*حال ندارم تکون بخورم وگرنه می‌رفتم ازش می‌پرسیدم هنوز هم ویروسی‌ه دکترجان؟

سردرد، حالت تحمل نیشخند، بدن‌درد شدید، تب و لرز، احساس تشنگی دائم و بی‌اشتهایی. هر درمان خونگی بلدین بگین لطفا. مسئولیت‌ش هم با خودم.

شنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: )-:
Share

*می‌خواستم بپرسم از این چترها کجا دارن؟

بعد دیدم کو بارون؟

 

 

 

 

 

جمعه ۱٠ بهمن ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: )-:
Share

*کف زمین رو پر کرده بود از برگ و نایلون و آب و خرت‌وپرت. گفت صبر کنین اینا رو جمع کنم، بعد بفرمایید. گفتم باشه.

آقای گل‌فروش، سنی نداره. بچه‌ی خوبی هم هست. یه کم به خودش نگاه کردم، یه کم به سیگار توی دست‌ش، اومدم بیرون.

متوجه نگاه‌ ملامت‌گر م شد اما بدون اینکه چیزی بگه، مشغول کار ش شد. بعد اومد بیرون، در رو بازگذاشت گفت بفرمایید.

گفتم چرا سیگار می‌کشی؟

با خجالت خندید گفت تعجب کردین؟

گفتم تعجب که.. آدم بیشتر ناراحت میشه.

گفت 6-5 سالی میشه. شما ندیده بودین. چند ثانیه صبر کرد. بعد گفت البته افتخار هم نیست‌ها. برای خودش سر تکون داد...

چهارشنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: )-:
Share

*دل‌م برای تو تنگ است

برنمی‌گردی...

 

 

 

 

 

دوشنبه ٤ شهریور ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: )-:
Share

*غم‌بارترین صحنه‌ای که با چشمات دیدی چی بوده؟ من امروز، جسد زن‌عموی مامان‌م رو دیدم که رنجور از بیماری طولانی، رو به قبله خوابیده بود با صورتی زرد که دیگه روح نداشت و دخترهاش رو که پشت سر جسد مادر شون تا دم در خونه، با پای برهنه دویدن و زار زدن که آمبولانس، مادر شون رو نبره...

تا وارد شدم، دختر ش بغل‌م کرد و با اشک و زاری، تعریف کرد که چطور مادر ش دیگه نمی‌تونسته حرف بزنه و چیزی بخوره. تعریف کرد که چقدر زجر می‌کشید از درد کشیدن مادر ش. همه رو برام تعریف کرد و من نتونستم مرهمی باشم روی داغ دل‌ش.

دو سال‌ه اردی‌بهشت دیگه برای من بوی بهشت نداره. اون از پارسال - یک. دو - این هم از امسال. دیشب که نشسته بودم بی‌اختیار اشک می‌ریختم، دوست‌م می‌گفت مریمی یعنی انقدر از زلزله‌ای که پیش نیومده، می‌ترسی تو؟ حس من، بیشتر غم بود تا ترس. نمی‌دونستم چرا. امروز فهمیدم...

قابل توجه اونایی که هی کامنت خصوصی می‌دادن چقدر تو خوشحال و خجسته‌ای: خیال‌تون راحت باشه. دیگه خوشحال نیستم...

شنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: )-:
Share

*حال‌م خوب نیست کلا...

دوشنبه ٢ اسفند ۱۳۸٩
نظرات ()
موضوع: )-:
Share

*دارم می‌میرم انگار.. چرا انقدر حال‌م بد ه؟ سر م..

سه‌شنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٩
نظرات ()
موضوع: )-:
Share

*تهران

سه‌شنبه ۱٤ آذر ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: )-:
Share

*والا هرچی آدم کم‌درآمد و فقیر به عمر م دیدم، خیلی چشم و دل سیر و باشخصیت بودن. اما امان از این آدم‌های سیر. چنان واسه نذری صف وایمیسن و همدیگه رو هل میدن و حرص می‌زنن که انگار یه هفته‌ست هیچی نخوردن. من نمی‌دونم اگه قحطی میومد، می‌خواستن چه کار کنن.

امشب دوست‌م ازم خواست توی مسجد یه شکلاتی چیزی ببرم براش پخش کنم. با اینکه کلا روی این کارها رو ندارم، قبول کردم - من خیلی خجالتی‌م. برعکس چیزی که همه‌تون تصور می‌کنید اصلا روی خیلی از کارای معمولی رو ندارم. چه برسه به اینکه بخوام مثلا پررو باشم - رفتم یه بسته شکلات خریدم و بردم مسجد.

خیلی شلوغ بود. حس کردم کم میاد شکلات‌ها. صبر کردم نماز تموم شد و یه عده رفتن. همیشه موقع سخنرانی، چای پخش می‌کردن. امشب خیلی زود چای آوردن. هنوز مردم در تکاپو بودن. بلند شدم شکلات‌ها رو همراه چای تعارف کنم.

چشم‌تون روز بد نبینه. چه کردن این زن‌های پیر. خوب‌ه همه‌شون قند و چربی و فشار خون دارن. فقط بعضیاشون باشخصیت بودن و یکی برمی‌داشتن. اکثرا مشت‌مشت برمی‌داشتن. گفتم خانوما یه‌دونه بردارین به همه برسه. ولی کو گوش شنوا؟

یکی می‌گفت برای مریض میخوام! انگار دست من شفاست مثلا! یکی می‌گفت برای عروس‌م ببرم. یکی می‌گفت برای بچه! میخوام. یکی می‌گفت خب چی‌ه؟ میخوام چند تا بخورم با چای.

یعنی نمی‌تونین تصور کنین من چقدر حرص خوردم که به یک‌چهارم جمعیت کلا هیچی نرسید. از خجالت‌م اومد بیرون اصلا. نموندم سخنرانی گوش بدم. خب خیلی بد ه. تصور کن بلند شی چیزی تعارف کنی. همه منتظر ن بهشون برسه. خب به هر حال میگن تبرک‌ه. بعد چند نفر چنین فجایعی خلق کنن.

به دوست‌م گفتم این دفعه خواستی احسان کنی پول‌ش رو ببر بده به یه خانواده‌ی فقیر. شکلات رو ببر بده به یه آدم مستحق. اینها تا خرخره پر ن. 33 تا النگو توی دست‌هاشون‌ه. کلا چ...ی میان که بچه‌هامون خارج‌ن و فلان. بعد اینطوری حرص می‌زنن و به بقیه هیچی نمی‌رسه. خدایا ما کی قرار ه درست شیم؟

چهارشنبه ۱ آذر ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: )-:
Share

*برای من وابسته به نور، پاییز یعنی مرگ! یعنی سرماخوردگی و تب. بی‌حوصلگی. یعنی انتظار شب یلدا تا از فردا ش، روزها بلندتر شن. یعنی نشستن زیر نور پنجره تا هر وقت که آفتاب هست نیشخند

پنجشنبه ۱۱ آبان ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: )-:
Share

*کلاً هر چی میشه، عکس‌العمل‌م کلافگی و عصبانیت و یه دل سیر گریه‌س. دل سیر که چه عرض کنم..

