به جز رویت نمی‌خواهم که روی هیچ‌کس بینم

*ز دست‌م برنمی‌خیزد که یک دم، بی تو بنشینم         

به جز رویت نمی‌خواهم که روی هیچ‌کس بینم

من اول روز دانستم که با شیرین درافتادم         

که چون فرهاد باید شُست دست از جان شیرین‌م

تو را من دوست می‌دارم خلاف هر که در عالم         

اگر طعنه‌ست در عقل‌م، اگر رخنه‌ست در دین‌م

و گر شمشیر برگیری، سپر پیش‌ت بیندازم         

که بی شمشیر خود کُشتی به ساعدهای سیمین‌م

برآی ای صبح مشتاقان اگر نزدیک روز آمد         

که بگرفت این شب یلدا، ملال از ماه و پروین‌م

ز اول هستی آوردم، قفای نیستی خوردم         

کنون امید بخشایش همی‌دارم که مسکین‌م

دلی چون شمع می‌باید که بر جان‌م ببخشاید         

که جز وی، کس نمی‌بینم که می‌سوزد به بالین‌م

تو همچون گل ز خندیدن، لب‌ت با هم نمی‌آید         

روا داری که من بلبل چو بوتیمار بنشینم

رقیب انگشت می‌خاید که سعدی! چشم بر هم نه!         

مترس ای باغبان از گل، که می‌بینم، نمی‌چینم!

/ 0 نظر / 41 بازدید