سلام!

*سلام.
گفتن این کلمه دیگه یه جورایی عادت شده.
به هم سلام می کنیم بدون اینکه منظورمون واقعاً آرزوی سلامتی باشه یا شروع یه صحبت دوستانه. دیگه می‌دونین چی میگم.

نمی‌دونم اولین بار کی بود که سلام کرد یا چطوری شد که آدم‌ها با دیدن همدیگه اول یه آرزو کردن؛ آرزوی سلامتی با هزار تا معنی قشنگ دیگه ولی این رو دارم می‌بینم که همه چیز داره تغییر می‌کنه. بد جوری هم...

امروز داشتم وبلاگ جیمز رو می خوندم.دیدم یه جورایی راست میگه. انقدر پای این ۱۷ اینچی نشسته‌ام که یه طوری شده‌ام. انگار همه چیز، دست به دست هم داده که از خودم بدم میاد. آره! الان از خودم متنفرم. از مریمی که همه‌ش داره دور خودش می‌چرخه و می چرخه و یه روزی به خودش میاد و می‌بینه اونی که کم کم راه رفتن رو یاد گرفت، حرف زدن رو و خیلی کارای خوب و بد دیگه رو، اونی که مدرسه می‌رفت،ا ونی که با۲۰ گرفتن و شکلات و بستنی دل‌ش خوش بود، اونی که فکر می‌کرد اگه دانشگاه قبول بشه، خیلی توی زندگی‌ش جلو افتاده، اونی که... اونی که... حالا باید بره. همه باید برن. چقدر خوب‌ه که کِی و کجا و چطوری‌ش رو فقط خدا می‌دونه.

همه‌ش دارم دور خودم می‌چرخم. می‌خوابم، بیدار میشم، می‌خندم، گریه می‌کنم ولی نمی‌دونم چرا...الان دیگه حتی وقتی ساعت‌ها وقت میذارم برای یاد گرفتن، برای پیدا کردن جواب سوالام و برای خیلی چیزایی که برام مهم بودن، دیگه احساس خوبی ندارم. حس می‌کنم دارم از درون تهی میشم ولی نمی‌دونم چه کار باید بکنم. اصلاً نمی دونم...

/ 1 نظر / 6 بازدید
دختر باباش

یه زمانی (16-17 تا 26-27) خیلی ایده آلیست بودم، اون موقعها (مخصوصا چند سالِ آخرش) خیلی از ایت فکرایی که نوشتی به سرم میزد، واقعا داغون و نابود میکنه، البته از یه طرفم خیلی خوب ه ، چون آدمو بیدار میکنه. الان دیگه خیلی ایده آلیست نیستم، نمیدونم یه وقتایی که خودمو نگاه میکنم حس میکنم دیگه زیاد خودمو نمیشناسم؛ بسکه خودم رو با چیزای مختلف پر و خالی کردم هیچ نشونی از اون نرگس واقعی که بهش افتخار میکردم نمیتونم پیدا کنم. تازگیا وقتی حس "چرا اومدم" و "به کجا میرم" گریبانگیرم میشه، بیشتر از قبل خالی بودن رو حس میکنم...