*من و هپی فارم، همین الان یهویی

از دیشب دارم توی مزرعه کار می‌کنم. از کت و کول افتادم ولی رفتم مرحله‌ی ده. دو مورد هم رفتم سر مزرعه‌ی دوستام کمک کردم. کمک بودا. دزدی نبود نیشخند

دوشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٤
نظرات ()
موضوع: d:
Share

*اولین باری که ترس رو حس کردم، شاید مثلا 5-4 سال‌م بود. دقیق نمی‌دونم.
یه کتاب نقاشی داشتم از اینا که این طرف‌ش عکس‌ه. اون طرف‌ش نقاشی سفید. باید بچه خودش رنگ‌ش کنه.
خدا از سر تقصیرات تصویرگر اون کتاب بگذره! یه گرگ ترسناک نقاشی کرده بود که سایه‌ی بلند ش افتاده بود روی دیوار. چشم‌م که به اون عکس افتاد، انقد ترسیدم که حتی جرات نداشتم نقاشی‌ش رو رنگ کنم.

کلا هم بچه‌ی خیلی ساکتی بودم. اهل شکایت‌کردن و حرف‌زدن هم نبودم. به کسی نگفتم که اون عکس، چقدر من رو می‌ترسونه. یه بار که توپ‌م افتاده بود توی اتاق و رفتم بیارم‌ش، برق قطع بود. اون زمان، برق زیاد قطع می‌شد. چیز عجیبی نبود.

من هم عادت داشتم از ترس‌م هی تصویر اون گرگ رو توی ذهن‌م تجسم کنم که الان سایه‌ش میفته روی دیوار و ... خودم، خودم رو می‌ترسوندم. خلاصه از ترس گرگ‌ه، بدوبدو می‌رفتم توی اتاق، وسایل‌م رو می‌آوردم بیرون.

کلاس پنجم که بودم، یه دوستی داشتم اسم‌ش الهه بود. فکر کنم بچه‌ی آخر خانواده بود و چند تا خواهر و برادر بزرگتر از خودش داشت. برعکس من که بچه‌ی اول بودم و کلا تعطیل، الهه همیشه چیزایی بلد بود که من به گوش‌م نخورده بود حتی. عادت هم داشت همه‌چیز رو با آب‌وتاب تعریف کنه. کلا راوی خوبی بود.

یه روز با ذوق از اعداد منفی می‌گفت و اینکه حالا بریم راهنمایی، می‌فهمیم چطور میشه از 5 تا مثلا 6 تا کم کرد. یه روز همه رو جمع می‌کرد و داستان‌های ترسناک می‌گفت از روح و جن و قبرستون و اینا. همیشه هم می‌گفت اینا رو از کتاب داستان راستان! می‌خونه - آره؟ - یا اینکه فیلم ترسناک توی خونه دیده بودن و این میومد تعریف می‌کرد برای ما. بعد پدر و مادر من دل‌شون خوش بود توی خونه فیلم ترسناک نداریم که مثلا من توی ذهن‌م نمونه و ترسو نشم!

خلاصه یه بار که الهه همه رو دور خودش جمع کرده بود، ماجراهایی خیلی ترسناکی تعریف کرد طوری که همه‌مون حسابی ترسیده بودیم و جرات نداشتیم بقیه‌ش رو گوش بدیم حتی. یادم نیست دقیقا چی بود ماجراش اما این رو می‌دونم که قشــــــــنگ استارت ترسیدن من از همون‌جا زده بود. حالا هر قدر هم بخوای منطقی فکر کنی، باز هم یه وقتایی فکر و خیال میاد سراغ‌ت مخصوصا که بفهمی بعضی از اون ماجراها متاسفانه دروغ نبوده‌ن و مثلا ممکن‌ه کسی واقعا با عوالم دیگه‌ای به نحوی ارتباط بگیره و درگیر مسائلی بشه که حتی به چشم هم دیده نمیشن.

یه مدت هم خودم به ژانر وحشت علاقمند شده بودم و فیلم ترسناک تماشا می‌کردم انقدر که دیگه بعضی صحنه‌هاش به نظرم خنده‌دار میومد و اصلا نمی‌ترسیدم. گاهی هم حس می‌کردم الان‌ه که سکته کنم از بس قلب‌م تند می‌زد یا یهو شوکه می‌شدم نیم‌متر می‌پریدم هوا. اما در تمام این احوال، اصولا روی سایلنت بودم و از سنگ صدا میومد، از من نه!

تا اینکه دیشب توی تاریکی برای خودم نشسته بودم مطابق معمول خیلی شب‌ها. و خب 1 ساعت قبل‌ش خان‌داداش رفته بود بخوابه... که یهو یکی آروم، از وسط تاریکی صدا م کرد: مریم! و من برای اولین بار در عمر م بلند جیغ کشیدم! تا نیم ساعت هم قند خون‌م کف پا م بود و واقعا هنوز هم نمی‌دونم چرا اونقدر ترسیدم.

خلاصه اینکه سر جد تون توی تاریکی تردد نکنید بقیه رو نترسونید. یه چراغی، نوری، سروصدایی، هشداری چیزی... ملت سکته می‌کنن خب...
دوشنبه ٢٩ دی ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: d:
Share

*دوست‌م کلی توضیح داد که کرم‌ش این شکلی‌ه. تیوب‌ش انقدری‌ه. رو ش این رو نوشته. قیمت‌ش هم انقدر ه.

من در داروخانه چی تحویل گرفته باشم خوب‌ه؟ تیوب کوچیک‌تر، رنگ کاملا متفاوت، قیمت کمتر.

درونیات‌م: لابد تیوب کوچیک‌تر ش رو دارن اینجا!

من جلوی آینه‌ی اتاق: چقد بوی این کرم شبیه بوی کرم فلان! هست که دوست‌ش ندارم. آیکون لبخند عمیق.

10 ثانیه بعد با چشم‌های گرد، خیره به تیوب: این دقیقا همون کرم فلان! هست.

دوست‌م مونده بود حیرون که من چطور یه چیزی رو جای چیز دیگه خریده‌م که هیچی‌ش بهش شبیه نیست.

سه‌شنبه ٢ دی ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: d:
Share

*هوه‌هووووووو

هووووووووه‌هوو

صدای بچه‌ی همسایه از دم در میومد. مامان‌ش بهش گفت چرا این صداها رو درمیاری؟ جواب شنید که: میخوام مریمی اینا بشنون من اومدن. بگن من برم خونه‌شون.

مامان‌ش گفت باشه بعدا برو. بیا اول بریم پیش مادربزرگ‌ت. بعد برو.

بچه جیع زد که نه. اول برم اونجا. مامان‌ش گفت نه زشت‌ه. مادربزرگ‌ت ناراحت میشه. بیا بریم یه سلام بده. بعد برو خونه‌ی مریمی اینا.

آخر مجبور شدیم بهش بگیم الان کار داریم، وقتی بری سلام کنی برگردی، کار ما هم تموم میشه. بعدش بیا اینجا. راضی شد خلاصه.

3 دقیقه نشده بود که برگشت. شام خورد. بازی کردیم. آخر سر هم جیب‌هاش رو هم پر خوراکی کردیم فرستادیم‌ش بره. فقط داریم فکر می‌کنیم اگر جای مادربزرگ‌ش بودیم حتما از محبوبیت همسایه‌ پیش نوه‌‌ی نیم‌وجبی‌مون خیلی لج‌مون می‌گرفت. تازه شانس آوردیم مامان‌ش اول بردش خونه‌ی مادربزرگ‌ه وگرنه که خون‌مون مباح بود نیشخند

دوشنبه ٢٦ آبان ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: d:
Share

*چند وقت پیش بچه‌ی همسایه اومده بود خونه‌ی ما. نشسته بود روی پا م، در صلح و آرامش تکیه داده بود بهم، من هم داشتم با سرانگشت‌هام موهاش رو نوازش می‌کردم: نون برنجی می‌خوری؟

- آره.

جعبه‌ی نون برنجی رو گذاشته بودم جلو م. یه دونه گذاشتم توی دهن‌ش. خورد تموم شد. بوسیدم‌ش: می‌خوری؟

- اوهوم

یه دونه دیگه گذاشتم توی دهن‌ش. داشتم بهش نگاه می‌کردم. اون هم بهم لبخند می‌زد. ناگهان سیستر متوجه عجیب و غریب بودن اوضاع شد: چه عجب شما دو تا بدون درگیری کنار هم نشستین. همین که این رو گفت من و بچه‌ی همسایه به هم نگاه کردیم، من خندیدم، اون هم خندید پاشد فرار کرد، من هم دنبال‌ش. وسط بدوبدو: نون برنجی می‌خوری؟

- نه مریمی. سیر شدم. آب بده.

دوشنبه ٥ آبان ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: d:
Share

موضوع: d:
Share

*موهام رو بسته‌م بالا، با لباسای تابستونی جلوی کولر نشسته‌م بافتنی می‌بافم. به مامان میگم اگه مثلا 5 تا از زیر ببافم، 5 تا از رو، هی همینطور برم آخر رج، رج بعد جای اینا رو برعکس کنم، این زیر و رو شدن‌ها قشنگ میشه‌ها.

گفت بهش میگن شطرنجی. برگشت سمت تی‌وی.

میل و کاموا رو گذاشتم زمین: مامان چرا یه چیزی رو بلدی صدا ش رو درنمیاری؟ نیشخند

- چون تو هی سرمیندازی، بعد میگی بیا یه رج بباف. با یه رج هم که رضایت نمیدی. کل‌ش رو من باید ببافم.

من: خب حالا ببافید چی میشه؟ بفرما - دار قالی رو نشون میدم - هیچی نبافتید هنوز اول رج 5 مونده نیشخند

- بچه مگه مجبوری هر چیزی رو یادبگیری بعد نصفه ول‌ش کنی؟

من: خب میخوام بلد باشم اما حوصله ندارم تموم‌ش کنم. حالا یه چیزی یادم بده به جا ش!

- دو رنگ بباف. شطرنجی دو رنگ.

چند دقیقه بعد، در حال بافت دو رنگ: حالا این رو بپیچونی، قلاب‌بافی رو میخوای چی کار کنی؟

- پاشو برو پیش خاله‌ت نیشخند

یکشنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: d:
Share

*بر همگان واضح و مبرهن است که کنترل شال، گوشواره، عینک، هرگونه وسیله توی دست به انضمام کیف پول برای من خیلی سخت‌ه و حتما یکی‌ش میفته این‌ور اون‌ور. با این حال‌م نیشخند رفته بودم ماست بخرم در حالی که نیم کیلو سبزی خوردن روزنامه‌پیچ توی دست‌م بود! در ظرایطی طاقت‌فرسا داشتم تلاش می‌کردم بدون اینکه سبزی بخوره به جایی، کیف پول‌م رو باز کنم که آقای فروشنده گفت اون رو بده به من. سبزی رو گرفت گذاشت توی یه نایلون بزرگ دسته‌دار، ماست رو هم گذاشت توی یه نایلون دیگه، هر دو گذاشت روی میز جلو م. تشکر کردم ازش.

فکر کردم اگه اون روز به سبزی‌های اون خانوم ایراد می‌گرفتم صددرصد الان برخورد دیگه‌ای از آقای مغازه‌دار می‌دیدم. زندگی من کلا اینجوری‌ه. دقیقا هر کاری کنم به شکل واضحی پررنگ میشه سریع بهم برمی‌گرده. انقد سریع برمی‌گرده که اغلب می‌فهمم این جواب کدوم حرکت‌م بود. بدون اغراق. گاهی سر ش معامله می‌کنم حتی نیشخند به خدا میگم دل‌م میخواد با این حرف بزنم توی دهن فلانی، ولی هیچی نمیگم. جا ش ازت میخوام فلان کار رو برام انجام بدی. بنده‌ی پررویی هم نیستم. جهان‌بینی‌م هم حرف نداره نیشخند

تازشم از نیکوکاری‌های دوران جوانی‌م این بود که یه بار می‌خواستم یه خانومی رو که بنده خدا روی ویلچر نشسته بود، به زور از خیابون رد کنم. اون می‌گفت نمیخوام رد شم. منتظر کسی‌م. چند بار هم نایلون دسته‌دار بزرگ توی کیف‌م گذاشتم، دادم به کسانی که نایلون خریداشون در شرف انفجار بود. چقد من آدم خوبی‌م واقعا. تف به ریا قهقهه

موضوع: d:
Share

*من و ابراهیم و ستار و فرهنگ همیشه با هم می‌رفتیم کلاس قالی‌بافی. امتحان امروز رو هم 4تایی رفتیم منتها موقع برگشت، یکی از دخترا ابراهیم رو روی هوا زد. این شد که ما 3 تایی برگشتیم خونه. این هم عکسی که امروز از ستار و فرهنگ گرفتم. عمه ندارم. به روح هم معتقد نیستم نیشخند

پ.ن: دوست عزیزی که امتحان‌ت رو گند زدی اعصاب نداشتی تندتند وسایل‌ت رو جمع کردی رفتی، دفه‌ی نازنین من رو چرا بردی خب؟ قیمت‌ش به جهنم. هر آدمی به وسایل‌ خودش عادت داره منتظر

شنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: d:
Share

*دوست‌م این رو ایمیل کرده ببینم. با دیدن‌ش خنده‌م می‌گیره، کلی هم شاد میشم. بچه باید اینجوری باشه. چی بودم من؟ ساکت و بی‌دردسر. هرچی هم بزرگتر می‌گفت جواب‌ش فقط چشم بود و لبخند. بچه بود شر باشه. دیوار راست رو بره بالا. الکی‌خوش و بی‌خیال باشه. سیستم دایورت‌ش هم شدیدا فعال باشه. نتیجه‌ی نگرش اینجانب شده موجودی به نام خان‌داداش که همیشه موقع حرص خوردن من رو مسخره می‌کنه، وقتی خنده‌م می‌گیره خیال‌ش راحت میشه میره نیشخند

سه‌شنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: d:
Share

*یه چیزی دارم می‌سازم. هی اونی که میخوام، درنمیاد. دوباره از اول!

کم‌کم دارم مطمئن میشم اگه من، انسان اولیه بودم هنوز همچنان توی غار زندگی می‌کردیم. از کجا اومده این همه اختراع و اکتشاف آخه؟

 

دوشنبه ۳٠ دی ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: d:
Share

*سیستر: مریمی می‌دونی چی دارم گوش میدم؟

- چی؟

سیستر هدفن‌ش رو از لپ‌تاپ جدا کرد. شهرام داشت به شدت هر چه تمام‌تر می‌خوند نیشخند گفتم این رو از کجا گیر آوردی؟

گفت یه فولدر از دوست‌م گرفتم که مال برادرش‌ه. همه‌ش همین مدلی‌هاست. رفت آهنگ بعدی: بلا ای بلا ای بلا دختر مردم! بلا ای بلا بوی گل گندم...

