهشت که نیست. چی کار کنیم خب؟ خلاصه دیشب خان‌داداش و سیستر با کلی امید نشستن سر ردیاب. ببینن گوشی کجاست.

ردیاب کجا رو نشون می‌داد؟ خونه‌ی دخترخاله‌ی گرامی رو. نگو یه بار دخترخاله‌ی گرامی می‌خواسته ردیاب رو تست کنه. نمی‌دونم این آی‌دی اون رو می‌زنه روی گوشی‌ش، اون آی‌دی این رو می‌زنه. خلاصه یه طوری شده که الان آی‌دی دخترخاله‌ی گرامی روی گوشی مسروقه‌ی خان‌داداش فعال‌ه. البته دخترخاله‌ی گرامی کلی قسم و آیه خورد که من همون موقع غیر فعال‌ش کردم. نمی‌دونم چرا اینطوری‌ه.

خلاصه که خان‌داداش ما وقتی ردیاب هم داره گوشی‌ش، اینطوری میشه وضع‌ش. من قبول دارم خودش بی‌احتیاطی کرده اما این انصاف نیست که 24 ساعت، وسایل‌ت رو بپایی مبادا دزد بهت بزنه. اون مردک معتاد دزد رو واگذار کردم به خدا. همین افسوس

دوشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: ))=
Share

*داداش کوچیکه و ۲ تا از دوستاش حدود ساعت ۸:۳۰ شب داشتن از روی پل عابر میومدن. ۳ تا پسر گنده! نه مثلاً یه دختر لاغر مردنی تنها!

یهو یه غول بیابونی از اینا که گردن‌ش رو تبر هم نمی‌زده، دنبال‌شون میره میگه شماها به نامزد من تیکه انداختین و مزاحم‌ش شدین. اینا هم میگن نه! چی؟ کی گفته؟

طرف میگه ازش عکس هم گرفتین!
یکی از دوستاش دوزاری‌ش میفته و به سرعت برق و باد می‌دوه و فرار می‌کنه. داداش کوچیکه می‌مونه و اون یکی دوست‌ش. دزد ه می‌بینه اون یکی نه جیبی نداره، نه کیفی؛ به داداش کوچیکه میگه موبایل‌ت رو بده عکساش رو ببینم. این ۲ تا هم کل‌کل می‌کردن باهاش که یهو دزد ه جیب‌های داداش کوچیکه رو می‌گرده می‌بینه خالی‌ه. چاقو ش رو درمیاره میگه میدی یا بزنم؟

داداش کوچیکه هم حماقت نکرده گفته میدم. از توی ساک ورزشی‌ش گوشی رو درمیاره. دزد ه هم می‌گیره و فرار می‌کنه.

من دیدم اومد خونه، با توپ پر جعبه‌ی گوشی رو برد داد دست دوست‌ش. برگشت دیدم چشماش قرمز ه. پرسیدم چی شده؟ شروع کرد به گریه کردن. ترسیده بود. عصبی هم بود.

گفت دوست‌م که فرار کرد، پایین پل به یه ماموری گفت روی پل، یکی با چاقو جلوی دوستام رو گرفته. مامور ه هم گفت من پلیس راهنمایی رانندگی‌م. بهم مربوط نمیشه. بعد ش داداش کوچیکه و اون یکی دوست‌ش به یه پلیس گشت گفته‌ن. اون هم گفته دیگه برد دیگه! فدای سر ت!

من یادم‌ه بچه بودیم، زن‌ها با یه پسربچه‌ی ۲سال‌ه می‌رفتن بیرون، دل‌شون خوش بود مرد همراه‌شون‌ه! الان مردها با هم میرن بیرون، باز هم امنیت ندارن.

فکر کردم ماها چقدر شجاعیم یعنی مجبوریم باشیم که با این وضع، باز هم میریم مدرسه، دانشگاه، کار، ورزش، خرید. فکر کردم واقعاً به چه جراتی آدم بچه‌ش رو تنها بفرسته مدرسه حتی؟

به قول تندوخند: قوی‌ترین آدم جهان، اونی نیست که دویست و پنجاه کیلو رو یه ضرب می‌زنه ..قوی‌ترین آدم جهان، دختر ایرانی‌ه که با وجود تجاوز فردی و گروهی و اسید پاشی و گش.ت ارش.اد و مزاحم‌هاى خیابونی و زور گیری و قتل و هزار خطر دیگه هنوز هم توی این مملکت درس می‌خونه، ورزش می‌کنه، کار می‌کنه، عاشق میشه، اعتماد می‌کنه، مادر میشه و به بچه‌ش یاد میده آدم باشه.

پ.ن: اگه خدای نکرده براتون پیش اومد، اصلاً مقاومت نکنید. ضرر مالی جبران میشه. جون‌تون نه.

دیشب خواب‌م نمی‌برد. باور م نمیشه کسی بتونه روی آدمایی که ما انقد دوست‌شون داریم، چاقو بکشه! خدای برای هیچ‌کس پیش نیاره!

یکشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩٠
نظرات ()
موضوع: ))=
Share

*قبلا فکر می‌کردم "بی پدر و مادر" یک جور فحش و توهین‌ه. می‌گفتم چرا میگید؟ شاید یکی پدر و مادر ش رو از دست داده باشه. باید توهین کنید بهش؟

الان می‌فهمم این لفظ، توهین به کسانی نیست که پدر و مادر درستی داشته‌ن و از دست داده‌ن‌شون. یه توصیف‌ه برای شخصیت نداشته‌ی بعضی‌ها. که کسی بالای سر شون نبوده درست تربیت‌شون کنه. مث مادری که صبح تا شب، معلوم نیست کجا ست و بچه‌هاش توی کوچه بزرگ میشن. مث پدری که معتاد ه و قیافه‌ش کاملا تابلو شده از بس...

هنوز هم به کار بردن این لفظ رو تایید نمی‌کنم اما اعتراضی هم نکردم این بار. که پسر معتاد دزد سابقه‌دار شون توی باشگاه، گوشی خان‌داداش رو پیچوند و سریع فرار کرد. دفعه‌ی اول‌ش هم نبوده. چند بار به فاصله‌ی چند ماه اومده، هر بار چند تا گوشی دزدیده و فرار کرده. بعد گرفتن‌ش. مدتی زندان بوده. دوباره آزاد شده. کجا بهتر از باشگاه؟ چه طعمه‌ای بهتر از بچه‌هایی که سرگرم ورزش‌ن و حواس‌شون به وسایل‌شون نیست؟

این خان‌داداش من خیلی بچه‌ست. خیلی ساده‌ست. فکر می‌کنه همه مث خودش‌ن. که به چیزی که مال خودشون نیست، دست نزنن. میگه طرف اومد گفت فلانی! گوشی‌ت رو بده برات آهنگ بریزم. گفتم نمیخوام. اصرار کرد. گفتم اصلا گوشی من بلوتوث نداره. برو پی کار خودت.

گفت پس بده عکس‌هات رو ببینم. گفتم عکس ندارم. گیر دادی‌ها! وایسادم رفت. بعد گوشی رو گذاشتم توی ساک ورزشی‌م. کنار بقیه‌ی ساک‌های دیگه. چه می‌دونستم برمی‌گرده میره سراغ ساک‌م.

گفتم تو دزد نمی‌دونی یعنی چی؟ معتادی که بابت سرقت بارها دستگیر شده، شرم می‌کنه بره سر ساک کسی؟ کی میخوای بزرگ شی تو بچه؟

از صبح رفته آگاهی و فلان. تا همین الان 30 تومن کرایه‌ی تاکسی داده، کلی هم حرص خورده. گفتم از کسی اسم نبری‌ها. همون مردک معتاد و بابای معتاد و مادر عوضی‌ش ادعای شرف و حیثیت نداشته‌شون رو می‌کنن. حالا خر بیار و باقالی بار کن. جهنم. سگ خورد!

اون از دفعه‌ی قبل. این هم از این.

دوشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: ))=
Share

*بخشیدم‌ت. خیلی وقت‌ه بخشیده‌م‌ت اما هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم. بابت تمام این لحظه‌های تمام‌نشدنی بهم مدیونی. بابت امشب که دست‌هام رو توی جیب پالتو م مشت کرده بودم و تلاش می‌کردم اشک‌هام نریزه روی گونه‌هام. بخشیدم‌ت اما هرگز فراموش‌ نمی‌کنم...

موضوع: ))=
Share

*شاید تعجب بکنین
وقتی بدونین
خصوصاً که مدت زیادی‌ه من رو می‌شناسین
که با آهنگا م شما رو فریب دادم
و با شعرا م شما رو دست انداختم!