موضوع: )-:
Share

*ما افسرده شده‌ایم. نمی‌دانیم علت‌ش شکستن دندان نازنین‌مان است یا ترس از دندان‌پزشک یا انتظار اجباری تا سه‌شنبه‌ی آینده که نوبت‌مان شود برای س...س شدن دهان‌مان یا روزهای کوتاه و نور کم آفتاب. فقط می‌دانیم که حوصله نداریم. حتی گریه‌مان هم نمی‌آید.

شب‌های ملال‌آور پاییز

یکشنبه ٢۳ مهر ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: )-:
Share

*امکانات کودکی ما زیاد نبود شاید گاهی کم هم بود. نه کامپیوتر و لپ‌تاپ و اینترنت و مه.پاره داشتیم تا مث بچه‌ی 3 ساله‌ی همسایه با فامیل‌های خارج‌نشین‌مون ویدیوچت کنیم و سرگرم شیم، نه همیشه همه جا با ماشین می‌بردن‌مون، نه فست‌فود می دونستیم چی‌ه، نه این همه قاقالی‌ای دم دست‌مون ریخته بود. مدل‌های مختلف بستنی و پاستیل نبود که بخواهیم بین‌شون انتخاب کنیم، لباس مارک‌دار هم کلا اسم‌ش به گوش‌مون نرسیده بود. پلی‌استیشن و بازی‌های کامپیوتری هم نداشتیم. نهایت امکانات‌مون عروسک بود و کتاب. دوچرخه و بازی‌های گروهی با هم‌سن‌هامون.

اما آرامش داشتیم. خوشبخت بودیم. نهایت غصه‌مون دعوا با دوست‌مون بود و کتک‌کاری با فلان بچه‌ی بی‌ادب. غصه‌مون بدخطی مشق‌هامون بود اینکه چرا فلان تمرین ریاضی رو نشد تنهایی حل کنیم. اون موقع‌ها از همه چیز لذت می‌بردیم. از فصل‌ها و میوه‌ها، از پارک رفتن و تاب و سرسره، از مهمونی و غذاهای خاص‌ش، از هله‌هوله و اینکه اسمارتیز و بستنی رو پشت هم بخوریم.

بچه‌های الان همه چیز دارن ظاهرا اما آرامش ندارن، دل خوش ندارن. انقد همه چیز دم دست‌شون بوده که برای چیزی زیاد ذوق نمی‌کنن. عین آدم‌بزرگا به هم پز میدن. وقتی میخوان با کسی آشنا شن می‌پرسن خونه‌تون کجاست؟ ماشین‌تون چی‌ه؟ بابا ت چه شغلی داره؟ پز اسباب‌بازی‌های خارجی‌شون رو به هم میدن، ماشین و دوچرخه و طلاهاشون. پز کامپیوتر و فلان سفر هوایی‌شون.

بچه‌های الان نصف ما از دوستی‌هاشون لذت نمی‌برن حتی. کلی امکانات دارن که براشون عادی‌ه. ولی آرامش ندارن. چون پدر و مادرهاشون آرامش ندارن. چون خیلی از پدرها صبح خیلی زود میرن سر کار و دیر وقت برمی‌گردن. وقت نمی‌کنن دست بچه‌شون رو بگیرن ببرن تاب‌ و سرسره بازی. چون مادرها کارمند ن. صبح زود بچه‌ رو خواب و بیدار می‌برن مهد. ظهر یه ماشین می‌فرستن دنبال‌ش تا ببردش خونه‌ی مادربزرگ یا محل کار خودشون. غروب بچه رو خسته و داغون می‌برن خونه. خودشون وایمیسن به آشپزی و کارای خونه. زود هم می‌خوابن که صبح بتونن بیدار شن.

دل‌م می‌سوزه برای بچه‌ی 5 ساله‌ی همسایه‌مون وقتی غروب توی راهرو از پادرد و خستگی می‌ناله. 7 صبح میره بیرون، 7 شب برمی‌گرده. خسته میشه کسل. چه فایده که مامان‌ش هی قربون صدقه‌ش بره؟ خود مادر ه که خسته‌ست و نگران اینکه کی بهش حقوق میدن. نگران اینکه اگه کاری پیش بیاد و چند بار مرخصی بخواد ممکن‌ه اخراج‌ش کنن.

دل‌م می‌سوزه برای بچه‌های کوچولویی که صبح‌ها با گریه می‌پرسن چند تا دیگه بخوابم تا جمعه شه مامان؟ بچه چرا باید از 3 سالگی روزها رو به امید جمعه بشمره؟

بچه باید حسابی بخوابه، خوب بخوره، بازی کنه، بخنده و لذت ببره. بچه‌های الان از قبل از تولد، کارمند ن. هر روز مجبور ن برن سر کار. دل‌م براشون می‌سوزه. ما خوشبخت بودیم و خودمون نمی‌فهمیدیم.

دوشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: )-:
Share

*امیدوارم این همسایه‌ پشتی ما مستاجر باشه و روزی برسه که از اینجا برن و یکی بهتر جا شون بیاد وگرنه همه‌مون دیوانه میشیم از دست‌شون. یه مدت تا عصر ساکت بودن. بعد صدای جیغ زن و فحش دادن‌هاش و صدای بلند مرد و جواب دادن‌هاش - که انصافا مودبانه‌تر از زن بود - میومد. گاهی می‌شد نیم ساعت متوالی دعوا می‌کردن بدون اینکه نفس بگیرن حتی.

چند وقت بعد صدای گریه‌ی بچه‌شون هم اضافه شد.

دیشب زن سر بچه فریاد می‌زد: ساکت باش! چرا انقد بی‌ادبی تو؟ و هی تکرار می‌کرد چرا انقد بی‌ادبی تو؟ هی جیغ زد و گفت بی‌ادبی تو. ولی مسلما جوابی نمیومد. بچه‌ای که جز قان و قون هیچی بلد نیست، چه جوابی بده آخه؟

چند ساعت بعد صدای بلند زن میومد: چشم، چشم، دو ابرو، چشم، چشم، دو ابرو...

