*شیخ یحیی ابن عمار سجستانی مشهور به خواجه غلتان، عارفی بزرگوار و معاصر خواجه عبدالله انصاری بودند که در سال 422ه.قمری که پیر هرات  به سن 26 سالگی رسیده بودند وفات کرده در این محل دفن شدند. ایوان عالی شمال مزار شیخ بعد از عصر تیموریان آباد شده است. در خلف قبر شیخ یحیی قبر علی شریفی هروی متوفی در سال 436 ه.قمری واقع است...

مردم تو اون قسمت حیاط که گفتم خاکی هست دراز می‌کشن و یه حمد و سه تا قل هوالله می‌خونند و شروع می‌کنن به غلط خوردن و روی زمین صاف بدون اینکه خودشون غلط بخورن انگار کسی غلطشون میده و غلط می‌خورن. کسی که نیت صاف نداشته باشه و یا اینکه عقیده نداشته باشه اصلاً غلط نمی‌خوره و اگه هم غلط بخوره ممکن‌ه آسیب ببینه. اگه مستقیم بره و یا به سمت قبله غلط بخوره نیت‌ش خوب‌ه و اگر نه که نیت خوبی نداره. اینجوری تعریف می‌کنن که تو دوره طالبان یکی از فرمانده‌هاشون اومده دراز کشیده تا غلط بخوره اما وقتی غلط خورده جنان به دیوار و اطراف کوبیده شده که همه‌اش خونی شده بوده و افرادش به زحمت تونستن بگیرنش...

در قسمت شرقی آرامگاه خواجه غلطان زمینی چهار گوش به گودی یک و نیم متر و طول و عرض در حدود ۸ متر وجود دارد. در بخشی از این زمین، سنگ تختی وجود دارد. بازدیدکنندگان این مزار معمولاً سر خود را رو یا سنگ می‌گذارند و دو دست خود را جلوی چشمان خود می‌گیرند و به توصیه‌ی مسئول این مزار، سوره حمد و فاتحه را می‌خوانند و سپس با نیروی خود، در همان حالی که چشمان خود را بسته‌اند سه چرخ به دور خود می‌چرخند. پس از چرخ سوم بنا به نیرویی که تاکنون ناشناخته مانده‌ است این چرخش ادامه پیدا می‌کند و فرد را در سراسر زمین به گردش می‌آورد به طوری که باید فرد دیگری بیاید و او را از حرکت باز دارد...

سه‌شنبه ٢٠ آبان ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: o-:
Share

*خاله دوید توی آشپزخونه، ظرفا رو بشوره. من هم دنبال‌ش دویدم که مانع‌ش شم. یه دفعه چشم‌م افتاد به لیوان‌ها: خاله می‌دونی امروز چی شد؟ من هیچ‌وقت ظرف نمی‌شکنم. دقیقا هیچ‌وقت. یعنی اگه سر کوچه باشم، یه ظرفی بخواد بیفته بشکنه، بدوبدو میام بین زمین و هوا می‌گیرم‌ش! نیشخند ولی فکر کن دیروز، جلوی چشم خودم، یه لیوان خودش از روی جاظرفی بلند شد، پرت شد سمت دیوار اون طرف. بعد هم افتاد روی زمین، شکست و هزار تیکه شد. 2 ساعت داشتم جارو می‌زدم اینجا رو.

پ.ن: چشم و نظر

دست و چشم و انرژی

بر چشم خوب، رحمت!

شنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: o-:
Share

*داشتم یه ماجرایی رو برای دوست‌م تعریف می‌کردم. گفت مریمی شاید دلیل‌ش این باشه که نظر خوردی!

گفتم والا من توهم زیبایی ندارم ولی از وقتی یادم میاد، همینطوری بیخود و بی‌جهت توی چشم بوده‌م. مثلا اگه یک روز نمی‌رفتم مدرسه، با اینکه بچه‌ی ساکتی بودم اما همه‌ی عالم از بچه‌های کلاس و معلم و مدیر و ناظم و آبدارچی و معلم علوم تربیتی و بچه‌های کلاس‌های دیگه و معلم‌هاشون و اولیاء نیشخند همه می‌فهمیدم امروز مریمی نیومده مدرسه.