حالا دیگه ماموریت من تموم شده
چون جماعت آدمیزاد رو دیدم حالا.

حالا دیگه اشکالی نداره که همه بدونن؛
من از سیاره‌ی دیگه‌ای اومدم!

اسم واقعی من Gilpageه!
و قد م 84 سانت‌ه.
وقتی که تصور می‌کنی با من دست دادی
در واقع در گوش‌م زدی!

من پسر Zorb هفتم هستم؛
از نژادی قدیمی و در شرف انقراض.

من رو به اینجا فرستادن تا ببینم
که سیاره‌ی شما واسه زندگی جای امنی هست یا نه؟

صبح فردا
من با یه Q-electra-blue از اینجا میرم
همینطور که از ماه دور میشم
به سمت راست می‌پیچم، به طرف سیاره‌ی مشتری
و میرم پیش ریش سفیدا

و اونا حتماً در مورد اینجا یعنی زمین
که آیا می‌تونه جای مناسبی واسه زندگی مردم سیاره‌های دیگه باشه
از من سوال می‌کنن.

خواهم گفت که شما تا چه حد به جنگ و جدال علاقه دارین
و اینکه هیچ‌وقت نمیخواین از اشتباهاتون درس عبرت بگیرین.

خواهم گفت با آدما چه جوری رفتار می‌کنین
به جوونا چه چیزایی یاد میدین

و گاوآهن‌هاتون رو چه جوری ذوب می‌کنین
تا ازش تفنگ بسازین.

از اینکه با شما خوشحال شدم، خوشحالم
اما به زودی به هم‌نژادی‌هام خواهم پیوست
و دیر یا زود
سیاره‌ی شما رو ترک خواهم کرد.

شاید بار دیگه همدیگه رو ملاقات کنیم..
در زمانی دیگه و در جایی دیگه.

برای اینکه هوای اینجا
واسه مردمی که از سیاره‌ی دیگه‌ای میان، زیاد سازگار نیست.

من با یه Q-electra-blue از اینجا میرم
صبح فردا
و همینطور که از ماه دور میشم
به سمت راست می‌پیچم، به طرف سیاره‌ی مشتری
و میرم پیش ریش سفیدا.

وقتی که درباره‌ی اینجا از من سوال کنن
بهشون خواهم گفت که اینجا
برای مردمی که از سیاره‌ی دیگه‌ای میان، جای مناسبی نیست..

شل سیلورستاین - البته با یه کم تغییر..

* یادم نمیاد شاید ۶ یا ۷ سال پیش بود. فکر می‌کردم همیشه همونطوری باقی می‌مونم. نمی‌دونستم این حس همونطوری که از اول نبوده و یه روزی به وجود اومده، یه روزی هم از بین میره.

آدم وقتی خیلی بچه‌س، فکر می‌کنه مرگ مال توی کتاباس یا اعلامیه‌ی روی دیوارا یا حجله‌های سر خیابونا یا مال پیرمرد همسایه.

با اینکه می‌دونه این فکر غلط‌ه ولی هی به خودش میگه بچه‌ها نمی‌میرن!
یادم‌ه اون موقع‌ها خیلی بهتر از الان می‌فهمیدم که دو روز زندگی توی این دنیای لعنتی ارزش نداره که بخوای یه عمر جاودانه رو به خاطر ش خراب کنی. فکر ش رو بکن. اصلاً ارزش نداره. الان ولی یادم میره این رو یا شاید هم خودم میخوام یادم بره که حسابی راحت باشم و هرکار دل‌م خواست بکنم.

باز هم خدا رو شکر که وقتی میگم هر کار، منظور م دقیقاً هر کاری نیست. همینطوری میگم اما الان دیگه نمی‌تونم بگم از مرگ نمی‌ترسم؛ چه برسه به اینکه بگم دوست دارم بمیرم. خیلی شجاعت میخواد.

تو می‌دونی اون طرف چه خبر ه؟
بذار بهت بگم: من خیلی فکر کردم. خیلی مطالعه کردم. کلی سخنرانی شنیدم ولی هیچ وقت چیزی دستگیر م نشد. از جوک «پرونده ها گم شده» بگیر تا  کتاب «سیاحت غرب».. تا کتاب‌های «معاد»... تا «در آغوش نور»... کتابای مذهبی یا نوشته‌های نویسنده‌های خارجی که مسلمون هم نبودن - و راست‌ش نمی‌دونم مذهب‌شون چی بود! - با فرض اینکه همه بالاخره یه مذهبی دارن - آره! من همه رو خوندم ولی نتیجه؟ هیچی... نمی‌دونم اون تونل پر از نور رو باور کنم با اون دنیای خوشگلی که توی هیچ جای دنیا نمیشه حتی چیزی شبیه‌ش رو هم پیدا کنی یا اون بگیر و ببند و عذاب الیم و مار و قیر و اینا رو...

این که همه حق‌شون نیست برن بهشت و خوش بگذرونن قبول.. خدا اگه من رو با هیتلر و صدام و خیلیای دیگه یه جا بذاره، دیگه چه عدالتی؟ ولی نمیشه ازم توقع داشته باشه مث مسلمونای صدر اسلام باشم. میشه؟

ولی میگن خدا از هر کسی به قدر توانایی‌ش انتظار داره اما کی‌ه که از توانایی‌هاش درست و کامل استفاده کنه؟

کوچیک‌تر! که بودم می‌دونستم خدا جواب همه‌ی سوالام رو می‌دونه. فکر می‌کردم وقتی بمیرم، حتماً مستقیم میرم بهشت. اونجا یه باغ بزرگ‌ه که می‌تونم تو ش بچرخم و مطمئن باشم که گم نمیشم. حسااابی با بچه‌ها بازی می‌کنم! کلی میوه و بستنی می‌خورم و دل‌درد هم نمی‌گیرم. مامان‌م هم اونجا هی بهم نمیگه زود بیا خونه. با کسی هم دعوا م نمیشه.

فکر می‌کردم همه‌ش همیناس. بعداً فهمیدم اونجا هم یه چیزی تو مایه‌های عبادت داره. آواز هم داره. قصرهای بزرگ. باغ‌های شگفت‌انگیز و چیزایی که نمی‌تونی حتی تصور کنی. مثال معروف‌ش هم این‌ه که بچه‌ای که هنوز به دنیا نیومده، می‌تونه این دنیا رو تصور کنه؟ حتی بزرگی‌ش رو هم نمی‌تونه تصور کنه چه برسه به چیزای دیگه‌ش...

یه وقتایی فکر می‌کنم زمونای قدیم که هنوز برق و تلفن و ماشین و هواپیما و خیلی چیزای دیگه نبود، مردم فکر ش رو می‌کردن به جز اسب و الاغ و اینا با چیز دیگه‌ای هم بشه سفر کرد؟ یا فکر ش رو می‌کردن هر وقت بخوان می‌تونن به دوست‌شون تلفن بزنن؟ یا اصلاً می‌تونن چیزی مث چت و بلاگ رو تصور کنن؟ و هزار تا چیز دیگه!

خب حالا هم همینطور ه. ما هم یه جورایی اینجا گیر کردیم. یه بار یادم‌ه از معلم قرآن‌مون پرسیدم اصلاً به ما چه که وایسیم جواب پس بدیم؟ مگه ما خواستیم که آفریده بشیم؟

یادم‌ه اون روزا به مردن خیلی فکر می‌کردم و به چیزی که بهش میگن خودکشی!
بهم گفت زنده بودن و زندگی کردن، هدیه‌ی خداست؛ نعمتی‌ه که باید خوب ازش استفاده کرد و قدر ش رو دونست. در مقابل‌ش هم اگه منصف باشی، می‌بینی که باید تشکر کنی ازش. بهش بگی که قدر چیزایی رو که بهت داده و بی‌منت هم این کار رو کرده، می‌دونی. اون بیشتر از همه تو رو دوست داره، حتی بیشتر از مامان‌ت... بیشتر از بابا ت...ب یشتر از هر کس دیگه‌ای...

این جمله‌ها رو بعداً زیاد شنیدم. توی همه‌ی سخنرانی‌ها همینا رو میگن. دیگه شده شعار. به من هم بگن بیا دو ساعت از این حرفا بزن٬ خیلی راحت می‌تونم قبول کنم. تو هم می‌تونی. مگه کم شنیدی اینا رو؟

یه معلم دینی داشتیم که بدجوری کلیشه‌ای کار می‌کرد. فقط وقتی نمره بهت می‌داد که خط به خط کتاب رو براش می‌نوشتی. واو هم نباید جا مینداختی. اگه «پیامبر» رو می‌نوشتی «نبی»، غلط می‌گرفت. باور کن دقیقاً همینطوری بود.

