کاخ گلستان. اردی‌بهشت 94

*آغوش من، دروازه‌های تخت جمشید است

می‌خواستم تو پادشاه کشور م  باشی

آتش کشیدی پایتخت شور و شعر م را

افسوس که می‌خواستی اسکندر م باشی

این روزها حتی شبیه سایه‌ات هم نیست

مردی کــه یک شب، بهترین تعبیر خواب‌م بود

مردی که با آن جذبه‌ی چشم رضاخانی‌ش

یک  روز  تنها  علت  کشف  حجاب‌م بود

در  بازوان‌ت،  قتلگاه  کوچکی  داری

لبخند غارت می‌کند آن اخم تاتاری‌ت

بر  باد  دادی  سرزمین  اعتمادم  را

با ترکمن‌چای خـ.ـیانت‌های قاجاری‌ت

در شهرهای مرزی پیراهن‌م، جنگ است

جغرافیای شانه‌هایت، تکیه‌گاه‌م نیست

دارم  تحصن  می‌کنم  با  شعـر  بر  لب‌هات

هر چند شرطی بر لب مشروطه‌خواه‌م نیست

من قرن‌ها معشوقه‌ی تاریخی‌ت بودم

دیگر برای یک شروع تازه، فرصت نیست

من دوست‌ت دارم. بغل کن گریه‌هایم را

لعنت به تاریخی که حتی درس عبرت نیست...

 

شعر: رویا ابراهیمی

انتخاب شعر: سپیده باغکی

عکاس: عذرا خواجه‌وند

/ 2 نظر / 60 بازدید