یادم میفته که اول‌ش فکر می‌کردم گل گندم همینی‌ه که در عکس مشاهده می‌فرمایید در حالی که گل گندم عملا این‌ه و تجربه نشون داده بوی خاصی هم نداره.

پ.ن: حظ بردین از بار علمی این پست؟ نیشخند

چهارشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: d:
Share

*بعضی آدما خیلی جالب‌ن. باحال‌ن یعنی!

خیلی پر انرژی حرف می‌زنن. بلند و واضح، پر از ذوق، پر از انرژی...

این آدما من رو خیلی سریع به وجد میارن. نمی‌دونم این خوب‌ه یا بد اما اینطوری‌م.

فرقی نمی‌کنه اون آدم، مجری تی‌وی باشه یا فلان روان‌شناس معروف. دوست‌م باشه یا آقای تعمیرکار پکیج. خیلی زود انرژی می‌گیرم از حرفای دیگران، از مدل صحبت کردن‌شون...

یه مدیر داشتیم. هر وقت می‌دید من توی مود نیستم و حال و حوصله ندارم، یه کم برام سخنرانی می‌کرد. می گفت دیگه اخلاق تو رو بلد م. چند دقیقه حرف بزنم کلا مود ت عوض میشه. البته خالی‌بندی بود اکثر حرفاش ولی بد نیست آدم هر جوری شده سرحال باشه، حتی با خالی‌بندی!!!

پ.ن: خالی‌بندی با دروغ فرق داره رسما نیشخند

یکشنبه ۱٠ آذر ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: d:
Share

*نمیذارن آدم دو خط کتاب بخونه! نیشخند

سه‌شنبه ٢۱ آبان ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: d:
Share

*تفریح پاییزی جدید: استفاده از گزینه‌ی لوک اروند در وی‌چت و سیو کردن کلی عکس خوشگل از آلبوم‌های بچه‌محل‌های نادیده!

حالا کم‌کم عکسا رو میذارم اینجا شما هم ببینید با رعایت کپی‌رایت خاله‌جان البتهنیشخند

 

 

 

 

 

 

دوشنبه ٢٠ آبان ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: d:
Share

*خب من چه می‌دونستم اون لباس‌ه رنگ میده؟ نیشخند اصلا ندیدم‌ش توی ماشین لباس‌شویی. کی رفت اونجا؟ حوله‌ی صورتی‌م، خاکستری بشه هم جالب‌ه‌ها. آیکون تکرار مثبت‌اندیشی ولو به زور!

دوشنبه ٢٠ آبان ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: d:
Share

*سیستر شام درست کرد دیشب. خواستم امروز الطاف‌ش رو جبران کنم. موقع ریختن ادویه:

نمک، فلفل سیاه، دارچین، آویشن، زردچوبه...

اگه این زردچوبه‌ست، پس اون ظرف‌ه چی‌ه اونجا؟ اون هم زردچوبه‌ست که متفکر

و بدین ترتیب، بنده، در بحر تفکر، مستغرق! یه عالم فلفل قرمز رو جای زردچوبه ریختم توی غذا، حواس‌م به رنگ و حتی بو ش هم نبود. و با توجه به اینکه فلفل سیاه هم ریخته بودم قبل‌ش، میریم که یک قابلمه غذا رو تنهایی بخوریم چون خان‌داداش که دارچین دوست نداره - هرچند اگه ندونه، می‌خوره. اما اگه بدونه، میگه آلرژی دارم. خلاصه آلرژی‌ش بگیر-نگیر داره - سیستر هم فکر نکنم غذای تند دوست داشته باشه در این حد.

برم لینک این پست رو براش بذارم. باشد که دل‌ش برام بسوزه بگه عیب نداره. با ماست می‌خورم مریمی نیشخند (آیکون مظلوم‌نمایی)

پ.ن: خداوکیلی! سیستر و خان‌داداش حتی یک بار هم از غذایی که من پخته باشم، ایراد نگرفته‌ن حتی اگه واقعا ایراد فاحشی داشته!لبخند

یکشنبه ۱٩ آبان ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: d:
Share

*سیستر: خاله؟ عکس بک‌گراند گوشی‌تون چقد قشنگ‌ه. از کجا آوردی‌ش؟

خاله‌وسطی: از این نرم‌افزار ه. دسته‌بندی موضوعی هم داره. خیلی جالب‌ه کلا.

من: ببینم! ببینم!

نیم ساعت بعد، کماکان ساکت و صامت نشسته بودم گوشی‌به‌دست، عکسا رو نگاه می‌کردم.

سیستر: مریمی؟ عین بچگیاتی. خاله می‌تونه با 2 کلمه حرف، چند ساعت سر ت رو گرم کنه نیشخند

همه‌مون می‌خندیدم.

من: خاله؟ چند تا عکس سیو کردم. برام می‌فرستی؟ با بی‌سیم مثلا.

خاله‌وسطی: بی‌سیم؟! سوال

من: وی‌چت یعنی!

خاله‌وسطی: آهان. خودت بفرست.

چند دقیقه بعد: خاله؟ فرستادم ولی نمی‌دونم چرا نرسید. بذار ایمیل کنم؟

چند دقیقه بعدتر: نمی‌دونم چرا نمی‌رسه ایمیل. حالا ول‌ش کن بعدا ازتون می‌گیرم.

چند دقیقه بعدش، خاله‌وسطی: مریمی؟ این نرم‌افزار ه رو دیدی؟ برای روتوش صورت‌ه. نگاه کن. رنگ پوست رو تغییر میده. صاف می‌کنه صورت رو. خط چشم می‌کشه خودش و... یه عکس‌ت رو بده امتحان کنیم ببین چطوری‌ه.

باز همون مصیبت بی‌سیم و ایمیل تکرار میشه.

بعد 4 ساعت: خاله؟ یه چیزی هست بهش میگن بلوتوث آخ

خاله‌وسطی: آخنیشخند

چهارشنبه ۱٥ آبان ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: d:
Share

*کسی که اینطوری قهوه درست می‌کنه، همون کسی که قبلا اینطوری آب هندونه درست کرده چون حال هندونه خوردن هم نداشته حتینیشخند

چهارشنبه ۱٥ آبان ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: d:
Share

*اومدم کیف‌م رو بردارم برم بیرون، دیدم تو ش دو جفت جوراب‌ه از این بلندا. دیشب خریده بودم‌شون اما یادم رفته بود! یکی‌ش صورتی بود، اون یکی آبی.

جز مبحث بحران هویت حاصله، دارم فکر می‌کنم چرا داشتن جوراب همیشه همینقدر لذت‌بخش و هیجان‌انگیز ه؟ والا من هرچی جوراب می‌خرم، نیست میشه! گفتم تقصیر ماشین لباس‌شویی و عیب نداره حالا. جدیدا گل‌سرها م هم گم میشن. اون رو دیگه نمی‌دونم کجای دل‌م بذارم!

از این گل‌سر تق‌تقیا حداقل 20 تا خریدم به مرور زمان. مدیونی فکر کنی 2 تا ش الان اینجا ست! نیست که نیست!

پ.ن: تی وی یه خانومی رو نشون داد داشت آشپزی می‌کرد. زیر ش نوشته بود اشکنه‌ی مرزنگوش! فکر کردم اسم خانوم‌ه‌ست! گیج هم خودتی نیشخند

سه‌شنبه ۱٤ آبان ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: d:
Share

*چند روز پیش، داشتم پالتو می‌پوشیدم برم بیرون. خان‌داداش: چوب‌اسکی‌هات رو جانذاری مریمی! نیشخند شال‌م رو پرت کردم طرف‌ش، یه چیزی هم گفتم! نیشخند

دیروز، خان‌داداش: پسر ه حالیش نیست اونجا دانشگاهه. وسط سالن به دختر ه متلک گفت.

من: سالن دانشگاه جای متلک گفتن‌ه؟ حداقل توی خیابون بگه! متفکر

خان‌داداش: مریمی؟ آدم باید به دخترا متلک بگه؟

مامان: مریمی؟! آخ

من: نیشخند آهان! از اون نظر!

جمعه ۱٠ آبان ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: d:
Share

*یه دوستی دارم - همون که میگم من رو یاد "شقایق دهقان" میندازه. "شقایق دهقان" هم من رو یاد اون میندازه - خیلی ظریف‌ه. من هر آدم کوتاه‌قدی رو نمیگم ظریف، اما خب این دوست‌م واقعا ظریف‌ه.

تنها مشکل‌!‌ش که همانا مشکل خیلیاست، معضل شکم‌ه. حالا یه وقت هست شما شکم داری، خب درست‌ش می‌کنی اما مشکل دوست‌م که در واقع مشکل من هم هست، این‌ه که ماها انگار عملا معده نداریم. هرچی بخوریم، در لحظه، قلمبه میره توی شکم‌مون. حالا بیا و درست‌ش کن نیشخند

بعد این دوست‌م یه تاپ نیم‌تنه خریده بود. خیلی که می‌خواست تیپ بزنه، اون رو می‌وشید و موهاش رو باز میذاشت و اینا تاااا قبل از ناهار. سر ناهار می‌رفت یه تی‌شرت آدم‌وار! می‌پوشید. دلیل‌ش هم فقدان معده بود. خب خیلی جالب نیست تاپ نیم‌تنه بپوشی، بعد شکم‌ت بزنه بیرون. خلاصه دوست‌م و شکم‌ش درگیر بودن همیشه.

یه بار دیگه یه دوست‌م شب می‌خواست بره عروسی. لباس‌ش هم خیلی تنگ بود. از صبح هیچی نخورد تا شب. فقط مایعات. می‌گفت غذا بخورم، شکم‌م می‌زنه بیرون. خیلی ضایع میشم.

یه شب هم خاله جان گفت اوه مریمی! شکل مجسمه‌ی بـ.ـودا شدی چرا؟ نیشخند فردا صبح گفت ئه! شکم‌ت کو؟ سوال بعد هم به این نتیجه رسیدیم که برای خوش‌تیپ به نظر رسیدن، آدم باید وقتی قرار بذاره با دوستان که هیچی نخورده باشه و فقدان معده، کار دست‌ش نده! قرار مون شد 5 صبح، کله‌پزی! نیشخند اصلا هم من از کله‌پاچه نمی‌ترسما...

پنجشنبه ٩ آبان ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: d:
Share

*مریمی: سیستر؟ این دستبند جلویی‌ها رو دیدی؟ - همینا که روی زمینه‌ی سورمه‌ای ولوئه - نگاه کن ببین دوست داری؟

دقایقی بعد، سیستر با در دست داشتن اون صورتی‌ باریک‌ه که 100 سال‌ه مال خودم‌ه و امروز نخریدم‌ش، از صحنه خارج میشه.

توضیحات‌ش دقایقی بعد: نمیشه کلا این چیزا دست تو باشه، من هر وقت خواستم بردارم؟ حوصله‌ی نگهداری‌شون رو ندارم. هر کدوم رو خواستم تو میدی دیگه نیشخند

دقایقی بعدتر ش کل دستبندها به هم گره می‌خورن و من هرچی شادی‌ه، نثار روح نیروی گره‌زننده‌ی دستبند می‌کنم.

موضوع: d:
Share

*کسی که در عرض چند ساعت - اون هم شب، نه روز - نصف یه پیتزا، 3 تا رولت و 100 گرم شکلات بخوره، چه مرگ‌ش‌ه دقیقا؟ حالا این هیچی. چه عاقبتی در انتظارش‌ه؟ عذاب وجدان هم ندارم آخه حتی!

دوشنبه ٢٩ مهر ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: d:
Share

*دیشب یه جایی جشن بود. چیزی شبیه مولودی یا جشن عروسی! خب فکر کنم همه می‌دونن من زیاد از مناسب‌هایی مث روز زن و روز مادر و روز مرد و روز دختر و روز ازدواج و ... خوش‌م نمیاد. حالا به اینا کاری ندارم.

حدس بزنید اینجا کجاست. لطفا اول حدس‌تون رو بنویسید برام - بی تقلب لطفا - بعد اینجا رو با دقت نگاه کنید. بله! درست متوجه شدید!

 

 

 

 

 

چهارشنبه ۱٧ مهر ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: d:
Share

*یه عالم دارو خورده بودم به اضافه‌ی قرص ادالت کولد و مسکن و غیره... صبح زود، توی سر م هی صدای زنگ آیفون میومد: دینگ‌دینگ... دینگ‌دینگ... گیج بودم. نمی‌تونستم بلند شم جواب بدم. انگار ذهن‌م نیمه‌بیدار بود و چشم‌م کاملا خواب.

خواب دیدم همسایه بالایی‌مون مطابق معمول که مراسم روضه داره، سر ش به کار خودش گرم‌ه و مهموناش هر زنگی رو دل‌شون بخواد می‌زنن و من هم طبق معمول، بی‌خیال شنیدن صدای آیفون، جواب‌شون رو نمیدم تا زحمت بکشن و زنگ رو درست بزنن.

خواب‌م تموم شد اما صدای زنگ آیفون، کماکان لاینقطع توی سر م بود. بعد 2 ساعت تونستم بیدار شم. خودم رو رسوندم به آیفون. دیدم پسر همسایه بالایی‌مون از سفر اومده و طبق معمول، کلید همراه‌ش نداره. همه‌شون هم دیشب رفتن سفر، جز برادر ش که 7 صبح خواب‌ه خب حتما. این بنده خدا هم هر چی آیفون رو می‌زد، برادر ه بیدار نمی‌شد. آخر سر تلفن زد و شروع کرد دادوبیدادکردن که بیا در رو باز کن و بوووووق...

دکمه‌ی آیفون رو زدم. همینقدر دیدم که هاج‌وواج دور و بر ش رو نگاه کرد، بعد وسایل‌ش رو برداشت و اومد داخل. من هم بیهوش شدم. کلا اینا پشت در باشن، بی هیچ توضیحی در رو براشون باز می‌کنم. حتی وقتی دارن زنگ بالا رو می‌زنن. چون می‌دونم کلید شون رو همیشه جامیذارن. زنگ ما رو هم بزنن، بدون سلام علیک در رو باز می‌کنم که نخوان توضیح بدن و خجالت بکشن. خودشون می‌خندن میرن بالا.

دل‌م می‌خواست بگم خب لامصب یه کلید برداشتن مگه چقد وقت می‌بره؟ سردرد گرفتم از دست تو. تازه توی همون حال، دعا می‌کردم برادر ش در رو باز کرده باشه چون دیگه حوصله‌ی صدای در رو نداشتم نیشخند

موضوع: d:
Share

*بعد از سه‌شنبه‌ی مذکور

چهارشنبه: مریمی؟ بیرون نمیری؟

آیکون مریمی که فرو میره توی مبل و به افق خیره میشه.

پنج‌شنبه: مریمی؟ نمیخوای بری یه قدمی بزنی؟

آیکون مریمی که دست‌ش روی پیشونی‌ش‌ه ببینه چقد تب داره - حالا انگار معلوم میشه اینطوری - و خیره میشه به لیوان چایی‌ش.