همین مصیبت رو برای دانشگاه و محل کار و کلاس‌های بیرون و غیره هم داشته‌م. فقط هم به حضور م ختم نمیشه این ماجرا. مثلا یه لباسی رو همه می‌خرن. من هم می‌خرم. همیشه یه لشگری پیدا میشن که بگن تو چقد لباس می‌خری! یا چه لباسای خاصی می‌خری. حالا نه خیلی لباس خریده‌م، نه اون لباس مذکور، خاص بوده اما خیلی به چشم همه میاد.

می‌خندم. یه عده پیدا میشن بگن وای تو چقد می‌خندی. چقد دل‌ت خوش‌ه. خوش‌به‌حال‌ت. چنان انرژی منفی‌ای میدن که یک هفته روبه‌قبله میشم.

این مسائل رو تعمیم بدین به همه چیز. دقیقا همه چیز. و قسمت تاسف‌بار ش اینجاست که عملا سوژه‌ی چشم‌گیری برای چشم و نظر خوردن نیستم. نه چهره‌ی خیلی خاصی دارم، نه اندام فوق تصوری. دقیقا هیچ چیز خاصی ندارم که بگم حق دارن مردم که به چشم‌شون میاد.

با این اوصاف، تشخیص دوست‌م می‌تونه درست باشه. یه کم حوصله کنید این مطلب رو بخونید و این مطلب.

به چشم و نظر اعتقاد داری؟

ماجرایی آیه‌ای روایتی راهنمایی‌ای چیزی بلدین بگین. مرسی.

شنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: o-:
Share

*نقل می‌کنند که روزی انوری از میان بازار عبور می‌کرد. دید مردی بر بالای سکویی رفته و دارد شعرهایش را برای عابران می‌خواند تا پولی بگیرد. (رسم شاعران غیر درباری که برای امرار معاش، شعرهای خود را برای مردم عادی می‌خواندند و از آنها پول می‌گرفتند.) باری از این شخص زرنگ می‌پرسد اینها شعر چه کسی است که شما می‌خوانید؟

مرد پاسخ می‌دهد شعر انوری است! انوری می‌گوید: تو انوری را می‌شناسی؟ شیاد می‌گوید: انوری خود من هستم!!! انوری می‌گوید: شعردزد دیده بودیم، شاعردزد دندیده بودیم!

حالا حکایت من‌ه. داشتم توی اینستاگرام می‌چرخیدم. دیدم یکی لطف کرده عین یکی از گردنبندهای من رو ساخته، به اسم خودش گذاشته. حالا باز اگر لطف می‌کرد خودش از کار ش عکس می‌گرفت میذاشت، می‌گفتم خب شباهت‌ه، پیش میاد! ولی ایشون دقیقا عکسی رو که من گرفتم برداشته بود کراپ کرده بود گذاشته بود.

فکر کردم من الان باید دقیقا چه حسی داشته باشم؟ حس اینکه ازم دزدی شده، کار م قشنگ بوده ازم کپی‌برداری شده، دقیقا چی‌ه ماجرا؟

آخر به این نتیجه رسیدم که بعضیا برای کپی‌برداری هم دوزار خلاقیت ندارن. دیگه یه عکس گرفتن انقد سخت‌ه واقعا؟

پ.ن: یکی دو هفته پیش یکی از دوستان شمالی تماس گرفت گفت مریمی تو کارهات رو توی مغازه‌ی فلان می‌فروشی؟ گفتم نه. چطور؟ گفت آخه یکی از دوستان عین کارهای تو رو اونجا دیده، تقریبا مطمئن بوده کار توئه. عین همون کارا با همون قیمتا. رفته سوال کرده. صاحب مغازه گفته اینا کارهای دخترم‌ه. ما فکر کردیم لابد اونجا مغازه‌ی پدر شما ست. گفتم نه. اینجوری نیست. ولی این عکس‌ه خیلی جالب بود! واقعا این مدلی‌ش رو ندیده بودم.