دارم فکر می‌کنم واقعا یکی دل‌ش ضعف میره برای بچه و خدا بهش نمیده. یکی هم به وضوح عصبی‌ه و مشکل داره، راحت بچه‌دار میشه و بچه رو هم مث خودش عصبی بار میاره. دل‌م برای اون بچه می‌سوزه. نمی‌فهمم اینها که با هم مشکل دارن چرا بچه‌دار میشن؟ چطور فکر می‌کنن اینجوری بهتر ه؟ علم روان‌شناسی میگه زوج‌هایی که روابط خوبی دارن، با بچه‌دارشدن کماکان روابط‌شون خوب باقی می‌مونه در کل. اما اونهایی که با هم مشکل دارن، با بچه‌دارشدن رابطه‌شون بدتر میشه. متاسفانه نه ما دنبال دونستن هستیم، نه این آموزش‌ها اجباری‌ه. خیلیا فقط دنبال خطخطی کردن صفحه‌ی دوم شناسنامه‌ن که از قافله عقب نمونن. این هم نتیجه‌ش.

یکشنبه ٩ مهر ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: )-:
Share

*دیشب اصلاً حس نکردم شب قدر ه.
شاید شب قدر بتونه برای هر کسی، روز و ساعتی باشه که تو ش حس می‌کنه به خدا نزدیک‌ه؛ فرقی نداره توی سلف دانشکده باشی یا وسط مهمونی، موقع آشپزی باشه یا توی کلاس ایروبیک! وصل بودن‌ت مهم‌ه.. هر چند جمله‌های دعای جوشن کبیر معجزه‌ن یه جورایی. یه موج خاص دارن همیشه.

خیلی خواب‌م میومد دیشب. گفتم تا هر وقت بخوام می‌خوابم.
صبح مامان گفت میخوای بری؟
فقط گفتم نه! و سعی کردم بخوابم.

شاید ماجرای ۱۰-۸-۷ روز اخیر رو به خیلیا گفتم، پیشاپیش هم می‌دونستم کی قرار ه چی بگه بهم.

خاله کوچیکه گفت برو دنبال کاری که دوست‌ش داری. شغلی که آدم دوست نداشته باشه، هر روزش عذاب‌ه، مفت گرون‌ه.

عمو گفت هر جا بری کار کنی، همین‌ه. همه جا، همه جور آدمی هست. باید انقدر گیر باشی و رو ت کم نشه تا پیشرفت کنی. زبان هم عشقی نخون، برو دنبال مدرک باش.

مرمر گفت واسه من و تو یی که پولکی نیستیم و فان بودن کار و خوش گذشتن برام مهم‌ه، این کارا قابل تحمل نیست. تو که ترجمه‌ت قوی‌ه. تو اصلاً مث منی، زبان بخونیم بهترین کار ه.

بابا همون حرفای عمو رو می‌گفت به اضافه‌ی اینکه تصمیم‌ش با خودت؛ زور که نیست.

ورون گفت غرغرو! بمون یه چند وقت دیگه.

مامان هیچی نگفت دقیقاً؛ شاید چون روحیه‌ی من به خودش رفته، دید الکی لکچر نده بهتر ه.

سیستر مونده بود چی بگه. من توی دل‌م دعا می‌کردم اون به عاقبت من دچار نشه.

دوست سیستر گفت حالا که شغل هیچ‌کس به رشته‌ی تحصیلی‌ش مربوط نیست اینجا، برو دنبال یه کاری که علاقه داری حداقل. همون حرفی که مرمر هم توی کامنت نوشته بود برام.

سارا گفت می‌دونم آدم وقتی میخواد روی پای خودش وایسه چقدر سخت‌ه، فکر کن داری یه چیزی یاد می‌گیری، تجربه‌ست برات.

مادربزرگ‌ه گفت وضع کار الان افتضاح‌ه؛ برو ایشالا که خوب‌ه. نمی‌دونم چرا بعضیا فکر می‌کنن همه چیز رو با ایشالا ماشالا میشه Ok کرد.

و خودم..
خودم رو خوب می‌شناسم. خوب یا بد همین‌م، یه آدم حساس شکستنی که وقتی کاری رو دوست داره، عالی انجام‌ش میده؛ وقتی دوست نداره، دقیقاً هر ثانیه‌ش رو عذاب می‌کشه.

به قول سارا، پسرا هم خیلی پوست‌کلفت‌ن، هم انگیزه دارن برای کار..
ولی ما دقیقاً هیچ کدوم نیستیم.. البته از هر نظر حساب کنی، خوشحال‌م که پسر نیستم.

به مرمر هم گفتم، درآمد کم با اعصاب راحت رو ترجیح میدم به حالت برعکس‌ش. حالا که انقدر اخلاقای خاص دارم، باید خودم یه فکری کنم به حال‌ش.

خلاصه که امروز نرفتم، الان هم خیلی راحت و آسوده نیستم اما چند روز بگذره، مث همیشه میشم. تلفن زدم گفتم نمیام. خانوم منشی‌ه یه سری حرف زد، بعد گفت کاری رو انجام بده که راحت‌تری (:
رییس هم اول گفت پاشو بیا و عادت می‌کنی و اینا.
وقتی گفتم اصلاً این کار رو دوست ندارم، لج‌ش گرفت گفت پس چرا زودتر نگفتی؟!
گفتم اول بسم‌الله آدم از کجا می‌تونه بدونه کاری رو دوست داره یا نه.
گفت باشه..

رفتم سر کشو م، CDهای هری پاتر ۱ و Mother/ monster In Law رو آوردم نگاه کنم خوشحال شم یه کم اما وقتی فکر می‌کنم اینا هم دارن شغل‌شون رو - بازیگری - انجام میدن، باز میاد روی اعصاب‌م. بعد میگم خب لابد دوست دارن بازیگر بودن رو. پس حتماً خوشحال‌ن.
رسماً روانی شدم این روزا. Mother/ monster In Law خیلی خنده‌دار ه، شاید یه فرجی بشه این مهارت Listening شکوفا شه در من

دوشنبه ٩ مهر ۱۳۸٦
نظرات ()
موضوع: )-:
Share

*پشیمونی خیلی حس بدی‌ه! خدا نکنه که جبران هم نداشته باشه. یه وقتایی فکر می‌کنم چه حالی میشه کسی که به شوخی یا حتی توی دعوا، یکی رو هل میده. بعد طرف با سر می‌خوره به یه جایی و ...چیزی هم که نشه، وجدان خود آدم دست‌بردار نیست. امروز دختر کوچولوی همسایه رو آوردم مث همیشه باهاش بازی کنم که مامان‌ش هم یه ذره بتونه استراحت کنه. همیشه خیلی مواظب‌م. یه لحظه چشم ازش برنمی‌دارم. خودش هم خیلی دوست داره من باهاش بازی کنم. حسابی کیف می‌کنه.

امروز اصلاً نمی دونم چی شد... یه لحظه اتفاق افتاد، خیلی سریع! اومد گوشی تفلن رو از روی میز کامپیوتر برداره یه دفعه سرش خورد به این پلاستیک‌های دور لبه‌ی میز. در واقع کنار چشم‌ش بود.