جمعه: مریمی؟ سیب خریدم!

سیب خریدم یعنی میخوام عین مامان حسن کجل، از اینجا سیب بچینم تا دم در. وقتی به هوای سیب برداشتن رفتی بیرون، در رو ببندم. مجبور شی بیرون بمونی.

مریمی در حال گشتن توی موبایل‌: من سیب دوست ندارم.

امروز: مریمی؟ برو بیرون! پاشو!

مریمی با لحن خانوم شیرزاد: چی‌ه؟ حالا من بیرون نرم چی میشه مگه؟ خوب‌ه گفتن ماورای بنفش زیاد ه خطرناک‌ه. برم مریض شم بیفتم روی دست‌تون خوب‌ه؟ نشسته‌م دیگه همینجا.

مامان به بابا: به محض اینکه مریمی رفت بیرون، کلیدساز بیاریم قفل در رو عوض کنیم مجبور شه 2 ساعت بیرون بمونه انقد نچسبه به خونه.

مریمی در حالی که داره شال رو میندازه روی سر ش: چون خیلی خواهش کردین میرم.

دم در: زود میام. زود میام. نگران نباش نیشخند

شنبه ٢ شهریور ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: d:
Share

*از اونجایی که بنده گاهی خیلی تنبل تشریف دارم، روی گاز رو فویل آلمینیومی می‌کشم که دیگه نخوام هی تمیز ش کنم. این کار، نه تنها زیاد نرمال محسوب نمیشه، بلکه عملا بیشتر از تمیز کردن گاز وقت می‌بره نیشخند حالا این هم هیچی. مشکل اصلی اینجا ست که من هر بار روی گاز رو فویل می‌کشم، دست‌م رو از چند جا می‌برم. اگه همینطوری ادامه بدم چند وقت دیگه هر کس من رو ببینه فکر می‌کنه هفته‌ای یه بار رگ‌م رو می‌زنمنیشخند الان که بیشتر فکر می‌کنم می‌بینم همون گازپاک‌کن خیلی هم بهتر ه. البته این رو وقتی فهمیدم که فویل‌ها تموم شد و البته روی دستام کلی جای بریدگی هست.

دوشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: d:
Share

*در مورد پست قبل، چون خیلی بی‌ذوقین، لینک‌هایی رو که می‌خواستم بذارم، فقط به دوستانی میدم که بلدن توهم بزنن نیشخند

سه‌شنبه ۱٥ امرداد ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: d:
Share

*از تفریحات سالم تابستانی این‌ه که بری دوش بگیری، بعد با موی افشون، دراز بکشی روبروی کولر و با خنکاش خواب‌ت ببره...

بعد با بدن‌درد بیدار شی. با مصیبت، به کمک سشوار داغ، موهات رو به راه راست هدایت کنی و تا صبح، تب داشته باشی تا دیگه از این غلطا نکنی نیشخند

یکشنبه ٦ امرداد ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: d:
Share

*از 37، 2 تا کم کنی، چند تا میشه؟

آفرین! 37!

به روایت اخبار هواشناسی تی‌وی، دیروز دمای هوای تهران، 37 درجه بود. امروز 2 درجه خنک‌تر شده و به 37 درجه رسیده. مدیونید فکر کنید اگر دما بالای 40 بوده‌ها. تلقین نکنید. هوا هم خنک ه، هم تمیز نیشخند

سه‌شنبه ۱ امرداد ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: d:
Share

*به دلیل حس چلاق‌شدگی در ناحیه‌ی دست بر اثر آپلود عکس‌های دوستان و لینک دادن به آنها، احتمالا باید یک هفته بستری شم نیشخند

ضمنا این ایرانی‌بازی‌تون کشته من رو. یعنی الان ایمیل و عکس بود که از زمین و هوا می‌رسید. اونایی که ندیدن، برن بقیه‌ش رو ببینن. صاحب اون گوشواره‌ی ماه و ستاره هم خودش رو معرفی کنه. با این دست من چطوری اون همه عکس رو دوباره بگردم ببینم چی مال کی بود؟ چرا من رو توی این موقعیت قرار میدین؟ نیشخند

پنجشنبه ٢٧ تیر ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: d:
Share

*دیروز حرف اکستنشن و کلاه‌گیس و این چیزا بود. خاله‌جان گفت انقدر بدم میاد برای عروسی قابلمه درست می‌کنن روی سر عروس.
گفتم اگه موهای آدم بلند باشه، مدل باز قشنگ‌تره. حداقل معلوم شه وقتی جوون بودی موهات بلند بود و خوشگل بودی و اینا.
همه برگشتن طرف موهای من.
گفتم خب آره. دقیقاً به همین دلیل، من انقدر به موهام می‌رسم.
همونجا خاله‌جان و سیستر، همدست شدن که گند بزنن به عروسی من. میخوان بگن موهام اکستنشن‌ه! فکر کن!
من هم گفتم همه رو تعارف می‌کنم بیان موهام رو بکشن باورشون شه موهای خودم‌ه!
دیدم خنده‌ی شیطانی توی چشماشون‌ه!
موهام رو بکشن هم یه جور دیگه دل‌شون خنک میشه که. فامیل‌ه داریم؟

موضوع: d:
Share

*صبح شد. اول مغزم روشن شد، بعد چشم‌هام رو باز کردم. بلافاصله این دو نفر شروع کردن توی سرم آواز خوندن!

سال‌ها پیش یه دوستی داشتم که نمی‌دونم چه اصراری داشت در حضور من بیچاره، آواز بخونه. جدا از اینکه چقدر صدا ش بد بود، آهنگ رو هم خراب می‌کرد یعنی حتی یه کلمه رو هم مث آهنگ اصلی نمی‌تونست بخونه. همیشه فکر می‌کردم با دقت گوش نمیده اما حفظ بود شعر ش رو. الان می‌فهمم سمعی نبوده و بهتر از اون نمی‌تونسته بخونه.

من هیچ‌وقت کلاس آواز نرفتم. فکر هم نکنم صدا م برای خوندن، جالب باشه اما ترانه‌ها توی سر م سیو میشن! با متن ترانه و صدای سازها دقیقا. یعنی بخوام بخونم، از آهنگ جانمی‌مونم، جلو هم نمی‌زنم از خواننده‌.

الان مساله‌م این‌ه که این دو تا ول‌کن معامله نیستن. اونا می‌خونن. من هم مجبور ری‌اکشن داشته باشم خب! نیشخند

موضوع: d:
Share

*رفتم! تعارف که نداریم. نیت من از شرکت در مراسم‌ خونه‌ی دوست‌م، بیشتر این‌ه که ببینم‌ش. ما 4 سال با هم می‌رفتیم دانشگاه. با اینکه رشته‌مون فرق می‌کرد اما گاهی کلاس مشترک داشتیم. کلاس مشترک هم نداشتیم، اغلب با هم می‌رفتیم، راه طولانی بود و صحبت‌های ما طولانی‌تر. با هم ناهار می‌خوردیم. بعدش من پایه‌ی پیاده‌روی بودم، دوست‌م عاشق خواب بعدازظهر! 4 سال تمام، توی سروکله‌ی هم می‌زدیم بابت برنامه‌ی بعدازظهر. اون می‌گفت تو آروم نمی‌گیری؟ نمیذاری من بخوابم. من می‌گفتم وقتی باغ به این قشنگی هست، چرا آدم بره بخوابه؟ بیا بریم بگردیم. دیگه گیر ت نمیادا.

کلا هم آدم روداری! نیستم که هر جا دعوت شم، برم. مثلا یادم‌ه نامزدی‌ش دعوت‌م کرد رو م نشد برم. اما بعدش چون چند باری خونه‌ی هم رفت‌وآمد داشتیم، الان دیگه دعوت کنه بدون معطلی پامیشم میرم.

داری میری مولودی؟ یه صدای ناآشنا پرید وسط خاطره‌هام. برگشتم نگاه‌ش کردم. نمی‌شناختم. خنده‌م گرفت: جان؟

- داری میری مولودی؟ گفتم آره. از کجا معلوم‌ه؟

اون هم خندید: حدس زدم! حس‌م قوی‌ه.

پرسیدم متولد چه ماهی هستید؟

توقع داشتم بگه بهمن. گفت تیر.

گفتم حدس‌تون خیلی جالب بودا. گفت ایشالا به خواسته‌ت می‌رسی. فقط من رو هم دعا کن. گفتم چشم. بعد، از هم دور شدیم. عاشق گپ زدن با غریبه‌هام. گاهی پیش میاد تنها میرم جایی. بعد با یه شماره موبایل و آدرس ایمیل جدید توی گوشی‌م برمی‌گردم خونه. حس خیلی جالبی‌ه.

رسیدم دم خونه‌ی دوست‌م. دیدم عروس کوچیکه‌شون با بچه‌ی خودش و بچه‌ی دوست‌م دارن میرن داخل. پشت سر شون بنده هم تشریف‌فرما شدم و وسط احوال‌پرسی و تعارف، دیدم همسایه بالایی‌ش که فامیل هم هست + دوست‌ش دارن میان پایین. از مزایای رفت‌وآمد مکرر این‌ه که کل دوستان و فامیل دوست‌ت رو می‌شناسی کم‌کم.

وایسادم همه برن که ماجرای "داری میری مولودی" رو برای دوست‌م تعریف کنم. کلا رابطه‌ی ما یه‌جوری‌ه که غمناک‌ترین ماجراها رو هم برای هم میگیم، آخرش می‌خندیم! نقشه کشیده بودم سر این ماجرا هم بخندیم که همسایه‌ی مذکور حین احترام گذاشتن به دوست‌ش محکم بهم تنه زد. اصلا هم برنگشت ببینه چه کرده. من هم که شل. کوبیده شدم توی دیوار. مواظب بودم شیرینی‌ها نریزه فقط. دوست‌م هم پقی زد زیر خنده. بعدش هم ماجرای مذکور رو تعریف کردم. ملت مونده بودن ما سلام نگفته به چی داریم می‌خندیم.

به یکی از فامیل‌هاشون گفتم یادت‌ه توی عزاداری من کلا خنده‌م می‌گرفت؟ خندید گفت مث من. گفتم خب الان دقیقا برعکس‌ه. حرف بزنن اشک‌م درمیاد. خب این رو با خنده گفتم. اون هم باور نکرد. فکر کرد دارم شوخی می‌کنم. یه جا دیگه داشتم شوخی می‌کردم. دیدم با قیافه‌ی گیج داره نگاه‌م می‌کنه. گفتم این الان شوخی بود! خواهرش گفت از بس کسی با ما شوخی نمی‌کنه، زود نکته‌ی شوخی رو نمی‌گیریم. بعد خندیدن. چند نفر دیگه دور هم داشتن به یکی اشاره می‌کردن. گفتم همین اول یه چیزی رو بگم. هرگونه سوژه خنده دیدین، اصلا به من نگاه نکنید چون خیلی بد میشه نیشخند

خانوم‌ سخنران، قبل آواز خوندن، 2 خط دعا گفت. هنوز کلمه‌ی اول رو نگفته بود که همونطور که قول داده بودم، اشک‌م سرازیر شد. دختر اولی‌ه با تعجب گفت فکر کردم الکی میگی. گفتم بابا من چرا شوخی و جدی من رو برعکس می‌گیرین شما؟

خلاصه مجلس رسمی و مهمون رودرواسی‌دار داشتین، من کاملا مناسب مجلس‌م. نگید نگفتی.

دوشنبه ۳ تیر ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: d:
Share

*انگار این لطیف قرار نیست دست از سر من برداره. فال حافظ:

سه‌شنبه ٢۸ خرداد ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: d:
Share

*میگه مریمی تبلیغات انتخاباتی رو نگاه می‌کنی از تی‌وی؟

- آره. گاهی می‌بینم. چطور؟

میگه خب من میخوام به قرزی! رعی! بدم. شنیدی چی می‌گفت؟

- نه. چی رو دقیقا منظورت‌ه؟

- می‌گفت همه که قرار نیست بشینن سر دفتر و کتاب و درس‌ها رو حفظ کنن. این همه هنر و صنعت هست. باید سیستم طوری باشه که هر کس بره سراغ کاری که دوست داره. الان همین بچه‌ی من. چرا هی اذیت‌ش کنم درس بخونه زورکی؟ بره یه کاری رو که علاقه داره، یاد بگیره و مشغول شه و تو ش پیشرفت کنه. ما 7 سال مدرسه‌ی تیزهوشان رفتیم آخر ش چی شد؟ فقط بیخودی خودمون رو اذیت کردیم. غیر از این‌ه؟

توضیح اینکه بچه‌ی دوست‌م 4 سال‌ش‌ه. هنوز به خودش زحمت نداده الفبا رو یاد بگیره حتی. همچین مادر دلسوزی‌ه دوست من نیشخند

چهارشنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: d:
Share

*فشار خون‌م رو نوشته 8 روی 4! پیام دیگه‌ای ندارم.

شنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: d:
Share

*فکر می‌کردم لباس سربازی همیشه سبز ه! اما مال این، آبی‌-سورمه‌ای بود. موهاش رو هم سیخ‌سیخی درست کرده بود با کلی ژل و این قصه‌ها. یه طوری بود که اگه می‌دیدی، باورت نمی‌شد واقعا سرباز باشه. شیرینی داد سر کلاس. خوشحال بود که سربازی افتاده همین تهران.

یه دختری هست کم‌سن‌وسال. موهاش فر ه. جلوی موهاش رو همونطوری فرفری میاره توی صورت‌ش. یه سنجاق هم می‌زنه. تئوری‌ش قشنگ میشه اما عملا منظره‌ی زیبایی خلق نمی‌کنه متاسفانه ایشون. دندون‌هاش رو شدیدا ارتودنسی کرده. میگم شدیدا چون تمام پیچ و مهره‌های طوسی رنگ‌ش کاملا بیرون از دهن‌ش‌ه انگار. خیلی توی چشم‌ه. بعد رژ لب خیلی پررنگ هم می‌زنه که باعث میشه سیم‌ها بیشتر جلب توجه کنن. خیلی هم لوس‌ه. شاید توی اون سن، من هم همونطوری لوس بودم. یادم نمیاد.

به هر حال، این دختر با فاصله‌ی 2 تا صندلی از پسر ه، طوری نشسته بود که برای دیدن استاد باید سمت چپ و برای دیدن پسر ه باید سمت راست رو نگاه می‌کرد. استاد واسه خودش درس می‌داد. دختر ه هم تمام مدت سر ش این‌وری بود داشت با پسر ه حرف می‌زد یا باهاش می‌خندید یا لبخند می‌زد یا عشوه میومد ناجور اصلا.

اول فکر کردم این چه حرکتی‌ه؟ سنگین باش دختر! بعد فکر کردم بذار راحت باشه پروژه رو اجرا کنه حالا شاید هم موفق شد.

دوشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: d:
Share

*فرمودن خونه روبرویی رو باید خاک‌برداری کنیم. از 12 شب شروع می‌کنیم تا 5 صبح. نهایتا 3 شب هم طول می‌کشه.

دیشب مثلا خواستم زود بخوابم. حدود ساعت 1، با صدای وحشتناک ریزش آوار، بیدار شدم. آدمی نیستم که جیغ بزنم و شلوغ‌ کنم اما قلب‌م داشت می‌ایستاد. یه کم فکر کردم. یادم افتاد خاک‌برداری‌ه. دوباره خوابیدم.

ساعت 4 دوباره از خواب پریدم. این بار قلب‌م تندتر می‌زد. من به صدا خیلی حساس‌م. واقعا عصبی شده بودم. مسنجر رو باز کردم. نازنین پی‌ام داد تو خواب نداری دختر؟ نیشخند

خب این بهترین اتفاق ممکن بود! که نازنین دقیقا همون موقع، بی‌خوابی زده باشه به سر ش. ناگفته پیداست که ما 2 ساعت حرف زدیم. آخر هم با تذکر شوهرش، یادمون افتاد اینجا صبح شده اما اونجا نصف شب‌ه.

بعد الان دارم فکر می‌کنم یعنی چی واقعا؟ قهقهه یعنی من رو نصف شب از خواب بیدار کنی، پتانسیل این رو دارم که 2 ساعت بگم و بخندم؟

شنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: d:
Share

*راه رفتن هدفمند می‌دونی چطوری‌‌ه؟ اینطوری‌ه که سر ت رو می‌گیری بالا، شونه‌ها عقب، شکم داخل، نگاه رو به جلو، قدم‌های بلند و محکم. پیش به سوی هدف!

این حالت مال وقتی‌ه که شما مستقیم داری میری جایی و احیانا باید به موقع هم برسی. حالت مقابل‌ش میشه اللی‌تللی و دل‌ای دل‌ای راه رفتن و تماشای اطراف.

امروز با قدم‌هایی هدفمند، از منزل خارج شده، به جای آموزشگاه، جلوی پارک پیاده شدم. خیلی جدی رفتم داخل پارک. زمین بازی رو پیدا کردم. چند تا بچه داشتن سرسره‌بازی می‌کردن. دو تا عموی باشخصیت هم داشتن بدمینتون بازی می‌کردن و امتیازهاشون رو می‌شمردن ببینن آخر سر کی برنده میشه. قضیه هم کاملا براشون جدی بود.

من هم کماکان هدفمند! رفتم نشستم روی تاب. کیف‌م رو پرت کردم زمین و شروع کردم تاب خوردن. بعد نمی‌دونم چرا اینا 2 تا توپ داشتن. همیشه یه توپ روی زمین ولو بود، اون یکی‌ بین راکت‌ها هی می‌رفت و میومد.

کم‌کم قیافه‌ی جدی من تبدیل شد به لبخند و بعد هم نیشخند هی ابرها دور می‌شدن، هی نزدیک می‌شدن. درختا هم همینطور. سرسره روبرویی‌ هم همینطور. دنیا هی میومد جلو، می‌رفت عقب.

چند بار توپ اینا افتاد جلوی تاب. از ترس اینکه مغز شون ولو نشه روی زمین، برنداشتن. امتیازاشون داشت این‌ور اون‌ور می‌شد. می‌خواستن به روی من هم نیارن. من هم کاملا حق تقدم رو با خودم می‌دونستم. تاب رو که نمی‌تونستم جابه‌جا کنم اما اونا می‌تونستن برن جلوی خونه‌ی خودشون بازی کنن نیشخند دیگه وقتی تفاوت امتیازا زیاد شد، یکی‌شون گفت خب تقصیر این خانوم شد وگرنه من که توپ رو می‌گرفتم آخ من هم که سوت می‌زدم گنجشکا رو می‌شمردم.

بعد یهو چشم‌م افتاد به ساعت. دیدم داره دیر میشه. یهو تاب رو نگه داشتم. خیلی خونسرد و متین، کیف‌م رو برداشتم. لباسام رو مرتب کردم. از عموی مذکور با یه "ببخشید" طلب عفو کردم بابت اینکه به دوست‌ش باخت و 3 قدم آروم برداشتم و بعد با بیشترین سرعت ممکن‌م دویدم سمت کلاس. تا همین لحظه هم نیشخند هستم کماکان. از این به بعد، قبل از کلاس، میرم بازی. انقد خوب‌ه.

سر کلاس به خانوم آبی گفتم امروز رفته بودم تاب‌بازی. گفت با کی؟ گفتم خودم. انقدر تعجب کرد. چند دقیقه بعد: مریمی؟ میگم بیا قرار بذاریم بیرون هم رو ببینیم. سر کلاس نمیشه زیاد حرف زد. من: یعنی میگی بیشتر با هم آشنا شیم؟ باشه مژه

پ.ن: حالا موتورسواری میخوام. پیشنهاداتون رو بگید لطفا نیشخند

دوشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: d:
Share

*از اون موقع، بدجوری دل‌م تاب‌بازی میخواد. سرسره رو اصلا رو م نمیشه اما تاب رو میشه یه کاری‌ش کرد. سر شب رفتم پارک نزدیک خونه‌مون. کلی بچه‌ی قد و نیم‌قد صف وایساده بودن برای 2 تاب کوچولو. قد و وزن و سن، هر جوری حساب می‌کردی، اولویت با من بود نیشخند راضی بودم نفری یه پشمک براشون بخرم اما بذارن من سوار شم. رو م نشد پیشنهاد م رو مطرح کنم ولی راستش. هیچی دیگه. نشد بازی کنم.

فکر کنم باید سر ظهر یا مثلا 11 شب به بعد برم که کسی توی نوبت نباشه. که خب عملا نمیشه این کار رو بکنم. منطقی نیست. اصلا جایی رو می‌شناسی سایز ادالت، تاب داشته باشن؟ چاق هم نیستم. نگران نباشید.

پنجشنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: d:
Share

*آدم وقتی کلی کار داره، حسرت یه روز بیکاری رو می‌خوره. بعد که یکی دو روز بیکار ه، میگه عجب غلطی کردم. حالا فعلاً هنوز به مرحله‌ی «عجب غلطی کردم» نرسیدم و بیکاری داره خوش می‌گذره. شده آب‌بازی و آشپزی و آهنگ و کامپیوتر (-: انقدر خوب‌ه!

*جنبه ندارم که! از لحظه‌ای که فرم اهدای عضو رو پر کردم، بدم نمیاد بمیرم مفید واقع بشم به حال بشریت!

*سعی می‌کنم وسط مکالمه‌! - مسج‌بازی - با مریم خواب‌م نبره یعنی هر کدوم بخوایم بخوابیم میگیم شب به خیر... دیشب یهو خواب‌م برد. صبح که بیدار شدم به خواهری گفتم گوشی‌‌م کجاست؟ خواهری هر چی روی میز و روی زمین و این‌ور اون‌ور رو نگاه کرد، پیدا ش نکرد.

همونطوری چشم‌بسته زیر بالش و ملافه رو گشتم. آخر سر کجا پیدا ش کردم؟ زیر کمر م بود! انقدر هم ظریف و نرم‌ه که اذیت‌م نمی‌کرد اصلاً. خواهری سری از روی تاسف تکون داد و رفت :دی

سه‌شنبه ۱٤ خرداد ۱۳۸٧
نظرات ()
موضوع: d:
Share

*حرف درس خوندن بود. دوست‌م می‌گفت برای درس خوندن حتما باید رفت کتابخونه. عوامل حواس‌پرتی کم‌ن و آدم جوگیر میشه حسابی! یاد خودم افتادم که به جای سالن مطالعه و کتابخونه، همیشه توی پارک دانشکده درس می‌خوندم. از اول‌ش هم همین مدلی بودم.

پنجشنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: d:
Share

*بعضی وقتا از سر صبح، حس می‌کنی هر جا میری، مردم یه‌جوری نگاه‌ت می‌کنن. اینجور وقتا من حسابی میرم توی هپروت که کشف کنم دلیل‌ش رو...

یکی‌ش می‌تونه همراه داشتن دسته‌گل باشه. اصولا یکی از دلایل دیده‌شدن به نظر من این‌ه که یه گلی گلدونی چیزی بگیری دست‌ت. بعد خیلیا برمی‌گردن نگاه‌ت می‌کنن. جالب‌ه که قاعدتا باید گل‌ت رو نگاه کنن اما نمی‌دونم چرا زل می‌زنن به صورت‌ت.

دلیل بعدی‌ش می‌تونه رنگ لباس باشه. هر وقت سفید بپوشی خیلیا با دقت بهت نگاه می‌کنن. این رو هنوز نفهمیده‌م چرا؟ البته یه بار یکی بهم گفت شما بازیگری؟ گفتم نه. چهره‌م به نظر ت آشناست؟ گفت نه. آخه لباسات سفید ه. عجیب‌ه یه کم. بعدها کشف کردم لباس قرمز هم می‌تونه بعد از سفید، اثر مشابهی داشته باشه.

گاهی هیچ چیز به نظرت عجیب نیست اما باز مردم نگاه‌ت می‌کنن.اینجور وقتا آدم شک می‌کنه به خودش. فکر کن فردا بخوای بری اپیلاسیون، بعد امروز حس کنی مردم زیاد نگاه‌ت می‌کنن قهقهه

یا مثلا یه فکر خاصی توی سرت‌ه. حس می‌کنی همه دارن یه جوری نگاه‌ت می‌کنن در حالی که نگاه کسی، خاص نیست. خودت شک داری به خودت.

گاهی هم مث امروز حس می‌کنی خیلی عادی هستی و ایراد از مردم‌ه. بعد میای خونه، می‌بینی یه عینک آفتابی مشکی زدی این هوا + یه ماسک بزرگ. هیچی از صورت‌ت پیدا نیست. بعد توقع داری کسی هم مشکوک نگاه‌ت نکنه.

 

چهارشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: d:
Share

*برای کار با موزاییک شکسته چی لازم‌ه اول از همه؟

آفرین! موزاییک شکسته‌ی رنگی. حالا کاشی و موزاییک شکسته از کجا بیاریم؟

من یه فکر خوب دارم. روی دیوارهای محوطه‌ی کاخ گلستان، کلی نقاشی بود با کاشی‌های رنگی. خب چه اشکالی داره من با تیشه و کیسه برم یه ذره‌ش رو بردارم؟ متفکر

پ.ن: کشف جدید م: برای گفتن دستور پخت‌ش روی عکس، کلیک کنید.

یکشنبه ۱۸ فروردین ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: d:
Share

*فکر نمی‌کردم تنبلی به این سرعت بگرده! ساعت ۱۰ بیدار شدم اون هم به زور. چون مادربزرگ‌م اینا تلفن زدن که میخوان بیان عید دیدنی!

خیلی جالب‌ه که این جور موقع‌ها همه این‌ور اون‌ور می‌دون، من خیلی ریلکس، تمام حواس‌م به لباس و قیافه‌م‌ه! اون که درست شد میرم پی بقیه‌ی کارا!

یکشنبه ٢ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
موضوع: d:
Share

*به یک عدد عموی خوش‌تیپ یا خاله‌ی خوش‌اخلاق جهت همراهی‌مان برای گشت‌وگذار در بازارچه‌ی بوستان‌های گفتگو و لاله نیازمندیم نیشخند

پنجشنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: d:
Share

*آقای همکار مهندس کامپیوتر با حالتی کاملاً گیج به آقای همکار خنده‌دار: گلاب رو از چی می‌گیرن؟!

هیچی به ذهن‌ش نمی‌رسید!

آقای همکار خنده‌دار براش دست گرفت و شروع کرد به لودگی کردن.
من: سوال‌تون چی بود؟
- گفتم گلاب رو از چی می‌گیرن؟
من، خیلی جدی: از گلبرگ‌های گل محمدی..

الان آقای همکار خنده‌دار باید قاعدتاً ضایع می‌شد دیگه؟!
یعنی عمراً خم به ابرو آورده باشه‌ها! خیلی رو داره.

یکشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸۸
نظرات ()
موضوع: d:
Share

*گوشی به دست دویدم پایین. اولین پسری که دیدم، آقای همکار دودره‌باز بود.
من: بیا این تلفن رو جواب بده، هر چی هم دل‌ت خواست بهش بگو. از دیشب هی زنگ می‌زنه و مسج که میخوام باهات آشنا شم و آیا من وکیل‌م و مسج‌های عشقولانه و فلان.

گوشی رو گرفت.
طرف از هول‌ش می‌گفت این شماره‌ی نامزدم‌ه! اما یه رقم‌ش رو اشتباه گرفتم. ببخشید!
آقای همکار دودره‌باز: شما به نامزدت مسج می‌زنی که میخوای باهاش آشنا شی و اسم‌ت هم علی‌ه؟!

یکشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸۸
نظرات ()
موضوع: d:
Share

*به خان‌داداش میگم چهارشنبه‌سوری، امروز ه یا هفته‌ی دیگه؟ بیرون کار دارم خب اما جرات ندارم برم. میگه هفته‌ی وحشت‌ه اما امروز خبری نیست. برو.

پ.ن: برای کامنت دادن برای پست "چی رو از کجا بخرم؟" تا آخر امشب وقت هست فقط. بعد رمزی میشه و رمز ش رو فقط کسانی که کامنت گذاشته‌ن، خواهند داشت. این یک تهدید است! شیطان

سه‌شنبه ٢٢ اسفند ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: d:
Share

*لینک دانلود آهنگ خوشگل Cuppycake...

*این هم گوشی‌م. بالای گوشی‌م یه دستگیره داره! که عین جارختی همه چیز بهش آویزون‌ه. اول نویزگیر، امروز بند مچی - سفید - فردا هم میخوام برم براش جینگول بخرم. هوم؟ عروسک دیگه! از این کوچیکا هم دوست ندارم. یه عروسک بزرگ میخوام سه برابر قد خودم! نیشخند خلاصه اگه چیز دیگه‌ای هم به ذهن‌تون می‌رسه، پیشنهاد بدین.

*به یارو می گن :دیدیو بکهام رو می شناسی؟ میگه:آره بابا! سر کوچه‌مون تعویض روغنی داره.

یکشنبه ٦ اسفند ۱۳۸٥
نظرات ()
موضوع: d:
Share

*گوشی‌تون رو سایلنت کنین تا اگه کسی زنگ زد فحش بده، سروصدا نشه و اگه تازه رفتین بخوابین، بدخواب نشین. بعد شروع کنین به نوشتن:

می‌خواستم ببینم شب‌ها که میخوای بخوابی، گوشی‌ت رو خاموش می‌کنی که سر کار نذارن‌ت؟! :دی

یا

همه جا امن و امان‌ه! تو راحت بگیر بخواب.