سه‌شنبه ٥ فروردین ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: o-:
Share

*اولین باری که درباره‌ی ایزابل کارو به مطلبی برخوردم، خیلی دل‌م براش سوخت. با توهم خوش‌تیپی، رویای ثروتمند و معروف شدن یا هر دلیل دیگه‌ای انقد لاغر شد تا خودش رو به کشتن داد. خیلی دل‌م براش سوخت... +

ولی اصلا هیچ جوری نمی‌تونم درک کنم کسی بخواد صورت سگ رو پیوند بزنه روی صورت خودش. +

توی یه سایتی آیه آورده بود از قرآن که بعضی آدما مث حیوون‌ن. حتی از حیوون هم پست‌تر ن. نمی‌دونم اصل آیه درباره‌ی چه جور آدمایی‌ه اما یکی ربط‌ش داده بود به این پسری که صورت سگ رو روی صورت‌ش پیوند زده.

به نظر م اگه مغز کسی نرمال کار کنه، حتی چنین فکری به ذهن‌ش نمی‌رسه. فقط مونده‌م چه‌جور پزشکایی حاضر میشن پول بگیرن چنین کاری انجام بدن؟ فکر ش هم وحشتناک‌ه.

یه بار تی‌وی یه آقای جراحی رو نشون می‌داد که درباره‌ی عمل زیبایی بینی صحبت می‌کرد. می‌کرد من اگر کسی بینی‌ش ایرادی نداشته باشه، به هیچ قیمتی، در ازای هیچ مبلغی عمل‌ش نمی‌کنم. حتی شده دخترا رو بیرون کرده‌م از مطب. می‌دونم میرن جای دیگه و حتما عمل می‌کنن‌شون اما من این کار غلط رو انجام نمیدم در حالی که می‌تونم کلی ازشون پول بگیرم ولی این کار رو نمی‌کنم چون از نظر م درست نیست.

ولی می‌دونین چی‌ه؟ درست‌ه وقتی صورت کسی مث سگ باشه، بقیه ازش می‌ترسن یا شاید بهش بخندن... درست‌ه وقتی کسی هیچی نخوره برای لاغر شدن، نهایتا مریض میشه و می‌میره اما می‌تونیم بگیم جون خودش‌ه. دل‌ش میخواد با زندگی‌ش این کار رو بکنه.

اما بعضی آدما هستن اصطلاحا واقعا رفتار شون مث سگ می‌مونه. حیف سگ یعنی. بدون اینکه کاری به کار شون داشته باشی، بهت حمله می‌کنن. یا باید درگیر شی یا فرار کنی از دست‌شون. نه از لاغری می‌میرن، نه پوزه دارن روی صورت‌شون. آدم اینا رو کجای دل‌ش بذاره دیگه؟

پ.ن: عصبانی شدن، ری‌اکشن طبیعی و لازمی‌ه که گاهی از آدما سرمی‌زنه اما وقتی حمله کردن به مردم بشه عادت و روتین، اون وقت مردم حق دارن ناراحت شن.

موضوع: o-:
Share

مشاهده یادداشت خصوصی

چهارشنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: o-:
Share

*توی کلینیک دیدم‌ش. ابروهاش رو عین سامورایی‌ها، پهن و کوتاه و رو به آسمون، تاتو کرده بود. گوشه‌ی چشم‌هاش رو برده بود بالا با جراحی. بینی‌ش رو انقدر کوچیک کرده بود که عملا شده بود یه تیغه‌ی نازک. لب‌هاش رو به زور ژل، قلوه‌ای کرده بود. کلی لپ داشت. گونه هم کاشته بود. نگاه‌ش که می‌کردی، هیچ‌چیز توی صورت‌ش، فرم نرمال نداشت. زیبا نبود، عجیب بود چهره‌ش. دل آدم رو می‌زد. من اگه مرد بودم، یه صورت طبیعی و معمولی از لحاظ زیبایی رو ترجیح می‌دادم به یه صورت دستکاری شده که هیچی‌ش عادی به نظر نمیاد.

یه دختر ه بهش گفت عزیزم گونه کاشته‌ای؟

- آره ولی چاق شده‌م. اینها قلمبه تر شده. بدجور ه. میخوام برم بر شون دارم!