اون وقت توقع داشت ما خیلی به کلاس‌ش علاقه داشته باشیم! کار مون شده بود حدیث و شعار هفته حفظ کردن. حالا ولی از اون همه چیزایی که حفظ کردم، چی بلدم؟ کدوم رو فهمیدم؟ چی یادم‌ه اصلاً؟

من 20 سال‌م‌ه و هنوز پر از سوال‌م. مث 10 سال پیش... توی این مدت چی کار کردم؟ فقط بدتر شدم. کار خودم رو سخت‌تر کردم. فکر می‌کنی وقتی بمیرم، بهتر میشه؟ نه... تازه می‌فهمم آدم‌هایی که همه‌شون تظاهر به دوستی می‌کردن٬ پشت سرم چیا میگن. یه خدا بیامرز میگن و بعدش هر چی دل‌شون خواست...

کلی عکس می‌مونه و خاطره و نامه‌هام.. دفتر خاطرات‌م، جزوه‌های مدرسه و دانشگاه‌م، کارنامه‌هام، لباسام، ایمیل‌هام و بلاگ‌م و فرند لیستی که خیلی دوست‌ش داشتم همیشه...

بعدش من میرم، با لباس سفید، زیر یه خروار خاک و اون وقت تنها میشم. تنهایی رو باز هم دوست دارم؟ فکر نکنم... بعد میان سراغ‌م... لابد با گرز و چه می‌دونم...این جور چیزا... چرا فلان روز دروغ گفتی؟ چرا دل فلانی رو شکستی؟ چرا کلک زدی؟ چرا نگاه کردی؟ چرا گوش کردی؟ چرا... چرا... چرا... بعدش هم تا ابد عذاب الیمی که توی کتابای دینی خونده بودم.

همه می‌فهمن من چقدر بد بودم و فکر می‌کردن خوب‌م. پس مریمی که من انقدر دوست‌ش داشتم، این کارا رو هم انجام می‌داده و من نمی‌دونستم.. پس تو دروغ هم بلد بودی بگی.. .پس تو... پس تو... بعد حسابی آبروریزی میشه.

تازه اگه یه جاهایی وسط اون زمان بی‌انتها بفهمی تقاص همه‌ی گناهات رو پس دادی و تموم شده همه چیز، تازه می‌برندت بهشت ولی همه می‌فهمن قبل‌ش کجا بودی. اونجا دیگه حوصله‌ت سر نمیره. دیگه تنها نمیشی. چیزی نیست که بخوای داشته باشی و نشه. کاری نیست که بخوای انجام بدی و نتونی..

ما نمی‌تونیم تصورش کنیم ولی مگه تفریحی که ما برای خودمون ردیف می‌کنیم، از اونی که خدا مخخخخخخخصوص خوبا درست کنه، بهتر ه؟ می‌دونی چرا می‌ترسیم؟ چون اینا انگار از ما خیلی دور ن. فقط در حد شنیدن... به خاطر همین‌ه که می‌ترسیم...

هر وقت بخوام کار خوب! انجام بدم به خودم می‌خندم:
میخوای معامله کنی؟ که بتونی بگی فلان روز من این کار خوب رو هم انجام دادم؟ مسخره نیست؟

از کفن و قبر و شب هفت و اینا خوش‌م نمیاد. من بدم میاد. دوست ندارم جسد م رو هی این ور و اون ور بکشن. کاش آدما وقتی می‌مردن، دود می‌شدن می رفتن هوا! چیزی ازشون نمی‌موند. دوست ندارم زمین رو حفاری کنن و من رو بذارن توش...

بعدش همه، حتی اونایی که یه عمر داشتن خودشون رو هلاک می‌کردن که باور کنی دوست‌ت دارن، همه‌شون میرن.. فرار می‌کنن مبادا اونا رو هم با تو دفن کنن.

اونجا تاریک‌ه... سرد ه... تنها م... من‌می ترسم...

هرچی داد بزنی فایده نداره.. کسی چیزی نمی‌شنوه. دوستات هم حتی نمی‌تونن کمک‌ت کنن. هر چی نگات کنن، نمی‌بینن که تو داری داد می‌زنی و گریه می‌کنی.

بعدش هم که... اول بدبختی! حالا هی شعر بخون؛ هوس دریا و چمن و بستنی و بارون بزنه به سر ت. صبح تا شب تلفن بزن. گردش برو. شب تا صبح چت کن. خوش بگذرون. درس بخون. کار کن. یاد بگیر. آخر ش همین‌ه.

من الان نه افسرده‌م، نه روانی شدم. نه ناامیدم نه هیچی! ولی اینا رو باید می‌گفتم. دوست ندارم باور کنم. همه‌ش همین‌ه یعنی؟

موضوع: ))=
Share

*ظهر نشسته بودم استخاره می‌کردم! غذا م رو گرم بخورم یا سرد - که از تنبلی، سرد خوردم؛ مث وقتایی که مامان خونه نیست و همیشه سرد می‌خورم غذا رو - که آقای همکار اومد بالای سرم گفت چرا نمیری طبقه‌ی خودمون، ناهارخوری داره که. راحت‌تری اونجا.

گفتم اینجا آشناترم، احساس بهتری دارم. مرسی (-:
آقای همکار گفت هر جور راحتی، شونه‌هاش رو انداخت بالا و رفت.
این آدم هیچ شباهتی به پدربزرگ‌م نداره اما کم‌حرفی‌ش یه جورایی من رو یاد اون میندازه. خیلی خودم رو نگه داشتم اشک‌م درنیاد.
ای لعنت به من! چرا همیشه ازش خجالت می‌کشیدم؟ چی می‌شد یه بار بهش می‌گفتم دوست‌ش دارم خب؟ می‌مردم؟ کم می‌شد ازم؟
کارم شده گریه کردن فقط. هر دفعه یادش میفتم، اعصاب‌م داغون میشه. اون هم دوست داشت من رو، معلوم بود اما عادت نداشت بگه. معلوم شد به کی رفته‌م. همه‌ش فکر می‌کنم الان کجاست؟ چی کار می‌کنه؟ می‌دونم بدو بدوهای ما براش پوچ و بی‌معنی‌ه دیگه.

یه وقتایی که میرم خونه‌شون، از سر کوچه لب‌هام رو کلی می‌چلونم و دستام رو مشت می‌کنم محکم فشار میدم، هی تلاش می‌کنم به چیزای عادی فکر کنم که اشک جمع نشه توی چشمام، دل کسی نگیره از دیدن اشکای من.

گاهی مث دیوونه‌ها فکر می‌کنم الان لابد میاد، باهام دست میده و در رو باز می‌کنه میگه برو تو دختر!
وقتی می‌بینم نیست، میگم لابد توی مغازه نشسته، برم جلو سلام کنم بهش. خوشحال میشه.
بعد یاد پارچه‌های سیاه و سبدهای گل میفتم که اون روزا چیده بودن جلوی خونه و مغازه.
یاد مراسم تدفین و ختم میفتم، یاد اون همه خاک..
هیچ وقت نتونستم هیچ کاری انجام بدم براش. فقط وقتی مریض بود می‌رفتم دیدن‌ش، چیزی نداشتم بگم بهش. با دخترخاله‌ی گرامی لودگی می‌کردیم می‌خندیدیم. می‌دونستیم از هر و کر ما خوشحال میشه. خدا! حسرت هیچی رو به دل آدما نذار؛ مگه چقدر ه طاقت‌مون؟

*دم رفتن، عزیز میشه آدم؟ ترکیدم بس که همه تحویل‌م گرفتن و تعارف کردن بشینم و بفرمایم چای و شکلات و شیرینی! مردم بس که کلی با همه احوالپرسی کردم، چقدر تحویل می‌گیرن آدم رو!

به خاطر رفتن‌ه یا از اول‌ش انقدر عزیز بودم و نمی‌دونستم؟! خب من موجود بی‌آزاری‌م، دلیلی نداره دوست‌م نداشته باشه کسی! مگه اینکه کلاً از مدل‌م خوش‌ش نیاد که طبیعی‌ه، پیش میاد واسه همه.

یکشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٦
نظرات ()
موضوع: ))=
Share

*بعضی وقتا انقد یه چیزایی میان روی اعصاب‌ت که دیگه حتی نمی‌تونی توضیح بدی چرا ناراحتی. دل‌ت میخواد با حرص، همه‌ی دنیا رو پرت کنی یه گوشه و بری گم و گور شی.

سه‌شنبه ۳ آبان ۱۳٩٠
نظرات ()
موضوع: ))=
Share

* امروز توی سایت دانشکده داشتم وبگردی می‌کردم که توی یه وبلاگی یه عکس دیدم - الان اصلاً یادم نمیاد کجا بود - که کاملاً ماهرانه دستکاری شده بود. به بغل دستی‌م نشون دادم گفت مال سایت قاتل دات کام‌ه!!!