یا هر چیزی شبیه اینا... وقتی مطمئن شدین که رسیده، می‌تونین برین بخوابین. ممکن‌ه فردا چند تا مسج فحش داشته باشین یا تلفنی مورد لطف قرار بگیرین اما اصلاً مهم نیست. شما و دوستاتون که این حرفا رو ندارین. منتظر بمونین که شب بشه. بعد شروع کنین. گوشی روی سایلنت باشه حتماً:

با این که این همه اسکل شدی هنوزم حاضر نیستی شبا گوشی‌ت رو خاموش کنی؟! بعدش هم کلی شکلک خنده بذارین! و بدوین بخوابین!

فحش‌ها رو اصلاً به روی خودتون نیارین. شب اقدام کنید:

اصلاً نمی‌خواستم بیدارت کنم ولی مجبورم. میخوام برم wc ولی تاریک‌ه. می ترسم! تو رو خدا تو هم بیا باهام. هی هی هی ها ها ها :دی :دی

این کار رو تا هر وقت که اس‌ام‌اس نصفه شبی دارید، می‌تونید ادامه بدین. وقتی اس‌ام‌اس‌هاتون تموم شد، صبح‌ها یا ترجیحاً سر ظهر که ممکن‌ه دوست‌تون خواب باشه، اقدام کنید:

خرس‌ها با یک ظرف عسل خر میشن، اسب‌ها با چند حبه قند، طوطی با تخمه، سگ با استخوان، مردا با زن زیبا، زن‌ها با یه کم تعریف و تمجید... راستی برات موز خریدم!!!

یا می‌دونی فرق سوزن با کاه چی‌ه؟

.
.
.
.
.
.
.
همیشه که جواب این پایین نیست. یه بارم مغزت رو به کار بنداز خب!

یا

کجایی؟ نشستی اون بالا با تنهایی‌ت حال می‌کنی ما رو تحویل نمی‌گیری؟ قربون دست‌ش بی زحمت دو تا نارگیل بنداز پایین..

یا

برو بالا
.
.
.
.
.
.
بالاتر
.
.
.
.
.
.
.
تو هنوز فرق بالا و پایین رو نمی‌دونی؟
 تمرین کن! فردا چپ و راست رو هم ازت می‌پرسم. یا
a
b
c
d
e
 f
g
h
 i
j
k
l
m
n
o
p
q
r
s
 t
u
v
w
 x
 y
z
.
;
@
 #
(
 )

خدا رو شکر! همه‌ی دکمه‌های گوشی‌م کار می‌کنه.

بعد از اینکه همه‌یاین کارها رو انجام دادید، یا چند روز گوشی‌تون رو بذارید خاموش بمونه یا خودتون مث بچه‌ی آدم عذرخواهی کنین یا به خنده برگزارش کنین یا فحش بشنوین. هر جور راحتین.

شنبه ٥ اسفند ۱۳۸٥
نظرات ()
موضوع: d:
Share

*دیشب هی به ظرفای روی اپن نگاه کردم، هی فکر کردم اگه بشورم‌شون، خب پاک میشن نقاشیام. درست‌ه خیلی حرفه‌ای نیستن و خمیر دورگیر م اصلا پف نکرده و چند نفر از دوستان، در کمال حسادت و تنگ‌نظری لطف کردن تربیت‌شون رو به رخ‌م کشیدن و من هم نوشته‌هاشون رو انداختم توی سطل آشغال چون جا ش همونجا بود ولی دل‌م نمی‌خواست اولین کارهام پاک شن و از بین برن.

از طرفی تحمل جای انگشت روی ظرفا رو نداشتم. برای همین در عملیاتی انتحاری! بهترین ظرف‌م رو برداشتم بردم شستم با ابر و مایع ظرف‌شویی. و در کمال ناباوری، رنگا قاطی نشد! بعد فکر کردم راستی چرا وقتی دست‌م رنگی میشه، با آب می‌شورم پاک نمیشه؟ متفکر

و امروز اتفاقی دیدم روی ظرف رنگا خیلی ریز نوشته تینری!!! یعنی اینا قابل شستشو هستن و من بیخودی خودم رو دق داده بودم. خب از این کشف بزرگ، خیلی خوشحال‌م و پیام دیگه‌ای ندارم.

پنجشنبه ۱٠ اسفند ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: d:
Share

*چند تا پیرهن آستین بلند و بافتنی گیگیلی خریده‌م با کلی ذوق، بعد سر سیاه زمستون، توی خونه تی‌شرت می‌پوشم حتی اگه سرد م شه!

پنجشنبه ۳ اسفند ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: d:
Share

*این پست و تشویق‌های نیاز باعث شد دیروز صبح، بدوبدو تشریف ببرم خط چشم پاریس بخرم به قیمت 4 تومن وجه رایج مملکت. از دیشب هم هی تندتند می‌کشم و پاک می‌کنم. خوبی‌ش این‌ه که با آب، خیلی راحت شسته میشه ولی خب کلی‌ش رو هم با دست، پاک کردم. در نتیجه حتی وقتی صورت‌م رو با صابون می‌شورم، باز زیر چشم‌م سیاهه و الان دقیقا به همین خوشگلی‌م

دوشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: d:
Share

*خدایا بدین وسیله مرا از ویترین طلافروشی سیر بگردان! آمین! 

جمعه ٢٢ بهمن ۱۳۸٩
نظرات ()
موضوع: d:
Share

*همیشه میگه نسل ما نسل سوخته‌ست. زمان بچگی‌مون پدرسالاری بود، الان که بزرگ شدیم، فرزندسالاری‌ه. اول بچه‌های خودمون رو بزرگ کردیم، حالا همه میشینیم نوه‌هامون رو هم بزرگ می‌کنیم. یعنی بچه‌هامون کلاً همیشه بچه باقی می‌مونن و ۲ برابر حالت معمول، به والدین‌شون زحمت میدن.

بعد مثلاً خیلی بدش میاد که یکی میگه بچه‌ی متاهل‌ش، بچه‌ست هنوز. همیشه میگه بچه رو که شوهر نمیدن.. یا برای بچه، زن نمی‌گیرن که! بیفزایید پروژه‌ی بزرگ کردن بچه‌های مذکور رو.

حالا داشته باشید زمانی رو که همین ایشون، با کلی عشق و لبخند و ذوق و شوق، نوه‌ی همسایه‌شون رو بالا پایین میندازه و از شیرین‌کاریاش می‌خنده. بد ش هم نمیاد یه صبح تا عصر بازی کنه با بچه‌هه. بعد من مونده‌م الان منظور ش به کی بوده یعنی؟ فقط نوه‌ی نداشته‌ی خودش رو دوست نداره؟

شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩٠
نظرات ()
موضوع: d:
Share

*اون زمان که ما بچه‌مدرسه‌ای بودیم، توی فیلما می‌دیدیم که قرار ه فلانی - که شکر خدا همیشه هم آشنا بود - بیاد خواستگاری. بعد دختر مذکور، همیشه رنگ‌به‌رنگ می‌شد و با مامان‌ش چونه می‌زد و شوخی می‌کرد که چرا میخواین از دست من، راحت بشین؟ از بابا ش هم خجالت می‌کشید و فرار می‌کرد!

هیچ وقت خدا هم نه شرط و حرف خاص و بحث‌برانگیزی داشت، نه اختلاف نظری پیش میومد. همون جلسه‌ی اول که داماد با گل و شیرینی وارد می‌شد، ایشون بله رو می‌گفت و تموم. دقیقا خاله‌بازی. یعنی چیزی که من نوعی از خواستگاری و ازدواج، یاد گرفتم اون زمان، همین بود.

البته کم‌کم فیلم‌های بهتری هم ساخته شد که بهش کاری ندارم ولی این عشوه‌شتری‌ه پای ثابت تمام خواستگاری‌ها و ازدواج‌های مثلا 20-15 سال پیش بود. حالا الان:

استاد، سر کلاس: دخترم الان 30 سال‌ش‌ه. 2 سال پیش بهش گفتم دختر! پانمیشی همینطوری سر ت رو بندازی پایین، برگردی ایران‌هاااا. از 28 تا 33 وقت داری یه خری رو برای خودت پیدا کنی. قشنگ می‌گردی یه خوب‌ش رو پیدا می‌کنی، گوش‌ش رو می‌گیری میای اینجا، میگی این شوهر من‌ه. همینطوری بلند شی بیای، من کسی رو ندارم یقه‌ش رو بگیرم بگم بیاد تو رو بگیره‌ها. خودت حواس‌ت باشه.

صدای خنده و شوخی و اعتراض بچه‌ها

ادامه‌ش: والا. جدی میگم. خب تو دختر - عادت داره همه‌مون رو میگه دختر و پسر. اسم نداریم توی کلاس - همیشه که انقد جوان و زیبا نمی‌مونی. صورت‌ت مثل هلو نمی‌مونه که - کلا ایشون زیادی اون‌ور آب بوده، راحت‌ه توی حرف زدن. تازه اینا خوب‌هاش‌ه. حرفای خاص‌ش رو اینجا نمیشه گفت - مگه چقدر می‌تونی هی بری بوتاکس بزنی؟ ابروهات رو بکشی بالا؟ گونه بذاری؟ نمیشه که ههمیشه اینطوری کنی. پس بهتره تا جوان و جذابی، یه خر خوب پیدا کنی حسابی سوار ش شی.

با عرض پوزش از محضر آقایان محترم مجلس. توضیح اینکه استاد محترم ما، یک آقای دکتر 80-70 ساله می‌باشند با سابقه‌ی سمت‌های قلمبه‌سلمبه که از ذکر آن معذورم.

جمعه ٢٧ بهمن ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: d:
Share

*اول از همه از کلاس رفت بیرون. دومی من بودم. وسایل‌م رو برداشتم گفتم خدافظ. آروم گفتم اما همه حواس‌شون بود و جواب دادن که خب عجیب بود چون ظاهرا همه مشغول جمع کردن وسایل‌شون بودن. استاد هم رفته بود توی صورت آقای ساکن در ته کلاس، داشتن حرف می‌زدن اما حتی استاد هم جواب‌م رو داد.

از ساختمون رفتم بیرون. رسیدم سر خیابون. رفتم سمت چپ. اتفاقا خیلی زود تاکسی گیر آوردم و سوار شدم. ماشین چند متر رفت و دوباره نگه داشت. این بار همون دختر ه که اول از همه از کلاس رفته بود بیرون، سوار شد. کنار من نشست. خب من دیدم‌ش اما حرف خاصی باهاش نداشتم. کلا توی کلاس، خیلی ساکت‌ه. حالا یا اخلاق‌ش اینطوری‌ه یا عمدا قیافه می‌گیره. شاید هم احساس غریبگی می‌کنه. البته کلا آدم ساکتی‌ه. خیلی هم شل حرف می‌زنه. به نظرم شل حرف زدن، به معنی خانوم بودن و ناز بودن نیست. معنی‌ش فقط شل و وارفته بودن‌ه. برای همین درک نمی‌کنم چرا بعضیا اینطوری حرف می‌زنن.

یه کم با موبایل‌ش حرف زد. بعد برگشت من رو دید یهو 6 متر پرید! گفت وای تو کی سوار شدی؟ من که اولین نفر اومدم بیرون. تند هم اومدم. اون موقع تو توی کلاس بودی. بعد سوار ماشین شدم. دیدم تو قبل از من اینجا نشسته‌ای!

طفلی تا وقتی پیاده شم، رنگ‌ش پریده بود نیشخند

یکشنبه ٢٢ بهمن ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: d:
Share

*گلاب به رو تون نیشخند عید امسال، مقادیری شمع ریخت روی رومیزی‌ای که برای هفت‌سین انداخته بودم. جمع‌ش که کردم، گذاشتم‌ش روی میز کامپیوتر، کنار اسپیکر که سرچ کنم چطوری باید لکه‌ی شمع رو از روی پارچه پاک کرد.

الان چشم‌م افتاد بهش دیدم هنوز اینجاست. حالا یا بگید لکه‌ی شمع رو چطوری از روی پارچه، پاک کنم یا تا عید 92 همینجا می‌مونه که تقصیر شماست نیشخند

موضوع: d:
Share

*واقعا آدم بخواد غذا بپزه، باید بره بالای سر اجاق گاز وایسه؟ نمیشه که. ول‌ش هم می‌کنم کلا یادم میره! این‌ه که میام میشینم این‌ور اما حواس‌م اون‌ور ه. آخر خودم رو سکته میدم از این همه استرس.

موضوع: d:
Share

*مثل انسان‌های بیکار، واسه یه قدم زدن ساده، این همه راه رفتم دانشکده و ۲ ساعت‌ه برگشتم خونه. بیکار نبودما! فقط خوش‌م میاد ادای بیکارا رو دربیارم.

چهارشنبه ٢٤ فروردین ۱۳۸٤
نظرات ()
موضوع: d:
Share

*یک ربع چشم دوختم به ساعت گوشی‌م تا بالاخره ساعت 12:12 روز 12.12.2012 رو دیدم. از تاریخ‌های رُند خوش‌م میاد. الان احساس فتح خیبر دارم!

چهارشنبه ٢٢ آذر ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: d:
Share

*خدایا! ما 100 بار گفته‌ایم مرد گرد و تپلی دوست نداریم. مرد مو فرفری هم دوست نداریم. خودتان شاهدید ما عقل‌مان به چشم‌مان نیست ولی خب زور هم که نیست. این مدلی دوست نداریم. اخیرا چه گیری داده‌اید به ما؟ هر چه مرد تپلی‌ست می‌فرستید خواستگاری‌مان؟

تازه کاش فقط همین بود. سن‌شان هم کم است. روی 6-5 سال اختلاف سنی کار کنید لطفا. همه چیز را که ما نباید بگوییم!

موضوع: d:
Share

*فکر کن یواشکی با یکی بری بیرون نیشخند بعد همون موقع یه عکاس خوش‌ذوق بیاد برای عکاسی. بعد عکس‌هاش رو بذاره روی سایت. عالم و آدم برن ببینن. بعد شما و شازده / شما و بانو هم توی عکس باشین. آیکون خدایا دور کن! آخ

موضوع: d:
Share

*این شتری‌ه که بالاخره در خونه‌ی هر شناگری می‌خوابه.4  متری رو میگم! به میمنت و مبارکی، هفته‌ی پیش مجبور شدم شیرجه بزنم توی اون همه آب - که اصلاً ازش خوش‌م نمیاد - وااااااااای وقتی ساعت یه ربع به 12میشه و مربی‌مون میگه خب خانوما همه بیاین بیرون، اعصاب‌م داغون میشه.

تا از آب بیای بیرون و بری توی اون یکی آب، یخ می‌زنی! من هم که مردنی! تیریک‌تیریک می‌لرزم. بعد بچه‌ها توی این هاگیر واگیر اذیت می‌کنن میگن تو از ترس داری می‌لرزی. من هم می‌خندم چون واقعاً خودم هم نمی‌دونم فقط به خاطر سرما ست یا اینکه می‌ترسم! :دی البته به نهایت‌ش که فکر کنی ترس نداره. فوووق‌ش میری، بعد وسطاش کم میاری. بعد مربی آروم از آب می‌بردت بیرون.