فکر کردم خوب چند کیلو لاغر شه، صورت‌ش هم لاغر میشه. چه کاری‌ه باز پاشه بره دکتر؟

دختر ه گفت بد هم نشده‌ها. گونه خوب‌ه. حالا می‌دونی جدیدا مد شده چی کار می‌کنن؟

خانوم اولی با شوق پرسید چی کار می‌کنن؟

دختر ه گفت میرن عمل می‌کنن زیر چشم‌ها رو گود میندازن. انقدر قشنگ میشه.

خانوم اولی رفت توی فکر!

آخ بگو آخه نابغه! کسی که حداقل 20 کیلو اضافه‌وزن داره که زیر چشم‌ش گو نمیفته. اصلا مسخره میشه اون هیکل و اون همه گونه + گودی زیر چشم.

شب، داخلی، مامان: مریمی قیافه‌ت رو دیدی؟ زیر چشمات گود شده. دیگه ول کن این رژیم رو.

من: می‌دونی جدیدا چی مد شده؟ نیشخند

پ.ن: دختر سرزمین من

پنجشنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: o-:
Share

*فکر کن سرما خورده‌م اساسی. تب، بدن‌درد. 4 ساعت متوالی هم مجبورم بشینم سر کلاس - با 5 دقیقه استراحت وسط‌‌ش - کلاس ما هم با اون یکی اکیپ، ادغام شده شلووووغ. البته تعداد خیلی نیست. 30 نفر نهایتا - من کلا در تخمین زدن، فاجعه‌م - مشکل، بی‌فرهنگی بعضی‌هاست.

من توی دانشگاه، سر کلاس 100 نفری هم نشسته‌م. صدا از کسی درنمیومد. همه هم بین 19 تا 23 سال بودن - کارشناسی - بعد اینا 100 سال‌شون‌ه، باید حرکات‌شون رو ببینید فقط. تمام مدت، شوخی‌های بی‌معنی، خنده‌های الکی، متلک‌پرونی، تیکه‌های بی‌مزه میگن، واقعا تحمل‌شون برای ما سخت بود.

4تایی - من و خانم زرد و خانوم بنفش و خانوم آبی - ردیف اول نشسته بودیم، مستقیم، استاد رو نگاه می‌کردیم. ولی آخر، خانوم آبی با اون پسر ه‌ی لوس ابله دعوا ش شد. طرف، انگار نه انگار سر کلاس نشسته. عین خیابون تیکه مینداخت و متلک می‌گفت. دوست‌دخترش هم چه کیفی می‌کرد. هرازگاهی هم یه مشتی لگدی به هم می‌زدن.

من جای استاد بودم از کلاس، اخراج‌ش می‌کردم. البته اونی که من دیدم، انقدر بی‌تربیت بود به حرف استاد هم گوش نمی‌داد.

حالا همه‌ی اینا به کنار! یک مرد، به خاطر وقار و مردونگی‌ش جذاب‌ه. کسی که دائم با دخترها کل‌کل می‌کنه و انقدر بی‌نزاکت‌ه، چی‌ش جالب‌ه واقعا؟

سه‌شنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: o-:
Share

*گاهی حس می‌کنی یه عده‌ای دارن درباره‌ت حرف می‌زنن...

شنبه ٦ فروردین ۱۳٩٠
نظرات ()
موضوع: o-:
Share

*بیدار شدم دیدم به‌به! تخم مرغ‌های عزیزم که اون همه برای رنگ کردن‌شون مرارت کشیدم، کجا ن؟ آفرین! سر سفره! آخ امان نمیدن آدم 2 روز پز بده با هنرهای نداشته‌ش. البته من پس‌شون گرفتم نیشخند

پنجشنبه ۱ فروردین ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: o-:
Share

*به جان خودم، یه نیروی کشف‌نشده‌ی دیگه هم وجود داره. نشون به اون نشون که من 3 ماه‌ه دارم هفته‌ای یه جفت جوراب می‌خرم. دریغ از یه لنگه‌ش که بدونم کجاست! همه رو هم یه مدل خریدم که حداقل یه لنگه از این رو بشه با یه از اون جفت بپوشم اما کلا شما جورابا رو دیدی، من هم دیدم منتظر

یکشنبه ۱٢ آذر ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: o-:
Share

*می‌دونستی گداها هم سرویس رفت و آمد و کارفرما و محدوده‌ی مشخص کاری دارن؟ توی روزنامه خوندم. نوشته بود بعضی از زن‌هاشون کارشون فقط زایمان و کرایه دادن بچه‌هاست. هرچی بچه ناقص‌تر باشه قیمت‌ش بالاتر ه و یه بچه شل یا چلاق - عین عبارت روزنامه - براشون گنج محسوب میشه. به خاطر همین هم این زن‌ها عمداً یه کارهایی انجام میدن که بچه‌ها ناقص بشن.