رفتم ببینم چه خبر ه اونجا. حال‌م داشت به هم می‌خورد. بیچاره اونایی که توی پزشکی قانونی کار می‌کنن. هر روز باید صحنه‌های دلخراش ببینن.

 

سه‌شنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸۳
نظرات ()
موضوع: ))=
Share

*موبایل‌ش رو آروم گرفتم طرف‌م. مامان داشت آماده می‌شد برن بیرون بعد قرنی. یه متن فارسی طولانی بود. فکر کردم تبلیغ‌ه. مث تخفیف فروشگاه‌ها. طرح‌های پیامکی. اوایل متن رو رد کرده بود. یه اسم دیدم.. تشییع.. بهشت زهرا.. بیست و سوم.. میشه فردا.. برگشتم روی اسم.

مغز م کار نمی‌کرد. آروم سر م رو بلند کردم. کی‌ه این اسم؟

بابا آروم فامیلی شوهر ش رو گفت. یادم اومد. انقد خانوم فلانی صدا ش زده بودیم، اسم و فامیل خودش رو یادم نمی‌موند.

هنگ کردم. سیستر، هفته‌ی پیش وقتی رفته بود جواب آزمایش خودش رو بگیره، خیلی اتفاقی همین خانوم فلانی رو با پسر ش توی بیمارستان دیده بود. نرفته بود جلو. گفت فکر کردم شاید بهتر باشه ندونه من دیدم‌شون اونجا.

شاید هم چون به خواستگاری پسر ش جواب منفی داده بود، جلو نرفت که دوباره ناراحت نشن.

پرسیدیم حال‌ش چطور بود؟

سیستر بغض کرد. گفت خیلی بد. نتونسته بود چادر سر ش کنه دیگه. مانتو تن‌ش بود. خم راه میومد. پسر ش دست‌ش رو گرفته بود.

وقتی بچه بودم فکر می‌کردم 50 و خورده‌ای سال یعنی خیلی پیر. الان می‌بینم چشم به هم می‌زنی، نییییییییییییم‌ قرن از عمر ت گذشته اما واقعا انگار فقط یک چشم به هم زدن بوده.

زن توداری بود. آدمی نبود که از دردهاش بناله. خیلی خونسرد درباره‌ی مریضی‌ش حرف می‌زد. راجع به عمل‌هاش. شیمی‌درمانی‌هاش. مگه میشه آدم غصه نخوره از بیماری و درد و رنج؟ ولی هیچ وقت ندیدم اظهار ناراحتی کنه.

خودش با خودش شوخی می‌کرد. که از مو شستن راحت شده‌م. کلاه‌گیس خریده‌م از موهای خودم خوشگل‌تر. چند تا رنگ مختلف. میرم حموم. لیف رو از سر تا پا م می‌کشم. زود میام بیرون و با یه کلاه‌گیس خوشگل برای خودم می‌چرخم.

اینطوری می‌گفت بچه‌هاش غصه نخورن. شوهر ش هم که ظاهرا زیاد خودش رو ناراحت نمی‌کرد.

راستش فکر نمی‌کردم بمیره! اون هم انقدر زود. همین هفته‌ی پیش سیستر دیدش. همیشه دعا می‌کردم حال‌ش خوب شه. حداقل بدتر نشه. نمی‌دونم چطوری شد واقعا. باور م نشده هنوز. انگار همین دیروز بود اومده بودن اینجا. گفت خسته شده. خواست بره دراز بکشه. با مانتو و روسری دراز کشید روی تخت سیستر.

من اینجور موقع‌ها نمی‌دونم چی بگم. خودش آروم گفت مریمی همه‌ی موهام ریخته. ابروهام هم ریخته بود اما دراومده یه کم. بقیه‌ش رو هم مداد کشیدم. برای همین پر به نظر میاد. موهای سر م تازه یه کم دراومده. جلوی روسری‌ش رو داد عقب. موهاش 1 میلی‌متر بود شاید.

لال شده بودم. نمی‌دونستم چی بگم. گفتم سخت‌ه. ایشالا زود خوب میشید.

لبخند زد.

حالا اون آدم دیگه نیست. نمی‌دونم چطوری به مامان بگم. می‌دونم غصه می‌خوره. می‌دونم خاله‌م حال‌ این خانوم رو می‌پرسه ازمون. حال مامان دوست سیستر رو هم.

به من باشه دروغ میگم به خاله. چطوری راستش رو بگم. من هم جای خاله بودم فکر می‌کردم مریضی ما یکی‌ بوده. وقتی اون 2 تا فوت شدن، سومی من‌م.

راستش یک ماهه دیدن خاله‌م نرفتم. به خدا دیگه اعصاب‌م نمی‌کشه. خب اگه آدم قراره بمیره، راحت بمیره. چه می‌دونم. سکته کنه مثلا. توی خواب بمیره. چرا سرطان؟ چرا شیمی‌درمانی؟ چرا زشت بشه؟ چرا محتاج این و اون شه؟ چرا هی عمل کنه و تیکه تیکه شه؟

تنها نشسته بودم وسط خونه. زار می‌زدم. صدای زنگ اومد. بلند شدم آیفون رو جواب دادم. همسایه‌مون بود. گفت مریمی در رو باز کن. اشک‌هام رو پاک کردم. به زور، لبخند زدم. حسابی باهاش احوالپرسی کردم. گفتم مامان‌م رفته بیرون. خیلی تعارف کردم بیاد داخل. نیومد. گفت برات لبو آوردم. روی ظرف رو با فویل پوشونده بود. خداحافظی کرد و رفت.

گرمی ظرف، حال‌م رو بهتر کرد. انگار منجمد شده بودم. فکر کردم زن‌ها گرمای زندگی‌ن. خونه بدون زن‌ها مث گورستان میشه.

دوشنبه ٢٢ آبان ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: ))=
Share

*مادر دوست سیستر بعد از سال‌ها بیماری، به رحمت خدا رفت. سیستر یه فصل اینجا گریه کرد. کلی هم خونه‌ی دوست‌ش. مثلا رفته بود دوست‌ش رو دلداری بده.

من گریه نکردم. اما دل‌م خیلی براشون سوخت. لابد مادر ش دوست داشته سر و سامون گرفتن بچه‌هاش رو ببینه و تا لحظه‌ی آخر، نگران بوده. مادرها همیشه نگران بچه‌هاشون‌ن حتی اگر به رو شون نیارن. می‌دونم الان از آینده‌ی بچه‌هاش باخبر ه و دیگه نگران نیست.

اما برای خانواده‌ش خیلی غصه می‌خورم. آدم وقتی مادر ش رو از دست بده، دیگه چیز بزرگتری برای از دست دادن نداره. یه دوستی داشتم. همیشه نگران بود مرگ اعضای خانواده‌ش رو چطور تحمل کنه؟

بهش می‌گفتیم این نگرانی‌ها برای همه هست اما وقتی اتفاقی نیفتاده، بهش فکر نکن. مریضی مگه؟

وقتی 25 سال‌ش بود، توی یه تصادف رانندگی کشته شد. هیچ‌وقت مرگ اعضای خانواده‌ش رو ندید.

زندگی همه‌ش قشنگ‌ه. جز مرگ. به دنیا اومدن یه بچه، کلی مقدمه داره. کلی امید میده به آدما. اما رفتن، حتی با وجود بیماری، همیشه ضربه‌ی سختی به آدما می‌زنه. شاید اگه جسم آدما هم با روح‌شون پر می‌کشید و می‌رفت، تحمل‌ش آسون‌تر بود. اما اینکه تو می‌مونی و یه پیکر بی‌جون و یه دنیا خاطره، خیلی تلخ‌ه. کابوسی‌ه که به این زودیا تموم نمیشه.

نمیخوام بهش فکر کنم. سر م داره منفجر میشه.

جمعه ۱٩ آبان ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: ))=
Share

*مادر دوست سیستر بعد از سال‌ها بیماری، به رحمت خدا رفت. سیستر یه فصل اینجا گریه کرد. کلی هم خونه‌ی دوست‌ش. مثلا رفته بود دوست‌ش رو دلداری بده.

من گریه نکردم. اما دل‌م خیلی براشون سوخت. لابد مادر ش دوست داشته سر و سامون گرفتن بچه‌هاش رو ببینه و تا لحظه‌ی آخر، نگران بوده. مادرها همیشه نگران بچه‌هاشون‌ن حتی اگر به رو شون نیارن. می‌دونم الان از آینده‌ی بچه‌هاش باخبر ه و دیگه نگران نیست.