این وسط باعث آبروریزی مربی‌ت میشی فقط! البته اگه خیلی سخت‌گیر باشی. بگو آخه بنده‌ی خدا! تو اگه شنا بلد بودی اینجا چه کار داشتی؟ هرچند هستن اونایی که به اسم صفر کیلومتر میان، بعد معلوم میشه دروغ گفته بودن که پز بدن ما با استعدادیم و زود یاد گرفتیم مث ماهی شنا کنیم!

سه شنبه‌ی هفته‌ی پیش ولی خیلی جالب بود:
مربی کلی توضیح داد در خصوص اینکه یه شیرجه‌ی درست و اصولی چطوری‌ه و خیلی هم تاکید کرد که اولین قسمت بدن که وارد آب میشه، سر و دست ماست. با شکم کسی نپره. خطرناک‌ه! خییییییییلی آروم بپرین.

بعدش پای کرال؛ دست نمیخواد. فقط پا.. بعدش هر وقت نفس کم آوردی میشینی روی آب. دست و پای دوچرخه می‌زنی. از اون طرف هم میری بیرون. اصلاً جای نگرانی نیست. من خودم مواظب‌تون هستم. خب اول کی میاد؟

من هم راست‌ش دیگه اعصاب نداشتم آخرین نفر باشم. گفتم جهنم! برم قال رو بکنم.

شیرجه‌ها رو که نگاه می‌کردی، قشنگ معلوم بود کی صفر کیلومتر ه و کی نه. پیش با خودم گفتم اینا چرا با شکم میرن توی آب؟ خوب‌ه حالا این همه سفارش کرد. یه شیرجه‌ای برم همه حظ کنن...

بعدش رفتم جلو - تشویق‌های دیگران هم بی‌تاثیر نبود! - بعد یک... دو... سه... شلپ! با شکم خوردم به آب!

از خنده داشتم می‌ترکیدم. حالا هرچی پا می‌زدم احساس می‌کردم از جام تکون نمی‌خورم. منیژه یه کم هل‌م داد جلو. بعد نفس‌م تموم شد. دست و پای دوچرخه هم که بلد نبودم. نتیجه: داشتم خفه می‌شدم! :دی

خلاصه رسیدیم به ساحل! اونجا کلللی خندیدم. بعدش هم بلند شدم رفتم حوضچه تمرین کنم ولی راست‌ش پنج شنبه‌ی هفته پیش تا الان موقع4 متری که میشه، نمیرم. با اون 3جلسه‌ای که غیبت داشتم، بهتر ه عوض صف ایستادن و ترسیدن برم تمرین کنم.

دیروز هر چی خودم رو کشتم، دست و پای دوچرخه‌م هماهنگ نمیشه. نمی‌دونم ایراد از کجاست که سرم میره زیر آب درحالی که نباید بره. انقدر تقلا کرده بودم که وقتی از آب اومدم بیرون، احساس می کردم مث فنر هی دارم بالا پایین می‌پرم. خیلی خنده‌دار بودم.

عوض‌ش! دست و پای کرال‌م هماهنگ شد این هفته. هواگیری رو هم یاد بگیرم حل‌ه. یه کم سخت‌ه بخوای سرت رو بیاری بیرون و هوا بگیری ولی کج نشوی. هم باید پا بزنی، هم با دست‌ت آب رو بدی عقب، هم توی آب فوت کنی، هم چشمات ر و باز نگه داری، هم هروقت نفس‌ت تموم شد هوا بگیری. من یادم میره همه‌ی اینا رو با هم انجام بدم!

یه چیزی که خیلی مهم‌ه این‌ه که تا گیر کردی، ادای اونایی رو که دارن خفه میشن درنیاری! منیژه می‌گفت ببینم یه ذره هم دوچرخه رو یاد گرفتین باید بیاین 4متری.

ای خدا! اصلاً کی گفته من برم مث مجبورا شنا یاد بگیرم. این همه کلاس هست مث بچه‌ی آدم توی خشکی برگزار میشه. اون وقت ما ادای قورباغه و ماهی و کوسه رو درمیاریم. حالا توی این هاگیر واگیر مامان‌م اینا میگن دوره‌های بعد رو هم برو که مطمئن باشیم کامل بلدی شنا کنی. وسطاش تفریحی هم برو تمرین کن. به من چه! همین یه دوره‌ش رو هم برای خنک شدن دارم میرم. با اینکه همین کرال رفتن هم کلی لذت‌بخش‌ه ولی من دیگه نمیرم.

دیدین بعضیا چقدر غر می‌زنن؟!
:دی

چهارشنبه ٢٤ تیر ۱۳۸۳
نظرات ()
موضوع: d:
Share

*از وقتی یادم میاد یه ترس بدی از ارتفاع و جاهای عمیق دارم. نمی‌دونم چرا... واقعاً تعجب می‌کنم از کسانی که از کوهنوردی لذت می‌برن! اصلاً حاضر نیستم کوه برم. به خاطر همین ترس لعنتی هم هست که تا حالا شنا یاد نگرفتم. نخند! اگه بقیه‌ش رو بخونی چی کار میخوای بکنی؟!

متأسفانه یا خوشبختانه مامان و بابا م مث همیشه مجبور م نکردن کاری رو که دوست ندارم، انجام بدم. شنا یاد گرفتن رو میگم.. تا اینکه امسال نمی‌دونم چطوری شد که سیستر من رو مجبور کرد که بریم شنا یاد بگیریم. دیدم آخه تا کی میخوام فرار کنم؟ الان یاد بگیرم بهتر ه یا مثلاً در حال غرق شدن، به خودم بگم کاش رفته بودم شنا یاد بگیرم؟! :دی! خلاصه رفتم...

جلسات اول، وقتی مربی‌مون می‌خواست روی آب سر بخوریم، فکر می‌کردم چه کار سختی ازمون میخواد ولی امروز یه طوری شد که به یه نتیجه‌ای رسیدم تو مایه‌های اینکه حاضر م تا آخر وقت اداری! روی آب سر بخورم ولی شیرچه نزنم توی استخر۴ متری!

خدا رو شکر آقایون رو اونجا دیگه راه نمیدن وگرنه کلللللللللللی سوژه بود واسه خندیدن. خودمون هم کم مسخره نکردیم ترسیدن همدیگه رو. همه داشتن با خیال راحت توی آبی که تا کمر شون هم نبود، بازی می‌کردن که یه دفعه مربی گفت خانوما بیاین بیرون...

من خنگ فکر کردم شاید میخواد مثلاً آب خلوت شه که نوبتی تمرین کنیم ولی کور خونده بودم. این رو وقتی فهمیدم که راه افتاد طرف ۴متری. چه واویلایی بود. هم خنده‌دار بود، هم ترسناک!

بچه‌ها ۲ قسمت شدن :یه عده اونایی که با بازوبند می‌خواستن یاد بگیرن؛ یه عده هم اونایی که بدون تجهیزات می‌خواستن استاد شن.

من به عینک و دماغ‌گیر معتقد نیستم!  چون آدم اگه توی یه موقعیت واقعی برای شنا کردن قرار بگیره، توی اون هاگیر واگیر عینک از کجا بیاره؟ باید بتونی ببینی کجا داری میری یا نه؟!!! ولی این دفعه واقعاً فرق داشت.

اونایی که بدون بازوبند می‌خواستن یاد بگیرن، رفتن پیش مربی. اون هم با یه میله‌ی بلند، نوبتی هواشون رو داشت؛ البته اگه می‌رفتن توی آب! همه چسبیده بودن لب استخر.(هیچ دقت کردین همه‌ش بقیه رو میگم؟) اما اونایی که بازوبند نداشتن، سر و کارشون با کمک مربی بود. اون هم که ستم! می‌گفت نمیشه آروم بیاین توی آب. فقط شیرجه. خیلی آدم جسوری‌ه. خوش‌م میاد ازش.

این وسط یه دختر ه، دو تا بازوبند آورده بود اندازه‌ی بالش! بعد نمی‌رفت توی آب. آخر ش هم که با کلی مصیبت راضی شد بره، وسط آب دست کمک‌مربی بیچاره رو چنگ می‌گرفت و گریه می‌کرد. هی هم می‌گفت مامااااااااان!

دو تا رد قرمز رنگ روی دست کمک‌مربی مونده بود. آخر با داد و بیداد دست‌ش رو رها کرد. چقدر خندیدیم... ولی خیلی ترسناک‌ه. من که شنایادبگیر نیستم. کاش همه‌ی کلاسا توی خشکی برگزار می‌شد!

دوشنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸۳
نظرات ()
موضوع: d:
Share

*تمام روز دنیا دور سر م می‌چرخید. چرا؟ نمی‌دونم واقعاً.. فکر کن حتی وقتی چشمات رو بستی هم دنیا دور سر ت بچرخه. حالا وسط اون حال بد دارم فکر می‌کنم خدا سرگیجه رو چطوری آفرید؟ اصلاً چطوری به ذهن‌ش رسید؟ تخیل تا کجا دیگه؟ نیشخند
یکشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸٩
نظرات ()
موضوع: d:
Share

*به دوست‌م زنگ زدم گفتم غلط کردم گفتم رو م نمیشه سر عقد بیام. میشه بیام؟
گفت بیا عزیزم (-:

گفتم باعث دلخوری نشه اومدن‌م؟
گفت نه بابا! اون همه جا. تو هم بیا وایسا. کی میخواد حرفی بزنه؟ چیزایی میگیا.

بعد حرف آرایشگاه شد و پاکسازی پوست و مانیکور و این حرفای باکلاس کاملاً علمی - تخصصی! صحبت کشید به اتاق عقد و حلقه. گفت من حلقه‌ی بی‌نگین می‌خواستم. شوهرم رفته به طلاساز ه گفته برای حلقه‌ی من نگین بذاره. من هم داد و بیداد کردم که نگین نمیخوام و دست‌م نمی‌کنم و اینا. بعد قرار ه توی حلقه اسم‌هامون رو هم بنویسه.

گفتم خب تاریخ عقد رو هم بده بنویسه.
گفت آره. آقا طلاساز ه عادت داره اسم خودش رو هم می‌نویسه. بعد احتمالاً اونی هم که نگین‌ها رو کار می‌کنه هم اسم‌ش رو توی حلقه می‌نویسه.

گفتم خب اگه اینطوری‌ه بدین اسم من رو هم بنویسن. حلقه‌ت میشه شکل این انگشترای شرف شمس.
گفت با ذره‌بین نگاه کنم، مث و ان یکاد میشه فکر کنم.

آخر هم به این نتیجه رسیدیم که ما نوشتنی زیاد داریم و جا نیست برای اسمای عروس داماد. قرار شد بره یه جای دیگه اسماشون رو بنویسه. جا نیست خب!نیشخند

چهارشنبه ٢۱ مهر ۱۳۸٩
نظرات ()
موضوع: d:
Share

*دیشب خیلی دل‌م می‌خواست بیام بنویسم ولی امتحان خاک‌شناسی داشتم. آخیش! راحت شدم فعلاً! هم امتحان خاک‌شناسی تموم شد هم کنفرانس چمن‌کاری. دیروز توی دانشکده باز هم حرف اون دختر معروف‌ه بود! همه می‌شناسن‌ش، چون هر روز موها ش رو یه رنگ می‌کنه.

اوایل سال تحصیلی چون نارنجی مد بود، موهاش رو نارنجی کرده بود که به رنگ لباساش بیاد! بعدش شرابی کرد، بعد صورتی! حالا هم قرمز. دیگه مو براش نمونده. یعنی واقعاً فکر می‌کنه خیلی قشنگ‌ه که همه نگاش می‌کنن؟

به نظر من که مضحک‌ه! دیگه شده سوژه برای بچه‌ها که فلانی این هفته  موها ش رو چه رنگی کرده.

آهان! اینو بگم. بنده اصولاً هیچ‌وقت عرضه‌ی خرخونی نداشتم! خرخونی خب واقعاً عرضه میخواد. کلی باید وقت بذاری و صبر ایوب داشته باشی. من هم که خدا رو شکر! عمراً بتونم اینجوری باشم. دیشب دیگه آخر خرخونی‌م تا ساعت ۱بود. همون موقع شنیدم از توی راهرو صدای پا میومد.

من هم خب به هر بهانه‌ای باید بلند شم دیگه. تعریف کردم که براتون! خلاصه رفتم از چشمی نگاه کردم ببینم کی‌ه که نصف شبی هم پاها ش رو محکم می‌کوبه و راه میره. فکر می‌کنی چی دیدم؟

پسر همسایه بالایی‌مون با short اومده سطل آشغال بذاره دم در!

یکشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸۳
نظرات ()
موضوع: d:
Share

*به دلیل تنبلی سیستر و سابقه‌ی درخشان‌ش در نظم و ترتیب، کل لباس‌های تابستونی‌م‌ و تابستونی‌ش رو تنهایی جمع کردم. تا کرده و مرتب گذاشتم کنار. لباس‌های زمستونی‌م و زمستونی‌ش رو آوردم بیرون. زدم به جالباسی. چیدم توی کمد.

جالب‌ش این بود که نشسته بود پا ش رو انداخته بود روی پا ش دستور هم می‌داد. که این رو بذار دم دست. اون رو تا کن بذار توی کشو. اون رو جمع نکن لازم‌ش دارم. این رو بذار زیر اون.

الان کمد کاملا مرتب‌ه و متاسفانه این حالت نهایتا 24 ساعت دوام خواهد یافت!

یکشنبه ۱٤ آبان ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: d:
Share

*می‌گفت مریمی؟ چرا من چاق نمیشم؟ خیلی لاغر م. همه‌ی لباسا برام گشاد ن ناراحت با کفش رفت روی باسکول. 49 کیلو هم نبود.

گفتم خوش به حال‌ت. مث جوونیای منی خیال باطل غصه نداره که. زیاد بخور.

- آخه خیلی هم می‌خورم.

گفتم تیروئید ت مشکل نداره؟

- سالم سالم‌م.

گفتم خب خدا رو شکر. چقدر می‌خوری واقعا؟

- خیییییییییییلی. مثلا ناهار یه زیردستی برنج. شام کمتر. مثلا الویه درست کردم برای امروز.

گفتم خب سس سفید حسابی چاق می‌کنه. زیاد بخور.

- نه. من سس سفید که دوست ندارم. با یه عالم آبلیمو می‌خورم غذا م رو.

آخ آبلیمو رو به چاق‌ها توصیه می‌کنن برای لاغری، نه تو که داری محو میشی. حداقل سیب‌زمینی سرخ‌کرده بخور. برنج بخور. نوشابه. شیرینی.