نمی‌دونی چه حالی شدم. این همه مواظب‌ش بودم، حالا یه دفعه اینطوری شد.
گوشه‌ی چشم‌ش یه خورده باد کرد. مث جای نیش پشه شده بود. کلی ناز ش کردم و بهش خوراکی دادم تا طفلی ساکت شد. وقتی نگاه‌م می‌کرد دل‌م می‌خواست زمین دهن باز کنه و من برم تو ش که اون نگاه‌ش رو که همیشه خوشحال‌م می‌کرد، نبینم.

از مامان‌ش هم خجالت می‌کشیدم. بچه‌ش رو داده بود دست من. من هم که چقدر خوب ازش نگهداری کردم. بردم‌ش بالا. تا مامان‌ش در رو باز کرد مث همیشه شروع کرد به تشکر کردن. داشتم آب می‌شدم. آماده بودم یه گریه‌ی مفصل! تحویل‌ش بدم. کاش فامیل بود لااقل.

یه وقتایی می‌پرسه بچه‌ گریه نکرد؟
همیشه هم جواب‌ش این‌ه: نه!

این دفعه خودم تند گفتم گریه کردا! ببخشید تو رو خدا! اومدم گوشی رو از دست‌ش بگیرم، از دست‌م کشید. محکم خورد تو صورت‌ش. جاش هم مونده. ببین!

فکر می‌کردم خیلی ناراحت بشه. حق هم داشت اگه ناراحت می‌شد ولی خندید گفت عیب نداره! تا حالا۱۰۰بار اینطوری شده مریمی جان. عیب نداره.

گفتم به خدا من خیلی مواظب‌ش‌م. یه دفعه شد. خودم هم خیلی ناراحت شدم.

دیگه واقعاً داشت گریه‌م درمیومد ولی مامان‌ش گفت عیب نداره و کلی هم بنده خدا تشکر کرد.

اومدم خونه ولی خیلی ناراحت‌م. من دیگه غلط می‌کنم بیارم‌ش خونه. فقط وقتی میرم سراغ‌ش که مامان‌ش باشه. خودش۱۰۰بار دیده که من مدام پشت سر بچه‌هه راه میرم و مواظب‌ش‌م.

چند بار وقتی مامان‌ش خودش بوده، بچه خورده زمین. من هم اونجا بودم. کلی ناراحت شدم. انگار که من هل‌ش دادم! ولی مامان‌ش براش عادی بود. یه بار که دست‌ش رو چسبونده بود به بخاری! دست‌ش سوخته بود. خیلی دل‌م سوخت. از مامان‌ش بیشتر، من ناراحت بودم.

اصلاً جرات نکردم بهش بگم سرش خورد به میز کامپیوتر! البته دروغ هم بلد نیستم بگم. این رو مامان‌م بهم گفت بگو چون دید واقعاً دارم دیوونه میشم.

خلاصه الان همچنان وجدان‌م داره عذاب‌م میده. خدا رو شکر که چیزی‌ش نشد. از من به شما نصیحت! هیچ وقت امانت این مدلی از کسی نگیرین... داشتم با مامان‌م می‌رفتم بیرون که مامان‌ش رو توی راهرو دیدم داشت با خانوم همسایه‌ی طبقه‌ی چهارم صحبت می‌کرد. حرفا که تموم شد برگشت خندید برام دست تکون داد... نمی‌دونی چقدر خوشحال شدم. یه نفس راحت کشیدم. آخییییییییییییییییییییییییییییییییش... خدایا شکر ت!

شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸۳
نظرات ()
موضوع: )-:
Share

*امروز جلسه‌ی سوم کلاس سنتور و اولین جلسه‌ی عملی تمرین بود. معلم‌م بر خلاف ظاهر ش خیلی بی‌حوصله و بی‌انگیزه‌س.. یعنی وقتی از کلاس اومدم بیرون، حال‌م از هر چی ساز ه به هم می‌خورد. خدا رو شکر عقل‌م رسید یک ماهه ثبت نام کردم.

از لج‌م تمام راه رو پیاده اومدم که یه کم هوا بخورم. نمی‌دونم آدمی که حوصله‌ی تدریس نداره مجبور ه بره معلم بشه؟

موضوع: )-:
Share

*دیشب یه خواب بد دیدم. وقتی بیدار شدم مث بچه‌ها هنوز داشتم گریه می‌کردم. نمی‌دونم به خاطر غم سنگینی بود که حتی توی خواب هم تحمل‌ش رو نداشتم یا از خوشحالی‌م بود که می‌دیدم خواهرم صحیح و سالم‌ه و آروم خوابیده. تمام بالش‌م خیس شده بود. چشمام می‌سوخت ولی اشکام تموم نمی‌شد. چقدر خوب بود که همه‌ش رو توی خواب دیده بودم.

یه دفعه یه عالم خاطره‌ی بد از سال‌های دور هجوم آورد به ذهن‌م. از اون سالی که دیگه مامان‌م من رو به موقع مدرسه نمی‌برد. زیاد حواس‌ش بهم نبود. بابام چقدر کم حرف می‌زد. کسی بهم نمی‌گفت چه خبر ه. خوب یادم‌ه یه روز مامان‌، من و خواهری رو برد بیمارستان عیادت پدربزرگ‌م. هیچ وقت یادم نمیره چقدر چهره‌ش زرد و خسته شده بود. سرطان حتی براش توان حرف زدن هم نذاشته بود.

پدربزرگی که اون همه من رو دوست داشت، فقط بهم سلام کرد و من رو بوسید. یادم نمیاد حرف دیگه‌ای گفته باشه... اون روز، آخرین باری بود که دیدم‌ش. تحمل‌ش برام سخت بود ولی می‌دونستم که دیر یا زود این اتفاق میفته.

یه روز ساعت حدود ۷ بود که تلفن زنگ زد. ما خونه‌ مادربزرگ‌م بودیم. همه با وحشت به تلفن نگاه می‌کردن. مامان گوشی رو برداشت. جوابای بی‌ربط می‌داد. همه‌ش می‌گفت بله... بله... باشه!

نمیخوام بقیه‌ش رو به یاد بیارم. اون موقع که توی ابن بابویه یه تل خاک بهم نشون دادن و گفتن پدربزرگ‌م رو اونجا به خاک سپردن، خیلی شاکی شدم که چرا من رو توی مراسم خاکسپاری نبردن ولی حالا واقعاً ممنون‌م ازشون. همون بهتر که آدم این چیزا رو با جزئیات به یاد نیاره.

حالا سال‌ها از اون میگذره. منی که اون همه پدربزرگ‌م رو دوست داشتم، الان دارم زندگی خودم رو می‌کنم. یه وقتایی هم یادم میاد که آره، همچین آدمی هم بوده یه موقعی... وقتی به عکس‌هامون نگاه می‌کنم میگم یعنی الان کجاست؟ من رو یادش‌ه؟

بعدش فکر می‌کنم یه روزی هم یکی به عکس من نگاه می‌کنه و میگه الان مریمی کجاست؟ نمی‌دونم کی؟ کجا؟ چطوری؟ ولی اتفاق میفته... چه ناگهانی باشه چه نباشه، هیچ کس دوست نداره اتفاق بیفته ولی نمیشه ازش فرار کرد. دل‌م نمیخواد بعدش همه‌ش به خودم بگم کاش این کار رو کرده بودم، کاش اون کار رو نکرده بودم؛ هر چند که اون روز همه مهلت میخوان که برگردن و ...