اما برای خانواده‌ش خیلی غصه می‌خورم. آدم وقتی مادر ش رو از دست بده، دیگه چیز بزرگتری برای از دست دادن نداره. یه دوستی داشتم. همیشه نگران بود مرگ اعضای خانواده‌ش رو چطور تحمل کنه؟

بهش می‌گفتیم این نگرانی‌ها برای همه هست اما وقتی اتفاقی نیفتاده، بهش فکر نکن. مریضی مگه؟

وقتی 25 سال‌ش بود، توی یه تصادف رانندگی کشته شد. هیچ‌وقت مرگ اعضای خانواده‌ش رو ندید.

زندگی همه‌ش قشنگ‌ه. جز مرگ. به دنیا اومدن یه بچه، کلی مقدمه داره. کلی امید میده به آدما. اما رفتن، حتی با وجود بیماری، همیشه ضربه‌ی سختی به آدما می‌زنه. شاید اگه جسم آدما هم با روح‌شون پر می‌کشید و می‌رفت، تحمل‌ش آسون‌تر بود. اما اینکه تو می‌مونی و یه پیکر بی‌جون و یه دنیا خاطره، خیلی تلخ‌ه. کابوسی‌ه که به این زودیا تموم نمیشه.

نمیخوام بهش فکر کنم. سر م داره منفجر میشه.

جمعه ۱٩ آبان ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: ))=
Share

*دیگه بس‌ه هرچی رفتید سفر، ول گشتید و خوش گذروندید. قرار نیست شما درس بخونید؟ کار کنید؟ ازدواج کنید؟ بچه‌دار شید؟ فقط بلدید هی مجردی برید بگردید خوش بگذرونید؟! خنثی

سه‌شنبه ۱٦ آبان ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: ))=
Share

*دیگه بس‌ه هرچی رفتید سفر، ول گشتید و خوش گذروندید. قرار نیست شما درس بخونید؟ کار کنید؟ ازدواج کنید؟ بچه‌دار شید؟ فقط بلدید هی مجردی برید بگردید خوش بگذرونید؟! خنثی

سه‌شنبه ۱٦ آبان ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: ))=
Share

*گفت عروس، دوست‌م‌ه. یک هفته رفته بودن ترکیه. عکاس‌شون رو هم برده بودن ازشون عکس بگیره. این باغ رو هم عکاس می‌شناخت و پیشنهاد کرد بیان اینجا برای عکس و فیلم عروسی. گفت عکس‌های امشب میشه 8 میلیون. و خب چون یک هفته هم باهاشون ترکیه بوده، حتما بیشتر از 8 تومن می‌گیره اما دیگه نمی‌دونم چقدر...

- مریمی؟ مردم این پول‌ها رو از کجا میارن؟ 8 تومن برای عکسای باغ داده فقط. بقیه‌ش بماند.

گفتم خب ایشون احتمالا از صبح زود کار می‌کنه تا عصر. از عصر تا شب هم اضافه‌کاری. پول خودش‌ه. براش زحمت کشیده. به ما چه؟

چشماش قرمز شده بود. شاید داشت فکر می‌کرد چرا فلانی و فلانی که واقعا هر روز از صبح تا شب کار می‌کنن، تحصیل‌کرده و باهوش هم هستن، از این پول‌ها ندارن؟ چرا بعضیا مجبور میشن چون پول ندارن، از خیر ازدواج بگذرن؟ یا اینا چه کار می‌کنن که می‌تونن برن ترکیه بگردن، عکاس‌شون رو هم ببرن؟ چه کار می‌کنن که می‌تونن 8 میلیون بدن برای 4 تا عکس توی یه باغ؟

دارم فکر می‌کنم چرا بعضیا توی مخارج خیلی ضروری‌تر از عکس عروسی هم می‌مونن؟ همه تنبل نیستن، مریض نیستن، خنگ نیستن، بی‌سواد هم نیستن، بیکار هم نیستن...

دختره رو نگاه کردم - عروس رو - لاغر و سیه‌چرده بود با موهای کم‌پشت. دست‌ش رو زده بود زیر چونه‌ش و بیرون رو تماشا می‌کرد با بی‌تفاوتی. داماد کت‌ش رو پرت کرده بود کنار. بیسکویت می‌خورد و خورده‌هاش می‌ریخت روی پیرهن‌ش.

واقعا هیچی‌شون خاص‌تر از بقیه‌ی آدما نبود به ظاهر. بقیه‌ی آدمایی که مجبور میشن رویاهای آینده‌شون، کسی رو که دوست دارن، فراموش کنن چون حتی برای اجاره‌ی یه خونه هم پول ندارن، عکس و باغ پیشکش.

نگید آدم اگه واقعا کسی رو دوست داشته باشه، هر جور شده یه فکری می‌کنه. آدم وقتی پول نداره، دقیقا هیچ غلطی نمی‌تونه بکنه.

موضوع: ))=
Share

*چقد خوشحال‌م که بچه ندارم. واقعا احساس سبکی می‌کنم. جدا تحمل ندارم جز مشکلات عدیده‌ی خودم، دوستان و خانواده، مشکلات یه بچه هم روی دوش‌م باشه. بچه‌ای که من مادرش‌م و پناه میاره بهم و فکر می‌کنه من خیلی قوی‌م و قهرمان‌م و از پس همه ی کارها برمیام.

من قوی نیستم. دل‌م یه آغوش میخواد با کلی اشک. شاید حال‌م بهتر شه. من رو چه به پناه بودن و مسئول بودن؟

دوشنبه ٢٤ مهر ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: ))=
Share

*امنیت یعنی در حد وسواس، خودت رو ملزم بدونی قبل از بیرون رفتن از خونه برای خودت دعا بخونی!

امنیت یعنی اگه بخوای بعدازظهر یا دم غروب بری جایی، تمام مسیرهای ممکن رو توی ذهن‌ت مرور کنی ببینی کدوم شلوغ‌تر ن.

امنیت یعنی حتی توی تاکسی و مترو و اتوبوس هم از مزاحمت در امان نباشی.

امنیت یعنی روی پل عابر با بیشترین سرعت ممکن‌ت راه بری و 20 دفعه برگردی پشت سر ت رو نگاه کنی.

امنیت یعنی نتونی بری نیم ساعت توی یه پارک قدم بزنی چون نمیخوای 20 نفر دنبال‌ت راه بیفتن.

امنیت یعنی تا هوا تاریک میشه، متلک‌ها و بوس‌فرستادن‌ها و تنه‌زدن‌ها شروع میشه.

امنیت یعنی پلیس نمی‌تونه اول و وسط و آخر هر کوچه و خیابون و پلی مامور بذاره. یعنی نمیشه از پلیس توقع داشته باشی رفتار تک‌تک افرادی رو که در حال تردد ن مونیتور کنه.

امنیت یعنی وقتی فروشنده زن نیست، داخل اتاق پرو نری.

امنیت یعنی بترسی توی خیابون، گوشی‌ت رو چک کنی. یعنی وقتی داری در رو بازمی‌کنی بترسی یکی از راه برسه و هل‌ت بده داخل.

امنیت یعنی یهو ببینی لای در خونه باز ه و آقای روضه‌خونی که داره طبقه‌ی بالا برای مردم سینه‌زنی راه بندازه و ثواب جمع کنه، وایساده لای در داره تماشا ت می‌کنه.

امنیت یعنی وقتی یه مرد همراه‌ت نیست، خیلی جاهای معمولی رو هم نمی‌تونی بری.

امنیت یعنی وقتی برمی‌گردی خونه، در رو پشت سر ت قفل کنی و یه نفس راحت بکشی انگار که از میدون جنگ برگشتی.

سه‌شنبه ۱۸ مهر ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: ))=
Share

*یه کرم خارجی می‌خواستم. با این قیمت یورو واقعا جرات نمی‌کنم از دوست‌م بخوام برام بخره و بفرسته. چه خبر شده؟ نگران

سه‌شنبه ۱۱ مهر ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: ))=
Share

*خواهری برام ۲ تا سورپرایز داشت: زودتر از من رفت آهنگ‌های تیتراژهای مورد علاقه‌م رو دانلود کرد برام. جای اینکه خوشحال شم، گریه‌م گرفته یعنی گریه‌م گرفت اما خوشحال بودم ولی گریه‌ی خوشحالی نبود.

خودم هم از کار خودم سر در نیاوردم؛ هم ناراحت باشم گریه‌م می‌گیره هم وقتی خوشحال میشم! دقیقاً هم در زمان‌های بسیار حساس! نمی‌تونم گریه نکنم.