خیال باطلیعنی آرزوهای خودم رو اسم بردم، آخر ش هم یه "بخور" اضافه کردم نیشخند خب الان من 700 گرم اضافه وزن دارم شما جواب میدی؟

چهارشنبه ۱٠ آبان ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: d:
Share

*دوباره هوا سرد شد و من چسبیدم به زمین!

ما 20 سال توی خونه‌ی قبلی‌مون زندگی کردیم. وقتی داشتیم اسباب‌کشی می‌کردیم، همسایه‌هامون با تعجب نسبت من و مامان‌م رو می‌پرسیدن. کلا من رو ندیده بودن نیشخند الان هم باز در 6 ماه اول سال توسط چند نفر رویت شده‌م احتمالا اما 6 ماه دوم رو کلا شرمنده‌م. به قول مامان، باید  مث حسن کچل برام سیب بچینن تا دم در. بعد در رو به رو م ببندن تا مجبور شم برم بیرون.

خب من کلا خیلی تنبل‌م برای لباس پوشیدن به قصد بیرون رفتن. فکر کن هوای بیرون، سرد هم باشه. واسه چی برم خب؟ قهر

سه‌شنبه ٩ آبان ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: d:
Share

*می‌بینم که مشکل همسریابی هم حل شد!

موضوع: d:
Share

*ببینم کدوم‌تون عرضه دارین مورد سوم باشین؟

چهارشنبه ۳ آبان ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: d:
Share

*به خاله‌جان گفتم از محل کار ت مستقیم بیا اینجا ناهار بخور. بعد بریم نمایشگاه هفته‌ی فرهنگی استان‌ها. اول اشتباهی رفتیم میدون آزادی. زیر اون دامن شلواری‌ه یه نمایشگاه کوچیک بود. در حد ۳ تا میز که رو ش کارت پستال اینا چیده باشن.

سوال کردیم. گفتن باید برید ارگ آزادی. آدرس انقلاب رو هم دادن! بدین وسیله ضمن نثار شادی به روح پر فتوح به اون خانوم‌ه، به سمع و نظر ملت می‌رساند که ارگ آزادی، توی خیابون آزادی‌ه. یعنی از انقلاب که به سمت میدون آزادی حرکت می‌کنی، دست چپ، یه کم بعد از سازمان میراث فرهنگی و ساختمون ایران خودرو.

چی می‌گفتم؟ آهان! رفتیم میدون آزادی. هر دومون هم مث این تهران ندیده‌ها از عظمت دامن‌شلواری مذکور ذوق‌مرگ بودیم. دیدیم خلوت‌ه، گفتیم بیا با میدون عکس بگیریم محض خنده نیشخند حالا من می‌گفتم تو برو، من عکس می‌گیرم. اون می‌گفت تو برو، من عکس می‌گیرم ازت.

آخر سر کی رفت؟ آفرین. من! یعنی همین که اومدم با نیش باز پله‌ها رو برم بالا، چند عدد انسان باکلاس، از کشور دوست و همسایه، افغانستان - شاید هم شبیه اونا بودن. نمی‌دونم - بدوبدو از کنار هم گذشتن برن دقیقاً همونجا عکس بگیرن. فرد مذکور از شدت ذوق و هیجان بلند گفت هی‌هَع! ما ۲ تا هم ولو شدیم از خنده.

اونا که رفتن خاله‌جان گفت بگو هی‌هَع! گفتم پس تو هم قبل عکس گرفتن بشمار: یک.. دو.. سِی‌یَه! خلاصه عکس رو گرفت. من هیچی نمیگم. خودتون قضاوت کنین این همه ذوق و خلاقیت رو فقط.


پ.ن: سفارشات مجالس هم پذیرفته می‌شود. برم اسفند دود کنم براش واقعاً.

پ.پ.ن: کامنت وارده: ربطش رو با عنوان پست‌ت نفهمیدم!
پاسخ مناسب:یادم رفت بنویسم‌ش. توی یکی از غرفه‌های غذای شمالی نمایشگاه هفته‌ی فرهنگی استان‌ها یکی بند گفت سیرداغ!
خاله‌‌جان بدون یه کلمه توضیح، ناگهان به سمت صاحب صدا حرکت کرد.
تا شب براش دست گرفته بودم می‌گفتم مگه اسم تو سیرداغ‌ه؟
تا ۱ ماه هم قرار ه سیرداغ صدا ش بزنم.

یکشنبه ۱٧ مهر ۱۳٩٠
نظرات ()
موضوع: d:
Share

*میگه با آرایش، عکس می‌گیری. چند سال دیگه میشینی این عکسات رو نگاه می‌کنی میگی ببین چه پوستی داشتم. آه می‌کشی و حسرت می‌خوری و باور ت میشه پوست خودت انقد صاف بوده نیشخند

یکشنبه ۳٠ مهر ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: d:
Share

*آینده‌ی من قبل از پوشیدن شال و روسری!

سه‌شنبه ٢٥ مهر ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: d:
Share

*مریمی هستم
یه موجود بی‌شناسنامه‌ی بی‌هویت |-:

پ.ن
: تا ۲ ماه دیگه البته ایشالا به سلامتی گوش شیطون کر!

چهارشنبه ۱۳ مهر ۱۳٩٠
نظرات ()
موضوع: d:
Share

*اعتراف می‌کنم به یک سری آب‌دمبل آلرژی داشتم شدیدا اما از این یکی راضی‌م نیشخند دختر هم بود دخترای قدیم. نه که فکر کنین فقط من از این کارا بلدم‌ها، همه بلد ن. من بین‌شون ناشی محسوب میشم تازه!



موضوع: d:
Share

*یه وقتایی هست که از وضعیت موجود راضی نیستی. بعد هی مدام به خودت میگی حتماً گاد یه نقشه‌ای داره. صبر کن ببین بالاخره چطوری میشه /-: خواستم بدین وسیله به گاد یادآوری کنم صبر هر کسی اندازه‌ای داره خب. آره. هیچ غلطی نمی‌تونم بکنم اما دلیل نمیشه از نقظه ضعف‌م علیه‌م استفاده شه. نه؟

دوشنبه ۱۱ مهر ۱۳٩٠
نظرات ()
موضوع: d:
Share

*بی‌ستاره فیلم بی‌نمکی‌ه. من به خاطر قسمتای مریم امیرجلالی‌ش! دیدم‌ش.. اما جداً اگه میخواید حسابی بخندید، پیشنهادم «پوپک و مش ماشالا» ست. ما خانوادگی کلاً از اداهای مهناز افشار حال‌مون بد میشه. یعنی به نظر م ریخت |: ش هم قابل تحمل نیست چه برسه به وقتی خودش رو لوس هم می‌کنه - مث فیلم آتش‌بس - اما توی این فیلم، نقش پررنگی نداره یعنی کلاً ۱۰ تا بازیگر هم نداره فیلم‌ه اما شما قرار نیست به قسمت مهناز افشار ش بخندین! همون فرهاد آییش و امین حیایی‌ش کار تون رو راه میندازه :دی
فقط در حضور کسی که باهاش یه کم هم رودرواسی دارین، این فیلم رو نبینین. حرفای مورددار زیاد داره + یه صحنه ی خیلی ضایع! که نمیگم که حروم نشه :دی

*مد شده نزدیکای مهر که میشه، همه میگن وااااااااای بریم دفتر و کتاب و لوازم تحریر بخریم. آدم اینا رو می‌بینه، هوس درس خوندن می‌کنه. بعضیا گاهاً چند تا خودکار رنگی و دفترچه‌ی خوشگل هم می‌خرن اما دریغ از یه خط درس خوندن. ادا شون‌ه فقط.

این ۲-۱ باری که رفته بودم برای داداش کوچیکه لوازم تحریر اینا بخرم، فروشنده‌ها هی دفترهای گل‌گلی و پولک‌منجوقی گیگیلی می‌دادن دست‌م. هی می‌گفتم یه ساده‌تر ش رو ندارین؟ این خیلی برق می‌زنه، خیلی گل‌گلی‌ه.

بعد اون نگاه فروشنده‌ها به لباسای گل‌من‌گلی من دیدنی بود جداً!
مجبور بودم توضیح بدم: این رو برای برادر م میخوام. دفتر اکلیل‌کاری‌شده نمی‌بره دبیرستان خب :دی

سه‌شنبه ٦ مهر ۱۳۸٩
نظرات ()
موضوع: d:
Share

*نیشخند طبیعتا من دیکته‌ی درست‌ش رو بلدم اما دوست ندارم احتیاج به قندشکن پیدا کنیم. عرض شود که با شروع پاییز برگ‌ریز دیدم پوشیدن یک مانتوی کوتاه به دل‌م مونده. این شد که مانتو م رو اتو کردم گذاشتم دم دست که بپوشم‌ش و خنک شم. توضیح اینکه من هیچ مشکلی با رعایت حجاب ندارم و می‌تونم حتی 1 تار مو م معلوم نباشه اما به شدت عاشق مانتوی کوتاه‌م و چون از ترس دوستان عزیز، خودم رو از این لذت محروم کرده بودم، کلا دیگه داشتم دق می‌آوردم.

خلاصه امروز قرار شد تشریف ببریم تجریش، زیارت.. و خب خدا قبول کنه من مانتوی مورد نظر رو پوشیدم و رفتیم. کلی هم ذوق می‌کردم که دیگه گشث نیست و تا وقتی فصل چکمه پوشیدن بشه، کلا خبری نیست. خلاصه ما دور میدون پیاده شدیم و بابا رفت پارکینگ. یه دفعه اون طرف میدون چی دیدم؟! آفرین! ماشین گشث ازشاذ! نیشخند والا خیلیا بودن که از من بیشتر به ازشاذ احتیاج داشتن با اون ساپورت‌ها و پیرهن‌هایی که جای مانتو پوشیده بودن ولی خب بنده اصولا هم ترسو تشریف دارم هم خوش‌شانس. این شد که ترسان و لرزان رفتم سمت حرم و هیچی هم ازش نفهمیدم و فقط به مامان می‌گفتم من اون‌وری نمیام‌ها. ماشین رو بیارید دم حرم! ولی نهایتا کلی پیاده‌روی هم کردم تا شب.

خلاصه که اتفاقی نیفتاد و بنده تشریف آوردم منزل ولی کوفت‌م شد واقعا. عکس فاجعه‌ی مذکور رو میذارم ببینید در اولین فرصت.

موضوع: d:
Share

*رفتم بهارستان که مضراب بخرم و قیمت سنتور بگیرم. یکی از فروشنده‌ها یه پسر حدوداً ۲۶-۲۵ ساله بود که تازه دست‌ش توی سنتور زدن تند شده بود انگار و خیلی داشت با خودش حال می‌کرد. مغازه‌ش هم زیاد پر نبود و صدا می‌پیچید و داشت با خودش عشق می‌کرد دیگه. حالا هر چی من سوال می‌کردم، انقدر این افه میومد و بلندتر می‌زد که عملاً نمی‌فهمیدم چی دارم میگم. لابد توقع داشت دهن‌م باز بمونه و به‌به و چه‌چه و «کی میشه من مث تو بزنم؟» و اینا.

من: آقا انقدر سر صدا راه ننداز ببینم چی دارم میگم :دی
پسر ه وا رفت رسماً!

پنجشنبه ٢ مهر ۱۳۸۸
نظرات ()
موضوع: d:
Share

*مردک بی‌فکر بدون اینکه ذره‌ای راننگی بدونه، نشسته بود پشت فرمون. نه که راه راست رو یواش‌یواش بره. ظریفکاری! رد کردن ماشین از در کوچیک تعمیرگاه با کلی خرت و پرتی که دو طرف در ریخته بودن روی زمین.

خیلی سریع اتفاق افتاد. یهو دنده عقب گرفت. یکی داد زد یواش. یواش. یواااااش. من و مامان دویدیم کنار. برگشتم ببینم چی بود. که دیدم داره می‌خنده. مردی که داد زد یواش، با اضطراب نگاه‌م می‌کرد. راه افتادم سمت‌ ماشین‌ش. هنوز داشت می‌خندید. می‌خواست کم نیاره لابد. شیشه‌ش بالا بود. داد زدم خنده داره؟

با خنده نگاه‌م می‌کرد. بلندتر داد زدم: خیلی خنده داره به نظرت؟ وایسادم بیاد پایین. خنده‌ش روی صورت زشت‌ش خشکید. مامان گفت بیا بریم. ول‌ش کن.

همچنان داد می‌زدم مردک نفهم! غلط می‌کنه وقتی بلد نیست می‌تمرگه پشت فرمون.

توی کوچه که پیچیدیم یه گربه از جلو م پرید رفت. 2 متر پریدم. خیلی هم ترسیدم. مامان خندید. گفتم نگاه کن تو رو خدا. از اون مردک نترسیدم. از یه وجب گربه می‌ترسم. بعد الان دارم فکر می‌کنم مثلا اگه پیاده می‌شد می‌خواستم چه غلطی کنم؟ یقه‌ش رو بگیرم بچسبونم‌ش به دیوار؟ نیشخند

دوشنبه ۳ مهر ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: d:
Share

*چه اصراری‌ه همه خواننده باشن؟ همین عیوضی که احتمالاً می‌شناسین‌ش. کلی افتخار می‌کنه به اینکه یه شب‌ه خواننده شده و توی همه‌ی مصاحبه‌های برنامه‌های سبکی که دعوت‌ش می‌کنن، هم هی میگه این رو. قبلنا ملت افتخار می‌کردن به اینکه شاگرد فلان استاد بودن و انقدر تمرین کردن و اینا. اون وقت این آقا افتخار می‌کنه به اینکه یهویی زده زیر آواز و همه هم تحویل‌ش گرفتن.

الان همین دی.جی.مریم با اون صدای افتضاح‌ش... من که واقعاً تحمل ندارم بیشتر از ۱۰ ثانیه، صدا ش رو بشنوم. اون وقت از کنار هر ماشینی رد میشی، داره همین رو با صدای بلند گوش میده. مخصوصاً اون آهنگ "مگه دوست‌م نداری"...مد شده اصلاً.

خلاصه اینکه از مامان‌تون قهر کردین یه وقت، زیاد ناراحت نکنین خودتون رو. جای پیشرفت دارین.

*امروز کنار پنجره که ایستاده بودم (کار داشتم خب) یه دفعه فکر کردم از بیرون معلوم‌ه اینجا یا نه. بی‌اختیار برگشتم بیرون رو یه نگاه کردم. بعد دوباره رو م رو برگردوندم و مشغول کار خودم شدم. یهو مث این فیلما، مغز م صحنه‌ای رو که چند ثانیه پیش دیده بودم، پردازش کرد. سریع برگشتم طرف پنجره. دیدم درست دیده بودم. پسر همسایه‌ی روبرویی، در کمال اعتماد به نفس، با یه ش.ورت وایساده لای در (در واقع یه قدم میومد جلوتر، قشنگ توی کوچه بود) داشت با دوست‌ش می‌گفت و می‌خندید.
اول همینطوری مونده بودم... بعد ولو شدم از خنده. مردم جلوی دوستاشون چه ریختی می‌گردن (((((:
پنجشنبه ۱٦ مهر ۱۳۸۳
نظرات ()
موضوع: d:
Share

*یه عالم هم کار ریخته سر م. نمی‌دونم دیگه چی کار دارم می‌کنم. من اصولاً اینطوری‌م. دقیقاً موقعی که کلی کار دارم، همه رو بی خیال میشم و مث الان میشینم وبلاگ می‌نویسم یا خلاصه هر کاری می‌کنم غیر از اون کاری که باید انجام بدم. روش خوبی‌ه. لااقل آدم کمتر حرص می‌خوره.