خیلی وحشتناک‌ه. نوشته بود صبح به جای صبحانه به بچه‌ها تریاک میدن که همه‌ش خواب باشن و صداشون در نیاد... بعضیا چقدر کثیف‌ن...

سه‌شنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸۳
نظرات ()
موضوع: o-:
Share

*خیلی غمگین‌م. بعضی وقتا با یه جفت گوشواره حس‌م بهتر میشه. ولی اصلا دست و دل‌م به این چیزا نمیره. آدم خیلی مومن و معنوی‌ای هم نیستم. چه‌م شده؟

سه‌شنبه ٧ آذر ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: o-:
Share

*این تویی؟ طبیعتا مخاطب خاص داره!

دوشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: o-:
Share

*اینجا فیلت.ره؟

سه‌شنبه ٤ مهر ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: o-:
Share

*انقد هی همه میگن "خسته نباشید" و من بلافاصله میگم "شما هم همینطور"، دیگه عادت کرده ذهن‌م. تا یکی یهو چیزی میگه بی‌اختیار میگم "شما هم همینطور". تا حالا 100 دفعه شده در جواب "خدافظ مریمی"، گفته‌م "شما هم همینطور" و جالب‌تر ش این‌ه که حتی 1 نفر تا حالا ازم نپرسیده چرا جواب بی‌ربط میدم؟ نمی‌دونم روشون نمیشه یا متوجه نمیشن.

راستش خودم هم رو م نمیشه همون موقع اعتراف کنم به جواب اشتباه‌م. حالا شاید این دفعه اعتراف کنم. نمی‌دونم.

چهارشنبه ٢٩ شهریور ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: o-:
Share

*مامان خواب دیده دارم زمین رو خوش خوشک می‌کنم. اول می‌رسم به مقداری سنگ فیروزه. به کندن ادامه میدم. آخر سر کلی عتیقه پیدا می‌کنم.

 

 

 

 

 

دوشنبه ۳ بهمن ۱۳٩٠
نظرات ()
موضوع: o-:
Share

*2 روز است همه چیز را داغ‌داغ می‌خورم. چای، غذا، سیب‌زمینی، همه چیز. بله! سیب‌زمینی یکی از زیباترین پدیده‌های جهان‌ هستی‌ست که باعث شده خوراکی‌های عالم را به 3 دسته‌ی نوشیدنی، غذا و سیب‌زمینی تقسیم کنم! جدیدا هم کشف کرده‌ام چند تا مغازه‌ی فست‌فود کنار بازار نصر، سیب‌زمینی‌هایی دارند اندازه‌ی هندوانه. برش‌های بزرگ‌بزرگ‌ش را سرخ می‌کنند و داغ‌داغ با 6 کیلو سس قرمز و سفید و خردل می‌فروشند ظرفی 2500 تومان. انقدر آن همه سیب‌زمینی را تندتند خوردیم، الان تمام دهان‌مان سوخته و حال‌مان حسابی جا آمده است. چقدر زحمات‌مان روی تردمیل را بدین وسیله هدر دادیم، بماند.

دوشنبه ٦ شهریور ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: o-:
Share

16 خرداد. 11 و نیم شب...

یکشنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: o-:
Share

2 روز بارون اومد. 4 تا ایستگاه مترو تعطیل شد. توی خیابونا سیلاب راه افتاد. این وسط وزارت کار هم تعطیل شد. والا ساختمون اونجا چند تا پله می‌خوره میره بالا تا جایی که من می‌دونم. مث مترو، زیر زمین نیست که بگی پر آب شده! کلاْ کارمندان دولت خیلی خوش‌به‌حال‌شون‌ه افسوس

دوشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: o-:
Share

یه خانومی هست توی باشگاه که 10 سال از من بزرگتر ه. مدت‌ها مطمئن بود من متاهل‌م. نمی‌دونم چرا همه همین فکر رو می‌کنن. چند روز پیش گفت تو خیلی تغییر کرده اندام‌ت. خیلی خوب شدی - تازه این خانوم، چند ماه بعد از من اومد باشگاه و هیبت اولیه‌ی من رو ندیده شکر خدا! نیشخند - شوهر ت هیچی نمیگه که مثلاْ خوب شدی و فلان؟

من: شوهرم؟ سوال شوهرم کی‌ه؟

- وا! مگه تو شوهر نداری؟!