اصولاً آدم رقیق‌القلبی‌م. یه سری چیزا رو نمی‌تونم تحمل کنم. یکی‌ش تحمل کردن آدم‌های آشغال خودبزرگ‌بین‌ه. توی این مملکت هم تا این اخلاق‌ت رو کنار نذاری و سواری ندی به عقده‌ای‌ها، به هیچ جا نمی‌رسی معمولاً. نتیجه اینکه من هیچ وقت، به هیچ جا نمی‌رسم چون خیلی لطف کنم، دهن‌م رو نگه می‌دارم که جواب ندم حداقل.

الان هم خیلی واسه خودم متاسف‌م که از هر چی کار با ربط و بی‌ربط به رشته‌م متنفر شده‌م و اصلاً هم اهمیتی نمیدم دیگران درباره‌م چه فکری می‌کنن. بشینن بگن تنبل یا هر چی. لطفاً کسی واسه من کار پیدا نکنه. خوب شد؟

از خودم بدم اومده؛ از اینکه عمر م رو اینطوری با یه انتخاب اشتباه ضایع کردم تا حالا.
از اینکه انقدر حساس‌م؛ از این همه عزت نفس.
از اینکه نمی‌تونم خر باشم، سواری بدم کسی.
از اینکه ترجیح میدم خیلی کم خرج کنم اما صبح تا شب‌م رو نذارم برای کاری که بدم میاد ازش؛
از اینکه معتقدم اگه قرار ه یه بار زندگی کنی، باید لذت ببری ازش.
از اینکه فرضیه‌هام با دنیای بیرون نمی‌خونن.
از اینکه خانواده‌م زیاد درک‌م نمی‌کنن. هی میگن اینجا همین‌ه، کار همین‌ه، ایراد از اخلاق تو ست.
از اینکه شب‌های قدر همیشه یه طوری میشه که بغض‌م رو قورت میدم اشک‌م درنیاد. هیچ ربطی هم به خدا نداره؛ همیشه خودم گیر م.
از اینکه دل‌م میخواد مث خیلیای دیگه یه کار کسالت‌بار رو با بی‌میلی سال‌ها انجام بدم و نمی‌تونم.
از اینکه دل‌م میخواد سر م رو بزنم به دیوار این روزا.
از اینکه گیج‌م، آشفته‌م؛ یه هفته بیشتر ه که شب‌ها از استرس خواب‌م نمی‌بره. صبح‌ها هم تا چشمام رو باز می‌کنم، اولین چیزی که حس می‌کنم، هجوم همین حس تاریک و وحشتناک‌ه. مردم بس که ناراحتی‌م به شکل اضطراب نشون داد خودش رو. لاغر شدم سر یه هفته. باور می‌کنی؟
از اینکه همه هر چی بخوان میگن. آخرش میگن خودت تصمیم بگیر. بعد هر تصمیمی بگیری، توی دل‌شون مسخره‌ت می‌کنن.
از اینکه شانس خرکی نمیارم مث اینایی که می‌خندن الان بهم.
از اینکه انقدر دل‌م شکسته..
از اینکه خدا صبر ش زیاد ه، حرف هم نمی‌زنه با آدم.
از اینکه کسی نیست من رو ببره یه جای دور، دست‌م رو بگیره و ببینه توی قلب‌م چی می‌گذره.
از این همه تنهایی، این همه سرگشتگی..

*شب قدر ه؛
فکر می‌کنم پارسال این موقع چه خبر بود؟
صاحب‌دلان یادم میاد.. اون قرآن عجیب‌ه.. منی که تازه فارغ‌التحصیل شده بودم سرخوش بودم هنوز. کتاب‌های دین و زندگی‌ای که همه‌شون رو به خیال کنکور دادن می‌خوندم و ریزریز توشون می‌نوشتم. اون کتاب زرد قلم‌چی که همیشه سر وکب‌هاش گیر می‌کردم.

دیگه چی بود؟
آموزشگاه مسخره‌ای که نصف یه ترم رو بیشتر دوام نیاوردم اونجا.
فوت پدربزرگ‌م..
اینکه تونستم بالاخره کتاب Advanced بخونم..
و این شغل مزخرف..

هر سال شب قدر، عین طلبکارا میشینم حساب می‌کنم از چیزایی می‌خواستم، کدوم‌ها رو گرفتم و کِی؟.. ۱ ماه بعد از شب قدر یا ۲ روز مونده به شب قدر سال بعد؟..
گاهی وقتی از چیزی دل‌م می‌گیره، میگم من این همه دعا کردم این شد. دعا نمی‌کردم چی کار می‌کردی پس؟

باورم نمیشه هر کس مسیری داره که باید بره.
گاهی فکر می‌کنم انقدر محو کتاب‌ها و قصه‌ها م شده‌م که یادم رفته زندگی عادی چی‌ه، چطوری‌ه.. به قول مرمر، میخوایم همه چیز فان باشه.

یه سال دیگه هم گذشت.
تنها یه جورایی اما نه چندان بد، خوب بود خدا؛ دست‌ت درد نکنه.
میخوام بگم خوشحال‌م که خانواده‌م رو دارم، خونه‌مون، دوستام، سلامتی‌مون و اینکه جز تو، به کس دیگه‌ای احتیاج نداریم. این خیلی مهم‌ه، همیشه میخوام ازت.

من رو ببخش که گاهی مجبور میشم دروغ بگم، اذیت می‌کنم یه وقتایی ملت رو، وقتایی هم که رسماً قاطی می‌کنم، نق می‌زنم سرت.
ببخش که هیچ وقت نفهمیدم تو واقعاً کی هستی و از کجا اومدی.
باور کن نمیخوام بدونم. میخوام بدونم همیشه هستی، همه جا هستی، وقتی از همه می‌برم، بیام سر م رو بذارم روی زانوهای تو. ببینم اشکام رو پاک می‌کنی میگی بی‌خیال.

هر سال که می‌گذره، دورتر میشی انگار. نمی‌دونم چرا..
میخوام قول بدی نری.
بمون..
لای کتابا
توی قصه‌ها
وسط ترانه‌ها
کنار سایه‌های تابستونی
بالای ابرهای پاییزی
توی خنکی جریان رود
لای جانماز مامان‌م
توی دعاهای مفاتیح
بین رنگ‌ها و مزه‌ها
وسط گل‌ها و میوه‌ها
بین این همه آدم، این همه زبان، این دنیای بزرگ.

این خیلی هیجان‌انگیز ه که تو دقیقاً همه جا هستی.
امشب بیا با من حرف بزن.
بیا حداقل باش، توی اتاق روبرو م بشین، بذار بدونم من رو یادت نرفته.
چیزی ندارم که بگم خوب بوده، ازم قبول کن. ببخش که هیچی ندارم.
میگم همینطوری علی‌الحساب دوست داری همه رو، آره؟ یه کوچولو هم دوست‌م داشته باشی برام بس‌ه.
ببینم‌ت.. نمی‌خندی؟
بخند.. یه طوری که نفهمم خنده‌ت گرفته یا محبت‌ت رو به رخ‌م می‌کشی.
امشب بیا پیش‌م.
دل‌م برات تنگ شده..
یکشنبه ۸ مهر ۱۳۸٦
نظرات ()
موضوع: ))=
Share

*الان بگم میگی چقدر نق می‌زنی!
دنیای بدی‌ه؛ کاش ما چند دهه قبل‌تر به دنیا میومدیم که درس خوندن نخوندن‌مون فرقی نداشت! اگه نمی‌خوندیم، مث خیلیا می‌شدیم.. اگه می‌خوندیم هم کلی شاهکار کرده بودیم.. ولی الان همه‌مون درس می‌خونیم، مث هم میشیم، هیچ کدوم هم شاهکار نکردیم!

نمی‌دونم واقعاً چاره‌ی کار چی‌ه یا چطور میشه اشتغال‌زایی کرد ولی خیلی زجرآوره دیدن بعضی چیزا! مث اینکه مثلاً توی قرارداد سه ماه‌ی من - به صورت غیر مستقیم - نوشته شده که حقوق ماهانه‌ی من و آبدارچی شرکت یه اندازه‌س. فرق‌ش این‌ه که اون چای می‌ریزه و غذا گرم می‌کنه و اینا.. بعد من بیچاره، لیسانس‌م توی سرم بخوره، اون هیچی، از صبح تا شب کله‌م توی مونیتور ه، شاهد زر زر کردن و دعوا مرافعه‌ی مودبانه‌ی بالایی‌ها با پایینی‌ها هم هستم هر روز. توی طبقه‌ی ما هیچ خانومی نیست و مجبورم الکی به بهانه‌ی مختلف برم پایین چند دقیقه پیش خانوم منشی‌ه، بعد از ماه رمضون هم هر شب وایسم ناهار فردا م رو درست کنم، هر روز هم بپیچونم که ۲ ساعت اضافه‌تر واینسم، با سردرد هم بیام خونه.