* میخوام دو تا اعتراف کنم: یکی اینکه من بلد نیستم برنج بپزم. اصلًا بلد نیستم! ۳بار سعی کردم، نشد. من هم دیگه بی‌خیال‌ش شدم. یادم‌ه یه بار سبزی پلو بود، یه بار عدس پلو، دفعه‌ی سوم‌ش رو هم اصلاً یادم نمیاد.

جالب اینجاست که نمی‌دونم چرا همیشه حرف از برنج درست کردن میشه و همیشه هم یه جورایی لو میره که من بلد نیستم و خیلی بد میشه؛ مثلاً اون روز مامان اینا رفته بودن خونه‌ی همسایه‌مون. بعد می‌خواستن زود بیان خونه. اونا گفته بودم بمونین، دختر خانوما که بلدن غذا درست کنن!
مامان هم من رو لو داده بود. حالا اگه خواهری هم شریک می‌کرد، کمتر لجم می‌گرفت ((:

گذشت تا اینکه توی عید بود که یه روز مامان گفت لااقل با پلوپز بیا یاد بگیر. من هم دیدم دیگه پسرای همسایه‌مون بلدن، من بلد نباشم خیلی‌ه. گفتم باشه. حالا این وسط داشتم تمرین مساحی هم حل می‌کردم. با چند تا زاویه و چند تا طول ضلع قرار بود نقشه زمینی رو که اندازه‌گیری کرده بودیم، بکشم. من هم حواس‌م پرت شد؛ خلاصه نقشه رو که کشیدم، دیدم یه جوری‌ه!

یه خرده بیشتر که نگاه کردم، فهمیدم از طول اضلاع برای زاویه‌ها استفاده کردم. از زاویه‌ها هم برای طول اضلاع. مثلاً اگه یه طول ۲۳متری داشتم، یه زاویه ۲۳درجه‌ای کشیده بودم. کلی به خودم خندیدم. این هم ملحق شد به اون قضیه‌ی ماشین چمن‌زنی! اعتراف دوم هم همین بود.
یکشنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸۳
نظرات ()
موضوع: d:
Share

*آقایون همکار: مریمی؟ مدرسه نرفتی امروز؟
- من بعد از ظهری‌م! :دی

توی دل‌م: خدایا! به خاطر اینکه مجبور نیستم برم مدرسه، روزی هزار بار ممنون‌م ازت :دی

چهارشنبه ۱ مهر ۱۳۸۸
نظرات ()
موضوع: d:
Share

*خواب دیدم رفته‌م باشگاه. جای ورزش کردن دقیقاْ 3 ساعت حرف زدم با یکی. بعد هم نشستم چیپس خوردم. بیدار شدم در شرف سکته اصلاْ...

یکشنبه ۱۸ دی ۱۳٩٠
نظرات ()
موضوع: d:
Share

*از کاربردهای جدید گوشی آن است که تنظیم‌ش می‌کنم هر 2 ساعت یه بار زنگ بزنه. بعد دوان‌دوان میرم توی آشپزخونه. زورکی 1 لیوان آب رو سر می‌کشم. بعضی وقتا اصلاْ تشنه نیستم. سیر م. عین مجبورا پا م رو می‌کوبم زمین و قلپ‌قلپ آب رو قورت میدم. خودم خنده‌م می‌گیره. یه بار مامان دید. گفت چرا اینجوری می‌کنی؟!

:دی خب چی کار کنم؟ مجبورم. می‌فهمی؟ مجبورم!

 

موضوع: d:
Share

*خودم رو کشتم نخورم اون بادمجون توی یخچال رو. شب مامان داشت تی‌وی رو این کانال اون کانال می‌زد، یه جایی بود شبیه بازار تجریش. اول که کلی انواع ترشیجات نشون داد. هی گفت به‌به. هی زوم کرد رو ش. ضعف اعصاب گرفتم. دکتر گفته نخور ترشی. من هم که عین این هندیا عاشق فلفل و ترشی‌م. بعد هی چرخید توی سبزی‌فروشی. هی چرخید چرخید. زوم کرد روی ردیف بادمجونا. دیگه می‌زدم خودم رو. کانال رو عوض کردم.

امروز باز حرف بادمجون شد. مامان گفت بیا آشپزی ببینیم. بادمجون رو ول کن. همین که برنامه‌ی آشپزی شروع شد، گفت خوراک مرغ و بادمجون. شیطون‌ه میگه برم دم درمانگاه بادمجون بخورم. بعد هم یه راست برم اورژانس. واللللللا

 

دوشنبه ۱٢ دی ۱۳٩٠
نظرات ()
موضوع: d:
Share

*کوکو و کتلت دوست ندارم. کتلت که گوشت قرمز داره و من نمی‌خورم اصلاْ. کوکو هم سرخ کردنی‌ه و خیلی روغن جذب می‌کنه. دل‌م رو می‌زنه. بد م میاد. این رژیم‌ه هم اینطوری‌ه که برنامه‌های 3 هفته‌ای بهت میده. ایشالا به سلامتی، گوش شیطون کر 2 کیلو کم می‌کنی. بعد یه برنامه‌ی 3 هفته‌ای دیگه بهت میده. توی هر دوره‌ی 3 هفته‌ای هم شنبه‌ها یه غذا ست؛ یکشنبه‌ها یکی. همینطوری الی آخر. سه‌شنبه‌ها ناهار ش هم کوکوی سیب‌زمینی‌ه با سالاد.

با اینکه بد م میاد ولی گفتم بذار برای یه بار هم شده درست رژیم بگیرم و همه چیز ش رو رعایت کنم ببینم چطوری میشه. فکر کن 120 گرم کوکو بود با 70 گرم نون و 200 گرم سالاد. کم نیست. ولی کی فکر می‌کنه من بتونم کوکوی سرخ شده بخورم با این حال‌م؟ :دی

نتیجه این شد که یه کم‌ش رو زورکی خوردم. بقیه‌ش رو ریختم دور و با ولع نشستم سر سوپ جو ی خوشمزه‌ی خودم! هر جوری هم حساب کردم، دیدم کالری سوپ از کوکو کمتر ه.

بعد الان مامان اینا دارن آلبوم‌های قدیمی رو تماشا می‌کنن. من که نرفتم. گفتم دل ندارم ببینم چقد لاغر بودم و عقل‌م نمی‌رسید سعی می‌کردم وزن اضافه کنم! گفتم عقل! این رو می‌خواستم بگم. داشتم کوکو سرخ می‌کردم. هی خودم رو کش و قوس دادم که تیکه‌های بزرگ‌ رو بدون تیکه تیکه شدن برگردونم. آخر ش فکر کردم چرا من این تیکه‌های بزرگ رو نصف نمی‌کنم؟

چی‌ه؟ هر کسی یه طوری‌ه. من رو هم خدا آفریده :دی

سه‌شنبه ٦ دی ۱۳٩٠
نظرات ()
موضوع: d:
Share

*تو بهاری...

نه!
بهاران از توست.

از تو می‌گیرد وام
هر بهار، این همه زیبایی را...

*عید همه پیشاپیش مبارک.
امیدوارم سال خوبی برای همه باشه.
به همه آرزوهای خوب‌تون برسین.
همیشه حال‌تون خوب باشه.
همیشه هم بخندین.

خب ازاین حرفا که بیاین در سال جدید، کینه‌ها رو دور بریزیم و ملت رو پرروتر کنیم! و این صحبتا... رو که دیگه زیاد می‌شنویم این روزا ملی من مخالف‌م چون لااقل آدمی مث من، بیخودی که با کسی سر لج نمیفته!

یه پیشنهاد جدید دارم براتون! اگه کسی واقعاً حق‌ش بوده محل‌ش نذارین که هیچی! اگه نبوده، خب یه فکری بکنین به حال‌ش...

چهارشنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸٢
نظرات ()
موضوع: d:
Share

*رفته بودم حمام. دیدی آدم 5 دقیقه وقت مفید داره اونجا، 55 دقیقه به هستی و کائنات و تجربیات گذشته و آرزوهای آینده فکر می‌کنه؟ همونجوری دقیقاْ!

پنجشنبه ۱۳ بهمن ۱۳٩٠
نظرات ()
موضوع: d:
Share

*دیشب قیافه‌م دیدنی بود. با جوراب و گرمکن و ژاکت و شال گردن خوابیدم. هر کاری می‌کردم، باز هم سرد م بود. صبح دیگه دیدم این تب و سردرد قابل تحمل نیست. درد گوش راست هم بهش اضافه شده بود بدجور. رفتم دکتر.

نوبت دکتر اورژانس خیلی شلوغ بود. مثلاْ زرنگی کردم رفتم پیش متخصص داخلی. دیدم همه مث من زرنگ‌ن و اونجا اندازه‌ی اورژانس شلوغ‌ه. دیگه رو م نشد برگردم قبض رو عوض کنم برم همون اورژانس. کلاْ دکتر اورژانس اونجا انقدر انرژی‌ش مثبت‌ه که وقتی می‌بینی‌ش نصف مریضی‌ت رفع میشه. تا وقتی ضروری هم نباشه، برای کسی عکس و آزمایش و اینا نمی‌نویسه. فوق‌العاده مثبت و آسون‌گیر ه اما سهل‌انگار نیست.

تا وقتی نوبت‌م شه، نشسته بودم و دست‌م روی گوش‌م بود. حس می‌کردم اینجوری درد ش کمتر ه. چند نفر با عکس و برگه‌های آزمایش در رفت‌وآمد بودن. به خانوم پیر کناری‌م گفتم چرا دکتر از همه عکس و آزمایش میخواد؟ اگه به من بگه، نمیرم. حوصله‌ی این کارا رو ندارم. خانوم‌ه گفت خب شاید لازم‌ه. توی چشماش یه غمی بود. حس کردم دل‌ش میخواد حرف بزنه. گفت من یهو تپش قلب می‌گیرم. 3-2 دقیقه نفس‌م تنگ میشه. بعد خوب میشه. دکتر گفت یا به خاطر تیروئید ه یا ریه. خواست برم عکس بگیرم.

گفتم تازگیا عصبی نشدین؟ خیلی غصه نخوردین؟ که ای کاش نپرسیده بودم. طفلی اشک‌ش سرازیر شد. برام از مرگ 2 تا جوون‌ش گفت. خنده‌م محو شد. فقط گوش دادم. آخر گفتم همه‌مون میریم. مرگ خوب، خودش نعمت‌ه. حال‌ش بهتر شد. پا شد رفت داخل.

بعد یه خانومی اومد نشست کنار م. شروع کرد به حرف زدن. من همدم خوبی‌م انگار! یه کم هم با اون خانوم حرف زدم. از قبلی جوون‌تر بود. یه کم هم خندیدیم. آخر گفت شما از سن‌ت بیشتر می‌دونی. گفتم مگه می‌دونین من چند ساله‌م‌ه؟ گفت نهایتاْ 25. بیشتر که نیستی.

بعد داشتم فکر می‌کردم واقعاْ چرا همه فکر می‌کنن من 25 ساله و متاهل‌م؟ انقدر مطمئن‌ن که راست‌ش رو هم میگم، باور شون نمیشه :دی

نوبت‌م شد. رفتم داخل. دکتر گفت فشار ت 10.5 ه. رنگ و رو م هم ظاهراْ تعریفی نداشت. پرسید صبحانه خوردین؟ گفتم بله! دیگه توضیح ندادم صبحانه‌ی رژیمی دقیقاْ چطوری‌ه! گفت احتمال بارداری نمیدین؟ گفتم نه دکتر. گفت بچه هم شیر نمیدین؟

والا من از اون موقع هر چی نگاه می‌کنم، می‌بینم لاغر م. به آدمایی که بچه شیر میدن، شبیه نیستم. بعد دیدم انقد همه خودشون رو می‌کشن لاغر باشن که دیگه معلوم نیست کی باردار ه، کی مجرد ه، کی بچه شیر میده، کی رژیم داره. گیج میشن دکترها واقعاْ.

بعد خب خوشحال‌م که باردار نیستم. کی حوصله داره؟ :دی

پ.ن: 2 روز استراحت مطلق‌م به میمنت و مبارکی.

شنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩٠
نظرات ()
موضوع: d:
Share

*مریمی؟

من در حال تلاش برای بلند کردن اون میله هالتر بلند ه: بله؟

- این شکم رو چطوری سریع آب کنم؟

من: عزیزم کل اگر طبیب بودی، سر خود دوا نمودی. حالا عجله‌ت واسه چی‌ه؟

- میخوام برم پارکور کار کنم.

من: ما رو نگاه تو رو خدا! نیشخند دختر هم دخترای قدیم.

سه‌شنبه ٢۸ شهریور ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: d:
Share

*انگار هر کی عکس‌م رو می‌بینه، حس‌ش این‌ه که خشانت نوشته‌هام زیاد به قیافه‌م نمی‌خوره نیشخند والا چی بگم؟

یکشنبه ٢٦ شهریور ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: d:
Share

*توی برگه‌ی رژیم - چقدر هم که من رعایت می‌کنم - نوشته پنج‌شنبه شب، شام آزاد. در توضیح‌ش نوشته یعنی از هر چیزی هر قدر دل‌ت بخواد می‌تونی بخوری. حالا نمی‌دونم برای روحیه‌دهی بوده یا دلایل دیگه داشته اما روش خوبی‌ه و مقادیری به آدم انگیزه میده برای رعایت رژیم. که مثلاْ در طوی هفته رعایت کنی و پنج‌شنبه شب کلی پرخوری کنی عوض‌ش.

اما رژیم کلاْ باعث میشه آدم به غذاها با ترس و وحشت نگاه کنه و توی ذهن‌ش هی کالری‌سنجی کنه و چرتکه بندازه. من هم روش خاص خودم رو دارم. هر وقت خیلی گرسنه‌م میشه می‌خورم حسابی. بعد میگم مریمی این رو بذار به حساب بخشی از شام آزاد پنج‌شنبه.

پنجشنبه ٤ اسفند ۱۳٩٠
نظرات ()
موضوع: d:
Share

در راستای اهداف انسان‌دوستانه‌ی گودر هپی میکینگی‌ها! هر کی دوست داره، ایمیل‌ش رو بنویسه براش فوروارد کنم نیشخند

دوشنبه ٩ امرداد ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: d:
Share

Daisypath Happy Birthday tickers