رفتن همیشه من رو یاد این چیزا میندازه حتی اگه یه مسافرت کوتاه باشه...

حالا یه چیز دیگه - گفتم که پرش افکار دارم! - شنبه بعد از قرنی رفتم دانشگاه. خیلی سعی کردم که مثلاً خوشحال باشم و اینا! - که چی حالا؟ - ولی فقط از دیدن مریم و سارا خوشحال شدم. اعظم و شیرین رو هم که باید برم خوابگاه ببینم‌شون. بقیه باشن و نباشن برام فرقی نداره. بد هم هست یعنی لااقل خوب نیست ولی واقعیت‌ه. حالا...

دیگه اینکه دوستان لطف کنن سایت ورزشی!!! خوب می‌شناسن معرفی کنن لطفاً که دیگه این تحقیق فیفا داره میاد روی اعصاب‌م!
دوشنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸۳
نظرات ()
موضوع: )-:
Share

*شبکه‌ی بازار، چند تا کارشناس و طراح لباس و مدرس دانشگاه داشتن درباره‌ی طرح و رنگ و مد سال و اینها صحبت می‌کردن و اینکه چی به درد کجا می‌خوره/نمی خوره و غیره. بحث خوبی بود و متاسفانه من دیر رسیدم. زود می‌رسیدم هم حوصله نداشتم گوش بدم کامل یعنی کلا حوصله‌ی ادامه دادن هیچ کاری رو به مدت طولانی ندارم.

بعد یادم افتاد یه مغازه می‌شناسم که لباسای سنتی خیلی خوشگلی داره مخصوصا یه جور مانتو کشمیر گلدار با کفش ست‌ش که خیلی از پشت ویترین چشمک می‌زد. تنوع رنگاش آدم رو جذب می‌کرد. با کلی دستبند و گوشواره و گردنبند، شال و روسری و کیف و شلوار همه هم طرحای سنتی.

رفتم دقیق مانتوها رو نگاه کردم و واقعا چیزی نبودن که آدم بخواد بخره. بعضیاشون انگار کارکرده بودن از بس پارچه‌هاشون چروک بود. بعضیا مثلا دورو بود اما درزهای یک طرف‌ش کاملا توی ذوق می‌زد. مطابق معمول، جلوی کفشا پا م رو می‌زد به دلیل پوشیدن کتونی و دویدن روی تردمیل در راستای لاغری. یعنی فکر کن من لاغر شدم که لباس اندازه‌م شه. الان کفش اندازه‌م نمیشه.

اون مانتو خوشگلا هم خیلی زمخت بودن پارچه‌هاش و دوست‌شون نداشتم. یعنی می‌دونی؟ یه زمانی خیلی خیلی ذوق داشتم برای لباس خریدن و ست کردن. الان اصلا حوصله ندارم بخرم. بخرم هم حوصله ندارم بپوشم. همون لباسایی رو که از همه دم دست‌تر هستن می‌پوشم و میرم. شال هایی که این همه براشون پول دادم دارن توی کمد بی‌رنگ میشن! و من حوصله ندارم ازشون استفاده کنم. والا توی دانشکده که همه مشکی‌پوش بودنف من سفید و آبی می‌پوشیدم سرتاپا. الان که همه رنگی می‌پوشن، من حوصله ندارم یه شال برای خودم اتو بزنم.

جمعه ۳۱ شهریور ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: )-:
Share

*بدوبدو رفتم اورژانس کلینیک. نوبت داد بهم. گفتم من نمی‌تونم منتظر بمونم. مثلاْ اورژانس‌ه اینجا. نوبت؟

کلاْ سیستم‌شون اینطوری‌ه که عین دکتر عمومی و داخلی، نوبت میدن برای اورژانس. خانوم پذیرش گفت همه‌ش 3 نفر قبل شما ن. زود میان بیرون.کلافه بودم. همون موقع یه بچه رو با دهن خونی فرستاد داخل. کفر م گرفت. چرا فکر می‌کرد حال من زیاد هم بد نیست؟ حتماْ باید سر و کله‌م خونی باشه؟

رفتم داخل بالاخره. اول دکتر حسابی دعوا م کرد. گفت آلرژی خطرناک‌ه. چرا همون دیشب نیومدی؟ تنگی نفس نداشتی؟ دیگه جرات نکردم بگم نفس‌م بالا نمیومد. گفت برو داروهات رو مصرف کن. هر وقت هم اینطوری شدی سریع بیا. نگاه نکن ساعت چند ه. یه لیست از خوراکی‌های ممنوع هم داد که تا 1 هفته نخورم‌شون اصلاْ مث فلفل، ترشی، شیرینی، ادویه‌ها، بادمجان، کیوی، موز، انبه، کنسروها، سوسیس و کالباس، نوشابه، فست فود و غیره..

رفتم 2 تا آمپول زدن توی سرم‌م. اومدم خونه. خیلی بهتر شدم. 3 تا قرص هم خوردم. گیج بودم حسابی. خواب‌م برد. الان هنوز دنیا دور سر م می‌چرخه آروم‌آروم! تا 3 روز باید قرص‌ها رو بخورم. روی دست‌م هم باد کرده و کبود شده. خانوم تزریقات گفت انقد دستات قرمز ه رگ‌ها رو نمی‌بینم. من هم عقل‌م نرسید برم آقای تزریقات رو صدا کنم بیاد برام رگ بگیره. گفتم از روی دست‌م بگیر - زیر انگشت‌ها که میشه بالای مچ - اونجا خیلی درد داره و مریض‌ها معمولاْ شاکی میشن وقتی کسی بخواد از اون رگ استفاده کنه. خانوم تزریقان یه کم با تردید بهم نگاه کرد. بعد سرم رو زد. توقع کولی‌بازی داشت که خب ناامید ش کردم.

و اما نتایج اخلاقی ماجرا:

1. آلرژی و کهیر، خطرناک‌ن. دمای بدن میره بالا و ممکن‌ه فرد دچار تنگی نفس شه. اگه دچار ش شدید، راه‌ش مسکن و خوابیدن نیست. با یه آمپول خوب میشید. فقط زود مراجعه کنید.

2. همیشه حواس‌تون به قسمت آقایون باشه. شاید اونجا کسی باشه که بتونه مشکل شما رو حل کنه. حداقل یه رگ بگیره براتون وگرنه مث من، باید ورم دست و درد ش رو تحمل کنید تا براتون عبرت شه.