چرا؟
برای اینکه توی ممکلت ما کار نیست؛ هر کی هم بخواد بیکار نباشه و به جایی برسه، باید کلی نق نق بشنوه و مدرک‌ش رو فراموش کنه، اندازه‌ی آبدارچی حقوق بگیره، تازه کلی هم خوشحال باشه که ننشسته توی خونه، در و دیوار رو تماشا کنه.

امروز به ورون می‌گفتم نمی‌دونم من نکبت‌م یا هر کاری من پیدا می‌کنم، نکبت از آب درمیاد؟! احتمالاً هر دو ش. ورون هم جواب داد: دیوانه!

واقعاً هم آدم دیوونه میشه وقتی می‌بینه هیچی اینجا سر جاش نیست، هیچ چیز اونقدری که باید، ارزش نداره. ضعف اعصاب گرفتم این ۸-۷ روز. حوصله‌ی ریخت هیچ کس رو ندارم؛ از هر چی برگه و کامپیوتر ه حال‌م به هم می‌خوره.
خدا نمیشه زندگی من رو یه کم تلطیف کنی جون هر کی دوست داری؟
دل‌م میخواد سرم رو بذارم زمین بمیرم راحت شم.
چی‌ه این زندگی مزخرف؟ قسمت خوشگل‌ش همون چهار تا دار و درخت دانشکده بود که الان اون هم نمی‌بینم. می‌دونم خیلیا شبیه من‌ هستن اما آدمی نیستم که دل‌م از سنگ باشه. دیشب مرمر می‌گفت پوست‌ش خیلی حساس‌ه. گفتم من هم روحیه‌م خیلی حساس‌ه. کلی خندید.

یه وقتایی آدم جلوتر از نوک دماغ‌ش رو نبینه بهتره. هر روز میگم بذار ظهر بشه.. ظهر که میشه، میگم بذار عصر بشه.. عصر میام خونه، همچین خوشحااااال انگار از زندان آزاد شده‌م.. بعد میشینم به سال‌هایی که گذشت، فکر می‌کنم. می‌بینم خوش گذشت اما شاید انتخاب من اشتباه بوده.. شاید هم شانس‌م خیلی گند بوده فقط!

بدی‌ش این‌ه که توی شرکت حتی اگه مثلاً نیم ساعت هیچ کاری نداشته باشم، باید اداش رو دربیارم که کسی فکر نکنه صبح تا غروب بیکار م و باد م می‌زنن اونجا! کاش می‌شد مث نغمه وقت آزاد م رو کتاب بخونم اونجا. حالا شاید یه سری وکب بنویسم ببرم با خودم.

میخوام درس بخونم اما نمی‌دونم وقت میشه یا نه. گاهی فکر می‌کنم اگه رشته‌ی دوم‌م هم بشه مث رشته‌ی اول‌م واقعاً خودم رو خفه می‌کنم دیگه! آدم اینجا آینده‌ای نداره که بخواد بهش امیدوار باشه یا نباشه یا هر چی...

موضوع: ))=
Share

*در گذشته موجودات درازگوش 4پایی را که زبان آدمیزاد نمی‌دانستند و از قوه‌ی درک و شعور بی‌بهره بودند، خر می‌نامیدند و نام‌ش، صفت آدمیزادگانی بود که گویا از شعور بهره‌ی کمی داشتند.

بنا به تعاریف جدید، خر آدمیزادی دوپاست وقتی در خیابانی تاریک، پایش را روی پدال گاز می‌فشارد و به جای ترمز زدن، چراغ می‌زند و ممکن ست چند نفر را زیر بگیرد اما اهمیتی نمی‌دهد و دل‌ش خوش است که ماشین دارد و دست فرمان‌ش خوب است و احیانا ممکن است چند دقیقه زودتر به منزل برسد.

موجود دوپایی که اسم‌ت را آدمیزاد نهاده‌ای، آنها که در خیابان راه می‌روند از زیر بته عمل نیامده‌اند. جانی دارند که برایشان عزیز است و خانواده‌ای دارند که منتظر شان است. امشب خیلی مرا ترساندی و همانجا از ته دل آرزو کردم خوشی سوار کردن آن ضعیفه که به تو تذکری نداد تا منزل از دماغ‌ت درآید و کوفت‌ت بشود. زبان خوش که نمی‌فهمی. شاید اینطوری بهتر بتوانی درک کنی زهر شدن یک عصر پاییزی دقیقا چه مزه‌ای دارد.

موضوع: ))=
Share

*یه آهنگی شعری ترانه‌ای تصنیفی دکلمه‌ای دارین بشه باهاش زار زد در حد تموم کردن ۷ تا جعبه دستمال کاغذی؟

جدی میگم‌ها. دارین؟ احساس می‌کنم دارم دیوونه میشم. تا یه فصل حسابی اشک نریزم، حال‌م هیچ جوری بهتر نمیشه. بالاخره ۲۷ سال با خودم بوده‌م. لم این چیزا دست‌م‌ه.

پ.ن: از فرط اندوه چی پیدا کردم: ۱ - ۲ - ۳ - ۴


دوشنبه ٤ مهر ۱۳٩٠
نظرات ()
موضوع: ))=
Share

*از ظهر، تیک گرفته‌م. شست دست چپ‌م هر 4 ثانیه یه تکون کوچیک می‌خوره. خدا رحم کنه.

سه‌شنبه ٤ مهر ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: ))=
Share

*ای تویی که قبل از جمع کردن قلیون هر میز، خودت رو باهاش خفه می‌کنی، سرطان ریه می‌گیری به حضرت عباس!

موضوع: ))=
Share

*وسط پیشونی‌م انگار داره جوش می‌زنه. شکل آواتار شده‌م.

*دیشب بلایی به سر م اومد که مسلمون نشنوه، کافر نبینه. ظهر سرد م شد. یه لباس پشمی که تازه خریده‌م رو پوشیدم روی تی‌شرت‌م. چند دقیقه بعد اذیت‌م کرد یه کم. در ش آوردم انداختم پشت همین صندلی. شب اومدم نشستم اینجا. اول حس کردم گردن‌م می‌خاره. گوش‌م، پشت گردن‌، روی شکم، کمر، پا، همه جا! پا شدم رفتم جلوی آینه. چشم‌ت روز بد نبینه.

پوست‌م شده بود قرمز، عین سرخپوست‌ها. بعد قلمبه قلمبه زده بود بیرون یه جاهایی‌ش. هر چی سعی کردم تحمل کنم، نشد. ماست خوردم. عرق کاسنی داد مامان - کاسنی بود؟ - رفتم ماست زدم به کل بدن‌م. فکر کن من چنین کاری کردم. دوش آب سرد. فایده نداشت.

دیگه بالا پایین می‌پریدم انقد اذیت‌م می‌کرد. آخر سر با 2 تا آنتی هیستامین و یه استامینوفن به خیر گذشت. الان که دوباره نشسته‌م اینجا صورت و گردن‌م داره همونجوری میشه. برم دکتر؟

چهارشنبه ٧ دی ۱۳٩٠
نظرات ()
موضوع: ))=
Share

*به نظرم منصفانه نیست. همونطور که آدم با خوردن چاق میشه، باید با خوردن هم لاغر شه. نه که با نخوردن.

آیکن مریمی‌ای که برای اولین بار در عمر ش رژیم گرفته! 

 

موضوع: ))=
Share

*سلام.
گفتن این کلمه دیگه یه جورایی عادت شده.
به هم سلام می کنیم بدون اینکه منظورمون واقعاً آرزوی سلامتی باشه یا شروع یه صحبت دوستانه. دیگه می‌دونین چی میگم.

نمی‌دونم اولین بار کی بود که سلام کرد یا چطوری شد که آدم‌ها با دیدن همدیگه اول یه آرزو کردن؛ آرزوی سلامتی با هزار تا معنی قشنگ دیگه ولی این رو دارم می‌بینم که همه چیز داره تغییر می‌کنه. بد جوری هم...

امروز داشتم وبلاگ جیمز رو می خوندم.دیدم یه جورایی راست میگه. انقدر پای این ۱۷ اینچی نشسته‌ام که یه طوری شده‌ام. انگار همه چیز، دست به دست هم داده که از خودم بدم میاد. آره! الان از خودم متنفرم. از مریمی که همه‌ش داره دور خودش می‌چرخه و می چرخه و یه روزی به خودش میاد و می‌بینه اونی که کم کم راه رفتن رو یاد گرفت، حرف زدن رو و خیلی کارای خوب و بد دیگه رو، اونی که مدرسه می‌رفت،ا ونی که با۲۰ گرفتن و شکلات و بستنی دل‌ش خوش بود، اونی که فکر می‌کرد اگه دانشگاه قبول بشه، خیلی توی زندگی‌ش جلو افتاده، اونی که... اونی که... حالا باید بره. همه باید برن. چقدر خوب‌ه که کِی و کجا و چطوری‌ش رو فقط خدا می‌دونه.