می‌خواستم بگم نیست که خودت داری؟! گفتم نه. تاکید داشت خودت گفتی. گفتم نه. من نگفتم ولی شاید طوری حرف زده‌م که شما فکر کردین اینطوری‌ه. خلاصه هر دفعه من رو می‌بینه درباره‌ی رژیم و ورزش و سبک زندگی و غیره کلی بهم ادوایس میده! ببخشید الان معادل فارسی مناسب برای ادوایس یادم نمیاد.

حالا همین آدم تحصیل‌کرده‌ی کارمند که اتفاقاْ شغل‌ش مستقیم با بهداشت و درمان در ارتباط‌ه، می‌دونی چی کار می‌کنه؟ با همون کفشی که میاد توی سالن ورزش می‌کنه، میره توی خیابون! در حالی که مربی ما هر روز صبح، دستمال به دست همه جا رو تمیز می‌کنه با اینکه وظیفه‌ش نیست و یک روز در میون کسی رو میارن برای نظافت. انقد تمیزی باشگاه براش مهم‌ه یعنی. بعد این آدم، وقتی ورزش‌ش تموم میشه، خیلی ریلکس مانتو ش رو می‌پوشه، روسری‌ش رو میندازه روی سر ش، کیف‌ش رو برمی‌داره و قدم‌زنان میره خونه. جلسه‌ی بعد با همون کفش میاد توی باشگاه می‌چرخه.

اول فکر کردم شاید هر جلسه میره ته کفش‌ش رو می‌شوره اما خب درآوردن کفش راحت‌تره یا اینکه هر روز ببری بشوری‌ش؟ راست‌ش وقتی شک‌م به یقین تبدیل شد که یه بار داشت ورزش می‌کرد و دیدم کف کفش‌ش خاکی بود.

الان من باید چه کنم؟ بهش بگم بد می‌کنه با این کفش میره توی خیابون؟

بپرسم فلانی با همین کفش میری خونه یعنی؟

بگم چرا کفش‌ت خاکی شده؟ به کجا خورده؟

اصلاْ به رو نیارم؟

به مربی‌‌م بگم یه تذکر کلی در مورد لزوم تفاوت کفش بیرون و کفش باشگاه بگه برای جمع؟

بگم فلانی رو یه بار دیدم با کفش باشگاه میره بیرون. دقت کن اگه تو هم دیدی این کار رو کرد، بهش تذکر بده؟

باور کنین مساله‌ی مهمی‌ه. گاهی مردم ورزش‌های خوابیده دارن. سر شون رو میذارن روی تشک یا حتی موها شون روی زمین قرار می‌گیره. مربی من همه جا رو تمیز می‌کنه. بعد این آدم با کفش کثیف خیابون میاد اونجا رد میشه. بعد مردم سر شون رو میذارن جای پای ایشون. فکر هم می‌کنن همه جا تمیز ه دیگه. یا حتی توی بعضی ورزش‌ها دراز می‌کشی روی نیمکت. پاهات رو هم میذاری روی نیمکت، هم‌سطح بدن‌ت. بعد تو بلند میشی یکی دیگه میاد اینوری می‌خوابه همونجا و دقیقاْ سر ش روی جای پای قبلی تو قرار می‌گیره. واقعاْ درست نیست این حرکت‌ش. 1 هفته‌ست دارم فکر می‌کنم چه کنم که هم خبرچین و فضول به نظر نرسم، هم به وظیفه‌ی انسانی‌م عمل کرده باشم...

آدم از یه پرستار انتظار نداره. باز اگه یه آدم بی‌سواد بود طرف، یه چیزی.

یکشنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: o-:
Share

Daisypath Happy Birthday tickers