3. به دختری که اونجا خوابیده بود تا سرم‌ش تموم شه، گفتم من هیچ چیز عجیبی نخورده‌م. نمی‌دونم چرا اینطوری شدم؟ گفت حرص هم نخوردی؟ من یه بار خیلی استرس داشتم و عصبی بودم. تمام تن‌م کهیر زد. البته با یه آمپول خوب شد. دیگه هم اونطوری نشد اما دکتر گفت علت‌ش یه چیز خوراکی بوده. خودم می‌دونم که استرس بوده. گفتم ماها هم که همه استرسی. اعصاب‌ها از فولاد ه ماشالا.

پنجشنبه ۸ دی ۱۳٩٠
نظرات ()
موضوع: )-:
Share

*کماکان با گوش‌م درگیر م. دیشب دیگه از ایفای نقش میت خسته شدم. به هر زور و زحمتی شد پاشدم رفتم جلوی آینه. چشم‌ت روز بد نبینه. موها به هم ریخته، زیر چشما گود، لباسا شنبه یکشنبه. یه وضعی اصلاْ. اول دست به دامن موچین و قیچی شدم، بعد حمام، بعد یه راست آرایشگاه. یعنی هر چی فکر کردم دیدم نمیشه. به هر حال من باید با پدربزرگ خدابیامرزم یه تفاوت‌هایی داشته باشم دیگه!

خدا بهم رحم کرده ولی. اگه عمل سنگینی داشتم که کلاْ مرده بودم تا حالا. قیافه‌م شبیه اینایی بود که 4 ماه توی کما بوده‌ن. البته من کلاْ بازیگر خوبی‌م. چنان حمله‌های بی‌حالی، اندوه، اشک و غیره رو کنترل می‌کنم که خیلی وقتا اصلاْ کسی متوجه‌ش نمیشه حتی اگه تمام روز با من بوده باشه. نمی‌دونم. با بعضیا خیلی خوددارم، با دوست‌هام خیلی راحت. خیلی راحت نه. راحت.

شب دوباره همون وضع بود. گوش‌م سوت می‌زد. فک‌م درد می‌کرد. سرفه‌م قطع نمی‌شد و سرد م بود. با روسری و ژاکت و جوراب خوابیدم. صبح به هر زحمتی بود رفتم باشگاه. دوستان عنایت داشته باشید که درد گوش بنده مسری نیست. نگید چرا مریضی و همه جا میری. از شانس من برف میومد. بچه‌های باشگاه هم کاغذی‌ن. وقتی برف میاد یا حتی بارون، اکثر شون نمیان. خیلی خلوت بود و حسابی لذت بردیم جای شما خالی (-:

بعد هم در محضر دوستان بیمار در سالن انتظار 2 تا فیلم سینمایی تماشا کردم تا نوبت‌م شه. توضیحی هم که به دکتر دادم در همین حد بود: گوش‌م درد می‌کنه دکتر! دکتر جان هم چند تا سوال کرد و چند تا ادا ازم خواست دربیارم! آخر هم گفت گوش میانی‌ت ملتهب‌ه. یه سری دیگه دارو داد گفت اگر تا 5-4 روز دیگه خوب نشدی حتماْ دوباره بیا یه فکر دیگه برات کنم! والا این انقدر درد می‌کنه که نمی‌گفت من هم شبونه می‌رفتم سراغ‌ش حتماْ.

حالا گوش هیچی. هی گفت دهن‌ت رو باز کن. بعد متعجب بهم نگاه می‌کرد! دهن‌م رو بستم یه کم نگاه‌ش کردم. بعد گفتم چی شده دکتر؟ گفت یعنی دهن تو فقط همینقدر باز میشه؟ گفتم خب اسب آبی نیستم که :دی دهن همه همینقدر باز میشه دیگه. گفت نه. بعد شروع کرد صورت من رو فشار دادن. هی گفت اینجا درد نمی‌کنه؟ تو چیز می‌خوری مفاصل صورت‌ت صدا نمیده؟ فک‌ت فلان طور نیست؟ /-: آخر هم گفت برو پیش یه متخصص فک و صورت بعداْ.

گفتم وای دکتر ول‌ش کنین تو رو خدا. الان هر جا برم 2 تا ایراد میذارن رو م. بعد میگن بیا برو عمل کن درست شه. من اگه بمیرم هم از این کارا نمی‌کنم. جون‌ش رو ندارم اصلاْ. دکتر گفت من کی گفتم برو عمل کن؟ میگم برو مشورت کن.

گفتم می‌دونین که نمیرم. حالا چه کار کنم این گوش رو؟ :دی

نتیجه اینکه کماکان باید دارو بخورم. 2 تا آمپول هم دارم که دیگه نمی‌دونم کجای دل‌م بذارم‌شون )-:
چهارشنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩٠
نظرات ()
موضوع: )-:
Share

*دکتر اولی اصرار داشت اعتراف کنم دو طرف گلو م درد می‌کنه. من هم پاها م رو کرده بودم توی یه کفش که نه. من فقط از زیر چون‌م قد یه خط مستقیم درد می‌کنه تا حلق. این طرف و اون طرف‌ش درد نمی‌کنه. دکتر دومی می‌گفت نه. تو فک‌ت یه ایرادی داره. برو پیش یه متخصص فک و صورت. مامان گفت برو پیش یه متخصص گوش و حلق و بینی. دوست‌م گفت برو بیمارستان فلان. خلاصه هر کی یه چیزی گفت.

دیشب یهو مامان و خواهری با هم گفتن یادت میاد وقتی 7 سال‌ت بود همینطوری شده بودی؟ خب راست‌ش اون موقع من انقد درد کشیدم که تا عمر دارم یادم نمیره. بچه هم بودم و بی‌طاقت. موقع یادگیری الفبا هم 2 هفته مدرسه نرفتم و احساس می‌کردم الان همه دارن اتم می‌شکافن. من عقب مونده‌م از قافله‌ی علم و دانش! اون موقع هم یکی گفت به خاطر سرماخوردگی‌ه، یکی گفت اوریون‌ه. یکی گفت به خاطر دندون‌هاست. آخر سر معلوم شد التهاب و تورم غدد لنفاوی بوده.

دلیل‌ش هر چی که هست، صورت‌م ورم کرده این‌ن‌ن‌ن‌ن هوا. 24 ساعت هم درد می‌کنه به میمنت و مبارکی. درمان خونگی براش سراغ ندارین؟ انقد آنتی‌بیوتیک زدم و خوردم، نهایتا تا فردا خودم خشک میشم کاملاْ.

پنجشنبه ٢٠ بهمن ۱۳٩٠
نظرات ()
موضوع: )-:
Share

*حس ششم بهمنی‌ها قوی‌تر از سایرین‌ه یه کم. کاری ندارم که این چیزاها رو میشه تقویت کرد و فلان. حتی نمی‌دونم حس ششم قوی خوب‌ه یا بد. امروز که بیدار شدم رسماْ هیچی انرژی نداشتم. واقعاْ هیچی. با مریضی و دارو و اعصاب داغون زیاد هم دور از ذهن نبود بی‌حالی اما دیگه اینکه اصلاْ انرژی نداشته باشم یه کم مشکوک بود.