همه‌ش دارم دور خودم می‌چرخم. می‌خوابم، بیدار میشم، می‌خندم، گریه می‌کنم ولی نمی‌دونم چرا...الان دیگه حتی وقتی ساعت‌ها وقت میذارم برای یاد گرفتن، برای پیدا کردن جواب سوالام و برای خیلی چیزایی که برام مهم بودن، دیگه احساس خوبی ندارم. حس می‌کنم دارم از درون تهی میشم ولی نمی‌دونم چه کار باید بکنم. اصلاً نمی دونم...

چهارشنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸٢
نظرات ()
موضوع: ))=
Share

*آدم نمی‌دونه به بعضی مخترعین لعنت بفرسته یا به خودش - بیچاره مخترع! بیا و خوبی کن - دچار مرض کالری‌سنجی شده‌م. هی هرچی میخوام بخورم میگم ول‌ش کن. باید فردا فلان قدر روی تردمیل بدوم. نمی‌ارزه.

خب من الان دل‌م یه عالم بیسکویت کرمدار میخواد با چای. شکلات تخته‌ای میخوام. تازه بعد اون همه مرارت همه‌تون گفتین تپل بودم بهتر بود قیافه‌م. فکر کن آخ

دوشنبه ٢٧ شهریور ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: ))=
Share

*نمی‌دونم چرا خوب نمیشم. شاید مسخره باشه اما یه دختری هست با چشمای زاغ. هیچ‌وقت از چشمای این رنگی خوش‌م نمیومده. دختر خوبی‌ه. بدی ازش ندیدم. به نظر پررو میاد از دور اما رفتار ش همیشه با من نرمال بوده. یه روز از موهاش تعریف کردم. به نظر م بلند و قشنگ اومد. من چشم‌م شور نیست. اصلاْ شور نیست. ضمن اینکه موهای خودم هم بلند ه. چیزی نیست که بخوام حسادت کنم درباره‌ش. بعد اون گفت فکر می‌کنه موهای من بلندتر ه. گفتم نه. گفت چقدر ه موهات؟ موهام رو باز کردم ببینه. گفت واااای چقدر موهات پر ه! فکر کن! من انقدر در چند سال اخیر حرص خورده‌م، حجم موهام عملاْ نصف شده. اون روز هم موهام هنوز مرطوب بود و پف کرده بود. گفت من وقتی موهام خیس‌ه مث مال توئه. گفتم موهای من هم خیس‌ه الان. ماشالا موی خودش پر بود خیلی. یه نگاهی کرد، گفت چقدر هم لاغر شدی.. و تموم.

از اون روز افتاده‌م. یعنی هر چی فکر می‌کنم می‌بینم نه این مو چیزی‌ه که چشم زدن بخواد، نه این سرماخوردگی می‌تونه آدم رو انقد زار و ضعیف کنه. تمام مدت خوابیده‌م. گوش‌م داره منفجر میشه انگار. یه بار حس می‌کنم فن توی گوش‌م روشن‌ه. دفعه‌ی بعد سوت می‌زنه گوش‌م. این همه صدای توی سرم‌ه. سردرد م بدتر میشه. همه‌ش دست‌م رو رو گوش‌م فشار میدم. کیسه‌ی آب گرم رو رو ش نگه می‌دارم. دست‌م خسته میشه. میذارم‌ش روی بالش. یه جوری می‌خوابم که گوش‌م روی کیسه‌ی آب گرم باشه. هی مسکن می‌خورم و می‌خوابم.

واقعاْ مستاصل شده‌م. خوابیدن مرگ من‌ه. از اول هفته از جا م تکون نخورده‌م. فقط هنر می‌کنم تا دستشویی و حمام میرم و زود برمی‌گردم. برای همون هم نوشابه‌ی انرژی‌زا می‌خورم وگرنه جون‌ش رو ندارم. دارو هام رو به موقع می‌خورم. یه سر ه هم استراحت‌م اما خوب نمیشم. فکر کن 72 ساعت یه سر ه گوش‌ت درد کنه و سوت بکشه. چی کار کنم؟
دوشنبه ۱٧ بهمن ۱۳٩٠
نظرات ()
موضوع: ))=
Share

*دکتر گفت بعد از ناهار آمپول‌ت رو بزن. اومدم خونه ناهار خوردم. یه کم دراز کشیدم. تا خواب‌م برد مامان اومد سراغ دفترچه و داروها م رو بگیره. فکر نمی‌کرد خواب‌م برده باشه. بله! بنده بیدار شدم و مسلماْ دیگه هم خواب‌م نبرد. گفتم برم آمپول امشب رو بزنم راحت شم. دقت بفرمایید: راحت شم!

بله. بنده تندتند رفتم یه کلینیک که نزدیک بود، که یخ نزنم و بدتر مریض نشم. فرمودند این آمپول رو نمیشه عضلانی زد. برو سرم بگیر. رفتم گرفتم برگشتم. سرم رو زد خانوم‌ه. هی وایساد. هی وایساد. گفتم آمپول رو نزدین. گفت صبر کن ببینم دست‌ت ورم نکنه. هی شک داشت به خودش.

از همون اول بهش گفتم این خیلی درد می‌کنه /-: من اصلاْ اهل کولی بازی درآوردن و آخ و اوخ گفتن نیستم. اصلاْ. از بچگی‌م هم گریه نمی‌کردم سر آمپول زدن. اما امروز انقد دست‌م درد می‌کرد و می‌سوخت که جداْ گریه‌م گرفته بود. فکر کن مریض باشی. دلتنگ باشی. غروب زمستون باشه. 1001 فکر توی سر ت رژه بره. یه آمپول بهونه‌ی خوبی‌ه. نیست؟

خلاصه خانوم‌ه آمپول رو زد توی سر م. هی خوابیدم، هی خوابیدم. مگه تموم می‌شد؟ فقط درد دست‌م بیشتر می‌شد. چند بار بهش گفتم. هی اومد چک کرد. بعد شک کرد. رفت آقای تزریقات رو آورد. من اصلاْ حساس نیستم که وقتی خوابیده‌م مرد بالای سر م بیاد و بره. انقد هم دست‌م درد می‌کرد که اعتراضی نکردم. پسر ه جوون بود. یه نگاه کرد و با چشم علامت داد و فرار کرد.

یهو خانوم‌ه گفت وای. چرا هیچی نمیگی دختر؟ دست‌ت چقد تپل شده!
دست‌ت تپل شده، یعنی من گند زده‌م. یعنی 250 سی‌سی سرم و دارو رو زده‌م زیر پوست بازو ت. یعنی من با دستی که از درد خم نمی‌شد، عین سنگ سفت شده بود و سنگین، اومدم خونه. رفتم زیر دوش و از درد و غصه، یه عالم گریه کردم.

شاید حرکت‌م مسخره و بچگانه بود اما واقعاْ نتونستم بی‌خیال باشم. هی نگاه کردم. هی دیدم دست‌م باد کرده و بدشکل شده. هی زدم بهش. تکون‌ش دادم. سنگین و دردناک بود. من هم که دنبال بهانه.

آخر سر به مریم گفتم. گفت خوب میشه. کمپرس آب سرد بذار. بعد یه کم از اینور اونور حرف زد. گریه کردن یادم رفت. ولی واقعاْ خدا نصیب نکنه. یعنی حق ویزیت پزشکان کم‌ه، هزینه‌ی سنگین دارو هم میاد رو ش. به اضافه‌ی معطلی و نوبت و وقت گرفتن و 100 تا ادای دیگه. آخر هم یا با آدم بدرفتاری می‌کنن یا اینطوری می‌زنن آدم رو شل و پل می‌کنن. واقعاْ قدر سلامتی‌مون رو بدونیم.

پ.ن: من درک نمی‌کنم اینایی که دم به دقیقه عمل زیبایی انجام میدن، چقدر جون دارن واقعاْ.
پ.پ.ن: قدر دوستای خوب رو بدونین. کمیاب‌ن.
چهارشنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩٠
نظرات ()
موضوع: ))=
Share

یه عموی مهربون هم پیدا نمیشه آدم رو ببره گردش. به تاب‌بازی توی پارک هم راضی‌م‌ها. بستنی هم نمی‌خورم حتی. کالری داره!

پنجشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: ))=
Share

Daisypath Happy Birthday tickers