بعد خبر رسید یکی از دوستان به رحمت خدا رفته. آدمی که برای پسر ش اومده بود خواستگاری‌م چند سال پیش. کلی خندیده بودم با هم. خاطره داشتم ازش. می‌دونم چقدر سختی کشید. چند سالی مریض و زمین‌گیر شد. کاری هم از دست من برنمیومد براش. اوایل خواستم برم دیدن‌ش. پیغام داد که دوست نداره مریض و زمین‌گیر ببینم‌ش. درک می‌کردم. حق دادم بهش. راست‌ش دل‌م هم نمی‌خواست برم. کلاْ توی مریضی و مرگ و میر، اشک من آماده‌ست. فکر کردم اگه جلو ش گریه کنم، فکر می‌کنه ترحم می‌کنم. دل‌م سوخته بود اما اون نباید این رو می‌دونست.

سرسختانه اما در کمال ناامیدی با مریضی‌ش جنگید. امروز تسلیم شد. راحت شد. برای دختر جوون‌ش ناراحت‌م. برای جای خالی‌ش توی خونه. نبودن مادر سخت‌ه، فاجعه‌س. بدترین اتفاق ممکن‌ زندگی هر آدمی‌ه.

فکر کردم الان می‌تونستن با هم خوش باشن مادر و دختر. خونه‌تکونی کنن. برن خرید عید. اما حالا چی؟.. فکر کردم کاش لااقل شوهر و بچه‌ای بود که این دختر رو سرگرم می‌کرد. نجات‌ش می‌داد. امید می‌داد بهش. آدم از کار خدا سر در نمیاره..

نرفتم خونه‌شون. خودم رو قایم کردم راست‌ش. تسلیت گفتن تلخ‌ترین کار دنیاست. برم بگم چی؟ اصلاْ نمی‌تونم. وقتی بغض می‌کنم، فک‌م تیر می‌کشه از درد. مث سنگ سفت میشه.

سر م درد می کنه...
یکشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩٠
نظرات ()
موضوع: )-:
Share

*دقت کردین؟ همیشه آخر هفته‌ها وضعیت آلودگی هوا به مرحله‌ی هشدار می‌رسه. شنبه صبح یهویی خوب میشه آب و هوا. در طول هفته هی بد و بدتر میشه. دوباره از اول!

هر وقت هوا آلوده بود من زیاد اذیت نمی‌شدم. یعنی در همین حد که هوا بوی سرب و بنزین می‌داد و بد م میومد. در مواقع غیر ضروری بیرون نمی‌رفتم و اینا. ولی این هفته مدام حس می‌کنم روی قلب‌م یه وزنه‌س که نمیذاره نفس‌م بالا بیاد. بیرون و داخل هم فرقی نمی‌کنه. مدام مجبور م بایستم و سعی کنم نفس بکشم. امروز دیگه واقعاْ دل‌م چادر اکسیژن می‌خواست. نمی‌دونم چرا نرفتم بیمارستانی جایی. فکر کردم ممکن‌ه بستری‌م کنن. از بیمارستان متنفر م. الان با تلقین و مثبت‌اندیشی دارم نفس می‌کشم.

بعضی آدما مث اکسیژن‌ن. همین که هستن، راحت‌تر نفس آدم بالا میاد.

 

پنجشنبه ۱ دی ۱۳٩٠
نظرات ()
موضوع: )-:
Share

*دل م میخواد برم سر کار. از بیکاری خسته شده م!

 

دوشنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩٠
نظرات ()
موضوع: )-:
Share

تنهایی یکی از بدترین چیزای دنیاست...

دل‌م می‌سوزه برای آدمایی که ناچار ن تک و تنها زندگی کنن ناراحت

پنجشنبه ٢ شهریور ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: )-:
Share

دل آدم خون میشه این عکسا رو می‌بینه. بیچاره مردم ناراحت خیلی سخت‌ه آدم اینطوری عزیزان‌ش رو از دست بده. ناگهانی.. زیر آوار.. که ببینی عزیز دل ت که دیروز با تو قدم می زد و می گفت و می خندید امروز بی جون با سر و بدن کبود یه گوشه افتاده. وحشتناک‌تر از این هم میشه خدا؟ چرا با ما این کار رو می کنی؟

اگه دل ش رو ندارین بقیه ش رو نگاه نکنید.

شنبه ٢۱ امرداد ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: )-:
Share

دیروز با مامان رفته بودم دکتر. همیشه دعا م این‌ه که سریع بمیرم اما گرفتار دکتر و دارو نشم یعنی انقد از جامعه‌ی پزشکی بد م میاد - اکثر شون. نه همه‌شون - که حتی برای درمان سرماخوردگی هم دل‌م نمیخواد برم سراغ‌شون. تا اینجا رو داشته باشید.

خاله جان من کارمند بیمارستان‌ه. یه بار می‌گفت پزشکای متخصص و فوق تخصص که همه‌ی جوونی‌شون رو شبانه‌روز میذارن برای درس خوندن، دیگه بعد ش فقط میخوان پول دربیارن و با پول، عمر رفته رو برای خودشون جبران کنن.

راست هم میگه. نمیگم همه‌شون اما اکثر شون اینطوری میشن. انگار دیگه خیلی حریص میشن توی پول درآوردن. من پزشکای خیلی خوبی رو دیده‌م توی مطب‌های قدیمی و داغون و کثیف. نه یه رنگی به در و دیوار می‌زنن، نه آب‌سردکنی، نه مبل درست و حسابی‌ای. فقط پول رو می‌شناسن و بس. اصلاْ یادشون میره اون بدبختایی که بیرون اتاق نشسته‌ن، آدم‌ن. مریض‌ن.

باز هم میگم. همه‌شون اینجوری نیستن. پزشکایی می‌شناسم که منشی‌شون اصلاْ بین مریض به کسی وقت نمیدن میگن حق دیگران ضایع میشه و ناچار میشن بیشتر منتظر بمونن که خدا رو خوش نمیاد. پزشکایی می‌شناسم که موقع کار روی دندون مریض، برای آهنگ میذارن گوش کنه که استرس‌ش کم شه و تمرکز روی درد دندون نباشه. دیدم پزشکی که وقتی مریض‌‌ش داشت از استرس کور شدن احتمالی چشم‌ش سکته می‌کرد، بلند شد براش رقصید و جلسه‌ی بعد بهش گفت خوشحال‌م که خوب شدی. من هم مث تو خیلی ترسیده بودم.

نمیخوام بگم همه‌ی پزشکا بد ن اما بعضیاشون جداْ به حیوون شبیه‌تر ن تا آدم. مث همین دکتر دیروزی که منشی احمق‌ش به همه‌ی عالم ساعت 6 و نیم عصر وقت می‌داد و اصلاْ براش مهم نبود اون آدما مجبور میشن تا 9 شب توی مطبی بشینن که حتی تهویه‌ی خوبی هم نداره با اینکه مثلاْ شمال شهر ه.

اونجا آدمایی بودن که روزه بودن، خسته بودن، کلافه بودن و دوست نداشتن ساعت‌ها توی مطب بشینن. اصلاْ کدوم عاقلی خوش‌ش میاد کلی پول بده، بعد ساعت‌ها با استرس بشینه توی مطب تا نوبت‌ش شه؟

دل‌م برای اون به اصطلاح خانوم دکتر سوخت که نه تربیت درستی داشته نه خودش شعور داره که بفهمه هر روز اون همه دارن لعن و نفرین براش می‌فرستن، ناراضی‌ن، عصبی و کلافه شدن‌شون هم تقصیر همین آدم مثلاْ تحصیل‌کرده‌ست.

بعد ایشون با خیال راحت نشسته بود تا شب زحمت می‌کشید! و لابد خیلی به خودش افتخار می‌کنه که بیشتر از تعرفه از مردم پول می‌گیره و آدم ثروتمندی به حساب میاد. حالا اون پولای حروم و حقی رو که به گردن‌ش‌ه چطور میخواد جبران کنه نمی‌دونم.

ولی دیدم که اون همه آدم داشتن فحش می‌دادن زیر لب و حرص می‌خوردن. وقتی بهش گفتم، می‌دونی چی گفت؟ گفت ناراحتی دیگه نیا!

نوش جون‌ت پولای حروم خانوم دکتر! نوش جون‌ت!

سه‌شنبه ۳ امرداد ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: )-:
Share

دیروز قوزک داخلی پا م عمیق برید. بعد هم یه چسب زدم رو ش و همه چیز عادی بود اما امشب از مچ تا بالای زانو م انقدر درد می‌کنه که نه می‌تونم بشینم، نه راه برم.

فقط مونده‌م این قهرمانای فیلما چطوری 793 تا تیر می‌خوره به دست و پا شون، بعد کیلومترها راه میرن و می‌دون و عملیات ژانگولر از خودشون درمیارن؟ با عقل آدمیزاد جور در نمیاد.

پ.ن: چون زخم، روی استخون‌ه و اونجا یه رگ هم هست، انقدر درد داره.

شنبه ٢٠ خرداد ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: )-:
Share

دارم فکر می‌کنم هر جا با نارنجی میخوایم بریم، گشت هست. بعد من واقعاْ چی بپوشم که یه وقت بهم گیر ندن؟

هی فکر می‌کنم. اون کوتاهه. اون یکی بلند ه اما جلو ش تنگ‌ه. سومی جلو ش کلاْ باز ه. چهارمی سفید ه، جلب توجه می‌کنه. این شال‌ه عرض‌ش خیلی زیاد نیست. اون روسری‌ه هم که کوتاهه /-: کفش پاشنه‌دار رو هم بی‌خیال.

آخر به این نتیجه می‌رسم که باید فقط یه چیزی مث گونی بپوشم تا مطمئن باشم بهم گیر نمیدن. خب آخه چرا؟ مردم با دامن کوتاه - تا وسط ساق پا مثلاْ - توی خیابون میان اما اونجا گشت نیست بهشون تذکر بده. لباساشون انقد نازک‌ه با یقه‌های باز که تمام هیکل‌شون معلوم‌ه. یه گل‌سر می‌زنن شال رو نیم متر بالاتر از سر شون نگه می‌داره. بعد این من‌م که می‌ترسم و نشسته‌م محاسبه می‌کنم چی بپوشم.

خلاصه بعد از 2 ساعت ست کردن لباسا جلوی آینه، به این نتیجه رسیدم که گشادترین مانتوی نخی ممکن رو بپوشم با شلوار جین راسته، کتونی و یه شال خیلی بزرگ که از نمایشگاه هفته‌ی فرهنگی استان‌ها خریدم پارسال. باز خوب‌ه نگران گشت نسبت نیستم دیگه. (آیکون مثبت‌اندیشی)

شنبه ٦ خرداد ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: )-:
Share

باز هم جمعه. نمیشه این جمعه‌ها از زندگی من حذف شن. راضی‌م به خدا.

شاهد از غیب رسید!

جمعه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: )-:
Share

*چند روز بود فکر می‌کردم قرار ه اتفاق بدی بیفته. اما سعی کردم بهش فکر نکنم. امروز اومدم خونه شاد و خندون. مامان من رو کشید توی اتاق، در رو بستم گفتم چی شده؟ گفت مادربزرگ تلفن زده و کلی گریه کرده! گفته خاله‌جان - که به هیچ قیمتی حاضر نیست دکتر بره بدتر از من - رفته کلی عکس و آزمایش و وقت عمل گرفته برای دوشنبه.

گفتم چه عملی؟ این چرا به هیچ‌کس نگفته، بعد اول صاف رفته به مامان پیر ش گفته؟!

مامان گفت من نمی‌دونم. انگار یه غده توی سیـ.ـنه‌ست.

خودم رو آماده کرده بودم بگه سرطان. نگفت شکر خدا. گفت سرطان معمولاْ درد نداره اول‌ش. این دردناک بوده. نمی‌دونم لنف‌ه، چربی‌ه، چی‌ه.

گفتم خب حتماْ خودش می‌دونه که وقت عمل هم گرفته. مامان از خنده و لودگی من حال‌ش بهتر شد. گفتم عمل گریه داره؟ چرا اینطوری می‌کنین؟

ولی می‌دونی؟ من آدم ترسویی‌م. اسم دکتر و عمل میاد، تن‌م ضعف میره اصلاْ. عرضه‌ی نگهداری از مریضی رو که درد داره، ندارم. می‌ترسم همه‌ش.

اول خیلی حال‌م بد شد اما انقد فیلم‌ سینمایی‌م که به رو م نیاوردم. مامان هم از آرامش من، آروم شد. سانس بعدی میریم که داشته باشیم نزول اجلال مادربزرگ‌ رو بعدازظهر امروز..

خدایا رحم کن.

شنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: )-:
Share

دل‌م گرفته. حتی با کلی چای و شکلات هم خوب نشدم.

جمعه ۱ اردیبهشت ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: )-:
Share

می‌خواهم زنده بمانم!

سه‌شنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: )-:
Share

دل‌م گرفته...

دل‌م عجیب گرفته‌ست...

شنبه ٥ فروردین ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: )-:
Share

بر ما گذشت نیک و بد، اما تو روزگار

فکری به حال خویش کن، این روزگار نیست...


شنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩٠
نظرات ()
موضوع: )-:
Share

Daisypath Happy Birthday tickers